خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت سیزده

رمان خان زاده/فصل دو پارت سیزده

 

درست یادمه اولین رابطم با کیمیا چه روزی بود و چه اتفاقی افتاد کیمیا یه دختره ۲۰ ساله بود که حتی از اسم رابطه می ترسید اما من به قدری عاشقش بودم که نمی تونستم ازش بگذرم فکر می کردم اگه جسمش مال خودم کنم دیگه همه چیز تموم میشه و سندش به نام من میخوره وقتی اونو توی خونم دعوت کردم و با هم شام خوردیم بعد از شام یک راست رفتم سر اصل مطلب و حرف دلمو بهش زدم رو بهش گفتم من دلم میخواد با تو یکی بشم این طوری خیالم از بابت اینکه هیچ کسی نمیتونه مارو از هم جدا کنه راحت می شه کیمیا که می ترسید رنگش پرید اما با کمی مکث دستمو گرفت و گفت
_ به قدری دوست دارم که حتی برای اینکه قبل از ازدواج باهات باشم نه نیارم.
وقتی این حرف زد انگار دنیا رو بهم دادن
اون موقع ها هیچ اهل دختر بازی و این کارا نبودم تمام ذهنم پیشه کیمیا بود وقتی لباساشو برای اولین بار در آوردم و بدن برهنه اش جلوی روم خودنمایی کرد عقل و هوش از سرم رفت احساس می کردم زیباترین خلقت خدا روی زمین و دارم میبینم وقتی دستم روی بدنش نشست و نوازشش کردم وقتی صدای آه و ناله اش توی اتاق پیچید با خودم گفتم این دختر تمام وجودش حتی ناله هاش برای منه وقتی روی تخت خوابوندمش و با اون همه عشق دخترونگی شو گرفتم و با من زن بودن و تجربه کرد غرور و تکبری همه وجودمو گرفت که انگار چه کار بزرگی کردم اون شب خیالم راحت شد که دیگه این دختر مال منه برای من و هیچکس نمیتونه از من بگیرتش…
صدای ناله هاش صدای آردم گریه کردنش…
درد داشتنش و تا صبح برای من ناز کردنش از بهترین لحظات عمرم بود…

اما وقتی بی خبر وبدون هیچ حرفی منو تنها گذاشت و رفت اونم اون سر دنیا با شوهرش دنیا روی سرم خراب شد تمام عشقی که بهش داشتم یک شبه ویران شد…
ازش انتظار داشتم حداقل قبل رفتنش همه چیزو برای من توضیح بده بعد بره اما اون حتی منو آدم حساب نکرد تا حرفی به من بزنه…

الان برگشته بود تا زندگی که به سختی سرپاش کرده بودم و برای داشتنش کلی مشکلات و به جون خریده بودم و از هم بپاشه اما خبر نداشت که من دیگه اون اهورای سابق نیستم و زندگیمو با چنگ و دندون نگه میدارم…

جام عوض شده بود و راحت نمیتونستم بخوابم عادت نداشتم موقع خواب آیلین کنارم نباشه اما مجبور بودم تمام سعیمو می کردم تا به چیزی فکر نکنم و فقط روی خواب تمرکز کنم چشمام تازه داشت گرم می شد که در اتاق باز شد و قیافه مظلوم کیمیا توی چهار چوب در ایستاد بهش نگاه کردم و گفتم باز چی شده سرو کلت پیدا شد به سمتم آمد و پایین تخت نشست و گفت
_ من از تنهایی میترسم میشه بیای تو اتاق من بخوابی؟
چشمامو گرد کردم و گفتم تو بغل من بخوابی !
قصدت از اول همین بود دیگه؟
آب دهنشو پایین فرستاد و گفت
_ نه به خدا اصلا همین جا پایین تخت میخوابم روی زمین…

صاف روی تخت نشستم و گفتم تو می خوای منو دیوونه کنی شکی توی این ندارم اما کیمیا اینو بدون پاتو از گلیمت دراز تر کنی قلمش می کنم با فهمیدی ؟
چشماش خیس شد و بغضش شکست آروم با گریه گفت
_ تو چرا این طوری با من رفتار می کنی مگه من چیکارت کردم من همون کیمیام یه غلطی تو گذشته کردم درست اما پشیمون شدم برگشتم پیشت الان درد تو چیه که این بلاها رو سرم میاری اینطوری باهام رفتار می کنی؟

از روی تخت بلند شدم و گفتم تو بیا روی تخت خواب من خودم رو زمین می خوابم..
چشماش خندید سریع روی تخت نشست و من از کمد دیواری که اونجا بود پتو و بالش برداشتم و روی زمین برای خودم جا انداختم دراز کشیدم و چشمام رو بستم اما اون دست دراز کرد و گفت
_ میشه دستمو بگیری؟

عصبی چشمامو باز کردم نگاهم رو بهش دادم این زن شده بود بلای جون من..
کیمیا معلومه درد تو چیه دیگه دست تو بگیرم چه صیغه ایه؟
آیلین بفهمه اینجا توی اتاق با تو خوابیدم از من دلخور میشه چه برسه به این که بگیرمت توی بغلم و برات لالایی بخونم تا بخوابی…

بخواب فقط بخواب دیوونم نکن پا میشم یه بلایی سر خودم با سرتو میارم…
لباش و آویزون کرد و دستش و عقب کشید باید زودتر می خوابیدم تا زودتر صبح بشه و من از اینجا برم دیگه طاقت نداشتم اعصابم به قدری به هم ریخته بود که کنترلی روی کارای خودمم نداشتم.
چشمامو بستم و با فکر کردن به مونس و آیلین سعی کردم خودمو آروم کنم آیلین و محکم بغل کردم کردم زمرمه کردم غیر از اینجا و دور از تو اصلا نمیتونم بخوابم..
اما صدایی که توی گوشم نشست مثل یه ظرف بزرگ آب جوش شد که روی سرم ریختن دستام شل شد و با ترس لای پلکامو باز کردم به زنی که کنارم خوابیده بود نگاه کردم کیمیا توی بغل من دراز کشیده بود با یه لبخند بهم نگاه می کرد خشکم زده بود نمیدونستم الان دقیقا باید چکار کنم و چه عکس العملی نشون بدم تا اونجایی که یادمه من شب روی زمین خوابیدم اصلاً کیمیا کنار من نبود اما الان تو بغل من بود .

به خودم که اومدم سر جام نشستم و اون رو کنار زدم و گفتم تو اینجا چه غلطی می کنی؟
وقتی من خوابم اومدی و کنار من خوابیدی این بچه بازیا چیه که راه انداختی چرا اینطوری منو دیوونه می کنی ؟
لبخندش و جمع کرد و گفت
_من هیچ قصد بدی ندارم فقط و فقط می خوام مثل گذشته دوستم داشته باشی زیادیه اهورا؟

فریاد زدم زیادیه عوضی زیادیه لعنتی من زن دارم بچه دارم تورو نمیخوام به چه زبونی باید بگم برگرد همون خراب شده ای که بودی حتی دیگه بچه رو نمی خوام میریم و میندازیش من به آیلین میگم اتفاقی بوده باشه تمومش می کنیم!
فقط شرت و از زندگیم کم کن…
خندید و گفت
_ چی فکر کردی که من این بازی رو شروع کردم که به این راحتی ازش بگذرم از این خبرا نیست قرار نیست ازت بگذرم من یه هدف دارم اونم به دست آوردن توعه الانم به خاطر تو چون زن تو دوست داری باشه قبول می کنم دوستش داشته باشی اما با منم باش اهورا باید با من باشی وگرنه مجبور میشم کاری کنم که برای همیشه از دستش بدی…

از عصبانیت حاله من گذشته بود بلند شدم به سمتش هجوم بردم و محکم گلوش رو گرفتم و فشار دادم و گفتم تو انقدر گنده شدی که منو بخوای تهدید کنی؟
و تو همون دختر ترسوی قدیمی همون خیانتکار عوضی همون هرزه فکر می کنی من از تهدیدهای تو میترسم اما اشتباه می کنی خیلی اشتباه می کنی…
کیمیا صورتش سرخ شده بود واقعا داشتم خفه اش میکردم یه چیزی توی درونم فریاد می زد تو بکشش تمومش کن…
شرش و از زندگیت کم کن اما صورت ایلین که جلوی روم زنده شد سریع دستمو از روی گردنش جدا کردم کیمیا به سرفه افتاد روی زمین افتاد…
شده پشت سر هم سرفه می‌کرد موهامو چنگ زدم و با مشت روی دیوار کوبیدم…

نمیدونستم چطور عصبانیتمو خالی کنم نمیدونستم با این زن با این شیطان چه خاکی باید به سرم بریزم وقتی سرفه هاش قطع شد از جاش بلند شده لپ تاپش رو آورد و روشن کرد نمیدونستم دنبال چیه وقتی صفحه لپ تاپ به سمت من چرخوند با دیدن عکسی که توش بود دیگه خفه شدم کیمیا توی بغلم خوابیده بود و با لبخند عکس گرفته بود با یه لبخند پیروزی گفت
_ نظرت چیه این عکس و ایلین هم ببینه به نظرت اون موقع دیگه با تو میمونه؟؟؟

عصبی به سمت لپ تاپ رفتم توی دیوار کوبیدمش …
دیگه نیست می فهمی؛ دیگه نیست…
کیمیا قبر خودتو کندی خودم میکشمتو چالت می کنم میفهمی؟ به خدا که چالت کنم .
از جاش بلند شد و روبروی من ایستاد و دستش رو روی صورتم گذاشت و گفت
_حرص نخور اهورا حرص نخور من اینقدر را احمق نیستم که فقط اونجا نگهش دارم من از اون عکس باز دارم پس الکی دلتو خوش نکن…
دیوانه چی بهتر از این که هم با من باشی هم با اون آیلین که سنگشو به سینه میزنی؟
یکی عشق سابقت یکی به قول خودت عشق الانت کمتر مردی این شانس نصیبش میشه ها….

دوتا راه بیشتر نداری یا حرف منو جدی میگیری منو به عنوان عشق قدیمی توی زندگیت قبول می کنی یا اینکه من و تو دور میشم این عکس هارو نشون میدم به زنت و زندگیه حال به همزنتون و خراب کنم کدومو میخوای عزیزم؟

عصبی هلش دادم که بد جوری روی زمین افتاد ونقش زمین شد به سمت در که رفتم با صدای ناله مانند گفت
_ بچه ؛
بچه یه طوریش شد…
نمیخواستم بلایی سر بچه بیاد حداقل من نمی‌خواستم کسی باشم که بلایی سرش میاره راه رفته رو برگشتم کنارش نشستم گفتم
چی شده؟
چشمای خیس شو به صورت من دوخت و گفت
_شکمم تیر کشید اهورا نکنه بچه طوری شده؟
فقط همینو کم داشتم
سریع بلندش کردم یکی از مانتوهاش از توی کمد چنگ زدم و به زحمت تنش کردم شال روی سرش انداختم دستشو گرفتم تا کمکش کنم راه بره.
اما انگار واقعاً نمی تونست راه بره پس وقت تلف نکردم و بغلش کردم و از خونه بیرون زدم نمی‌خواستم این بچه این طوری بره و دیگه نباشه.
نمیخواستم من بکشمش .
سوار ماشین شدیم کیمیا سکوت کرده بود و به بیرون نگاه می کرد و دستش روی شکمش بود.
نمیدونم چه فکری داشت می کرد و چی توی سرش بود اما هرچی که بود نگران بود و شاید داشت به این فکر می‌کرد که اگه بلایی سر این بچه بیاد دیگه چطوری میتونه منو تهدید کنه؟

بیمارستان که رسیدیم دوباره درد و بهانه کرد و من مجبور شدم بغلش کنم وقتی یکی از دکتر اومد بالای سرش شروع کرد به معاینه کردنش خدا خدا میکردم اتفاقی برای این بچه نیفته خودم میخواستم که این بچه از بین بره البته نه اینجوری که من باعثش بشم اما می دونستم آیلین چقدر دوسش داره وفکر میکنه تنها کلید درهای بسته زندگیمون این بچه است .
دکتر معاینه اش که کرد و گفت
_خدا روشکر بچه حالش خوبه و اتفاق خاصی نیفتاده.

 

نفس راحتی کشیدم و صورت کیمیا دوباره خندید انگار درست حدس زده بودم.
دکتر که رفت کیمیا خودش رو بالاتر کشید روی تخت نشست و گفت _خدا رو شکر که اتفاقی نیفتاده خیلی ترسیدم.
پوزخن زدم و گفتم ترسیدی که دیگه نتونی ما را تهدید کنی مگه نه ؟نگاهی به من کرد و گفت
_ برای تهدید کردن که مدرک بالاتری دارم من می خوام بچه ی تو سالم باشه همون طوری که عاشق توام عاشق بچه های تو هستم چرا اینو باور نمی کنی؟
کلافه روی صندلی نشستم و گفتم جمع کن برگردیم دیگه دارم دیوونه میشم اون عکس و پاک کن کیمیا اگه ذره ای محبت یا خاطرات خوب از تو توی قلب و ذهن من مونده باشه با این عکسی که تو گرفتی اونم ازبین‌میره باور کن …
خیره به من نگاه کرد و گفت
_ من هیچ وقت مدرک به این خوبی رو از دست نمیدم نمیگم الان می خوام برم سراغ زنت اما اگه باهام راه نیای اون موقع میرم سراغش.
میدونم بعد از خیانتهای پی در پی تو و این عکس ببینه دیگه پیشت نمیمونه و اون موقع است که من تورو بدست میارم اما نمیخوام دلتو بشکنم باهام راه بیا تا با زنت راه بیام.
داشتم به این باور می رسیدم که این زن قتلش مردنش به دست من خواهد بود طوری که پیش می‌رفت بالاخره یه روز مجبورم می‌کرد تا جونش رو بگیرم و من این و ازش دریغ نمیکردم.
از روی تخت پایین اومدو گفت
_بازم شکمم تیر کشید.
این بار بی تفاوت بهش از اتاق بیرون رفتم به جهنم گفتم و بیرون رفتم بلای جونم شده بود آفت زندگیم شده بود کنار ماشین منتظرش بودم که با قدم های آهسته و صورتی توی هم رفته نزدیکم شد سوار ماشین شدو پشت فرمون نشستم و ماشینو روشن کردم هنوز صبح نشده بود و خیلی از این شبه کذایی مونده بود می دونستم الان آیین بیداره و نخوابیده میدونستم منتظره ونگران .
تا مسیر خونه کیمیا توی ماشین به خواب رفت و من باآرامش بیشتری رانندگی کردم وقتی جلوی آپارتمانش رسیدیم خودشو به خوابی عمیق زد و هر کاری کردم بیدار نشد دوباره بغلش کردم دستاشو دور گردنم حلقه کرد و سرشو زیرگردنم گذاشت.
از این کارش به قدری عصبی شدم که دلم میخواست همین جا روی زمین پرتش کنم و برم برای همیشه…
نفس عمیقی کشیدم تا خودمو کنترل کنم و بالاخره به خونش رسیدم اونو روی تختش گذاشتم و گفتم ببین من توی پذیرایی میخوابم نزدیک من نمیای کیمیا یه قدم بهم نزدیک بشی میکشمت این بار دیگه شک نکن …
خودتو به خواب نزن خوب میدونم که بیداری و داری حرفامو میشنوی کاری نکن که کاری کنم پشیمون بشی.
به پذیرایی رفتم و روی مبل دراز کشیدم ….

تلاشام برای خوابیدن بی ثمر موند و از جام بلند شدم آفتاب دیگه بالا زده بود و من واقعا نگران بودم نگران اینکه این زن کیمیا کار دستم بده و باعث بشه رابطه ام با آیلین خراب بشه اینو نمی خواستم اصلاً نمی خواستم.

قبل از اینکه کیمیا بیدار بشه از هونش بیرون اومدم به سمت شرکت رفتم.
قبل از همه رسیده بودم و سعی کردم سرم و با کار گرم کنم.
ساعت که ۹صبح سد گوشیم زنگ خورد با دیدن‌شماره ی ایلین لبخندی زدم و جواب دادم
سلام عزیزدلم.
صدای نگرانش منو هم نگران کرد
جانم آیلین چیزی شده؟
_اهورا مامانت گیر داده منو ببره پیش دکتر چکاب من باید چیکار کنم؟
گل بود به سبزه نیز آراسته شد بود کم درد مشکلات داشتیم این هم بهش اضافه شد گیر دادن مادرم که هیچ وقت تمومی نداشت میدونستم درک کنم که الان آیلین چقدر مضطرب و نگرانه رو بهش گفتم آروم باش عزیزم نگران نباش من الان میام خونه باشه ؟
باشه ای گفت قبل از اینکه تماس قطع کنه بهش گفتم من خیلی دوست دارم عزیزم ذهنتو درگیر هیچ چیزی نکن بهت قول میدم هیچ اتفاقی نمیفته آروم باش .
تماس قطع کردم و از روی میز سوئیچ و چنگ زدم از شرکت بیرون رفتم باید زودتر خودمو به خونه میرسوندم دیگه اینبار جلوی مادرم در می‌اومدم تنها راهی که برام گذاشته بودند این بود که دور خانوادم خط بکشم وقتی به خونه رسیدم و مادرم و آیلین و جلوی ساختمون بودن و داشتن با هم حرف میزدن سریع پیاده شدم و به سمتش رفتم و رو بهشون گفتم سلام کجا به سلامتی این وقت؟
مادرم نگاه بدی به ایلینکرد و گفت _جای خاصی نمیریم یه کم قدم میزنیم یه دوری اطراف میزنیم.
ابروهامو بالا دادم و گفتم چه زود با زن من صمیمی شدی مادر من!
فکر کنم حرف های دیشبم تاثیر کرده؟
مادرم آروم به بازوم زد و گفت
_ برو خونه یکی دو ساعت دیگه بر می گردیم .
دست ایلین و گرفتم و گفتم من بیکارم حوصلمم سر رفته منم باهاتون میام .
ایلین که خیالش راحت شده بود توی سکوت به حرف زدن منو مادرم نگاه می‌کرد
مادرم اما کمی به هم ریخته و عصبی بود رو به من گفت
_گفتم پسرم تو برو خونه ما میریم یه جایی سر میزنیم بر می‌گردیم جایی که داریم میریم جای تو نیست اخمام تو هم کشیدم و گفتم هر جایی که زن من بره جای منم هست بگین کجا دارین میرین تا من بگم می خوام بیام یا نه!
مادرم نگاهش به ایلین داد و گفت _من که میدونم نخود تو دهنت خیس نمیخوره حتماً رفتی گذاشتی کف دست شوهرت مگه نه ؟
شرمنده سرشو پایین انداخت و من رو بهش گفتم
مادر من این حرفا چیه که میزنید وسط خیابون وایسادیم بحث می کنیم زن من خودش دکتر داره دکترش از همه چیز با خبر من خودم در جریان همه اتفاقا هستم دیگه دکتر بردن شما چه صیغه ای؟
مگه زن من عروسک واسباب بازیه که بزنین بغلتون ببرین هر جایی که دلتون خواست؟
مادرم نگاهی به من کرد و گفت
_نه انگار دیگه اینجا جای من نیست شما دو نفر برای اینکه من از اینجا بیرون کنیددارید هر کاری میکنید.
تمام کاراتون برای اینکه من از این جا بندازین بیرون.
خب از اول بگید من میرم …

به سمت خونه رفته ایلین به من خیره موند مادرم دست پیش گرفته بود تا پس نیفته پشت سرش به سمت خونه رفتیم و من جلوتر از آیلین با چند قدم بلند سعی کردم خودمو به مادرم برسون اما انگار قدماش بلند تر و سریع تر از من شده بود که خیلی زود وارد خونه شد و به اتاقش رفت و چمدونشو برداشت جلوی راهشو گرفتم و گفتم این کار را چیه که می کنید آخه مگه من گفتم شما این جا نمونین من فقط گفتم زن من دکتر داره تحت نظر هست نیازی نیست شما ببریش دکتر چرا بهتون بر میخوره.
چمدون و او از دستش گرفتم و گفتم نکن از این کار را به خدا من انقدر مشکلات دارم که وقت نمیکنم حتی به خونه و به زن و بچه هم سر بزنم مادر من خواهش می‌کنم تمومش کنید این کاراتون هیچ معنی نداره چرا داری سعی می کنی که منو از دست بدی اگه منو دوست داری باید بیخیال بشی
مگه سنگ منو به سینه نمیزنی میگه پسرت نیستم آرزوت خوشبختیه من نیست؟
من الان خوشبختم من برای اینکه زندگیمون نگه دارم هرکاری می کنم حتی اگه مجبور بشم دوره شماها خط بکشم میکشم پس منو مجبور به این کار را نکن…

مادرم چپ چپ نگاهم کرد و دوباره چمدون از دستم کشید و گفت
_تو بمون و زنت که معلوم نیست از کدوم گوری هر چند وقت یه بار بچه میندازه تو شکمش میاد میگه بچه تو من دیگه کاری ندارم پسری به اسم تو ندارم هیچ وقت دیگه سراغمو نگیر به پدرت هم همینو میگم میگم اون زنه هرزه شو به من و تویی که پدر و مادرشیم ترجیح داد از کنارم گذشت و کنار ایلین رفت
_ فکر نکن توبرنده شدی فکر می کنی کسی که پسرم و از من بگیره من میبخشم و بیخیالش میشم دختر جون از این خبرا نیست تقاصشو پس میدی منتظر باش…

حرفاشو زد تهدیدات شو کرد از خونه بیرون رفت نمی خواستم برم دنبالش دیگه بس بود دیگه کم آورده بودم حداقل مادرم دست از سرمون برمیداشت من میموندم و کیمیا …

کیمیا خودش اندازه یه لشکر ۱۰۰۰ نفری برای دردسر درست کردن کافی بود دیگه توان جنگ و جدل با مادرم نداشتم
ایلین که کنار دیوار ایستاده بود آروم سر خورد و روی زمین نشست دیدم که چشماش اشکی شد اینو نمی خواستم به سمتش رفتم و کنارش زانو زدم و گفتم
عزیزه من مادرم و که میشناسی گریه نکن قهر کرد بهتر شد دیگه نمیاد سراغمون یکی از مشکلات ما فعلاً حل شده بچه که به دنیا بیاد بچه رو که ببینن نرم میشن دلشون نرم میشه گذشته رو فراموش می کنن بهت قول میدم .

عزیزم خواهش می کنم انقدر ناراحت نباش

دستشو دور گرونم حلقه کرد و خودشو توی بغلم انداخت و با صدای بلندی گریه کرد این زن کم دردو غصه نداشت
دیشب توی خونه اون کیمیا سر کله زدن با مادرم الانم این حرفهایی که شنیده بود کافی بود برای اینکه این طور حالش بد بشه.
درکش می کردم بوسیدمش و گفتم آروم بگیر عزیزم همه چیز درست میشه همه چیز رو بسپار به من باشه ؟
نگاهم کرد و گفت
_ برو دنبال کیمیا بیارش یه ساعت دیگه اونم زنگ می زنه و میگه من میترسم اهورا بیاد پیش من حداقل اینجا باشه جلوی چشمم.
تا صبح خواب نداشتم یک ثانیه ام نخوابیدم.
تو کنار اون بودی و من اینجا تنها بودم به خدا طاقتشو ندارم نمیتونم تحمل کنم.
پیشونیشو بوسیدم و گفتم هرچی که تو بگی هر کاری که تو بگی می کنیم فقط آروم باشه میرم دنبالش میارمش اینجا باشه ؟
لبخند محزونی زد و آروم زمزمه کرد برای اینکه تورو نگه دارم تورو داشته باشم زیر بار چه کارهایی میرم اهورا همه اینا رو میبینی پس هیچ وقت نباید به من خیانت کنی یا تنهام بزاری باشه؟

اشکاشو پاک کردم و گفتم من به تو خیانت نمیکنم خیالت راحت باشه آبی به دست و صورت بزن منم تا یه کم دیگه اون زلزله رو میارم خونه به این حرفم کمی خندید گفت
_واقعا مثل زلزله میمونه از وقتی پاش به زندگیمون باز شد همه چیز ویرون شده همه چیز خراب شده.

 

بلندش کردم و گفتم به چیزی فکر نکن این روزا میگذره ما روزهای سخت تر از این و پشت سر گذاشتیم یه روزی تموم میشه مهم اینه من و تو همیشه کنار هم بمونیم یکم به خودت برس آبی به صورتت بزن لباساتو عوض کن اخماتو وا کن خانوم من باید همیشه بخنده باشه؟

لبخندی زد و گفت
من برای تو هرکاری می کنم این که چیزی نیست.
ازش فاصله گرفتم و گفتم من میرم دنبال کار را برگشتنی با خودم میارمش توروخدا فکرو خیال نکن جانه اهورا باشه؟

سرش تکون داد و من ازش فاصله گرفتم.
کلی برای انجام دادن داشتم توی شرکت و حتی پیشه کیمیا باید به همشون میرسیدم باید کاری می‌کردم تا کیمیا بیخیال اون عکسا بشه توی شرکت به زحمت کارها رو رو به راه کردم امروز کلاً خبری از کیمیا نبوده زنگ نزده بود و سراغ نگرفته بود این کمی مشکوک به نظر می‌رسید اما خدا رو شکر میکردم که سر و کله اش پیدا نشده بود و با آرامش بیشتری تونسته بودم کارارو انجام بدم کارام که تموم شد از شرکت بیرون رفتم و یک راست به سمت خونه اون رفتم.
هرچقدر زنگ خونه شو زدم کسی جواب نمی داد چندین و چند بار زنگ زدم اما باز هیچ کس جوابی نداد دروغ چرا نگران شدم نگران اینکه نکنه کاری کرده باشه یا بچه روبر داشته باشه و رفته باشه …
یا رفته باشه سراغ آیلین!
گوشیم از جیبم در آوردم و شماره ایلین و گرفتم بعد از چند تا بوق صداش توی گوشم نشست
_جانم اهورا ؟
پرسیدم عزیزم کیمیا نیومده اونجا خبری ازش داری؟

با نگرانی گفت
_ نه اینجا نیومده هیچ خبری هم ازش ندارم چطور مگه؟
نمیدونم اومدم خونه اش هرچی زنگ میزنم در رو باز نمیکنه
_ بهش زنگ زدی؟

نه زنگ نزدم تماس میگیرم ببینم کدوم گوریه الان…
قطع کردم و شماره ی کیمیارو گرفتم اما خاموش بود.
واقعا دیگه نگران شدم شکی نبود یه چیزایی توی سرشه
نکنه یه غلطی بکنه؟
کلافه به ماشین برگشتم و سوار شدم
الان باید از کجا پیداش میکردم؟
چرا گوشیش و خاموش کرده بود؟
عجب گیری کرده بودم یه مشکل و حل میکردم یه مشکل بزرگتر درست میشد .
اگه ایلین میفهمید واقعا دیونه میشد باید هرچه زودتر خودم دست به کار میشدم و پیداش میکردم.
کمی فکر کردم یعنی کجا رفته بود…
یک ساعتی توی ماشین گذشته رو زیرو کردم تا اینکه یادم اومد…شاید رفته باشه همونجایی که قبلا باهم میرفتیم.
بهتر بود یه سر میزدم.

امیدوار بودم اونجا باشه و کار احمقانه ای نکرده باشه.
توی طول مسیر چند باری دوباره شمارشو گرفتم اما بازم می گفت که خاموشه.
وقتی به اونجا به بالای اون بلندی پرخاطره رسیدم تهران زیر پاهام بود نگاهی به اطرافم انداختم خدا خدا میکردم که اینجا پیداش کنم و بالاخره همون طورم شد روی یکی از نیمکت هت نشسته بود به تهران پردود خیره شده بود نفس راحتی کشیدم و عصبی به سمتش رفتم جلوش ایستادم نگاهشو کم کم تا صورتم بالا آورد و بهم خیره شد عصبی گفتم
معلوم هست کدوم گوری هستی؟ رفتم خونه نبودی زنگ زدم جواب ندادی حالا خوبه اینجا یادم افتاد و اومدم اینجا وگرنه معلوم نبود تا کی باید دنبالت بگردم.

با دستش به کنارش روی نیمکت اشاره کرد و گفت
_بشین حرف بزنیم …
حرفی باهاش نداشتم بازوشو گرفتم و گفتم بلند شو بریم چه حرفی داریم الان اینجا بزنیم.
اما دوباره از من خواست تا اونجا کنارش بشینم.
کلافه کنارش نشستم اون دوباره نگاهشو به ساختمونهای بلند روبرومون داد
_ اینجارو یادته اهورا ؟
یادته چقدر اینجا میومدیم یادته وقتی برف می بارید و زمستون بود اینجا باهم قهوه داغ و چای می خوردیم دلم برای اینجا تنگ شده بود با خودم گفتم میرم اینجا میدونم اهورا نگران میشه میدونم میاد دنبالم میخواستم ببینم اینجا رو یادته یا نه که دیدم یادته خوشحالم که اینجا رو یادت بود یعنی اینکه هنوز خاطرات منو توی ذهنت داری چی بهتر از این؟

حرفاش داشت باز منو گذشته می برد گذشته ای که خیلی زیبا شروع شد اما خیلی بد تموم شد خواستم بلند بشم دستشو روی پام گذاشت و گفت
_چند دقیقه این جا بشینیم کاری نمی‌کنیم که داریم فقط منظره رو تماشا می کنیم.
دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم از نبش قبر کردن گذشته چی عایدت میشه؟
چرا داری اینکارو می کنی مگه تو منو نذاشتی و نرفتی مگه بی خبر ازدواج نکردی من اومدم سراغت اومدم زندگیتو به هم بزنم ؟
نه نیومدم تو هم باید مثل من باشی من زندگیم الان خوبه زنمو دوست دارم اون عاشقمه بیشتر از هر کسی منو دوست داره من نمی خوام اون رو از دست بدم چرا اینو نمیفهمی؟

پوزخندی زد و گفت
_ آدما تا چیزی رو از دست ندن قدرشو نمیدونن من تو را از دست دادم و قَدرِت و فهمیدم و تو ایلین و از دست دادی و قدرشو فهمیدی حالا تو نمیخوای ازآیلین بگذری ب من نمی خوام از تو بگذرم!
مثلث عشقی جالبی شدیم…
این بار من بودم که به یه پوزخند مهمونش کردم
چی داری میگی برای خودت؟ من ایلین و دوست دارم و ایلین منو دوست داره این یه واقعیته و تو نمیدونم چرا سطح شعور و درکت انقدر پایین اومده که نمیفهمی! چندان سخت نیستا اما تو نمیفهمی…

 

سرش رو به سمتم چرخوند با اون چشماش
چشمایی که ازش دیگه نمی تونستم چیزی بخونم بهم نگاه کرد و گفت _بهت قول میدم یا بدستت میارم یا نمیزارم کناراون بمونب حالا اینو بزار پای بد بودنم عوضی بودنم
من زندگیمو اون سر دنیا ول نکردم بیام اینجا که تا با زنت خوش بگذرونی و من بچه شما دو تا رو براتون بزرگ کنم من اومدم که تو رو به دست بیارم و این کار می کنم مطمئن باش.
از جام بلند شدم و چند قدم اونجا راه رفتم کوتاه نمی‌آمد اصلاً حرفامو نمیفهمید…

پاشو برگردیم خونه مادرم رفته آیلین گفت ببرمت اونجا که جلوی چشمش باشی بهتر از اینه که شبا من بیام کنارت بمونم….
حقم داره تو یه ماری
یا نه یه روباهی یه روباه مکار و حیله گر فقط درحال نقشه کشیدنی…

بلند شد کنارم ایستاد و گفت
_من هنوز تو گذشته دارم زندگی می کنم توی اون روزایی که با تو اینجا توی آرامش درباره آینده حرف میزدیم اهورا من اونقد دوست داشتم قبل از اینکه بهت برسم با تو بخوابم وبا تو باشم من نمیدونم چطور باید دوست داشتنمو بهت ثابت می‌کردم وقتی ازدواج کردم دختر نبودم…
باورت میشه واقعا احساس میکردم پسرم ازتوعه خدا خدا میکردم که از تو باشه اما نشد دلم میخواست یادگاری از تو داشته باشم اما الان داری مجبورم می کنی که این بچه ای که توی شکممه و مال تو با خودم ببرم و یادگاری از تو برای خودم نگه دارم.

از جونت سیرشدی کیمیا به این شکی ندارم انگار تقدیر اینجوری رقم زده که خودم جونتو بگیرم اگه به غلطا فقط فکر کنی جون تو میگیرم برام کاری نداره گرفتن جونت…

ازش فاصله گرفتم به سمت پایین رفتم پشت سرم داشت میومد کاش این نه ماه تموم مبشد اون موقع بود من زن و بچه مو بر می داشتم میرفتم یه جای دور یه جایی که هیچکس پیدامون نکنه تا با خیال راحت کنارشون زندگی کنم…
یه خونه که برگشتیم در خونه رو که باز کردم اولین قدم رو که توی خونه گذاشتم با دیدن آیلین که حسابی به خودش رسیده بود خشکم زد به حرف من انقدر به خودش رسیده بود که انگار ی آدم دیگه ای شده بود این دختر معرکه بود بدون توجه به حضور کیمیا کیفم وکنار دیوار گذاشتم و به سمتش رفتم بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم

سلام عزیزم با لبخند جوابمو داد و نگاهش و به سمت کیمیا کج کرد و گفت

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

2 نظر

  1. چرا پارت جدید نمیذارید؟

  2. اهورا بیشعور،مگه تو فصل اول نمیگفت ک ایلین اولین دختر بود ک یاهاش رابطه برقرار کرده و ب ک ا رتشو ،حالا ک با اینم بوده !!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *