خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت شش

رمان خان زاده/فصل دو پارت شش

 

مونس و زمین گذاشت رو بهش گفت:
_ برو بابایی برو بازی کن من با مامانت حرف بزنم.

به صورتش زیاد نگاه نمکردم تا صورتم رو نبینه اما اون به سمتم اومد و انگشتش را زیر چونم گذاشت و سرمو بالا گرفت و گفت:

_ مونس گفت مادرم اینجا بوده …
باز حرفی زده؟؟

گفتم این حرفا چیه که میزنی مادرت اومده بود منو مونس ببینه دلیل دیگه ای نداشت .

پوزخندی زد و گفت:
من مادرم را بهتر از تو میشناسم حتما حرفی زده که اینطوری تو رو به هم ریخته.
ازش کمی فاصله گرفتم که دستم و چسبید دوباره منو سرجام برگردوند و گفت:
_ تو که نمیخوای چیزی از من پنهون کنی ؟

نگاهم دور سالن چرخوندم و وقتی مونی مشغول بازی دیدم ب دستش را گرفتم و به سمت اتاق رفتم و در و بستم نمی‌خواستم دخترکم بیشتر از این حرف‌ها را بشنوه
روی تخت نشستم و شروع کردم به بازی کردن با انگشتای دستم آروم زمزمه کردم

خانواده تو وارث میخوان کسی که اسم خانوادگی تونو حفظ کنه و دختر من نمیتونه اینکارو بکنه.
گفت گورتو گم کن از زندگی پسرم یا بشین و با هووت زندگی کن می خوام براش زن بگیرم‌.

اهورا کلافه کنارم نشست و دستمو تو دستش گرفت و گفت:

_ عزیزدلم این حرفا چیه ؟
تا من نخوام هیچ اتفاقی نمیفته.
دوباره گریه م گرفت خودمو توی بغلش انداختم و سرمو به سینش چسبوندم گفتم
اما اونا هر وقت هر کاری خواستن تونستن انجامش بدن اینم میدونم میتونن و بالاخره یه راهی پیدا می کنن..
من میمیرم ؛به خدا میمیرم نمیتونم طاقت بیارم چطوری برم از پیشت؟ دیگه تو رو چطوری نبینم یا چطور تو رو با یکی شریک بشم؟
عصبی منو از خودش جدا کرد و به صورتم نگاه کرد و گفت:

_ حرفامو میشنوی میگم نمیتونن هیچ کس نمیتونه ما یه خانواده ایم که کنار هم میمونیم .
من نمیخوام پسر نمیخوام من دخترم رو دارم تورو دارم.

دوباره بهش چسبیدم و گفتم من میترسم.

موهانو نوازش کرد و روی سرمو بوسید
_ چیزی برای ترسیدن نیست همه چیز و بسپار به خودم درستش می کنم باهاشون حرف میزنم باشه؟

زنگ زدن و تماس‌ها و رفت و آمدهای مادر اهورا تمامی نداشت هر وقت که می‌فهمید اهورا خونه نیست خودش و به اینجا می رسوند باز شروع می کرد به تهدید کردن این رفت و آمدارو از اهورا پنهون میکردم تا حداقل اعصاب اونو بهم نریزم که بتونه به کارش برسه.

هر باری که میومد و میرفت اینقدر گریه میکردم که از چشمام همه چیز پیدا بود…

 

یه روز بعد رفتن مادرش توی آشپزخونه مشغول آشپزی بودم و بی صدا گریه میکردم که دستای کسی داره تنم پیچید از عطر تنش هم می تونستم بفهمم که اهوراست اما درست وقتی که داشتم گریه می کردم.

آروم گفتم
خسته نباشی امروز چه زود اومدی عزیزم؟
انگار صدای بغض دارم و کاملا تشخیص داد که منو به سمت خودش چرخوند و با دیدن صورتم باز دوباره اخم کرد و دستشو دراز کرد و زیر غذا رو خاموش کرد منو دنبال خودش کشید و با صدای بلندی مونس صدا زد و گفت :
_دخترم بیا اینجا باید بریم جایی.

به سمت کمد رفت و مانتو شلواری به طرفم گرفت
^زودباش لباساتو بپوش باید بریم جایی.
ترسید گفتم چی شده اهورا؟
کجا داریم میریم اتفاقی افتاده؟؟

با صدای بلند داد زد
_مگه با شما نیستم؟. سوال نپرس فقط لباستو بپوش تا بریم.

لباس و از دستش گرفتم و شروع کردم به پوشیدن .
مونس آماده کردم از خونه بیرون رفتیم.
اهورا عصبی به نظر می رسید تویدلم به شدت استرس داشتم که الان داریم کجا میریم اما وقتی بالاخره مسیر روستا را پیش گرفت فهمیدم داری میریم خونه پدرش دستمو روی دستش که روی دنده بود گذاشتم آروم گفتم

این موقع شب کجا چراداریم میریم اونجا
با اخم بهم خیره شد دستموپس زد.
دوباره روبروش خیره شد.

ازش ترسیدم دیگه حرفی نزدم تا وقتی که تمام مسیر را طی کردیم و جلوی خونشون ماشینو نگه داشت پیاده شد.
مونس و بغل زدم پشت سرش راه افتادیم .
توی دلم فقط دعا می‌کردم خدا خدا میکردم که اتفاق بدی نیافته وقتی وارد خونه شدیم با صدای بلندی مادرش و صدا زد .

مادرش که با شنیدن صدای اهورا خوشحال شده بود با روی باز به سمتمون اومد و با دیدن من و مونس دوباره صورتش پر از اخم شد.
انگار مارو ندیده باشه دسته اهورا گرفت و گفت:
_ پسرم یادی از ما کردی خوش اومدی.
بیا تو؛ بیا تو…
بازوشو از دست مادرش بیرون کشبد از چند قدم به عقب اومد .
دست منو توی دستش گرفت و دنبال خودش کشید.

وقتی به پذیرایی رسیدیم من روی مبل نشوند و رو به مادرش گفت:
_پدرم کجاست؟
بگو بیاد باهاتون حرف دارم…
باهمه تون حرف دارم.

مادرش چشم غره ای به من رفت که انگار تمام این حالات و رفتار اهورا تقصیر منه و به پسرش گفت
_ پدرت داره استراحت می کنه حرف تو به من بزن.
چیزی شده؟

اهورا صداش بلند کرد و با داد گفت _گفتم که پدر و صدا کن بیاد کار دارم.

مادرش که انگار از این عصبانیت اهورا ترسیده بود از پذیرایی بیرون رفت و چند دقیقه بعد همراه شوهرش برگشت.

با اومدن خان از جام بلند شدم و صاف ایستادم
روی بالاترین مبل نشست رو به پسرش کرد و گفت:
_ چی شده پسر صدات انداختی توی سرت .

اهورا به سمت من اومد دست منو گرفت و گفت
_ این دختره که میشناسی اسمش ایلین..
یه زمانی مجبورم کردی باهاش ازدواج کنم خیلی اتفاقا افتاد خیلی مشکلات پیش اومد اما من بالاخره عاشقش شدم،
عاشق شدم و دوسش دارم دخترمم دوست دارم.
این بچه ای که توی بغلشه دختر منه دختر من …
من از زندگیم راضیم خوشحالم دست از سر من و زنم بردارین.
مادر من چرا هر روز پا میشی میای خونه ی منو اشک این این دختر و در میاری؟
شما وارث میخوای ؟
من نمیخوام…

پدرش عصبی از جاش بلند شد و گفت:
_ به خاطر این دختره دهاتی داری تو روی من مادرت وایمیستی میفهمی داری چی میگی؟
من وقتی میگم وارث وقتی میگم پسر به خاطر کل خاندانه میدونی توی کل خاندان یه پسربچه نداریم تو باید یه پسربیاری اینو میفهمی! باید اسم خاندان مون از بین نره تا همیشه زنده بمونه.

اهورا کلافه به سمت پدرش رفت و گفت
_ پدر من وقتی نیست وقتی نداریم حتماً قسمت نبود حتماً خداتون نخواسته ول کنید دست از سر ما بردارید ‌…
مادرش دستش و گرفت….

گفت
_پسرم این چه حرفیه که میزنی مگه تو چند بار امتحان کردی که دیدی نشده ؟
من میگم یه دختر برات بگیریم ازش بچه دار شو بعد که بچه دار شدی من که مطمئنم پسره ولی اگه باز دختر شد دوباره بچه دار میشی…

اهورا دست مادرش رو کنار زد
_برم زن بگیرم که پسر بیارم اگه پسر نشد اگه همشون دختر شد ت چی ؟
میخوای چیکار کنی تا آخر عمر باید زن بگیرم و براتون بچه پس اندازم؟
من زنمو دوست دارم هیچی دیگه نمیخوام بشنوم.
دیگه تکرار نکنین این حرفارو …

تو دلم قند آب می‌شد از این همه طرفداری اهورا.
از تمام شکاهایی که بهش کرده بودم خجالت کشیدم چطور می تونستم به این آدم شک کنم ؟
توی دلم داشتم قربون صدقش می‌رفتم و مونس بیشتر به خودم فشار میدادم که با حرف پدرش ماتم برد و تمام خوشی هایی که توی این چند ثانیه توی دلم سرازیر شده بود از بین رفت.

_ پسر میفهمی چی داری میگی؟
اینو بدون یا خواسته منو قبول می کنی یا هرچی که بهت دادم و پس میگیرم میفهمی که چی میگم!
هر چیزی که داری…
وقتی همه چیز رو از دست بدی و بیفتی تو خیابونا دنبال یه لقمه نون میفهمی این

 

یه قدم عقب رفتم و به دیوار چسبیدم داشت اهورا رو تهدید می کرد .
اهورا که انتظار این حرفارو نداشت کر با صدای آرومی گفت:
_ دارین تهدید می کنین که خوشبختیم رو فدای خواسته ی شما کنم اما من اینکارو نمیکنم .

فقط همین و گفتم و به سمت ما اومد و دست منو و از اونجا بیرون زدیم.
دلم به حالشن می‌سوخت که بخاطر من باید تو روی خانواده می ایستاد.
و هر چیزی که داشت از دست می‌داد اشکم در اومده بود تمام مسیر و موقع برگشت گریه کردم و اهورا سکوت کرده بود و عصبی فقط سیگار میکشید .

تنها کاری که ازن بر می اومد گریه کردن بود اونم بدون صدا .

به خونه که رسیدیم زیرغذا مو روشن کردم نزدیکای صبح بود دخترم بیدار شده بود به شدت گرسنش بود برای همین باید بهش چیزی میدادم تا بخوره.
شام و آماده کردم وقتی مونس غذاشو خورد دوباره به اتاقش بردمش و کنارش موندم تا خوابش ببره.
بعد از خوابیدن مونس به اتاق خودم رفتم و اهورارو کنار پنجره دیدم کنارش ایستادم و گفتم:
اگه از من و دخترم بگذری من دلگیر نمیشم بهت حق میدم زیادی دارن بهت فشار میارن.
این حرفا رو بابغض می زدم کلماتی که میگفتم مثل یه خنجر تو قلبم فرو می رفت اما باید کمی از این باری که
روی دوش شوهرم بود و کم می‌کردم
به خاطر من بدجوری توی فشار بود دستمو گرفت و گفت
_ حتی بهش فکر نکن که بزارم تو دخترم ازم دور بشین هیچ وقت این اتفاق نمیفته.
می خوا محرومم کنه چیزی بهم نده ؟
ایرادی نداره کار پیدا می کنم کمی بهمون سخت میگذره از تو دخترمون جدا نمیشم.
من دیگه اون اهورای سابق نیستم…
بهش اعتماد داشتم بهش ایمان داشتم ما گذشته تلخی گذرانده بودیم و الان با تمام وجود همدیگرو دوست داشتیم.
با بغض که باعث میشد صدام بلرزه واگویه کردم:
_ اما دارن خیلی اذیتت می کنن
باید یه فکری بکنیم.
لبخندی بهم زد و گفت:
_ چه فکری عزیزم؟
هیچ کاری نمیشه کرد این چیزی که از من می خوان هیچ راه حلی نداره.
دستمو گرفت و به سمت تخت برد.

روش نشست و من کنار خودش نشوند گفت
_ بهتره که بخوابیم فردا یه روز دیگه است بهتر چند ساعتی بخوابیم تا وقتی بیدار شدیم بهتر فکر کنیم.

حرفی نزدم اون دراز کشید و منم کنارش خوابیدم اما خوابم نمیبرد تمام فکرم درگیر بود که دنبال یه راه حل باشم میدونستم من دیگه هیچ وقت نمیتونم حامله بشم در مورد مونس هم این بود و قرار نبود مونس به دنیا بیاد اما خواست خدا بود که بچه به من بده باید با دکترا حرف میزدم باید آزمایش می دادم شاید یه راهی باشه که من دوباره بتونم حامله بشم .
همین فردا میرم سراغ آزمایش با این فکر کردم بخوابم رفتم…

مونس به پیش راحی گذاشته بودم و مطب به مطب میگشتم تا شاید یکی از دکتر یه خبر خوب و جدید بهم بده اما هر کدوم که منو میدیدن پرونده پزشکی گذشتمو زیرو می‌کردندپ همشون نظرشون این بود که ممکن نیست من بتونم دوباره حامله بشم محض احتیاط برام آزمایش و سونوگرافی این چیزا نوشته بودند و باید تک تکشون رو انجام میدادم ته دلم به خودم امید میدادم که بالاخره یه راهی پیدا میشه جواب آزمایشات طول می کشید تا به دستم برسه اما جواب سونوگرافی و برداشت مو دوباره به اخرین دکتری که پیشش رفته بودم برگشت مو روبروش گذاشتم .

عینک و به چشمش زد و دقیق نگاهی بهشون انداخت و گفت

_ این سونوگرافی حرف هایی که قبلاً زده بودم و تایید می‌کنه اما خوب منتظر آزمایشات میمونیم سرم را پایین انداختم .

انگار که تمام غصه های دنیا روی سرم آوار شد از پشت میزش بلند شده و کنارم نشست و گفت

_ دخترم ناامید نباش خیلی راه ها برای بچه دار شدن هست .
سرمو بالا گرفتم و گفتم:
من یه دختر دارم اما خانواده شوهرم وارث میخوان یه پسر میخوان.
نگاهم کرد انگار می خواست حرفی بزنه که دو دل بود دستشو گرفتم و گفتم تورو خدا اگه راهی هست بهم بگین هر راهی باشه انجام میدم فقط باید یه پسر داشته باشم.

عینکش رو برداشت روی میز گذاشت و گفت:
_ ببین دخترم راه برای کسانی که به هیچ وجه نمیتونن باردار بشن هست اما خوب نمیدونم تو میتونی قبولش کنی یا نه یا حتی همسرت؟

کنجکاو سرمو تکون دادم و گفتم
شما بگین من با شوهرم حرف میزنم نگران نباشید.
دوباره کمی مکث کرد و گفت
_ رحم اجاره کنید بچه شما رو توی شکمش براتون نگه میداره و وقتی به دنیا میاد بهتون میده
ازشنیدن این حرف خشکم زد..

احساس کردم که اتاق داره دور سرم میچرخه آخه چطور می تونستم این کار رو بکنم.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم
همین من می خوام زن دیگه ای داشته باشه.
نمیخوام شوهرم دوباره زن بگیره.
اخه خانواده اش هم همینو می خوان.

لبخند مهربونی زد و گفت:
_ عزیز دلم قرار نیست که شوهرت زن بگیره و ازدواج کنه!
شوهرتون زنی که قراره بچه رو توی شکمش نگهداره حتی قرار نیست ببینه.
فقط تو میبینیش که نخواهی تو هم میتونی نبینیش.
همه کاراش و انجام مامیدیم .

قبلا یه چیزایی در این باره شنیده بودم اما هیچ وقت ته و توی ایک قضیه رو نگرفته بودم چون برام مهم نبود .
برای همین کنجکاو و مشتاق پرسیدم
یعنی اصلا قرار نیست که شوهرم با اون زن روبرو بشه؟
از جاش بلند شد پشت میزش نشست گفت
_ نه عزیزم قرار نیست..
ما خودمون اون زن و پیدا و معرفی می‌کنیم براتون .
و این کار را انجام می‌دیم بدون این که شما ببینیدش…
اما خب همیشه آقایون منع میشن هز دیدن رحم اجاره ای و نمیرن سراغشوت .
ولی شما میتونید خ بهش سر بزنید و از مراحل بارداریش و روزایی که میگذرونه با خبر باشید فقط باید یه کم هزینه کنید.

از جام بلند شدم و روی میز خم شدم و گفتم:
_ هزینه‌اش اصلاً برای ما مهم نیست فقط بتونیم یه بچه داشته باشیم میشه تشخیص داد چطوری باید بچمون پسر بشه ؟

خندید و گفت از الان به فور جنسیت بچه این؟
صد درصد نیست اماخب و تغذیه هایی هست که باید همسرتون مراعات کنند تو این مدت این تغذیه ها رو بخورن بعد از اسپرمشون نمونه می‌گیریم برای ادامه کار.
البته باید تکرار کنم صدر صد نیست و کمی احتمال جنسیت و افزایش میده.
اما باید اول همسرتون رو راضی کنید با حال خوش از این خبری که شنیده بودم از اونجا بیرون آمدم و به سمت خونه رفتم امشب باید هر طوری شده که اهورا راضی می کردم به این کار…
بعد از مدت ها باحال خوشی خونه میرفتم.
مونس و راحیل رفته بودن گردش و راحیل سر راهش مونس به اینجا رسوند و کمی با هم حرف زدیم در مورد اتفاقاتی که افتاده بود و اینکه امروز حتی چه قصدی داشتم و چه تصمیمی گرفتم راحیل مردد بود و سعی می‌کرد منو از این تصمیمی که گرفتم منصرف کنه اما موفق نبود تنها راهی که می تونستم بدون دغدغه و دردسر اهورا رو کنار خودم نگهدارم هم این بود که به خانوادش یه پسر بدم.
برای اونا چه فرقی می کرد این پسر مال من باشه یه کس دیگه ای؟

مهم این بود که بچه بچه ی اهوراست.

بعد از رفتن راحیل سریع دستی به خونه کشیدم که خیلی وقت می شد به خاطر مشکلاتی که داشتیم این کارو نکرده بودم بعد به آشپزخونه رفتم باید یه شام درست حسابی درست میکردم که بتونم شب خوبی بسازم
و اهورا رو راضی کنم بهترین گزینه برای امشب زرشک پلو با مرغ غذایی که اهورا خیلی دوسش داشت.

پس دست به کار شدم و خیلی سریع همه چیزش آماده کردم کارم که توی آشپزخونه تموم شد به اتاقم رفتم و دست مونس گرفتم بهش گفتم میخوایم مامان دختری بریم حموم قشنگم.

با هم وارد هم شدیم…

خیلی طول نکشید حمام کردنمون حوله ی مونس و تنش کردم و گفتم روی تخت بشینه و منتظرم بمونه سریع خودم شستم و از حمام بیرون رفتم لباس هایی که به نظرم مناسب تر بود و پوشیدیم و آماده شدیم.
دخترکم تعجب کرده بود که آروم از من پرسید:
_ مامان قراره بریم مهمونی؟

گفتم نخ عزیز مامان..
دوباره به حرف اومد و پرسید
پس برای برامون بیاد؟
خندیدم و بغلش کردم و گفتم نه خوشگلم قراره امشب بابایی رو شاد کنیم برای همین باید لباسای خوشگل بپوشیم.
دامن چین دار لباسش و تاب داد از اتاق بیرون رفت .
مثل چرخ و فلک چرخ میزد و دور خودش میچرخید.
شروع کردم به کمی آرایش کردن داشتم خودمو برای هر چیزی آماده می کردم می خواستم هر طوری شده امشب اهورا رو راضی کنم به این کار با صدای مونس که داشت با باباش حرف میزد از اتاق بیرون رفتم و اهورا نزدیک در اتاق دیدم به سمتش رفتم و گونشو بوسیدم و گفتم
خوش اومدی عزیزم خسته نباشی نگاهی به من کرد و گفت:
_ چه خبره مادر و دختر انگار قصد دارین دل من آب کنید.
هر دومون با هم خندیم و محکم بغلشون کردم.

اهورا از من جدا شد گفت:
_ شما که اینقدر امشب خوشگل کردی پس من برم یه دوش حسابی بگیرم و به خودم برسم که پیش شما دو تا خانوم کم نیارم.

من مونس خندون به سمت آشپزخونه رفتیم تا کارای شان انجام بدیم.
کمکم می کرد میز و بچینم بااون قد و قواره کوچولوش.
پشت میز نشوندمش منتظر اهورا شدم اما دیر کرده بود.
گفتم عزیزم دست به چیزی بزن تا من برگردم
باشه ای که گفت به سمت اتاق رفتم و دیدم اهورا داره موهاش شونه میکنه.
از پشت محکم بغلش کردم دستشو روی دستم گذاشت و گفت:
_ چه خبر خانوم؟
ی امروز واقعاً قصد جون می‌کردیا…

با صدای بلند خندیدم و گفتم این حرفا چیه دیوونه؟

 

بعد این همه وقتی که مشکلات داشتیم ناراحت بودیم امشب وخوش بگذرونیم.
دخترمون حالش جا بیاد .
منو به سمت خودش برگردوند
_ بهترین کارو کردی عزیزم دلش می گرفت از این حال و هوای خونه .
ازاتاق بیرون رفتیم و پشت میز که رسیدیم مونس تمام غذاها را به هم ریخته بود هر دو با چشم گشاد بهش نگاه کردیم که مونس دست روغنی شو روی لباس کشید مثلاً تمیز کرد و گفت:
_ گشنه ام بود
کمی مکث کردم بالاخره با اهورا نتونستیم خودمونو کنترل کنیم و با صدای بلند خندیدیم.
شام با خنده و شوخی و دلخوش خورده شد
همه توی پذیرایی جلوی تلویزیون نشسته بودیم مونس توی بغل باباش لم داده بود و کم کم داشت خوابش می برد.
اهورا اروم رو بلندش کرد و به اتاقش بردش روی تختش گذاشت.
وقتی که برگشت دستشو به سمتم دراز کرد و سریع از جام بلند شدم و دستش گرفتم
_ بیا ببینم چه خبره امشب!
دستامو دور گردنش حلقه کردم بوسیدمش
_چه خبری باشه ؟هیچ خبری نیست فقط قراره ما دوتا خیلی خوش بگذرونیم.
ابروهاش بالا پرید و گفت:
_ شیطون شدی از این کارام بلدی؟
دستشو کشیدم سمت اتاق بردمش
چرا بلد نباشم خیلی هم خوب بلدم به این حرفم خندید با هم وارد اتاق شدیم .
درو بست منو به دیوار چسبوند پیشونیش روی پیشونیم گذاشت
_ خیلی دوست دارم دختر خیلی زیاد دوست دارم..
میخواستم شب خوبی براش بسازم میخواستم امشب هر طوری که شده به خواستم برسم البته که خواستم فقط و فقط به نفع خانواده اش بود و من هیچ سهمی توش نداشتم اما وقتی به هش فکر میکردم دلم می خواست هر چه زودتر این اتفاق بیفته و من راحت بشم از تهدیداشون.
خودم پیش قدم شدم ب
لبام و روی لبای داغش گذاشتم و بوسیدمش این کارم بدجور دیوونش کرد که منو از دیوارجدا کرد و به سمت تخت بردمن و روی تخت هول داد
روی تنم خیمه زد.
همراهیش کردم….
خیلی وقت بود کنار هم این جور با دل خوش آروم نشده بودیم.
سرم روی سینه برهنه اهورا بود واون موهام نوازش می کرد.
از شبی گذرونده بودیم خیلی راضی بودم.
اهورا انگشت هاش لابلای موهام می چرخید موهامو شونه می زد.

 

کنار گوشم حرف میزد و من به حرفاش میخندیدم یا با حرفاش عشق می کردم بالاخره فکر دیگه وقتش بود حرفی که میخواستم پیش بکشم .
خودم بالاتر کشیدم و به صورتش نگاه کردم
باید شک و تردید و کنار می گذاشتم و شروع می کردم به حرف زدن در مورد تصمیمی که گرفتم اسمش و صدا زدم که سرش به سمتم چرخید و نگاهم کرد منتظر بود و من انگار داشتم از استرس جون میدادم کمی لبمو جوییدم و گفتم من برای مشکلی که پیش اومده فکر کنم یه راه حل خوب پیدا کردم ابروهاشو بالا داد و گفت
_ راه حلت خانم چی هست حالا ؟
کمی این پا و اون پا کردم و شروع کردم به بازی کردن با تنش روی سینش خط فرضی میکشیدم نگاهمو از چشماش می دزدیدم انگشتش را زیر چونم گذاشت مجبورم کرد کمی سرمو بالا بگیرم و بهش نگاه کنم
_ حرفتو بزن دختر چی شده ؟
چه تصمیمی گرفتی؟
چهراهی پیدا کردی؟

با زبونم لبم رو ترک کردم و گفتم امروز با کلی دکتر مشورت کردم هر کسی که پرونده پزشکیه منو دید گفت ممکن نیست من دوباره بتونم باردار بشم
اهورا انگار از این حرفم ناراحت شده بود روی تخت نشست و موهام از کنار صورتم پشت گوشم فرستاد.
_ دوست ندارم راجبه این چیزا حرف بزنی من و تو مشکلی نداریم که! یه دختر داریم که برامون کافیه.
آب دهنم و پایین فرستادم و گفتم اما برای خانواده ات کافی نیست.
نمیخوام تورو تحت فشار بزارن نمیخوام به خاطر من هر چیزی که داری رو از دست بدی.
_به این چیزا فکر نکن این مشکل منه من خودم با خانوادم حلش می کنم.
ته ریشش و نوازش کردم
اما من یه راه خوب پیدا کردم دکتری که رفته بودم پیشش بهم گفت ما میتونیم یه رحم اجاره کنیم ….
با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد _داری راجبه چی حرف میزنی
آیلین؟
کمی خودمو بالاتر کشیدم و توی بغلش جا دادم و گفتم تورو خدا بزار بهت توضیح بدم اونجوری که فکر می کنی نیست ما قرار نیست حتی اون زن و ببینیم.
دکترا خودشون همه کارا رو انجام میدن.
از اسپرم تو و ازمن نمونه می‌گیرن توی رحم یه زن جا سازی می کنن همین…
خواهش کن…
قبولش کن….
و این تنها راهیه که داریم.
من می خوام به یه پسر بدم به تو تا خانواده ات دست از سرمون بردارن

فکر نمیکردم اهو را از شنیدن این پیشنهاد من اینطورعصبانی بشه.
ا و از روی تخت بلند شد
_ فکرشم نمیکردم به خاطر اینکه نظر منو جلب کنی امشب این کارارو بکنی
همه این کارا خندیدن حرف زدن به خاطر این بود ؟
پشت سرش از جام بلند شدم و از پشت بغلش کردم و گفتم
عزیزم من به خاطر خودمون به خاطر خانوادمون دارم این کارو می کنم فکر می کنی برای من آسونه من دوست دارم بچه ی تو توی شکم من رشد کنه تو وجود من بزرگ بشه و به دنیا بیاد اما وقتی نمیتونم چیکار باید بکنم؟

بدون اینکه بخوام بغض کرده بودم نزدیک بود دوباره اشکم در بیاد تصور اینکه بچه اهوراتو وجود یه زن دیگه میخواد رشد کنه قلبمو فشرده می کرد اما تنها راه حلی که وجود داشت همین بود بازوشو کشیدم و به سمت خودم چرخوندم
به من نگاه کن من عاشقتم؛ من نمیخوام تورو از دست بدم نمیخوام از تو دور بشم ؛من نمیخوام با کسی شریکت بشم این تنها راهیه که داریم خواهش می کنم قبول کن.
دستای مردونه ی اهورا صورتم قاب گرفت کمی سرش را خم کرده درست نزدیک صورتم ایستاد
_ عزیزم من گفتم که حلش می کنم من باهاشون حرف می‌زنم هیچ برام مهم نیست که بخوان هرچی که دارم از من بگیرن من می خوام فقط تو دخترم و کنار خودم نگه دارم
گریون بهش گفتم
فکرشو بکن اگه پسر داشته باشیم دیگه تا ابد با خیال راحت زندگی میکنیم چون یه وارث به خانوادت میدی دیگه دست از سر ما بر میدارن دکتر میگفت همه چیز کاملا قانونیه مراحلی که باید انجام بدیم و بچه رو بدن به ما ۹ ماه طول میکشه و ما میشیم پسر دار خانواده ات آرزوشون میرسن
لبخند کم جونی زد
_ از کجا میدونی حالا پسر دار میشیم شاید باز دختر دار شدیم چیکار میکنی بازم ادامه میدی؟

قول میدم فقط این باره راجع به اونم حرف زدم دکترگفت اگه تغذیه هایی که میدین رعایت کنی احتمال اینکه جنسیت بچه رو بتونیم تعیین کنیم هست تو فقط بگو باشه…
از من فاصله گرفت و کلافه چنگی به موهای سرش زد
_ واقعا نمیدونم چی بگم.
دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم اشکم در اومده بود و داشت بدجوری صورتمو خیس می کرد با چشمای گریون کنار تخت نشستم روی زمین زانوهامو بغل کردم
من فقط می خوام خانوادمو نگه دارم اهورا می خوام تورو نگه دارم وبادخترم پیش تو باشم همین… خواهش می کنم قبول کن
فقط ۹ ماهه بعد ۹ماه همه زندگی مون تغییر میکنه یه بچه دیگه میاد توی زندگیمون وخانواده ات راحت میشن مارو هم راحت میزارن و می‌تونیم با خیال راحت زندگی کنیم کنارم زانو زد اشکام و هز روی صورتم پاک کرد پیشونیم رو بوسید
_ باشه در موردش فکر می کنیم باهم میریم پیش دکتری که گفتی باهاش حرف میزنیم گریه نکن

شنیدن این خبر به حدی خوشحال شده بودم که محکم اهوراروبغل کردم لباشو بوسیدم
منو از روی زمین جدا کرد و روی تخت خوابوند
_خوب بلدی من وچطوری قانع کنی میدونی که طاقت دیدن گریه هاتو ندارم و همیشه از این ترفند استفاده می کنی.
سریع چشمامو بستم خودمو به خواب زدم و گفتم
من از این کار را بلد نیستم کی گفته؟
کنارم دراز کشید و منو به خودش فشار داد و گفت
_ از تو نمیگذرم از دخترم نمیگذرم بهت قول میدم هر اتفاقی که بیفته.

تو یک لحظه یاد زمانی افتادم که رفته بودیم کیش کیمیا همزمان با ما اونجا بود سریع به سمتش چرخیدم میخوام چیزی بپرسم ازت فقط
خواهش می کنم در موردچیزی که می خوام بپرسم راستشو بهم بگو.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *