خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت نه

رمان خان زاده/فصل دو پارت نه

 

عزیز دلم نمیشه این بچه دیگه جون داره نمیتونی جونشو بگیریم و بعدشم باز این کار بخواهیم انجام بدیم.
باید یک دوره طولانی مدت بینش فاصله بیفته نمیشه که …
برای اینکه این بچه به وجود بیاد کلی هزینه شده.

وا رفته به کیمیایی که لبخند پیروزی روی لباش بدجوری خودنمایی می کرد نگاه کردم کیمیا به دیوار تکیه داد و گفت
_ حالا که بچه اهورا تو شکمه منه فک نمی کنم پدر و مادرش راضی بشم که من تنها زندگی کنم نظر تو چیه ؟
دلم میخواست همین الان این زن و اینجا بکشم دلم میخواست وقتی از این خونه بیرون میرم دیگه این زن نفس نکشه به سمتش حمله کردم خانم دکتر جلوی من گرفت و گفت

_آروم باش هیچ کاری نمیتونیم بکنیم این مشکلات به خاطر اینکه من بی توجهی کردم خودم حلش می کنم باشه ؟
لازم نیست تو اینقدر خودتو عذاب بدی خواهش می کنم برگرد خونه؛
برگرد خونه…
چطوری باید برمیگشتم خونه؟
وقتی برمی گشتم به اهورا باید چی می گفتم؟
بهش میگفتم زنی که داریم ازش فرار می کنیم الان بچه مون تو شکمش میمونه؟

میدونستم اهورا از شنیدن این خبر خیلی عصبی میشه چون تمام این چیزا به خواست من و اصرار من بوده.

نفهمیدم چطوری به خونه برگشتم انقدر گیج و منگ بودم که حتی توی طول مسیر به خیابونا نگاه نکردم تمام طول راه گریه می کردم و به این فکر می کردم چطوری باید به اهورا همه چیز رو بگم؟

وقتی وارد خونه شدم چند دقیقه طول نکشید که صدای خنده ی پدر و دختر پشت در خونه به گوشم رسید سراسیمه به سمت اتاق رفتم و خودمو توی حمام انداختم .

باید خودمو آماده می کردم برای گفتن واقعیت تلخی که باعث و بانیش خودم بودم.
من فقط میخواستم زندگی مون از چنگ آدم هایی که چشم دیدن خوشبختی مارو نداشتن نجات بدم اما کاری کرده بودم که بدبختی رو دو دستی به زندگیم و هدیه داده بودم توی حموم زیر دوش آب ایستاده بودم که این ضربه ای به در خورد با صدایی که سعی می کردم بدون بغض و بدون لرزش و ناراحتی باشه گفتم جانم
صدای اهورا اومد
_ چرا رفتی حموم این موقع؛ چیزی شده ؟
به در نزدیک تر شدم گفتم
نه عزیزم چی بشه؟
خیلی هوا گرم بود عرق کرده بودم گفتم قبل اینکه شما بیاین یه دوش حسابی بگیرم.

صدای خنده اش قلبمو مثل همیشه میلرزوند
_ پس خودتو برای من آماده می کنی فکر کنم روز خوبی گذروندی که اینطوری داری برای شب آماده میشی!

 

از خوش خیالی شوهرم نفسم بند اومد به چی فکر میکرد من چه خبری رومی خواستم بهش بدم نمیتونستم دوش گرفتنم و طول بدم پس به اجبار از حمام بیرون اومدم تا بخوام لباس بپوشم دوباره سر و کله اهورا توی اتاق پیدا شد با دیدن من که با بدنی برهنه جلوی آینه ساده بودم و داشتم موهام و خشک می‌کردم چشماش برق زد و به سمتم اومد از پشت منو به خودش چسبوند و محکم بغلم میکرد انگشتانش روی شکمم آروم می رقصیدن و من چشمامو از این همه نزدیکی بسته بودم از این همه نزدیکی که قلب منو مثل همیشه آب میکرد…
چونه شو روی شونم گذاشت و آروم پشت گردنم رو بوسید و گفت

_هر بار میبینمت دوباره عاشقت میشم وقتی به این فکر می کنم که در گذشته چطور تونستم از تو بگذرم حالم از خودم بهم میخوره تو زیباترین زنی هستی که تو عمرم دیدم .

از این همه حرفای قشنگی که به من می زد به جای اینکه خوشحال باشم و لبخند بزنم اشکم در اومد گریه کردم.
اشکام و توی آینه دید که سراسیمه منو به سمت خودش چرخوند و بهم نگاه کرد نگران صورتم با دستش قاب گرفت گفت
_ حالت خوبه آیلین؟
این چه حالیه چرا گریه می کنی عزیزم؟
باهمون حال خراب باید بهش میگفتم دستشو کنار زدم و در کمد و باز کردم و دم دستی ترین لباسی که میتونستم برداشتم پوشیدم اهورا متفکر به من خیره شده بود به کارام نگاه می کرد.
روی تخت نشستم و به کنارم اشاره کردم خیلی آهسته کنارم نشست و دستم تو توی دستش گرفت و گفت

_حرفتو بزن چه اتفاقی افتاده؟
چطوری می‌خواستیم حرفمو بزنم.
اروم پرسید
_این زنه مشکلی براش پیش اومده؟ انتقال جنینی که کردیم موفق نبوده؟
دلم می خواست هر کدوم از اینایی که میگفت درست باشه اما واقعیت تغییر کنه. سرمو تکون دادم و گفتم بلا نازل شده اهورا زندگیمون زندگیم توی خطره عصبی شد عصبی جلوی پام نشست و گفت
_ این حرفا چیه که میزنی چی میتونه زندگی ما را بخطر بندازه؟
آروم زمزمه کردم وقتی که رفتم سراغ اون زن تا ببینم کیه که بچه ما توی وجودشه.
از دیدنش دنیا روی سرم خراب شد تو گفتی شرش کم شده اما نگو تازه داشته سایش و روی زندگیمون پخش میکرده.
اهورا منتظر بهم خیره بود که ادامه دادم
کیمیا همون زنیه که بچه مون توی رحمشه…
دستش خشک شد وروی هوا
موند.
حرفامو باور نکرده بود یا مثل یه شوخی بود براش که با صدای بلند خندید و گفت
_چی داری می گی دختر ؟
کیمیا چطوری میتونه این کارو بکنه؟

کیمیا رفته سراغ دکترمون و گفته بدجوری به این پول احتیاج داره چون آزمایشاش باهامون جور بوده اونام اون و انتخاب کردن الان بچه تو رحمه اونه…

 

اهورا از جا بلند شد و شروع کرد به داد و فریاد کردند و به قدری عصبانی بود که میترسیدم حتی بلایی سر خودش یا من بیاره .

از لای در دخترم به ما نگاه می کرد از جام بلند شدم و سراسیمه به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم
چیزی نیست عزیز دلم چیزی نیست و فقط بابا یکم عصبانیه برو تو اتاقت درم بنند.
بدون حرف با قدمای بلند به سمت اتاقش دوید و در و بست.
نزدیک اهورا شدم دستشو گرفتم دستم و پس زدن با فریاد گفت

_ ببین چیکار کردی؟ همه اینها به خاطر توعه من اون بچه رو نمیخوام من هیچ چیزی که به اون زن ربط داشته باشه نمی خوام نمی خوامش میفهمی؟
همه چیز تموم میکنی.

حال خودم خیلی خوب بود الان باید اهورا روهم آروم می کردم انگار اون از من عصبی تر و ناراحت تر بود نمیدونستم چی بین اهورا و اون زن توی گذشته بوده که اینطور با شنیدن این خبر در حد انفجار بود.

روی زمین نشستم و زانوهامو بغل کردم و با گریه گفتم:

چرا داری سر من داد میزنی؟ چرا داری با من اینطوری می کنی؟ مگه من خواستم؛ مگه من ازش خوشم میاد؟
دوست دارم بلا نازل بشه سر زندگیم !کم بدبختی کشیدم؟ از خانواده ان از زنایی که دوروبرت بودن؟
الان خودم رفتم سراغ این ادم و آوردمش وسط زندگیمون؟

ایستاد دستی به صورتش کشید و نفس عمیقی کشید کنارم زانو زد و گفت
_ببین عزیزم باشه میدونم تقصیر تو نیست اما شده دیگه…
میریم همه چیز تموم میکنیم باشه؟
پای اون زن نباید به زندگیه ما باز بشه.
من دارم بهت اخطار میدم پای اون زن نباید به زندگی ما باز بشه بفهم حرفمو آیلین.

انگار ازش می‌ترسید یا از اتفاقاتی که با حضور این زن به توی زندگیمون می افتاد میترسید.
دقیق نمیدونم اما هرچی که بود بد جوری به هم ریخته بودش.

با پشت دستم اشکامو پاک کردم و گفتم
نمیشه؛ من با دکتر حرف زدم گفت امکان نداره اون بچه الان جون داره ما خیلی سعی کردیم ما از خدامون بود این بچه به دنیا بیاد الان زنده است اهورا.
دکتر گفته که اگه این کار را بکنیم دیگه نمیتونیم این کار و تکرار کنیم از نظر قانونی هم ایراد داره.

اهورا صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت
_ باشه عزیزم ایراد داشته باشه ما قرار نیست دیگه این کارو تکرار کنیم ما بچه‌ای نمیخوایم .

همونطور با چشمای اشکی به چشماش خیره شدم و گفتم

اما اون بچه ی ماست بچه من و تو بچه ای که من حسرتشو میکشم چطوری خودم بکشمش چطوری حونشو بگیرم؟
تورو خدا ؛توروخدا یه راه دیگه پیدا کن من نمی خوام بچمو بکشم کلافه منو محکم تکون داد و گفت

 

_به خودت بیا آیلین؛ خودت بیا حالم ازش بهم میخوره نمی خوام بیاد تو زندگیمون نمیخوام اطرافمون باشه درکم کن؛
من تو دخترمون رو دوست دارم هر چیزی که بینمون هست واین عشق و دوست دارم .
عشقمو زندگیمونو…
من بچه اضافی نمیخوام من یه بچه دیگه نمیخوام.

مثل خودش این بار من با صدای بلند گفتم
اما من می خوام من اون بچه رو می خوام کم بدبختی نکشیدم تا اون به وجود بیاید حالا درسته تو شکم اون زنیکه عوضیه اما باید یه کاری بکنیم هرکاری که بتونیم بچه رو نگهداریم.

نمیخوام از دستش بدم هورا.

کلافه از من از حرفام از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت وقتی در ورودی خونه به هم کوبیده شد فهمیدم که از خونه رفته بیرون تا سر من داد و بیداد نکنه .

همون گوشه اتاق کز کردم و شروع کردم به گریه کردن چطور می تونستم بچه ای که این همه آرزوشو داشتم خودم با دستای خودم بکشم؟
خیلی زرنگ تر از چیزی بود که فکرشو می کردم کاری کرده بود که جای پاش توی زندگیمون محکم تر بشه حداقل تا ۹ ماه آینده نمی تونستیم اون و از زندگیمون حذف کنیم چون حذف کردن اون به این معنی بود که ما بچه مونم حذف کردیم .
با صدای زنگ گوشیم که هر لحظه بهم نزدیک‌تر می‌شد و در اتاق نگاه کردم و بالاخره مونس با اون صورت معصوم و ترسیده اش با گوشی توی دستش وارد اتاق شد گفت
_ گوشیت زنگ میزنه مامانی..

گوشی رو از دستش گرفتم و بدون اینکه نگاهی به شماره
بندازم تماس و وصل کردم صدای کیمیا دوباره شد آتیش و توی جونم افتاد ؛

_سلام حالت خوبه آیلین؟
سورپرایز منو دوست داشتی ؟
به اهورا گفتی که بچه اش توی شکم منه !
باور کن خیلی خوشحال شده…

فریاد زدم برو به درک زنیکیه عوضی…

سرخوش خندید و گفت
_ میدونم الان داد و بیداد کرده بهت توپیده..
بهت گفته باید بچه رو از بین ببرین و نخواین اما میدونی چرا این حرفارو زده؟
چرا اینقدر عصبی شده؟
چون اون عاشقه منه هرچقدرم از من عصبانی باشه هرچقدرم از من متنفرباشه باز مقابل من کم میاره.
بهتره از الان بارو بندیلت و ببندی آیلین چون قراره خیلی زود بیام توی اون خونه!

 

گوشی رو به سمت دیوار پرت کردم جلوی چشمام چند تیکه شد این زن دیگه داشت بدجوری پاشو از گلیمش درازتر می‌کرد با خودش چی فکر کرده بود که من بیارمش وسط زندگیم توی خونم؟
جلوی چشمای من راه بره و صبح تا شب منو عذاب بده خیال خام بود من هیچ وقت این کار را نمی‌کردم.
خیلی منتظر اهورا شدم اما برنگشت حتی ساعت از نصف شبم گذشته بود و هنوز خبری از اهورا نبود عصبی بود درکش میکردم اما منم کم از اون نداشتم حق نداشت اینطور منو توی نگرانی بذاره و بره .
کنار دخترم خوابیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم امروز به قدری ناراحت شده بودم اشک ریخته بودم که احساس می کردم سرم چند کیلو سنگین تر شده صبح با سردرد شدیدی بیدار شدم به خودم که اومدم دیدم اهورا هنوز هم برنگشته کلافه و عصبی بودم دیگه کنترلی روی خودم نداشتم چطور می تونست منو تو این روزا تنها بذاره و بره ؟
چندین بار دوباره شمارشو گرفتم اما گوشیش خاموش بود مونس و از خواب بیدار کردم تا ببرمش پیش راحیل و برم دنبال اهورا بگردم اما بافکر راحیل زد چیزی توی سرم جون گرفت که اصلاً دلم نمی خواست باورش کنم
نکنه راحیل همه چیزهای زندگی منو به اون دختره راپورت می داده؟
دیوونه شده بودم انگار لا خودنگفتم احمق راحیل دوست نزدیکته این کارو نمیکنه باهات.
واقعاً هم همین بود راحیل نمی تونست این کار رو با من با زندگیم کنه.

لباس پوشیدم و زدم از خونه بیرون وقتی به خونه اش رسیدم با دیدن ما متعجب شد که صبح به زودی چرا رفته بودم سراغش.
حق داشت این طور متحیر به ما نگاه کنه.
نگاهش رنگ نگرانی گرفت رو بهم گفت
_خوبی ؟اتفاقی افتاده؟
مونس و روی مبل نشوندم دستشو کشیدم و به یکی از اتاق ها شون بردم و در رو بستم و گفتم
بدبخت شدم راحیل بدبخت شدم راحیل نگران منو روی تخت نشوند و کنارم نشست و گفت
_خوب حرف بزن بگو ببینم چی شده که اینطور بهم ریختی؟

باز اون فکر جنون آمیز از سرم گذشت یعنی راحیل بهم خیانت می کرد ؟
اگه اونی که خبراب زندگیمو می‌داده به اون زن راحیل باشه چی؟

باید میگفتم و جواب میگرفتم خسته بودم از پنهان‌کاری از اینکه همه چیز راپو پنهون کنم و حرفی نزنم و همه چیز توی دلم نگه دارم.
رو به راحیل کردم و گفتم
_ یکی همه زندگی منو به کیمیا خبر میده هر اتفاقی که برامون میوفته باخبره !

کمی مکث کردم ومردد پرسیدم
کار توئه راحیل؟

ماتش برد کمی به من خیره مونده لبخند غمگینی زد کمی از من فاصله گرفت و گفت
_ واقعاً در مورد من هم چی فکر می کنی من میرم زندگی دوستم رو میذارم کف دست دشمنانش؟
من اینجوری شناختی؟

خیلی شرمنده شدم از حرفی که زدم دستش کشیدم و محکم بغلش کردم و گفتم
_ کم آوردم راحیل نمیدونم کیه ولی که این کارو میکنه ولی همه چیز و میدونه.
میدونه من کجام وچیا داره برامون اتفتق میفته…
همه چیزا رو میفهمه همه زندگیمو با خبره …

به روی خودش نیاورد و محکم تر بغلم کرد و گفت
_حرف بزن ببینم چی شده ؟

کمی فاصله گرفتم و گفتم زنی که بچه امونو تو شکمشه میدونی کیه؟

چشماشو بازت کرد و منتظر نگاهم کرد ادامه دادم
نمیدونم چطوری ولی رفته فرم پر کرده و درخواست داده که رحم اجاره‌ای بشه چون آزمایشاش جور بوده و انتخابش کردن و الان بچه ی من تو شکمشه…
اهورا وقتی فهمید از خونه زد بیرون و ازش خبری ندارم .
میگه بایدبچه از بین ببریم میگه نمیخوادش اما من می خوامش راحیل چیکار باید بکنم ؟
من چطور این بچه رو از دست بدم وقتی میتوکه کلید همه ی درای بسته ی زندگیم بشه؟

راحیل اشکامو با دستش پاک کرد و گفت
_عزیز دلم اینجوری گریه نکن درست میشه هر کاری یه راهی داره هر مشکلی حل میشه اینطوری که نمیمونه زنیکه از کجا باید بفهمه تو این کارو می کنی؟
سرمو تکون دادم و گفتم خودم می دونم اما اون میدونست ما میریم دکتر رفته اونجا یعنی یکی بهش گفته حتما!

کمی فکر کرد و گفت کی میتونه بگه جز من هیچ کسی خبر نداشت و و مادر اهورا …
اما ماهم نمیدونیم شما کجا میرین چیکار میکنین دقیق.
_ اخیرا مادر شوهرت اومده خونه شما خبر داره از این چیزا دیگه اره؟

کمی فکر کردم و گفتم آره اومده بود چند هفته پیش اومده بود فهمید که من می خوام حامله بشم بهش گفتم با دکترا حرف زدم اما نمیدونه اون فکر میکنه که من حامله ام…
ازجاش بلند شد کمی قدم زد و گفت
_ من که فکر می کنم اون یکی گذاشته که شما را زیر نظر داشته باشه چیز غیر ممکنی نیست!
ببین من قسم میخورم که حتی یه بار هم اون زن ندیدم و باهاش حرف نزدم من چطور میتونم حرفایی تو دوست خودم به اون زن بگم؟
اما الان میتونم بهت میگم شکی ندارم که اون یه بپا براتون گذاشته که هر جایی که میرین دنبال تون میاد و ته تو کاراتون رو در میاره کمی فکر کردم ممکن بود.
حتی وقتی من رفتم برای خرید راحیل خبر نداشت با مونس رفته بودم اما کیمیا سر از اونجا در آورد .
حق با اون بود برای ما بپا گذاشته و مواظبمونه .

 

با توعه اونروز توی خریدم همین اتفاق افتاد من معذرت میخوام راحیل معذرت می خوام که به تو شک کردم راحیل لبخندی بهم زد و گفت
_ دیوونه این چه حرفیه منم جای تو بودم شک میکردم هر کسی بود شک می کرد اخه از کجا میتوننه اطلاعات راجع به زندگیتون دربیاره؟
یا یکی گفته یا یکی رو بذاره قدم به قدم با تون بیاد.
راحیل را بغل کردم و گفتم خیالم راحت کردی دختر داشتم پس می افتادم از ترس که نکنه تو هم دیگه به من پشت کرده باشی …

_از این حرفانزن بیا بریم یه چیزی بخور بعدم برام کامل تعریف کن ببینم چی شده و چی نشده.

باهاش از اتاق بیرون رفتم و دیدم دخترکم دوباره روی مبل به خواب رفته راحیل روش یه پتوی نازک انداخت ما توی آشپزخونه نشستیم و من همه چیزو موبه‌مو براش تعریف کردم راجع به اهوراگفتم که رفته و نیومده خونه و اونم از این کار اهورا واقعاً شاکی شد وی گفت انتظار نداره که این تو این شرایط منو تنها بزاره.

نمیدونم این زن کیمیا چی داشت که او را انقدر ازش فراری بود
مونس به دست راحیل سپردم و از اونجا بیرون اومدم باید دنبال اهورا میگشتم الان اوضاع مناسب برای قهر نبود باید یه راه حلی پیدا میکردیم.
هرجایی که به فکرم میرسید رفتم اما هیچ خبری از اهورا نبود انگار که سر گذاشته بود به بیابون و قرار نبود به این زودی‌ها برگرده .

این کارش واقعاً داشت قلبمو می‌شکست من خودم الان بیشتر از همه ناراحت و دلخور بودم اما انگار پیشدستی کرده بود درسته اشتباه از من بود اما انقدر دوری دیگه تقاص زیادی بود که داشت ازم میگرفت توی مسیر یه گوشی برای خودم گرفته بودم و سیم کارتمو توش انداخته بودم .
گوشیم دیگه داغون شده بود و به هیچ دردی نمی خورد با صدای زنگ گوشیم از کیفم بیرون کشیدمش و با دیدن شماره اون زن عصبی خواستم گوشی رو کنار بزارم اما چیزی مجبورم کرد جواب بدم تماس که وصل کردم صدای ای پرازنازش دوباره گوشمو‌پر کرد

_ سلام عزیزم کجایی؟
حالت چطوره ؟
سکوت کردم اون ادامه داد

_اهورا از دیشب اینجاست گفتم بهت بگم توام بیای تا تصمیمی درست حسابی برای زندگیمون بگیریم.

 

باور نکردم یعنی نمیخواستم که باور کنم اهورا اینطور را منو تنها و نگران گذاشته و رفته پیش اون زن …
اگه شوهرم و کنار اون زن باشه برای من یعنی حکم قتلم را صادر کرده من میمردم اگه این اتفاقی که داشت حرف میزد واقعی باشه…

عصبی گفتم اخه اهورا اونجا چیکار میکنه؟
اون حالش از تو بهم میخوره دوباره.

با صدای بلند خندید و گفت
_آدرس میفرستم بیا اینجا گفتم که باید یه فکری بکنیم نمیشه که من اینجوری بمونم مگه نه ؟

تماس قطع کرد و پشت سرش صدای پیامک گوشیم اومد نگاهی بهش انداختم باید هر چه زودتر این خراب شده که می گفت می رفتم و با چشمای خودم میدیدم که چه اتفاقی افتاده…
بالاخره بعد از پشت سر گذاشتن ترافیکه اعصاب خورد کنی جلوی یه برج ماشین ها نگه داشتم و پیاده شدم وقتی خودمو به جلوی واحدی که گفته بود رسوندم انگشتم و روی زنگگذاشتم رو فشار دادم

زیاد طول نکشید تا در باز شد یه زن تقریبا مسن روبروم جلوی در ایستاد با دیدن من کنار رفت و داخل شدم احتمال می دادم که شاید خدمتکارشون باشه با قدم های بلند هر جای خونه سرک می کشیدم و بالاخره با دیدن اهوراکه روی مبل خوابش برده بود یه پتو روش بود خشکم زد.
این مرد منو تنها گذاشته تا بیاد اینجا بخوابه ؟
توی خونه ی این زن ؟
نفسم بند اومد احساس کردم قلبن هزار تکه شده قلبی که دیگه واقعا چیزی ازش نمونده بود و چندین و چند بار شکسته بود و من به زور سرهمش کرده بودم.

صدای کفش های کیمیا نگاهم را به سمت خودش کشید.
اونقددی به خودش رسیده بود که حتی من برای مهمونی ها هم اینقدر به خودم نمیرسیدم.
به سمت اهورا اشاره کرد و گفت _تمام طول شب و بیدار بوده دیگه الان از خستگی خوابش برده..

میدونستم داره عصبیم میکنه میدونستم داره با این کار حرفا منو دیوونه میکنه…
درسته که اونجا بود اما من مطمئن بودم و اهورا بهم خیانت نمیکنه …
دیگه اینکارو با من نمیکنه…

حرفی برای زدن نداشتم اهورا با کاری که کرده بود دیگه جایی برای حرف زدن نذاشته بود.
دیشب منو با این حال تنها گذاشته بود و شب و توی خونه و کنار این زن گذرونده بود.
الان با خیال راحت بدون اینکه به من فکر کنه که اصلاً کجام یا چه حالی دارم اینجا خوابیده بود.
درد از این بزرگتر ؟
این یه نشونه بود برای من یه نشونه که بهم بگه آماده‌باش بازداره روزای بدت می رسه من اصلاً این روزای بد نمی خواستم.
به سمت در چرخیدم تا از خونه بیرون برم دیگه طاقت بیشتر از این دیدن و نداشتم اما صدای کیمیا مانع شد

_ کجا داری میری عزیزم ؟
گفتم که باید حرف بزنیم یکم دیگه بیدار میشه میشینیم صحبت می کنیم راجبه زندگیمون…
داشت راجب شوهر من حرف میزد…
تا خواستم جوابشو بدم صدای خواب آلود اهورا نگاهمو به سمت اون که روی مبل نشسته بود و داشت پیشونیشو ماساژ میداد کشید.
چند باری پلک زد و با دیدن من اونجا از جا پرید انگار اونم شوکه شده بود ترسیده بود …
نگاهم گویای همه چیز بود دیگه لازم نبود که حرفی بزنم چشمام همه چیز را فریاد می‌زدن.
از جاش بلند شد و به سمتم اومد یه قدم عقب تر رفتم و دیدم که کیمیا دست به سینه پیروزمندانه داره به من نگاه می کنه.
دست دراز کرد تا منو لمس کنه ازش فاصله گرفتم و گفتم
بازم دلمو شکستی خیلی دلمو شکستی اهورا…
من بهت احتیاج داشتم اما تو منو گذاشتی اومدی اینجا پیش این زن و من و تنها گذاشتی باورم نمیشه…

دستم رو گرفت و گفت
_اونجوری که تو فکر می کنی نیست عزیزم یه لحظه وایسا برات توضیح میدم.
دستم از دستش بیرون کشیدم و گفتم
تو اینجا اومدی شب و اینجا گذروندی بیخیال من…
پس با همین زن بشین فکر کن ببین برا اینده میخواین چیکار کنین و تصمیم بگیرین.

دستم که به دستگیره ی در نشست از پشت منو محکم بغل کرد و بی‌خیال کیمیایی که اونجا بود محکم به خودش فشار داد و گفت
_ از این حرفا نزن دیوونم نکن دختر اینطوری که فکر می کنی نیست بین من و این چیزی نیست.
دیشب که اومدم اینجا فقط یه دلیل داشت میخواستم جونشو بگیرم انا وقتی به این فکر کردم بچه من و تو توی وجودشه نتونستم داد و بیداد کردم و تا شاید کمی اروم بشم.
هزار بار گفتم بهم اعتماد کن من دیگه از اعتماد تو سوء استفاده نمی کنم اگه این جا موندم نمیدونم چرا خوابم مرد من از دیشب اینجا خوابیدم.
حرفاش همون چیزی بود که دوست داشتم بشنوم تا امیدم به زندگی دوباره برگرده از صداش کاملاً معلوم بود که توش غم بزرگی داره باید باور میکردم حرفاشو…
منو به سمت خودش چرخوند و صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت
_من نمی دونم چرا اینجا خوابیدم من فقط اومدم داد و بیداد کردم نمیدونم کی خوابم برده نگاهی به کیمیا که با اخم داشت به ما نگاه می کرد انداختم مطمئن بودم کار همین زنه سرمو تکون دادم و گفتم

باور می کنم هرچی که تو بگی باور می کنم…
نفسشو بیرون داد و گفت
_میترسم میترسم تورو از دست بدم من اینو نمیخوام آیلین..

به سمت کیمیا چرخید و گفت
_حضور این زن توی زندگیمون بلاست بلا…

کیمیا با شنیدن این حرف بلند خندید و گفت
_یادته قبلا هم بهمن میگفتی بلا..
میگفتی بلای زندگیمی…
الان چی شده دوباره شدم بلاتبرای زندگیت ؟
از من فاصله گرفت و خودش را به کیما نزدیک کرد.
_نگاه کن ببین چی دارم بهت میگم بچه ای که توی وجودته آیلبن میخوادش بچه مونو به دنیا میاری و سلامت تحویلمون میدی …
وگرنه من میدونم و تو بلایی به سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن.

کیمیا به اهورا نزدیک که شد و گفت
_باهام بدتا نکن هرکاری هم کنی من خوب میدونم ته دلت چی میگذره…

اهورا عصبی فریاد
_تو دل من هیچ چیز در مورد تو نمیگذره..
گذشته ی کوفتی و بریز دور فراموشش کن خودت خواستی خیانت کردی رفتی تموم شدی برام؛
الان چی میخوای از زندگیم؟

کیمیا بی خیال روی مبل نشست و گفت اینقدر حرص خوردن لازم نیست سه تا ادم گنده ایم حرف میزنیم تصمیم می گیریم…

او را به سمتش حمله کرد و گفت _تصمیم چی؟
چه تصمیمی اخه؟
همه چیز مثل روز روشنه بچه ی ما توی وجود توعه درست به دنیا میاریش…
نه ماه مراقبتیم هر خرج و مخارجی داشته باشه با منه بعدش به من تحویلش میدی و میری گورتو گم میکنی …
کیمیاازجاش بلندشد و گفت
_خوب اینا درسته بچتون توی شکم منه…
حامله ام و به دنیا میارمش اما خوب می خوام بگم اگه خانوادت بفهمن بچه تو شکم منه چه عکس العملی نشون میدن؟؟
رو به اهورا نگاه کردم و اون عصبانی تر از قبل فریاد زد
_تو همچین غلطی نمی کنی من نمیزارم
بفهم چی داری میگی؟
کیمیا پاتو از گلیمت درازتر نکن هیچ احدی نباید بفهمه حامله ای چون ما قرار نیست که بگیم بچه مون رو تو رحم یه زن دیگه گذاشتیم قرار نیست کسی از ماجرای رحم اجاره‌ای با خبر بشه …

کیمیا با پوزخند به من نگاه کرد و گفت
^ پس میخوای خودتو حامله نشون بدی ؟

اهورا به جای من جواب داد هر کاری که دلمون بخواد میکنیم به تو هیچ ربطی نداره این بار کیمیا عصبانی از جاش بلند شد و گفت
_داری بد بازی می کنی باهام اهورا خیلی بد داری باهام بازی کنی…
نزار کاری کنم که به ضرر همون باشه من باید بیام توی خونه شما و با شما زندگی کنم حداقل تا وقتی که بچه به دنیا بیاد وگرنه میدونی که من خیلی دهن لقم…
حرف تو دهنم نمیمونه شاید رفتم به کسی حرفی زدم …
اهورا به طرفش رفت و من بازوشو کشیدم و مانع شدم و گفتم باید ببینیم چی میگه …
رو به کیمیا کردم گفتم

منظورت از این حرفا چیه میخوای بیای خونه ما زندگی کنی که چی؟
عادی سری تکون داد و گفت
^ به شما ربطی نداره من می خوام بیام تو خونه شما زندگی کنم تا وقتی که این بچه به دنیا بیاد وگرنه هر چی رشته بودیگ پنبه می کنم اهورا منو خوب میشناسه اگه پا روی دمم بزارین اگه برا خواسته ها من نه بیارین بدجوری عصبانی میشم اونوقت دیگه نمیفهمم چی به چیه و تر وخشک و با هم میسوزونم.

اهورا دندوناش رو روی هم می ساید سعی میکرد خودشو کنترل کنه و من داشتم جون میدادم از این همه بدبختی که توی زندگیم آوار شده بود چاره‌ای جز قبول کردن نداشتیم نمی‌خواستم کسی از این جریان بویی ببره اینکه جلوی چشم خودمون باشه بهتر بود تا اینکه اینجا تنها بمونه و هر روز یه فکری به سرش بزنه یه کاری بکنه…

اهورارو رو گوشه پذیرایی کشیدم گفتم باید قبول کنیم چاره ی نداریم خیلی کارها ازش برمیاد باید جلوی چشم خودمون نگهش داریم
حداقل اینجوری حواسمون بهش هست که گند نزنه به برنامه هامون…

اهورا نگاهی بهش انداخت گفت

_من نمی خوام این زن حتی به من نزدیک باشه نمیتونم تحمل کنم

 

دستشو گرفتم و گفتم تو فکر می کنی من خیلی خوشحالم که بیاد توی زندگیم؟
مجبوریم و چاره دیگه ای نداریم باید باهاش راه بیای فعلاً هم توپ هم میدون دست این زنه.
اهورا کلافه موهاشو چنگ زد چند بار با مشت به دیوار کوبید که جلوش رو گرفتم دستشو توی دستم می‌گرفتم تا آروم بگیره
اروم زمزمه کردم درست میشه باشه؟
چند ماهه تحملش کن دیگه…

مطمئن بودم اهورا هیچ سر وسری با این زن نداره برای همین
برام کمی تحمل این روزا راحت تر بود به کیمیا گفتم باشه مشکلی نیست بیا خونه ما همین الان میریم خونه ما فقط تا وقتی که بچه به دنیا میاد بعدش ازشرت واز سرما کم می کنی باصدای بلند خندید و گفت
_ حالا تااون موقع خدا خیلی بزرگه خدارو چه دیدی شاید یه اتفاقایی افتاد که خودتون خواستین تو همون خونه بمونم من خندیدم و گفتم
_عاشق چشم و ابروی توییم برا همین دلم میخواد همیشه جلو چشمم باشی ….

ازم دور شد و گفت
_من چمدونم از قبل بستم یه مانتو تنم کنم چمدونا رو بر می دارم میام..
پله به پله با برنامه جلو اومده و همه کارارو پیش بینی کرده بود از اینکه اینقدر زرنگ بود واقعا متعجب شده بودم واقعا همه ی کار رو برنامه‌ریزی کرده بود آماده شده بود خیلی زیاد طول نکشید که مانتو تنش کرد و با دو چمدون بزرگ به سمتمون اومد و گفت:
_خودت میدونی که من حامله نمی تونم چمدونم رو بردارم زحمتشو میکشی؟
اینو گفت از کنار جفتمون رد شدو از در خونه بیرون رفت.
اهورا چشماشو بسته بود و نفس می کشید پشت سر کیمیا راه افتادم اهورا پشت سر من اومد.

سوار ماشین شدیم کیمیا روی صندلی عقب لم داده بود…
اهورا عینک آفتابی روی چشمش بود اخم بدی روی صورتش جا خوش کرده بود و من دردی توی دلم بود که هیچکس نمیتونست حتی تصورش کنه.
درسته قبول کرده بودم به خونم بیاد اما برای من سخت تر از هر کس دیگه ای بود تحمل کردن این زن…

وقتی ماشینو توی حیاط پاک کردیم به سمت خونه رفتیم کیمیا خوشحال گفت
_عاشق خونه های حیاط دارم خیلی خوب شد اومدیم اینجا
تو روحیه ادم خیلی تاثیر میزاره…
اینو گفت خودش به اهورا رسوند محکم بازوشو چسبید …

اهورا دستش و پس زد و کیمیا شاکی گفت
_پاشنه کفشم خیلی بلنده نمی تونم راحت راه برم می خوای بخورم زمین و بچه ات طوریش بشه؟
اهورا هیچ حرفی نزد و فقط دستاش مشت شد و کیمیا از بازوی ا شوهرم اویزون شد به سمت خونه اومد…

 

اهورا دستش و پس زد و کیمیا شاکی گفت
_پاشنه کفشم خیلی بلنده نمی تونم راحت راه برم می خوای بخورم زمین و بچه ات طوریش بشه؟
اهورا هیچ حرفی نزد و فقط دستاش مشت شد و کیمیا از بازوی ا شوهرم اویزون شد به سمت خونه اومد…

با خودم فکر می‌کردم که به مونس باید چی بگم در مورد حضور این زن توی خونمون قرار بود هر روز این زن و کنارمون ببینه و مطمئناً براش سوال می‌شد که این زن اینجا چی کار داره وارد خونه که شدیم چرخی توی خونه زد و گفت
_ خونه بزرگیه فکر نکنم مشکلی براتون پیش بیاد اتاق من کجاستگ

اهورا که عصبی بود ومی دونستم داره از شدت عصبانیت منفجر میشه بدون حرف به سمت اتاقمون رفت من موندم و کیمیا اشاره ای به راهرو کردم و گفتم
اتاقت اونجاست بیا بهت نشون بدم پشت سرم داشت می اومد و من کلافه از صدای کفش های پاشنه دارش به سمتش چرخید و گفتم تو رو خدا تو خونه من از این کفشا نپوش من حال و حوصله صداش و ندارم چپ و راست بری و صدای کفشت بیفته توی سرم..
پوزخندی بهم زد و گفت
^برای همینه که میگم تو مناسب اهورا نیستی اهورا عاشق کفش های پاشنه بلنده مخصوصاً وقتی توی خونه راه بری و صداش پخش بشه و تو ؛تویی که زنشی این وبعد این همه سال هنوز نمیدونی بعد انتظار داری من کسی که مثل کف دستم میشناسمش تقدیم تو کنم؟

من خبر نداشتم اهورا کفش پاشنه بلند دوست داره اونم توی خونه هیچ وقت به من نگفته بود بازداشت دروغ می گفت
پس بهش توجه نکردم و در اتاق باز کردم و گفتم
اینجا اتاق توعه
توی اتاقت میمونی تو زندگی من سرک نمیکشی کم از اتاقت میای بیرون و پر حرفی نمی کنی
دور دختر منم نمیایی..

وقتی وارد اتاق شد تازه الان یادم افتاد دوباره در اتاق باز کردم و گفتم مگه یه پسر نداشتی الان کجاست؟

شال و از روی سرش برداشت روی تخت انداخت و گفت
_پسر که دارم الان پیش مادرمه گفتم یه مدت اونجا بشه بچه که به دنیا بیاد میارمش پیش خودم.

خدا رو شکر کردم که قرار نیست دیگه بچه این زن و تحمل کنم

تا بهش پشت کردم صداش باعث شد به سمتش برگردم
_این حرفایی که زدی اصلا درست نبودا
من زندانی نیستم من دارم بهتون لطف می کنم در مقابل لطف من این حرف هایی که زنی واقعا خجالت آوره‌.
حوصله جر و بحث نداشتم دلم گمیخواست حرفه‌ای صدمن یه غاز این زنو پس محکم درو کوبیدم از اتاقش فاصله گرفتم.

 

بعد به سمت اتاق خودم رفتم اهورا روی تخت نشسته بودم سیگار می کشید با دیدن من سیگار روی زمین انداخت و بیخیال روی تخت دراز کشید کنارش نشستم و گفتم

خیلی منو ترسوندی وقتی اومدم اونجا دیدم که تو اونجا خوابیدی دلم شکست باورت میشه خیلی سخته ببینی شوهرت خونه عشق سابقش گرفته تخت خوابیده وقتی که تو انقدر نگرانشی

حرفمو نشنیده بود انگار آروم زمزمه کرد
_میشه برام یه مسکن بیاری سردردم داره دیوونم میکنه…

نگران شدم خودم رو بالاتر کشیدم کنارش نشستم و دستمو روی پیشونیش گذاشتم می خواستم پیشونیش ماساژ بدم تا دردش مثله همیشه کمتر بشه اما دستمو پس زد و گفت

_فقط برام قرص ببار من الان حوصله هیچ کاری ندارم ..
داشت دست پیش می‌گرفت باز داشت تقصیر را و گردن من می‌انداخت باز داشت با من بد تا می کرد با من که حقم نبود بدتاکردن.

از کنارش بلند شدم رفتم و براش مسکن‌ و آب آوردم مسکن بدون آب خورد دوباره دراز کشید اما منم پررو تر از این حرفا بودا کنارش خوابیدم گفتم
تو چرا از من دلخوری تقصیر منه؟؟
این زن وببین خودت عاشق ادم ناجور شده بودی که اینطوری الان بعد این همه سال شده بلای جونمون …
طوری با اخم ابرو در هم کشید و بهم نگاه کرد که دیگه لال شدم حرفی نزدم کمی سکوت بینمون حاکم شد بپو باز به حرف اومدم و گفتم

_فقط ۹ ماهه…
باید ۹ ماه تحملش کنیم تموم میشه و میره خواهش می کنم اهورا تو که نمیخوای همه ی این مدت و این طوری با من سر جنگ داشته باشی؟

اهورا کلافه روی تخت نشست و گفت
_فقط ۹ ماه نیست آیلین چرا به این فکر نمی کنی این زن هر وقت که بخواد می تونه بیاد ما رو تهدید کنه میفهمی؟

حق با اون بود اصلا به اینجای قضیه فکر نکرده بودم دستشو گرفتم گفتم
پس چطور همونطوری که این زن از ما عاتو داره بیا مام ازش یه عاتو بگیریم که باهاش تهدیدش کنیم.

خنده بلندی کرد و گفت
_ خیلی بچه ای…
بچه بازیه مگه؟
مگه میشه این زن دیوونه است ما مثل اون دیوونه ای ایلین؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *