خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت هجده

رمان خان زاده/فصل دو پارت هجده

 

بیخیال موهای دخترم رو بوسیدم دختر من مونسه من برای من کافی بود و نیازی به پسر نداشتم اما خانواده ای که نمیدونم این همه حرف و حدیث از کجا در می آوردند مجبورمون کرده بودند تا تن به این کار بدیم و بخوایم اینطور اذیت بشیم و عذاب بکشیم.

آیلین کمی از من فاصله گرفت و گفت من برم صبحانه آماده کنم که دور هم بخوریم…
دخترم همراهش رفت و من توی اتاق
تنها موندم و فکر کردم به خودم به زندگی به کیمیایی چطوری شده بود بلای جونم و من واقعا باورم نمیشد این دختر همون کیمیای چند سال پیش باشه
اون موقع ها خیلی معصوم و بی سر و صدا بود خجالتی بودم همیشه خدا حتی نگاه کردن به چشمای من شرم می کرد و الان اینقدر افسار پاره کرده بود و نمیشد حتی کنترلش کرد واقعاً چی بهش گذشته بود که این شده بود درد عشق بود؟ اما عشق اینجوری نیست اگه آدم عاشق کسی باشه خوشبختیش براش از همه چیز مهمتره اما اون خوشبختیه منو نمیخواست..
کیمیا که از غیبت آیلین استفاده کرده بود وارد اتاق شده در کمال ناباوری چندتا عکس کنارم روی تخت گذاشت و گفت
_ اینارو خوب تماشا کن تا دلت بخواد از اینا دارم برای خشکوندن ریشه عشق زنت بهت فکر کنم کافی باشه اینکه لخت تو بغل هم خوابیدیم مگه نه؟
نگاهم که به عکسا افتاد همه وجودم آتیش گرفت اگه اینارو آیلین میدیددیگه حرفامو باور نمی کرد و من تقاص کاری رو میدادم که نکردم سریع عکس ها را برداشتم و توی دستم مچاله کردم و گفتم

بس کن کیمیا چی میخوای از جونم لبخندی زد و گفت
_ من حرفامو قبلا بهت زدم یه کمی از تو رو می خوام توجهت علاقه ات عشقت میدونی وقتی صدای زنت تو این خونه میپیچه از عشق تو چه حسی دارم؟
احساس می کنم کسی داره کل وجودمو تکه میکنه قلبم از سینه در میاره و با خنجر پاره میکنه دلم میخواد منم عشق گذشته رک تجربه کنم
دلتنگتم و تنها دوای دلتنگیام توی دوای دلتنگیام شو تا من لب از لب باز نکنم و تا عمر دارم سکوت کنم…

نگاه عصبیمو و بهش دوخته بودم دیگه نمیشناختمش من دیگه این زن و نمی شناخت به سمت در اشاره کردم گفتم
برو از اتاق بیرون کیمیا برو بیرون تا یه بلایی سر خودم نیاوردم با یه لبخند از اتاق بیرون رفت .

من این بار دیگه واقعا داشتم به جنون میرسیدم
باید شاهین می اومد و باید هر چه زودتر این زن و جمع و جور میکرد دیگه من کاری ازم بر نمی اومدم باید اون شانسش و برای آدم کردن استفاده میکرد با صدای آیلین بی حال از اتاق بیرون رفتم و برای صبحانه پشت میز نشستم کیمیا قبل از من اومده بودم کنار مونی نشسته بود
آیلین کنارم نشست نگران دستش روی دستم گذاشت و پرسید
_ حالت خوبه عزیزم؟
نگاهش که می کردم دنیام رنگ می گرفت چطور می تونستم بهش بگم خوب نیستم که اونم نگران بشه پس دستشو بالا آوردم و روش رو بوسه زدم و گفتم
من خوبم مگه میشه تو و دخترم کنارم باشین و من حالم خوب نباشه نگران نباش عزیزم .
لبخنده پررنگی زد و من کمی آرامش گرفتم به خاطره آیلین و دخترم باید کاری میکردم من نمیخواستم ایلین و این لبخندش از من دور بشه برای نگه داشتن آیلین کنارم هر کاری میکردم
بعد از صبحانه رو به آیلین گفتم نظرت چیه بزنیم بیرون دوتایی کمی بگردیم و خرید کنیم؟
من که دلم برای چرخیدن با تو خیلی تنگ شده
در حالی که خوشحال شده بود خیلی راحت قبول کرد آماده شدیم مونس کنار کیمیا موند واقعاً آلان نمی تونستم با دخترم جایی برم دلم فقط ایلین و میخواست دلم میخواست با اون باشم خیلی باهاش وقت بگذرونم میترسیدم خیلی میترسیدم که کیمیا کار احمقانه‌ای بکنه و من ایلین و از دست بدم.

راضی کردن آیلین برای نبردن مونس کمی سخت و دشواربود اما بالاخره حرف شد جلوی من همیشه کوتاه می اومد.

از خونه بیرون زدیم من نگاه عصبی کیمیا رو دنبال خودمون حتی حس کردم سوار ماشین شدیم گفتم به نظرت اول بریم کجا؟
آیلین کمی فکر کردم با برقی که توی چشماش بود خیره شد بهم و گفت

_دلم میخواد اول بریم شاهچراغ منو می بری اونجا؟
تا حالا نرفتم

چرا نمی بردمش بهترین پیشنهاد داده بود دست شو زیر دستم روی دنده گذاشتم و گفتم هرجایی که تو بگی میریم
ماشین رو روشن کردم و به سمت شاهچراغ حرکت کردیم میخواستم یه روز پر از خاطره کنار ایلین بسازم میخواستم یه تجربه شیرین داشته باشیم و کمی از فضای خفقان آور خونه به خاطر حضور کیمیا دور بشیم

 

یه گردش حسابی یه خرید حسابی و یه روز حسابی رو کناره آیلین گذرونده بودم حالم خیلی خوب بود حس خوبی داشتم از این همه نزدیکی به آیلین و دور شدن از اون خونه
تنها نگرانیه آیلین دخترمون بود که بهش اطمینان دادم خیالش راحت باشه و مونس ما صحیح و سالم توی خونست نزدیک غروب که به خونه برگشتیم با دیدن مونس جلوی تلویزیون نفس آسوده ای کشید به اتاقمون رفتیم تا خریدارو جابجا کنیم و لباس عوض کنیم از ندیدن کیمیا کمی متعجب شدم روبه آیلین گفتم

این دختره رو توی خونه ندیدم به نظرت جایی رفته؟
لباسشو در آورد و گفت
_ نمیدونم شاید تو اتاقشه
بیخیال لباس عوض کردیم و من خسته روی تخت افتادم و گفتم یه روز خیلی قشنگ رو گذروندیم بعد از مدت ها
حس خیلی خوبی دارم
کنارم نشست و گفت

_ منم حالم فکر می‌کنم خیلی بهتره درسته که خیلی بیحالم ولی وقت گذروندن با تو همیشه حال منو خوب میکنه بازوشو کشیدم و توی بغلم افتاد و غرغر کنان گفت

_نکن اهورا باید برم شام آماده کنم مونس گرسنه است.

توی بغلم نگهش داشتم گفتم بذاار یکم بغلت کنم کل روز و توی خیابون و توی خرید و این جاها بودیم نتونستم بغلت کنم باورت میشه وقتی نزدیکمی هم دلم برات تنگ میشه؟
آیلین خیلی میترسم یه حس بدی توی وجودمه میترسم تورو از دست بدم اون موقع باید چیکار کنم؟

دیوونه ای نثارم کردو از من فاصله گرفت
_دیونه ای بخدا آخه مگه من تو رو میذارم و جایی برم؟
این ترس چرا توی وجودت افتاده نکنه خبریه اتفاقی افتاده که من بی خبرم؟
نکنه کاری کردی اهورا ؟
از این که این طور زده بود به هدف شوکه شدم وبازوهامو زیر سرم گذاشتم و گفتم
نه بابا چی بهش آخه یه چیزی برای خودت میگی خبری نیست خودمم نمیدونم چرا این همه نگرانم

روی صورتم خم شد و آروم لبمو بوسید و گفت
_ من هیچ وقت هر اتفاقی بیفته تورو رها نمی‌کنم
تو جون منی من جونمو میزارم برم؟
پس خیالت راحت باشه .

این و گفت و از اتاق بیرون رفت و من با لبخند به جای خالیش نگاه کردم ازش مطمئن بودم همیشه منو بخشیده بود این بار هم هیچ اتفاقی نمی افتاد قرار نبود از دستش بدم داشتم به این فکر میکردم یعنی چی میشه که من خودم برم سراغ آیلین و همه چیز رو بهش بگم اما نگرانی و ترسی که توی وجودم بود مانع این کار می شد با خودم می گفتم شاید هیچ وقت کیمیا حرفی نزنه من چرا برم و این حرفها را بزنم دلگیر و ناراحتش کنم؟

خودم هم گیر کرده بودم باز در اتاق باز شد نگاه نکرده گفتم
چی شد دلت برای شوهر خوش‌تیپت تنگ شد که برگشتی؟

اما با شنیدن صدای کیمیا چشمم بهش دوختم نزدیک شد گفت

_ تو فکر می کنی اگه شاهین برگرده من از تو میگذرم؟

 

ببین اهورا من روراست همه چیز به شاهین گفتم ازش جدا شدم الان هم بهش میگم هیچ چیزی نمیتونه منو از تو دلسرد کنه وقتی مطمئن هستم قلبت هنوزم برای من جایی داره چرا باید با شاهین نامی بتونی منو از تصمیمم منصرف کنی ؟

یه کار بچه گانه کردی اصلا خبر کردن شاهین خنده داره و این داره بهم میگه که تو همون اهورای گذشته‌ای اهورایی که تصمیماتش اونقدرا هم بزرگ درست نبودن.

روی تخت نشستم و گفتم من کاری به دل تو ندارم من فقط به اون آدم که شوهر سابق تو و پدر پسر ته خبر دادم که تو اینجایی و چه شرایطی هستی گفتم شاید بهتر باشه بیاد و پسر تو که به امون خدا رها کردی برداره و با خودش ببره دروغ میگم؟

اصلا لیاقت مادر این پسر و داری؟

ازش خبر داری بپرسیدی از خودت کجاست چیکار میکنه چی میخوره دلت براش تنگ میشه؟

عصبی به سمتم اومد و گفت
_تو حق نداری من و مواخذه کنی من اونقدر عاشق پسرم هستم که هیچ مادری عاشق بچه اش نیست.

با صدای بلند خندیدم و گفتم خودتو مسخره کردی یا ما رو میفهمی چی داری میگی؟
یه مادر اگه مادر باشه از زندگیش میگذره تا بچه هاش حالش خوب باشه نه این که بچشو به امون خدا ول کنه بیاد دنبال عشق سابقش که چی بشه که زندگی اون واز هم بپاشه که شاید برای خودش جا باز کنه!
تو مادر نیستی برای همین به شاهین گفتم که بیاد گفتم بیاد وتو رو ببینه و بفهمه که لیاقت مادری پسرشو نداری.

عصبی بهم تشر زد
_ قراری که گذاشتیم انگاری یادت رفته میدونی که تو باید با من مهربون باشی وگرنه چه اتفاقی برای زندگیت میافته ؟
عصبی از جام بلند شدم و گفتم هر غلطی دلت می خواد بکن آیلین با دیدنی اون عکس منورهانمیکنه میدونی چیه قبلاً یه ادمه عوضی بودم تو با یه عکس میخوای از من جداش کنی ولی ایلین حتی منو بغل زنای دیگه دیده و منو رها نکرده.

مطمئنم ایلین منو به خاطر این عکس مزخرف رها نمیکنه هر غلطی دلت میخواد بکن…
کیمیا منو تهدید نکن کاری نکن جون تو و این بچه رو با هم بگیرم و خیال همه رو راحت کنم

 

انگار این زن هیچ واهمه‌ای از من و تهدیدام نداشت
جوری از خودش مطمئن بود از من مطمئن بود که بیخیال شونه ای بالا انداخت و به سمت در اتاق رفت و گفت
_اومدن و حضور شاهین هیچ فرقی به حال من نداره منو با پسرم تهدید نکن من برای رسیدن به تو میتونم پسرمو بسپارم دست پدرش میخواستی با همین منو از میدون بدر کنی؟

با تنفر از جام بلند شدم و به سمتش رفتم باروشو گرفتم و محکم تکونش دادم و گفتم
من از تو خوشم نمیاد چرا اینو نمیفهمی ازت متنفرم حالم از خودم که یه روزی عاشق همچین آدمی بودم به هم میخوره

اما اون با نگاه مهربونی دستاشو بالا آورد و صورتم قاب گرفت و گفت _اهورا تمام عمر تو از من متنفر باشی من گذشته ی شیرینی با تو گذروندم پس نمیتونی کام من و با این چیزا تلخ کنی من به خاطر عشقی که با تو تجربه کردم هر کاری می کنم شاید هیچ وقت دیگه عاشق من نشی اما همین که کنارم داشته باشمت برای من خیلی ارزشمنده
پس انقد خودخوری نکن به خودت بیا برای تو که بد نمیشه هم من هم آیلین ..
یه بار دیگه هم قبلاً حرفامو بهت زده بودم یادته؟

کنار کشیدمو دوباره روی تخت نشستم به هیچ صراطی مستقیم نبود این آدم و اون بوسه ای برام فرستاد و از اتاق بیرون رفت

انگار صدامون انقدر بلند بوده که آیلین بشنوه تا بیاد
به منی که خسته و وامونده و بیچاره و ضعیف روی تخت نشسته بودم نگاه کرد کنار پام روی زمین زانو زد و دستامو توی دستش گرفت و گفت

_ آروم باش اتفاقی برات میافته ها ولش کن به حال خودش من همه حرفاتونو شنیدم من بهت اعتماد دارم عزیزم تورو خدا اینقدر به خودت سخت نگیر…
وقتی تو اینطور جلوی روی این زن در میای من دیگه هیچ نگرانی ندارم حتی اگه صد سالم اینجا زندگی کنه باز خیالم راحته…

خم شدم و سرمو به سرش تکیه دادم و گفتم
میخواد تورو از من بگیره میخواد تورو از من جدا کنه
ته ریشم و نوازش کرد و گفت

_ هیچ کس نمیتونه این کارو بکنه من از تو جدا شدنی نیستم تو عضوی از منی از وجود منی …

فرصت خوبی بود تا اشاره ای کنم یا کاری کنم کمی ذهنش آماده بشه پس آروم لباشو بوسیدم و گفتم

ببین چی دارم میگم کیمیا هر کاری میکنه که بین ما فاصله بندازه بهم قول بده هر حرفی زد هر کاری کرد باورش نکنی

لبخندی مهمونه حال خرابم کرد و گفت من تنها چیزی که باور دارم تنها کسی که باور دارم تویی فقط تو..

 

نفس آسوده ای کشیدم روی تخت دراز کشیدم قلبم داشت از جا کنده می شد
چرا این کار رو می کرد؟
این عشق نبود شاید ؛شاید انتقام شاید نفرت شاید هر چیزی اما عشق نبود
عشق اینجوری نیست…

آیلین دستی به موهام کشید و گفت
_من میرم صبحانه رو آماده کنم زود بیا اینجا تنها نمون باز برمیگرده یه چیزی میگه به هم میریزی..

باشه ای گفتم و اون از اتاق بیرون رفت
اما صدای جر و بحث با کیمیا از اتاق بغلی میومد نرفته بود صبحانه درست کنه رفته بود با کیمیا دعوا کنه بحث کنه
نمیخواستم میترسیدم ؛
میترسیدم باین رفتن این حرف زدن این دعواها به جاهای بدی بکشه سریع بلند شدم و به اتاق کیمیا رفتم
با ورودم هر دو سکوت کردن و من دست آیلین و گرفتم و از اتاق بیرون آوردم ناراحت گفت
_چرا دخالت کردی؟
به دیوار راهرو تکیه دادمش و بین خودم و دیوار اسیرش کردم لبام روی لبش گذاشتم و بوسیدمش
گفتم

خودت گفتی بحث نکنین و بهم نریزید
حالمونو خراب نکنید میدونی که آخرش چه جوابی بهت میده؟

بغلش کردم و اون پاش و دور کمرم حلقه کرد دستاش دور گردنم بود و من مثل یه پر کاه از زمین جداش کردم به سمت آشپزخونه رفتیم و روی کابینت نشوندمش گفتم

تو همینجا بشین صبحانه با من…

لبخند زد باز کیمیا یادش رفت و من چقدر حال دلم خوب میشد وقتی این لبخندها مهمونه لبش می شد

با ورود مونس دخترکمون به سمتش رفتم بغلش کردم و بوسیدمش
کنار مادرش نشوندمش و گفتم

خانم ها امروز نگاه میکنن من صبحانه آماده می کنم هر دو دستاشونو به هم کوبیدن و با سرخوشی بهم خیره شدن خوشبختی یعنی چی؟

خوشبختی همین لحظه های ناب بود که داشتم کنار این دو نفر تجربه می‌کردم یکی دخترم بود و نیمه جونم بود و یکی همسرم بود و تمام قلبم….

الان که فکر می کنم کاش به جای این که سراغ بچه دار شدن می رفتیم کالا قید ایران و می‌زدیم و از این کشور می رفتیم
میرفتیم یه جای دور که دست هیچ کسی بهمون نرسه و اونجا سه نفری یه زندگی عالی تجربه می‌کردیم اما دیگه الان برای این پشیمونی ها خیلی دیر شده بود الان کار از کار گذشته بود و بچه دومم توی شکم کیمیایی بود که کمر به نابودی زندگیمون بسته بود

 

با صدای زنگ گوشیم مونس سریع برای آوردن گوشیم رفت وقتی گوشی رو از دستش گرفتم با دیدن اسم مادرم کلافه نفسمو بیرون دادم و تماس و وصل کردم

_کجایی تو پسرم نمی گی من یه پدر و مادر دارم باید از حالشون خبری بگیرم ؟
شاید اصلا مرده باشن و من بی خبرم.
سلام مادر من خدا نکنه هیچ اتفاقی نمی افته زنگ بزنم خبر بگیرم که چی بشه که بحث کنیم که کار به جاهای باریک و دعوا بکشه ؟
یادت رفته با چه وضعیتی از خونه من رفتی بیرون ؟

_یاد من نیار اون روزو واقعا ازت دلخور بودم ولی چیکار میتونم بکنم مادرمو دلتنگ
دلم برای بچم تنگ میشه
تو چی؟ خدا رو شکر اون زنیکه طوری دعات کرده طوری پا بندت کرده که حتی پدر و مادرتو یادت رفته….

کمی از آیلین فاصله گرفتم و به سمت پذیرایی رفتم و گفتم

این حرفا چیه که میزنی مادر من آخه چطور دلت میاد اینا رو بگی به شما چی کار داره زن من؟
تا زمانی که همین فکر رو میکنی راجبه زنم من خوشحال میشم که از تو دور تر باشم

_بابات میخواد ببینتت اهورا بیا اینجا بابات باهات کلی حرف داره!

روی مبل نشستم و گفتم مادر من تهران نیستم اومدیم یه شهر دیگه یه جای خیلی دور که دست کسی بهمون نرسه تا کسی نتونه ناراحتمون کنه می خوام زنم توی آرامش بچه مونو دنیا بیاره .

متعجب از شنیدن این حرف و گفت _کجا رفتی پسر؟
نباید به پدر و مادرت خبری بدی که دارم میرم واقعا دیگه دارم ازت نا امید میشم چیکار کرده با تو زنت؟

بازداشت پای آیلین و وسط می کشید و من اینو نمیخواستم مامان اگه میخوای راجب آیلین باز حرف بزنی من قطع کنم شنیدم که از نفسش و بیرون داد و گفت

_ باشه حرفشو نزنیم کاری ندارم بگو کجایی حداقل ؟

نمیتونم بگم من واقعا نمی خوام کسی بفهمه من کجام یه زندگی آروم دارم اینجا ایشالا بچه که به دنیا بیاد برمیگردیم با بچه الان نمیخوام هیچی بگم…

 

با هر بدبختی تماس قطع کردم و آیلین و نزدیک خودم ایستاده کنار دیوار دیدم دستامو باز کردم و اون مشتاق به سمتم اومد و توی بغلم نشست و گفت

_چی می گفت مامانت ؟
سری تکون دادم و گفتم

حرف‌های همیشگی هیچی مادر دیگه دلش تنگ شده داشت بهونه میگرفت

آیلین سرش روی شونم گذاشت و صورتش زیر گردنم پنهان کرد و گفت _کاش منو دوست داشتن اهورا کاش میتونست دوستم داشته باشه من هیچ وقت ازشون بدم نمیومد اما اونا نمیدونم چرا…

بیخیال….
حرفشو نزنیم.
با اومدن کیمیا وکه داشت بهمون خیره خیره نگاه میکرد رو به کیمیا کرد و گفت

_صبحانه آماده است تقریباً میتونی بری بخوری.

کیمیا نگاهی به من انداخت و گفت
_وقتی تو این خونه میچرخم احساس می کنم زن دومم یعنی تو شوهر هر دوی مایی خب همینم حساب میشه دیگه هرچی باشه بچه اهورا توی شکمه من
فکر کنین منم بیام بشینم روی اون یکی پای اهورا دوتایی از گردنش آویزون بشیم صحنه قشنگی میشه نه؟

دیدم که عصبی شد نمیخواستم اذیت بشه رو به کیمیا گفتم انقدر حرف نزن و مزخرف نگو برو صبحانه بخور خندید ازمون دور شد صورت آیلین و بوسیدم و گفتم

عادت کن بهش تو که میدونی حالا حالاها پیشمون میمونه این حرف‌ها فقط برای اینکه ما رو اذیت کنه پس تو نشنیده بگیر انگار نه انگار….
بعد از مدت ها بدجوری استرس داشتیم دلم میخواست بعد اینهمه اتفاقی که افتاده حداقل این بچه پسر باشه تا ایلین کمی خوشحال بشه برای من هیچ فرقی نمی کرد که جنسیت بچه چی باشه اما ایلین به قدری استرس داشت که منم استرس میگرفتم داشتیم برای سونوگرافی می رفتیم تا بفهمیم بچه پسر یا دختر کیمیا با خیال راحت نشسته بود و می‌گفت من که میدونم پسرت درست همون حالت هایی رو دارم که وقتی یاشار و حامله بودم داشتم و این کمی آیلین و آروم میکرد
توی سالن انتظار نشسته بودیم تا نوبتمون بشه واقعا خنده دار بود اما چهار نفری اومده بودیم هیچ کدوم نمی تونستیم توی خونه بشینیم و مونس بیچاره پا بند ما شده بود.

دکتر وقتی شروع کرده برای سونوگرافی گرفتن چون از وضعیت کیمیا باخبر بود و می دونست که رحم اجاره‌ای ماست با خیال راحت ی کنارش ایستاده بودیم

کمی مکث کرد و با یه لبخند رو به آیلین گفت
_ خوشحالم که به خواستت رسیدی بچه پسره …

اینقدر خوشحال شده بود که از خوشحالی دستاشو روی دهنش گذاشت و منو بغل کرد از اینکه اینقدر خوشحال می دیدمش خیلی راضی بودم…

 

کیمیا به آیلین که منو بغل کرده بود خیره شده بود با اخم نگاه میکرد دستام دوره کمرش محکم تر شد و دکتر با یه لبخند بزرگ گفت

_ همه چیز مرتب پسرتون حالش خوبه هیچ مشکلی وجود نداره.

کیمیا کلافه ژلی که روی شکمش بود و پاک کرد و از جاش بلند شد میدونستم از چی عصبیه از اینکه آیلین و من اینقدر نزدیک هم بودیم و آیلین منو بغل کرده بود خانم بهش برخورده بود اما برای من هیچ اهمیتی نداشت.
دیگه واقعا از این شمردن روزا خسته شده بودیم همگی می‌خواستیم زودتر این بچه به دنیا بیاد و من واقعا آرزو میکردم یه شب بخوابیم و صبح که بیدار شدیم ببینم نه ماه تموم شده و امروز قراره بچمونو بغلمون بگذارن و ما خلاص بشیم.

با زنگ گوشیم نگاهی به شماره ناشناس انداختم و با یه ببخشید از اتاق دکتر بیرون اومدم تماس که وصل کردم با شنیدن صدای شاهین خوشحالیم چند برابر شد بهم گفت تهرانه و به زودی میاد شیراز به زودی یعنی امشب پیش ماست و چی بهتر از این برای من ؟

کیمیا هر چی هم می‌گفت می دونستم دیگه پیش شوهرش سابقش رو نداره که بچسبه به من و زندگیم خوشحال از این خبر آدرس رو براش فرستادم و همزمان با قطع کردن تلفن کیمیا و آیلین از اتاق دکتر بیرون اومدن مونس به سمتم اومد و گفت
_ بابایی بریم بیرون غذا بخوریم؟

بغلش کردم و گفتم به روی چشم خوشگلم چرا که نه میریم و رو به آیلین و کیمیا کردم و گفتم

شاهین زنگ زد تهرانه داره میاد اینجا کیمیا جا خورد انگار باورش نمی شد که شاهین واقعاً به ایران بیاد ایلین بازوی منو چسبید و خوشحال گفت
_ خیلی خوشحالم کردی عزیزم دیگه همه چیز داره مرتب میشه انگار دیگه شانس بهمون رو کرده!
بچه ام که پسر همون چیزی که من می خواستم و خیلی وقته که دارم به خاطر نداشتنش سرزنش میشم.

پیشونیشو بوسیدم و گفتم همه چیز درست میشه الانم داره درست میشه دیگه غصه نخور باشه؟
کیمیا با عصبانیت از کنارم رد شد از مطب بیرون رفت در گوش آیلین گفتم به خاطر اومدن شاهین اینطور عصبیه…

وقتی سوار ماشین شدیم کیمیا گفت میخواد بره خونه اما من به مونس قول داده بودم که برای ناهار بریم بیرون پس روی قول موندم و به اخم و تخم کیمیا توجهی نکردم.

به یه رستوران سنتی رفتیم اونجا نهار خوردیم همه‌چیز خوب بود روی روال بود عالی بود تنها مشکل ما حضور و اخم کیمیا بود که اونم همگی بهش عادت کرده بودیم بعد از نهار بلند شدیم تا به سمت ماشین بریم نمیدونم چی شد که سر ایلین گیج رفت تو بی هوا روی زمین افتاد ترسیده به سمتش رفتم بغلش کردم چشماش بسته بود هرچی صداش کردم هیچی نمی گفت هیچ جوابی نمی داد
دست زیر پاش انداختم و از روی زمین جداش کردم بی توجه به کیمیا و مونس به سمت ماشین دویدم و توی ماشین گذاشتمش باید می رفتیم بیمارستان…

 

سابقه نداشت اینطوری از حال بره و زمین بخوره !
توی مسیر هر چی صداش کردم جوابی نداد دیگه داشتم میمردم از نگرانی تا همین چند دقیقه پیش حالش خوب بود اما الان؟

به حیاط بیمارستان رسیدیم و بغلش کردم به سمت اورژانس رفتم پرستار دورمون کردن و شروع کردن به معاینه کردن
نگران و ترسیده کنارش ایستاده بودم
کمی که گذشت آیلین کم کم چشماشو باز کرد و متعجب به اطراف نگاه کرد
پرستار وکنار زدم و نزدیکش ایستادم و دستشو گرفتم و گفتم

من اینجام عزیزم نگران نباش چیزی نیست.
ترسیده بود با دیدن دکتر و پرستار ترسیده زمزمه کرد

_من اینجا چیکار می کنم؟
چی شده!
خم شدم و پیشونیشو بوسیدم و گفتم دورت بگردم هیچی نیست نمیدونم چی شده از حال رفتی فکر کنم ضعف کردی خودش هم مثل من باورش نمی شد که اینطوری شده حالش خوبه خوب بود خوشحال بود امروز…

دکتر نگاهی به من کرد و گفت
_ من دلیل این حالتش و فقط میتونم بگم احتمالاً برای ضعف بوده چون هیچ چیز دیگه ای نیست همه چیز کاملا نرماله..

نفس آسوده ای کشیدم همین کافی بود آیلین من عشق من حالش خوب بود .
تازه یاد کیمیا و مونس افتاده بودم اونم با یادآوری ایلین گوشیمو برداشتم و شماره کیمیا رو گرفتم تا خواستم حرفی بزنم دلخور گفت

_چه عجب یاد من افتادی؟
ناراحت گفتم معذرت می خوام خودت که دیدی چه اتفاقی افتاد شما کجایید؟
کیمیا نفسش کلافه بیرون داد و گفت
_ آژانس گرفتیم برگشتیم خونه چی شده ؟حالش خوبه!
دستی به صورت آیلین نوازش وار کشیدم و گفتم خوبه خوبه همه چی مرتبه تا یه ساعت دیگه مام برمیگردیم خونه
کنار ایلین نشستم و گفتم
تو که منو ترسوندی عزیزم وقتی میگم باید خوب غذا بخوری به خودت برسی برای اینه ها چون ضعیف شدی حالت اینطوری شد.
مردم از ترس منکه…
_خدا نکنه اتفاقی نیافتاده که!

جان اهورا به خودت برس من انقدر و نگران نکن
آیلین لبخندی زد و گفت
_ دیگه شلوغش نکن چیزی نشده که من غذام خوبه همه چیزم خوبه فدای تو بشم آروم باش الان کنارتم دارم باهات حرف میزنم یعنی چه اتفاقی نیفتاده پس نگرانی نداره

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

یک نظر

  1. پارت بعدی رو کی میزارین؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *