خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت هشت

رمان خان زاده/فصل دو پارت هشت

 

از شنیدن این حرف مونس به سمت باباش رفت و پرسید
_ یعنی چی یعنی بابایی ؟
یعنی منم مثل دوستام منم می خوام خواهر برادرداشته باشم ؟

اهورا روی صندلی نشست و مونس و روی پاش نشوند و گفت
_آره عزیز دلم مثل همونا قراره یه نی نی کوچولو بیاد خونمون نمیدونیم دختره یا پسر فرقی ام نمیکنه برامون هر کدوم که باشه ما دوستش داریم مگه نه؟

با خنده صورت باباش رو بوسید و گفت
_اره بابایی خیلی به دوستم همیشه حسودیم می شد به بقیه ….

میدونستم اهورا دراره با این حرفا کاری میکنه تا بتونه منو از حرف‌های مادرش دور کنه ازش ممنونم که این روزا منو درک می‌کرد.

بلاخره روزی که منتظرش بودیم رسیده بود.
درست روزی که قرار بود برای انجام دادن اون کاربه کلینیک بریم من منتظر اهورا بودم که بیاد دنبالم صدای زنگ گوشیم باعث شد دنبالش توی کیفم بگردم با دیدن شماره ناشناس تماس ووصل کردم که صدای آشنای زنی توی گوشم پیچید

_فکر می کنی اگه بری دنبال بچه دار شدن و این چیزا موفق میشی؟ حتی فکر کردن بهش خنده داره باورم نمیشه اینقدر ساده باشی!

این از کجا فهمیده بود که ما دنبال این کارهاییم دیگه داشتم کم کم از این زنه ترسیدم از خصوصی ترین مسائل زندگی ما با خبر بود و نمی دونستم این اطلاعات کی بهش میده عصبی گفتم
از جون زندگیه ماچی میخوای؟
دردت چیه چرا ما رو ول نمیکنی؟

با همون صدای پر ناز عشوه اش اروم خندید و گفت

_من حقمو می خوام که سالها پیش باید به دستش می آوردم اما مشکلاتی که به وجود آمد باعث شد ازش دور بشم اما الان دیگه ازش نمیگذرم هرچقدر بخوای بری سراغ دوا و درمونه خودت وبخوای بچه براش بیاری هیچ فرقی برای من نمیکنه چون موفق نمیشی از هر راهی بری از همونجا سد راحت میشم هر اجری که روی هم بذاری زلزله می شم و ساخته هات آوار می کنم پس با من در نیفت اگه خودتو دخترت برات مهمین پاتو از زندگی اهورای بکش کنار من همیشه انقدر آروم نیستم..
دقیقا یه مثلی هست که میگن با دم شیر بازی نکن من همون شیرم و تو داری با تو من بازی می کنی این کارو نکن که به هیچ جایی نمی رسی آخرش اهورا مال من میشه….

من و مات پشت خط گذاشت تماس قطع کرد.
دروغ چرا ترسیده بودم از این آدم که از ریز به ریز زندگی من با خبر بود ترسیده بودم از که این اطلاعات رد از کجا می آورد.
با اومدن راحیل سعی کردم خودمو جمع و جور کنم اما نمیدونم چطوری رفتار کردم و چی تو صورتم بود که دستمو تو دستش گرفت و نگران پرسید
_ خوبی آیلین؟ چرا رنگت پریده دستات یخ بستن دختر خوب تو که خوشحال بودی از این کار الان چی شده که حال و روزت اینه ؟

 

نمیتونستم این حرفا رو توی دلم نگه دارم باید به یکی می گفتم تا شاید بتونه کمکم کنه دستشو کشیدم روی مبل نشستم و گفتم
راحیل این زن دست از سر من و زندگیم برنمی‌داره میدونی الان زنگ زده بود میدونی بهم چی گفت؟

منتظر بهم نگاه میکرد
که ادامه دادم
گفت هرچقدر بری سراغ دوا درمون و راهی برای اینکه بچه دار بشی سد راهت میشم و نمیزارم
گفت آهورا مال منه …

راحیل میترسم ازش این چیزا رو از کجا فهمیده این همه اطلاعاتی که هیچکس ازش خبر نداره و کی بهش میرسونه؟
راحیل که مثل من شوکه شده بود کمی بهم خیره موند و گفت
_شوکه شدم واقعا نمیدونم چی بگم این زن این چیزا را از کجا فهمیده با تک زنگی که به گوشیم زده شد از جا بلند شدم روبه راحیل گفتم

تو رو خدا حواست خیلی به مونس باشه من از این زنیکه خیلی میترسم من باید برم بعدا با هم حرف می زنیم…

راحیل مثل من از جاش بلند شد روبروم ایستاد و گفت
_ عزیز دلم نگران نباش اینطوری اهورارو هم نگران می کنی سعی کن حالت خوب باشه دارین برای بزرگترین اتفاق زندگیتون میرین و این زن هیچ غلطی نمیتونم بکنه…

از این همه مهربونی ته دلم قرص شد که من تنها نیستم و محکم بغلش کردم سریع از خونه بیرون رفتم توی ماشین منتظرم نشسته بود کنارش نشستم با خوشرویی به به من سلام کرد و گفت
_ به به خانم خوشگله قراره یه بچه دیگه بیاره…
این کار از من بعیده ها ولی خانم خوشگله یادت نره فقط بخاطر تو این چیزا را قبول کردم.

با تمام بی حالی خودم وبه سمتش کشیدم گونشو بوسیدم و گفتم میدونم عزیزم همه چیو میدونم هیچ وقت یادم نمیره حالا باید بریم دیرمون شده.
ماشین و که روشن کردن تمام مسیر داشت حرف میزد از کاراش می‌گفت از اتفاقاتی که افتاده اما من حتی یک کلمه از حرف هاشو نمی‌فهمیدم تمام هوش و حواس من پیش اونن زن بود نمی دونستم باید الان به اهورا بگم یا نه!
فک کنم بهتر بود حداقل الان بهش نگم تا این کارو انجام بدیم بعد….

 

امروز به سختی هرچه تمام بالاخره تموم شد و دکتر به ما امید داد که حتماً و حتماً کاری که انجام دادیم موفقیت‌آمیزه.
وقتی به خونه برگشتیم هنوزم از فکر و خیال حرفای کیمیا بیرون نیومده بودم برام حرفاش قابل هضم نبود اون چطور میتونه اینقدر راحت بفهمه توی خونه من توی سر من چی میگذره؟
برام عجیب و ترسناک بود اهورا هر چقدر تلاش کرد تا از من حرف بکشه و بفهمه چی شده یا چی ذهنمو درگیر کرده نتونست که نتونست .
موفق نبود چون من نمیخواستم که حرفی در مورداین موضوع بهش بزنم نمی‌خواستم اونم مثل من فکرش به هم بریزه اونم تو این روزایی که همه چیز خود به خود به هم ریخته بود شب شب موقع خواب توی بغل اهورا دراز کشیده بود و این بار بود اون بود که به فکر رفته بود آروم ته ریششو نوازش کردم و گفتم

تو هم داری مثل من به چند ماه آینده و وقتی که بچمون به دنیا بیاد و به این خونه پیش ما جای اصلیه خودش برگرده فکر می کنی؟
لبخند کم جونی زده جواب داد

_راستش رو بخوای من اصلا فکرم درگیر اینا نیست برای من اهمیتی نداره من فکر من جای دیگه است.

سرم بالاتر آوردم و به صورتش نگاه کردم و گفتم
نمی خوای بگی چی ذهنتو درگیر کرده؟
آروم صورتمو بوسید و گفت _مشکلات زیادی هست اما خب بزرگترینش اینه مشکلات زیادی توی شرکت به وجود اومده نمیدونم چرا و چطور شد که این قدر یهویی همه چیز بهم ریخت اما تو نگران نباش ته و توی همه چی رو درمیارم.
مشکل به این بزرگی فکرش و درگیر کرده و از من میخواد نگران نباشم؟
مگه میشد نگرانش نباشم وقتی اینطور ذهنش درگیر کاری می شد حتماً مشکل بزرگی بود.
دوباره اگه میشد نگرانش نباشم .
تکی سرم داشتم به پدرش فکر میکردم پس با دودلی زمزمه کردم.

اهورا نکنه …
منتظر بود ادامه ی حرفمو بزنم که گفتم
نکنه کار پدرت باشه؟
موهام و پشت گوشم فرستاد و گفت
_احتمالش هست ولی مطمئن نیستم هنوز.
سرم‌و روی سینه اش گذاشتم و روی قللشو اروم بوسیدم منو بالاتر کشید و با یه چشمک گفت
_امروز چیکارا که ازم نخواستن خداوکیلی دیگه داشتم خجالت میکشیدم.
با صدای بلند به حرفش خندیدم که لبام و شکار کرد و مانع ادامه خنده ام شد
_صبح اونجا به خودم قول دادم شب از خجالتت دربیام که منو به چه کارا وادار نمیکنی…
تا خواستم حرفی بزنم منو روی تخت انداخت و وزنش و روی تنم انداخت و گردنم و بوسید….
صبح وقتی صبحانه ی اهورارو اماده کردم و اونو راهی کردم بعد کارای خونه و اماده کردن مونس برای خرید بیرون رفتیم.
قرار بود چند روز دیگه اون زنی که بچه مون و میخواست به دنیا بیاره ببینم میخواستم برای اونم یه هدیه بگیرم.
با دخترکم کل پاساژو زیر و رو کردیم و چقدر خوشحال بودم که مونسم مثل خودم عاشق خرید بود و نق نق نمیکرد.

 

برای اون زن شال و روسری و ساعت و لوازم ارایشی گرفتم.
سایزلباساشو نمیدونستم برای همین برای اولین دیدار به همینا اکتفا کردم.
مادر و دختر که خسته از خریدبه سمت خروجی پاساژ رفتیم رو به مونس گفتم
عزیزم اینجا سایه اس منتظر بمون ببینم اینجا تاکسی داره یانه…

سریع رفتم و و برگشتنم دو دقیقه ام طول نکشید اما وقتی برگشتم با جای خالیه دخترم روبرو شدم.
همه پاکتا از دستم روی زمین افتاد و به این طرف و اون طرف دویدم اما هیچ اثری از مونس نبود…
نگهبان به سمتم اومد و من گریون شروع به التماس کردم تا دخترم و پیدا کنن…
سریع با بیسیمی وه داشت به همه
اطلاع داد که دختربچه ۴ ساله گمشده .

سریع گوشیمو بیرون آوردم تا به اهورا زنگ بزنم و همه چیز رو بهش بگم اما گریه امونم نمی داد که حرف بزنم پشت خط تند تند با صدای نگران می پرسید چی شده ؟اما من هیچ حرفی نمی تونستم بزنم فقط گریه می کردم گریه میکردم…
همه با دلسوزی دورم جمع شده بودن و نگاهم میکردن
تا خواستم همه چیز به اهورا توضیح بدم با صدای پاشنه کفشهای یه زن سرمو بالا آوردم و کیمیا رو دیدم که دست مونس توی دستش گرفته بود.
با عشوه به سمت ما می اومد خشکم زد گوشی از دستم روی زمین افتاد باورم نمیشد این زن اینقدر به من نزدیکه و میتونه انقدر زود منو از پا در بیاره جمعیت را کنار زدم به سمت دخترم رفتم و عصبی دستشو از توی دست اون زنیکه بیرون کشیدم و داد زدم
دختر من پیش تو چیکار میکنه ؟

با لبخندی که روی لباش بود و صورت پر از آرامش بهم گفت
_ دیدم اینجا تنها وایساده گفتم بیاد پیش من تا بیارمش پیش تو !
چرا بچه رواین جا تنها میزاری ؟
محکم روی سینش کوبیدم و به عقب هلش دادم گفتم
این بچه دختر منه به تو هیچ دخلی نداره که اینجا چیکار میکنه حق نداری بهش نزدیک بشی…
این حرف‌ها را با گریه می زدم دیگه داشتم دیوونه می شدم باورم نمیشد این کارو با من می کنه می دونستم از قصد داره همه این کار را انجام میده…
عینکش رو روی چشماش گذاشت و گفت
_بیشتر مواظب دخترت باش شاید یه روزی گم بشه دیگه نتونی پیداش کنی!

این حرفی که زد منو کیش مات کرد و رفت…

استرس و اضطرابی که امروز کشیده بودم توی عمرم تجربه نکرده بودم این زن کاملا واضح منو با دخترم تهدید کرده بود و من دیگه نمی تونستم بی‌صدا بشینم منتظر بودم تا اهورا به خونه برگرده که همه اتفاقات امروز و براش توضیح بدم چندباری زنگ زده بود و ازم پرسیده بود که امروز چه اتفاقی افتاده اما من ازش خواسته بودم تا وقتی که به خونه برگرده چیزی از من نپرسه.
و اون گفته بود خیلی زود خودش رو بخونه میرسونه میدونستم از نگرانی خیلی زود به خونه میاد و همینطور هم شد با اومدنش مونس و توی اتاقش تنها گذاشتم و پیشه اهورا برگشتم رنگ به صورت نداشتم از ترس رنگ رنگ پریده و خیلی ترسیده به نظر می رسیدم اهورا این خیلی خوب تشخیص داد دستم و توی دستش گرفت و پرسید
_ چی شده آیلین ؟
حالت خوبه !چه اتفاقی افتاده خیلی رنگت پریده؟
چرا توضیح ندادی که چی شده؟
دستشو کشیدم روی مبل نشوندم روبهش گفتم
خوب به حرفام گوش کن اهورا اون زن کیمیا دیروز بهم زنگ زده بود.

اون خبر داره که ما داریم چیکار می‌کنیم دیروز بهم گفت هر کاری هم بکنم بالاخره اون سد راهم میشه و تورو از من میگیره دلم می خواست به حرفاش اعتنایی نکنم اما وقتی امروز دخترم توی پاساژ گم شد و من مونس و دست توی دست کیمیا پیدا کردم واقعا دنیا دور سرم چرخید….
اما این همه ماجرا نبود وقتی کیمیا بهم گفت مواظب دخترم باشم چون امکان داره یه روزی گم بشه و دیگه پیدا نشه من دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم این یه تهدید واضح بود برامون.
اخه درد این ادم چیه؟
چی از زندگیمون میخواد؟
از همه زندگی ما خبر داره از کجا میدونه که ما می‌خوایم بچه دار بشیم؟
از کجا میدونه که میریم پیش دکتر؟

واقعاً دیگه دارم ازش میترسم امروز دختر منو تهدید کرد اهورا…
منو با دخترم تهدید کرد میفهمی یعنی چی ؟

اهورا که از شنیدن این حرف ها شوکه شده بود کمی به دیوار روبرو خیره شده مثل برق گرفته ها از جا پرید و شروع کرد به داد و بیداد کردن.
_ میکشمش زنیکه ی عوضی رو…
فکر کنم سرش به تنش زیادی کرده که داره همچین غلطی میکنه!

 

عصبی به سمت من اومد و داد زد
_ تو چرا اینارو همون دیروز به من نگفتی چرا همه چیز رو پنهون می کنی چرا باید من همیشه آخرین نفری باشم که از قضیه این زنه باخبر میشه؟
با گریه و از جام بلند شدم و کنارش ایستادم و گفتم
فقط نمیخواستم خوشی که دیروز داشتیم به خاطر این زن از بین بره …
اهورا ازم فاصله گرفت و شروع کرد به متر کردن پذیرایی .

یه گوشه ایستادم و بهش نگاه کردم به قدری عصبی شده بود که خودمم باورم نمیشد.
انتظار این همه عصبانیت ازش نداشتم کمی فکر می‌کرد کمی راه می‌رفت.

و کم‌کم شروع می کرد به بد و بیراه گفتن به کیمیا.
دستشو کشیدم و گفتم با این کارا چیزی درست نمیشه باید بگردیم و پیدا کنیم اون کسی که راپورت ما رو به این دختر میده.

اهورا سر جاش ایستاد و به فکر رفت بهم
_ اما من پیش هیچ احدی نگفتم که میخوایم بچه دار بشیم اون از کجا فهمیده؟

هر دومون توی سکوت داشتیم یه چیزه مشترک فکر می‌کردیم اما هیچکدوم انگار جواب درست و حسابی براش نداشتیم بالاخره اهورا طاقت نیاورد و کتش و چنگ زد

_ من میرم سراغش باهاش حرف میزنم و اتمام حجت می‌کنم .
یک بار دیگه پاشو از گلیمش درازتر کنه من میدونم اون روزگارش و سیاه می کنم.
کسی نمیتونه دختر منو تهدید کنه هیچ کس حق نداره زن و بچه منو تهدید کنه…
اونم کی یه زنیکه هرزه که توی گذشته به من خیانت کرده و رفته دنبال هرزگیش…
وحالا برگشته …
اون حقی از زندگی من نداره…

حرف‌هایی شنیده بودم که هیچ وقت به من نگفته بود الان تازه می فهمیدم چطور شده که کیمیا از اهورا که اینقدر ادعای عاشقیش می‌کرد جدا شده.
این زن را خیانت کرده و با یکی دیگه رفته بود و اهورا این وسط یه قربانی بوده.

کنار در بازوشوگرفتم و گفتم تورو خدا نرو نباید الان ببرب.
وقتی عصبی هستی نبایر کاری انجام بدی و تصمیمی بگیری.
بیا بیشتر فکر کنیم شاید یه راه خوب پیدا کردیم دست من رو پس زد و گفت
_ هیچ راه خوبی وجود نداره من تا زمانی که این و آدم نکنم نمیتونم آروم بگیرم…

 

منو از سر راهش کنار زد و از خونه بیرون رفت همون جا کنار در روی زمین نشستم و شروع کردم به گریه کردن این چه تقدیر و سرنوشتی بود که من داشتم؟
نگران اهورا بودم اما به خاطر مونس نمی تونستم از خونه برم بیرون با صدای ترسیده مونس که از گوشه دیوار به من نگاه میکرد اشکامو پاک کردم و بهش نگاه کردم
_ چرا داری گریه می کنی مامانی؟

سعی کردم لبخند بزنم اما تو این اوضاع لبخند زدن خیلی سخت بود واقعا.
دستامو باز کردم و ازش خواستم تا بیاد بغلم وقتی محکم بغلش کردم آروم کنار گوشش زمزمه کردم

چیزی نیست عزیز مامان هیچی نیست.
از جام بلند شدم و بغلم گرفتمش و به سمت آشپزخونه رفتم.
دریخچال باز کردم و چند میوه بیرون آوردم و گذاشتم جلوش و گفتم اینا رو بخورم به چیزی هم فکر نکن خوشگلم.
بعد سریع به سمت گوشی رفتم و شماره اهورا گرفتم هر چی بهش زنگ می زدم جواب نمی‌داد ترسیده بودم نکنه که اتفاقی بیفته یا بخواد بلایی سرش بیاره ؟
هیچ آدرسی هم از اون زنیکه نداشتم تا برم دنبالش .
تا اومدن اهورا هر کاری کردم که کمی آروم بگیرم اما نشد که نشد بالاخره بعدچند ساعت طولانی اهورا به خونه برگشت و من درست جلوی در ورودی خونه منتظرش نشسته بودم .
در رو که باز کرد منو جلوی خودش روی زمین نشسته دید به سمتم خم شد و گفت
_ چرا اینجا نشستی آیلین ؟
از جام پاشدم گفتم
نمی گی من از نگرانی دیوونه میشم تلفنتو جواب نمیدی به من فکر می کنی ؟
اهورا به این فکر می کنی که من چه حالی میشم وقتی تو با اون همه عصبانیت از خونه بیرون رفتی؟

دستمو تو دستش گرفت و منو به سمت پذیرایی برد و روی مبل نشوند به سمت آشپزخانه رفت و وقتی برگشت یه لیوان آب بود که دستش دیدم .
لیوان و به سمت لبام گرفت و گفت _بخور حرف می‌زنیم باشه؟

چند قلپ از آب و خوردم و رو بهش گفتم بگو ببینم کجا رفتی اتفاق بدی که نیفتاد؟
کتش از تنش در آورد و روی دسته مبل انداخت دکمه های پیراهنش را باز کرد و کنارم نشست
_ رفتم سراغش زنیکه خر فکر کرده کیه؟
کم مونده بود خودمم تهدید کنه اما آدمش کردم بهش گفتم اگه یه بار دیگه از این غلطا بکنه میرم سراغ پلیس و از راه قانونی پدرشو در میارم.

دستشو محکم توی دستم گرفتم و گفتم یعنی دیگه تموم شد دیگه نمیاد سراغمون مزاحممون نمیشه؟

 

صورت پر از اشکم با دستاش گرفت و گفت
_عزیز دلم نمیاد بهت قول میدم من نمیذارم هیچکسی به تو دخترم آسیب برسونه نباید بترسید همه چیز رو بسپار به من.

خودم و توی بغلش انداختم و محکم بهش چسبیدم
گفتم چه خوبه که دارمت .
چه خوبه هوای من و هوای دخترمونو داری.
گاهی فکر می کنم اگه توام منو نمیخواستی من باید چیکار میکردم یا کجا می‌رفتم؟

اخمی کرد و گفت
_ این حرفا چیه ک میزنی یعنی چی که من تورو نخوام مگه میشه همچین چیزی؟
پاشو ببینم.
مونسم خوابه؟

اشاره ای به ساعت کردم و گفتم به نظرت تا این ساعت بیدار میمونه! خوب معلومه که خوابه ساعت ۱۲ شب برگشتی خونه ها.

سرشو تکون داد و من ک له سمت اتاق برد و گفت
_ رنگت پریده شامم نخوردی حتما اره؟
سرم و پایین انداختم و گفتم نه که تو خوردی!
آروم خندید و گفت
_عاشق همین کاراتم میدونی که؟
بدون من غذام از گلوت پایین نمیره.
با مشت به بازوش زدم و گفتم تو هم سریع از آب گل آلود ماهی بگیر من تو چه فکری ام تو به چی فکر می کنی.

توی اتاق لباسشو عوض کرد و گفت _من که گرسنه نیستم تو چی؟

منم روی تخت دراز کشیدم و گفتم معلومه که گرسنه نیستم با این همه حرص و جوشی که من امروز خوردم به نظرت اشتهایی برام میمونه؟
کنارم روی تخت دراز کشید شروع کرد بو کشیدن موها.

_ نمیدونی من عاشق عطر موهاتم
وقتی اینطوری اطرافم پخش میشه و بوش کل اتاق میگیره مست میشم.
به سمتش چرخیدم و گفتم اهورا تو که منو هیچوقت تنها نمیزاری مگه نه؟
دوباره همون اخم شیرینش روی صورتش نشست و گفت مگه میشه مگه میشه تورو نخوام؟
نمیدونستم بین اهورا کیمیا امروز چیا گذشته .
اما همین که اهورا بهم اطمینان داد همه چیز تموم شده برام کافی بود.

یک هفته پر استرسی گذروندیم هر روز با دکتر حرف میزدم هر روز ازش در مورد کاری که انجام دادیم می پرسیدم و بهم میگفت همه چیز امیدوار کننده است آخرین روز هفته بود به اهورا گفتم با مونث توی خونه بمونه که من با دکتر برم بالاخره اون زنی که قراره بچه مون توی رحمش بزرگ‌بشه رو ببینم.
اهورا مونس بغل کرد و گفت
_ یه روزه پدر و دختری قرار داشته باشیم نظرت چیه بریم پارک ؟

مونس که از این خبر خوش خوشانش شده بود سریع شروع کرد به دور خودش چرخیدن و و خندیدن خوب بود که پدر و دختر انقدر به هم نزدیک بودن.
آماده شدم اهورا رو بوسیدم و گفتم
میرم اولین نفری باشم که پسرمون رو میبینم برات خبرای توپی میارم.

اهورا قیافه خاله زنکی به خودش گرفت گفت
برو دختر برو ببینم چه خبر شده چه خاکی به سرم کردی.
بالاخره از این حرفش با صدای بلند خندیدم .

 

استرس عجیبی همه وجودم و گرفته بود دستپاچه و مضطرب بودم انگار که مثلاً میخواد چه اتفاقی بیفته این همه ترس و اضطراب رو واقعا درک نمیکردم.
وقتی با دکتر به سمت خونه اون زن حرکت کردیم توی دلم با خودم گفتم آروم بگیر قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته تو فقط میری دیدن کسی که قراره بچه ات وبه دنیا بیاره و این اتفاق خوبیه هیچ چیز بدی توی این موضوع نیست.

بالاخره وقتی تو یکی از محله های قدیمی تهران ماشین کناری آپارتمان قدیمی پارک کردیم و پیاده شدیم دست خانم دکتر روی زنگ طبقه سه نشست در بدون حرفی باز شد .
روبهش پرسیدم راستی گفتین اسم این خانم چیه؟
_اسمش کمنده عزیزم کمند عظیمی.

اهانی گفتم و
اول خانم دکتر منم پشت سرش وارد ساختمان شدیم و پله ها رو یکی بالا رفتیم.
با هر قدمی که برمی داشتم استرسم بیشتر و بیشتر می‌شد فکرشم نمیکردم رویارویی با این زن برام انقدر سخت باشه بالاخره جلوی داره واحدش رسیدیم در به روم باز شد اما وقتی زنی که پشت در بود و دیدم دنیا دور سرم چرخید برام باور کردنی نبود.
به خانم دکتر گفتم انگاری واحد اشتباه اومدیم اما اون زن با لبخند پیروزی که روی صورتش بود بهم خیره شد و گفت
_کاملا درست اومدی عزیزم بیاین داخل..
از حرفش رنگ از روم پرید باورم نمیشد اصلا باورم نمیشد خانم دکتر قبل از من وارد خونه شد و من همون جا جلوی در خشکم زده بود و نمیتونستم حتی یک سانت از جام تکون بخورم کیمیا با اون صورت کاملاً مسرورش به سمت من اومد و دستمو تو دستش گرفت و گفت
_ چرا نمیای داخل؟
خیلی وقت منتظرت بودم اما بهتر شد یه کم دیر اومدی تا همه کارا خود به خود رو به راه بشه بیایی دیدنم.

وارد خونه شدم و به دکتر گفتم این اون زنیه که قراره بچه ما روبه دنیا بیاره؟
من گفتم یه زن خوب باشه پاک باشه نیازمالی داشته باشه…

اما این زن به پول من نیاز نداره…

خانم دکتر که انگار شوکه شده بود از طرز برخورد من از روی مبل که روش نشسته بود بلند شد روبروم ایستاد و گفت
_ مگه چه اتفاقی افتاده عزیزم؟
این خانم بهترین گزینه بود هم به پولی که داشتین می دادین احتیاج داشت همین که همه آزمایشاتتون جور بود .
پوزخندی زدم و گفتم
این این زن به پول ما احتیاج داشت؟
این زن اینقدر پول داره که اصلا نیازی به پول ما نداره.
خانم دکتر این آدم باهاتون بازی کرده.
دکتر که از حرفهای من سر در نمی‌آورد به سمت کیمیا رفت و پرسید
_ چی شده من که نمیفهمم آیلین خانم چی میگن…
توضیح میدی کمند؟

خنده مستانه ای کرد و گفت
من و ایشون با هم مشکل داشتیم اما خوب الان که بچه شون توی شکمم احتمالاً همه مشکلاتمون حل میشه مگه نه ایلین؟
دلم میخواست سرمو به دیوار بکوبم دلم میخواست همین الان اینجا خفه اش کنم و بکشمش اما ا حیف که بچه‌بی ما تقریباً ده روزی می شد که داشت توی وجود این ادم زندگی می کرد رشد می‌کرد با حال بدی کنار دیوار نشستم و گفتم

چرا این کار را با ما می کنی ؟
چرا این کارو با من کردی…

خانم دکتر نگران کنارم نشست و دستمو تو دستش گرفت و گفت _عزیز دلم خوب توضیح بده ببینم چی شده.
با انگشتم به کیمیااشاره کردم و گفتم این زن به شوهر من چشم داره تمام بدبختی هایی که میکشم از دست اینه و حالا بچه ام تو شکم همین زنه من چطوری پای این و از زندگیم دیگه کوتاه کنم ؟

آروم خندید لیوان آب طرفم گرفت و گفت
_ بیا بخور لازم نیست حرص بخوری بهتره که اهورا انتخاب کنه یا تو رو انتخاب میکنه یا منو که براش یه بچه دارم اونم چی یه پسر…

با صدای بلند فریاد زدم بفهم چی داری میگی !
این بچه مال منه از وجود منه مال من و شوهرمه هیچ دخلی به تو نداره خانم دکتر تو یه چیزی بهش بگو…
بگو که این بچه مال منه .

دکتر که انگار تازه فهمیده بود جریان از چه قراره عصبی جلوی روی کیمیا ایستاد و گفت
_ این قرارو با هم نداشتیم و قرار بود این بچه به دنیا بیاد بدون اینکه هیچ دردسری برای خانواده اش به وجود بیاد قرار نبود حتی
تو شوهر این زن و نباید بشناسی چه برسه به اینکه بخوای اونو از چنگ این زن بیچاره در بیاری ببین چی دارم بهت میگم قراردادی که بستی توش درج شده به هیچ عنوان هیچ وقت نمی تونی کوچکترین مشکلی برای خانواده درست کنی وگرنه از راه قانونی میتونن پیگیری کاری کنند که از کرده ات پشیمون بشی.

از جام بلند شدم و رو به خانم دکتر گفتم میشه این بچه رو نخوایم و دوباره امتحانش کنیم با رحم اجاره ای دیگه؟

دکتر کلافه دستی به صورتش کشید و گفت

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

یک نظر

  1. حدس میزدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *