خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت هفت

رمان خان زاده/فصل دو پارت هفت

 

_من کی دروغ گفتم! بپرس چیزی که میخوایو

_ وقتی رفته بودیم کیش کیمیا اونجا بود درست توی هتلی که ما بودیم وقتی دیدمش مثل دیوونه ها شدم با خودم فکر کردم حتما توبه کیمیا گفتی که اونام بیان اونجا .
اون اتفاق که افتاد اگه حواسم پرت شد از مونس به خاطر این بود که اون زن عصبیم کرده بود هر جایی می رفتیم اونم بود رفتیم دیدن ماهی ها اونجا بود رفتیم برای خرید اونجا بود.
انگار ازتعجب زبونش بند اومده بود روی تخت نشست و گفت
_واقعا داری میگی؟
اون اونجا بود!
شوکه پرسیدم
یعنی تو نمیدونستی؟
عصبی بود
_معلومه که نمیدونستم دیوونه چرا اینا رو اونجا به من نگفتی که برم سراغش و ببینم چه خبره! من بهش نگفته بودم میرم اونجا من از اون روز از خونه پدریم انداختمش بیرون حتی باهاش حرف نزدم از کجا با خبر شد که ما داریم میریم کیش نمی دونم؟
خوشحال خودم رو توی بغلش جا کردم
_ همین که تو نمیدونستی کافیه مهم نیست از کجا میفهمه مهم نیست که هر جا برم بیاد مهم اینه که تو اونو نمیبینی ایت برای من کافیه.

دستاشو دور تنم حلقه کرد
_ واقعا خنگی خنگ دوست داشتنیه منی.

لبام و جمع کردم
من خنگ نیستم کی گفته که من خنگم؟
آروم خندید وپ
_ شر اون کیمیارو هم از سر زندگیمون کم می کنم دیگه بهش فکر نکن ….
از استرس حتی نتونستم پلک روی هم بذارم به فردا و اتفاقاتی که قرار بود توی زندگیمون بیفته فکر میکردم قرار بود پیش دکتر بریم و باهاش مفصل و کامل حرف بزنیم و شرایط و بپرسیم اهورا کاملا مخالف بود اما برای اینکه من خیالم راحت بشه و به آرامش برسم قبول کرده بود این کارو بکنه و این ارزشش برای من خیلی خیلی زیاد بود صبح که از خواب بیدار شد با منی که چشمام باز بود به سقف خیره بودم روبرو شد روی تنم خیمه زد و گفت
_ خانم کوچولو کی بیدار شده؟
بالب و لوچه ی آویزون گفتم
اصلا نتونستم بخوابم تا صبح..
ابروهاشو بالا داد
_ چرا نتونستی به اندازه کافی خستت نکرده بودم؟
دیوونه نثارش کردم
نه خیر فکرم درگیر امروز بود استرس داشتم
از روی تخت بلند شد و دستش را به سمتم دراز کرد

 

به خاطر من تمام کارها و قرارهای امروزشو کنسل کرده بود تا با هم به دیدن دکتر بریم.
بیش از حد مضطرب بودم و استرس داشتم اما اهورا عین خیالشم نبود انگار نه انگار …
اصلا براش مهم نبود وقتی که وارد مطب شدیم دستشو گرفتم و روبه روش ایستادم و گفتم:
تو خوشحال نیستی که می خوایم یه بچه دیگه داشته باشیم؟
لبخندی بهم زد و گفت
_خوشحالم که تو دخترمو دارم برام فرقی نمیکنه بچه دیگه ای داشته باشم یا نه اگر الان اینجام فقط به خاطر اینه که تو آرامش داشته باشی و خیالت راحت باشه همین…
پس فکر و خیال نکن هر اتفاقی که بیفته برای من هیچ فرقی نمیکنه.

از این حرفش چقدر حساسه ارامش می کردم وقتی اینطور با هم حرف می‌زد انگار دیگه توی دنیا هیچ چیزی برای اینکه منو ازار بده وجود نداشت.

وقتی با هم وارد اتاق دکتر شدیم خانم دکتر نگاهی بهم انداخت وپ گفت
_ سلام خانم؛ فکرشم نمی کردم امروز اینجا بازم ببینمت.

به جای من اهورا جواب داد
_به قدری پافشاری کرد روی این تصمیمی که گرفته و این کاری که می‌خواد انجام بدیم که مجبور شدم بیام اینجا تا باهاتون حرف بزنم و بفهمم قضیه از چه قراره .

دکتر کاغذهایی که جلوش بود و کنار گذاشت و شروع کرد برای اهورا همه چیزو توضیح دادن.
کامل برای اهورا باز کرد که این بچه مال اهورا و منه اما فقط و فقط توی یه رحم اجاره ای دیگه قراره بزرگ بشه اونم بدور از اهورا و قرار نیست حتی یک بار هم دیداری با هم داشته باشن.
تنها کسی که این وسط میتونه به دیدن اون زن بره و خبر از حال و اوضاعش بگیره من بودم.
اهورا با دقت به حرفاش گوش می کرد و تمام مدت سکوت کرده بود بالاخره وقتی که تمام توضیحات خانم دکتر تمام شد هر دوی ما به اهورا نگاه می کردیم تا ببینیم عکس العملش چیه!
اهورا کاملاً جدی بود و هیچ حرفی نمی زد آروم بازوشو لمس کردم

عزیزم نمی خوای چیزی بگی؟

دستی به صورتش کشید و گفت _واقعا نمیدونم چی باید بگم وقتی تو اینقدر قاطعانه میخوای برای اینکار پافشاری کنی
دلیلایی هم که میاری قانع‌کننده است نمی تونم بگم نه،
اما از ته دلم راضی نیستم من از این زندگی که داریم کنار هم واقعاً خوشحال و راضی‌ام.
اگر به من باشه میگم نیازی به این کار نیست من دخترم با هزار تا پسر دیگه عوض نمیکنم.

 

خانم دکتر که از شنیدن این حرف‌ها واقعا خوشش اومده بود لبخند مهربونی بهمون زد
_از این که این حرف هارو دارم ازتون می شنوم خیلی خوشحالم من زوج های زیادی اینجا دیدم که به خاطر اینکه بچه دار بشن هرکاری کردنو حتی خانمشون زیرپاگذاشتن خیلی اتفاقات را تجربه کردند اما شما که اینقدر به زن و بچه تون پایبندین نمیدونم خانمت چرا اینقدر اصرار میکنه به این کار …
دکتر خبر نداشت از بلاهایی که سرم اومده بود و خانواده‌ای که اهورا داشت .
اهورا باز به جای من جواب داد _خانواده من یکمی روی این چیزها حساسن پدرم میگه باید وارث داشته باشه چون من تنها پسر خانواده ام برای همین کمی همسرم را اذیت می کنن.

دکتر که انگار تازه فهمیده بود اوضاع از چه قراره با خوشرویی گفت
_ کاملا متوجه شدم.
این کار هیچ مشکل شرعی و قانونی نداره همه چیز کاملاً قانونی پیش می رهو تحت نظر دکتر احتمال میدم هیچ مشکلی پیش نمی‌یاد.

اهورا این بار پرسید
_ اما از کجا معلوم که واقعاً حتما بچه پسر میشه مشکل خانواده ی من پسر بودن بچه است وگرنه ماخودمون یه دختر داریم.
_تعیین جنسیت بچه دست ما نیست اما خوب میشه با یه کارایی احتمال اینکه بچه پسر بشه را بالا برد.
اهورا خواست یه هفته بهش فرصت بدیم تا کامل فکرشو بکنه بعد دوباره پیشش برگردیم.
از اینکه انقدر مردد بود کمی کلافه میشدم دلم میخواست مثل من باشه دلم میخواست مثل من برای این کار از ته دلش راضی باشه اما اون انگار نه انگار…
تهدیدهای خانواده شو که اصلا جدی نمی‌گرفت ولی من خیلی ازشون میترسیدم.
این هفته ای پشت سر گذاشتم هر روز منتظر بودم اهورا بیاد و رضایت شو برای این کار خبر بده اما اون فقط سکوت می کرد راجع به این موضوع حرفی نمی زد اگر من حرفش و پیش نمی کشیدم حتی انگار کاملاً فراموشم کرده بود بالاخره فرصت یک هفته اش تموم شد و امروز آخرین روزی بود میشد فکر کنه تصمیمش و بهم بگه.
دیگه طاقت انتظار نداشتم کنارش نشستم و رو بهش گفتم
قرار نیست هیچ تصمیمی بگیری؟
مونس که کنارش بود نگاهی به من کرد و اهورا بهش گفت
_ برو برای بابایی یه نقاشی خوشگل بکش بیار باشه عزیزم؟
مونس خوشحال از کنار پدرش بلند شد و به سمت اتاقش دوید و اهورا به سمت من چرخید و گفت:

واقعا نمیدونم این همه اصرار تو برای چیه؟
اما چون تو اینو میخوای و از اینکه خانوادم اذیتت می کنن منم ناراحت میشم قبول می کنم اما آیلین یادت نره خودت اینو خواستی هیچ وقت نباید بهم بگی که به خاطر بچه اینکارو کردی چون من نمی خواستم تو خودت خواستی سریع از گردنش آویزون شده و صورتشو بوسیدم ….

سریع از گردنش آویزان شده و صورتشو بوسیدم و گفتم باشه هیچ وقت یادم نمیره خودم میدونم تو راضی نیستی ولی به خاطر من قبول می کنم خیلی دوست دارم بخدا خیلی دوست دارم درست خوشحال بودم از اینکه رضایت خودش را اعلام کرده بود اما واقعاً دلم قلبم درد می گرفت از اینکه قرار بود بچه اهورا توی شکم دیگه بزرگ بشه حتی فکر کردن بهش قلبمو

به درد می آورد اما تمام سعی می کردم که یک حرفی نزنم تا همراه منصرف نشه بهش گفتم باید یه کاری بکنیم که هیچکس نفهمه این بچه چه جوری به دنیا میاد را متفکر و منتظر به من نگاه کرد و گفت منظورت چیه تو سرت گفتم که تصمیم گرفتم که باید انجام بدین تا هیچ کس حتی خود بچه ها از اینکه چطور به دنیا آمده با خبر نشود باشه
اهورا کاملا جدی به من نگاه میکرد و منتظر بود براش توضیح بدم که چی توی سرم دارم با زبونم لبم و تر کردم و گفتم
می خوام یه کاری بکنیم میخوام همه جا بگیم که من حاملم کاری می‌کنیم که همه فکر کنن من خودم حاملم و قراره بچه به دنیا بیارم کی میخواد بفهمه که من حامله نیستم؟

وقتی که بچه مون داره به دنیا میاد من میرم همون بیمارستان هماهنگ می‌کنیم و می‌گیم که بچه رو خود من به دنیا آوردم.
اهورا گیج شده بود انگار حرفی نمی‌زد و ابروهاشو توی هم کشیده بود و به من نگاه می کرد
_ یعنی منظورت اینه که ما نمایش بازی کنیم که کسی نفهمه؟

سرمو تکون دادم و گفتم خوب خانواده تو میشناسی اهورا نمیخوام بهونه دستشون بدم باز که بخوان کاری کنن دلم می خواد همه چیز ختم به خیر بشه هیچ وقت هیچ حرفی پشت بچه من نباشه اهورا کمی فکر کرد و گفت

_فکر کنم بهتر هم این کار را بکنیم نه به خاطر خانوادم یا هر کسی فقط و فقط به خاطر خدا اون بچه ای که نباید چیزی بشنوه در اینده و ذهنش درگیر نشه که چطوری به دنیا آمده.

این بار واقعا از ته قلبم خوشحال شدم دلم می خواست همه دنیا بدونن که این بچه مال منه و خودم به دنیا آوردمش گرچه واقعیت امر چیز دیگه ای بود اما حرف مردم برای من مهم تر از هر چیزی بود دلم نمی خواست وقتی که بچه بزرگ شد پشت سرش حرفی باشه یا یه موقع چیزی بشنوه که ناراحت و دلگیرش کنه.
اهورا دستشو دوره بازوهام انداخت منو به خودش نزدیکتر کرد و گفت

_دلم میخواد همیشه خوشحال باشی همیشه بخندی باورم میشه انقدر ذوق داری برای این که یه بچه دیگه قراره به خانوادمون اضافه بشه…
کم کم داری منم سر شوق میاری.

با خوشحالی گونشو بوسیدم و گفتم خوب فردا بریم پیش دکتر با صدای آرومی خندید و گفت
_ خیلی عجله داریا

 

سرمو زیر گردنش پنهان کردم و گفتم می دونی اهورا منم دلگیر میشم منم دلم میگیره از اینکه نمیتونم برات بچه بیارم دلم می خواست این بچه توی وجود خود من رشد می کرد بزرگ میشد جلوی چشمای تو دخترم اما توانایشو ندارم دلم میگیره چرا نمیتونم اینکارو بکنم اما این بچه رو دوست دارم چون مال توئه چون مال منه از وجود هر دوی ماست ذوق دارم برای اومدنش از همین الان دلم میخواد زودتر بیاد و ببینمش.

اهورا منو بیشتر و بیشتر به خودش فشار داد و گفت
_ همه چیز درست میشه بهت قول میدم تو فکر وخیال نکن ..

وقتی دوباره به دیدن دکتر رفتیم و خبر موافقت اهورا دادیم دکتر خیلی خوشحال شد و گفت
چند تا آزمایش باید انجام بدیم با دکتر برم از خانم هایی که این کار رو انجام میدن و ببینم و خودم انتخاب کنم که کدوم زن بچه رو به دنیا بیاره…

اما همون اول کار گفت اهورا جز آزمایش دادن و چند باری بیمارستان رفتن هیچ کار دیگه ای نمی کنه خانم دکتر خیالش راحت کرد که قرار نیست هیچ کاری انجام بده تمام کارها را خودشون انجام می‌دادند و بعضی از کارها رو من…

انقدر این روزا سر گرمه رحم اجاره ای بودیم که دیگه واقعا وقتی برای هیچ چیزی نداشتیم

وقتی با خانم دکتر در مورد خانم‌هایی که قرار بود یکیشون انتخاب کنیم حرف زدم بهش گفتم دوست ندارم که من انتخابی بکنن انجام .
گفتم خودشون ببینند شرایط کدوم بهتره و کدوم بیشتر به این پول نیاز داره تا همون خانوم این کارو برام بکنه خانم دکتر که انتظار این حرف و نداشت نداری کمی شوکه شد گفت
_ واقعاً دختر خوبی هستی خیلی مهربونی منو خوشحال میکنه که به این فکر می کنی که کدوم یکی از این خانمها مشکلات بیشتری دارند که بتونی کمکشون کنی پس من خودم همآهنگ می کنم با هم آشنا تون می کنم.

باشه ای گفتم خانم دکتر شروع کرد به برسی کرد جواب آزمایش هایی که براش برده بودم.
همه رو زیر و رو کرد و گفت

_همه چیز عالیه هیچ مشکلی توی هیچ کدوم از آزمایشات وجود نداره.
همسرتون این مدت رژیمی که بهش دادیم کامل انجام دادن؟
خودتون چی؟
خیالش و از این بابتم راحت کردم که گفت
شنبه ی هفته دیگه باید بیاید کلینیک از اسپرم آقا نمونه بگیریم و همین طور از تو همون روز تخمک و اسپرم رو به رحم مورد نظر انتقال میدیم به امید خدا که همه چیز خوب پیش میره و زودتر خبر خوبی براتون میارم.

خوشحال از مطبش بیرون اومدم….

 

دلم می خواست این اتفاق بزرگ زندگیمونو جشن بگیریم.
توی بارداری اولم من خیلی سختی ها کشیده بودیم اما الان می خواستم تک تک این روزا برامون خاطره بشه برای گرفتن کیک رفتم و بعد به خونه برگشتم .
مونس با دیدن من خوشحال به سمتم اومد و گفت مامان بابا خوابه منم داشتم بازی میکردم

بعد که نگاهش به کیک افتاد خوشحال پرسید
_ این کیک برای چیه؟ تولد ؟
کیک روی میز گذاشتم و دخترک و بغل کردم و گفتم آره دختر خوشگلم تولده…
تولد یکی که خیلی زود می‌فهمی کیه و میدونم خیلی خوشحال میشی از تولدش .
دخترک بیچاره ام که بهم نگاه میکرد و میدونستم هیچی از حرفام سر در نیاورده فقط سرشو تکون داد و از تو بغلم پایین رفت و دوباره مشغول بازی شد.
به طرف اتاق رفتم و در باز کردم و خواب خواب بود کنارش روی صورتش خم شدم عمیق لبشو بوسیدم…
آروم چشماشو باز کرد و به من نگاه کرد کنارش روی تخت نشستم دستمو روی صورتش کشیدم و گفتم مژدگونی بده .
خودش بالاتر کشیدو به تاج تخت تکیه کرد و نشست
_ برای چی اینقدر خوشحالی؟

دستامو به هم کوبیدم و گفتم دیگه همه کارا تموم شد هفته دیگه انجامش میدیم باورت میشه؟
اهورا از روی تخت پایین اومد و گفت اونقدرام خبر مهمی نیست که بخوای به خاطرش ازم مژدگونی بگیری…

لبام آویزون شد از این حرفش از جام بلند شدم و کنارش به درتکیه کردم و گفتم
یعنی تو خوشحال نیستی؟
نگاهی به خودش توی اینه انداخت و به سمت در رفت و گفت
_ چون تو خوشحالی خوشحالم به خودم باشه برا من هیچ فرقی نمیکنه.
از اتاق بیرون رفت و مونس و که روی زمین نشسته بودم با عروسکاش بازی میکرد بغل کرد دور خودش چرخید و گفت
_دختر خوشگلم چطوره ؟

از اینکار باباش داشت با صدای بلند می خندید محکم چسبیدبهش تا روی زمین نیفته با نفس نفس گفت _خوبم بابایی
اهورا گونه شو بوسید و باز کنار عروسک هاش روی زمین گذاشتش و با هم به سمت آشپزخونه رفتیم و من رو بهش گفتم
نظرت چیه یه قهوه بخوریم؟

پشت میز نشستم مشغول آماده کردن قهوه شدم زنگ در خونه هر دومون متعجب کرد.
به سمت در نگاهی انداختیم که اهورا از جاش بلند شد
_برم ببینم کیه…

 

منم نگران پشت سرش راه افتادم تقریبا خونه ما زیاد رفت و آمد ای نداشت برای همین حق داشتم که کمی جا بخورم .
صدای اهورا اومد که کلافه گفت مامانمه…
وارفته به ستون تکیه دادم با خودم گفتم
خدایا باز می خواد یعنی چه کاری انجام بده؟
وقتی مادرش وارد خونه شد دست انداخت دور گردن پسرش محکم بغلش کرد و بوسیدش.
از کنار من که میگذشت آروم بهم سلام کرد و منم جوابشو دادم اما بی خیال مونث روی مبل نشست و به پسرش اشاره کرد کنارش بشینه.

اهورا کنارش نشست دست به سینه به مادرش خیره شد.
انگار از این حرکت اهورا جا خورده بود که قیافه ی ناراحتی گرفت و گفت _پسرم اهورا از چیزی ناراحتی؟

بی توجه به این که این زن مادرش گفت
_ اومدنت اینجا مثل همیشه میدونم خبر خوبی برامون نداره حرفهایی که میخوای بزنی رو خودم خوب میدونم برای همین منتظرم حرفاتو دوباره و دوباره بشنوم …

مادرش پشت چشمی برای من ناز کرد بیخیال موندن اونجا شدم میدونستم چون من اونجام شاید نتونن راحت حرف بزنن به سمت آشپزخونه رفتم و قهوه ای که داشتم درست می کردم وبهش اضافه کردم.

صدای مادرش نمیومد اما انگار اهورا از قصد با صدای بلند حرف میزد تا منم حرفاشو بشنوم و برای خودم فکر و خیال الکی نکنم.
با این کارا قند توی دلم اب میشد این که نمیخواست چیزی توی دل من بمونه و همه چیز و روشن و واضح می‌کرد.
تنها جملاتی که از اهورامی‌شنیدم جملات تکراری و همیشگی اش بود _گفتم که نه؛ گفتم که من نمیخوام؛ بزار هر کاری دلش میخواد بکنه؛ برای من هیچ اهمیتی نداره؛

نفسم رو بیرون فرستادم به خودم گفتم
تو دخالت نکن بزار خودش اون حرف بزنه اهورا بهترین تصمیمات می‌گیره.
سینی رک برداشتم پیشش و برگشتم مادرش از عصبانیت سرخ شده بود کنار اهورا نشستم که اهورا دست منو گرفته رو به مادرش گفت
زن من اینجاست من دوسش دارم اون دختر بچه دخترمخ من هیچ کم و کسری تو زندگیم ندارم حال و حوصله و وقت و هیچ علاقه‌ای هم به این ندارم که یه زن دیگه بیاد توی زندگیم.
پس پاتونو از کفش من بکشین بیرون بیخیال من بشین.
زندگیم برای من رضایت بخش کاری نکنید که به جای اینکه شما منو ترک کنین من شمارو ترک کنم میفهمین که چی میگم؟

نمیخواستم اینطوری با مادرش حرف بزنه اینطوری من بیشتر و بیشتر از چشم خانواده اش می افتادم و تمام مشکلات و از چشم من می دیدن حرف اهورا قطع کردم رو به مادرش گفتم

من میتونم دوباره حامله بشم….

 

مادرش که از این حرفم کاملا معلوم بود تعجب کرده نیشخندی به من زد و گفت
_میخوای حامله شی؟
دکترا قبلا جوابت کردن چی شده یهویی الان دوباره میتونی حامله بشی!
این حرف های صدمن یه غاز شما به هیچ درد من نمیخوره میفهمی ؟
با این چیزا کارمن راه نمی‌افته.
پدرش گفته باید کسی که اون میخواد ازدواج کنه…

سرم و پایین انداختم و گفتم
اما وقتی من میتونم حامله بشم و بچه دار بشیم چرا باید با یکی دیگه ازدواج کنه؟
شما مشکلتون بچه دار نشدن من نیست انگار…
مگه مشکلتون این نیست که شما پسر میخواین وارث میخواین!
وارث و من میدم بهتون.
شوهرم منو دوسداره از زندگیمون راضیه چی بهتون میرسه از اینکه منو از عذاب میدین؟
اهورا از از جاش بلند شد و کنار من صاف ایستاد و دستش رو روی شونه من گذاشت و به مادرش گفت
_من هیچ اصراری برای اینکه دوباره بچه داشته باشم ندارم اما آیلین فقط و فقط بخاطر شما خیلی وقته که دنبال دکتر و دارو درمانه برای خودش الانم میتونه حامله بشه شاید بلکم شما خیالتون راحت بشه تا ما رو هم راحت بگذارید.
اما الان میبینم مشکل شما کلاً بچه نیست مشکل شما این دختره واقعا نمیفهمم این کاراتونو‌…
از این چیزها سردر نمیارم یه روز به زور مجبورم کردین با این دختر ازدواج کنم خیلی سختی کشید خیلی عذاب کشید اما پای من موند طاقت آورد هر اتفاقی که افتاد از من نبریدو نرفت و حالا که من این دختر رو می خوام نمی دونم شما چه اصراری داری که برم یه زنه دیگه بگیرم !
حرف آخرم رو بهتون میزنم من جز با آیلین با هیچ کس دیگه ای هیچ کاری ندارم .
این زن منه و هیچ وقت هم هیچ کس دیگه ای نمیاد بجاش فهمیدین؟

تصمیم گرفتیم دوباره بچه دار بشیم و میشیم مادر بچه من فقط آیلینه هیچ کسی نمیتونه ایلین و برای من پر کنه ..
اینو به شما گفتم شمام به پدرم بگو دست از سر زندگی ما بردارید.
مادرش عصبانی از جاش بلند شد

_به خاطر این دختر داری پشت می کنی به خیلی چیزا !
پدرت اگه میخواد تو با کسی ازدواج کنی به خاطر اینکه آینده خودتو خاندان ما را تضمین کنه میدونی کیو در نظر داره که باهاش ازدواج کنی؟
میدونی کسی که دارم راجع بهش حرف می‌زنم چه قدر سرشناسه؟
چقدر بروبیا داره؟
چقدر میتونه اسمتو رو بالاتر ببره؟

 

اهورا به سمت در خونه رفت و کنارش ایستاد و گفت
_ نه انگار ما حرفهای همدیگر را نمی فهمیم مادرِ من به دنبال پول بودم خیلی وقت پیش خیلی کارا میکردم الان بهتر شما برگردی خونه تا به تاریکی نخوری من حرفامو زدم شما هم زدی دیگه حرف دیگه ای بینمون نمیمونه تا وقتی که طرز فکر شما اینه خواهش می کنم سراغ من نیا….

مادرش عصبی به سمت من اومده انگشتشو تهدید وار جلوم تکون داد و گفت
_ من آخرش یه کاری می کنم از این جا بری شک نکن پسر منو طلسم کردی خدا میدونه چه دعایی چه طلسمی براش نوشتی که اینجوری غلام حلقه به گوش تو شده اما منم خوب کارمو بلدم ببین چه بلایی سرت میارم.

واقعا باورم نمیشد داشت منو تهدید می کرد چرا چون شوهرم منو دوست داره …
واقعا درک نمی‌کردم حرفای این زنو وقتی از خونه رفته اهورا کلافه تر از همیشه به نظر می رسید چون اولین بارش بود موقعی که مادرش منو تهدید می کرد اینجا بود و انگار تازه فهمیده بود من چرا اصرار داشتم به اینکه دوباره بچه داشته باشیم به سمتم اومد و منو بغل کرد و گفت

_معذرت می خوام به خاطر حرف هاش میدونی که مادر من زبونش نیش داره اما واقعاً این اینکه قلبش سنگی باشه اینطوری نیست.
قلب مهربونی داره اما نمیدونه حرفاشو چطوری بزنه کجا بزنه بیخیال بهشون فکر نکن باشه؟
حرفاشو فراموش کن تا وقتی من کنار توام هیچ کس نمیتونه کاری انجام بده….
انقدر اومدن مادر اهورا فکرمو مشغول کرده بود که یادم رفته بود که خریده بودم برای جشن گرفتن با صدای مونس که از آشپزخونه می‌امد به سمتش رفتم و رو بهش گفتم چی شده دخترم؟
به که روی میز بود اشاره کرد و گفت

_مامان کیکمون آب شده …

بخاطر حواس پرتیم آروم به پیش‌ونیم زدم گفتم
ای بابا یادم رفت
خامه هایی که روی میز ریخته بود سریع پاک کردم و کیک برداشتم و توی یخچال گذاشتم.

اهورا هز پشت سر من و بغل کرد گفت
_ کیک خریده بودی؟
چرا من ندیده بودمش؟
پس قراره جشن بگیریم به مناسبت یه کوچولوی جدید که میخواد بیاد خونمون….

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *