خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت چهارده

رمان خان زاده/فصل دو پارت چهارده

 

_دوباره لباساتو سرجاشون گذاشتم میتونی بری تو اتاقت

اما کیمیا نگاهی به سر تا پای ما انداخت خودشو نزدیکه ما کرد و گفت
_ خوب به این عشق عاشقیتون برسین یه چیزی داره بهم میگه که عمر زیادی از این عاشقی تون نمونده…

تا خواستم جوابشو بدم از کنارم گذشت و باخنده به اتاقش رفت خون خونمو می خورد داشتم به زور خودمو کنترل می کردم که کیمیا صورتمو با دستاش گرفت و گفت _بهش توجه نکن اگه از این گوشه کنایه ها نزنه روزش شب نمیشه…

خسته نباشی جونم چقدر دیر کردی کجا بود این ذلیل شده؟
به حرف زدنش خندیدم طوری حرف میزد انگار یه پیرزنه…

دوباره بوسیدمش و ازش جدا شدم و گفتم
رفته بود نشسته بود بالای کوه رفتم از اون بالا کشیدمش پایین آوردمش متعجب ابروهاشو بالا داد و گفت _واقعاً؟
گره کراواتمک کمی شل کردم و گفتم باور کن به زحمت پیداش کردم یه دوساعتی هم مخم خورد تو مسیر و همونجا خلاصه که رسیدیم اینجا و خدمت شما بانو.
چرخی زد و گفت

_ این لباس و خیلی وقت بود نپوشیده بودم بهم میاد؟

این بار من دورش چرخیدم و گفت مگه میشه لباس به تونیاد
محشرشدی عزیزم.
همیشه رنگ قرمز بهت میاد…

پیراهن خیلی کوتاه قرمز رنگ تنش بود که یقه قایقی داشته سرشانه هاشو به نمایش گذاشته بود.

داشت کاری می‌کرد که بازم امشب کار دستش بدم هیچ ربطی هم به من نداشت .
نزدیک شدم و کنار گوشش گفتم کاری کردی که بازم شب کار دستت بدم ایلین خانوم انگاری خودتم کم خوشت نمیادا..
دیوونه ای بهم گفت و آشپزخونه رفت من واقعیت را گفته بودم امگه می تونستم امشب از این دختر بگذرم ؟
بعد از رفتنش مونس خودشو بهم رسوند و محکم خودش وتوی بغلم انداخت .
صورتشو بوسیدم و اون شیرین زبونی کرد
_ندیده بودمت امروز دلم برات یه ذره شده بود بابایی…

دوباره و دوباره بوسیدمش و گفتم منم دلم برات تنگ شده بود عزیز بابا…
راستی دیدی مامان چه خوشگل شده؟
برای شام کیمیا از اتاقش بیرون نیومد و ایلین مجبور شد شامشو براش ببره خوشحال بودم که بیرون نیومده بود و ما سه نفره مثل همیشه کنار هم شام خوردیم و گفتیم و خندیدیم بعد از چند روز متوالی حس خوبی داشتیم حالمون خیلی خوب بود و همه چیز رو به راه بود فقط حضور اضافه کیمیا بود که همه چیز به هم می ریخت واقعا من از این زن می ترسیدم از وقتی که میشناختمش خیلی تغییر کرده بود و دیگه اون آدم سابق نبود حضور کیمیا اینجا مانع این کار می‌شد.
یعد از خواب مونس با هم اتاق خوابمون رفتیم و من رو به آیلین گفتم
خوب دلبری میکردی امشب میدونی با این لباس و حرف گوش کن شدنت کاری کردی دوباره عاشقت بشم ….

بوسیدمش و گفتم از این کارا که بکنی بیشتر عاشقت میشم که هیچ بیشتر و بیشتر هوس می کنم تورو میدونی از قدیم گفتن کرم از خود درخته خودت دلت میخواد انگار…

آروم به بازوم زد و گفت
_نخیر از این خبرا نیست تویه وحشی رو چرا باید دلم بخواد؟

از پشت بغلش کردم گردنش و بوسیدم و گفتم چون عاشق منی باهاش حرف میزدم وآروم داشتم لباسشو از تنش جدا می کردم تا خواست مخالفت کنه انگشتمو روی لباش گذاشتم و گفتم
مخالفتی نداریم هیچی نگو دلم میخوادت و تو حق نداری خودتو از من دریغ کنی با کنایه گفت
_ بابا دیروز ما با هم بودیم دیروز توی حموم یادت نیس؟
خسته نمیشی؟
توجهی نکردم پیراهنشو در آوردم خسته نمیشم مگه دیوونم از تو خسته بشم!
هر روز که میگذره بیشتر و بیشتر میخوامت باور کن پس بهونه نیار نمی تونست مخالفت کنه پس کاری که خواستم انجام داد و من با دیدنش مثل همیشه هوش از سرم رفت همه چیز یادم رفت کیمیا مشکلاتمون تهدیدهایی که می‌کرد دلم فقط الان این دختر رو میخواستم به دیوار چسبوندمش و بین خودمون دیوار اسیرش کردم خودش و را بالاتر کشید و پاهاش دور کمرم حلقه کرد حالا دیگه درست توی بغلم بود میخواستم همین طور باهاس یکی بشن خیلی خیلی راحت نبود اما اهمیتی نداشت لباشو بوسیدم صدای ناله شو بین لبام خفه کردم و باهاش یکی شدم.
تمام سعیشو می کرد که صداش از این اتاق بیرون نره اما موفق نبود هردوتامون توی عرق تنمون غرق بودیم صدامون حرکات مون دست خودمون نبود دیگه برامون هیچ اهمیتی نداشت
که کسب توی این خونه هست یانه کیمیایی هست مونسی هست…

دیگه صدای ایلین کمکم داشت خیلی بالا می رفت دستم رو روی دهنش گذاشتم به کارم ادامه دادم از چشمای هر دو نفرهمون نیار میبارید هر دو بهم نیاز داشتیم و مکمل هم دیگه بودیم نمیتونستیم دور از هم بمونیم این مهمترین ویژگی هر دو نفر ما بود وقتی که به اوج رسیدم روی تنش افتادم نفسای داغش روی گردنم پخش نفس نفس میزدم نفسش به سختی بالا می اومد صورتشو بوسیدم و گفتم
مثل همیشه عالی بود لبخندی زد و گفت
_دیگه کم کم داری واقعاً اختیار از دست میدی خیلی خستم می کنی اهورا !واقعاً دارم کم میارم.

خندیدمو گفتم وقت کم آوردن نیست دختر خوب شوهرت هر روز بیشتر دوستت داره هر روز بیشتر از دیروز عاشقت میشه هر روز بهت نیاز داره تو باید خوشحال باشی که نه که کم بیاری…

هر دو نفرمون خیلی عرق کرده بودیم.
تنمون موهامون خیس بود انگار از حموم بیرون اومده باشیم

ایلین با بی حالی به سمت حمام رفت و گفت
_ من باید دوش بگیرم احساس می کنم دارم توی عرقمون غرق میشم هیچ وقت تورو مثل امشب ندیده بودم.

پشت سرش راه افتادم و گفتم منم باهات میام خدارو چه دیدی شاید تونستم راضیت کنم یه عشق بازی دیگه ام توی حموم تجربه کنیم.
با تهدید گفت
_ میکشمت اهورا تو رو خدا بی خیال بغلش کردم و با خنده دره حموم باز کردم و گفتم
_میدونی تسلیمم میشی بشی دختر پس الکی زور نزن خودت خوب میدونی آخرش همون میشه که من می خوام…
بعد از یه حمام حسابی آیلین توی بغلم آروم خوابیده بود و من داشتم به این اتفاقاتی که اخیراً افتاده بود فکر می کردم .
با صدای پیام گوشیم آروم و بی صدا از روی عسلی برداشتمش و اول سایلنتش کردم نمیخواستم آیلین بیدار بشه نگاهی که به پیام انداختم با دیدن اسم‌کیمیا پیامی که فرستاده بود و خوندم
_ بیا به اتاق من.
جوابی بهش ندادم و گوشی رو کنار گذاشتم چشمامو بستم تا بخوابم اما با روشن شدن صفحه گوشیم دوباره به اجبار برداشتمش و به پیامی که تازه فرستاده بود نگاه کردم
_تو که دوست نداری هر بار که ازت می خوام بیای پیش من با تهدید باشه هنوز اون عکس ها پیش من هستن میدونی که؟

کلافه و عصبی به آیلین نگاهی انداختم آروم از اتاق بیرون رفتم در اتاق کیمیا رو که باز کردم درو نبسته خودشو توی بغلم انداخت و از گردنم آویزون شد از خودم جداش کردم و گفتم
چه مرگته نصف شبی نمیزاری من بخوابم؟
در اتاق و بست و کلید توی قفل چرخوندم و دوباره بهم نزدیک شد دستشو روی سینم گذاشت و گفت _هیچی دلم برات تنگ شده میدونی شنیدن صدای س.کس توزنت منو عصبی میکنه با خودم گفتم عیبی نداره من که اهورا رو با این زن شریک شدم پس منتظر میمونم شب که اون خوابید وقتشه اهورا بیاد و کمی هم با من خوش بگذرونه!

به عقب هلش دادم و گفتم خیالات خام برت نداره از این خبرا نیست خندید و گفت
_ از این خبرا هست خیلی هم خوب هست پس یه کاری می کنیم اصلا من نمیگم تو خودت میری اون عکسا رو به زنت نشون میدی و میگی اینا رو کیمیا ازمون گرفته ببینیم عکس العمل زنت چیه؟
دستی به موهام کشیدم و کلافه گفتم
چی از جون من میخوای بگو ببینم دردت چیه الان؟
خندید و گفت
هدردی که ندارم فقط دلتنگتم نیشخندی زدم و گفتم
دلتنگی منی؟
الان چیزی به غیر از دلتنگی می بینم احساس می کنم داری از حسادت منفجر میشی چون من با زنم رابطه داشتم اما به این بیشتر توجه کن کیمیا زنمه

زن من …
یعنی اون زنه منه و تو زنه من نیستی اینا خیلی با هم فرق دارن من هر وقت دلم بخواد با زنم میخوابم هر وقت دلم بخواد باهاش بیرون میرم و هر کاره دیگه هیچ حقی نداری حسادت کنی .
بی خیال گفت
_ بیا کنارم دراز بکش دلم برای این که بغلت کنم تنگ شده .
انگار اصلا به حرف‌های من گوش نمی‌داد احساس می‌کردم این دختر اون دختر سابق نیست احساس میکردم واقعا مریضی چیزی داره که اینقدر نفهم شده…
_می دونم الان داری به چی فکر می کنی کاملا باهات موافقم من اون دختره خجالتی و کم حرف و ساده ی گذشته نیستم بزرگ شدم یاد گرفتم همه چیزویاد گرفتم.
یاد گرفتم از چیزی که دوسش دارم نگذرم یاد گرفتم از آدمایی که چیزی از من می دزدن نگذرم مثل تو که می خوامت مثل زنت که تورو از من دزدیده .
من وقتی از ایران رفتم یه بچه بودم هیچی نمی فهمیدم قدم که از خاک ایران بیرون گذاشتم فهمیدم بدون تو نمیتونم
می بینی حتی از پسرم دور شدم تا کنار تو باشم فقط و فقط به خاطر اینکه تو رو بدست بیارم و میارم.
من میگم بیا یه کاری بکنیم که نه تو ضرر کنی نه زنت نه من.
تو یه مردی میتونیم هم من تورو داشته باشم هم زنت به خاطر تو رابطمون رو پنهان می کنیم کاری می کنم نفهمه زنت…
حداقل این چند ماهی که توی خونتونم با من باش بزار به زندگی برگردم بعد که بچه به دنیا اومد میذارم و میرم بهت قول میدم.

نمیدونستم باید بهش چی بگم نمی دونستم باید قبول کنم حرفاشو یا نه اصلاً حالم دست خودم نبود دلم می خواست سر به تنش نباشه اما از طرفی دلم براش میسوخت این دختر این زن عشق اول زندگی من بود من عاشق شدن و با این آدم یاد گرفتم و الان دیدنش توی این حال و روز برام خیلی سخت بود دلم خیلی می خواست یه جوری کمکش کنم تا بتونم از این برزخی که توش گیر افتاده نجاتش بدم اما نمیدونستم باید چه کاری انجام بدم کنارش روی تخت نشستم و دستشو توی دستم گرفتم و آروم نوازش کردم و گفتم

کیمیا من درسته از تو دلخورم درسته گذشته تلخی برام ساختی درسته بعد از رفتنت آدم دیگه شدم دیگه اون اهورا نبودم اما برای من هنوزم همون دختر پاک و ساده هستی که عاشقش شده بودم خواهش می کنم نگاه منو به خودت تغییر نده بزار همین بمونه که هست چرا سعی می کنی کاری کنی از تو بیشتر از این متنفر بشم؟

 

انگار از این که کنارش نشسته بودم خیلی خوشحال شده بود که صورتش بازتر شدو لبخند گشادی زد و گفت _من فقط تورو می خوام حتی شده فقط چند ماه بزار داشته باشمت از اهورا وقتی خارج از ایران بودم روزای سختی گذروندم اون همه عشقی که پسر عموم برام خرج می کرد اصلا به چشمم نمی اومد من توی وجود ادن دنبال تو میگشتم با هزار امید از اونجا اومدم تا به تو برسم وقتی میبینم تو دیگه منو نمیخوای انگار همه دنیا روی سرم خراب میشه من به خاطر تو همه پل های پشت سرم و خراب کردم توی روی خانواده ام ایستادم پدر و مادرم باهام قهرن باورت میشه چون طلاق گرفتم چون برگشتم ایران خواهش می کنم قبول کن فقط چند ماه بهت قول میدم بعد از این که بچه به دنیا آمد بی سر و صدا از اینجا میرم .

نگاهش یه چیزی داشت یه چیزی که مجبورم میکرد بهش اعتماد کنم به خودش به حرفاش اینکه من با این دختر باشم میدونستم برای آیلین غیرقابل تحمله می دونستم بویی ببره میره و تنهام میزاره اما باید یه کاری می کردم تا دست و پای این زنم بسته بشه تا کاری نکنه که از خانواده ام محافظت کنم.
این بار دستم رو بالاتر آوردم و آروم صورتشو نوازش کردم و گفتم
فقط چند ماه !
خودشو توی بغلم انداخت و محکم منو بغل کرد دستام دورش حلقه نشد من نمی‌خواستم بغلش کنم نمی خواستم به زنم خیانت کنم فقط میخواستم خانوادمو از خطری که تهدید شون میکنه دور نگه دارم به کنارش اشاره کرد و گفت
_همیشه ارزوم بود باز کنارم بخوابی دراز بکش مثل سابق بذار حس کنم که دوباره دارمت.

کلافه شدم اگر آیلین بو می برد چی! در اتاقو قفل کرده بود پس به خودم جرات دادم و کنارش دراز کشیدم داشت به صورتم نگاه میکرد ته ریشمو لمس کرد و گفت
_هر شب و هر روز خواب این صحنه رو میدیدم که تو دوباره کنارم دراز بکشی و من تماشات کنم معذرت می خوام که رفتم اهورا معذرت می خوام که انتخابت نکردم من بچه بودم خانواده ام کاری کردن انتخابم اون باشه نه تو !
املوقتی رفتم وقتی دور شدم ازت فهمیدم انتخاب من فقط تویی .
به حرفاش گوش می کردم سعی می کردم خودمو مشتاق نشوت بدم. اما هیچ اشتیاقی بهش نداشتم قلبم ذهنم توی اتاق دیگه ای دلم اونو میخواست دیگه این زن برام ارزشی نداشت در مقابل آیلین و کارایی که برام کرده بود این زن هیچ ارزشی نداشت
سرش و زیرگردنم گذاشت و محکم بغلم کرد نفسای داغش بهم میخورد دلم می خواست از خودم جداش کنم اما نباید این کارو میکردم زبون داغش که زیر گردنم خورد بدنم لرزید سعی کردم عکس العملی نشون ندم سعی کردم کاری نکنم وبدون اینکه بفهمه ازش فاصله بگیرم پس کمی ازش جدا شدم و گفتم شیطونی نکن!

 

با شوقی که توی چشماش بود بهم نگاه کرد و گفت
_ لحظه شماری میکردم برای این لحظه برای اینکه دوباره با تو باشم میخوامت اهورا ….
میخوام با تو باشم می خوام صدای منم مثال ایلین که توی خونه میپیچه بپیچه…

آب دهنم و پایین فرستادم و آروم روی موهاشو دست کشیدم و گفتم عزیزم اون زن منه صدای تو از در این اتاق بره بیرون زندگی من به هم میریزه نباید ریسک کنیم باشه؟

کمی مکث کرد نگاهم کرد و بعد سرشو تکون داد و گفت
_هر چی که تو بگی هرچی تو بگی حتماً همونه من مخالفتی نمی کنم.

روی تخت نشستم و گفتم خواب ایلین خیلی سبکه اگر الان بیدار بشه و ببینه که کنارش نیستم
و بویی از این ماجرا و قراری که با هم گذاشتیم ببره واقعاً برای هر دو نفرمون بد میشه میفهمی که بفهمه من با تو روی این تخت بودم اون از بچه ام میگذره کیمیا وتورو میندازه بیرون بچه رو هن از بین میبره پس باید کاری کنیم هیچی نفهمه…

لبش با زبونش تر کرد و گفت
_ من این همه مدت به خاطرت صبر کردم بازم صبر می کنم که موقعیتش پیش بیاد
اذیتت نمی کنم بهت قول میدم.

بلند شدم و به سمت در رفتم و گفتم آروم بخواب به چیزی فکر نکن قول میدم همه چیز درست میشه در اتاقش که باز کردم و از اتاق بیرون رفتم به دیوار تکیه دادم قلبم داشت از جا کنده میشد نفسام طولانی شده بودم نمیدونستم کاری که کردم درسته یا غلط نمی دونستم اصلا باید از این قرار و مداری که گذاشتم با ایلین بگم یا نه !
فقط میدونستم من این زن و کنارم نمیخوام وقتی کسی مثلا ایلینو دارم چرا باید این زن بخوام ؟

باید یه کاری می کردم کم کم باید از اینجا دور میشدیم وگر نه همه شک میکردن چون قرار نبود شکم ایلینم بالا بیاد و بچمون توی وجودش رشد کنه و همه اینو میفهمیدن باید از اینجا دور میشدیم میرفتیم یه جای دیگه یه جایی که کسی ما رو نشناسه.

به اتاقم رفتم با دیدن آیلین که بالشت منو بغل کرده و آروم خوابیده لبخند زدم کنارش دراز کشیدم روی موهاشو بوسیدم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم من هیچ وقت بهت خیانت نمیکنم قول میدم مجبور بشم جونم پای این قول و قرار میدم دارم ولی بهت خیانت نمی کنم.
صبح قبل ازایلین بیدار شدم به خاطر دیشب عذاب وجدان داشتم اما قصد و نیت من فقط و فقط حمایت از خانواده ام بود باید یه کاری می کردم از دیشب تا وقتی که آفتاب بالا بیاد فکر کرده بودم و بهترین نتیجه ای که گرفته بودم این بود که شوهر سابق کیمیا رو پیدا کنم و کاری کنم به اینجا برگرده شاید بتونم با کمک اون شر این زن و از زندگیمون کم کنم
توی آشپزخونه مشغول درست کردن قهوه برای خودم بودم که با صدای قدمهای کسی به پشت سرم چرخیدم و با دیدن کیمیا نفسم رو بیرون فرستادم بازی کردن نمایش بازی کردن برای من واقعا سخت بود حال و حوصله این کارا رو نداشتم اما چاره ای جز اینم برام نمونده بود.

 

کیمیا خندون به سمتم اومد و منو بغل کرد هیچ حسی به این بغل کردن‌اش نداشتم دستام بازم دور تنش حلقه نشد من واقعاً نمیخواستمش به دور از گذشته که با هم داشتیم الان بی نهایت از زندگیم راضی بودم اما کیمیا اینو نمی فهمید از اون سر دنیا برگشته بود تا به قول خودش منو به دست بیاره منی که تمام وجودم سهم یه زنه دیگه شده بود نگاهم به در آشپزخانه بود نمیخواستم آیلین از راه برسه پس سعی کردم از خودم جداش کنم اما کیمیا طوری محکم بهم چسبیده بود و ول کن نبود که نمی دونستم الان باید چه کاری بکنم آروم گفتم آیلین میاد میبینه تمومش کن اما اون لباش رو روی صورتم گذاشت و گونمو بوسید..

حواسم چنان پرت شد که ندیدم اومدن مونس..
مونس کنار دیوار ایستاده بود و به ما نگاه می کرد اونم با تعجب سریع کیمیا رو کنار زدم و به سمتش رفتم اما هنوزم خشکش زده بود به کیمیا نگاه میکرد آروم از من پرسید
_بابا باخاله کیمیا عروسی کردی؟

شوکه از این سوالی که پرسیده بود سرمو تکون دادم و گفتم
نه عزیزم این چه حرفیه که میزنی؟

اون به جای رژ لبی که روی صورتم بود اشاره کرد و گفت
_ اما خاله کیمیا مثل مامان تو رو داشت می‌بوسید مامانم میگه فقط عروس و دامادها و کسایی که عروسی کردن می تونن همدیگرو ببوسن…

سریع دستم و روی صورتم کشید و جای رژ لبش و پاک کردم و نگاه بدی به کیمیا انداختم.
همینو کم داشتم کامل وقتی اون دیوونه داشت منو می بوسید دیده بود الان بدون شک حرفی اگه پیش می‌اومد همه چیز و کف دست ایلین میذاشت و من اینو نمی خواستم.

کیمیا با خنده ای که سعی می‌کرد کنترلش کنه به سمت مونث
س اومد و کنارش نشست و گفت _عزیز دلم فقط که عروس و دامادا همدیگر بوس نمی‌کنن بابات خیلی به من کمک کرده منم برای تشکر یه دونه بوسش کردم مثل تو که وقتی دلت برای بابات تنگ میشه وقتی میخوای به خاطر چیزی تشکر کنی بوسش می کنی…

هنوز قانع نشده بوددخترم این صورتش میخوندم دخترکم مثل مادرش مهربون و مثل من خیلی تیز بود اینو خود آیلینم بهش رسیده بود

 

جمعمون جمع بود که با اومدن آیلین دیگه تکمیل شدیم نگاهی به ما سه نفر انداخت و دستت مونسو گرفت و گفت
_مامان جون چرا انقدر زود بیدار شدی ؟
مونس به پای مادرش چسبید و گفت
_خواستم آب بخورم اما اومدم اینجا دیدم…
سریع بغلش کردم و از ایلین دورش کردم ‌و به پذیرایی رفتم نمی خواستم حرفی بزنه من قصدی از این کار نداشتم من کیمیا رو نمیخواستم؛
نمیخواستم به خاطر این بوسه احمقانه ایلین ناراحت کنم کنار گوشش گفتم
عزیز دلم از چیزی که توی آشپزخونه دیدی چیزی به مامانت نمیگیا مامانت ناراحت میشه گریه میکنه تو که دوست نداری مامان گریه کنه با ناراحتی گفت
_نه دوست ندارم.
صورتشو بوسیدم و گفتم پس چیزی به مامان نگو..
بعد از صبحانه ای که با هم توی سکوت خوردیم ازایلین خواستم تا به اتاقمون بیاد که تصمیمی که گرفتم و باهاش در میون بزارم
وقتی وارد اتاق شد اخماش توی هم بود انگار از اینکه منو کیمیا صبح توی آشپزخونه بودیم دلگیر و ناراحت بود کنار خودم نشوندمش گفتم به خاطر صبح باید بهت بگم من قبل از اون بیدار شده بودم داشتم قهوه درست میکردم که اومد توی آشپزخونه چیکارش می کردم؟
بعدم که مونس بیدار شد هیچ اتفاقی نیفتاده که تواخن می کنی اون لبخند خوشگل تو از من دریغ کنی کمی نگاهم کرد و گفت
_ میدونی من بهت اعتماد دارم یعنی دوست دارم بهت اعتماد کنم اما واقعیت اینه که انقدر تو از اعتمادم استفاده کردی انقدر من چوب اعتماد بی جامو خوردم که الان میترسم اهورا …
میترسم یه اتفاقی بیفته باز من اعتمادم بیجا و اشتباه ببینم.
حزفاش حق بود میدونستم حرفی که میزنه واقعیته من گذشته چندان خوبی نداشتم و این دختر وکم اذیت نکرده بودم دلم می خواست براش جبرانش کنم اما همیشه یه اتفاقی می افتاد که مانع این کار می‌شد صورتشو بوسیدم و گفتم این بار هم بهم اعتماد کن باور کن پشیمونت نمیکنم.
حرفی نزد سکوت کرد از دیشب تا الان انگار این دخترم عوض شده بود انگار شکش به من دودلی و تردیدش بیشتر شده بود باید در مورد رفتن بهش میگفتم پس شروع کردم به توضیح دادن خوب به حرفام گوش میکرد و حرفی نمیزد تمام حرفام که تموم شد بهم نگاه کرد و گفت
_منم به همین فکر می کردم چون فردا پس فردا دستمون رو میشه بهتره بریم از اینجا.
از اینکه موافقت کرده بود از اینکه هیچ حرفی نزده بود خوشحال بودم احساس بدی داشتم احساس می کردم از اینکه خواسته دوباره بچه دار بشیم پشیمونه پس دستشو گرفتم و پرسیدم پشیمونی ایلین؟
لبخند کم جونی زد و گفت
_ احساس می کنم اشتباه بزرگی کردم اما الان دیگه برای جبران اشتباهم خیلی دیره فقط دعا می کنم این ۹ ماه زودتر تموم بشه و من بتونم به آرامش برگردم چون حضور این زن توی خونه ام باعث میشه من هر لحظه و هر لحظه در حال عذاب کشیدن باشم.

 

بلندش کردم و روی پاهام نشوندمش موهاشو بوسیدم و گفتم این ۹ماهم تموم میشه تقریبا یک ماهش رفته و مونده ۸ ماه این ۸ ماه دور از اینجا میگذرونیم که کسی ما رو نشناسه با خیال راحت زندگی میکنیم که ترسی از چیزی نداشته باشیم بعدش این بچه ای که تو خواستی به دنیا میاد و ما از شر کیمیام راحت میشی برای این ۸ ماه هم یه برنامه دیگه دارم می خوام شوهر کیمیا رو پیدا کنم ازش بخوام برگرده ایران میدونم کیمیا رو دوست داره و مجبور شده طلاقش بده اگه بتونیم راضیش کنیم که بیاد اینجا کنار ما زندگی کنه بهش میگیم همه چیزی میتونه کمکمون کنه تا کیمیا دست از سرمون برداره ‌

با شنیدن این حرف رنگ امید توی چشماش دوید و گفت
_واقعا راست میگی اهورا حق با توعه هاخیلی خوب میشه اگه شوهرش بیاد این طوری این زنن دست از سرمون برمیداره.
لباش و بوسیدم و گفتم تو فکر کردی من همینجوری بیخیال میشینم و به فکر این چیزا نیستم و تنهایی داری اینطور اذیت میشی باور کن کم از توعذاب نمکشیم کم اذیت نمیشم .
دنبال راه چارم و فعلاً جز این راه هیچ راه دیگه ای به نظر من نمیرسه از روی پام بلند شد و گفت _خوشحالم کردی اول صبحی شنیدن این خبر کمی آروم کرد .
اینطوری ذهن و فکر این کیمیا از من و تو زندگیمون کمی دور میشه نزدیکش شدم و گفتم
آره دیگه نگران نباش بالاخره یه راهی برای همه چی پیدا می کنم زیاد دورو بر این کیمیانباش تا حرفی نزنه که اذیتت کنه میدونم تعنه کنایه میزنه و خوصبوری می کنی اونم به خاطر بچه ای پیشش داریم ازت ممنونم اما نمی خوام جلوی هیچ کسی کوتاه بیای نمیخوام به خاطر من بچه هامون جلوی کسی سر خم کنی حرفی زد جوابشو بزار کف دستش باشه؟
خندید محکم بغلم کرد و گفت
_داری یادم میدی جلوی این کیمیا در بیام ؟
روی نوک بینیش زدم و گفتم دقیقاً دارم همین کارو می کنم ناراحت میشم وقتی تو اینقدر ساده ای
می خوام بلد باشی تا از پس این جور آدما بربیای …
بالاخره از ایلین دل کندم و آماده به سمت شرکت رفتم نمیدونستم باید چیکار کنم و شوهر کیمیا را از کجا پیدا کنم بهترین کار به نظرم رفتن سراغ پدر کیمیا بود اون می تونست کمکم کنه ……

 

دور زدم و به جای شرکت خودم به سمت محل کار پدر کیمیا رفتم هنوزم شرکتش سر جای سابقش بود نمی خواستم چیزی در مورد اینکه کیمیا پیش ماست بگم فقط میخواستم راجبه دامادش و برادرزاده اش سوال کنم میدونستم اون هم از خداشه دخترش برگرده پیش شوهرش…..
وقتی وارد شرکت شدم و منشی برام از پدر کیمیا اجازه ورود گرفت وارد اتاق شدم
افتاده تر شده بود از جاش بلند شد و با هم دست داد رو بهم گفت
_ فکر کنم شما را یک جایی دیدم اما یادم نمیاد

به گذشته رفتم به روزایی که چند باری خودم سراغ پدر کیمیا رفته بودم تا باهاش صحبت کنم و برای خواستگاری کردن ازش اجازه بگیرم
انداختم و گفتم اومدم بهتون کمک کنم تا شما به من کمک کنید اون موقع ها که من دختر شما را می خواستم شما منو نمیخواستی حالا به هر دلیلی پسر برادر تون به من ترجیح دادیم و خواست این روند آماده تر بشه مشکلی نبود رفت من زندگیم و ساختم ازدواج کردم و بچه دارم الان دخترتون برگشته و گیر داده به من میگه فراموش نکرده برای زندگی مشکلاتی درست می کنه می خوام کاری کنیم که کیمیا بیخیال من بشه پدرش ایمان اخلاص باز شده صورت غمگینی به خودش گرفت گفت من دیگه نمیدونم از دست کیمیا چه کنم
زندگیشو بچشو شوهرشو ول کرده افتاده دنبال تو بهش گفتم تا وقتی فکر تو رو از سرش بیرون نکنه دیگه سراغ ما نیاد.

کمی خودم وجلوتر کشیدم گفتم ببینید من می خوام یه کاری بکنم کیمیا توی گذشته برای من خیلی عزیز بوده خیلی زیاد وقتی رفت زندگیم از هم متلاشی شد خیلی داغون شدم اما بعد از یه مدت بالاخره به خودم اومدم و دوباره زندگیمو از نو شروع کردم من زن دارم بچه دارم دخترم ۵ سالشه نمیخوام اینا رو از دست بدم این حرفا رو چندین بار به کیمیا گفتم اما اون زیر بار نمیره من فقط دنبال شوهر سابقشم یعنی برادرزاده شما اگه میشه شما خودتون باهاش حرف بزنین یا اجازه بدین من باهاش در تماس باشم ازش بخوام برگرده ایران و کمک کنه …
اون طوری که از کیمیا شنیدم اون خبر داره که اینجا چه خبره و کیمیا چرا برگشته به نظر من برگشتن شوهر سابقش میتونه کاری بکنه که حواس کیمیا از من و زندگیم پرت بشه و دوباره سمت شوهرش برگرده.
پدرش توی فکر رفت و به روبرو خیره شد و گفت
_ نمیدونم واقعانمیدونم اصلا قبول میکنه یا نه من از خجالت برادرم برادرزادم حتی یک بار هم باهاشون حرف نزدم اما اگه تو که فکر می کنی اینجوری دخترم از خر شیطون میاد پایین و سر عقل میاد حرفی ندارم ولی واقعا من خودم نمیتونم باهاش حرف بزنم ازش خجالت می‌کشم چون دخترم یک راست برگشت به شوهر بیچاره اش گفته یکی دیگرو دوست دارم می خوام برگردم ایران سراغ اون اگه بخوای میتونم شماره تماس ازش بدم و تو باهاش صحبت کنی…

 

راضی از پیشنهادش شماره تلفن و گرفتم و با خداحافظی کوتاه از شرکت بیرون آمدم بهتر از این نمیشد خیلی راحت تونسته بودم به چیزی که می خوام برسم حالا مونده بود راضی کردن این آدم که حتی اسمشو نمی دونستم .
باید فکری می‌کردم و یه راه درست برای کشوندن ان آدم به این جا پیدا میکردم پس عجله نکردم برای اینکه بهش زنگ بزنم به شرکت رفتم با یکی از دوستان برای رفتن به شهر دیگه مشورت کردم خبر از مشکلمون نداشت بهش گفتم با خانوادم به مشکل خوردیم می‌خواهیم یه مدتی از اینجا دور باشیم و این بهمون شهر شیراز و پیشنهاد کرد گفت اونجا یه خونه هم داره که خالیه و خیلی سال توش کسی زندگی نکرده از پیشنهادش راضی بودم خوب میشد که قرار نبود دنبال خونه و این چیزا هم بگردم پس اون زنگ زد و هماهنگ کرد تا خونه رو قبل از رفتن ما تمیز و مرتب کنن باید یه کاری می کردم تا تمام کارامو از دور انجام می دادم چون نمی تونستم توی مسیر تهران و شیراز در حرکت باشم کل روز و به کار مشغول بودم باید همه چیز را درست می کردم تا آخر هفته بتونیم راه بیفتیم از قضیه رفتن به کیمیا چیزی نگفته بودم قرارم نبود بگم اگر اون می‌خواست با ما زندگی کنه این چند ماهو باید هر جایی که ما می‌رفتیم اونم بی سر و صدا می اومد و اعتراضی نمی کرد واقعا برام عجیب بود یه زن چطور می تونست بیخیال بچه‌اش بشه و اون رو پیش بقیه بذاره و خودش دنبال عشق سابقش راه بیفته؟
وقتی با آیلین مقایسه اش میکردم اصلا انگار این دونفر از دنیاهای متفاوت بودن.
وقتی به خونه رسیدم هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود با بازکردن در مونس خودشو توی بغلم انداخت و گفت _کجا موندی بابایی خیلی ساعت منتظرم که بیای بریم برام بستنی بخری
گونشو بوسیدم و گفتم
دختر کوچولوم هوس بستنی کرده؟

اما اون به سمت کیمیای که توی پذیرایی نشسته بود اشاره کرد و گفت
_من اول هوس نکرده بودم خاله کیمیا اول هوس کرد بعد منم گفتم که خب منم دلم میخواد بعد خاله کیمیا گفت بابا که بیاد توی خونه با هم میریم بستنی می خوریم …

ایلین از آشپزخونه بیرون اومد و با دیدن من به سمتم اومد و صورتمو بوسید
_خسته نباشی عشقم.

 

صورتشو بوسیدم و گفتم ممنونم عزیزم دخترم چی میگه از راه نرسیده هوس بستنی کرده؟

نگاهی به مونس انداخت و گفت _قشنگم من که بهت گفتم فردا خودم میبرمت برات بستنی میگیرم بابا خسته است نمی تونه باز بره بیرون.
کیمیا از جاش بلند شد و با لب و لوچه آویزون گفت
_ اما من هوس بستنی کردم دلم بستنی میخواد
هم من هم آیلین به طرفش نگاه کردیم هر دو نفرمون عصبی بودیم اما نمیتونستم حرفی بزنیم ایلین به سمت آشپزخونه رفت و گفت قبل از شام بستنی و اینا نمیشه شام میخوریم باهم میریم باشه بستنی هم برای شما میگیریم.
پشت سر ایلین راه افتادم که صدای منس و کیمیا بلند شدهمدیگرو بغل کردن و خوشحال به خاطر این پیروزی شروع کردن به جیغ و داد کردن.
#آیلین

صدای خندیدناش توی خونه من می پیچید و من چاره ای جز صبوری کردن نداشتم تنها امیدم اهورا بود که به بهش ایمان داشتم من به مرد خودم ایمان داشتم .
مطمئن بودم که به من خیانت نمیکنه .
از اینکه دخترکم با کیمیا گرم گرفته بود و دوست شده بود عصبی بودم اما نمی تونستم حرفی به مونس بزنم بچه بود و درکش اونقدری نبود که بخوام براش توضیح بدم…
جلوی چشمای من داشت با دخترم دوست و دوست می شد و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم بعد از شام به اتاقم رفتم تا آماده بشم برای رفتنه بیرون اهورا پشت سرم وارد اتاق شد و اروم در اتاق و بست سکوت کرده بودم باهاش حرفی نزده بودم حتی سر میز شام چند جمله ای که گفته بود و بی جواب گذاشته بودم نمی خواستم حرفی بزنم واز من دلخور بشه میدونستم مسببه تمام این اتفاقات منم و این وسط اهورا هیچ تقصیری نداره برای همین نمیخواستم ناراحتش کنم .

دستاش که دور تنم نشست نفسمو بیرون دادم حتی با لمس کردنم همه ی دردو غمام یادم می رفت این آدم برای من دلیل نفس کشیدنم بود کنار گوشم با اون صدای بمش آروم زمزمه کرد
_خانمم باهام قهره ؟
سکوت کردم قهر نبودم اما نمی‌دونستم حالی که دارم رو چطوری براش توصیف کنم چطوری بهش بگم که توی چه حالی هستم اون منو به سمت خودش چرخوند و پیشونیم آروم بوسید و گفت

_میدونم سخته برای من هم سخته اما درستش می کنم خبرهای خوب دارم برات رفتم شرکت پدرش ازش شماره شوهر سابق کیمیا رو گرفتم می خوام خبرش کنم که بیاد ایران.

خوشحال از این خبری که شنیده بودم انگار که جون به تنم برگشت دستاشو گرفتم و گفتم
واقعا میگی اهورا! یعنی برمیگرده؟
بیاد مشکلاتمون حل میشه؟

این بار روی دستمو بوسید و گفت _حل میشه من حلش می کنم بالاخره یه راهی پیدا می کنم یه خبره دیگه ام برات دارم کنجکاو منتظر شدم که گفت
_نظرت راجع به شیراز چیه ؟

کمی فکر کردم شیراز…
این شهر و خیلی دوست داشتم گفتم شهر خوبیه دوستش دارم و اون منو روی تخت نشوند و گفت _پس باید به اطلاع شما برسونم آخر هفته میریم شیراز برای چند ماه تا وقتی که بچه به دنیا بیاد و برگردیم اینجا .

 

خوشحال از حرفی که شنیده بودم از جا پریدم و محکم بغلش کردم دستاش دور تنم حلقه شد و من احساس می‌کردم این مرد تنها پشت و پناهم تنها کسی که میتونم بهش اعتماد کنم خوشحال بودم دیگه ناراحت و نگران نبودم مطمئن بودم حل میشه دلم روشن بود خدا این بار دیگه دل منو نمی شکست مثل اهورا…
اهورام دیگه دل منو نمی شکست .

از خونه بیرون رفتیم توی خیابونا چرخیدیم مونس و کیمیا روی صندلی عقب نشسته بودن منو اهورا جلو.
مونس با خوشحالی حرف می‌زد و آهنگی که داشتی توی ماشین پخش می‌شد و زمزمه می‌کرد دخترکم عاشق آهنگ خوندن بود و کیمیا به فکر رفته بود و سکوت کرده بود.

جلوی یکی از کافی شاپ های بزرگ ماشینو نگه داشت و گفت
_خوب هرکی چی میخوره بگین براتون بگیرم بیارم…

اما کیمیا سکوتش را شکست و گفت
_چرا نریم داخل نخوریم تو ماشین کیف نمیده ..

گوشه مانتوم رو توی مشتم فشار دادم تا حرفی نزنم و هورا گفت
_ برای من که فرقی نمیکنه باید آیلین نظر بده

نگاهی به من انداخت دخترم منتظر بود تا جواب مثبت من رو بشنوه پس خوشحالش کردم و ناراضی گفتم باشه بریم اونجا بخوریم .
پیاده شدیم کوارد اون کافی شاپ شدیم پشت میز که نشستیم هر کدوم هر چیزی که دلشون میخواست انتخاب کردن جز من…

من هوس بستنی نکرده بودم اونی که هوس بستنی کرده بود باید انتخاب می‌کرد اهورا دستم و لمس کرد و گفت
_ عزیزم تو چیزی نمیخوری ؟

نگاهش کردم دوباره چشمام غمگین شده بود انگار صندلیش رو بهم نزدیکتر کرد و گفت
_ من و آیلین یه دونه می‌خوریم یه بستنی بزرگ شکلاتی مگه نه عشقم؟
از این همه توجهش قند تو دلم آب می شد این توجه برای من می‌شد برگ برنده که جلوی کیمیا رو کنم و بگم دیدی؛ دیدی شوهرم منو خیلی دوست داره تو رو نمیبینه …
با این حرف اهورا اخمای کیمیا توی هم رفته بود ولی من و شاد می‌کرد راضی می کرد با خوشی بستنی رو خوردیم از اونجا بیرون آمدیم به خونه برگشتیم کیمیا ناراحت بود عصبی بود برای همین بی حرف به اتاقش رفت مونس خوابوندم و منم به اتاق خودمون رفتم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

3 نظر

  1. چرا پارت جدید از دختر حاج اقا نمی زارین اه

  2. اههههههه پس چرا پارت جدید نذاشتین دیگه شورشو دراوردین. صبرادمم یه حدی داره

  3. ادمین عزیز قصد نداری پارت جدید بذاری؟؟! دو هفته شداااا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *