خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت چهار

رمان خان زاده/فصل دو پارت چهار

 

جواب قانع کننده ای نگرفته بودم اما سکوت کردم و این سکوت و به معنی قبول کردن تلقی کرد و از من فاصله گرفت و روی تخت دراز کشید.

خوابم نمیومد برای همین این بار من به سمت حموم رفتم تا شاید با دوش گرفتن کمی بتونم خودمو آروم کنم.

صبح زود اهورا برای شرکت توی جلسه مهم رفته بود و من و مونس منتظرش بودیم تا برگرده و با هم برای ناهار خوردن بیرون بریم.

ساعت نزدیکای ۱۲:۳۰ بود که پیام داد بیایید پایین…
با هم راه و خوشحال و خندون به لابی هتل رفتیم.

اما لحظه آخری که داشتم از هتل بیرون میرفتم نگاهم روی یه زن ثابت موند.
سر چرخوندمو کیمیا و پسرش یاشار اونجا دیدم.
انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد چطور می شد اونا هم برحسب اتفاق موقعی که ما اینجاییم اینجا توی این هتل باشند؟
دستم داشت به خاطر کشیدن های مونس از جاش داشت کنده میشد که باعث شد بهش نگاه کنم

_ مامان بیا دیگه بابا منتظره..

از کیمیا و پسرش نگاه گرفتم و بیرون هتل رفتم
مونس با دیدن اهورا خودشو توی بغلش انداخت اما من حتی بدون اینکه بهش سلام کنم ماشینو دور زدم توی ماشین نشستم .

باورم نمیشد…
چیزی که دیده بودم و هنوز باور نکرده بودم این ممکن نبود چطور می شد ؟
یعنی اهورا به من دروغ گفته بود ؟
این فکر مثل خوره به جونم افتاده بودم و آرومم نمی گذاشت.
باید سر از کار این دونفر درمی‌آوردم باید مثل خودشون رفتار می‌کردم طوری که اونا هم نفهمن من دارم چیکار می کنم.
اما ایت مسافرت فرصت خوبی بود که بتونم بفهمم به این دو نفر چی میگذره ….

 

برای ناهار که رفتیم لب به غذا نزدم سرمو با غذا دادن به مونس گرم کردم .
توی سکوت فقط به فکر رفتم دنبال یه نقشه بودم یه راهی که بتونم این بازی عجیبی که راه انداخته بودن من پیروز بشم.
من بتونم دستشونو رو کنم و واقعیت هر چیزی که هست و برملا کنم.
اما واقعا چطوری؟
دست اهورا که روی دستم نشست آروم دستمو از زیر دستش بیرون کشیدم و سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم دوباره همون اخم روی صورتش بود.
_ چیزی شده؟
چیزی ذهنتو درگیر کرده ؟
غذاتو نمیخوری؟

سعی کردم لبخند بزنم هرچقدر مصنوعی مهم نبود چون اهورا نمی تونستم بفهمه کی از ته دل میخندم و کی دارم فقط ادای لبخند زدن و در میارم .
سرمو تکون دادم و جواب دادم :

نه چیزی نیست نمیدونم چرا احساس می کنم معدم درد میکنه برای همین بهتره که چیزی نخورم.
مشکوک شده بود و من برای همین باید بیشتر حواس خودم و جمع می‌کردم تا سوتی ندم که بتونم با مچشونو بگیرم یا حتی اگر رابطه ی با هم ندارن بفهمم داستان از چه قرار ه که اون زن الانی که من مسافرتم و پیش شوهرم بچه هستم خودشو تا اینجا رسونده .
بعد از ناهار به خواسته مونس برای دیدن آکواریوم بزرگ رفتیم تمام مدت حواسم به اهورا بود که هر چند دقیقه یکبار گوشیشو چک می کرد این کارش اعصابم خراب میکرد.

می خواستم بفهمم با کی داره حرف میزنه اما هیچ وقت گوشیش و از خودش جدا نمی کرد دخترکم با دیدن ماهی ها حسابی کیفش کوک شده بود و با ذوق و شوق در موردشون حرف میزد.
منم سعی می کردم همراهیش کنم تا حداقل به دخترم خوش بگذره جلوی یکی از قسمتای اکواریوم ایستاده بودیم و داشتیم ماهی های رنگارنگ داخلشو نگاه می کردیم که با دیدن تصویر یه زن روی شیشه مات شدم کیمیا با پسرش درست تو فاصله ی چند متری با ما بود.

انگار که آب جوش روی سرم ریختن همه وجودم آتیش گرفت…
یعنی داشت با اهورا هماهنگ می شد و اهورا هر جایی که ما میرفتیم اونو خبر می کرد که بیاد؟

نگاهی به اهورا انداختم بی خیال بود انگار نه انگار داشت با مونس می خندید و حرف میزد.
نمیدونستم باید بهش سک کنم یا نه ؟!

 

بالاخره خسته و کوفته به هتل برگشتیم و روی تخت دراز کشیدم مشغول عوض کردن لباساش بود مونس سرش توی گوشیم بود و داشت بازی می کرد .
اهوراا کنارم نشست و گونه مو نوازش کرد و گفت:
_ بهتری؟
بهش پشت کردم و گفتم:
آره بهترم اگه بخوابم بهترم میشم.

اهورا کنارم دراز کشید و دستشو دور تنم پیچید و گفت:

خوب پس منم کنارت میخوابم از پشت سرش تو گردنم فرو کرد و آروم گردنمو بوسید…

خودمو کنار کشیدم و گفتم:

نکن بچخ میبینه…

ابروهاشو بالا داد و گفت:
_ از کی تا حالا نگرانی مونسشدی که این چیزا رو ببینه؟
دوباره دراز کشیدم و گفتم
دخترکم حساس شده رو این چیزا بهتره یکم وقتی که پیش ماست مراعات کنیم .

انگار که بهش بر خورده بود به پشت دراز کشیده بازوهاشو زیر سرش گذاشت و گفت:

که اینطور…
باور کنم بخاطر دخترمونه که تو داری لج بازی می کنی؟
یا بخاطر حرفای اون زنه کیمیا؟

از این که دستمو خونده بود کمی جا خوردم اما خودمو نباختم چرخیدم به سمت و گفتم
اون برای من هیچ اهمیتی نداره چون من به تو اعتماد دارم.

موشکافانه بهم نگاه میکرد انگار میخواست راست و دروغ حرفامو کاملاً تشخیص بده .

کنارش دراز کشیدم و سرم رو روی بازوش گذاشتم و گفتم:
من با تو لج بازی نمی کنم میدونی که چقدر دوستت دارم؟

انگار که قانع شده بود دستشو دور شونه هام چیچید و بغلم کرد گفت _
بهتر بخوابی من حواسم به جونس هست خودم میخوابونمش…

پلکام بازوبسته کردم به تایید حرفاش و چشمامو بستم باید کمی خوابیدم .

احساس می کردم سرم داره منفجر میشه امروز روز سختی را گذرونده بودم با وجود این زن که مثل یه سایه دنبالم راه افتاده بود مگه میشد اصلا روز خوبی را تجربه کرد؟

 

ترس بدی توی وجودم نشسته بود ترس از این که دوباره برم بیرون و اون زن و مثل سایه دنبالم بیاد.
اهورا آماده شده بود مونس لباسهایی که دوست داشت پوشیده بود و من هنوز روی تخت گیج و منگ نشسته بودم با صدای اهورا به خودم اومدم از جام بلند شدم باید به اون نشون میدادم من قرار نیست کم بیارم پس یکی از بهترین مانتو هایی که آورده بودم و تنم کردم موهامو باز گذاشتم و شال روی سرم انداختم.

از هتل که بیرون رفتیم تقریباً نزدیک غروب بود.
هوس دریا کرده بودیم برای همین مقصدمون ساحل بود ماشینی که اهورا استفاده می‌کرد تازه فهمیده بودم که اینجا اجاره کرده…
سوار شدیم و به سمت ساحل رفتیم سعی کردم که باز هم فکر نکنم و حداقل از این چند روزی که اینجا هستم کمی لذت ببرم.

مونس با دیدن دریا سرخوش داشت کنار آب بازی میکرد منو اهورا کنار هم ایستاده بودیم و داشتیم تماشاش میکردیم اگه مشکلات گذشته و الان سایه شوم اون زن و فاکتور میگرفتم این لحظه یکی از بهترین لحظاتی بود که تجربه اش کرده بودم.

با صدای زنگ گوشی اهورا نگاه از دریا گرفتم و به اون نگاه کردم نگاهی به صفحه گوشیش کرد ازم فاصله گرفت.
با نگاهم دنبالش کردم توی دلم هزار جور فکر سرهم کردم تا خودم قانع کنم که اون کسی که پشت خط کیمیا نیست .

مونس به سمتم دوید و گفت :

مامان من می خوام برم شنا کنم!
انقدر حواسم به اهورا بود که بی هوا دست تکون دادم و گفتم باشه اهورا حرف زدنش طول کشید اما من وقتی نگاهم رو چرخوندم دنبال مونس گشتم پیداش نکردم.
سراسیمه این طرف اون طرف دویدم و چیزی ندیدم با صدای بلند داد زدم مونس !
مونس؟
هیچ خبری از دخترکم نبود انگار صدام شنیده بود گوشی رو گذاشت توی جیبش و به سمت من دوید وپرسید:
_ چی شده! چی شده ؟
با گریه نالیدم نیست مونس نیست.
اهورا وحشت زده به سمت آب رفت توی دریا دنبال دخترم گشت انگار همه باخبر شده بودند که غریق نجات برای پیدا کردنش دست به کار شده و توی آب رفتن اگه اتفاقی برای دخترم می‌افتاد هیچ وقت خودم و نمی بخشیدم چون من باعث شده بودم

همه در حال گشتن بودن نگاهم بینشون میچرخید اما هیچ‌کس انگار موفق نبود…
داشتم جون میدادم که بالاخره اهورا از بین آب بیرون اومد و مونس توی بغلش بود نفس عمیقی کشیدم و خودم و به طرفش دویدن و بهش رسیدم دستم روی صورت مونس کشیدمو با گریه صداش کردم اما چشماشو بسته بود هیچی نمیشنید…
آب از سر و صورت اهورا میبارید مونس توی بغلش بود.
با قدم های بلند به سمت کمپ پزشکی ساحل رفتیم .
همه جمع شدن و شروع کردند به اینکه آب و از ریه ی مونس از خارج کنند….

 

وقتی دخترم به سرفه افتاد واب از دهنش بیرون ریخت تازه انگار جون به تنم برگشت.
روی زمین آوار شدم با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن خدایا شکرت خدایا رو شکرت…
فقط همین دست دخترکم و توی دستم گرفتم و تند تند بوسیدم.
همه از دورمون و پراکنده شدن بالاخره اهورا مونس بغل کرد و از اونجا دور شدیم با قدم های بلند می رفت و منم پشت سرش انگار که اهورا عصبی بود به سمتش رفتم بازوشو کشیدم و گفتم:
چرا داری میدوئی آروم تر راه برو..

عصبی به سمتم چرخید و داد زد:

حواست کدوم گوریه دنبال دید زدن منی که بنینی باکی حرف می زنم ب؟
و از دخترت غافل میشی!
اگه اتفاقی براش می افتاد چی؟

حق با اون بود اما الان نمی تونستم منومواخذه کنه چون تمام کارهاش شک برانگیز بود و من حق داشتم که بهش شک کنم.
با گریه می خواستم مونس و بغلش بگیرم که اون منو کنار زد و گفت:
داری عصبیم می کنی داری کار می کنی که بری روی اعصابم..
بفهم داری چیکار می کنی به خودت یه نگاه بنداز همه چیز رو ول کردی زندگیمونو دخترتو منو شوهرتو و چسبیدی به اون زن ؟
دیگه هیچی یادت باشه هیچی راجب اون زن نمیگی بهش حتی فکر نمیکنی….
یادت باشه یا دورش خط میکشی و دیگه اسمشم نمیاری یا اینکه دور من و دخترم خط بکش چون ما همچین زن و مادری نمیخوایم.

با قدم های بلند ازم دور شد من اونجا زیر آوار حرفایی که بهم زد زده بود تنها گذاشت.

بالاخره به خودم اومدم و پشت سرش راه افتادم توی ماشین منتظرم نشسته بود سوار ماشین شدم و به سمت هتل روند .
دخترم صندلی عقب ترسیده نشسته بود دستمو دراز کردم تا بغلش بزنم و بیارمش جلو که صدای فریاد اهورا منو از جا پروند

_ دستت بهش نمیخوره میفهمی که چی میگم دستت بهش نمی زنی! بشین سرجات…

وارفته سر جام خشک شدم فقط اشکای چشمام بی وقفه داشت روی صورتم میریخت..

 

من فقط یه اشتباه کردم اما چرا اشتباه های خودشو نمی دید؟
بالاخره به هتل رسیدیم دوباره مونس بغل کرد و جلوتر از من راه افتاد پشت سرشون می رفتم توی دلم به خودم لعنت فرستادم که چطور شد حواسم از دخترم غافل شد.

توی اتاق که رسیدیم شروع کرد به در آوردن لباس‌های مونس ..

این بار من بودم عصبی شدم دستشو کنار زدم و گفتم:
برواون‌طرف خودم میتونم لباس های دخترام عوض کنم.

پوزخندی زد و گفت:
_ دختر خودت؟
اخه تو مگه اصلا به این بچه فکرم میکنی؟
تو هوش و حواست جای دیگه است

فریاد زدم
مونس دختر منه می‌فهمی؟
دختر من …
هیچکس نمیتونه دخترمو از من دور کنه حتی تویی که پدرشی پس برای من تعیین و تکلیف نکن…

ازم فاصله گرفت عصبی پیراهنش از تنش در آورد و سیگاری روشن کرد .

لباساش و از تنش جدا کردبا دیدن شنایی که به تنش چسبیده بود محکم بغلش کردم و به خودم فشارش دادم و اتفاقی برایش می‌افتاد من باید چیکار میکردم؟
سریع تنش و تمیز کردم لباسشو سریع عوض کردم .
روی تخت دراز کشید و روشو پوشوندم ممکن بود سرما بخوره نشستم کنارش موهای به هم ریختشو نوازش کردم و چند بار پیشونیشو بوسیدم
خوشگلم ببخش که ماما حواسش پرت شد …
با همون صورت معصومه نگاه کرد و گفت :
_من خودم رفتم مامانی!
محکم بغلش کردم و دوباره گریه م گرفت
خدایا شکرت که دخترم سالم بهم برگردوندی …

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *