خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت یازده

رمان خان زاده/فصل دو پارت یازده

 

سوزشی که داشتم برام مهم نبود مهم نبود دستم سوخته این مهم بود که کیمیا داره با نگاهش شوهرمو رو قورت میده رو به اهورا گفتم برو لباستو بپوش من حالم خوبه اهورا اما دستم و زیر آب سرد گرفت و گفت
_وایسا اول کمی خنک بشه الان میرم برات پماد سوختگی میگیرم.

کیمیا که کنار در ایستاده بود و بدون حرف به ما نگاه می کرد با یک پوزخند بزرگ روی صورتش رو به اهورا گفت
_ قبلاً ملاحظه کار تر بودی توی رابطه! صدات در نمی اومد اما الان واقعاً پر سر و صدا شدی یعنی باور کنم برای این نیست که میخوای منو اذیت کنی!

از اینکه کیمیا هم قصد و هدف اهورا فهمیده بود بیشتر عصبانی شدم و اهورا رو کنار زدم و به سمت اتاقم برگشتم در اتاق بستم و خودم روی تخت انداختم سوزش دستم یادم رفته بود و این بار درد قلبم بود که داشت جونمو می گرفت شوهرم یعنی از من داشت استفاده می کرد؟

با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن زیاد طول نکشید که اهورا وارد اتاق شد و کنارم نشست خواست به من دست بزنه دستشو پس زدم و گفتم به من نزدیک نشو می خوام تنها باشم.
اما اهورا منو به سمت خودش کشید و محکم بغلم کرد و شروع کرد به فوت کردن دستم
_انقدر دیوونه ای که میشینی همچین فکر و خیال هایی به هم می‌بافی؟
عزیز من …
من همیشه تشنه تو و با تو بودنم اینو خودت خوب میدونی اگه امشب کمی از شبای دیگه متفاوت تر بودم برای این بود که بیشتر و بیشتر دوست دارم و احساس می کنم علاقه و عشقم به تو از وقتی این زن و دوباره دیدم چندین برابر شده من نمیخوام از تو استفاده کنم برای انتقام یا هر چیزه دیگه ای فقط می خوام بیشتر و بیشتر از با تو بودن لذت ببرم کاری که قبلاً کمتر انجام دادم‌….

حرفاش انگار آب روی آتیش بود و آروم میکرد من خیلی زود با حرف‌های این مرد رام می شدم یعنی دنبال یه بهونه بودم که فقط خودمو آروم کنم و اهورا خوب بلد بود توی اینجور مواقع منو با حرفاش آروم کنه کمی که آروم شدم رو بهم گفت _دستت بدجوری سوخته حواست کجاست تو دختر؟
با گلایه زمزمه کردم

حواسم پیش تو بود و زندگیمون…
ببین به چه روزی افتاده م که دارم یه زن دیگه رو توی خونه خودم تحمل می کنم.

با بغض نالیدم
اهورا تو هیچوقت حق نداری که منو تنها بزاری چون به خاطر تو و خانوادت سختی نبوده که نکشیده باشم ؛دردی نبوده که احساس نکرده باشم ؛تو هیچ وقت حق نداری منو دخترمو تنها بزاری.

صورتمو با دستاش گرفت و به صورتم زل زد و گفت
_این حرفایی که میزنی منو واقعاً ناراحت میکنه
من تورو دوست دارم از اتفاقاتی که توی گذشته افتادم خوب و خوب باخبرم چون مسبب همشون خودم بودم اما الان تنها و تنها برای من توی زندگیم تو و دخترم مهمین من هیچ علاقه‌ای به این زن یا هیچ کس دیگه ای ندارم من به خاطر پول تحت تاثیر حرفهای خانواده‌ام قرار نمی‌گیرم خواهش می کنم اینا رو توی گوشت فرو کن و کمتر با این حرف ها خودتو عذاب بده و شکنجه کن…

سرمو روی سینش گذاشتم و گفتم من فقط میترسم ؛خواهش می کنم همیشه همینطور مصمم کنارم بمون اینطوری من میتونم احساس خوشبختی کنم.
دوباره شروع کرد به فوت کردن دستمو گفت
_نگران هیچ چیز نباش من همیشه کنارتم.
الانم بزار لباس بپوشم برم یه پماد سوختگی بگیرم و برگردم بدجوری دست تو سوزوندی …
با اخم تازه یاد لخت بودنش جلوی کیمیا افتادم و گفتم.

خجالت نمیکشی اینطوری اوندی جلو اون زنیکه؟
داشت با چشماش تورو میخورد…

اول کمی متعحب به من نگاه کرد و بعد با صدای بلندی شروع کرد به خندیدن و گفت
_دیونه ای بخدا..
دختر جیغ زدی منم ترسیدم و سریع اومدم مگه بخاطر کیمیا لخت اومدم؟

بعدشم من همه ی وجودم برای توعه خانمی…
همه ی این بدن عضله ها همه و همه اش تقدیم به تو…

بالشت و برداشتم و به سمتش پرت کردم و گفتم
چه خودتم تحویل میگیری اخه…

با خنده سریع لباساشو پوشید و از خونه بیرون رفت.
از بیرون رفتن اهورا از خونه چند دقیقه نگذشته بود که کیمیا وارد اتاق ما شد و به در تکیه داد و دست به سینه بهم زل زد روبهش گفتم

تو اینجا چیکار داری؟

خنده مسخره روی صورتش جا خوش کرد و گفت
_ دلتو به این اهورا خوش نکن اون اگه داره اینطوری خودشو بهت نزدیک میکنه برای اینکه به من نشون بده مثلا تو رو دوست داره اما واقعیت اینه که اون از حرصشه این که نمیتونه با من باشه داره همه ی این کارا رو می کنه…

با صدای بلندی رو بهش گفتم گمشو از این اتاق بیرون
خندید و از اتاق رفت خوب بلد بود که منو دیوونه کنه داشتم از دست این دو نفر واقعاً به جنون می رسیدم نمیدونستم کدوم یکی دارن راست میگن و کدوم یکی داره دروغ میگه بالاخره وقتی اهورا برگشت کاملاً تاول روی دستم بیرون زده بود و معلوم بود
اهورا کلافه شروع کرد به زدن پماد روی دستم غرغر کردن که چرا حواسمو جمع نمی کنم…
از این همه توجه خوشحال می شدم حتی توی اعصاب خوردی و ناراحتی….
دیونه بودم
من واقعا دیونه ی این ادم بودم

 

چند روزی به همین منوال گذشت و اتفاق جدیدی نیفتاده بود و همه چیز روی روال خودش بود تنها مشکلی که وجود داشت حضور ناجور کیمیا توی خونه من بود هیچ چیز خاصی بین کیمیا و اهورا نبود از این بابت دیگه خیالم راحت شده بود مونس بد جوری با کیمیا گرم گرفته بود خیلی مواظب بودم تا ببینم کیمیا حرف خاصی به مونس میزنه یا نه اما انگار این زن واقعاً مونس و دوست داشت که تمام وقتشو با اون می‌گذروند وقتایی هم که بیکار بود یه تیکه به من انداخت و منو از کوره در می کرد هم من هم اهورا داشتیم عادت می کردیم به حضور این زن توی خونمون اما برگشتن بی موقع اهورا بخونه اونم ساعت ۵ بعد از ظهر کمی نگران کننده به نظر می رسید به استقبالش رفتم و پرسیدم چیزی شده که اینقدر زود اومدی کلافه به نظر می رسید کیفشو روی زمین انداخت و گفت
_ قراره برامون مهمون بیاد !

متعجب پرسیدم مهمون؟ کی قراره بیاد .
اهورا عصبی گفت
_ مادرم مادرم داره میاد اینجا .
نفسم رو بیرون دادم و گفتم خوب بیاد یکی دو ساعت میمونه میره دیگه اینکه دیگه کلافگی و اعصاب خوردی نداره به دیوار راهرو تکیه کرد و گفت
_ اما اون داره باچمدون و بارو بندیل میاد می خواد یه مدت اینجا بمونه چون پدرم رفته سفر .
از شنیدن این حرف خشکم زد باورم نمیشد توی این اوضاع این خبر و بشنوم دیگه الان من بیشتر از اهورا ترسیده بودم و نگران شدم با استرس رو بهش گفتم الان باید چیکار کنیم کیمیا باید بره خونه خودش ممکن نیست اون اینجا بمونه مادرت حتماً می بینتش و بعد برامون دردسر میشه اهورا که کلافه تر از من بود به سمت پذیرایی رفت و روی مبل نشست و گفت برو صداش کن تا باهاش حرف بزنیم و قضیه رو بهش بگیم سراسیمه به سمت اتاقش رفتم و صداش کردم کیمیا که داشت با مونس نقاشی می کشید از جاش بلند شد و گفت
_چی شده چه خبرته ؟
بهش گفتم بیا باید با هم حرف بزنیم پشت سرم راه افتاد و هنوز هم من به صدای کفش های پاشنه بلند این زن عادت نکرده بودم و روی اعصابم بود وقتی پیشه اهورا رسیدیم من کنار اهورا نشستم و کیمیا درست رو به روی ما.

اهورا شروع کرد به حرف زدن رو بهش گفت که مادرم داره میاد اینجا و قراره یه چند روزی رو اینجا بمونه تو باید بری خونه خودت هر وقت که مادرم رفت خبر میدم که برگردی کیمیا که دقیق به حرفاش گوش می کرد کمی مکث کرد و بعد با صدای بلندی خندید و گفت
_بهونه بهتر از این برای اینکه منو از اینجا بفرستید برم پیدا نکردی؟
اهورا عصبی گفت
_ بهونه چیه میگم مادرم داره میاد این جا نمیشه تو این جا باشی میفهمی؟
کیمیا کمی خودشو جلوتر کشید و گفت
_ من با این حرفا خام نمیشم قرارم نیست از اینجا تکون بخورم چون اگه برم مطمئن باشین دفعه بعدی در کار نیست و دیگه هیچ وقت نمیتونین روی بچه تون و هم ببینید.

 

اهورا عصبانی از جاش بلند شد و به سمتش رفت و گفت
_تو حرف نمیفهمی نه؟ هر چی من بگم یه چیزی از خودت در میاری تا جواب منو بدی؟
ببین دارم بهت چی میگم مادر من داره میاد اینجا و تو باید؛ باید از اینجا بری.
کیمیا دست به سینه شد و گفت
_ با یه شرطی از اینجا میرم؟
هردومون منتظر بهشت نگاه کردیم که گفت
_ تو هم با من میای تو خونه من میمونی تا وقتی که مادرت بره.
این بار من مثل بمب منفجر شدم و با صدای بلندی گفتم تو الان چی گفتی من شوهرمو بفرستم خونه تو بمونه مگه عقلمو از دست دادم یا دیوونه شدم اصلا میفهمی چی داری میگی ؟
کیمیا با همون لبخند پیروزی که روی لبش بود گفت
_ تو این بچه رو خیلی دوست داری پس باید با شرط و شروط و شرایط منم کنار بیای من از تنهایی میترسم و اهورا باید کناره من بمونه .
اهورا که انتظار شنیدن همچین شرطی رو نداشت توی سکوت فقط بهش نگاه می کرد کیمیا که دید کسی حرفی نمیزنه گفت
_خود دانید من به شما اخطار دادم یا این بچه رو میخواین یا نمیخواین اگر می‌خواهین باید به حرف‌های من گوش کنید و اگه نه من میتونم برم این بچه رو با خودم ببرم حالا شاید کشتمش شایدم نگهش داشتم برای خودم و شما هیچ وقت نمیتونی ردی از منو این بچه پیدا کنین…

تهدیداتش داشت منو میترسوند نمیخواستم بلایی سر بچم بیاد اهورا لگدی به میز وسط پذیرایی زد و گفت

_باشه با تو میام اما یه شب در میون اینجا میمونم یه شب خونه تو چون مادرم شک میکنه که وقتی اون میاد اینجا من کلاً خونه نباشم.

کیمیا ناراضی به نظر می رسید اما گفت
_باشه همینم خوبه یه شب درمیون…
آیلین جون دیدی بالاخره که شوهر تو با من با نصف کردی؟
یه شب مال من یه شب مال تو!
پشت بندش خندید
ومن نمی تونستم حرفی بزنم و مخالفت کنم و نمیتونستم قبول کنم بغض داشت خفم میکرد به سمت اتاقم دویدمو شروع کردم به گریه کردن پشت سرم اهورا وارد اتاق شد و کنارم نشست و منو محکم بغل کرد

 

سرمو روی سینه اش گذاشت و گفت
_گریه نداره دختر خوب من شبا قول میدم ساعت ۱۲ به بعد برم اونجا و تا صبح بگیرم بخوابم قرار نیست هیچ اتفاقی بین من و کیمیا بیفته!

شکی به اهورا نداشتم اما خوب میدونستم کیمیا مار خوش خط و خالیه و خیلی خطرناک میترسیدم یه طوری اهورا رو از من دور کنه اما نمیتونستم به اهورا بگم که اونجا نره چون واقعاً میترسیدم بلایی سر بچه بیاره من برای داشتن این بچه کم بدبختی نکشیده بودم الان که دیگه چند وقتی هم از وجودش میگذره نمیتونستم از دستش بدم.

اهورا روی سرم رو بوسید و گفت _عزیزم باید زودتر کیمیا رو از اینجا ببرم چون هر لحظه ممکنه مادرم برسه باشه؟
قول بده وقتی رفتم گریه نکنی زود کیمیا رو میزارم توی خونش و برمیگردم نگران نباش .

بدون حرف سرمو تکون دادم و اهورا لبامو بوسید و ازم فاصله گرفت و به پذیرایی برگشت صداشو میشنیدم که داشت به کیمیا میگفت لباساشو بپوشه و آماده بشه باید زودتر اتاق مهمون و مرتب می کردم و وسیله های کیمیا رو از اونجا برمی داشتم نباید رد و اثری ازش باقی میموند خوب مادر شوهرمو می‌شناختم که از ماست مورو می کشید بیرون تا وقتی که از خونه بیرون برن از اتاق بیرون نرفتم نمی‌خواستم موقع رفتن اونا بینمشون چون برام سخت و غیرقابل تحمل بود سریع خودمو تو اتاق کیمیا رسوندم و تمام وسیله هاشو لباسهاشو توی چمدونش جمع کردم و چمدون و به اتاق خودمون آوردم.
سری به مونس زدم و گفتم که نباید هیچ حرفی در مورد کیمیا به مادربزرگش بزنه و دخترکم چشم گفت و من خیالم راحت شد .

 

باید شام درست میکردم چون مادرشوهرم بهونه گیر بود و دنبال یه فرصت تا به من گیر بده و بدجوری اعصابمو بهم بریزه شروع کردم به درست کردن شام صدای زنگ خونه به صدا در اومد کارامو ول کردم و به سمت آیفون رفتم و بازش کردم منتظر شدم تا بیاد بالا چند دقیقه طول کشید تا به در خونه برسه سعی کردم با خوش‌رویی حتما باهاش برخورد کنم بهش خوش آمد گفتم و چمدون کوچکی که دستش بود ازش گرفتم سلام آرومی داد و داخل خونه شد نگاهی کرد و گفت
_یه چند روزی اینجا میمونم.
رو بهش گفتم خیلی خوشحال شدیم که قراره اینجا باشین.

می دونم اهورا بهم گفت که پدر جان رفتن مسافرت و شما می خواین این مدت و پیش ما بگذرونی روی مبل نشست و گفت
_ اهورا هنوز نیومده ؟
چمدونشو به سمت اتاق مهمون بردم و گفتم هنوز مونده تا وقت برگشتن اهورا برسه یکی دو ساعت دیگه بر میگرده پشت سرم راه افتاد و گفت
_من کمی سردرد دارم اتاقمو نشونم بده تا بخوابم.
اتاق و نشون دادم و گفتم بفرمایید اینجا اتاق شماست وارد اتاق شد و پشت سرش رفتم و چمدونا کنار در گذاشتم و گفتم می خواین براتون یه مسکن یا جوشونده بیارم؟

روی تخت نشست و گفت
_من چیزی احتیاج ندارم بخوابم بهتر میشم .
سریع از اتاق بیرون اومدم و به آشپزخونه رفتم از این که از بدو ورودش با من بد رفتاریکرد نکرده بود و چیزی بارم نکرده بود متعجب بودم اما سرمو با شام مشغول کردم تا هم به این زن و هم به اهورا و کیمیا فکر نکنم…

اومدن اهورا یک و نیم ساعتی طول کشید و من هزار بار توی این مدت مردم و جون دادم

فکر و خیالای زیادی از سرم میگذشت و باعث میشد دیونه بشم…

#اهورا

از این که مجبور بودم جلوی این زن کوتاه بیام از خودم متنفر میشدم اما چاره ای جز این نداشتم وقتی جلوی آپارتمانی که کیمیا اونجا زندگی می کرد ماشین رو نگه داشتم بدون حرفی منتظر شدم تا از ماشین پیاده بشه اما انگار اون همچین قصدی نداشت خلاف میلم به سمتش چرخیدم و پرسیدم نمی خوای پیاده بشی بازم توی سکوت به من نگاه می کرد امیدوار بودم دوباره اون حرفای همیشگی رو شروع نکنه اما چندان امیدواریم موثر نبود دستشو روی دست من که روی دنده بود گذاشت و گفت
_تو نمیخوای منو ببخشی ؟
دستشو پس زدم و گفتم شاید اگر این بازی مزخرف و راه نمینداختی می بخشیدمت و گذشته رو فراموش می کردم البته مثل دوست کنارت میموندم اما وقتی تو با من این بازی رو کردی واقعا برای خودم متاسفم شدم که یه روزی آدمی مثل تو رو دوست داشتم.

_ اما من هر روزی که از تو دور بودم بهت فکر میکردم و دوستت داشتم تو نمیتونی اینطو منو بندازی دور…

با صدای بلندی خندیدم و گفتم من تو رو انداختم دور یا تو منو! خوب به گذشته فکر کن منه اهورا موندم پای تو و حرف های دروغی که بهم گفته بودی امیدوار به یه عشقه خیالی اما تو منو رها کردی و با پسر عموی عزیزت رفتی اون سر دنیا اگه حتی اون موقع بهم میگفتی که آرزوت رفتن به خارج از کشور خودم تورو با ارزوت زودتر میرسوندم اما تو به من پشت پا زدی خیانت کردی و توی اوج رابطمون بدون هیچ حرف یا توضیحی منو تنها گذاشتی و رفتی …
به سمتش خم شدم و که انگار باز خیالاتی شده با لبخند به من نگاه کرد اما وقتی دستمو روی دستگیره در گذاشتم و بازش کردم و خودمو عقب کشیدم وارفته به من نگاه کرد زودباش برو پایین باید زودتر برگردم خونه آیلین حالش زیاد خوب نبود تا خواست از ماشین پیاده بشه رو بهم گفت
_ اینقدر نقش بازی نکن که آیلین و دوست داری شاید قبل از اومدن من آیلین و دوست داشتی اما الان بدون شک میتونم بهت بگم که تو منو دوست داری نه اوندختره ی دهاتی رو …
من سعی کرده بودم تمام گذشته و اتفاقات شو فراموش کنم اما این آدم انگار می خواست نبش قبر کنه و نذاره گذشته‌ای که خاک کردم زیر خاک بمونه عصبی بهش توپیدم حرف دهنتو بفهم آیلین زن منه و من عاشقشم برای اینکه کنارم داشته باشمش هر کاری می کنم و تو باید اینو قبول کنی…
کمی مکث کرد و از ماشین پیاده شد در رو که بست تا خواستم ماشین رو روشن کنم دیدم که جلوی در پاش پیچ خورد و روی زمین افتاد نمی دونستم واقعاً اتفاقی افتاده یا باز داره نقش بازی می کنه به ناچار پیاده شدم و ماشین رو دور زدم و کنارش روی زمین نشستم

 

چی شد نگو که پات پیچ خورده چون تو عادت داری به راه رفتن با این کفش ها …
اما وقتی صورتشو دیدم و چشمای اشکیشو و بهم دوخت فهمیدم که واقعاً اتفاقی افتاده دستشو گرفتم و کمکش کردم تا بلند بشه سعی کردم دوباره به سمت ماشین ببرمش که مانع شد و گفت
_کجا میری؟
جواب دادم
میبرمت دکتر پا تو ببینه انگار واقعاً چیزی شده اشک چشماش او پاک کرد و گفت
_چیزی نیست فقط کمکم کن برم خونه نمیخوام برم پیشه دکتر نگاهش کردم و گفتم
هر طور که خودت میخوای فقط مواظب بچه من باش اتفاقی براش بیفته من از چشم تو میبینم برای رسیدن به ورودی آپارتمانی که توش زندگی می کرد باید ۵۶ تا پله رو بالا می رفتیم تا به آسانسور می رسیدیم و کیمیا انقدری داشت ناله میکرد که روشن بود نمیتونه راه بره به ناچار دستمو زیره زانوش انداختم و از روی زمین بلندش کردم دستاش دوره گردنم حلقه کردو اون عطر قدیمی توی مشامم پیچید با این عطر تمام گذشته جلوی چشمم جون گرفت روزایی که با تمام وجود عاشق این زن بودم و راضی بودم از هر چیزی که دارم بگذرم فقط لبخند روی لباش باشه این چند پله رو چجوری بالا رفتم نمیدونم اما خوب میدونم که حتی به صورت کیمیا نگاه نکردم توی گذشته و بودم که همین زن خودش از من گرفته بود وقتی کلید آسانسور و زدم خواستم کیمیا رو روی زمین بزارم اما اون دستاشو سفت تر دوره گردنم حلقه کرد و گفت
_خواهش می کنم منو زمین نذار پام درد میکنه عصبی زمزمه کردم این چیزا رو به پای خودت نویس تمام این کار را به خاطر بچه امه انجام میدم نه تو…

ریز زیر گردنم خندید و نفس های داغش پوسته گردنمو داغ کرد احساس می کردم قلبم داره به شماره میفته من همیشه خدا جلوی این زن ضعیف بودم اما میخواستم خودمو ضعیف نشون ندم این زن برای من تموم شده بود و دیگه برام هیچ اهمیتی نداشت اما کارایی که می کرد منو دیوونه میکرد خوب منو میشناخت بهتر از هر کس دیگه وقتی سوار آسانسور شدیم لباش هنوز روی گردنم بود با خودم گفتم خدا رو شکر که آیلین این چیزا رو نمی بینه وگرنه مطمئن بودنم یک ثانیه هم کنارم نمی موند کلافه گردنمو عقب کشیدم و گفتم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *