خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/پارت بیستو پنج

رمان خان زاده/پارت بیستو پنج

با شنیدن این خبر مینا کمی گرفته شد اما به سمتم اومد و منو بغل کرد و گفت
_خوشحالم که بهترین تصمیم گرفتی با اینکه میدونم با رفتن تو باز برمیگردم به اون تنهایی سابق و این خونه خیلی دلگیر میشه …

دستشو گرفتم و کنار خودم نشوندمش
عزیزم نمیرم که برای همیشه بهت سر میزنم تو میای تهران پیش من میشی مهمون من
باورت میشه اینقدر به تو توی این مدت وابسته شدم که رفتن و دل کندن از اینجا برام خیلی سخته اما تویه موقعیتی هستم که باید تصمیم درستی بگیرم به خاطر بچه هام به خاطر آینده‌ای که هیچکس ازش باخبر نیست …

صورتم را بوسید و گفت
_میدونم عزیزم خوشحال میشم بری سر زندگیتو کنار کسی که دوستش داری زندگی کنی
دل تنگی رفع میشه به قول خودت تو میای اینجا من میام پیشت…

راحیل خیلی عجله داشت می‌ترسید که من باز نظرم عوض بشه پس برای شب بلیط هواپیما پیدا کرد تا زودتر برگردیم به تهران می گفتم این همه عجله برای چیه و اون رو راست به من میگفت میترسه باز هوایی بشم و بزنه به سرم و نظرم تغییر کنه کنه….

خداحافظی کردن با مینا خیلی سخت بود مینا زنی بود که توی بدترین شرایط زندگیم بهم کمک کرده بود و کنارم مونده بود خیلی بهش مدیون بودم و باید بعداً حتما براش جبران را می‌کردم

من خیلی کم دوست داشتم و مینا الان شده بود یکی از اون دوستای قابل اعتمادی که جز راحیل هیچ وقت توی زندگیم نبوده…
به سختی ازش جدا شدیم و به سمت فرودگاه رفتین دیدن اشکاش ناراحت می‌کرد دلگیرم می‌کرد حالمو‌بد می‌کرد اما چاره ای جز رفتن نداشتیم

مونس همش بهونه پدرش و می‌گرفت و می‌گفت به فرودگاه که برسیم بابام میاد دنبالم؟
امشب بابارو میبینم؟
صبح میرم پیشش !

اما جواب درست حسابی براش نداشتم نمی خواستم بهش بگم وقتی که برسیم چند روزی هنوز خبری از پدرش نمیشه نمی‌خواستم دلگیرش کنم اما نمی تونستم همین الان زنگ بزنم و بهش بگم اهورا دیگه تموم شد دارم میام تهران!

جواب دخترم سکوت می شد و سکوت بالاخره وقتی هواپیما توی فرودگاه تهران نشست وقتی من بازم هوای آلوده تهران و نفس کشیدم تازه فهمیدم چقدر دلتنگ این شهر بودم راحیل تاکسی گرفت و به سمت خونه اون رفتیم باید فعلاً اونجا میموندم تا بفهمم باید چیکار کنم و چه جوری با اهورا روبرو بشم .

خیابون به خیابون شهر برام کلی خاطره داشت از هر خیابون اش شده حداقل یک بار با اهورا گذشته بودیم و برام خاطراتش زنده میشد

از اینکه اینجا بودم حس بهتری داشتم چون هوای رو نفس می کشیدم که اهورا هم اونو نفس می‌کشید
زیر آسمونی بودم که اهورام زیر همین آسمون بود
سرمو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و تمام طول مسیر و بی صدا اشک می ریختم اشک می ریختم به خاطر دلتنگیم
به خاطر اینکه اومدن به اینجا باعث شده بود بیشتر و بیشتر اهورا رو بخوام و دلتنگی دیگه به اوج خودش برسه…

وقتی وارد خونه راحیل شدیم وقتی چرخی توی خونه زدم اینجا هم کلی خاطره با اهورا داشتم نفسم رو بیرون دادم و ناراحت به دیوار زل زدم

 

راحیل بغلم کرد و گفت
_دیگه ناراحت نباش روزای خوب دارن میان همه چی درست میشه..

امیدوار بودم امیدوار بودم حرفای راحیل درست از آب در بیاد

مونس که دیده بود میآیم اینجا توی راه توی همون تاکسی قهر کرده بود و خوابش برده بود
راحیل زحمت آوردنش به خونه رو کشید جای خوابش رو درست کردیم خیالمون از بابت خوابیدنش راحت شد
الان هر دو نفرمون حتی حال و حوصله درآوردن لباسامونو نداشتیم کنارم نشستیم و اون
گفت
_ببین چی دارم بهت میگم به نظر من بهتره که من همین الان به اهورا زنگ بزنم و بگم که تو مونس اومدین پیش من
می خوام بهم اعتماد داشته باشه نمیخوام بویی ببره که من چیزی می دونستم بهش نگفتم

سریع عکس العمل نشون دادم و گفتم نه فعلا نه خواهش می کنم

دلگیر به مبل تکیه داد و گفت
_ چرا اینجوری می کنی آیلین بذار بیاد بذار بفهمه
حرفاشو بزنه از دق دادن و دیوونه کردن این آدم چی عایدت میشه؟

دلگیر از این حرفه راحیل سرمو پایین انداختم و بغض توی گلوم نشست زمزمه کردم
تو فکر می کنی من خیلی خوشحالم؟ خوشحالم که اهورهرو ندارم؟
فکر می کنی من جون نمیدم هر روز وقتی ازش دورم؟
اما چیکار کنم دلم باهاش صاف نیست اون عکس های لعنتی هر روز جلوی چشمای منن
من چطور میتونم فراموش کنم مگه میشه فراموش کرد؟

 

آفتاب بالا زد و مهمون این شهر دودآلود شد و من هنوز نخوابیده بودم.
کنار پنجره به بیرون خیره بودم و هنوز به این فکر میکردم چطور با مرد زندگیم با تنها عشقی که تجربه کرده بودم با نهایت دوست داشتن با آدمی که زندگیمو براش می دادم و با هر نگاه و لبخندش جون تازه‌ای می گرفتم روبرو بشم…

آفتاب بالا آمده بود وسط آسمان ایستاده بود و خودنمایی می کرد این یعنی یه روز جدید شروع شده توی این شهر نزدیک اهورا و من باید بالاخره تصمیم خودمو بگیرم.

راحیل به آهستگی در اتاق باز کرد و منو کنار پنجره دید ‌..
با اخم بزرگی روی صورتش نزدیکم اومدو به خاطر خواب بودن مونس آهسته گفت

_ نخوابیدی؟
تا خود صبح اینجا بست نشستی که چی بشه؟
چرا خودتو از بین می بری دلت به حال این بچه ای که توی شکمته نمیسوزه ؟
با خودت نمیگی گناه این طفل معصوم چیه که من دارم شکنجه اش می کنم ؟
چه بخوای چه نخوای من همین الان به اهورا زنگ میزنم و میگم تو و مونس اومدین پیش من …

باید با خبر باشه حامله بودن تو نمیگم خودت هر وقت خواستی بهش بگو اما دیگه صبر نمیکنم که تو اینقدر خودتو شکنجه بدی

حرفی نداشتم چنان مصمم این حرفا رو زده بود که جایی برای مخالفت نبود

کاری بود که باید می شد
چه الان یک هفته دیگه من باید با این آدم رو به رو می‌شدم

راحیل از اتاق بیرون رفت و من پشت سرش راه افتادم وقتی گوشیشو برداشت شماره اهورا رو گرفت بدون سلام و کلام با ذوق و شوق و گفت

_اهورا مژدگونی بده خبر خیلی خوبی برات دارم که میدونم خیلی خوشحال میشی

نمیدونم اهورا پشت خط چی گفت که راحیل با خنده گفت
دختر تو ایلین اومدن اینجا صبح خیلی زود اومدن
میتونی بیای ببینیشون…

میتونستم صورت اهورا رو تصور کنم که الان چطوریه خیلی سریع تماس قطع شد
راحیل با خنده گفت
_قطع کرد فکر کنم تا ۱۰ بشماری اینجا باشه
هر دو به این حرفش حسابی خندیدیم
استرس بدی داشتم خیلی بد روبرو شدن با هاش برام سخت می دونستم که شروع میکنه به ماخذه کردن من
میدونستم که همه چیز تقصیر من میندازه و بهم میگه من نباید میرفتم نباید تنهاش میگذاشتم اما من چاره ای جز رفتن نداشتم و اگر الان داستان این بچه نبود هرگز بر نمی گشتم

هردومون آشپزخونه نشستیم منتظر بودیم
نگاهم به ساعت بود و هر لحظه‌ای که می‌گذشت و به اومدنش نزدیکتر میشدیم استرسم بیشتر می‌شد.

بالاخره به قول راحیل نفهمیدیم پرواز کرد یا با سرعت نور اومد اما خیلی زود تر از همیشه مسیر خونه تا اینجا را طی کرده بود

راحیل که درو براش باز کرد از پنجره پذیرایی دیدم که سراسیمه به سمت خونه میاد
وارد خونه که شد نگاهش همه جا دنبال من می گشت و من کنار پنجره ایستاده بودم با دیدنم سر جاش خشکش زد فقط و فقط بهم خیره شد درست مثل من که بهش زل زده بودم

انگار سالهای سال بود همدیگر رو ندیده بودیم
دلتنگی از وجود هر دو نفرمون داشت فوران می‌کرد
مثل آتشفشان که قرنه خواب بوده و بعد از سال ها بیدار شده و الان داره خودشو خالی مب کنه

بهم نزدیک شد اما به جای اینکه بغلم کنه یا حرفی بزنه محکم توی صورتم کوبید

شوکه شدم فکر میکردم خوشحال میشه با دیدنم اما….
فرصتی نداد تا کارش و انالیز کنم و محکم به خودش فشار داد و بغلم کرد

این اغوش سیلی که بهم زده بود و شست و با خودش برد
انقدر منو محکم و سفت بغل کرده بود که احساس می کردم کم کم استخونام دارن رو به شکستن میرن…

صدای گریه اهورا که توی خونه پیچید متحیر و شوکه شدم
باور اینکه اهورا داره گریه میکنه اونم اینطور با بی تابی برام سخت یود

من گریه می‌کردم اما بی صدا یاد گرفته بودم همه چیز توی دلم میریختم
راحیل که گریه ما رو دیده بود نتونست گریه خودشو نگه داره و به آشپزخونه پناه برد
هر دو نفرمون کم آورده بودیم و دلتنگی جونمونو گرفته بود وقتی به سختی کمی از من فاصله گرفت و به صورتم نگاه کرد با دیدن اشک های روی صورتش دستم بالا آمد صورتش لمس کردم
بعد ماها دستم پوست صورتش لمس کرد
نگاه محزون و پر از دردش رو بهم داد و گفت
_ از کی یاد گرفتی شکنجه کردن و عذاب دادن و؟
از تو بعید بود خیلی بعید
کی یادت داد بد شدن بد بودنو ؟

_چیزی از اون اهورای سابق از شوهر تو مونده؟
ببین با من چیکار کردی؟

نگاهم بهش دادم راست میگفت چیزی از اون اهورا نمونده بود لاغر شده بود
زیر چشماش گود افتاده بود و سیاه شده بود
موهاش به هم ریخته بودم تار موهای سفید رنگ لابه لای موهاش به وفور دیده می شد
لباس هاش نامرتب بود این یعنی این آدم زمین تا آسمون با شوهری که ترکش کردم فرق داره اما دوباره سکوت کردم و اون دوباره منو بغل کرد انگار سیر نمی شد از بغل کردن من انگار دلتنگی بدجوری عذابش داده بود درست مثل من….

اگر همین الان بهش می گفتم الان که منو بغل کردی فقط من نیستم و یه بچه دیگه توی وجودمه چه عکس العملی نشون می داد!

دلتنگی و دلگیری تمومی نداشت انگار …
حتی یک سانت از من و فاصله نمی گرفت هیچ فاصله‌ای بینمون نمیذاشت انگار دیگه به من اعتماد نداشت میترسید دوباره محو بشم و برم برای همیشه یه جای دیگه…

وقتی مونس با اون چشمای خواب آلود با عروسک توی دستش از راه رسید و اهورا رو دید خواب از سر دخترم ناجور پرید
عروسک از دستش افتاد و با قدمای کوچیکش به سمت پدرش دوید اهورا با دیدن دخترمون روی زمین زانو زد و محکم بغلش کرد و به خودش فشارش داد

پدر و دختر زیادی دلتنگ بودن و من خودمو مقصراین حالشون میدونستم اما حق میدادن به من نمیدادن؟

کم عذاب نکشیده بودم کم درد نکشیده بودم
کم این زهر دلتنگی را بالا نکشیده بودم
راحیل با یه سینی چای شکلات وقتی به جمعمون پیوست و روی مبل نشستیم اهورا مونس توی بغلش و من کنارش نشونده بود
همه سکوت کرده بودیم و راحیل با لذت به جمع خانوادگی ما خیره شده بود

اهورا با اون دلگیری که توی صداش بود اما خبری از عصبانیت نبود رو به من گفت
_چطور تونستی این دوری رو به هر دوی ما تحمیل کنی چطور تونستی خودتو دخترمون رو از من دور کنی؟

نگاهش نکردم دلیل زیادی برای این دوری داشتم دلایلی که کاملا منطقی بود و نه از روی احساس…

این وسط راحیل بود که همش چشم و ابرو می اومد تا من حرفی رو که باید به اهورا بزنم
اون انتظار داشت همین الان بهش خبر حامله بودنم و بدم اما من همچنین تصمیمی نداشتم..

نه تا وقتی که بفهمم اهورا بهم خیانت کرده یا نه!
کیمیا توی زندگیش چه جایگاهی داره!
بهش نمیگفتم نه تا زمانی که کیمیا توی خونش زندگی‌میکرد خونه ای که یه روزی متعلق به من بود مال من بود و الان اون بود که اونجا با خوشی روز وشباشو میگذروند …

سکوت من باعث شد که اهورا کمی ناراحت و دلخور بشه رو به دخترمون گفت
_ برو وسایلتو جمع کن عزیزم برمیگردیم خونه …

مونس که خندون از جاش بلند شد تا به سمت اتاقی که وسایل من اونجا بود بره دستشو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش و بدون اینکه به اهورا نگاه کنم آهسته گفتم

منو مونس جایی نمیریم جای ما هم اینجا خوبه

این بار دیگه دلخور و ناراحت نبود اینبار اهورا کاملاً عصبانی بود
اهورا با نگاهی عصبی رو بهم گفت

_میفهمی داری چی میگی میخوای اینجا بمونی !
نمیخوای به خونت برگردی ؟

هنوز از نگاه کردن بهش فراری بودم رو بهش گفتم
من جایی که بوی خیانت میده قدم نمیزارم بسمه هرچی کشیدم تا به حال…
وسط این همه اتفاق نمی خوام بیام راحیل که جو بین مارو رو ناجور دید از جاش بلند شد دست مونسو گرفت و به سمت اتاق رفت

اهورا عصبی به سمت من چرخید و گفت
_میفهمی چی میگی تو مطمئنی که من به تو خیانت کردم؟
دستشو روی قلبم گذاشت و گفت _قلبت چی میگه؟
قلبتم انقدر مطمئنه مطمئنه که خیانت کردم؟

اون عکسا دروغ نمی گفت من مطمئن بودم یه چیزایی بین اهورا و کیمیا هست که از من پنهان کردن…

سکوتم دوباره براش انگار باعث رنجش شد از جاش بلند شد کمی جلو روم قدم زد و دوباره جلوی پام زانو زد و گفت
_ تو میدونی این مدت به من چی گذشته تو میدونی من رفتم اون دنیا و برگشتم ؟
نه نمیدونی به خدا که نمیدونی من هر روز جون دادم مردم
من یه مرده بودم بخدا فقط یه مرده بودم.
الان که اینجایی دوباره زنده شدم الان که برگشتی جون گرفتم

یه چیزی توی وجودم بود مثل یه دلهره نمی خواستم دوباره دروغی بشنوم نمی خواستم دوباره زود اعتماد کنم و بعد اعتمادم زیر پاهای این آدم له بشه
نمیخواستم زود وا بدم این دلتنگی من باعث بشه که عقلم دوباره از کار بیفته و قلبم پیشرو بشه
با چشمایی که به اشک نشسته بود و بغضی که توی گلوم داشت راه نفسامو می‌بست سرمو بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم این آدم غریبه ای که جلوی من بود هیچ شباهتی به شوهر من نداشت…

اهورای من هیچ وقت این طور دلگیر و ناراحت نبود هرگز اینطوری ندیده بودمش…
ته ریشش و آهسته نوازش کردم دستم لابه لای موهاش رفت تار موهای سفیدش لمس کردم و گفتم
آهسته با صدای لرزونی زمزمه کردم من اینجا توی تهرانم نزدیک تو دیگه دور نیستم دیگه از من بی خبر نمیمونی اما بهم فرصت بده یه چیزایی باید برای من روشن بشه…

خوب می‌شناختم این آدم و سال ها باهاش زندگی کرده بودم روزای تلخ و شیرین زیادی کنارش گذرونده بودم خوب می دونستم الان که نتونسته منو راضی کنه به خونه برگردم چقدر عصبانیه و داره خودشو کنترل میکنه تا حرفی نزنه که نباید
کاری نکنه که نباید…

نمی‌خواست اشتباه دیگه ای مرتکب بشه تا رابطه‌ای که بینمون هست از اینم خراب تر بشه…
اما مغرور تر از این حرفا بود که به این سادگی هم کوتاه بیاد
پس از جاش بلند شد بهم پشت کرد و گفت
_ تو خودت میتونی هر کاری بکنی و تصمیم بگیری اما نمیتونی دخترم و از من دور کنی ماه‌هاست که حسرت دیدنش توی دلم مونده من می خوام اون با من بیاد

ناراحت و عصبی منم مثل اون از جام بلند شدم نزدیکش رفتم و گفتم
میخوای خانواده تو تکمیل کنی؟
کیمیا رو که داری عشق اولت کسی که باهاش بهم خیانت کردی الان می خوای دخترمو ببری که خانواده چهار نفره تون تکمیل بشه ؟
اما من این اجازه رو بهتون نمیدم دختر من جایی نمیاد که اون زن باشه …

دستی به ریشش کشید و گفت

_ من از دست تو چیکار کنم آیلین؟ من چطور باید تو رو قانع کنم و بهت بفهمونم که من هیچ صنمی با کیمیا نداشتمو ندارم
این مدتی که تو نبودی بیشترشو تنهایی توی آپارتمانی که برای خودم اجاره کردم موندم من حتی پیش کیمیا نمی موندم
و تو داری منو به چی محکوم می کنی؟

به اینکه به تو خیانت کردم من شده توی این مدت حتی یک ثانیه به تو فکر نکنم که بتونم به خیانتم کنم ؟
واقعاً از آیلینه من از زنی که من عاشقشم این حرفا این بی انصافیا بعیده …

شرمنده شدم لب گزیدم ازش رو گرفتم
نمیخواستم زیاده‌روی کنم اما وقتی گفت مونس و میخواد با خودش ببره از روی عصبانیت حرف زده بودم

از پشت خودشو بهم نزدیک کرد دستاش دور تنم حلقه شد بین بازوهای مردونش اسیر شدم و چه اسارت دلنشینی بود

چشمام بسته شد نفسم حبس شد نفسای داغش کنار گوشم مهمون شد
دیوونه شدم جونم رفت از این نزدیکی
لذتی که می‌بردم قابل وصف نبود دلتنگی داشت کاری می کرد که کم کم کوتاه بیام که همه چیز رو فراموش کنم که فریاد بزنم من عاشق توان
منم وقتی نبودی هر روز مردم از دلتنگی هزار بار جون دادم…

کنار گوشم آهسته لب زد
_توهم بدون من نمیتونی درست مثل من

منم بدون تو نمیتونم خودتو از من دریغ نکن ببین چقدر بی تابتم چقدر دلتنگتم خواهش می کنم با من بیا میریم به همون آپارتمانی که گفتم من و تو خواهش می کنم بزار حرف بزنیم کنار هم این سوءتفاهم حلش کنیم

وقتی اینطور کنار گوشم پچ می زد و از عشق احساس دلتنگی می گفت من چطور می تونستم مقاومت کنم چطور تاب می اوردم ؟
افسار عقلم و قلبم به دست می گرفت وقتی اینطور با بی تابی با من حرف میزد

منه دلتنگ منی که تمام این مدت جون داده بودم از دلتنگی این همه نزدیکی و این همه حرف که به دل می‌نشست برام زیادی بود…

ازش فاصله گرفتم فاصله که نه ازش فرار کردم تا قلبم کار دستم نده اما اون مانعم شد دستاشو روی شونه هام گذاشت منو به سمت خودش چرخوند به صورتم خیره شد

اول به چشمام و بعد خیره به لبام کمی مکث کرد تا بخوام بفهمم قصدش از این نگاه خیره چیه لباش روی لبم نشسته بود و من این حجم لذت و خواستن و نیاز و با هم تجربه کرده بودم

وقتی لبهاش روی لبام نشست وقتی دوباره حسش کردم وقتی دوباره این همه نزدیکی رو با تمام وجودم لمس کردم دیگه کار تموم بود دیگه نمی شد ازش فرار کنم
اصلاً ممکن نبود

دستام دورش نشستن قلبم بی تابی می کرد آغوش می خواست این مرد و می خواست تمام و کمال می خواست

گوشه های چرک زده و کدر شده قلبم بدجوری داشت خودشو به آب آتیش میزد که جدا بشم که دور بشم که بگم تو خیانت کردی اما اما حس نیاز و دلتنگی خیانت اون حرفا رو هم نادیده می گرفت…

با این حال زارم با این دلتنگی عذاب آوری که داشت منو دیوونه میکرد چطور می خواستم به این مردی که اینطور جلوم ایستاده بود و از قلبش می گفت نه بگم؟
ممکن نبود امکان نداشت…
این مرد خوب بلد بود رام کردن منو خوب بلد بود افسار قلبمو به دست گرفتن
این مرد زیر و روی من و از حفظ بود و من نمی تونستم جلوش زیاد تاب بیارم
برای همین بود نمی خواستم از اومدنم با خبر باشه اما راحیل کاری کرده بود که اهورا خودشو مثل باد به اینجا برسونه و عطر حضورش تویی ریه هام جاگیر بشه و من دست بسته بمونم
نگاهش به صورتم پر ازحرف بود دلم می خواست هر حرفی که میزنه صداقت محض باشه دلم می خواست حقیقت از چشماش بخونم و چشمای این مرد داشت فریاد می‌زد که دروغی در کار نیست…

به خاطر پسرم به خاطر بچه ای که توی وجودم بود به خاطر مونس باید اینبارم میگذشتم باید کوتاه میومدم به خاطر خانواده ای که دوستشون داشتم
دوباره صدای محزونش توی گوشم که نشست دیگه رام شدم شدم همون آیلین سابق همون دختری که جلوی این آدم حتی حرفی برای گفتن نداشت یه دختر عاشق که جونش هم میده فقط و فقط این مرد و کنار خودش داشته باشه

_ باهام میای بریم ؟
بریم یه جای خلوت فقط من و تو باهم حرف میزنیم حل می‌کنیم هر چیزی که تو بگی هر کاری که تو بگی می کنم که قلبت باهام صاف بشه فقط باهام بیا بهت نیاز دارم …
دلتنگی داره منو میکشه حضور تو می خوام
آهسته زمزمه کردم
مونسم میبریم..

اما اون صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت
_فقط من و تو ما دو نفر مونس اینجا پیش راحیل میمونه فقط امشب امروز بزار باهات باشم بزار بهت ثابت کنم که من هیچ خطایی نکردم خواهش می کنم…

دادن یک فرصت بهش اشتباه نبود بود؟
یه فرصت بخواد بهم ثابت کنه چقدر از حرفاش راسته اشتباه نبود اینکه اینقدر راحت کوتاه اومده بودم…

کوتاه اومده بودم اما قلبم داشت طوری خوشحالی می‌کرد که انگار به ارزوش رسیده..
به سمت اتاقی که راحیل و مونس اونجا بودن رفتم و هر دو نفرشون منتظر بودن تا ببینن آخر این جنگ چی میشه!
با دیدن من راحیل به سمتم اومد و گفت
_ حالت خوبه بهش گفتی؟

روی تخت نشستم و گفتم چیزی بهش نگفتم
میخواد ثابت کنه که خیانتی در کار نبوده میتونی مواظبمون مونسمون باشی؟

منو محکم بغل کرد و با خنده گفت _من قربون تو و مونسم بشم چرا نباشم مواظب شم تو برو همه دلخوری ها و کدورت‌ها را کنار بگذارین با و خوشی برگردین دنبال دخترتون

خواهش می کنم باید به خودتون فرصت بدی اون آدمی که تو این مدت من دیدم مجنون ورد کرده به خدا مجنونم انقدر آواره کویر نشد که این بیچاره آواره و دربدر کوچه و خیابون شد خواهش می کنم…
لباس عوض کردم و همراه اهورا از خونه راحیل بیرون رفتیم
سوار ماشین که شدم وقتی حرکت کردیم احساس می کردم این چندین ماه دوری کاری کرده بود که کمی حس غریبگی داشته باشم
اما اهورا چنان دستمو محکم گرفته بود که انگار می خواست مانع از فرار کردنم بشه
سکوت بین هر دو نفرمون حاکم بود حرفی نمی‌زدیم و هر دو به خیابون خیره شده بودیم و غرق در فکر و خیال بودیم.

فکر و خیالی که برای هر دونفرمون شاید فقط فقط یک دلیل داشت من می خواستم بهم ثابت بشه که این آدم بهم خیانت نکرده و اون می‌خواست این رو به من ثابت کنه بالاخره وقتی بعد از یک ساعت و نیم جلوی اپارتمان بزرگی ایستادیم
رو بهم گفت
پیاده شو رسیدیم اینجا هم خونه ای بود که برای خودش اجاره کرده بود حتما همین بود

همقدمش به سمت داخل ساختمان رفتیم وقتی از آسانسور پیاده شدیم و جلوی واحدی که مال اهورا بود ایستادین و اون درو باز کرد و قدم به داخل گذاشتم اهورا که در و بست منو ببین خودش دیوار اسیر کرد

از این کارش قلبم دوباره خودش داشت به قفسه سینم میکوبید نفس نفس می زد و با نگاهش کل صورتم رو زیر و رو می کرد

اهسته گفتم تو منو اوردی که به من ثابت کنی خیانتی نبوده اهورا‌..

اما اون با بوسه عمیقی که روی لبام گذاشت منو خفه کرد و اجازه نداد ادامه بدم…

منم مثل اهورا تشنه این آدم بودم تشنه ی این همه نزدیکی و آغوش گرمش
تشنه ی این بوسه های داغ اما الان وقت مناسبی برای این کارا نبود نمیخواستم از همین اول کار قافیه رو ببازم و دیگه کار تموم بشه…
میخواستم کمی دست و پا بزنه برای اینکه به من ثابت کنه که خیانتی در کار نیست اما اهورا مثل یه آدم تشنه که بعد از مدتها به آب رسیده داشت از من کام میگرفت

تقلا هام دست و پا زدنام به هیچ جایی نمی رسید
دست انداخت زیر پامو منو از روی زمین جدا کرده و به سمت داخل خونه رفت
اسمشو آهسته زمزمه کردم گوشش بدهکار نبود صدامو کمی بالاتر بردم نگاه پر از نیازشو بهم داد با دلخوری که توی وجودم بود آهسته زمزمه کردم
منو بذار زمین من برای این به این خونه نمیومدم
اما اون شده بود همون اهورای زورگوی همیشه که توی تخت خواب حرف حرف اون می شد

من و روی تخت گذاشت روی تنم خیمه زد و بدون مکثو بی اعتنا به من و حرفام شروع کرد به در آوردن لباس هام
دستم روی دستش گذاشتم و گفتم

خواهش می کنم این کارو نکن این کارو بکنی دیگه هیچ چیزی بین من و تو درست نمیشه …

دستش روی تنم خشک شد
دلخور غمگین محزون و عصبی بهم نگاه کرد دستاشو کنار کشید و روی زمین نشست تکیه شو به تخت داد و صورتشو با دستاش پوشوند و گفت
_ تو آیلین من نیستی اون دختری نیستی که همیشه توی خونه من بود چطور اینهمه عوض شدی؟
بخاطر چی به خاطر نقشه های کیمیا؟
به حرفهای اون اعتماد می کنی به من نه؟

من حتی اون زن تا به حال و بغل نکردم توی هر شرایطی که بودیم من هیچ وقت پام فراتر از خط قرمز هایی که برای خودم و خودت تعیین کردیم نذاشتم
تو از من دور میشی فرار می کنی پنهان میشی جون میدم هر روز هزار بار میمیرم اما تو خودی نشون نمیدی راضی میشی به این عذابم به مردنمو جون دادنم چرا ؟
چون کیمیا کاری کرده که تو به من شک کنی من گذشته بدی داشتم اما این بار خودت خوب میدونی که من اون اهورای سابق نیستم من به تو خیانت نکردم نمیتونم که خیانت کنم من عاشق توام
اما تو انگار منو عشقمو باور نداری‌..

کمی خودمو جمع و جور کردم و لباسامو مرتب کردم و روی تخت نشستم و گفتم

تو جای من بودی چیکار میکردی اگه من اون همه توی گذشته به تو خیانت کرده باشم و الان باز یه خیالت دیگه جلوی روم باشه چیکار می کردی؟
به خدا بدتر از من میکردی نمیکردی؟
دلت نمیشکست؟
به خودت زندگیت به احساسی که داشتین شک نمیکردی؟

نگاهش به سمت من داد و گفت _گفتم که بهت حق میدم اما کیمیا رو خوب میشناسی مولای درز نقشه‌اش نمیره
کارشو خوب انجام داد گرفتن تو از من کار هر کسی نبود اما اون تونست

از روی تخت پایین اومدم و جلوی روش نشستم و گفتم
اون عکسا شبایی که من بیدار میشدم و تو نبودی و سر و صدایی که از زیر زمین میومد اونا چی بود همه دروغ بود ؟

صدای زنگ گوشی اهورا مارو از اون جو آروم و رمانتیکی که توش بودیم بیرون اورد
اهورا گوشی رو از جیبش بیرون کشید و با دیدن اسم کیمیا کلافه گوشی رو کنار انداخت با دیدن اسم کیمیا منم دیگه اون دختر چند ثانیه پیش نبودم حالم بدجوری گرفته بود…

هر اتفاقی می‌افتاد من حتی اگه با اهورا آشتی هم می کردم و می بخشیدمش و عشقش و حرفاشو باور میکردم باز کیمیا توی زندگی ما حضور داشت و این برای من قابل هضم نبود
الان فقط می خواستم اون بچه رو داشته باشیم و کیمیا از زندگیمون حذف بشه اما برای داشتن بچه باید این چند ماه آخر هم صبر میکردیم.

انگاراخمام خیلی توی هم رفته بود که اهورا منو به سمت خودش کشید توی بغلش نشوند و گفت

_ اخم نکن دختر اخم نکن میگذره دیگه آخراشه
نفس عمیقی کشیدم و گفتم کیمیا برای من شده ملکه عذاب انگار سایه نحس این زن قرار نیست از زندگی من کم بشه و تا وقتی که اون هست من هرگز پیش تو برنمیگردم

تا اون موقع ترجیح میدم کنار راحیل بمونم و با اون زندگی کنم
تا کیمیا بچه رو به دنیا بیاره

اخمی کرد عصبانی شد و ناراحت گفت
_ چرا پیش راحیل ؟
همینجا میمونی من تو دخترمون توی همین خونه میمونیم تا وقتی که کیمیا بچه رو به دنیا بیاره…

غمگین گفتم اما مطمئنی که بعد دنیا اومدن بچه شر کیمیا از زندگی ما کم میشه؟
پدر و مادرتو اونو میخوان دوسش دارن الان گذاشتنش روی چشمشون من چی؟
من اصلا براشون مهم هستم ارزشی براشون دارم؟

با چشمای غمگین به صورتم خیره شد و گفت
_مهم اینه پدر و مادرم هر چقدر اونو دوست داشته باشن من دوسش ندارم
این دوست داشتن اونا به چه دردی میخوره؟
برای من تو مهمی من فقط تورو میخام مهمتر از همه اون فقط و فقط یه رحم اجاره‌ایه اما تو زن منی اسم تو توی شناسنامم توی قلبم توی زندگیم حک شده و هرگز بیرون نمیاد…

با اینکه حق با اهورا بود و واقعیت زندگی ما هم این بود که اهورا ازش حرف می‌زد اما باز ترسی توی دلم بود که تا وقتی که این زن از زندگیم بیرون نمی رفت از من جدا نمیشد رو به اهورا گفتم
حق با توعه اما من تا وقتی که کیمیا توی زندگیمون هست با تو یکجا زندگی نمیکنم
این همه صبر کردیم این چند ماه آخرم صبر میکنیم تا ببینیم چی برامون پیش میاد…
اما من اینجا و پیش تو نمیمونم ترجیح میدم با راحیل زندگی کنم اونجا آرامش بیشتری دارم چون اگر نزدیک تو باشم هر باری که اون زن به تو زنگ میزنه و پیام میده من عصبی میشم حالم بدمیشه و تو مطمئنم اینو نمیخوای …

کلافه دستی به صورتش کشید و گفت
_گاهی اوقات آرزو می کنم بمیرم و این همه درد مصیبت تموم شه..

انگشتم رو لباش گذاشتم و گفتم خواهش می‌کنم این حرف نزن ما این همه صبر کردیم …

اما بهم قول بده بهم قول بده که هرگز بهم خیانت نمی کنی من با اینکه دودلم اما می خوام بهت اعتماد کنم می خوام یه فرصت دیگه به تو زندگیمون بدم خواهش می کنم اعتماد منو ویرون نکن
لبامو بوسید و منو روی تخت خوابوند و گفت
_ بهت قول میدم..

این کارش یعنی داشت باز خودش رو برای یه رابطه آماده می‌کرد اما من به گفته دکتر رابطه برام کمی خطرناک بود به خاطر ضعف بدنی که داشتم از من خواسته بود تا حد امکان رابطه جنسی نداشته باشم و من چطور می خواستم اینو به اهورا بگم بدون اینکه بفهمه حامله ام؟

شروع کردم به پس زدنش اما اون تقلا و و دست و پا زدنم و به پای ناز کردنم می گذاشت و به کارش ادامه می داد
بالاخره با صدای بلندی گفتم
مگه با تو نیستم نکن اهورا من رابطه نمیخوام
نگاهی به من انداخت و با صورت عصبی و ناراحتی گفت
_تو منو نمیخوای؟
دلت برای من تنگ نشده؟

میخواستمش با تمام وجودم میخواستمش دلتنگش بودم اما الان پایه یه موجود زنده دیگه وسط بود من نمی‌خواستم هیچ اتفاقی برای بچم بیفته نمیخواستم اهورا لباسمو دربیاره و متوجه برآمدگی کوچکی که روی شکمم بود بشه نمی خواستم به چیزی شک کنه

اهورارو کنار زدم و روی تخت نشستم و گفتم
گوشیت باز داره زنگ میخوره نمیخوای جواب بدی اما اون دلخور از جاش بلند شد بی اعتنا به گوشی به سمت آشپزخونه رفت میخواستم ببینم کیمیا چی میخواد بگه که این همه داره زنگ میزنه تماس و وصل کردم و سکوت کردم و صدای گریون کیمیا از اونور خط به گوشم رسید

_اهوراکجایی حالم خیلی بده خونریزی دارم…

گوشی از دستم افتاد و به سمت آشپزخونه رفتم…

اهورا با یه لیوان آب توی دستش به کابینت تکیه داده بود وارد آشپزخونه شدم و بهش گفتم

_ کیمیا میگه خونریزی داره حالش خوب نیست..

لیوان روی کابینت گذاشت و بی اعتناء گفت
_ به جهنم برام اصلا مهم نیست!

با عصبانیت گفتم من زندگیمو به باد ندادم که تو الان بگی به جهنم که برات مهم نیست
بچه من توی شکم اون عوضیه نمیخوام اتفاقی براش بیفته..
خودت خوب میدونی چی کشیدم تا این بچه به دنیا بیاد برو و ببین چه خبره خواهش می کنم…

کلافه بهم نزدیک شد شونه هامو توی دستش گرفت منو کمی تکون داد و گفت
_ کاش منم به اندازه اون بچه دوست داشتی کاش منم به اندازه همون حس میکردی
اما تو همیشه بچه رو به من ترجیح دادی برای همین هم توی این بدبختی گیر افتادیم
چون تو الویتت توی زندگی همیشه بچه‌هات بودن نه منه شوهرت …

اینو گفت و به سمت در خروجی رفت چنان در و محکم به هم کوبید که من از جا پریدم و قلبم از جا کنده شد کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم من بچه هامو دوست داشتم چون از من و اهورا بودن هرگز اولویت من بچه ها نبودن تمام عمرم اولویتم اهورا و زندگیمون بوده اما اون یه حسادت ذاتی توی وجودش داشت
که گاهی حتی به دختر خودمونم حسودی میکرد
شروع کردم به دعا کردن
دعا کردم تا اتفاقی برای اون بچه نیفته حداقل سلامت به دنیا بیاد تا این همه عذابی که کشیدیم بی ثمر و نتیجه نمونه

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هشتاد

انگار بعد از مدتها بالاخره آن روی واقعی محمد را می بینم. از یادآوری سوتی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *