خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت بیستو پنج

رمان خاطره/پارت بیستو پنج

زن ذلیل بدبخت سینه سپر می‌کند و جواب می‌دهد:
_مگه خوردن کار آسونیه؟از صبح هی چیز میز جا بدی تو اون شکمت بدون این‌که با خودت بگی شوهرت یه آرایشگر سادست که حقوقش بخور و نمیره… یعنی همون قدری بخور که نمیری.
خنده‌ام می‌گیرد.مهتاب بیچاره بامیه‌ای که خورده بود می‌ماند در گلویش و دلخور نوید را نگاه می‌کند!
در کابینت را باز می‌کنم و بشقاب نعلبکی‌ها را بیرون می‌کشم و صحنه‌ی چند لحظه قبل باز در ذهنم مجسم می‌شود!
بی اراده تکانی می‌خورم و دست‌هایم می‌لرزد و در نهایت تمام ظرف‌ها با صدای بدی از دستم می‌افتد!
مهتاب وحشت زده از جا می‌پرد و داد مامان در می‌آید:
_یا فاطمه‌ی زهرا!
چشم‌هایم را می‌بندم و وقتی باز می‌کنم چهره‌ی متحیر همگی‌شان را به خودم و بشقاب‌های خرد شده می‌بینم!
بردیا شتاب زده به این سمت می‌آید که نوید وسط راه می‌گیردش:
_توله جن میری بین اون همه خرده شیشه که یه غم تازه بذاری رو دلم؟
بردیا با آن زبان همیشه درازش جواب می‌دهد:
_نه می‌خوام عمه رو نجات بدم…
مامان فورا دمپایی‌هایم را برایم می‌آورد و نوید بردیا را از آشپزخانه بیرون می‌کند مهتاب خشکش زده. در آن لحظه آقاجان بهترین حرف را می‌زند:
_روزه گرفته ته‌تقاری بابا رو… برو باباجان برو بالا تا موقع افطار بخواب مهتاب هست کمک مامانت می‌کنه!
با تردید به مامان نگاه می‌کنم و وقتی او هم تایید می‌کند بی‌تاب به سمت خلوتگاهم قدم تند می‌کنم. وارد اتاق که می‌شوم حتی نای رفتن تا روی تخت را هم ندارم.
همان‌جا سر می‌خورم و حس تازه‌ای که به وجودم ریخته را مزه مزه می‌کنم و دستی که او گرفته بود را جلوی صورتم می‌گیرم.
قلبم جور دیگر می‌تپد…شکلی که تا الان نتپیده! ریتمش شبیه لحظه‌ایست که از یک بلندی پرتت می‌کنن پایین!
حس پروازش لذت دارد اما،ترس از افتادن و خرد شدن دیوانه‌ات می‌کند!
حسی که موقع بودن با امید داشتم برایم تازه و لذت بخش بود اما از تصور آینده مو به تنم سیخ می‌شد.
پارسا حرف حق را می‌زد،او دلم را می‌شکند.پسر قمار باز و هوس باز حاج ابراهیم کجا و ته تقاری حاج مصطفی کجا…!
با لرزش موبایلم مثل برق می‌پرم و به سمت تختم می‌روم و پیامی که هنوز یک دقیقه هم از ارسالش نگذشته را می‌خوانم:
_یه تک پا اومدی پایین مخم و گا**ییدی حالا قیافه‌ی سگیت از جلو چشمم نمیره می‌خوام بازم ببینمت اون یه دقیقه کم بود.بیشتر می‌خوام… خیلی بیشتر…
هنوز پیام اولش را هضم نکردم دومی را می‌فرستد:
_بعد این‌که افطار کردی بیا کوچه بن‌بست نوبت افطار منه!
یخ می‌زنم و تند موبایل را خاموش می‌کنم و مثل این‌که بمب در دستم باشد پرتش می‌کنم آن طرف و جمع می‌شوم در خودم…
نقشه‌ای در آن سر پلیدش داشت مطمئنم! نقشه‌ای که تهش ختم می‌شد به نابود شدن ته‌تقاری حاج مصطفی

 

تلفن را می‌‌گذارد و کلافه از چانه زدن می‌گوید:
_ول کن نیستن اینا چی جوابشونو بدم؟گفت بازم زنگ می‌زنه!
به جای آقاجان نیلو جواب می‌دهد:
_تا حالا دیدن این بزغاله رو که انقدر خاطرخواه شدن؟
مامان شانه‌ای بالا می‌اندازد:
_نمی‌دونم لابد تو محفلی روضه‌ای جایی دیدنش و پسندیدن!
نیلو بی اعتنا به آقاجانم تیکه‌اش را می‌پراند:
_آره به همین خیال باش! این که اصلا با تو جایی نمیاد چشمشون به قصر تون افتاده گوششونم پر شده از تعریفایی که از اعتبار حاج مصطفی خان می‌کنن شما هم دلتون خوشه یه دل نه صد دل عاشق چشم و ابروی دخترتون شدن… شما ماشالله خوب بلدین صورت تونو سرخ نگه دارین. اون آذر و از توی پارتی ها جمعش کردن کی فهمید؟هیچکی…
آقاجان عصبی صدایش را بالا می‌برد:
_حواست به حرفایی که می‌زنی باشه.اینا مردم شریفین تو دیدیشون که قضاوت‌شون می‌کنی؟
نیلو پوزخند می‌زند و با طعنه می‌گوید:
_هر چی باشن مقامشون بالاتر از شما نیست که حاجی!شما رو دیدیم.
خودش را جلو می‌کشد و خیره به چشم‌های آقاجانم ادامه می‌دهد:
_من نمی‌ذارم سرنوشت این دخترم مثل مادرش باشه!
آقاجانم مثل بمب از جایش بلند می‌شود و صدایش را بالا می‌برد:
_زیادی بی ‌‌حدی کردی… برو از خونه‌ی من بیرون!
نوید مداخله می‌کند:
_آقاجون…
نیلو بلند می‌شود و قبل از این‌که نوید حرف دیگری بزند تقریبا داد می‌زند:
_خیلیا رو تو حسرت زندگی که دوست داشتن گذاشتی اما موفق نشدی عقاید مسخرت و خوردشون بدی یه نگاه به بچه هات بنداز…خواستی آذر و سر به راه کنی این شد من که دیگه یادمه چه جوری بدبخت و هلش می‌دادی تو انبار در و روش قفل می‌کردی…وضع نامدارم که مشخصه.هر کی و می‌بینی یه ضربه‌ای ازت خورده حاجی.بیشتر از همه این دختر!حالا هم حق نداری بدیش دست یکی مثل خودت!
صورت آقاجان قرمز شده،نوید داد می‌زند:
_تو هم بس کن دیگه هم اومدی خونه ی آقاجونم هم توهین می‌کنی؟دخترشه اختیارش و داره. هر کاری که صلاح بدونه انجام می‌ده. می‌خوای اینم یکی بشه مثل تو؟وضع تو خیلی خوبه؟
درمانده به مامان نگاه می‌کنم که فقط تماشاگر است.بدون هیچ واکنشی!
به سمت نیلو می‌روم و قبل از اینکه حرفی بزند جلویش را می‌گیرم:
_خاله قربونت برم چیزی نگو آقاجونم یه طوریش میشه خودت پشیمون میشی!
با سرزنش نگاهم می‌کند و کیفش را برمی‌دارد و هیچی نمی‌گوید اما آقاجان دست برنمی‌دارد :
_دیگه حق نداری پات و توی خونه ی من بذاری!
قدمی که نیلو رفته بود را بر می‌گردد و با اخم به آقاجانم زل می‌زند و می‌گوید:
_چرا؟می‌ترسی ازم؟
منتظر جواب آقاجانم اما وقتی می‌بینم در عین خشم سکوت کرده متعجب می‌شوم.
خاله پوزخندی می‌زند:
_واسه زندگی خواهرم این همه سال مهر زدم رو لبم و هیچی نگفتم. نترس حاجی از این به بعدشم همینه!…اما فکر نکن می‌ذارم دستی دستی این دختر و بندازی تو چاه.اون واسه قرن شما بود که ندیده دختر و پسر و مینداختن تو یه دخمه و مجبورشون می‌کردن همو تحمل کنن. هر موقع خودش خواست با هر کی دلش خواست ازدواج میکنه نه با پارسا… نه با اونایی که تو صلاح میدونی!
حرفش را می‌زند و به سمت در می‌رود من و مامان هم دنبالش راهی می‌شویم.
داخل حیاط او کفش‌هایش را می‌پوشد و مامان با صدای آرامی می‌گوید:
_نمی‌شه یه بار جلوی دهنت و بگیری هر بار باید یه الم شنگه‌ای راه بندازی؟
صاف می‌ایستد و جواب می‌دهد:
_چی کار کنم فریبا؟جانان و دختر تو نه دختر خودم می‌دونم دلم نمی‌خواد بیشتر از این اذیتش کنین!
_کسی مجبور به کاریش نمی‌کنه نیلوفر جان مثل هر دختر دیگه ای خواستگار داره هر کدومو که خودش بخواد با اون ازدواج می‌کنه!
_اینا رو به کسی بگو که نشناسه حاجی رو… اون عادت داره سرش تو زندگی این و اون باشه و گند بزنه به خواسته‌های همه اون وقت جانان و به حال خودش می‌ذاره؟هه…
تا آن لحظه فقط شنونده هستم اما با این حرف خاله می‌گویم:
_اما آقاجون واقعا منو مجبور به کاری نمی‌کنه!
با سرزنش نگاهم می‌کند:
_سر دانشگاه نرفتنت هم همین و گفتی هنوز داغش رو دلته…قضیه‌ی ساده ای نیست مامان بی عقلت تو هفده هجده سالگی تو رو حامله بود.از اون موقع به بعد زندگیش تباه شد.مثل یه مرغ چپید تو قفس حاجی و تا الانم در نیومده!
به مامان نگاه می‌کنم که می‌بینم سکوت کرده.

نیلو متاسف سر تکان می‌دهد..خم می‌شود و همراه با بوسیدن صورتم می‌گوید:
_من برم دیگه مواظب خودتون باشید.
سر تکان می‌دهم و مامان می‌گوید:
_تو هم مواظب خودت باش آخر شبی درست رانندگی کن!یه کاری می‌کنی که نیومده مجبور بشی بری.
_چی‌کار کنم داغ می‌کنم شوهرتو می‌بینم روزا هم که کار دارم انگار از این به بعد باید قید دیدن تو رو هم بزنم!
مامان می‌خندد و مشت آرامی به بازویش می‌زند:
_چه قدرم که تو می‌تونی بی‌خیال بقیه باشی!
آهی می‌کشد؛ دست تکان می‌دهد و از پله‌ها پایین می‌رود.تا لحظه‌ی خارج شدن از خانه نگاهش می‌کنیم.
در را که پشت سرش می‌بندد مامان نفسی فوت می‌کند و می‌خواهد به خانه برگردد که جلویش را می‌گیرم و با مکث می‌پرسم:
_توی گذشته چی شده که من نمی‌دونم مامان؟
جا می‌خورد و جواب می‌دهد:
_هر چی شده رو می‌دونی مامان جون!
نچی می‌کنم:
_یه چیز دیگه هست که هم نامدار می‌دونه هم نیلو…ببین یه سوال می‌پرسم راستش و بگو… قبلا بین خاله و نامدار چیزی بوده و آقاجون مانع شده؟
سکوت می‌کند؛ شکی که داشتم با سکوتش پررنگ تر می‌شود.باید زودتر می‌فهمیدم دل پر نامدار و خاله از آقاجانم به خاطر چیست!
اما مگر می‌شد؟خاله‌ی من خاله‌ی نامدار هم محسوب می‌شد شاید آقاجان صلاح را در این دیده و نامدار و خاله هر دو از این قضیه دلشان پر شده!
مامان سری با تاسف تکان می‌دهد و بدون اینکه جوابم را بدهد وارد خانه می‌شود! هر چند من با سکوتش جوابی که می‌خواستم را گرفتم. بیچاره هر دوی‌شان… لابد برای همین تا این سن جفتشان مجرد ماندند.
از بالای پله‌ها سرکی به پایین می‌کشم؛ پارسا برای افطار نیامد…یعنی هنوز امید آن پایین است؟
از خودم حرصم می‌گیرد.
از طرفی موبایلم را خاموش می‌کنم تا دیگر زنگ نزد و از طرف دیگر کنجکاوی بودنش را می‌کنم؟ با خشم از خودم وارد خانه می‌شوم و به خودم می‌توپم:
_به تو چه جانان؟

روی آخرین پله می‌شینم و بند کفشم را می‌بندم.‌ تصمیم گرفتم بعد از امروز تا آخر ماه رمضان باشگاه نروم البته اگر نیلو می‌گذاشت.
کلاس‌ها را خودش به عهده گرفته بود و من بدبخت باید کل روز را پشت میز می‌نشستم و بقیه را نگاه می‌کردم. این روزها که پری می‌آمد،کارم را به او می‌سپارم و دو هفته ی باقی مانده را نمی‌روم.این بهترین فکر است. این طوری نیلو هم کمتر غر می‌زند.
بعد از بستن بند کفشم می‌ایستم و همزمان در خانه‌ی پارسا باز می‌شود.
هدل شده عقب می‌روم. خداراشکر خود پارسا بیرون می‌آید و با دیدنم لبخند کم‌جانی می‌زند:
_صبح بخیر…!
در حالی که نگاهم به پشت سرش را کاوش می‌کند جوابش را می‌‌دهم منظور نگاهم را می‌فهمد.نفسش را فوت می‌کند و می‌گوید:
_به عموجان که چیزی نگفتی از اینکه امید این‌جاست؟
خیره نگاهش می‌کنم:
_معلومه که نه… اما تو هم باید به خواسته‌ی آقاجونم احترام بذاری می‌دونی که دلش نمیخواد رفت و آمدی با اون داشته باشی اون وقت تو راه به راه دعوتش می‌کنی خونه؟اگه آقاجونم ببینه می‌دونی چی میشه؟
انگار با این نوع حرف زدنم ناراحت می‌شود که اخم در هم می‌کشد:
_من نزدیک سی سالمه جانان به نظرت باید برای رفت و آمدم به عموجان حساب پس بدم؟
سکوت می‌کنم؛ادامه می‌دهد:
_امید رفیق منه…سال‌هاست که رفیق منه! اگه آقاجونت یادش رفته که امید زیر دست خودش بزرگ شده من یادم نرفته که امید از نوجوونی تا حالا چه رفاقتایی در حقم کرده…
سرم پایین می‌افتد و شرمنده از لحن تندم زمزمه می‌کنم:
_معذرت می‌خوام!
به سمتم می‌آید،هیچ وقت آدم کینه‌ای نبود. با لحن همیشگی‌اش جواب می‌دهد:
_اشکالی نداره.بیا می‌رسونمت!
مخالفتی نمی‌کنم و دنبالش راهی می‌شوم؛سوار که می‌شویم در حین استارت زدن بحث را باز می‌کند:
_دیشب که اومدی صدام بزنی امید چیزی نگفت که ناراحت بشی مگه نه؟
دسته‌ی کیف را در دستم می‌فشارم و بدون نگاه کردن به صورتش جواب می‌دهم:
_نه آخه اون کی باشه بخواد منو ناراحت کنه!فقط بهش گفتم به تو بگه برای افطار بیای بالا اونم قبول کرد همین!
سنگینی نگاهش را حس می‌کنم و با مکث صدایش را می‌شنوم:
_انقدر میشناسمت که بدونم موقع دروغ گفتن چشاتو ازم می‌دزدی!
سکوت می‌کنم؛ نفسش را فوت می‌کند و می‌گوید:
_جانان من نمی‌خوام دخالت کنم اما شب تولدم موقعی که امید ویولون می‌زد دیدم نگاهاتونو…من هر کی و نشناسم تو یکی رو از حفظم!می‌دونم دست از پا خطا نمی‌کنی اما می‌خوام بازم بهت هشدار بدم.امید رفیقمه درست اما وصله‌ی تو نیست!من کاری به عقاید عموجان ندارم کاری هم به این ندارم که امید هر شبش پای میز قمار و توی مسابقه صبح می‌شه…اما می‌دونم اون بعد پری مَرد موندن پای هیچ دختری نیست.اونقدری بی رحم شده که یکی دو روز باهات بازی کنه،بره و بعد پشت سرشم نگاه نکنه! واسه همین اگه خواست نزدیکت بشه،یا حرفی زده که تو رو امیدوار کرده…
با آن بغض سنگین و لعنتی بیخ گلویم وسط حرفش می‌پرم:
_نه اون حرفی زده نه من امیدوار شدم! تو اشتباه متوجه شدی در ثانی…
رویم را سمت مخالف برمی‌گردانم و آرام ادامه می‌دهم:
_همه‌ی اینایی که راجع بهش گفتی و می‌دونم…
تلخ ترین اعتراف عمرم. اینکه بدانی دلت برای چه موجودی می‌تپد و باز نتوانی قلب لعنتی‌ات را مهارش کنی،سخت ترین فاجعه‌‌ی ممکن است.
سکوت می‌کند و چه‌قدر از سکوتش و این‌که نشان می‌دهد حرفم را باور نکرده بیزارم…
ماشین راه می‌افتد؛ حتی جرئت برگرداندن صورتم را به سمتش ندارم و تا رسیدن به باشگاه سرم را به پنجره می‌چسبانم و هیچ نمی‌گویم!

ماشین را که جلوی باشگاه نگه می‌دارد تشکر آرامی می‌کنم و می‌خواهم پیاده شوم که صدایم می‌زند.بر می‌گردم و منتظر نگاهش می‌کنم که با لبخند تلخی می‌گوید:
_از وقتی عاشق سمانه شدم برای رسیدن بهش هر کاری کردم اما نمی‌شد…هر بار تا بهش نزدیک می‌شدم بین‌مون اندازه ی یه دنیا فاصله میوفتاد.
خواستم با تموم دنیا مقابله کنم،گفتم اگه لازم باشه معجزه می‌کنم تا مال من بشه با اینکه برای من ممنوع بود،غیر ممکن بود. معجزه کردم مال من شد اما نموند واسم.بعضی وقتا یکی و می‌خوای اما انگار دنیا و آدماش باهات لج می‌کنن تا اونو ازت بگیرن درست وقتی که فکر می‌کنی همه چی تموم شد و اون مال خودته…
ساکت می‌شود.

نفس عمیقی می‌کشد و ادامه می‌دهد:
_حس عشق شیرینه اما تا وقتی که از دستش ندی.اینکه بیاد،بهترین خاطره‌هاتو برات بسازه و بره…می‌تونی بفهمی هیچ حسی بدتر از این نیست که تو بمونی و دلتنگی و یه مشت خاطره که…
نمی‌تواند ادامه بدهد… بغض کرده
و سیبک مردانه‌ی گلویش پایین می‌آید و ضربه‌ای به فرمان می‌کوبد. می‌فهمم بغضش اجازه نداد تا حرفش را کامل کند.از غمش دلم می‌گیرد و اشکم در می‌آید. منظورش را از گفتن این حرف ها می‌فهمم! امید و من وصله‌ی هم نیستیم نمی‌شود.هیچ وقت…بشود هم تهش من می‌مانم با وضعیتی بدتر از الان…
دستی به صورتش می‌کشد و همراه با نفس عمیقی می‌گوید:
_برو… خداحافظ!
اصراری به ماندن نمی‌کنم و پیاده می‌شوم،می‌فهمم حال خرابش را و کاری از دستم برنمی‌آید جز تنها گذاشتنش
پایش را روی گاز می‌گذارد و زیر سنگینی نگاهم با سرعت دور می‌شود .
اشک‌هایم را پاک می‌کنم و بی حوصله به سمت باشگاه می‌روم. حرف‌هایی که امروز از او شنیدم درد داشت و در عین حال،واقعیت محض بود.
* * * * *
سرم داخل کامپیوتر است و دارم دور از چشم نیلو گیم بازی می‌کنم که فریده سلامم می‌کند. گذرا نگاهش می‌کنم و جوابش را می‌دهم و می‌گویم:
_کارت و گوشی‌تو بذار روی میز بعد برو تو!
_باشه فقط من داشتم میومدم یکی جلوی در گفت تو رو صدا بزنم!
انگاری برق به تنم وصل می‌کنند که این طور سرم را بالا می‌گیرم.لبخند معناداری می‌زند:
_کلک رو نکرده بودیا…طرف خیلی خوشتیپه!
قلبم تند می‌کوبد.باز هم خود‌‌ش آمده بود و از شانسم به چه کسی هم گفته بود صدایم بزند.از این‌که دهن‌لق ترین و فضول ترین آدم دنیاست که بگذریم،از فامیل‌های دور مادر نامدار هم هست. حالا اگر به گوش آقاجانم برساند…
با لبخند مصنوعی جواب می‌دهم:
_نه بابا شوهر دوستمه اومده مکملی که زنش خواسته رو بگیره!
خودم هم از دروغی که به این زودی تحویلش می‌دهم متعجب می‌شوم.
بفرما جانان خانوم..به لطف او با دهان روزه دروغ‌گوی قهاری شدی!
_عه من فکر کردم برای خودت خبریه به هر حال بیرون منتظره!
سر تکان می‌دهم و برای این‌که بیش‌تر از این شک نکند بلند می‌شوم…اگر نمی‌رفتم لابد می‌خواست به تک تک آدم‌هایی که از در باشگاه می‌آیند داخل بگوید تا صدایم بزنند… اگر می‌رفتم هم…
دست‌هایم موقع پوشیدن مانتو می‌لرزد.شالم را روی سرم می‌اندازم و به سمت در قدم برمیدارم. کفش‌هایم را می‌پوشم و لحظه‌ی آخر نگاهی به آینه ی جلوی در می‌اندازم! رنگم قرمز شده.
همین تابلو بازی‌ها را می‌کنی که خیال خام برش می‌دارد.خیال خام؟
پرده را کنار می‌زنم و با دیدنش که نصفه و نیمه روی موتورش نشسته نفسم می‌گیرد!

 

نگاهش که به من می‌افتد با لبخندی محو چشمکی می‌زند که دلم بیشتر زیر و رو می‌شود.قصد جانم را کرده؟
به خودم می‌آیم و به جای ایستادن با حرص به سمتش می‌روم و به او می‌توپم:
_تو این‌جا چه غلطی می‌کنی؟بهت گفته بودم نیا این‌جا…
صاف می‌ایستد و با پرویی جواب می‌دهد:
_منم بهت گفتم بیا کوچه بن بست نیومدی…یِر به یِر
چپ چپ نگاهش می‌کنم:
_چرا باید میومدم؟
با ابروهای بالا پریده جلو می‌آید و من از ترس اینکه کسی ببیند عقب می‌روم و به اطراف نگاه می‌کنم!
با مکث جوابم را با آن لحن معنادار لعنتی‌اش می‌دهد:
_یه کم لاس می‌زدیم با هم… نمی‌شد؟
خون به صورتم می‌دود. از ته دل می‌خندد و ما بین خندیدنش می‌گوید:
_حرص خوردنت خیلی بامزست.شوخی کردم…تو میومدی،از دور واسه هم دست تکون می‌دادیم؟یا من یه نامه می‌ذاشتم تو جیبت تو هم همین‌طوری گر می‌گرفتی خوبه این‌جوری.

عوضی دستم انداخته.دلم می‌خواهد بزنمش…یا انقدر سرش داد بکشم که پرده‌ی گوشش را پاره کنم!
اما از آن جایی که موقعیت هیچ کدام را ندارم فقط می‌غرم:
_خیلی آشغالی!
با مکثی که روی صورتم می‌کند کم کم ته مانده‌ی لبخندش را پس می‌زند و جدی می‌شود:
_خوشم نمیاد وقتی یه کار میگم بهت و نکنی.سری بعدی که این کارو کردی همون لحظه میام پشت در خونتون!
نفسم حبس می‌شود،خیلی سخت است مقابلش موضعم را حفظ کنم.با عصبانیت جوابش را می‌دهم:
_چرا باید میومدم؟
لعنتی در زدن مخ دختر‌ها قهار شده که این‌طور نگاه خمارش را به صورتم می‌اندازد و صدایش از هر زمان گیرا‌تر می‌شود:
_باید میومدی،چون من دلم هوای رفیقم و کرده بود…تو هم به جای چپیدن تو خونت باید ور دل من می‌بودی! باید…
برای هزارمین بار جمله‌ی تکراری‌ام را بازگو می‌کنم:
_من رفیق تو نیستم!
برخلاف تصورم سر تکان می‌دهد:
_اوکی رفیقم نباش…
خیره به چشم‌هایم با لحنی معنادار ادامه می‌دهد:
_چون آی کیوت پایینه می‌گم که منم دیگه تو رو به چشم رفیقم نمی‌بینم.هر خری بود تا الان اینو می‌فهمید! اما من مجبورم واسه تو کلمه به کلمه دیکته کنم تا بفهمی! چون از خرم خر تری جان‌جان خانوم.
اخم در هم می‌کشم جلو می‌آید:
_اگه می‌خوای رفیقم بمون یا نه هر چی تو بگی من اوکیم اما…
وسرش را کنار صورتم می‌گیرد و آرام زمزمه می‌کند:
_ رفیق بودنت دیگه کافی نیست واسم…گفتم که خیلی بیشترش و می‌خوام…
مکث می‌کند:
_می‌خوام که دوست دختر من باشی…فقط مال من…
با حرف بی مقدمه اش جوشش خون را در رگ‌هایم به حداکثر می‌رساند.
برق گرفته یک قدم عقب می‌روم و به چشم‌هایش که باز همان برق خباثت را دارد نگاه می‌کنم.
حس می‌کنم نفسم بالا نمی‌آید. یک درصد هم احتمال نمی‌دادم روزی چنین حرفی را از او بشنوم… یعنی او از رفتار‌هایم چنین برداشتی کرده بود؟
اخم‌هایم در هم می‌رود و صورتم با نفرت جمع می‌شود به خودم می‌آیم و بی تردید دستم را بالا می‌برم سیلی محکمی به صورتش می‌زنم که کف دست خودم می‌سوزد.
انگشت اشاره‌ام را با تهدید جلویش تکان می‌دهم و تمام حرف‌هایم را با خشم نگاهم می‌زنم. می‌دانم اگر زبان باز کنم حرف درستی از این کام خشک شده‌ام بیرون نمی‌آید.
عوضی… عوضی… عوضی…شارلاتان چه فکری راجع من کرده بود؟
یک لحظه‌ی دیگر هم مقابلش نمی‌مانم و به سمت باشگاه قدم تند می‌کنم.
نمی‌دانم چرا آخرین لحظه برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم و لبخند محوِ معنادار و تحسین آمیزش متعجبم می‌کند..من به او سیلی می‌زنم و او می‌خندد روانی

ظرف میوه را می‌چرخانم و وقتی مطمئن می‌شوم همه جایش را پر کردم دستمال را روی میز می‌گذارم و بلند می‌شوم.
مهتاب تند و تند شیرینی ها را می‌چیند و مامان از این ‌ طرف به آن طرف می‌رود. بردیا هم این وسط برای خودش عروسی گرفته و هنوز هیچی نشده می‌رقصد.
به سمتش می‌روم و گونه‌‌اش را محکم می‌بوسم و می‌گویم:
_کی دومادی تو رو ببینم؟
شانه بالا می‌اندازد و با نیم وجب قد و چهل متر زبانش جواب می‌دهد:
_هر وقت مامان واسم آستین بالا بزنه.
با خنده به مهتاب نگاه می‌کنم که دست به کمر ایستاده. با چشم غره جواب بچه را می‌دهد:
_تو یکی رو تا سی سالت نشه دومادت نمی‌کنم از الان صابون به شکمت نمال.
بردیا هم کم نمی‌آورد:
_مگه عمه سی سالش شده که می‌خواین عروسش کنین؟
_نه اما عمت دختره.بعدشم کی گفته همین الان می‌خوایم عروسش کنیم؟
بردیا سینه جلو می‌دهد:
_خودم حرفای عمو نامدار رو شنیدم که گفت لازم نیست زیاد کشش بدیم. می‌خوان همین امشب عروسش کنن دیگه.
نگاه معناداری به مهتاب می‌اندازم.با حرص به سمت بردیا می‌آید و داد می‌زند:
_صد دفعه به تو نگفتم وقتی دو تا بزرگ‌تر حرف می‌زنن فال گوش واینستا؟
بردیا جیغ می‌زند و پا به فرار می‌گذارد.
صاف می‌ایستم و می‌گویم:
_ولش کن بچه‌ست.
_اوهوم بچه ست به وقتش شیطونم درس میده.معلوم نیست به کی رفته ورپریده!
لبخندی می‌زنم :
_خوب معلومه به مامان جونش!
_حلال زاده به عمش می‌ره!
صدای مامان در می‌آید:
_جای این بحثا یکی تون بیاد بشقاب و چاقو ها رو از کمد در بیاره دستمال بکشه خاک نگرفته باشن!
مهتاب لب باز می‌کند اما صدایی از پشت سرمان می‌گوید:
_کاری هست من انجام بدم؟
هر سه برمی‌گردیم و به آذر نگاه می‌کنیم!
پیراهن سفیدی پوشیده و برعکس همیشه خیلی ملیح آرایش کرده.
مهتاب سرش را کنار گوشم می‌آورد و آرام پچ می‌زند:
_نامدار گفت آدمش می‌کنما…ببین انگاری کارش و خوب بلده!
جوابی نمی‌دهم.مامان جواب آذر را می‌دهد:
_نه عزیزم.تو برو پیش آقاجونت بشین ما هستیم همه ی کارا رو میکنیم.
مهتاب بدجنس کمرش را خم می‌کند و با صورت در هم می‌گوید:
_من که دیگه نا ندارم وایسم.دکتر هم گفته زیاد سر پا نمون میرم بالا دراز بکشم.
برای اولین بار تشویقش می‌کنم.نگاه سرزنش باری به مامان می‌اندازم که انقدر آذر را حلوا حلوا می‌کند و به تلافی می‌گویم:
_منم می‌خوام برم توی اتاقم حاضر بشم!
دنبال مهتاب بدون آن‌که نگاهی به آذر بی‌اندازم بیرون می‌روم.
وقتی آمد حتی سلامش هم نکردم؛هنوز فراموشم نشده چه تهمت‌های سنگینی بارم کرد.
وارد اتاقم می‌شوم و چشمم به کتاب روی تختم می‌افتد؛به خاطرش تا هفت صبح بیدار ماندم و بعد هم با وعده‌ی اینکه به محض بیدار شدن ادامه‌اش را می‌خوانم خوابیدم اما تا الان حتی نتوانستم یک برگ دیگرش را هم بخوانم.
ظهر آقاجان آمد و خبر داد حاضر باشیم امشب قرار است مراسم خواستگاری آذر باشد. یک مرد که زنش را طلاق داده و یک پسر پنج ساله هم دارد. آقاجان و نامدار تاییدش کردند.گویا صحبت های اولیه را هم با او کردند و امشب فقط یک نمایش خیمه شب بازی بود و مسلما آذر هم نقش مترسک را داشت و چیزی که برای‌ همه‌ی‌مان عجیب بود تغییر رفتار صد و هشتاد درجه‌اش بود.
نامدار گفت آدمش کرده اما من مطمئن بودم آذر این بار هم نقشه‌ای در سر دارد که دیر یا زود گندش در می‌آید!
در اتاقم باز می‌شود و شکم مهتاب جلوتر از خودش می‌آید تو..
در را می‌بندد و از راه نرسیده شروع می‌کند:
_سرک کشیدم این آذر راس راسی داره تو آشپزخونه کمک می‌کنه.نامدار هم دید تازه…فکرش و بکن مامانت و آذر جفت‌شون توی آشپزخونه باشن!
پوزخند می‌زنم که با هن و هن کنارم روی تخت می‌نشیند:
_کی این سه ماه لعنتی هم تموم میشه بزام راحت شم؟
دستی روی شکمش می‌کشم و با لبخند می‌گویم:
_عمه جون تا می‌تونی اون تو بخور و بخواب بذار مامانت جون به لب بشه. به آسونی هم نیا بیرون…
با غیظ دستم را پس می‌زند:
_فتنه این چیزا چیه یاد بچم میدی؟ناسلامتی عمشی باید ذوق کنی از این‌که داره میاد!
شانه بالا می‌اندازم:
_ذوق که دارم اما چی کار کنم؟دعا کنم شش ماهه به دنیا بیاد؟بعدشم تو این هن و هن کردنت واسه بچه نیست واسه اضافه وزنته! نصف این شکم چربی‌هاته مگه تو دختر عمه مو ندیدی تو مراسم سمانه؟هفت ماهش بود تازه شکمش یه قلپی زده بود بیرون تو شش ماهته عین اینایی هستی که می‌خوان چهار قلو بزان. ماه آخرت چی میشی؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس …

2 نظر

  1. عااالی بود مرسی

  2. پارت بعدی رو کی میذارین ؟؟
    زود بذارین خواهشن . خیلی ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *