خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات مینویسم حالا ببینیم چی میشه اما من خوب میدونستم هیچ وقت نمیتونم حامله بشم
برای همین بیخیال گرفتن جواب ازمایش شده بودم و قرار بود امروز برم سراغش…

اما استرس بیماری لاعلاج گرفته بودم که نکنه سرطان داشته باشم نکنه یه بیماری ناجوری داشته باشمو توی این گیر و ویری اونم یقه منو بگیره
بدشانس تر از من وجود نداشت احتمال هر چیزی برای من بود.

وقتی وارد آزمایشگاه شدم از پرستار خواستم تا آزمایشمو برام بیاره پرستار نگاهی بهش انداخت و با خوشرویی گفت
_تبریک میگم خانوم شما باردارین

این حرف چنان توی گوشم زنگ خورد و زنگ خورد که سرم گیج رفت و همونجا روی زمین نشستم
باورش برام ممکن نبود کمی خودمو جمع و جور کردم و گفتم

نه ممکن نیست من نمیتونم حامله باشم مطمئنین جواب آزمایش منه؟

دختر نگاهی به اسمم کرد و گفت _مگه شما خانم آیلین نیستی این جواب آزمایش شماست حامله ای اونم ۱۰۰%…

حسی پر از غم و شادی توی دلم احساس می کردم من حامله بودم یعنی ممکن بود سراسیمه برگه رو از دست پرستار گرفتم و با قدم هایی که تاب و توان نداشت از پله ها بالا رفتم

مطب دکتر همینجا توی طبقه پنجم این ساختمان بود باید زودتر باهاش حرف میزدم باید مطمئنم می کرد که همچین چیزی ممکنه یا نه همه بهم گفته بودن ممکن نیست حامله بشم اما الان الان این آزمایش داشت می‌گفت من باردارم
یه بچه توی وجودمه…

بالاخره وقتی وارد مطب دکتر شدم برام مهم نبود که مریض قبل من پیش دکتر هست یا نه صدای منشی هم همکاری نکرد که بایستم من باید مطمئن میشدم دیگه هیچ چیزی برای من اهمیت نداشت در اتاق دکتر و باز کردم و خودم و داخل اتاق انداخت
زنی که روی تخت خوابیده بود و دکتر داشت از شکمش سونوگرافی می‌گرفت و وحشتزده مانتوشو روی تنش کشید و من بیخیال اون به سمت دکتر رفتم با التماس رو بهش گفتم

خانم دکتر تو رو خدا بهم بگین این آزمایش چی میگه من که نمی تونم حامله باشم اما این آزمایش میگه که حامله ام خواهش میکنم ارومم کنین یعنی میشه امکانش هست؟
دکتر که حال و روز منو دید از کنار مریضش فاصله گرفت و به سمتم اومد برگه‌های آزمایش و توی دستش گرفت و نگاهی بهشون انداخت چند بار زیرو روشون کرد و گفت

_ این برگه ها میگن که تو حامله ای هیچ چیزی توی علم پزشکی غیرممکن نیست امکانش هست همانطوری که بار اول حامله شدی الانم امکانش بوده
اما برای این که خیالت راحت بشه بعد از مریضم معاینت می کنم تا ببینیم که دقیقا چه خبره.

انقدر خوشحال بودم که روی پا بند نبودم به سختی روی مبل نشستم و منتظر شدم تا کارش با مریضش تموم بشه .

اگه این اتفاق می‌افتاد اگه این بچه واقعاً بود من دیگه هیچ غمی نداشتم اما تو یک صدم ثانیه با به یادآوردن اهورا دنیا روی سرم خراب شد من اهورا رو نداشتم که پدر همین بچه رو نداشتم تا بخواد کنارمون باشه و از خوشحالی من خوشحال بشه…
دلم گرفت و وارفته به کفشام خیره شدم.
کاردکتر که تمام شد از مریضش خداحافظی کرد و از من خواست روی تخت دراز بکشم
دیگه اون شور و شوق اول نداشتم با سری پایین و دل گرفته روی تخت دراز کشیدم و پیراهنم و بالا دادم.

دکتر وقتی اون ژل سرد و خنک روی شکمم رزخت چشمامو بستم و تصور کردم اهورا الان کنارم ایستاده

کمی برام باور نکردنی بود تمام دکترا منو جواب کرده بودن و بچه دار شدنم و احتمالی تقریباً غیرممکن می دونستن اما الان این آزمایش داشت بهم می گفت خدا منو یادش نرفته
درسته که با اهورا قهربودم و دلم ازش شکسته بود اما هرگز به بچه ای که از اون باشه نه نمی گفتم .

دکتر بالاخره سکوت که داشتیم و شکست و گفت
_بله عزیزم حامله ای اونم تو ماه چهارمی

چهار ماهه حامله بودم خودم خبر نداشتم؟
چطور ممکن بود اما خوب که فکر می کردم به خاطر اینکه میدونستم بچه دار نمیشم هرگز دوران عقب افتادگی یا جلو افتادن پریودم و محاسبه نمی کردم برام اهمیتی نداشت همیشه می گفتم چه فرقی می کنه که پریود بشم یا نه وقتی که من اصلاً زن کاملی نیستم و مشکل دارم

اما الان همه چیز دست به دست هم داده بودند که من حاملگی دیگه ای و تجربه کنم چشمامو باز کردم و با تردید رو به دکتر گفتم

خانم دکتر مطمئنید؟

خندید و گفت
_دختر چی داری می گی این بچه چهار ماهشه اونم پسره نگاه کنی خودت میبینی یه بچه کامله چطور متوجه نشدی!

دست و پامو گم کرده بودم خوشحال بودم ناراحت بودم هزارجور حس توی وجودم بود

من حامله بودم بچه ام پسر بود
با بغضی که توی صدام نشسته بود گفتم حامله ؟
همه به من میگفتن نمیتونی اما الان حامله ام !

دکتر چند برگ دستمال کاغذی روی شکمم گذاشت و گفت

_ پاک کن خودتو عزیزم بیا باهم حرف میزنیم
این بچه کاملاً سالمه چهارماهشه جنسیتش پسر هیچ مشکلی هم نداره فقط تنها مشکلی که وجود داره ضعیف بودن بیش از اندازه ی خودته چند کیلویی ؟

چند کیلو بودم نمیدونم از وقتی که از اهورا دور شده بودم هیچ چیزی نمیتونستم بخورم هر چیزی هم که میخورم بالا میاوردم شاید ۵۰ کیلو نمیدونم
رو به دکتر گفتم نمیدونم چند کیلوام ۵۰ یا همین حدودا!

دکتر سری تکون داد و گفت
_خیلی ضعیفی باید خود تقویت کنی این بچه احتیاج داره که چیزای مقوی بخوری به خودت برسی

راستی چرا شوهرت نیومده ؟

شوهرم چرا شوهرم باهام نیومده بود

چون من الان شوهری نداشتم از شوهرم فرار کرده بودم لباس هام مرتب کردم و جلوی میز دکتر روی مبل نشستم و گفتم

شوهرم اینجا نیست یعنی ازش طلاق گرفتم جدا شدیم و من الان میفهمم که حامله ام

دکتر لبخندی بهم زد گفت

_این حاملگی میتونی یه نوید باشه برای تو همسرت که به زندگیتون برگردین خدا شاید این بچه رو براتون فرستاده که بگه شما دو نفر باید کنار هم باشین که بشه دلیل وصل شدن تو و همسرت به هم…

نمیدونستم واقعا خودم گیج بودم به طرز غیرقابل باوری سورپرایز شده بودم شوک بزرگی بود برام

باید تصمیم درست و حسابی برای زندگیم می گرفتم
با برگه ای دکتر بهم داد و از من خواست تا چند آزمایش انجام بدم و چند قرص ویتامین برام نوشته بود از مطب بیرون اومدم

توی خیابون قدم زدم سرکارم
نرفته بودم امروز اصلا نمی تونستم تمرکز کنم تنها کاری که کردم این بود شماره راحیل و گرفتم

وقتی صداش توی گوشم نشست بدون مکثی بدون هیچ پیش زمینه ای رو بهش گفتم

من حاملم…
انقدر انگار براش سنگین بود و با‌ور نکردنی که چیزی که توی دستش بود و روی زمین انداخت و صدای شکستنش تا این ور خطم رسید

حق میدادم خودمم هنوز شوکه بودم و باورم نشده بود راحیل بیچاره هیچ گناهی نداشت!
کمی سکوت کرد و بعد با صدای بلندی پرسید

_تو مطمئنی آیلین از این حرفی که زدی مطمئنی؟

مطمئنم کرده بودن من حامله بودم اونم پسر…
رو بهش گفتم الان دارم از پیش دکتر میام اول جواب آزمایش و دید گفت مثبته بعدم سونوگرافی کرد گفت چهار ماهه حامله ام راحیل یه بچه تو شکممه اونم پسر …
پسری که همیشه آرزوش و داشتم…
دوباره سکوت بود که بین من و اون حکمفرما شد و بعد با سرخوشی که از صداش معلوم بود گفت

_همین امشب میام اصفهان میام دیدنت بهترین خبری که میتونستی بهم بدی همین بود
خیال من و راحت کردی الان دیگه مطمئنم تو اهورا باید کنار هم باشین امشب میام پیشت…

حتی نذاشت حرف بزنم و تماس و قطع کرد پای پیاده خیابونارو گز کردم و بالاخره بعد از چند بار گم کردن خیابونا به خونه رسیدم
وقتی وارد خونه شدم حتی مینا که فقط چند وقت بود منو میشناخت با تعجب از من پرسید

_حالت خوبه رنگت پریده اتفاقی افتاده؟
روی مبل نشستم که مونس نگران نزدیکم اومد و دستمو توی دستش گرفت و گفت
_خوبی مامان؟
خوب بودم یا بد بودم نمیدونم خودمو گم کرده بودم لبمو با زبونم ترک کردم و رو به هر دو نفرشون گفتم
نمیدونم الان حالم چطوره امروز یه اتفاقی افتاده من خودم هنوز باورش نکردم.

مینا کنارم نشست و گفت
_ حرف بزن دختر نصفه جونم کردی تو رو خدا بگو ببینم چی شده ؟

دوباره لب های خشک شدم و با زبون تر کردم و گفتم

جواب آزمایش می گرفتم گفتن حامله ای رفتم پیش دکتر دکتر گفت چهار ماهه حامله ای بچه پسر و من اصلا با خبر نبودم.

مینا از فرط تعجب دستش روی دهنش گذاشت و با چشمای گرد شده گفت
_ واقعاً داری میگی؟

مونس که از حرفای ما سر در نیاورده بود روی پام نشست و گفت
_مامان چی داری میگی من نمیفهمم!

پیشونیشو بوسیدم و گفتم قراره یه داداش کوچولو داشته باشی عزیز مامان
دخترکم که از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شده بود بالا و پایین پرید و گفت

_پس دیگه بابا از مسافرت میاد اگه این خبر رو بشنوه حتما میاد مگه نه؟

یاد آوری اهورا و آوردن اسمش باعث شد بغض بدی توی گلوم بشینه
اهورا …
چقدر دلتنگش بودم این مرد برای من حکم شوهر رو نداشت
عشقم بود
مَردَم بود
تمام خانوادم بود
داروندارم بود و من به خاطر خیانتی که کرده بود هم خودمو ازش همون اونو از خودم دریغ کرده بودم .
دردناک بود اما من خودمو محکوم کرده بودم که ازش دور باشم تا دیگه اعتماد نابجا نکنم.

مینا اینقدر خوشحال شده بود که بیشتر از من دست و پاشو گم کرده بود میگفت این هدیه از طرف خداست میگفت خدا خیلی دوست داره آرزو تو برات برآورده کرده تو میخواستی بچه دار بشی اونم پسر که خودش بهت داده زمانی که کاملا ناامید بودی و هیچ امیدی به حاملگی نداشتی
چی میخوای بالاتر از این…
ببین چقدر خدا دوست داره!

حق اون بود خدا دوستم داشت توی اوج ناامیدی امید و توی دلم کاشته بود و این یعنی اینکه خدا منو یادش نرفته بود

تا شب به خوشحالی گذشت مونس خوشحال بود مینا خوشحال بود و من خوشحال بودم و نبودم
قلبم داشت از شدت دلتنگی می ترکید الان که فهمیده بودم حامله ام احساس می کردم بیشتر از هر زمان دیگه ای دلتنگ اهورام

توی اتاق رفتم در رو قفل کردم و بی صدا شروع کردم به گریه کردن تنها راهی که دلم و کمی سبک می‌کرد هم این گریه ها بودن و بس…
به قدری غرق در گریه و حال خودم بودم که حتی اومدن راحیل و متوجه نشدم فقط وقتی که ضربه آرومی به در اتاق خورد اشکامو پاک کردم و در اتاق که باز کردم با دیدن راحیل انگار دنیا رو بهم دادن
محکم بغلش کردم و ناخودآگاه و ناخواسته شروع کردم به گریه کردن راحیب دست کمی از من نداشت اونم داشت گریه می کرد
تنها کسی که میدونست من چقدر اون مرد و دوست دارم راحیب بود میدونست نیمه جونمه شیشه عمرمه اهورا
و من خودمو به این شکنجه محکوم کرده بودم تا آدم بشم تا بفهمم کسی که یکبار خیانت کنه بازم میتونه…
وارد اتاق شد اشک من و از روی صورتم پاک کرد و گونمو چندبار بوسید و گفت
_ تبریک میگم بهت مامان خانوم نمیدونی چقدر خوشحال شدم نمیدونی چه حالی داشتم تا برسم به اینجا
باورت میشه تک این موقعیت این اتفاق افتاده وقتی که اصلا فکرشم نمی کردیم یه بچه توی وجودتو داشته رشد می کرده و تو این چهار ماه و تمام غصه خوردی…
الهی بمیرم برات بیچاره اون بچه که چقدر غمگین توی وجودت بزرگ شده چون مادرش پر از ناراحتیه

اما دیگه تموم شد دیگه نمی تونی جلوی من وایسی جلومو بگیری تا به اهورا خبر ندم…

هنوز تصمیم نگرفته بودم نمیدونستم می خوام با اهورا روبرو بشم یانه!
هنوز تو یه دوراهی گیر بودم تصور خیانت اهورا به من کاری می کرد تا بخوام این بچه را ازش پنهان کنم

اما از طرفی خوشحالی اهورا از حضور این بچه توی وجود من کاری می‌کرد که به سمتش قدم بردارم
دوراهی سختی بود پس یاید راحیل و قانع می کردم فعلاً چیزی به اهورا نگه تا بفهمم با خودم چند چندم و چی از این زندگی می خوام !

اصلاً تاب و توان روبرو شدن با اهورا رو دارم یا نه ؟
دست راحیل توی دستم گرفتم و به سمت تختی که توی اتاق بود کشیدم و هر دو نفرمون روی تخت نشستیم
به سمت چرخیدم و گفتم
خواهش می کنم راحیل بهم فرصت بده قول بده بهم بگو که سرقول و قرارمون میمونی من هنوز نمیدونم می خوام چیکار کنم و تصمیمم برای آینده چیه
قول بده که به اهورا چیزی نمیگی

راحیل با ناراحتی که روی صورتش بود گفت
_ اصلا نمی‌فهمیم میخوای چیکار کنی تو باید بهش بگی نمیتونی ازش پنهان کنی چیز کوچکی نیست فکرش رو بکن یه روز یه جور بفهمه میدونی چه کارهایی از دستش بر میاد؟
همین اول راه باید همه چیز رو بهش بگی!

حق با اون بود نمی تونستم پنهان کنم اما فقط یه فرصت کوتاه می خواستم اپبرای همین رو به راحیل همین و گفتم و اون دوباره بهم قول داد که سر قولش با من میمون

از اتاق که با صدای مینا بیرون رفتیم با اخم حسادت شیرنی که روی صورتش بود رو به ما گفت

_شما دو نفر همدیگر را پیدا کردین باز مینای بیچاره رو از یادتون رفت؟

راحیل خنده کنان مینای و پر گوشت و چاقلورو رو بغل کرد و گفت

_مگه میتونم دوست تو توپلیه خودم از یادم ببرم؟
نخیرم
ولی خیلی خوشحال بودم به خاطر آیلین و بچه ای که توی راه داره

 

مینا با چشمای برق زده بهم نگاه کرد و گفت
_ منم خیلی خوشحال شدم احساس می کنم با این اتفاق خوب زندگیش راه درستشو پیدا میکنه
زندگیش از این رو به اون رو میشه و دوباره خوشبختی بهش برمیگرد…

ه حرف های پر از امید به هم می زدن و منو امیدوار می کردن وقتی این حرفا رو می شنیدم بیشتر و بیشتر دلتنگ اهورا می شدم با صدای زنگ گوشی راحیل به سمت کیفش رفت و وقتی گوشی رو بیرون آورد با صورتی آویزون رو به من گفت

_شوهرته به خدا هر روز ده بار بهم زنگ میزنه و میگه از ایلین خبر نداری؟

خدا میدونست چقدر دلتنگ صداش بودم پس بازوی راحیل و کشیدم و توی اتاق آوردمش در قفل کردم و گفتم

بزن روی پخش می خوام منم صداشو بشنوم
‌سری تکون داد و تماس وصل کرد صدای ناراحت و پر از غم اهورا که توی گوشم نشست جونم رفت انگار باورش سخت بود برام فکر می‌کردم اهورا اصلاً دلتنگم نیست نگو اون بیشتر از من شاید دل‌تنگی می‌کرد

_راحیل جان از ایلین خبری داری؟

نگاهی به من انداخت و گفت

_هنوز بی خبرم گفتم که بهت هر وقت خبری بهم رسید ۱۰۰ درصد بهت میگم نمیزارم انقدر منتظر بمونی

صدای آه اهورا را ازاون خطم به گوشم میرسید

_ راحیل من خیلی دلم براش تنگ شده احساس می کنم مردم
نمیدونم شایدنفس های من زندگی من به آیلین وصل بوده و الان که نیست من زندگی نمیکنم مردگی می‌کنم
راحیل تو به من قول دادی هر وقت خبری بهت برسه به من میگی مگه نه؟

راحیل کلافه با اخم نگاهی به من انداخت و گفت

_بهت قول دادم منم دنبالش هستم باورکن سراغ هر دوستی ر و گرفتم مطمئنم همین روزایه خبری ازش بهمون میرسه فقط به من قول بده دیوونه بازی درنیاری یا کاری نکنی که بعدا پشیمون بشی

اهورا تماس و قطع کرد راحیل عصبانی رو به من گفت

_میبینی و بدبخت چیکار کردی حتی تو حرفاشو نشنیدی ببینی چی میگه چرا این کارو باهاش می کنی به بخدا دلم کباب میشه هر بار که میبینمش…
چرا شنیدن صداش با اون بغضی که تهش صدا بود کاری می کرد که دلم بخواد همین الان زنگ بزنم بهش بگم منم دلتنگتم منم عاشقتم..

دیدن اهورا تو این حال و روز برای من درد بود روی درد اما چاره ای نداشتم باید یه مدت دیگه تحمل می‌کردم تا دقیقاً بفهمم از این زندگی چی می خوام تصمیم من چیه …

مونس که تازه از خواب بیدار شده بود با شنیدن اسم راحیل محکم به در اتاق می کوبید تا بازش کنیم سریع از جام بلند شدم و در رو که باز کردم دخترم منو کنار زد و خودشو توی بغل راحیِل انداخت

این دو نفر دلتنگ هم بودن که تمام حرف های راحیل یادش رفت و شروع کرد به بغل کردن و بوسیدن مونس این طوری بود که از بحثی که بینمون پیش اومده بود دور شدیم من دیگه موظف نبودم به سوالهایی که میپرسه جواب بدم
باید فقط فکر می کردم فکر می کردم و یه راه حل درست برای این قضیه پیدا می‌کردم
پسرم توی وجودم روز به روز داشت بیشتر رشد می‌کرد و من نیاز داشتم که پدرش کنارم باشه اما فقط به شرط اونم اینکه بهم خیانت نکرده باشد

حضور راحیل توی خونه خیلی برای همه ی ما خوب شده بود.
اصلا این دختر انرژیه مثبتی داشت که ناخوداگاه حال ادم و خوب میکرد

مونس دیگه دلتنگی نمیکرد برای پدرش و راحیل شده بود دوای درموندگیه من در مقابل سوالای بی پایان دخترم.

روی تخت دراز کشیده بودم و دستم وروی شکمم گذاشته بودم.
حس اینکه پسرم الان توی وجودمه واقعا برام خوشایند بود.
چقدر حرف شنیده بودم چقدر درد کشیده بودم و حسرت خورده بودم
و حتی عشقم و بخاطر اینکه پسری داشته باشم از دست داده بودم

رسیدن به ارزوم توی این موقعیت برام باور نکردنی بود.
درست وقتی که از اهورا دور شده بودم به ارزوم رسیدم!

با صدای زنگ گوشیه راحیل که توی اتاق من بود گوشی رو دست گرفتم و با دیدن اسم اهورا چیزی توی وجودم به غلیان افتاد
چیزی وادارم میکرد که جواب بدم و صداش و بشنوم.

با تردید و ترس تماس وصل کردم سکوت کردم و صدای اون گوشم و نوازش کرد

_کجایی راحیل جلوی خونتم خیلی حالم بد بود اون زنه کیمیا بدجوری روی اعصابم بود و از تونه زدم بیرون گفتم بیام پیشت کمی حرف بزنیم شاید تونستم اروم‌بشم اما نیستی!

دلم براش کباب شد چقدر تنها بود که برای اروم شدن سراغ راحیل میرفت.
سریع قطع کردم و با صدای بلند شرکع کردم به گریه

از صدای گریه ام راحیل سراسیمه خودش و به اتاق رسوند و نگران کنارم نشست

صورتمو با دستاش گرفت و نگران پرسید
_چی شده عزیزم حالت خوبه چه اتفاقی افتاده
چرا داری اینجوری گریه می کنی؟

بغضه بزرگم گریه دردناکم باعث میشد نتونم حرف بزنم فقط بغلش کردمو با صدای بلندتری گریه کردم دخترم و مینا کنار در ایستاده بودن و با نگرانی و ناراحتی به من خیره شده بودن
اما حال و روز من خیلی بد بود شنیدن صدای اهورا اونم توی این وضعیتی که داشتم برای من فقط و فقط دلتنگی بود و ناراحتی بالاخره راحیل منو آروم کرد و به چشمام خیره شد و منتظر موند تا بهش توضیح بدم چه اتفاقی افتاده نگاهمو ازش گرفتم و به گوشیش اشاره کردم آهسته زمزمه کردم

زنگ زده بود و جواب دادم چیزی نگفتم و فقط صداش شنیدم خیلی حالش بده راحیل…

کلافه نفسش و بیرون داد و گفت _من که بهت گفتم حالش اصلا خوب نیست اهورایی که من دیدم هیچ وقت به تو خیانت نمیکنه کمی سرم رو بالا تر گرفتم و رو به راحیل گفتم

من باید چیکار کنم دلم صاف نیست راحیل نمیتونم برگردم اما دور از اونم نمی تونم طاقتشو ندارم

راحیل اشکام و از روی صورتم پاک کرد و گفت
_ عزیزم زمان…
یکی دو روز باید فکر کنی آروم بشی تصمیمتو بگیری
من هیچ وقت را مجبور نمی کنم که کاری کنی اما ازت خواهش می کنم به خاطر دخترت به خاطر پسری که توی وجودته عاقلانه فکر کن…
خودتو محکوم به تنهایی و بچه‌ها تو محکوم به بی پدر بزرگ شدن نکن ببین عقلت چی میگه
ببین عقل چه تصمیمی می‌گیره عاقلانه رفتار کن…

_به که خودت فقط فکر نکن حتی اگر اهورا به تو خیانت کرده باشه الان پشیمونه و تو باید به خاطر بچه هات غرورتو کنار بذاری از خودت بگذری میفهمی که چی میگم‌…

دخترم به پدر نیاز داشت بچه ای که توی راه بود به پدر نیاز داشت و اون بچه ای که اونجا داشتم به مادر….

نمی تونستم این طوری بیخیال از کنارشون رد بشم
شاید برمیگشتم و بچه ها مو از حضور پدر محروم نمی کردم اما خوب میدونستم این بار دلم خیلی از اهورا شکسته
با این همه دلتنگی که داشتم با این همه عشقی که داشتم اما بازم می دونستم تو قلبم من الان از اهورا دلگیرم

مونس نزدیکم اومد وبا ناراحتی گفت _مامان بابا اهورا به خدا خیلی ما را دوست داره
اون همیشه بهم میگفت من مامان ایلین رو بیشتر از همه دوست دارم…

دختر عزیزم بزرگ شده بود انگار
برای آروم کردن مادرش چه حرفایی که نمیزد
چه زبونهایی که نمیریخت

بغلش کردم و روی موهاشو بوسیدم و گفتم درست میشه عزیزم درست میشه بهت قول میدم…

فردا وقتی سرکار رفتم هر نوزادی که اونجا می دیدم دلم ضعف می رفت و به خودم مغرور میدم و می گفتم

یکی از این بچه های خوشگل توی وجود من داره رشد میکنه
حس خوبی بود خیلی خوب

بهقدر حالم فرق کرده بود که همه همکارام از من می‌پرسیدن اتفاقی افتاده امروز خیلی خوشحالی ؟

اونها باخبر نبودن که من دوباره دارم مادر میشم و مادر شدنم منو داره به همسرم باز نزدیک تر میکنه…

 

وقتی از سر کار به خونه برگشتم باشور و شوق راحیل و مینا و مونس روبرو شدم
این سه نفر انقدر خوشحال بودن که من احساس می‌کردم شاید من دارم کم خوشحالی می کنم!
سر از پا نمی‌شناختن و بدجوری توی تدارک و آماده شدن برای به دنیا اومدن این بچه بودن

وقتی قدم اول توی پذیرایی گذاشتم با سیل عظیمی از لباسها واسباب بازی های پسرانه مواجه شدم

همون جا خشکم زد و مونس با شوق به سمتم دوید و بغلم کرد و گفت

_میبینی مامان همه اینارو با خاله راحیل خریدیم
خاله میگه داداش کوچولوم به همشون احتیاج داره

به سمت راحیل نگاه کردم و اون با خنده کنار اون همه خرید رنگ و وارنگ نشست و گفت

_ زود باش بیا ببین می‌پسندی انقدی که من ذوق دارم برای پسرت به خدا که تو نداری..
خاندان اهورا داره یه وارث دار میشه..

کنارش نشستم و گفتم

وارث اولشون توی شکم کیمیاست نه من…
مطمئن هستم بچه من و آدم به حساب نمیارن
اونا بچه ایلین بدبخت و می خوان چیکار؟
اخم کرد و گفت
_این حرفا چیه که میزنی دختر یعنی چی که اونا بچه ایلین ومیخوان چیکار؟
از خداشونم باشه…
اونا عاشق پسرن چه ده تا باشه چو
ه یه دونه هیچ فرقی براشون نمیکنه…

دونه به دونه اون لباسا رو که لمس میکردم حال دلم عوض میشد اما وقتی به این فکر می کردم که من یه پسر دیگه دارم که توی شکم اون زن روز به روز داره بزرگتر میشه و کیمیا داره برای به دنیا آوردنش آماده میشه

حال دلم بد میشد چی میشد همون بچه توی شکم من بود و این همه اتفاق هیچ کدومشون نمی افتاد!

واقعا خدا اینطوری می خواست منو آزمایش کنه یا اهورا رو؟

انگار که بد توی فکر رفته بودم از دنیا غافل شده بودم که با تکون خوردن دست راحیل جلوی صورتم به خودم اومدم و جانمی گفتم مشکوک بهم خیره موند و گفت

_داری به چی فکر می کنی هنوزم داری خودخوری می کنی فکرای ناجور توی سرته؟
دختر خوب و خوشی به تو رو کرده خدا داره خودشو بهت نشون میده الان داری چی کار می کنی غصه میخوری ؟
به خودت بیا به بچه‌هات فکر کن به خودت فکر کن…
به من باشه بهت میگم همین امروز باید برگردیم تهران و خبر حامله بودن تو به اهورا بدیم
اما تو نمیدونم چرا اینقدر دست دست می کنی!

دست دست می کردم به خاطر این که می ترسیدم برم تهران و با چیز بدتری روبرو بشم
با اتفاق تلخ تری روبرو بشم و این بار دیگه نتونم خودمو جمع و جور کنم
واهمه داشتم برگردم و ببینم جام یه نفر دیگه خیلی راحت‌ گرفته

اما مجبور بودم برای رفتن به تهران آماده بشم من دیگه نمی تونستم اینجا بمونم با دوتا بچه آواره اینجا اونجا باشم
باید فکری برای زندگیم می کردم پس رو به راحیل گفتم

برمیگردیم تهران اما تا وقتی که من نخوام هیچ حرفی به اهورا نمیزنی تو نمیدونی که من حاملم خودم میرم سراغش…
می خوام از یه چیزایی مطمئن بشم بعد خبر باردار بودنم و بهش بدم ناراحت سری تکون داد و گفت

_ تو برگرد تهران من هیچی به هیچکس نمیگم بهت قول میدم فقط برگرد اون بدبخت داره میمیره اونجا و تو هنوزم داری به چی فکر می کنی که به تو خیانت کرده یا نه!

مونس اسم تهران را شنیده بود گوشاشو بدجوری تیز کرده بود با تردید و دودلی آهسته از من پرسید

_مامان میخوایم بریم تهران؟

دلم برای دخترم می‌سوخت بدجوری دلش برای پدرش تنگ شده بود پس گفتم
آره عزیزم میریم تهران به زودی بابا تو میبینی
خوشحال از این حرفی که شنیده بود بالا و پایین پرید و شروع کرد به جیغ کشیدن
مینا خودشو ازآشپزخانه به ما رسوند و گفت
_ چی شده چی شده چرا داد میزنی؟

با خنده راحیل رو بهش گفت

_ هیچی نشده دخترمون خیلی خوشحاله داره الان خوشحالی می کنه مینا دلیل خوشحالیش جویا شد و راحیل گفت

_ بالاخره آیلین تصمیمش گرفت برمیگرده تهران

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/فصل دو پارت بیستو سه

حال و روزم به حدی خراب بود که نمی دونستم باید چیکار کنم خودمو زندگیمو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *