خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت هفده

رمان خان زاده/فصل دو پارت هفده

 

دستی به موهام که روی صورتم ریخته بود کشیدم و پشت گوشم فرستادم و گفتم
من نیازی ندارم که به خودم برسم گاهی فقط برای تنوع این کارو میکنم
آرایش کردن این طوری تغییر کردن برای کسایی که اعتماد به نفس ندارن و صورت شون ایرادی داره خوبه تا خودشونو بهتر کنن.
من خداروشکر نیازی ندارم و فقط برای دل اهورا اینکارو میکنم گاهی.
خنده ای کرد و گفت

_حق داری تو واقعا خوشگلی عزیزم.

از جاش بلند شد و به سمت من اومد و گفت
_پس من برم دیگه کمی استراحت کنم خیلی خسته شدم مونس تحویل شما.

مونس که اصلا حواسش به ما نبود بالاخره سرشو بالا اورد و بین بازی کردن با عروسک تازه‌ای که معلوم بود الان خرید کمی وقفه انداخت و گفت
_عروسک منو دوست دارین همین الان خاله کیمیا برام خرید.

به سمتش رفتم و صورتشو بوسیدم نمی خواستم دیگه بیشتر از این در مورد کیمیا حساسش کنم پس گفتم آره عزیزم خیلی خوشگله مبارکت باشه اهورا پشت سر من اومد کنارش نشست و گفت

_به به میبینم که دختر عروسک جدید خریده خسته نمیشی این همه عروسک میخری بابا ؟
دخترم بزار چندتام عروسک توی بازار بمونه برای بقیه دخترا .

مونس از گردن اهورا آویزون شد و گفت
_ نخیر همه عروسکا مال منه تو هم باید برام بخری…

اون سمت مونس نشستمو حالا سه تایی همدیگرو بغل کرده بودیم و مونس بین دو نفره ما بود اهورا سریع از فرصت استفاده کرده و سرشو کج کردم گونمو بوسید مونس با اخم گفت
_ پس من چی بابایی؟

اهورا پدرسوخته نثاره دختره شیطونمون کرد و صورت اونم بوسید چه خانواده خوبی بودیم اصلا نیاز بود یه بچه دیگه بیاریم؟
منه بیچاره برای حفظ زندگیم و شوهرم این کار رو کرده بودم اما الان واقعا از ته قلبم پشیمون بودم.

انگار که مونس تازه نگاهش به من افتاده باشه با ذوق گفت

_ چقدر خوشگل شدی مامان موهاتو رنگ کردی؟
دخترک مو بغل زدم از اتاق بیرون رفتم و گفتم آره عزیزم گفتم یکمی خوشگل کنم برای بابایی تا بابای منو بیشتر دوست داشته باشه

مونس صورتمو بوسید و گفت

_اما بابا اهورا که تورو خیلی دوست داره وقتی که خواب بودی فقط از تو حرف میزد میگفت مامانت انگار مریضه می گفت خیلی ناراحتم که مامانت خوابه میگفت نمیتونم غذا بخورم از گلوش پایین نمیرفت.

با شنیدن این حرف ها حالم بدم چنان خوب شد که نگو دیگه چی میخواستم بهتر از این؟
اهورا اینطور نگران بود
اینطورعاشقم بود

 

با اینکه روز خوبی گذرونده بودم ولی باز احساس خلاء بزرگی داشتم احساس میکردم یه چیزی کمه احساس میکردم یه چیزی اصلا جور در نمیاد بعد از خوردن شام دوباره این حس خستگی سراغم اومد و حتی نتونستم ظرفا رو بشورم و به اتاقم رفتم خیلی زود به خواب رفتم اینقدر خسته بودم که حتی تلاشی برای خوابیدن نکنم .

نیمه‌های شب از خواب پریدم کابوسه بدی دیده بودم نفس نفس زنان دنبال آب گشتم اما وقتی لیوان آب کنار تخت و خالی دیدم از جا بلند شدم تا برم آب بیارم اما با دیدن جای خالیه اهورا کمی متعجب شدم به ندرت از خواب بیدار می شد و اینکه الان اینجا نبود کمی غیر منتظره بود برام.
از اتاق که بیرون رفتم با دیدن نوری که از حیاط می اومد با قدم هایی آهسته به سمت حیاط رفتم چراغ زیرزمین روشن بود و برای همین نور کمی است پنجره کوچیکش به حیاط می تابید احتمال میدادم که اهورا اونجا باشه اما نصف شبی اهورا اونجا چیکار داشت؟
کمی ترس برم داشته بود اما حس کنجکاوی نمیذاشت که بیخیال اون جا رفتن بشم آهسته اسم اهورا رو صدا کردم اما وقتی هیچکس جوابی نداد دودل اولین پله رو پایین رفتم به شدت ترسیده بودم چون توی کابوسمم توی یک زیرزمین بودم و الان داشتم دوباره توی واقعیت به زیرزمین می رفتم.

در اونجا رو که باز کردم صدای بدی داد و من از جا پریدم بالاخره به هر زحمت قدم اول توی اون زیرزمین که تا به حال پامو توش نزپذاشته بودم گذاشتم همه جا روشن بود و چیزه غیر عادی نبود متعجب سرکی کشیدم و سریع از اونجا بیرون اومدم پس اگه اهورا اینجا نبود کجا رفته بود؟
به خانه برگشتم هنوز ضربان قلبم آروم نشده بودبه آشپزخونه رفتم و برای خودم یه لیوان آب ریختم و خوردم به دیوار تکیه دادم و سعی کردم کمی آروم بگیرم احتمال می دادم اهورا توی دستشویی باشه کمی که حالم جا اومد به سمت دستشویی رفتم اما وقتی اونجا هم پیداش نکردم دیگه کم کم ترس داشت وجودم برمیگشت هم نگرانی آهسته با تردید به سمت اتاق کیمیا رفتم لای درو که باز کردم و توی اون تاریکی اتاق و نگاهی انداختم کیمیا روی تخت خوابیده بود و هیچ کسی توی اتاقش نبود نفس آسوده ای کشیدم من تحمل هر چیزی رو داشتم الا این که اهورا رو اینجا ببینم دیگه واقعا نگران شده بودم.

به اتاق خودمون که برگشتم با دیدن اهورا روی تخت اونم توی خواب واقعا شوکه شدم چطور ممکن بود من وقتی از خواب بیدار شدم اهورا اینجا نبود الان توی خواب روی تخت بود یعنی اشتباه دیده بودم؟

سریع روی تخت دراز کشیدم و به خودم گفتم معلومه که اشتباه دیدی چشمات خواب داشته درست ندیدی اطرافو…
اینطور خودمو قانع کردم و سریع خودمو بخواب زدم که خیلی زود دوباره خوابم گرفت.

 

صبح به هر سختی و زحمت چشمامو باز کردم خبری باز از اهورا نبود دستی به صورتم کشیدم و از جام بلند شدم .
به حدی بیحال بودم که دلم میخواست فقط دراز بکشم هیچ تکونی نخورم از اتاق که بیرون رفتم صدای خنده کیمیا خونه رو پر کرده بود
به آشپزخانه که رفتم مونس و روی کابینت گذاشته بود و خودش داشت آشپزی می‌کرد با دیدن من خنده شو قطع کرد و گفت

_ به به بالاخره از خواب بیدار شدی؟
ما صبحونمون خوردیم داریم ناهار آماده می‌کنیم آیلین خانن تازه از خواب بیدار شده.

من انقدرا تنبل از اینکه بهم میخواست بفهمونه تنبل شدم معصبی میشدم
من آدم تنبلی نبودم.
هیچ وقت نبودم اما اون داشت با این حرفاش منو اذیت می کرد دخترم وبغل کردم و روی صندلی نشستم و گفتم
خوبی عزیزم؟
مونس صورتمو بوسید و گفت

_من که خوبم خیلی باح
خاله کیمیا خوش میگذره آشپزی میکنیم.
بهم قول داده همه غذاها را بهم یاد بده.
موهاش به قشنگی بافته شده بود معلوم بود اونم کار کیمیاس کمی نوازشش کردم و گفتم اما دختر کوچولوی من برای آشپزی کردن هنوز خیلی کوچیکه!

اخماشو تو هم کشید و گفت

_نخیرم خاله کیمیا میگه از الان باید یاد بگیرم که بزرگ شده ام آشپز خوبی بشم

میگه دختر باید خیلی زود آشپزی کردن یاد بگیره.
نگاهی به کیمیا انداختم و گفتم عزیزم تو هنوز خیلی کوچولوی آشپزی کردن کار تو نیست خیلی خطرناکه.
بزرگ بشی خودم یادت میدم .
اما اون ناراحت از روی پام پایین رفت و کنار کیمیا ایستاد و گفت

_ اصلاً چرا بیدار شدی؟
برو بازم بخواب وقتی که خوابی خیلی بهم خوش میگذره.

به چه روزی افتاده بودم که دخترم هم دیگه هوای منو نداشت کیمیا رو به من ترجیح می‌داد کیمیا که بحث من و دخترم دید مثل خواست بحث و عوض کنه رو به من کرد و گفت

_ باید یه دکتر خوب اینجا پیدا کنیم چون وقتشه که بریم برای چکاب دیگه چند روز دیگه دو ماه تموم میشه ها!
دارم میرم توی سه ماه …

این خبر توی اوج ناراحتی خوشحالم کرد دو ماه تموم میشد یعنی فقط ۷ ماه دیگه باید تحملش میکردم .

باشه گفتم برای خودم چایی ریختم و سرم رو روی میز گذاشتم تا چشمامو بستم تا چایی سرد بشه اما باز خواب چشمامو دزدید و به دنیای بی خبری رفتم

 

با نشستن دست کسی روی سرم لای پلکامو باز کردم و با دیدن اهورا لبخند کم جونی زدم کنارم نشست و گفت
_ عزیزم رفتم جواب آزمایشات و گرفتم به دکتر نشون دادم هیچ چیز بدی نیست اما من بازم نگرانم می بینی حتی پشت میزم خوابت گرفته…
دکتر گفت شاید به خاطر افسردگیه ازم خواست بریم پیش یه روانشناس تا ببینم خدای نکرده افسردگی نداشته باشی.

صاف نشستم و گفتم
این حرفا چیه مگه دیوونم که برم پیش روانشناس؟
اهورا بدجوری اخم کرد و گفت

_ مگه دیوونه ها میرن پیش روانشناس؟
میگم افسردگی دکتر گفت احتمالا افسردگی دراری که اینقدر میخوابی و خسته ای.
از جام بلند شدم و گفتم

می‌خوابم که میخوابم مگه چیه اتفاق خاصی افتاده ؟
خواب دیگه …
خوابم برام زیادی میبینی؟

اهورا کلافه نفسش را بیرون داد و گفت

_ واقعاً داری نا امیدم می کنی آیلین این حرفا چیه که میزنی.
طوری داری حرف میزنی انگار اصلاً تحصیلاتی نداری و هنوزم توی صد سال پیش زندگی می کنی!
عزیزم دکتره نمیخواد کاری بکنه که این همه پافشاری تو برای نرفتن واقعا نمیدونم دلیلش چیه….
من دلم نمیخواست برم پیش روانشناس وقتی همه آزمایشها جوابشون خوب بوده و من مشکلی ندارم چرا باید برم پیش روانشناس؟

فقط خستگی بود و استرسه این مدت که اینطور منو که کسل و بی حال کرده بود نیازی نبود پیش دکتری برم.
پس همین حرف ها رو به اهورا زدم و اون دست منو کشید و به خودش نزدیک تر کرد و گفت

_ اگه لازم باشه کشون کشون میبرمت الکی اعصاب من و خودتو به هم نریز آیلین.
وقتی میگم باید بری باید بری …

بغض کردم چرا اینقدر ناراحت شدم نمیدونم ولی بغض کردم و اشکام روی صورتم ریخت اهورا با دیدن من که دارم گریه می کنم متعجب بغلم کرد و سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت
_ عزیز دلم چرا گریه می کنی مگه می خوام باهات چیکار کنم ؟
باشه نمیخوای بری نمیریم ب دیگه گریه نکن …
دیگه نمی خواد بهش فکر کنی هر چی که تو بگی !

اینکه به خواستم رسیده بودم خوب بود اما نمیدونم چرا گریه ام بند نمی اومد.
با برگشتن کیمیا به آشپز خونه نگاهی به من که توی بغل اهورا بودم انداخت و برای خودش شروع کرد به درست کردن قهوه.

این دختر زیادی کم حرف و زیادی منطقی شده بود و این خیلی عجیب بود.
اهورا اشکام از روی صورتم پاک کردم پیشونیم و بوسید و گفت دیگه گریه نکن درموردش حرف نمیزنیم باشه؟

راضی از تصمیمی که گرفته بود سرمو تکون دادم .
کیمیا به سمتمون اومد رو به اهورا گفت

_میتونم باهات حرف بزنم؟

اهورا کمی از من فاصله گرفت و پشت میز نشست گفت
_میشنوم بگو !
اما کیمیا به من اشاره کرد و گفت
_می خوام که تنهایی حرف بزنیم!

 

دلم نمیخواست تنهاشون بذارم چه حرفی تنهایی با شوهرم داشت که بزنه ؟
منم مثله اهورا پشت میز نشستم و گفتم ما حرف تنهایی نداریم هر حرفی داری پیش من بزن اهورا دستمو تو دستش گرفت و حرف منو تایید کرد کیمیا به کابینت تکیه داد و گفت
_حرف خاصی نبود فقط می خواستم بگم منم نگران آیلینم به نظرم بهترین که بره پیش دکتر روانشناس اینجوری که نمیشه حتماً این همه خوابیدن کسل بودن دلیلی داره .

اخمامو توی هم کشیدم و گفتم
لازم نکرده تو یکی نگران من باشی من خودم خوب میدونم حالم خوب هست یا نه ؟
شونه ای بالا انداخت فنجون‌قهوه شو رو پر کرد و گفت
_ از من گفتن حالا خودتون میدونین دیگه من زیاد دخالت نمی کنم.

از آشپزخونه بیرون رفت من به اهورا گفتم
این دختر زیادی مشکوک میزنه !

اهورا موهامو پشت گوشم فستاد و گفت
_ نمیدونم شاید حق با تو باشه اما من چیز مشکوکی نمیبینم کیمیا از همون اول هم این طوری بود به دختر مهربون و آروم بود.
من اون کیمیایی که باهاش دوباره اومد تا زندگیمونو خراب کنه رو نمیشناختم وگرنه کیمیایی که الان میبینم کیمیای گذشته است.
فکر می‌کنم از کارهایی که کرده پشیمونه و الان فقط میخواد تویی آرامش بچه رو به دنیا بیاره و بره…

ابروهامو بالا دادم و پرسیدم
میخواد بره خودش اینو بهت گفته؟

اهورا برای خودش یه لیوان آب ریخت و سر کشید و گفت

_ نه خودش که نگفته ولی از رفتارش فهمیدم .
راستی یه خبر جدید برات دارم.

منتظر نگاهش کردم که گفت

_ با شوهر سابق کیمیا حرف زدم شاهین…
هنوزم کیمیا رو دوست داره و اون بهم گفت در مورد پیشنهادم فکر می‌کنه.
خوشحال از این خبری که گفته بود سریع پریدم و صورت اهورا بوسیدم و گفتم خوش خبر باشی انگار که دنیا رو بهم دادی .

لبخندی زد و گفت

_توهمیشه بخند حالت اینجوری خوب باشه من فقط خبر خوب برات میارم.

اما با یاد آوردن مونس که چقدر وابسته ی کیمیا شده ناراحت و وارفته روی صندلی نشستم و گفتم اما من نگرانم نگران مونس…
میدونی زیادی وابسته کیمیا شده باورت میشه دیگه به حرفای من گوش نمی کنه هر چیزی که میگم میگه خاله کیمیا گفت اینطوری باشه احساس می کنم میخواد دخترم از من دور میکنه اهورا متفکر شده گفت
واقعا همچین حسی داری؟

 

اهورای بیچاره برای اینکه خیال منو راحت کنه و حال دلمو خوب کنه هر کاری از دستش بر میومد می کرد سراغ دخترمون رفت و باهاش حرف زد .
نمیدونم بین پدر و دختر چی گذشت و چیا گفتن و شنیدن دخترک من مگه چند سالش بود چیزی از منطق و فکر و این چیزا نمیفهمید اون فقط محبت و می‌دید و کیمیا شدیداً داشت از همین نقطه ضعف بچه ی من استفاده می‌کرد و خودش توی قلبش جا می کرد‌.

اما اهورا راضی از حرفهایی که با دخترمون زده بود پیشم برگشت و گفت
_ نگران چیزی نباش همه چیز درست میشه من با مونس حرف زدم .

دلم می خواست خودم آشپزی کنم امروز حالم درسته خوب نبود و مثل دیروز بودم اما میخواستم کاری کنم که خیاله اهورا راحت بشه و نگرانی هاش از بین بره پس دست به کار شدم و برای ناهار همه چیزو آماده کردم .
کیمیا وقتی دید خودم دارم ناهار درست می کنم کمی اصرار کرد تا استراحت کنم اما من مخالفت کردم و ازش خواستم از آشپزخونه بیرون بره تا من راحت تر بتونم کارامو بکنم وقتی اهورا توی خونه بود خیالم از بابت مونسم راحت بود چون حواسش به دخترمون بود و من دیگه نگرانی در مورد اینکه کیمیا داره چی به خورد ذهنش بچه ی من میده نداشتم .

شام که آماده شد میز مفصلی چیدم دست و پام می لرزید احساس می کردم جونی ندارم اما به روی خودم نمی آوردم همین که پشت میز نشستیم تنها کسی که کمی اخم داشت و ناراحت به نظر می رسید کیمیا بود.

اهورا با دیدن میز پر رنگی که چیده بودم با خوشحالی بغلم کرد و صورتمو بوسید و گفت
_دلم لک زده بود برای آشپزیت عزیزم خوشحالم که شام و تو درست کردی.

چقدر مهربون بود اهورا چقدر دوست داشتم من این مردو…
همیشه همین بود درسته گذشته تلخی گذرونده بودیم اما خیلی وقت بود اهورا شده بود باب میل ممم.. غذای مورد علاقه مونس و درست کرده بودم تا کمی رابطه ام بادخترکم بهتر بشه انگار حرف های پدرش روش تاثیر گذاشته بود که کنار من نشست و گفت
_مامانی می خوام تو بهم غذا بدی.

درسته وظیفه ام بود غذادادن به دخترم اما این حرفش به قدری خوشحالم کرد که خودمم نمیدونستم چطور خوشحالیمو کنترل کنم همه فکر و خیالم از بین رفت و با سرخوشی شروع کردم به دخترم غذا دادن.
اما کیمیا لب به غذا نزد فقط با غذاش بازی کرد با تمام ناراحتی که ازش داشتم نگران بچه م بود که توی وجود اون بود.

 

پس بهش گفتم
چرا چیزی نمیخوری باید به خودت خوب برسی به خاطر خودت به خاطر بچه ای که توی وجودته نباید کاری کنی که به بچه سخت بگذره.

کیمیا باشقابو و کنار زد و گفت
_ اصلا اشتها ندارم فکر کنم باید یا یه دکتر مشورت کنم .

اهورا قاشق شو روی بشقاب گذاشت و گفت
_ می خواین یه وقت دکتر بگیرم؟

موافق بودم بهتر بود یه دکتر خوب پیدا کنه رو بهش گفتم
آره یه دکتر خوب پیدا کن من باهاش میرم …
ببینم بچه توی چه وضعیه .

اخماشو تو هم کشید و گفت

_من می خوام با اهورا برم همه با شوهراشون میرن منم بگم این بچه رو از سر راه آوردم ؟

اهورا این بار اخمی کرد و گفت
_ این چه حرفیه که می زنی؟
این همه زن که شوهرشون سرکارن مسافرتن هم مشکل دارن نمیتونن با هم برن تنهایی میرن چیزی ازشون کم میشه؟
کیمیا اما با همون اخم که داشت گفت
_ اما من فقط و فقط با تو میرم دلم میخواد مثل بقیه زنان خیلی عادی رفتار کنم نمیخوام کسی بفهمه که من رحم اجاره ای ام.

بی خیال قاشق وتوی دهنم گذاشتم و گفتم

_اما وقتی میری پیش دکترباید همه چیز رو بهش توضیح بدیم تا اونم بتونه کمکمون کنه اولین چیزی که قرار من بگم همینه که این زن رحم اجاره‌ای ماس…
کیمیا عصبی از پشت میز بلند شد و به سمت اتاقش رفت
اهورا که لبخند روی صورتش بود چرخید و گفت
_ حرف نمیزنی حرف نمیزنی وقتی هم که میزنی میزنی طرف را نابود می‌کنی…
با پنبه سر میبری عشقم …

واقعیت و گفتم ا وقتی میریم دکتر باید راست و حسینی حرفمونو بزنیم تا بهتونه کمک کنه…
اهورا دستشو و روی دستم گذاشت گفت
_ همیشه حق با توعه درست میگی باید همه چیز وگفت تا انتظار کمک وراه حل درست داشت.

شام بدون کیمیا توی راحتی خورده شد بعد از شام سه نفری جلوی تلویزیون نشستیم تا فیلم ببینیم اما من خیلی زود کنار اهورا به خواب رفتم.
این همه خوابیدن از کجا پیدا شده بود واقعا نمیدونستم…

 

با احساس اینکه روی هوا معلقم چشمامو باز کردم و خودمو توی بغل اهورا دیدم بیشتر خودمو توی بغلش جا کردم و اهورا با لبخند در اتاقمو باز کرد و وارد شدیم منو روی تخت گذاشت و شروع کرد به در آوردن لباس هاش چراغ خاموش کرد کنارم دراز کشید خودمو توی بغلش مثل یه دختر بچه جا دادم اون شروع کرد به بازی کردن با موهام کنار گوشم آروم زمزمه کرد

_ موهات خیلی خوشگل شده ها ولی حیف که بهشون نمی رسی و همیشه خوابی…

اخم ریزی کردم و گفتم نخیرم کی گفته؟
من اصلا خوب نیستم الانم شبه همه می‌خوابن من میخوابم

خندید و موهامو به هم ریخت و گفت
_ عاشق همین زبون درازیتم ولی خوشگلم آدم باید به فکر شوهرش هم باشه اونم یه شوهر مثل من خوش تیپ و خوش قیافه که همه دخترا براش سر و دست می شکنن…
باید حواست رو خوب جمع کنی ازت می دزدن منو بی شوهر میمونیا

خواب از سرم پرید شروع کردم به زدنش با مشت روی سینش بازوهاش میکوبیدم اون با صدای بلند می خندید از اینکه اذیتم کنه لذت می‌برد اینقدر صدای خندیدنش بلند بود که تقه ای به در خورد و صدای عصبی کیمیا بلند شد

_ چه خبرتونه نمیذارین بخوابیم!

اما اهورا بیخیال گفت دیگه ببخشید بازنم نمیتونم تو اتاق خودمونم بخندیم برو بخواب ناراحتی تو گوشات پنبه بذار کیمیا…

از این حرف اهورا خندم گرفت و منم شروع کردم با صدای بلند خندیدن گاهی بعضی حرف‌هارو اینقدر بامزه می‌زد که نمی تونستم خودمو کنترل کنم .

خودش روی تنم کشید و روم خیمه زد و گفت
_ آهان همینه من همین ایلین و میخوام که همش بخنده که شاد باشه نکه همش اخم میکنه خواب باشه…

گونه شو کشیدم و گفتم

سواستفاده نکن حرفاتو داری میزنی یکی یکی با شوخی حواسم‌هستا..

خندید و پیشونیمو بوسید و گفت

_نمیدونی که من چقدر تورو دوست دارم و دیوونتم اصلاً …

محکم بغلش کردم نفساداغشو روی پوست گردنم پخش کرد که گفتم بیخیال غلط کردم می خوام بخوابم تو الانه که شروع کنی به بازی درآوردن

مثل یه بمب منفجر شد وشروع کرد به خندیدن خودشو کنارم روی تخت انداخت و گفت
_ از دست تو
تو باید از خدات باشه من همش بخوام با تو…

دستمو روی دهنش گذاشتم و گفتم هیس هیچی نگو هیچی نگو ادامه نده
نگاهم کرد توی همون تاریکی آروم زیر دست من لباش تکون میخورد و داشت چیزی میگفت که نمی فهمیدم دستم وکه برداشتم با همون نگاه خیره اش به صورتم زمزمه کرد

_ دوست دارم عاشقتم …

 

این بارمن بودم که لباشو بوسیدم عمیق ک طولانی دستاش لابلای موهام رفت و منو روی تنه خودش کشید و گفت

_ مثل یه عروسک میمونی دلم میخواد صبح تا شب باهات بازی کنم خسته نمیشم از این بازی ….

خندیدم و سرم و روی سینش گذاشتم و شروع کرد به بازی کردن با موها آروم پرسیدم

_ به نظرتون شوهر کیمیا قبول میکنه؟
بوسه ای روی موهام زد و گفت _احتمالاً قبول کنه چون هنوز هم عاشق کیمیاس میگفت دوسش داره.

امیدوار گفتم خدا کنه قبول کنه و بیاد اینجا راحت میشیم باور کن کیمیا اگه شوهر سابقش اینجا باشه دیگه اینجوری به من تو پیله نمی کنه خجالت میکشه از این کارا کنه…

اهورا منو به خودش بیشتر فشار داد و گفت
_ من نگران هیچی نیستم جز تو نگران توام عزیزم کاش کمی درک کنی

می دونستم می خواد حرف به کجا بکشه نمیخواستم دلخورش کنم با اینکه میدونستم نیازی به روانشناس نیست اما به اجبار نفسمو کلافه بیرون دادم و گفتم

باشه بابا باشه میرم پیش دکتر خوب شد الان راضی شدی خیالت راحت شد؟

سرخوش سرم و بلند کرد و لبام و شکار کرد و گفت اره که الان خوب شد اصلا دیگه بهتر از این نمیشه
کنارش زدم و گفتم باشه فهمیدم خوشحال شدی حالا برو عقب بخوابیم …
من واقعا میترسم کنار تو باشم چون میدونم هر لحظه ممکنه دیوونه بشی بزنه به سرت من دیگه نتونم کنترلت کنم و کار دستم بدی.

ابروهاشو توی هم کشید و گفت _یعنی این که نمیخوای منو ؟

لبامو جمع کردم و مثل بچه ها گفتم نه که نمیخوام میگم خوب آدم چقدر از این کارا بکنه
بغل خوبه بوس خوب لالاخوبه ولی دیگه اینجوری نه که هر روز هرروز بریم‌سر اصل مطلب…
روی بینیم زد و گفت
_ تو بردی امشب در رفتی اما فردا رو دیگه نمیتونی دریا از الان میگم تا در جریانش باشی

 

دو هفته ای از اومدنمون به این شهر میگذشت.
همه چیز عادی بود همه چیز خوب پیش می‌رفت تنها مشکل حضور کیمیا و بیحالی ها و خواب آلودگی های من بود و بس.

دخترم با من رابطه اش مثل قبل شده بود و زیاد دورو بر کیمیا نمی چرخید
و این موضوع انگار کیمیا رو ناراحت کرده بود که فاز افسردگی و غمگینی گرفته بود
می‌گفت اینجا حالش بده می گفت ازتنهایی خسته شده و باید وقت بیشتری را با کسایی بگذرونه من که می دونستم منظورش چیه می دونستم می خواد با اهورا وقت بگذرونه ولی من این فرصت و بهش نمی دادم .

چند روزی بود که با ترس از این زن تمام سعی کرده بودم که کمتر بخوابم و کمتر بیحال باشم خیلی بهم سخت می گذشت احساس می کردم کل بدنم کوفته و خسته است اما نهایت سعی می کردم که پیش این آدم شوهرم دخترم رو تنها نزارم.

اما شبا اذیت می‌شدم شبا درسته که خواب آلود بودم اما خواب من همیشه سبک بوده صداهایی که می شنیدم و دنبال صدا می رفتم و هیچ چیزی نمی رسیدم چراغ زیرزمین که همیشه خدا روشن میشد اینا منو میترسوند
به اهورا که میگفتم میگفت خواب‌آلودی و بد خواب شدی و این چیزا رو توی خواب می شنوی اما من مطمئنم تمام این چیزا رو توی بیداری تجربه می کنم.

نمی خواستم زن ضعیفی به نظر برسم نمیخواستم بهم بگن ترسو بگن ضعیف اما واقعاً شبا دیگه داشتم از این خونه میترسیدم کیمیا رو پیش دکتر برده بودیم دکتر گفته بود همه چیز نرمال و طبیعیه و هیچ مشکلی وجود نداره این منو راضی می کرد خوشحال بودم که بچه ام داره در سلامت رشد میکنه و چقدر خوب میشد اگر اون بچه توی وجود من بزرگ می شدم و من اون حس قشنگ بارداری رو دوباره تجربه می کردم و این همه مشکلات به زندگیم اضافه نمی شد اما تقدیر منم این بوده .

همه خواب بودندپ و من به سقف خیره شده بودم امشب میخواستم اگه سر و صدایی شنیدم اهورا رو بیدار کنم تا با چشمای خودش ببینه که شاید حرفامو باور کنه هر چقدر نگاه کردم هر چقدر منتظر شدم هیچ صدایی نیومد هیچ نوری از حیاط نمیومد و این یعنی اینکه قرار نیست اتفاقی بیفته.

بدجوری خواب الود بودم بدجوری دلم میخواست بخوابم اما ثابت کردن این سر و صداها و اتفاقات شبانه ی خونه برام مهمتر از خواب بود.

ساعت نزدیک چهار صبح که شد دیگه بی خیال شدم و چشمامو بستم خودمو توی بغل اهورا جا دادم و سعی کردم دیگه بخوابم نزدیک صبح بود و من دیگه زمان زیادی برای استراحت نداشتم چشمامو که می بستم خواب سریع منو با خودش می‌برد و این روزا یکی از بهترین لحظات من وقتایی بود که توی خواب بودم و چیزی احساس نمی کردم
چشمامو که باز کردم وسط یه بیابون بزرگ بودم جایی که نه آدمی بود نه درختی و نه هیچ چیز دیگه ای یه جای مسطح که فقط خاک بود مثل کویر

 

ترسیده از جام بلند شدم و با صدای بلندی اهورا و صدا کردم اما انگار هیچکس این اطراف نبود هیچ کسی این نزدیکیا نبود با قدم های بلندی شروع کردم به دویدن انگار این کویر این بیابون تمومی نداشت هیچ وقت نمی خواست تموم بشه با شنیدن صدای قدمهای کسی که پشت سرم بود چرخیدم کیمیا رو پشت سرم دیدم شکمش بزرگ شده بود و بالا آمده بود و توی دستش یه چاقوی بزرگ بود با فاصله از من ایستاد و گفت

_ تو فکر می کنی من این بچه رو به دنیا میارم تا تو خوشبخت بشی ؟
نه اینطور نیست قراره کاری کنم که هزار بار آرزوی مردن کنی من اهورا رو از تو پس میگیرم به این شک نکن…

بعد گفتن این حرف با صدای بلندی خندید و چاقوی توی دستشو توی شکمش فرو کرد خون و آب از شکمش بیرون می زد و من خودمو با وحشت و ترس بهش رسوندم سعی کردم بچه مو نجات بدم اما نتونستم هیچ کاری از دستم بر نمیومد هیچ کاری نتونستم بکنم کیمیا هنوز می خندید خون از بدنش می رفت و اون با صدای بلند می خندید روی زمین افتاد شکمش پاره بود ک از توی شکمش یه چیزایی داشت بیرون می‌ریخت با دیدن بچه که درست قلبش شکافته شده بود با صدای فریادی از خواب پریدم…

نفسم بند اومده بود قلبم داشت از جا کنده می شد اهورا کنارم نشست و گفت
_خوبی عزیزم چی شده ؟کابوس دیدی !چیزی نیست…
ببا این اب و بخور
اما من آب نمی خواستم من می‌خواستم این زن از اینجا بره دیگه خوابم داشت از من میگرفت دیگه توی خوابم اومده بود قرار نبود انگار منو رها کنه همیشه خدا سایش بالای سر زندگیم بود….
خودمو توی بغل اهورا انداختم و گفتم توروخدا این زن از اینجا ببر من نمیتونم تحمل کنم داره منو دیوونه میکنه دارم دیوونه میشم تورو خدا اهورا
میخواد بچه مونو بکشه میخواد بچه ی ما رو بکشه تو رو خدا یه کاری بکن یه کاری بکن..

اهورا منو محکم به خودش فشار داد و روی سرم و چندین بار بوسید و گفت
_عزیز دلم همچین اتفاقی نمیافته اون جرات این کار رو نداره بهت قول میدم بچه ما سلامت به دنیا میاد خواهش می کنم تحمل کن خواهش می کنم این کارو با من و خودت نکن میدونی چقدر اذیت میشم تورو توی این حال میبینم؟
جونمو میگیری…

 

دیگه خوابم نبرد و اهورا هم با من بیدار بود هر حرفی می‌زد تا ذهن منو از این کابوس خالی کنه می گفت هرگز هیچ اتفاقی نمیوفته و کیمیا همچین جرئتی نداره که اینکارو بکنه اما کابوسی که من دیده بودم خیلی به واقعیت شبیه بود بدجوری منو ترسوندخ بود.

صبح که شد آفتاب دیگه کامل بالا زد و اهورا از جاش بلند شد و گفت _برم صبحانه آماده کنم که خانومم بخوره حالش بیاد سرجاش.

دستشو چسبیدم گفتم منو اینجا تنها نذار دست انداخت زیر پامو بغلم کرد و گفت

_چطوره خانم بشینه نگاه کنه تا من صبحانه رو حاضر کنم؟

راضی از این حرفش قبول کردم و توی بغلش به اشپزخونه رفتم هر کاری که می کرد یه دور میزد لبمو به بوسه مهمونی مبکرد و بعد به کارش می رسید دیگه کم کم داشت کابوس یادم میرفت که گوشی اهورا زنگ خورد با دیدن شماره ی ناشناس متعجب جواب داد

انگار که خوشحال شده بود
باشه
گفت
_ حتما رسیدی اینجا خبر بده تا ادرس وبرات بفرستم.

تماس و که قطع کرد نزدیکم شد محکم لبامو بوسید و گفت

_دیدی گفتم همه چیز روبراه میشه دیدی گفتم همه چیز مرتب میشه؟ شاهین داره میاد ایران داره میاد اینجا .

یادم نبود شاهین کیه پس پرسیدم شاهین کیه که اومدنش خوشحالت میکنه؟

آروم روی پیشونیم زد و گفت

_ خانم خنگ من شاهین شوهر کیمیا داره میاد ایران …

این خبر منو چنان خوشحال کرده بود که دیگه همه چیز یادم رفته بود هم کابوس هم هر روز که دیگه ای عصبیم میکرد
با خوشحالی از گردنش آویزون شدم گفتم

_خوش خبر باشی دورت بگردم که با دادن این خبر منو زنده کردی جون گرفتم .

دوباره منو بغل کرد و توی آشپزخونه چرخوند و گفت

_ من که گفتم بسپارش به من همه چیز درست میشه بهت نگفتم؟

این بار من لباشو بوسیدم و گفتم گفتی هر چی که تو بگی درستا به خدا دیگه هر چی بگی نه نمیارم دیگه مطمئن شدم…

اینکه من انقدر خوشحال می دید با سرخوشی گفت
_ پس بهتره بیخیال صبحونه بشیم و آیلین خانوم یه جور دیگه ای به من صبحانه بده چون بدجوری هوس کردم…

وارفته گفتم باز شروع شد بیخیال اهورا بزار یه دو دقیقه از خوشیم بگذره با صدای بلند خندید و منو بغل کرد و گفت

_ دیگه تمومه من این فرصت ها را از دست نمیدم خودت که خوب میدونی .

 

 

به سمت اتاق رفت و دوباره در اتاق قفل کرد منو روی تخت گذاشت و گفت

_خب خانوم به خاطر این خبر خوبی که بهش دادم چطوری میخواد تلافی کنه؟

روی تخت دراز کشیدم و گفتم من اصلاً خیلی خوابم میاد می خوام بخوابم خندون کنارم روی تخت دراز کشید و منو به سمت خودش چرخوند و گفت

_خواب نداری الان فقط باید صدای ناله ات تو این اتاق پیچه نه خواب…

با لب و لوچه ی اویزون گفتم چطوری دلت میاد اخه من تا صبح نخوابیدم کابوس دیدم بیخیال شو…

اما اون بی اعتنا به حرفام لباسامو در آورد و گفت

_ یه نفر دیگه داره میاد بهمون اینجا اضافه بشه اون موقع دیگه کمتر میتونم باهات باشم باید این روزا هوامو حسابی داشته باشی دیگه مگه نه؟

نمیدونم کیمیا گوش وایساده بود یا واقعاً طوری شده بود که وقتی لباسامو اهورا درآورد خواست بهم نزدیک بشه ضربه ای به در اتاق خورد صدای ناله مانند کیمیا بلند شد

_من درد دارم باید برم دکتر…

از شنیدن این خبر اهورا رو کنار زدم و سریع لباسامو پوشیدم اهورا عصبی قبل از من در اتاق باز کردو به کیمیا گفت

_چه خبر از اول صبح درد چی داری آخه مگه ما همین چند روز پیش دکتر نبودیم؟

کیمیا اما گریون گفت به خدا خیلی درد دارم دندونم داره منو میکشه نفس راحتی کشیدم چون اتفاقی برای بچه نیفتاده بود گفتم

بیا بریم مسکن بهت بدم اما اون رو به اهورا کرد و گفت
_ باید بریم دکتر با مسکن خوب نمیشه.
اهورا نزدیک من آمد و گفت

_ تو بمون پیش مونس من میبرمش پیش دکتر ببینم چی میگه!

به ناچار قبول کردم و بعد آماده شدن از خونه بیرون رفتن دلم برای اهورا می سوخت بدجوری توی ذوقش خورده بود اما بدتر از اون تنها شدن شوهرم با اون کیمیا بود..

نگران دراز کشیدم و سعی کردم تا مونس بیدار نشده منم کمی بخوابم اما مگه فکر و خیال اون کیمیا که الان با اهورا تنها بود میذاشت؟

 

توی ماشین که نشستیم عصبی به سمت کیمیا چرخیدم و گفتم معلوم هست چه مرگته؟
پشت دربست میشینی تا درست سر بزنگاه این مزخرفات تحویلم بدی؟
دندونت درد میکنه من که میدونم همه اینها بهانه است.

کیمیا تابی به موهاش که روی پیشونیش ریخته بود داد و گفت _خوبه که میدونی انتظار که نداری وقتی میبینم دم به دقیقه با اون دختره رو تختی و صدای عشق و حالتون کل خونه رو پر میکنه سکوت کنم و حرفی نزنم؟
انگار یادت رفته چی داری دست من که نمی خوای زنت ببینه؟
من خواستم الان فقط بهت یادآوری کنم بخوام دو صوته میتونم زنتو از این مثلث عشقی حذف کنم اونم خیلی راحت میزاره و میره من میمونم و تو با یه بچه تو شکمم بهتر از این چی می خوام باشه ؟
اما الان فقط بخاطر توعه که سکوت کردم و حرفی نمیزنم تو هم دیگه شورش رو در نیاراهورا من تحمل این چیزا رو ندارم صبر من خیلی کمه و تو اینو خوب میدونی .
کلافه چنگی به موهام زدم و گفتم
تو ول کن منو زنم نیستی نه؟
بابا بفهم نفهم من زنمو دوست دارم عاشق شم نمیخوام از دستش بدم من هیچ حسی به تو ندارم چه طوری اینو به تو بفهمونم ؟
کیمیا عینکه آفتابیش و روی چشمش گذاشت و گفت
_ الان بهتره که بریم یه دوری بزنیم و یه صبحانه دونفره بخوریم بعداً برمیگردیم خونه و میگیم رفتیم دندانپزشکی دندونم خوب شد…

بامشت روی فرمان کوبیدمو سعی کردم خودمو کمی آروم کنم بازوشو سفت نچسبیدم گفتم

ببین چی دارم بهت میگم داری کاری می کنی که جونتو بگیرم میدونی که من اگه جونتو بگیرم هیچ احدی نمیتونه بفهمه که من این کارو کردم جوری سر به نیستت می کنم که هیچکس نفهمه اصلاً آدمی به اسم کیمیا تو این دنیا زندگی می کرده یا نه …
آروم خندید و گفت
_ توام این و خوب میدونی که تو هیچ صدمه ای به من نمیزنی من عشق اول توام عشق اول هیچ وقت از دل آدم پاک نمیشه …

نفسمو کلافه بیرون دادم و گفتم تو واقعا مریضی نمیفهمی چی میگی
نمیدونم باید باهات چیکار کنم فقط و فقط منتظرم این بچه رو به دنیا بیاری بعدهر طوری که شده شرت‌ و از سر زندگیم کم می کنم.

زن من بخاطر تو مریض شده افسرده شده اینقدر که فکر و خیال میکنه انقدر حضور تو باعث آزار شه و من هیچ کاری نمیتونم بکنم اما این بدون صبرمنم فقط و فقط تا موقعیه که بچه به دنیا بیاد و بس
بعدش دیگه هیچ چیزی نمیتونه جلودارم بشه حتی تهدید‌های تو….

 

بیخیال گفت
_اهورا گوشم از این حرفای تو پره روشن می کنی بری یا برگردم خونه؟

ماشین خاموش کردم و گفتم پیاده شد دندونت که دیگه خوب شد برمیگردیم خونه اونو توی ماشین تنها گذاشتم و خودم به سمت خونه برگشتم
واقعا دیگه کم آورده بودم گیر افتاده بودم نمی دونستم باید چه کاری بکنم دلم میخواست سالهای سال کنار ایلین دراز بکشم و توی آرامش از حضورش لذت ببرم اما این تا وقتی که کیمیا توی خونمون بود ممکن نبود به خونه که برگشتم آهسته در اتاقم و باز کردم و ایلین و بیدار دیدم با دیدن من متعجب روی تخت نشست و گفت
_ چی شد نرفتین؟

کنارش نشستم و بدون حرف بغلش کردم سرش روی قلبم گذاشتم و گفتم خوب شد دردش بهونه بود…
نفس آسوده ای کشید ودستاش دوره تنم پیچید و من چقدر این دختر و دوست داشتم تمام زندگیم بود و اصلاً دلم نمی خواست لحظه‌ای آرامشش از بین بره اما گذشت ای پر از خطا و اشتباه من کاری کرده بود که این دختر تقریباً حتی یک روز خوش نبینه و من چقدر مدیونش بودم با این همه اتفاق هنوز عاشقانه کنار مونده بود روی سرش را بوسیدم و گفتم حتی وقتی برای ثانیه ازم دور میش دلتنگت میشم باور کن توی زندگیم هیچ کسی رو بندازه تو دوست نداشتم و عشقی که به تو دارم هیچ وقت توی هیچ برهه ای از زندگیم تجربه نکردم.

خیلی بهم قول بده هیچ وقت از من نمیگذری قول بده همیشه کنارم میمونی من واقعا می ترسم که تو بخوای منو تنها بزاری.

سرشو از روی سینم برداشت و به صورتم نگاه کرد و آروم ته ریشم و لمس کرد و گفت

_ مگه من میتونم؟
مگه من تا حالا تونستم از این به بعد هم بتونم ؟
نمیدونی من چقدر تورو می خوام؟
اینو میدونی چقدر عاشقتم و نمیتونم از تو بگذرم…

لباشو بوسیدم و دوباره تنگ به آغوشش کشیدم من برای ادامه این زندگی به حضور این دختر نیاز داشتم.
مونس وارد اتاق که شد بل دیدن ما توی بغل هم خندون به سمتمون دوید و چشمای خواب آلوده بازتر شد و خودشو بهمکن رسوند این بار سه نفری همدیگه رو به آغوش کشیدیم من تنها داشته‌ام زندگیم این دو نفر بودن

آیلین کنارم نشسته بود و مونس روی پام موهای هر دو نفرشون و نوازش می کردم و اونا ریز می خندیدن و من چقدر خوشبختم از حضور این دونفر کنارم .

با دیدن کیمیا که با عصبانیت و ناراحتی از گوشه در به ما نگاه می کرد …

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

3 نظر

  1. ممنون 🙏🙏🙏
    ترتیب پارت ها چه جوریه؟
    هرچند وقت پارت میذاری؟

  2. کیمیا چه چیزی از اهورا داره ک گفت به زنت نشون میدم؟!¡¿

    • یه شب اهورا رو برد تو اتاق خودش بع بهونه این که می ترسم
      اهورا میره رو زمین اونم رو تخت می خوابه.
      وقتی اهورا خوابه میرع تو بغل اهورا و عکس میگیره.
      بعد تهدید میکنه که دست از پا خطا کنی عکسارو به آیلین نشون میدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *