خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دخترحاج آقا/پارت سیزده

رمان دخترحاج آقا/پارت سیزده

 

وقتی حس کردم ماشین از حرکت ایستاده سرم رو بلند کردمو دست از ور رفتم های بیخودی با ناخنهای یک درمیون شکسته ام برداشتم.زیرجلکی بهش نگاه کردم…از کیف پولش کارتی بیرون کشید و بعد از ماشین پیاده شد و سمت یه مغازه ی کوچیک که همون اطراف بود رفت…از خونه ی ستوده که بیرون اومدیم دیگه باهام حرف نزد.هیچی نمیگفت.حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخته بود.میتونستم شاد باشم…شاد و هیجان زاده از اینکه یه نفر قاطعانه حق ستوده رو کف دستش گاشته و مثل شیر ازم دفاع کرده اما نبودم…چون حس میکردم اون هنوز مثل زمانی باهام رفتار میکنه که متوجه کبودی گردنم شده بود.

بخاطر تاریکی هوا و سایه ی درختهایی که ماشین دقیقا همونجا زیرشون پارک شده بود نتونستم ببینمش تا اینکه خودش سر رسید.سوار شد و بعد از اینکه نشست یکی آلوئوراهای توی دستش رو روی پاهای من گذاشت و خودش هم مشغول سرکشیدن یکی دیگه اش شد.یه نفس سرکشیدش ولی من همچنام داشتم نیمرخ دیوونه کننده اش رو نگاه میکردم بخصوص وقتی که آب با ریتیم از گلوش پایین میرفت….

خوردن اون نوشیدنی خنک بزرگ چند ثانیه هم برای اون طول نکشید. زبونشو روی لبهای ترش سر داد و بعد سرش رو به طرف من چرخوند و گفت:

-بخور….

سر قوطی نوشیدنی ای که سردییش کف دستم رو مرطوب کرده بود رو چرخوندمو گفتم:

-تو هنوز از من ناراحتی !؟

سرش رو به عقب تکیه داد و دست راستشو روی رون پاش گذاشت و درحالی که آهسته و آروم پای چپش رو تکون تکون میداد گفت:

-من از ناخالصی بدم میاد…اگه تو قبلا دوست پسر داشتی اصلا برای من مهم نیست چون من در گذشته ی تو نبودم…گذشته مال خود تو هست فقط خودت..اما اینکه در زمان بودن با من همزمان با کس دیگه ای هم بپری این دیگه در همه جای دنیا اسمش لاشی بازی….چه تو آمریکاش چه توی ایرانش…

قوطی رو تو دستم فشردمو گفتم:

-من لاشی نیستم!

خیلی سریع گفت:

-من نگفتم تو هستی! ولی وقتی با من بودی گردنت از بوسه ی یکی دیگه کبود بود…یکی غیر من !

آهسته لب زدم:

-گفتم که یه اتفاق زوری بود!

-باور میکنم!

تا اینو گفت سرمو سریع بلند کردمو زل زدم تو چشماش.معمولا اهل سر کار گذاشتن نبود و لحنش هم به تمسخر و کنایه شباهت نداشت…برای اینکه مطمئن بشم درست شنیدم پرسیدم:

-واقعا باور میکنی که خواست خودم نبود!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-آره باور میکنم….

دوباره مهرش تو دلم مثل لوبیای سحرامیز جک تا فلک سر دووند! لبخندی به پهنای صورت زدم…لب پایینیمو زیر دندون بردمو درحالی که سر قوطی نوشیدنی رو میچرخوندم گفتم:

-فکر کنم حالا بتونم اینو بخورم…

لبخندی زد و همچنان بهم خیره موند.سر قوطی رو بین لبهام گذاشتمو خیره به آمین مشغول سرکشیدنش شدم…دوست داشتم مثل خودش یه نفس بخورمش اما از چندثانیه هم نگذشته بود که پرید تو گلوم و به سرفه افتادمو گند زدم به سرو ریخت خودم…سرشو تکون داد و با تاسف طنزی گفت:

-مثل بچه ها میخوای ادای آدم بزرگارو دربیاری ولی خودتم نمیدونی سنت واسه انجام بعضی کارها خیلی زوده!

بدجوری ضایع شده بودم.دستمو سمت جعبه دستمال دراز کردمو گفتم:

-نه…اینجوریا هم نیست…حواسم پرت شد وگرنه من نوشابه خانواده رو یه نفس میخورم اینکه دیگه چیزی نیست…

نذاشت دستمالی از داخل جعبه بیرون بیارمو گفت:

-کم لاف بیا…حالا خوبه تهرانی هستی…آبادانی بودی میگفتی دریا رو هورت میکشی…

یکم نگاش کردمو گفتم:

-بزار دستمال بردارم..میخوام صورتمو تمیز کنم

دستمو از روی جعبه برداشت و گفت:

-خودم میخوام تمیزش کنم…

اول منظورش رو نگرفتم تا اینکه بدنش رو یکم جلو کشید و خودش رو بهم نزدیک کرد.نفسم تو سینه حبس شد و لذت شیرینی تو بدن و کمرم جریان پیدا کرد.سرش رو به صورتم نزدیک کرد..زل زد تو چشمای سنگین شده ی من و بعد زبونشو بیرون آورد و خیلی آروم اما با صدا روی خیسی اطراف دهنم که بخاطر پخش شدن نوشیدنی بود کشید تا منو تو خلسه ی شیرینی فرو ببره….

 

من تجربه ای تو بوسیدن هیچ مردی نداشتم البته تا قبل از آشنایی با آمین…شیطون بودم و شیطنت زیاد میکردم اما کارم به تجربه ی اینجور چیزا نرسید.شاید واسه همین یجورایی هم تو انجام این کارها ناشی بودمو هم عطش بیش از این پیش رفتن رو داشتم…یعنی دلم میخواست چیزای پر لذت بیشتری تجربه کنم…

نمبدونم داشت چجوری نگام میکرد چون چشمامو بسته بودم…و این چشمها اونقدر بسته موندن تا آمین فهمید که باید دست از تماشای صورتم برداره و ببوسم…دستهای پر حرارتش رو که روی کمرم گذاشت و کمی به سمت خودش کشیدم تمام بدنم نبض زد..

سرشو کج کرد و لبم بالاییم رو توی دهنش برد و محکم اما آروم و ریلکس مکید….اولش نمیدونستم باید چیکار کنم ولی بعد دستامو دو طرف صورتش گذاشتمو کارهای خودش رو باهاش تکرار کردم….این بوسه ی شیرین همینطور تا خستگی من و نفس کم آوردنم ادامه پیدا کرد.به زور صورتش رو از صورتم جدا کردمو خیره تو چشمهای پاچه گیرش نفس بریده گفتم:

-فقط بوسیدن بلدی!؟؟؟جز این کار دیگه تی بلد نیستی….

لبهاش به خحده کش اومدن…بدون اینگه نگاهشو ازم برداره گفت:

-نه….خیلی کارای دیگه هم بلدم…

دلم میخواست بزنم تو گوششو بگم لعنتی برو سراغ چیزی که آرومم کنه اما بجاش گفتم:

-مثلا ؟

از حرف من هم خندید و هم یه جورایی داغ کرد…انگشتشو روی لبهام گذتشت و خیره تو چشمهام اونو تا روی سینه ام پایین آورد…وقتی اونجوری نگام میکرد دیگه نمیتونستم دخترعاقلی باشم…پر میشدم از خواستن..از نیاز…از عطش جوونی….

انگشتشو سمت دکمه ی اول مانتوم برد اما همینکه خواست بازش کنه تلفن من زنگ خورد و باعث شد هردو عقب نشینی کنیمو ازهم فاصله بگیریم…

تا چشمم به شماره بابا افتاد ناخوداگاه خودمو جمع جور کردم و با چندتا سرفه برای تنظیم صدای خمارم گفتم:

-سلام حاج بابا !

صدای شاکیش ،ترس رو به وجودم تزریق کرد و گند زد به لذتی که تجربه کرده بودم:

-علیک سلام…هواتاریک دختره…کجایی !؟ الله اکبر!

تندتند گفتم:

-دارم میام حاج بابا….تو تاکسی ام !

خداحافظی کردمو گوشی رو توجیبم گذاشتمو گفتم:

-حاج بابا شاکی شده…منو تا یه جایی میرسونی!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-بلهههه…حتما…

اون دوباره ماشینو روشن کرد و من بازم خیره شدم به نیمرخ عزیزش! چقدر دلم میخواست ماجرای ستوده رو واسه همه دخترای کلاس تعریف کنمو پز آمین رو بدم تا ک*ون همشون بسوزه!!!

یا مثلا بکی از فانتزیام این بود که با این ماشین خوشگلش منو تا دانشگاه برسونه …صدا و نیم نگاهش به سمتم از عالم توهم و خیال بیرون کشوندم:

-گربه هارو دوست داری !؟

با تاخیر گفتم:

-هااان!؟ چیگفتی !؟ گربه !؟ آره آره…خیلی زیاد…اصلا من عاشق حیوونها هستم…همیشه دلم میخواست یه حیوون خونگی داشته باشم…مثلا یه سگ یا یه گربه ولی حاج بابا و فاطی جون نمیزارن…

سوالی نگام کرد و گفت:

-فاطی جون…!؟؟

-مامانمو میگم!

-آهان !

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

-من سه تا گربه دارم…

با هیجان و ذوق گفتم:

-دروغ !؟؟ مرگ من !؟؟

لبخندی زد و گفت:

-اهوووم !دوتا دختر خوشگل و یه پسر…و…یکی هم به تازگی به جمعمون اضافه شده….میخوای تو براش اسم انتخاب کنی!؟؟؟

ناباورانه و حیرت زده از این حجم از توجه و صمیمت گفتم:

-من !؟؟؟ من انتخاب کنم!؟؟

لبخندی زد و گفت:

-اهوم…باهم میریم خونه ی من…و تو برای رفیق جدید من یه اسم انتخاب میکینی…

توجه های آمین بهم اثبات کرد منو بخشیده و این دوباره منو سر ذوق آورد.اینکه ما قراره بازم باهم وقت بگذرونیم ، بی نهایت شیرین و دلچسب بود.

وقتی نزدیک خونه ی ما شدیم، طبق معمول ازش خواستم جایی ماشین رو نگه دار که من به محدودی خطر نزدیک نباشم…یعمی جایی که همسایه منو نبینن،حاج بابا نبینه، فاطی جون نبینه، ایمان فضول نبینه…

ماشین رو خاموش کرد و با لبخند به سمتم چرخید.بدون حرف و سخن بهم خیره شد…کلا بشر کم حرفی بود ولی اینکه بعضی وقتا حس میکردم حرفی برای گفتن با من نداره برام یکم گزنده و تلخ بنظر می رسید که البته من سعی میکردم بزارمش پای خونسردی ذاتیش تا خودم کمتر آسیب ببینم …لبخندشو با لبخند جواب دادمو پرسیدم:

-کی منو میبری پیش گربه هات !؟

دستشو روی فرمون گذاشت و گفت:

-فردا ظهر چطوره !؟ برای وقت نهار

تندی گفتم:

-ساعت سه کلاس دارم اخه!

ابروهاش بهم نزدیک شدو گفت:

-باهمون جغله!؟

خندیدمو گفتم:

-ستوده رو میگی!؟

سرشو به نشونه ی ” اره ” تکون داد!

-نه با اون پسفردا کلاس دارم!

-نگران کلاست نباش…میریم خونه ی من و بعد نهار رو باهم میخوریم…بعدش هم…خودم میرسونمت دانشگاه! حله !؟

از حرف آخرش چشمام درخشید.لذت رفتن به دانشگاه اونم با آمین خوش صدا و خوش سیما و خوش ماشین و پز دادنش به دخترا ،عین عین پریدن تو عسل بود.با لبخندی که اثر افکار شیرینم بود سرمو بالا و پایین کردمو گفتم:

-حله !

بازم بدون حرف فقط با لبخند بهم نگاه کرد.قبل پیاده شدن خیلی سریع بدنمو به سمتش خم کردمو یه بوسه ی تند و سریع رو صورتش کاشتم و بعد قبل اونکه حرف و واکنشی از طرفش ببینمو بشنوم فورا از ماشین میاده شدم هرچند که لحظه ی آخر صدای خنده هاش از شیطنت خودم به گوشم رسید !

روز خوبی که با آمین گذرونده بودم مثل نیروزا تو وجودم جریان پیدا کردو انرژیم رو افزایش داد.اصلا انگار دوپینگ کرده بودم که هی به ترک دیوار و خزیدن مارمولک رو دیوار میخندیدمو ، همکاری مورچه برای بلند کردن دونه ی برنج رو حماسه تصور میکردمو نیشم رو وا میکردم!!!

آواز خون پله هارو بالا رفتمو زنگ درو فشردم.تا بخوان در رو واسم باز بکنن مشغول باز کردن بند کتونی هام شدم.مامام با دیدنم بدون سلام و علیک گفت؛

-شرم کن یاسمن ! همچین زلف انداختی بیرون انگار میخوای بری عروسی !

موهامو دادم داخلو گفتم:

-باشه فاطی جوووون…هرچی شما بگی!

مامان کنار رفت تا من داخل بشمو همزمان گفت:

-اولا فاطی جون نه و مامان…بعدشم جورابات بو میدن…هم پاهاتو هم جوراباتو بشور که شب تو اتاقت موقع خواب از بوی بد پاهای خودت خفه نشی!

همونطور که سمت اتاقم میرفتم گفتم:

-از دانشگاه میومدم نه از مدرسه ابتدایی مادر من….میدونم باید پاهامو بشورم!

لباس عوض کردمو بعد از شستن دست و صورت و پاهام برگشتم سمت آشپزخونه و به کوکو سبزی های روی میز ناخونک زدم.
بابا که لبهاش به ذر گفتن آهسته و بیصدا بالا و پایین میشدن از اتاقشون بیرون اومد.اول جلوی اینه ایستاد و ریشش رو شونه زد و بعد اومد تو اشپزخونه و گفت:

-خیلی دیر اومدی دختر ! خوب نیست تا این موقع بیرون بمونی !

از ریش خیسش مشخص بود وضو گرفته بود و داشت نماز میخوند.تکه نونی برداشتمو گفتم:

-کلاسم طول کشید حاج بابا !

سرشو تکون داد.معلوم نبود باور کرده یا نه ولی در هر صورت گیر نداد و بجاش از مامان پرسید:

-فاطمه سادات خانم پیرهن مشکی منو پیدا کردی!؟

مامان گفت:

-بله حاج اقا

و منم فورا پرسیدم:

-پیرهن مشکی چرا !؟ کسی نفله …ببخشید..کسی فوت کرده !؟؟

حاج بابا کمی روی لقمه ی بزرگش فلفل گوجه ای ریخت و بعد با آرامش گفت:

-دختر جان مکتبی حرف بزن…نفله و این حرفا واسه ادمای چاله میدونیه نه دختر حاج اقا حبیبی…این طرز حرف زدن برازنده ی تو نیست یخصوص که سن شما سن ازدواج و الان یجورایی زیر ذربین خواستگاراتی!

یه لحظه از حرف بابا خمده ام گرفت.ذربین خواستگارها! چه جمله ی جالب و البته خنده دار برای منی که دیگه لااقل خودم میدونستم خواستگارام تعدادشون به سه عددهم نمی رسید.

مامان اما با ذوقی کمتر دیده شده گفت:

-خواستگار داره حاج اقا !؟؟؟

بابا اهسته سرشو تکون داد و گفت:

-آقای مومنی یاسمنو واسه پسرش مسعود خواسته…پسر خوبیه…یکی دوبار دیدمش!

کنجکاوانه گفتم:

-حاج بابا اونم منو دیده؟؟ پسر آقای مومنی رو میگم!؟

ابرو بالا انداخت و گفت:

-خیر ندیده!

اخم کردمو گفتم:

-پس بگین نیاد! خوشم نمیاد از این مدل خواستگاریا…از اینا که دخترو پسر همو ندیدن اما خانواده هاشون قرار خواستگاری میزارن!

بابا با عصبانیت گفت:

-نه تو رو خدا بیا ببین…الله اکبر…دختر تو اون بلاد کفر چی به تو یاد میدن…!؟؟

بعد هم با ترش رویی ازم نگاه گرفت و گفت:

-اونا میان شماهم حق مخالفت نداری..وسلام!

 

“وسلام ” بابا یعنی یاسمن تو مجبوری هر چی من گفتم بگی چشم حتی اگه خودت نخوای!

صورت مامان از ذوق زیاد سرخ و سفید شده بود.کنار ما نشست و با بسم الله یه لقمه دهن خودش گذاشت و بعداز جویدنش گفت:

-عالیه خانم زن اقای مومنی رو میشناسم….زیاد تو کلاس قرآن دیدمش..خیلی زن خوبیه….الحمدالله…الحمدالله که این زن و شوهرش قراره واسه پسرشون یاسمن مارو بگیرن!

حرفهای مامان اعتماد بنفسمو ازم میگرفت.بخصوص تو اینجور مواقع که احساس یه دختر ترشیده بهم دست میداد.با دهن پر گفتم:

-چون مامانش خوبه دلیل نمیشه خودشم خوب باشه !

مامان با افتخار گفت:

-آقای مومنی و زنش کیا و بیایی دارن واسه خودشون…اگه بدونی تو کلاس ها و مراسمای خیریه چقدر زنای دیگه و دختراشون دور عالیه خانم میچرخن که بشن مورد مناسب واسه ازدواج پسرش هیچوقت این حرفو نمیزدی….

عبوس و بدخلق گفتم:

-از همین حالا میتونم قیافه اشو تصور کنم…یه پسر کم مو…با شلوار پارچه ای سیاه، پیرهن یقه دیپلماتی…ریشو…ابرو پیوندی… عینهو پسر حاج طیبی…

مامان اخم کردو گفت:

-اونو که تو معلوم نیست چجوری پروندی…این یکیو دیگه سر جدت نپروم.. یه کاری نکن بره پشت سرشم نگاه نکنه یا خجالت زدمون بکنه و بگه ” میریم یه دور میزنیم برمیگردیم” ! دلم نمیخواد بعدا عالیه خانم بگه رفتیم خواستگاری دختر حاج آقا اما نپسندیدیمش…

با عصبانیت گفتم:

-میخوام صدسال سیاه نپسندن!

مامان دلخور و شماتت وار گفت:

-تو خواستگار نداری یاسمن…دخترای مردم از همون وقتی که تو شکم ماماناشونن اونقدر هواخواه دارن که بدنیا نیومده ناف برنشون میکنن اونوقت تو توی اینهمه سال یه پسر حاج طیبی اومد خواستگاریت که همونم اصلا رد پاشم نمیشه پیدا کرد…پس…لطفااااا این روزا حسابی مواظب رفتار و اخلاق و پوششت باش چون من مطمئنم عالیه خانم حتما قایمکی میاد تو رو دید بزنه که بفهمه چجور دختری هستی…لطفا هوای آبروی حاج اقا رو داشته باش!

حاج بابا متفکر سرشو تکون داد و گفت:

-مامانت حق میگه! حق بشنو و صحیح عمل کن!

پوفی کردمو تصمیم گرفتم دوغمو بنوشم که بهتر از تخریب روحیه شدن بود!

بعد خوردن شام قبل از بلند شدن از روی صندلی مامان دوباره گفت:

-عمه ی بابات فوت کرده ما فردا ظهر بعد نهار راه میفتیم سمت کرج احتمالا تا فردا ظهر نیایم…به یلدا بگو بیاد پیشت تنها نباشی…

لبخند خبیثانه ای گوشه ی لبهام نشست.تمام تلخی حرفهای چند دقیقه پیششون رو از یاد بردم و چسبیدم به اون خدابیامرزی که خووووب موقعه ای به ملکوت اعلا پیوست!

چقدر لذت بخش بود اینکه فردا میتونستم باخیال راحت با آمین به دیدن گربه هاش برم….!!!

لبخند زدمو گفتم:

-چشم چشم…شما با خیال راحت برید به مراسم عمه خانم…به یلدا هم میگم بیاد پیشم….اصلا نگران نباشید….

و بعد شالی روی سرم انداختمو گفتم:

-من میرم بیرون تو حیاط پیش یلدا !

بعد رفتن من مامان و حاج بابا هم بالاخره از اون چار دیواری بیرون اومدن تا مثل اقا رحمان و زن و بچه اش تو حیاط هوایی بخورن و چایی بنوشن…

آقا رحمان شدیدا سیاسی بود و بابا هم که از اقا رحمان بدتر…چهارگوش شنوا بودنو دو زبون برای حرف زدن از خاوری و بقایی و خروج ترامپ از برجام و بالا رفتن دلار….مامان منو زهرا خانم هم که یه گوشه مشغول پچ پچ بودن درست مثل منو یلدا…البته بیشتر این من بودم که با اب و تاب اتفاقای امروز رو واسه یلدا تعریف میکردمو اونم با دهن باز همه چی رو به دقت گوش میداد….

تنها آدم جمع که بی رفیق یه گوشه نشسته بود و تو تنهایی چایی می نوشید ایمان بود….

 

ایمان تنها و متفکر روی لبه ی باغچه نشسته بود و هم با گوشيش چیزی تایپ میکرد و هم چايي قند پهلوش رو ذره ذره میخورد.

ریز ریز خنديدم و به یلدا گفتم:

_وای داداشتو ببین تو رو خدا….اينجوري که این يالقوز اخم کرده شک نداشته باشه دختره بهش گفته از جلو که نمیشه از پشت هم که درد داره پس یه فکر دیگه بکن!

یلدا سرشو جلو برد و بعد از یه نگاه کوتاه و دزدکی به ایمان ، نوچ نوچی کردوگفت:

_نه…خدایی ایمان اهل این چیزا نیست!

و بعد مچ دستم رو سفت گرفت و گفت:

_ایمانو بیخیال…بگو ببینم…پس صبح اخلاق سگيت بخاطر حرف ستوده و اون ماجراها بود آره!خیلی نامردی که هیچی بهم نگفتی و بجاش پاچمو گرفتی!

دستم و از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

_وقتی اون حرف ستوده رو شنیدم اصلا گیج و گیج شدم….از دست خودمم کاری برنميومد چه برسه به تو!

نیش یلدا تا بناگوش وا شد و گفت:

_ولي الله وکیلی این شازده ی خوشتیپ و ورزشکارت خوووووب حالشو جا آورد……

با یه نگاه به پشت سر،جایی که ایمان تنها نشسته بود گفتم:

_آره….زد خارمادرشو….یعنی چیز…..زد حالشو جا آورد….

یلدا سقلمه ای بهم زد و گفت:

_حالا چرا هی اونرو نگاه میکنی!?

لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم:

_بريم یکم سر به سرش بزاریم!?

یلدا باخنگي گفت:

_ستوده رو !?

_نه خنگ مادرزاد!!! ایمانو میگم!

_نه ولش کن! الان شبیه وقتایی که نمیشه رفت سمتش!

_اتفاقا الان وقتش!پاشو ….پاشو بريم پیشش!
بلندشدمو بدون اینکه به یلدا حق انتخاب بدم دستشو گرفتمو دنبال خودمو کشیدم.
بزرگترا اینقدر درگیر گپ و گفت خودشون بودن که اصلا حواسشون سمت ما نمیومد.یه چایی از توی سینی برداشتمو با کشیدن دست یلدا سمت ایمان رفتیم.من سمت چپش نشستمو یلدا سمت راستش و اون دقیقا بین ما بود.

متعجب یه نگاه به یلدا و یه نگاه به من انداخت و گفت:

-خب!؟؟؟

چایی رو به سمتش گرفتمو گفتم:

-خب به جمال نداشته ات…واست چایی آوردیم!

با اخم و نگاهی تلخ که کم از پوزخند زدن نداشت گفت:

-خودت کوفتش کن!

پررو تر از اونی بودم که حرفش بهم بربخوره.چشمکی به یلدا زدمو دوباره گفتم:

-میگم اینقدر بهش پیام نده! لوسش نکن! لوسش کنی بعدا واست شاخ میشه!

یلدا دور از چشم ایمان لب پایینیشو زیر دندوناش فشار داد و از این حرف من چنگ آرومی به صورتش زد.ایمان با تلخ زبونی گفت:

-جمع کن این شوخی خرکی هاتو…

پا روی پا انداختمو گفتم:

-دارم بهت مشاوره مفتکی میدم!

با طعنه گفت:

-مثل اینکه دستت خیلی تو کاره که مشاوره هم میدی!

بی توجه به چشم ابرو رفتنای یلدا گفتم:

-آره دیگه! خاطرخواها زیادن ..خوشگلی هم که میدونی دیگه…دردسر داره فراوووون!

مثل کسی که جوک خنده داری شنیده باشه لبخند زد.از اون لبخندهای طعنه آمیز که مثلا میگه”مورچه چیه که کله پاچه داشته باشه”
و بعد یه نگاه معنی دار به سرو صورت و هیکلم انداخت و گفت:

-یه چیزایی میگی که اصلا به ریخت و قیافه ات نمیخوره!

زودی گفتم:

-منظورت اینه من خوشگل نیستم!؟؟

نگاهشو ازم گرفت و گفت:

-یه نگاه به آینه بندازی خودت میفهمی!

یلدا خودش رو عقب کشوند تا بتونه از پشت ایمان راحت تره بهم التماس کنه دم پرش نپلکم اما من همچنان دوست داشتم به آزار و اذیت کردن این موجود نچسب ادامه بدم برای همین دوباره اهمیتی به ایما و اشاره های یلدا ندادمو گفتم:

-یه سی و دو سه سالیت میشه آره !؟؟؟ تو ولایت ما به پسرای این سن و سال میگن یالقوز…یا مثلا پیر پسر…میگم ایمان جون میخوای خودم به چند نفر معرفیت کنم!؟؟ بالاخره خدارو چی دیدی…شاید یکیش عقل نداشت و حاضر شد زنت بشه!

و بعد خودم شروع به خندیدن به حرف خودم کردم.ننه یلدا هم بالاخره بیخیال التماس کردن شد و بعد از اینکه دستشو روی دهنش گذاشتو بی سرو صدا خندید
.خواست جواب پر حرفی هامو بده که دوباره گوشیش ویبره رفت و صدای اس ام اسش بلند شد.نگاهشو ازم گرفت و حرفی که میخواست بهم بزنه رو به زبون نیاورد و سرش رو انداخت تو گوشیش…یکم خودمو بهش نزدیک کردمو گفتم:

-چیمیگه !؟؟ البته دختری که ۱۲ شب پیام میده یا بوس میخواد یاااا…..

سرش رو بالا اورد و از همون فاصله ی نزدیک با اون اخم ترسناکش زل زد تو چشمامو گفت:

-یا چی !؟

یلدا چشماشو بست و زیر لب ای وایی زمزمه کرد من اما با شیطنت گفتم:

-اینجوری که نمیشه بگم…بقیه میشنون…آخه مثبت هجده اس…گوشتو بیار جلو تا در گوشت بگم!

سرش رو با تاسف واسم تکون داد و گفت:

-روتو برم!

نیشخندی زدمو گفتم:

-جوابشو بده…خوب نیست دختر مردم رو معطل بزاری!

 

انگار اعصاب تحمل، گیر سپیچ دادنهای من رو نداشت که کم کم قیافه اش ترسناک شد.با حالت ” بس کن تا خونتون نریختم” روشو ازم برگردوند و همون لیوان چایی که براش آورده بودم اما حاضر نشده بود قبولش کنه رو برداشت و بدون قند ذره ذره چشیدش….

دستای سردمو لای پاهام گذاشتمو گفتم:

-حتما روت نمیشه جلوی ما جوابشو بدی! حق داری البته! تو خلوت بهتر میچسبه!

سرشو به سمتم چرخوند و گفت:

-اینقدر شرو ور نباف!

با شیطنت گفتم:

-اگه شر و ور میبافم چرا گوشیتو نمیدی چت هاتو نگاه کنم !؟

قبل از اینکه به خودش بیاد گوشیشو از دست راستش بیرون کشیدم.یلدا با چشمای گرد شده و رنگ پریده و ایمان مثل گاو وحشی های اسپانیایی بهم خیره شد…منتظر بودم یورش بیاره سمتم و لیوان توی دستشو رو سرم خورد و خاکشیر کنه اما مثل کسی که پروندش کاملا سفید باشه و با خودش بگه ” طلا که پاکه چه منتش به خاک”دوباره مشغول خوردن چاییش شد…

از برنامه های مجازی فقط تلگرام داشت که بخاطر پین کد نشد چکش کنم اما فورا رفتم تو پیامکاش و با چشمای گرد شده اخرین پبامکی که واسش اومده بود رو بلند خوندم:

-سلام عزیزم! خیلی دلم واستون تنگ شده بود.به زودی میبینمت!بوووس!

ایمان همچنان خونسرد بود چون فکر میکرد من دارم از خودم این کلمات رو بلغور میکنم…حتی یلدا هم نیششو وا کرد و دستشو به حالت ” ای کلک” واسم تکون داد…ولی من واقعا داشتم جدیدتدین پیامی که رو گوشی ایمان اومده بود رو میخوندم.

یه نگاه متعجب به یلدا و یه نگاه اخمو به ایمان انداختم.درحالی که چایی رو با آرامش میخورد مثلا باخودش ولی درواقع جوری که من بشنوم گفت:

-دختر گنده خجالت نمیکشه مثل بچه های هفت ساله رفتار میکنه!

اصلا قشنگ معلوم بود هیچکدوم باور نکرده بودن…اون اونقدر از خودش مطمئن بود که واسش جای شک نداشت این پیام رو من از خودم میگم و اون یکی هم باور داشت بردار یالقوزش باهیچ مونث غریبه ای ارتباط نداره!

با تشر به یلدا گفتم:

-هوووو! چته چرا میخندی !؟ باور نمیکنین نه!؟؟بخدا همینو نوشته..دختره واسش فرستاده ” سلام عزیزم .خیلی دلم واستون تنگ شده .به زودی میبینمت” تازه سه چهارتا ایموجی بوس هم واسش فرستاده..

اینبار لحنم اونقدر جدی بود ،که هردو با تعجب به سمتم خیره خیره نگاه کنن…صفحه ی گوشی رو به سمتشون گرفتمو خطاب به ایمان گفتم:

-بقول حاج بابا …آیا تو چنان…چنان…چی بود!؟؟ آهان…! آیا تو چنان که مینمایی هستی!؟؟؟

و بعد گوشی رو تو دستاش چپوندمو ازجا بلند شدم.یلدا که تا اون موقع با دهن گشاد شده داشت تماشامون میکرد گفت:

-دادااااااااش….تو دوست دختر داری!؟؟؟

ایمان در کمال آرامش اما با صورتی متعجب به پیامک موردنظر نگاه کرد.سرشو به چپ و راست تکون داد و بعد با شک و حالتی که میگفت”وای به حالت اگه کار تو باشه” به من خیره شد…

دستشو خوندمو گفتم:

-چیه!؟ چرا همچین نگاه میکنی!؟ خوشبختانه اونقدررررر سرم شلوغ که نخوام واسه تو پیامک سرکاری بفرستم…اگه دوست دختر داری خب نوش جونت ولی دیگه یجوری به من نگاه نکن که انگار فرستادن این پیام کار من بوده….

یلدا دوباره با تعجب و ناباوری پرسید:

-وای داداش تو واقعا دوست دختر داری!؟؟وای!باورم نمیشه بخدااا..اوه اوه! اگه مامان بفهمه از خوشحالی …

چشم غره ی ایمان بلدا رو ساکت کرد.دستمو جلو دهنم گذاشتمو همونطور که میخندیدم گفتم:

-میگم برادر ایمان…آق پلیسه ی ریشو…تو چجوری با اینهمه ریش کیس مورد نظر رو میبوسی….!؟؟ لب گرفتن واست سخت نیست!

بلند شد که بیاد سمتم…منم در واقع میخواستم پا به فرار بزارم که گوشیش زنگ خورد و همون شماره رو صفحه نمایان شد….

 

بازنگ خوردن تلفن ایمان حتی یلدا هم اون ادب رسم بزرگتر کوچیکتری رو کنار گذاشت و سرشو خم کرد تو گوشی ایمان.
قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتمو با نیش و کنایه گفتم:

-بفرما یلدا خانم! تحویل بگیر خان داداشتو! حالا هی بگو ایمان ما فلان ایمان ما بهمان…

یلدا با اخم ایمان سرشو عقب برد و بعد همونطور که انگشتاشو خم و راست میکرد گفت:

-داداش خب…خب…خب چرا جواب نمیدی!؟

خبیثانه خندیدمو گفتم:

-آره داداشش ..چرا جواب نمیدی داداشش! ها ها ها…

ایمان چشم غره ی بهم رفت و گفت:

-رو مخ من راه نرو یاسمن!

ایشی کردمو گفتم:

-مگه تو مخم داری!

فحش و طعنه ای زیرلب زمزمه کرد و بعد بالاخره تماس رو وصل کرد و گفت:

-الو….

نفس یلدا تو سینه حبس شده بود اما منی که فکر میکردم بالاخره مچ آقا رو گرفتم حسابی خر ذوق شده بودم.یعنی یه جورایی خوشحال بودم که دیگه نمیتونه بهم تیکه بپرونه و تهدیدم کنه…یا اینکه آرایش کردنمو بزاره به پای دلبری واسه پسرای کوی و برزن !

پشت به اونا خواستم سمت بابا اینا برم که صدای خنده های یلدا سر جا نگه ام داشت.متعجب و کنجکاو از روی شانه نگاهی به عقب انداختم.یلدا گوشی ایمان رو گرفته بود و خنده کنان با مخاطب پشت تلفن صحبت میکرد.اینبار کامل به سمتشون چرخیدم.چشمامو تنگ و گشاد کردم و اول به ایمان و بعد به یلدای سرخوش نگاه کردم…یه حسی بهم میگفت بازم اشتباه کردم! بازم اونی که فکر میکردم درست از آب در نیومده!

بالاخره فک یلدا خسته شد و با خنده و شادی گوشی رو دست بردارش سپرد و سمت من اومد.حتی وقتی به منم نزدیک شد باز داشت میخندید.

وقتی خودم خنده ام نمیومد اما یه نفر اینجوری رو در رو جلو چشمای عصبانیم میخندید حسابی کفری میشدم.جدی و خشن گوشت بازوی یلدا رو بین انگشتام فشار دادمو گفتم:

-هر هر هر… دهنت گشاد نشه یه وقت!؟

یلدا که از شدت خنده دستشو رو کلیه هاش گرفته بود و ریز ریز آخ آخ میگفت بالاخره بعد از چند تا سرفه ی کوتاه و بلند سرشو بلند کرد و با گذاشتن دستش رو شونه ی راستم گفت:

-دوست دختر داداشم خیلی باحال بود..کاش میشد تو هم باهاش حرف میزدی!

جنس لحنش به جدی بودن نمیخورد و کاملا مشخص بود داشت به سخره ام میگرفت واسه همین با عصبانیت دستشو از رو شونه ام پس زدمو گفتم:

-همون تو حرف زدی بس! اه ! نیشتو ببند!

و بعد دست به سینه چرخیدمو نگاهم رو دوختم به بلالهای روی منقل که آقا رحمان آوازخون رو آتیش جا به جاشون میکرد. یلدا بالاخره اون خنده های روی اعصابشو قطع کرد و گفت:

-من که بهت گفتم این اهل این حرفا نیست..تو خودت کوتاه نیومدی!

با لحن تندی گفتم:

-خب حالا که چی…مثلا میخوای بگی نبود؟؟!

یلدا شونه بالا انداخت و گفت:

-معلوم که نبود!

-پس کی بود که واسش بوس فرستاد و میگفت دلش واسش تنگ شده!؟ لابد عمه ات بود!

شلیک خنده ی یلدا به هوا رفت.سرشو تند تند تکون داد و گفت:

-اره اتفاقا عمه ام بود…

با دهن کجی نگاه ازش گرفتمو گفتم:

-برو خودتو مسخره کن دختری عبدل ابادی!

دستمو گرفت و ثابت نگه ام داشت.خنده امونش نمیداد که حرفشو بزنه.کمکم حتی از گوشه چشماش هم اشک چکید ولی بالاخره دست از راه رفتن روی اعصاب خراب من برداشت و گفت:

-عمه پریچهر بودبابا! با خط جدیدش زنگ زده بود به ایمان که بگه چند روزه دیگه از اراک میاد اینجا دیدنمون !

و بعد دوباره دستشو رو دلش گذاشت وباخنده های کنترل شده ای گفت:

-وای یاسمن…چه تهمتهایی که به دادش بیچاره ام نزدی!آخه ایمانو چه به ماچ و موچ!

حسابی ضایع شده بودم.سرمو پایین انداختم و جلوتر رفتم تا فاصله ام با ایمات به اون حدی برسه که دیگه چشم تو چشم نشیم.آقا رحمان که برخلاف بابا آدم شوخ طبع و بزله گویی بود،بلالهای کباب شده رو توسینی گذاشت و گفت:

-آاااای جوونا بیایین که بلال کباب کردم اونم چه بلالی!

یلدا زبونشو روی لبهاش کشید و با گفتن” اخ جووون بلال” دوید سمت باباش! زیرجلدی نگاهی به پشت سر انداختم.ایمان تلفنشو تو جیب شلوارش گذاشت و قدم زنان به سمت اومد.اصلا دوست نداشتم طعنه هاشو از سر بگیره اما قبل اینکه بجنبمو جایی برم که نتونه تیکه بارم کنه بهم نزدیک شد و کنار گوشم گفت:

-خیلی بده که همه رو شبیه خودت میبینی!

فقط نمبخواستم کم بیارم برای همین صرفا جهت اینکه کم نیاورده باشم گفتم:

-بار سوم تو چنگی ملخک!

سرشو تکون داد و گفت:

-آره ! آفرین! درست گفتی…بار سوم تو چنگی ملخک خانم!

و بعد سمت باباش رفت و یکی از بلالهارو ازش گرفت.

 

دل انگیز ترین صبح زندگیم رو لحظه ای دیدم و تجربه کردم که دیدم خبری از حاج خانم و حاج بابا نیست و بجاش یه تیکه کاغذ به یخچال وصل هست که دستخط مامان روش خودنمایی میکرد:

” ما رفتیم کرج.غذا به اندازه ی این یکی دو روز تو یخچال واست گذاشتم.هر یه ساعت باهات تماس ميگيرم جویای احوالت میشم.درست لباس بپوش و درست رفتار کن .به یلدا هم بگو شب بیاد پیشت.مواظب خودت باش شيطوني هم نکن ! ”

لبخند شیطنت آمیزی روی صورت خوابالودم نشست و چهره ام رو بشاش کرد.به اولین چیزی که فکر کردم آمين و گربه های خوشگلش بود.گربه ای که انتخاب اسمش رو برعهده ی من گذاشته بود.و اینکه میتونستم هر لباسی که میخوام رو بپوشم و هر آرایشی که میخوام رو روی صورتم انجام بدم.آخ که من میرم واسه رژ لب خونی کایلی جنر!!!

آهنگ شادی از امید جهان پلی کردم و درحالی که خودمو قر میدادم مفصل ترین صبحانه ی زندگیمو نوش کردم.

بعدش یه دوش گربه شوری گرفتم و لخت پختی رفتم سمت اتاق و جالبترین ست لباس زيرم رو که رنگ سفید و گلهای و شکلک های زرد داشت رو پوشیدم.

انتخاب لباس سخت بود اما درنهایت بدون استرس و نگرانی از بابت گيردادنهاي حاج بابا یه شلوار جین زخمی که پايينش تا میخورد تا ساق پا و جوراباي زرد رنگم مشخص میشدن و یه بلوز سبز پوشیدم.آخرین مرحله پوشیدن یه روپوش بدون دکمه بود و شالی که رنگ شادش با کفشهام ست ميشد.

برای آخرین بار سرو وضعمو توی آینه برانداز کردم و با برداشتن کلیدها از خونه زدم بیرون…

از همون بالای پله ها چشمم به آقا رحمانی افتاد که حین خوندن یه آواز قدیمی به گلدون های کنار نرده آب ميداد…صدای آروم و خوش آهنگی داشت.از اون صداها که آدم دلش میخواست تا شب دستش و زیر چونه اش بزاره و هی گوش بده…هی گوش بده تا گوشش خسته به و خوابش ببره!

پله هارو که پاينتتر اومدم صدای گوشنوازش واضحتر شد:

” گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد…خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد….من ماندم تنهای تنها…..من ماندم تنها…..”

اول سلام بلند بالایی کردم و بعد گفتم:

_آقا رحمان این ترانه ی زیبای آقای ایرج بسطامی بنظرم مناسب این صبح باحال نیست….یه چیز دیگه بخون !

آقا رحمان که در کل مرد خوش مشرب و شوخ طبعی بود و برخلاف پسرش همیشه ی خدا خنده بر لب داشت و خوش برخورد بود با لبخند جواب داد:

_صبح بخیر بانوی جوان! تو بگو چی بخونم بابا…؟؟

به حالت فکر سقف رو نگاه کردمو بعد همونطور که بشکن میزدم بلند بلند گفتم:

_مثلا این….گوش بده آقا رحمان…بلا ای بلا دختر مردم بلا…بلا شیطون خودم دشمن جون خودم قربون….

آقا رحمان که شیرینی فروشی بزرگی داشت اما معمولا سر فرصت به اونجا سر میزد و اکثر مواقع رسیدن به گلهاش رو به هر چیز دیگه ای ترجیح میداد از ترانه ای که من بلند بلند میخوندم صدای خنده هاش به هوا رفت منتها این ترانه ی زیبا و خاطره انگیز از اندی با صدای سرفه های ایمان نیمه تموم موند.همیشه ی خدا مثل همین حالا بدتر از برج زهرمار بود!
با تاسف یه من نگاه کرد و بعد از گره زدن بند پوتينهاش گفت:

_بابا جان من میرم سرکار..احتمالا خیلی دیر میام!ّّ

آقا رحمان دست ایمان رو گرفت تا نگهش داره و بعد گفت:

_کجا کجا شازده….بلا رو نميرسوني!?

ایمان که متوجه سوال پدرش نشده بود با تعجب گفت:

_چی!? متوجه نشدم..?

آقا رحمان خندید و گفت:

_بلا دیگه….بلا ای بلا دختر مردم بلا….ياسمنو میگم دیگه…داری ميري محل کارت یاسمن رو هم سر راهت برسون!

قبل از هر جواب و واکنشي از سوی ایمان این من بودم که فورا گفتم:

_وای نه آقا رحمان…من خودم میرم…

آقا رحمان آبپاش رو کنار گذاشت و گفت:

_تعارف میکنی بابا?? نمیخواد که کولت کنه! با ماشینش میرسونت…

ابروهای ایمان شکل اخم به خودشون گرفتتن و کاملا مشخص بود از تعارف پدرش حسابی کفری شده اما رعایت ادب کرد و گفت:

_باباجون مسیر من با این خانم بلا فرق میکنه…!مسیر من به دانشگاي ایشون نمیخوره!

آقا رحمان رو به من پرسيد:

_بابا جون مگه ميري دانشگاه?پس چطور یلدا هنوز خواب!

با لبخند جواب دادم:

_نه من دارم میرم سرکار…

آقا رحمان خندید و گفت:

_بفرما جناب سرگرد مسیرش دانشگاه نیست بابا…

ایمان غرلند کنان گفت:

-من هنوز درجه ی سرگردیم رو نگرفتم بابا!

آقا رحمان یه چمک ریز اومد و گفت:

-اونم میگیری! ولی حالا برسونش این دخترحاجي مارو..

ایمان نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و گفت:

_بازم مسیر من به ایشون نمیخوره….

آقا رحمان نامحسوس لبش رو زیر دوندون گرفت.انگار از دروغ پسرش خجالت کشیده بود.صلاح نتونستم اونجا بمونم تند و سریع خداحافظی کردمو زدم بیرون! اصلا دوست نداشتم با ایمان برم تا باشگاه..یعنی در واقع نه از خودش خوشم میومد و نه اینکه میخواستم دوباره آمين راجبم فکرای بدی به سرش بزنه!!!

از در خونه که بیرون رفتم خم شدم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *