خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت بیست

رمان دختر حاج آقا/پارت بیست

 

از نظر خودم این قسمت از زندگیم خیلی مزخرف بود…اینکه گوشیمو خاموش کرده بودم و افسرده و درمونده تو گوشه اتاقم خودمو حبس کرده بودمو حرص و جوش میخوردم…اونم بخاطر کی!؟بخاطر پسری که هیچ ارزشی واسم قائل نبود!،من باید جوونی میکردم…باید خوش میگذروندم تا تلخی های که چشیده بودمو فراموش کنم…یا اصلا چرا تلخی هارو فراموش کنم….بخاطر خودم باید لذت میبردم از این روزها…از این روزهایی که قرار بود بعدها اسمشون رو “خاطرات جوونی” بزارم…!

با شهاب چرخی توی خیابونا زدیم ودرنهایت اون منو به خوردن یه قهوه تو یه کافه ی باحال دعوت کرد…یه کافه که میز و صندلی هاش توی یه اتوبوس قرمز و سفید چیده شده بودن….
نگاه طولانی و با دقتی به تابلوهای باحالی که پرتره هایی از زنان و مردان زیبا بودن کردمو قاشق رو توی فنجون چرخوندمو گفتم:

-اینجا خیلی باحال و جالب!

لبهای باریک شهاب طرح یک لبخند شیطنت امیز به خودشون گرفتن و اون بعد از یه مکث کوتاه گفت:

-دیگه بخاطر شما دخترا ما مجبوریم اینجور جاها رو بلد باشیم!

موشکافانه نگاهش کردم…هرچه بیشتر باهم راحت میشدیم بیشتر بعضی چیزارو ازش میفهمیدم…یکم از قهوه ام رو چشیدمو گفتم:

-تو خیلی دختر میشناسی!؟

طولانی نگام کرد و رک و صریح جواب داد:

-خو آره… مثلا تو پسر نمیشناسی!؟

محتاط رفتار کردن در مقابل کسی که با صداقت تمام باهات حرف میزنه کار مشکلی بود و هست واسه همین با تاخیر حرف راست رو زدم:

-میشناسم!

بشکنی زد و گفت:

-آفرین….صداقت چیز خوبیه…کلا من با ادمای صادق خوب میجوشم….

زبونمو روی لبهام کشیدمو گفتم:

-بنابرین خیلی دوست دختر داشتی…واحتمالا داری!

ریلکس و راحت گفت:

-بازم باریکلاااا…داشتم…ولی درحال حاضر ندارم….تو چی داری !؟

سرمو به چپ و راست تکون دادمو گفتم:

-نه…ندارم !

-الان نداری درسته !؟ معنیش اینکه قبلا داشتی!

نمیدونم چرا میخواست از زیر زبونم حرف بکشه ولی دیگه چندان هم مهم نبود واسه همین گفتم:

-آره داشتم…ولی الان ندارم !

با رضایت سرشو تکون داد و گفت:

-پاسخ خوبیه….خوشم اومد! خب…پس ما فردا به عنوان دوتا رفیق میریم مهمونی…من شک ندارم خیلی بهمون خوش میگذره !

شهاب خیلی واسم از اون مهمونی و جو ش گفت…اونقدر گفت که منو هم مشتاق کرد و از همون موقع افتادم به فکر پیدا کردن یه بهونه واسه پیچوندن حاج بابا و حاج خانم ! پیدا کردن یه لباس زیبا…و رفتن و لولیدن بین آدمای احتمالا پولدار و باحال!

نیم ساعت بعد گوشی شهاب زنگ خورد.همون جلوی من صحبت کرد و درنهایت بعد از چند دقیقه گوشی اپلش رو روی میز گذاشت و گفت:

-خب شیطون بلا….من دیگه باید برم…بابام احضارم کرده…

لبخندی زدمو گفتم:

-اوووم….باشه باشه !

پول قهوه هارو روی میز گذاشت و گفت:

-پس من فردا بهت زنگ میزنم…ولی تو آماده باش خب…خوشگل موشگل کن که بیام دنبالت !

از رو صندلی بلند شد و بعد از مرتب کردن پیرهنش گفت:

-خب خب…بلندشو برسونمت….

دوست داشتم یکم دیگه تو اون کافه اتوبوسی بمونم واسه همین گفتم:

-نه…من دوست دارم یکم دیگه بمونم !

خیلی راحت پذیرفت و گفت:

-اوکی اوکی! پس قرار ما بمونه همون فردا پیشی کوچولو!

شهاب اینو گفت و با برداشتن سوئیچ ماشینش لباشو غنچه کرد و با لحنی شیطون لب زد:

-بوس بوس!

تا بخوام بهش چشم غره برم و پشت چشم واسش نازک کنم از کافه بیرون رفت و من بازم تنها شدم…
تنها شدم تا باخودم به یه سری مسائل فکر کنم….به چیزایی که امروز شهاب واسم یاداوریشون کرد…در واقع حقیقت این بود که
اگه تا چند ساعت پیش به این فکر میکردم که نمیخوام جایی برم و همچنان قصد تنها موندن و کنج نشینی دارم اما حالا داشتم واسه جیم شدن نقشه میکشیدم…اینکه با چه بهونه ای فردا شب برم اون مهمونی!

نگاهی به ساعت مچیم انداختم و بعد از روی صندلی بلند شدمو بیرون رفتم….باید میرفتم خرید و یه لباس مناسب واسه فردا میخریدم!

قبل اینکه از رو صندلی بلند بشمو از کافه بزنم بیرون متوجه شدم شهاب شمارشو تو کاغذ نوشته و کنار پولها گذاشته…خندیدمو با برداشتن شماره از اونجا زدم بیرون!
بعد از یه گشت و گذار نه خیلی طولانی و تاحدودی حوصله سر بر یه لباس برای فردا شب انتخاب کردمو خریدم…یه پیرهن شیری آستین بلند یقه توری و یه دامن کوتاه که بلندیش تا روی زانو بود و پاینش چین میخورد…و این یعنی بر باد رفتن نصف حقوق یک ماه کاری!
وقتی رسیدم خونه،خسته و کوفته زنگ رو فشار دادمو منتظر ایستادم تا درو به روم باز کنن…طول کشیداما بالاخره مامان درو به روم باز کرداما کنار نرفت…تو همون چهارچوب ایستاد و گفت:کجا بودی!؟ تلفنت چرا خاموش!؟
کلافه از این سوال و جوابای مسخره شال گردنمو باز کردمو گفتم:بیخیال مامان…جوری باهام رفتار نکن که احساس کنم یه دختر بچه ده ساله ام!
انگشت اشاره اش رو بالا آورد و گفت:دومورد رو همیشه یادت باشه…اول اینکه جامعه الان برای دخترایی به سن تو خطرناک…دوم….تو نود سالت هم که بشه بچه منی…متوجه شدی!
بحث با مامان بیفایده بود واسه همین پوفی کردمو گفت:باشه باشه…باشه…حالا میشه برید کنار تا برم داخل…سردم !
نرفت کنار…عوضش بدنش رو قوس داد و با برداشتن یه سینی کوچیک از روی جاکفشی گفت:-فعلا برو اینو بده به ایمان.. .
با کمی تعجب گفتم:مگه خونشونه !
مامان باتکون سر حواب داد:-آره…بیچاره خورد و خسته و بی حوصله بود..کسی هم که خونشون نیست…نباید گرسنه بمونه…بدو برو اینو بهش بده!
اصلا دلم نمیخواست بازم با ایمان رو به رو بشم …در واقع نه حوصله چرت و پرتهاش رو داشتم نه نصیحت ها و نه اون نوع نگاه هاش که به ادم حس نجس بودن میداد!
یک قدم اومد جلو و گفتم:من نمیرم…خودت بده فاطی جون…
مامان چشم غره ای بهم رفت و گفت:-اولا فاطی جون نه و مامان…دوماااا…یه دختر فهمیده رو حرف بزرگترش حرف نمیزنه…
و بعد سینی رو تو دستام جا داد و گفت:بگیر و برووووو….
لپمو باد انداختمو با حرص نگاهش کردم…انگار چاره ای نبود….چرخیدمو با حرص پله هارو پایین رفتم…هرچقدر بیشتر میخواستم از این بشر دوری کنم بیشتر بهش بر میخوردم.رو به روی در ایستادمو زنگ رو فشار دادم….چند دقیقه در باز شد و ایمان با چشمای سرخ و خسته و موهای ژولیده رو به روم ایستاد…یکم بهم خیره موندیم…و من برای اینکه این نگاها طولانی نشه همون حرکتی که مامان باهام انجام داد رو با ایمان انجام دادم…یعنی سینی رو گذاشتم تو دستهاش و بدون هیچ حرف و کلامی با تلخ رویی ازش رو برگردوندمو پله هارو لش و بیحال بالا رفتم….
در نیمه باز رو کنار زدمو رفتم داخل…مقصدم اتاق خواب بود چون واسه پوشیدن و تست کردن لباسها ذوق داشتم.درو بستم و دونه دونه لباسهامو از تنم درآوردم …لخت وسط اتاق ایستادمو ستی که خریده بودم رو پوشیدم…و بعد رو به روی آینه ایستادم….
خوب بودن و این خوب بودن یه لبخند رضایت بخش روی لبهام نشوند….با این حال یه حای کار لنگ میزد و اون پاهام بود…دلم میخواست زیرش ساپورت نپوشم تا پاهای سفید و خوشگلم معلوم باشن اما یکم خجالت میکشیدم….یکم که نه…خیلی زیاد….!
لباسهارو درآوردم و تن خسته ام رو پرت کردم روی تخت و خیره شدم به سقف…مشکل من پوشیدن یا نپوشیدن ساپورت نبود…مشکل اصلی جور کردن یه بهونه بود…یه بهونه واسه جیم شدن! اما واقعا چه بهونه ای!…
فکر کردم…تقریبا شاید بیشتر ازیک ساعت و بعد درنهایت سپیده اومد تو ذهنم…باید میگفتم سپیده مریض و بیمارستان بستری و بعد با این بهونه که باید شب همراهش باشم از خونه جیم فنگ میشدم…و این تقریبا تنها بهونه ام بود….
بلند شدمو فورا یه تیشترت و شلوارک پوشیدمو از اتاق زدم بیرون…
مامان داشت شبکه قران میدید و همزمان سبزی خورد میکرد.چشمش که به من افتاد گفت:-چه عجب!از اون اتاقت دل کندی….
کنارش نشستمو گفتم:هووووف!خیلی بی حوصله ام….بخصوص وقتی به فردا شب فکر میکنم…
مامان کنجکاوانه نگام کرد و پرسید:فردا شب !؟مگه فرداشب چه خبره !؟
لبامو لول کردمو گفتم:-دوستم سپیده میخواد عمل کنه…پدرش که فوت کرده…مادرشم شهرستان…خواهر و برادر هم که نداره…از من خواسته که فرداشب پیشش باشم…منم قبول کردم !
مامان عینکشو داد بالا و گفت:چی!؟؟؟قبول کردی!
مظلوم نگاش کردمو گفتم:-خب گناه داشت…کسی رو نداره !
چپ چپ نگام کرد و پرسید:-کسی رو نداره !؟؟؟
-نه!
با شک گفت:-هیچکس جز تو!
بازم قیافمو مظلوم کردمو گفتم:میگم یتیم….مادرشم رفته شهرستان…خواهرو برادری هم که نداره…بعد عمری بهم رو زد…نمیشد بگم نه…
همون کلمه ی یتیم واسه رام کردن مامان کافی بود…عینکشو پایین آورد و گفت:باشه! ایرادی نداره….وقتی ازت خواسته روشو زمین ننداز!
نامحسوس لبخند پیروزمندانه ای زدمو گفتم:-چششششم !
و بعد خوشحال شدمو رفتم که به شهاب پیام بدم…

 

با نیش باز ،چهار زانو روی تخت نشستم و به دنبال گوشی موبایل خاموشم کوله پشتبم رو زیرو رو کردم…!
اصلا در باورم نمیگنجید که مامان اینقدر زود راضی بشه من شب رو بیرون از خونه بمونم…البته…توصیف شرایط سپیده هم قطعا دخیل داشت اما خب…این یه پیروزی به حساب میومد اونم واسه منی که بیرون رفتنم مکافاتی بود واسه خودش…!

گوشی رو روشن کردمو منتظر موندم…
بلافاصله تماسهای از دست رفته و پیامکها بالا اومدن…که اسم آمین بین همشون تاسف برانگیزتر بود…
فقط یک تماس بی پاسخ! و فقط یک پیامک کوتاه

“چرا استفاء دادی!؟”

پوزخندی زدم و بی توجه به پیامش شماره اش رو دیلیت کردم…درواقع این بهترین کار ممکن تو اون زمان بود…آمین باید تموم میشد هرچند که دلم به شدت میخواستش…اما من مال مردم خور نفودمو نیستم!

اونایی که ولمون میکنن همون بهتر که کنار گذاشته بشن…دوست داشتنای کشکی فایده ای جز خراب شدن حال ندارن… و واسه امثال آمین فقط باید درو باز کرد و گفت:

“هرررری”….

شماره ی شهاب رو سیو کردم وبعد روشن کردن اینترنت گوشی رفتم توی تلگرام و بهش پیام دادم که اومدنم قطعیه ….بلافاصله نه اما شاید حدودا ده دقیقه بعدش با شکلک زبون درآوردن که خیلی بهش میومد واسم پیام فرستاد

“ای ژااانم پس من منتظرتم..خودم میام دنبالت ”

لبخندی زدم و واسش نوشتم اوکی و بعد از ارسال کردنش دراز کشیدم روی تخت ….باید با سپیده هم هماهنگ میکردم!!!

**

رو به روی آینه ایستادمو برای چندمین بار آرایش ملیح صورتم رو چک کردم…دلشوره و اضطراب داشتم و این بیشتر وسواسم میکرد.گونه هام سرخ شده بودن و قیافم ضایع و احساس میکردم حاج خانم یا حتی حاج بابا با یه نگاه پر دقت قطعا میفهمن کاسه ای زیر نیم کاسه ی من! که البته دعا دعا میکردم هیچوقت این نگاه پر دقت رو واسه من هدر ندن! در آخر زیر همون دامن یه ساپورت سیاه پوشیدم و بلندترین پالتوم رو هم تنم کردم تا لباسای مجلسیم مشخص نباشن…
اونقدر رو به روی همون آینه به خودم نگاه کردم تا کم و کاستی هارو ببینم که بالاخره شهاب پیام داد:

“من اومدم همون آدرسی که دادی کجایی تو؟! ”

فورا براش تایپ کردم:

“من خونه ام…سرکوچه منتظرم بمون تا بیام ”

بلافاصله جواب داد:

“اوکی”

بعد هم آف شد. دستپاچه و با عجله گوشی رو گذاشتم تو کیفم و بعد از اتاق بیرون اومدم.تا چشمم به حاج بابا افتاد قلبم تند تند شروع به تپیدن کردچون میدونستم الان که سیل سوالا و نق زدنهاش شروع میشه اما در کمال تعجب فقط گفت:

-میخوای خودم برسونمت بیمارستان!؟؟

ناباورانه نگاهش کردم…پس مامان بهش گفته بود.سرمو تکون دادمو تند تند گفتم:

-نه نه نه…با تاکسی میرم!

حاج بابا دستی به ریشش کشید و گفت:

-پول احتیاج نداری!؟

فورا جواب دادم:

-نه تو کارتم هست!

-اگه احتیاج پیدا کردی بهم زنگ بزن!

سرمو کج کردمو با لحن ضایع ای گفتم:

-چ…چشم!

-چشمت بی بلا! مواظب خودت باش بابا….بیرون هم نرو…چیزی لازمت بود هم به خودم بگو!

-باشه حتما! خیالتون راحت!

خیلی سریع رفتم سمت جاکفشی و با برداشتن کفشهام خداحافظی کردمو زدم بیرون…

کفشارو پوشیدم و نفس عمیق و راحتی کشیدم…به این میگفت: رد کردن خان اول!

پله هارو که پایین اومدم با احتیاط از جلوی در خونه ی ایمان اینا گذشتم و بعد که به حیاط رسیدم،عینهو کسی کهاز زندان گریخته باشه پا گذاشتم به فرار و تا رسیدن به سر کوچه بدون هیچ وقفه ای کل مسیر رو دویدمو خودمو به ماشین شهاب رسوندی…….

تا درو باز کردمو توی ماشین نشستم شهاب سوت بلندی زد و گفت:

-ژووووون بابا ژوووون…هلو خانم …شفتالو خانم…..چه خوشگل موشگل شدی تو امشب!

چپکی نگاش کردمو گفتم:

-خبه خبه! پاچه خواری نکن…

چشمکی زد و گفت:

-الانه که یه لقمه چمت کنم…

ویشگونی از بازوش گرفتمو گفتم:

-بیخود!یالا برو تا کسی ندیدتم…

دستشو رو چشمش گذاشت وگفت:

– ای به چشم خانم خوشگل!

شهاب ماشین رو روشن کرد و من نگاه مضطربمو دوختم به پشت سر…به جایی که احساس کردم یه نفر تو چهارچوب در حیاط خونه داره نگام میکنه….هرچند که فاصله زیاد بود و مسیر طولانی…اما این حس لعنتی ول کنم نبود که نبود!!!

آفتابگیر رو پایین آوردمو همونطور که شالمو روی سرم مرتب میکردم گفتم:

-مهمونی تا کی طول میکشه!!؟

شهاب یه نگاه به ساعت مچیش انداخت و گفت:

-احتمالا دو…سه…

چشمامو گشاد کردمو گفتم:

-دو ؟ سه ؟ چخبرههههه! تاج گذاری ملکه الیزابت !؟

خندید و گفت:

-نه!یه پارتی ساده اس…که بین بچه ها در گردش…یعنی تقریبا هر ماه با حتی گاهی هر هفته خونه یکی از بچه هاس…

سرمو تکون دادمو تظاهر کردم که اینجور مسائل واسم عادیه درحالی که اصلا نبود…من جشن عروسی و تولد رفته بودم اما پارتی نه…اونم مختلط! یه جورایی گروه خونی آدمایی که قرار بود برم پیششون به گروه خونی من نمیخورد و نمیدونم چرا سعی داشتم خودمو اونجور نشون بدم که نبودمو نیستم….!
جایی که شهاب منو برد یه خونه ی بزرگ ویلایی بود که رقص نور توی حیاطش از هر فاصله ای قابل دیدن بود….هر چه نزدیکتر میشدیم اصوات واضحتر میشدن و این شلوغی و حضور آدما به من انرژی و شوق و هیجان میداد…حس میکردم میشه و میتونم خوش بگذرونم و بشم همون آدم سابق!

شهاب همون حوالی ماشینش رو بین بقیه ی ماشینای پرتعداد دیگه پارک کرد وما همزمان باهم پیاده شدیم.
اومد سمتم و بازوشو به طرفم گرفت…پرسشگرانه نگاش کردم که خندید و گفت:

-خنگ بازی در نیار!بازوم رو بگیر!

نه! دیگه نزدیک و وابسته شدن به پسرا کافی بود..دلم نمیخواست بازم دل ببندم به شهاب که دوباره با جداییش اون روزای تلخ رو تجربه کنم…چندقدمی جلوتر ازش راه افتادمو گفتم:

-من این مدلی راحت ترم….

خندید و گفت:

-ای کثافططط ! باشه! هرجور تو میخوای ولی حداقل بزار دوشادوش هم باشیم….اینکه دیگه میشه آره!؟

داشت طعنه میزد که بایستمو باخودش برم.منم ایستادم تا بهم برسه…وقتی نزدیک شد خیلی یهویی دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:

-بجون خودم عین چسب دستم چسبید…تلاش بیهوده نکنیااااا که بیفایدس…حالا راه بیفت!

به زور خودمو کنترل کردم که نخندم و بعد دوباره به راه افتادم با این تفاوت که حالا دست شهاب دور کمرم حلقه شده بود.سرایدار جلوی در ایستاده بود و هم خوشامد میگفت و هم راهنمایی میکرد و من نمیدونم چرا حس میکردم حالت نگاهش مضطرب…جدا از این هرازگاهی باخودش زمزمه میکرد” خدا بخیر بگذرونه از دست آقا پندار”..
با تعجب نگاش کردم ولی چیزی در موردش از شهاب نپرسیدم چون بدجوری چشمم کشیده شد سمت دختر و پسرایی که با لباسهای نیمه لخت یا مشغول رقصیدن بودن،یا شنا توی استخر و یا لب گرفتن و مالیدن هم….!

بعضیاشون که مارو باهم میدیدن کاملا خونسرد برخورد میکردن…شاید لبخند میزدن…گاهی هم سلامی میگفتن اما یه عده تیکه ی شیطنت آمیز میپروندن…خصوصا به شهاب…مثلا میگفتن”عجب هلویی تور کردی”…”بابا خوش سلیقه”…”آفرین داداش داف پسند”….!!!

باهم وارد خونه شدیم…پالتو و شالم رو که درآوردم فهمیدم حتی تو اون لباسها هم بازم کاملترین حجاب رو بین دخترایی داشتم که تمام بدنشون بیرون بود….!
از شهاب یکم فاصله گرفتمو گفتم:

-چقدر شلوغ اینجاااا…

نگاهی به اطراف انداخت و بعد با برداشتن دوتا لیوان مشروب از روی سینی توی دست پیشخدمت گفت:

-تازه شلوغتر هم میشه….

و بعد لیوان کمرباریک رو به سمتم گرفت و گفت:

-خب! بیا بزنیم به سلامتی هممم…

با تردید به لیوان مشروب نگاه کردم….هم دلم میخواست طعمشو بچشم و هم…..نه!

 

شهاب بی هیچ قید و بندی جرعه جرعه و خونسرد مشروبش رو چشید…این حالتی بود که من نمیتونستم توش قرار بگیرم یا حتی تظاهرش کنم چون احتمالا باخوردن همون یه جرعه ی اول یا حالم بد میشد و پس میفتادم یا هم بی جنبه و مدهوش میشدم در صورتی که کاملا مشخص بود نوشیدن یه همچین چیزی واسه شهاب یه چیزی مشابه آب پرتقال!!!

وقتی من داشتم مردد به مشروب نگاه میکردم اون مشغول صحبت با یکی از رفقاش بود…صحبتش که تموم شد چرخید سمتم…یه نگاه به جام مشروب دست نخورده ی توی دستم انداخت و بعد کمی متعجب پرسید:

-دوست نداری بخوری!؟

آب دهنمو قورت دادمو گفتم:

-چیزه…م…من…من آخه…آخه…تاحالا امتحان نکردم!

خندید و گفت:

-خب حالا امتحان کن!این اونقدرا هم ترسناک نیست که تو فکر میکنیاااا.. اگه بود که بیشتر مردم دنیا امتحانش نمیکردن و لذت نمیبردن هااان!؟ درست میگم شنگول خانم!؟؟ یه جرعه بچش…جوری که گلوت نسوزه!؟ خب ..بزنیم به رگ!؟

بازم مردد به جام کمرباریک نگاه کردم…شهاب لاقید و بدون محدودیت جام دیگه از پیش دستی خدمتکار برداشت و یه نفس سر کشید درحالی که من هنوز به سرخی شراب خیره بودم….تصور من این بود که اون باخوردن اون زهرماری وسوسه کننده کنترلش رو از دست میده اما اصلا اینطور نبود…در واقع کاملا مشخص و پیدا بود که بار اول، دوم یا حتی دهمش نیست….یکم که گذشت بازوم رو گرفت و گفت:

-عزیزم بریم وسط !؟

نمیدونستم به کلمه عزیزمش واکنش نشون بدم یا بازوی لختم که بین انگشتای داغش جاخوش کرده بود….!؟ گیج و گنگ نگاهش کردم که چندتا دختر از کنارمون گذشتن و خطاب به شهاب گفتن:

-به به! آقاااا خوشگله…زدی تو کار بی بی فیس!

شهاب خندید و گفت:

-پرفکت و اورجینال…اینو بگین بهتره!

و بعد دست منو گرفت و کشوند وسط جمعیتی که از خود بی خود بودنو با هر ساز دی جی قر میدادن….اونجا…وسط اون حمع اونواع بو به مشام رسید…بوی سیگار…مشروب…قلیون…به جرات میتونستم بگم پوشیده ترین دختر اون جمع من بودم…منی که ساپورت و دامن پام بود و یه بلوز آستین کوتاه….!درحالی که بقیه عملا لخت بودن و پوششون درحد پورن استارای هالیوودی بود!

فضا تاریک شد و رقص نور جاشو گرفت…رقص نورهای قرمز و زرد و آبی…حالا دیگه اون دختر پسرایی که بهم چسبیده بودن جز رقص کارای دیگه ای هم انجام میدادن…انگولک کردن هم…دست گذاشتن و دست کشیدن رو جاهای حساس همدیگه…! بدون هیچ شرم و خجالتی…و خیلی ها حتی تو همون سالن رو مبل ها و کاناپه عملا درحال گاییدن همدیگه بودن….!
یه لحظه از اومدن به این مهمونی که بیشتر شبیه خانه فساد بود پشیمون شدم…آخه استرسش بیشتر از لذتش بود…!!! اما مکه میشد مثل این تیتیش مامانیا راه اومده رو برگردم !؟ نه! نمیشد! و من حس کردم که دیگه وقتشه یه چیزایی رو امتحان کنم!

نفس عمیقی کشیدم و با بستن چشمام یکم از اون شراب رو نوشیدم…همون موقع دست شهای دور کمرم حلقه شد…اولش خواستم اعتراض کنم ولی بعدش باخودم به این نتیجه رسیدم که اعتراض به یه همچین چیزایی خیلی مسخره است وقتی قبول کردم باهاش تا اینجا و تو این خونه شلوغ پلوغ بیام …برای همین وقتی دوتا دستش دور کمرم حلقه شد و لبهاش به گردنم چسبید هیچ اعتراضی نکردم…نفسش رو فوت کردن تو گردنم و همزمان با آهنگ بدنم رو چرخوند…هرم نفسهای داغش رو گردن سردم دیوونه کننده بود…پلکهام سنگین شدن و چشمام خمار….ناخوداگاه یه جرعه ی دیگه از اون شراب رو نوشیدم و اجازه دادم بوسه های ریز شهاب تبدیل به لیس زدنهای حشری کننده بشه….نفسم عمیق و کشدار شد و تنم داغ مثل کوره آجرپزی! یه حس ناب و خاص داشتم…حس عجیبی که برای اولین بار داشتم تجربه اش میکردم و نمیشد توصیفش کرد!!! دستهای شهاب آروم آروم تا روی باسنم پایین اومد…انگشتشو وسط خط باسنم کشید و بعد ناغافل میک محکمی به گردنم زد که نفسم دوباره عمیق شد و با بیحالی غیرنرمالی “اوووم” آرومی زمزمه کردم…
شهاب بیشتر بهم چسبید…اونقدر که تونستم بلندشدن برجستگیش رو احساس کنم…بینیش رو به پوستم مالوند و گفت:

-جوووون…جووووون…چقدر خوش طعم و خوش بویی…..

 

سر خوردن لبهای داغ و کلفت شهاب روی پوست گر گرفته ام تجربه ی حس خوبی بود که قبلا هم چشیده بودم…و انگار چون مزه اش زیر دندونم بود و میدونستم چقدرشیرین نتونستم از خودم دورش کنم…البته حال بدمم که حاصل خوردن مشروب بود تو اون وضعیتم دخیل بود…وضعیتی که ای کاش قدرت کنترلش رو داشتم….ای کاش جلوش رو میگرفتم…ای کاش نمیزاشتم پشیمونی های بعدش به وجود بیان….

شهاب سرش رو از داخل گردنم برداشت و زبونشو رو لاله ی گوشم تکون داد…آه بلندی کشیدم که توی اون شلوغی جمعیت شنیدنش واسه خودمم تقریبا نامفهوم بود اما همون آه نامفهوم هم انگار یه مجوز واسه شهاب به حساب میومد… مجوز لمس جاهایی دیگه ای از بدن من….! دستش جلو اومد و بین پاهام نشست…چشمام به زور باز میشد و گلوم میسوخت…همه چیز رو مات میدیدم…مات و نامفهوم….ولی وسط این حس های خوب داغی دست شهاب بدنم رو نبض دار کرد!

همون موقع پسری از وسط جمعیت بهمون نزدیک شد…دستشو رو شونه ی شهاب گذاشت و گفت:

-به به…پسرعمو جان…خوش میگذره!؟ کم و کسری که نداری!؟

شهاب که انگار به خندیدنهای بدموقع و به موقع عادت دیرینه ای داشت بازم دهنشو به قه قهه باز کرد و گفت:

-نه…دمت گولی! همچی عالیه….

پسرعموی شهاب جهت نگاهشو از شهاب به سمت من تغییر داد و گفت:

-شما چیزی لازم ندارید خوشگل خانم !؟

انگار خنده های شهاب مسری بود چون منم زدم زیر خنده و با صدای لش و کشداری گفتم:

-نه همچی عااااااالیه….هع…هع…عال…عالیه…

پسرعموی شهاب که حتی اسمش رو هم نمیدونستم و ظاهرا برگزارکننده ی پارتی خودش بود پیشخدمتو صدا زد و مارو به خوردن دوتا مشروب دیگه تشویق کرد…شهاب استقبال کرد…ولی منی که هی میدیدم حالم لحظه به لحظه داره نکبت تر میشه خیلی اشتیاقی ازخودم نشون ندادم….این دقیقا چیزی بود که از مهمونا بعید به نظر می رسید….رد کردن جام شراب!

پسرعموی شهاب خندید و به زور جام کمرباریک شیشه ای رو بین دستهام جا داد وگفت:

-بخور …بخور و لذت ببر…سلامتی جفتتون…

و بعد سرش رو چرخوند سمت شهاب و گفت:

-نمیخوای مارو به هم معرفی کنی دیوث!؟؟

شهاب شونه ام رو سفت نگه داشت که از عقب لش نکنم و بعد گفت:

-سپهر ایشون یاسمن…یاسمن اینم سپهر عوضی هستش…پسرعمو بنده….

سپهردستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-خوشبختم عزیزم….

سردی دستش با داغی دست من تناقض آشکارایی داشت…و تازه اونجا بود که فهمیدم چقدر داغم…پلکهامو تکون تکون دادمو گفتم:

-منم خوشبخت…..م….م…م…هع…هع…

تپق زدنای من شهاب و پسرعموش رو خندوند…سپهر زد رو شونه شهاب و گفت:

-خب من برم پیش هلیا…دو دقیقه که غیبم میزنه سه ساعت بازجویی میشم…جسابی خوش بگذرونین..کم و کسری داشتین بگین…

-ای به چشممممم….

سپهر که رفت شهاب جام شرابش رو خیلی آروم به جام توی دست من زد و با لحن اغواگری گفت:

-سلامتی قشنگترین یاسمن دنیاااااا…..

غیرعادی و مستانه خندیدمو شروع کردم چرت و پرت گفتن:

-من بهترین یاسمن دنیام !؟؟

سرشو کج کرد و گفت:

-آره که تو هستی….

دست راستمو رو شونه اش گذاشتمو گفتم:

-ای کثافطططط بی شرف…

تا اینو گفتم قه قهه ی شهاب به هوا رفت…محکم بغلم کرد و گفت:

-بابا لامصب تو یه همچین مواقعی حرف عاشقانه میزنن….نه فحش!!!

سرمو گذاشتم رو شونه اش و همونطور که گلوی خودم رو دست میکشیدم تا از این حس خفگی خلاص بشم پرسیدم:

-حرف عشاقانه میزنن!؟؟

شهاب کنار گوشم گفت:

-اهوووم…حرف عاشقانه…

چشمامو باز و بسته کردمو گفتم:

-تو چه مواقعی!؟

خودش رو بیشتر بهم فشرد و گفت:

-تو این موقعیتها…تن من چسبیده به تن تو…سر تو رو شونه ی من….دست من دور کمرت…اصلا چی از این بهتر….!؟ هان !؟ بگو چی از این بهتر!؟

همزمان با گفتن این حرف دستش از زیر دامنم بالا رفت و از روی ساپورت نقطه ی حساس بدنم رو مالوند….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *