خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت ده

رمان دختر حاج آقا/پارت ده

➖به صورتم حالت درد مندی دادمو
با یه بغض ناراحت کننده گفتم:

-مگه من جذامی ام که اینجوری پیف پیف اه اه راه انداختی!؟؟؟ زشتم ؟بدقیافه ام!؟ خرابم!؟ هااان!؟ چی ام که عارت اومد!؟؟؟

تنه ای به شونه اش زدمو از کنارش ردشدم.درد داشت همسایه آدم تو همه کار دخالت کنه بعد تازه آدمو یه موجود خراب فرض کنه و مثل نجسات باهاش بر خورد کنه!

اومد دنبالمو گفت:

-وایسا ببینم!

دماغمو بالا کشیدم و با لحنی بغض آلود بلند بلند تو خیابون گفتم:

-نمیخوام…من مکروه ام…حرامم…جایز نیستم….

تا به خودم بیام از پشت دستمو گرفت و کشید سمت خودش. خم شد تا قدش باهام میزون بشه و بعد مماس صورتم درحالی که بازوم رو تند تند تکون میداد گفت:

-من کی گفتم تو نجسی هاااان!؟؟؟ کی گفتم تو مکروهی !!؟؟! من میگم موهاتو اینجوری ننداز بیرون…پسرا رو محل نزار…بزار از یکی دیگه آدرس بپرسن…قحطی آدم که نیست

مقنعه ام رو جلو کشید و دوباره ادامه داد:

-من میگم رژ میزنی بزن….ولی نه اینقدر قرمز و سرخ که از ده کیلومتری مشخص باشی…

بازومو با عصبانیت از دستش بیرون کشیدمو گفتم:

-تو هم یکی لنگه ی بابا و امیرعلی و امیرحسین…تو مذهبتون مردا هرگهی بخورن ایرادی نداره اما یه دختره عطر بزنه گناه کرده…به خودش برسه گناه کرده…ابرو برداره خراب…رژ لب بزنه گناه کرده…لباس رنگی بپوشه گناه کرده…کفش بدون جوراب بپوش گناه کرده…پشت پاش معلوم باشه گناه کرده…بخنده گناه کرده…صداش نازک باشه گناه کرده…همش گناه همش گناه…همش گناه….بابا دست از سرمون بردارین با این عقاید و افکار مسخرتون…اصلا میدونی بزرگترین آرزوی من چیه!؟؟
اینکه یه روزی از اینجا برم….برم.ایتالیا…فرانسه…اسپانیا…برم جایی که مردا با دیدن موهام تحریک نشن…ادکلنم تحریکشون نکنه…رژلبم تحریکشون نکنه…ساق پام تحریکشون نکنه…..خسته شدم از اینجا….از آدمایی مثل تو و بابا…

ایمان سرش رو با تاسف برام تکون داد و گفت:

-چه بدبختی که خوشبختی رو تو این چیزا میبینی!

با ترش رویی ازش رو برگردوندمو گفتم:

-خوشبختی از نظر هر کس تعبیر خاص خودشو داره….بهتره تو به حال من تاسف نخوری!

قطره های بارون صورت من و ریش بلند ایمان رو خیس کرده بود.گرچه پا به پای هم داشتیم سمت خونه میرفتیم اما هیچکدوم چشم همدیگه رو نداشتیم….

نگاهش سمت رو به رو بود و اخماش درهم.با تاسف گفت:

-پس تو این چرت و پرتها رو تو گوش یلدا خوندی که صبح تا شب کارش چک کردن تورهای مسافرتی خارج کشور….!؟

درحالی که کف دستمو بالا گرقته بودم تا قطره های سرد بارون رو احساس کنم سرمو چرخوندم سمتشو گفتم:

-تو کی زن میگیری از دستت خلاص بشیم!؟؟؟

کنج لبش به سمت پایین کش اومد.ساکشو توی دستهاش جا به جا کرد و گفت:

-زن هم بگیرم باز نهایت فاصله امون یه طبقه اس…!

با حرص خندیدم و گفتم:

-نه دیگه! اون موقع تو دیگه میری تو فاز عشق و حال و هوی و من و اون یلدای بدبخت از سرت میفتیم….

چپ چپ نگام کرد وگفت:

-خجالت بکش دختر! این چه طرز حرف زدن! یعنی حیا هم هیچ!!!!

با تاکید گفتم:

-بله ! حیا همممم هیچ!

سرش رو با تاسف تکون داد و من بدو بدو ازش جلو زدمو سمت خونه دویدم درحالی که بازهم صداش به گوشم می رسید که میگفت:

-خجالت بکش دختر گنده…مثل آدم راه برو
..

محلش ندادمو سمت خونه رفتم.خوشبختانه در باز بود. همینکه پریدم تو حیاط چشمم به یلدا افتاد.یه گوشه نشسته بود و به گلهای عزیزش رسیدگی میکرد…یه راست سمتش رفتمو گفتم:

-بیا که کلی حرف واسه زدن دارم باهات…

 

➖یلدا دستمو گرفت و با هیجان وادرم کرد روی لبه ی باغچه بشینمو بعد پرسید:

-بگو بگو..دارم از هیجان میمیرم…خبر جدید چی داری!؟؟؟

به لبهام اشاره کردمو گفتم:

-بنظرت چه اتفاقی واسشون افتاده!؟

صورت هیجان زده ی یلدا درهم شد.کنج لبهاش به سمت پایین خم شدن.چونه اش رو خاروند و گفت:

-حالا اگه بین لنگاتو میگفتی باز یه چیزی….میگفتم احتمالا مراسم افتتاحیه بودی….ولی…

زدم رو شونه اشو گفتم:

-شاید باورت نشه ولی این لبهای خوشگل و معصوم و لب ندیده ی من بالاخره امروز بختشون باز شد….

یلدارو مات برد.سرشو آورد جلو و موشکافانه به لبهام نگاه کرد و بعد پرسید:

-تو یه مرد رو بوسیدی!؟؟؟؟؟؟؟

با پشت انگشت زدم تو مخ یلدا و گفتم:

-جملتو برعکس باید بگی…یه مرد منو بوسید!

چشمای یلدا ستاره بارون شد.دستاشو بهم کوبید و گفت:

-وای خدایاااا…دختر ترشیده ی مارو یکی بوسیده!؟؟

” کی کی رو بوسیده؟؟ ”

با شنیدن صدای ایمان ، یلدای بیچاره تبدیل به یه تیکه سنگ خشک شد.ایمان در حیاط رو بست و قدم زنان جلو اومد برای رفتن به داخل ساختمون باید از کنار ما رد میشد. یلدا روسریشو کشید جلو و گفت:

-فیلم…فیلم بود داداش! دارم یه فیلمی رو تعریف میکنم

ایمان رو به رومون ایستاد و منتظر به صورت ترسیده یلدا چشم دوخت.
و با شک پرسید:

-اسمش!؟؟

یلدا آب دهنشو قورت داد و گفت:

-اسم چی داداش!؟

-اسم همون فیلمی که دو نفر توش همو بوسیدن!؟

قبل اینکه یلدای بیچاره بندنافش پاره بشه گفتم:

-آخرش ما نفهمیدیم تو پلیسی..؟.سانسورچی ای …؟گشت ارشادی…چند چند با خودت!؟؟؟

بدون اینکه نگاهم کنه یلدارو خطاب قرار داد و گفت:

-مگه بهت نگفته بودم خوش ندارم باهرکسی بپری !؟؟؟ هان یلدا !؟؟؟

یلدا سقلمه ای به من زد و گفت:

-داداش فیلمش ایرانی بود!

ایمان پوزخندی زد و گفت:

-اهوووم..مثل خطهای تلفن که خط تو خط میشن تلویزیون تصویر تو تصویر شده و کاملا اتفاقی یه فیلم هالیوودی کاملا یهویی بجای کلیداسرار پخش شد…

قبل از اینکه سخنروی های ایمان به بد بودن من و بلند کردن یلدا از کنارم ختم بشه خوشبختانه نلفنش زنگ خورد و بهش خبر دادن باید فورا خودشو به کلانتری برسونه اونم بدون اینکه حرفهاشو به پایان برسونه با عجله از کنار ما رد شد و رفت.

ایمان که رفت یلدا نفس حبس شده تو سینه اش رو آشکارا بیرون فرستاد وبا گذاشتن دست راستش روی قفسه ی سینه اش گفت:

-وای خدایااااا….دیدی چیشد! نزدیک بود به فنا بریم…

با تاسف سرمو تکون دادمو گفتم:

-بدبخت من و تو که میون یه مشت عهدقجری زندگی میکنیم…

یلدا دستمو گرفت و گفت:

-بیخیال بابا….ما که دیگه عادت کردیم…خب بگو ببینم…کی تو رو بوسید!؟ همه رو باید واسم بگی…مو به مو…لحظه به لحظه بدون سانسور با ذکر نکات مثبت هجده….

نگاهمو دوختم به یلدا و با هیجان و آب و تاب کل ماجرا رو براش توضیح دادم…از روز اول آشناییم با آمین تا گیر دادن حاج بابا و اومدنش به محل کارمو و صدالبته اون بوسه ی رویایی….

یلدا مات و مبهوت…مثل این پیر دخترای نر ندیده،صامت و بی حرف،بدون پلک زدن تک تک حرفامو گوش داد و هرازگاهی فقط با گفتن ” خب خب بعدش” پارازیت مینداخت…به ماجرای بوسه که رسید پلکاشو تکون تکون داد و گفت:

-اسمش چیه!؟؟

-آمین…

-چه اسم قشنگی…

-خودشک ببینی چی میگی!!!!

-چه شکلی ؟!

-بلند و هیکل ورزشکاری!

-مهربون !؟

-امممم….خب….اگه ببینیش فکر میکنی اصلا نمیشه بهش نزدیک شد ولی در واقع اینطوری نیست…از اون آدماس که خیلی زود میشه باهاش احساس صمیمیت کرد.

یلدا با ناراحتی گفت:

-خوشبحالت ! حالا دیگه یه کسی رو داری که باهاش خوش بگذرونی منو بگو که تنها رفیقام شدن این گلدونا….

چشمکی زدمو گفتم:

-میخوای یه دوست پسر واسه تو جور کنم!؟

بی ذوق و شوق گفت:

-کی مثلا!

خبیثانه نگاهش کردمو لب زدم:

-داداش امیرحسینم!

 

➖دستای یلدا که به سمت گلدون دراز شده بود با وسط اومدن اسم امیرحسین تو هوا خشک شد.نی نی چشماش درخشید و لبهاش برای لبخند زدن به تکاپو افتادن..!

از همون شبی که فهمیدم قایمکی شماره امیرحسین رو از من کش رفته و چک ش میکنه ملتفت شدم خاطرخواه داداشمه !!!

داداشی که عینهو حاج بابا فکر میکرد و اگه عشق و علاقه ی فوران شده اش به طراحی صنعتی زبانزد عام و خاص نبود قطعا و بدون شک مثل داداش امیرعلی آخوند میشد و به قم عظیمت میکرد.

سقلمه ای به پهلوی یلدا زدمو گفتم:

-این لبخند خجالت زده چی میگه!؟

یلدا گلدونی از روی لبه ی باغچه برداشت و گفت:

-سر به سرم نزار یاسمن!

دستامو زیر چونه ام گذاشتمو گفتم:

-حیف شد! پس از امیرحسین خوشت نمیاد!

تندی چرخید سمتمو گفت:

-من کی یه همچین حرفی زدم !؟؟؟

موذیانه گفتم:

-پس خوشت میاد !

شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

-خوش اومدن یا نیومدن من چه اهمیتی داره…ما دخترا اونقدر بدبختیم که حتی حق نداریم عاشق کسی بشیم…ما فقط میتونیم انتخاب بشیم نه اینکه انتخاب کنیم….حالا اگه من از امیرحسین خوشم بیاد چه فایده داره….!؟ اگه انتخابش کنم چه فایده داره ؟؟ اصلا از کجا معلوم کسی رو دوست نداشته باشه!؟؟؟

پوزخندی زدمو گفتم:

-امیرحسین اصلا تو این فازا نیست….ولی تو هم اینقدر مایوس نباش! خدارو چه دیدی ! شاید آخرش شدی عروس خودمون!

خندید و گفت:

-فکرشو بکن! بشیم زن داداشای همدیگه..من زن امیرحسین…تو زن ایمان!

اخم کردمو گفتم:

-خدا نیاره اون روز رو !

-که من بشم زن امیرحسین!؟

-نه ! که من بشم زن داداش عقب مونده ی تو!

یلدا صورتشو مظلوم کرد و گفت:

-دلت میاد !؟؟ ایمان هم شاغل،هم باهوش، هم یه کاراگاه حاذق و کاربلد که همه ی رئیسهاشو تحت تاثیر قرار داده….بخدا فقط تویی که اینقدر ازش بدت میاد…دخترای فامیلمون واسه یه لبخندش جون میدن!

به یلدای سر خوش نگاه معنی داری انداختمو گفتم:

-مرده شور ریخت اون دختری رو ببرن که بخاطر لبخند داداش تو بخواد جون بده…اصلا مگه داداش تو هم لبخند زدن بلده!؟ عینهو سگ پاچه گیر…

یلداگله مندانه گفت:

-ئه !!! یاسمن !! بخدا ایمان اونقدرا هم که تو فکر میکینی هیولا دیو صفت نیست!

پامو روی اون یکی پام انداختمو گفتم:

-در هر صورت من ازش خوشم نمیاد..از همون ۱۳ سال پیش که شدیم همسایه شما دقیقا از همون روز اول پاچه امو گرفت…یادت نیست!؟؟ زد تو گوشم!

یلدا خندید و گفت:

-خب چون تو بهش گفته بودی بچه کونی!

-خب اونم قبلش پاشو گذاشته بود روی پای من…منم خیلی دردم گرفت و بهش گفتم بچه کونی…اونم نه گذاشت نه برداشت یکی محکم خوابوند تو گوشم…

-به دل نگیر ! گذشته ها گذاشته! ایمان دیگه مثل قدیما بدخلق نیست و دست بزن نداره …بهتر شده…مامان و بابام خیلی دوست دادن زودتر واسش زن بگیرن اما ایمان هی الکی رو هر دختری که بهش معرفی میکنیم عیب میزاره….غلط نکنم…دلش پیش یکی گیره!

بابی خیالی گفتم:

-مثلا کی!؟

-نمیدونم…ولی شاید مینا…

-دخترعموتو میگی!؟؟

-آره…البته این یه حدس!

بلند شدمو گفتم:

-بیچاره اونی که دادش تو عاشقشه! سر سه روزه طلاق میگیره! ببین کی گفتم!

و بعد با برداشتن کیفم کش و قوسی به بدنم دادمو گفتم:

-خب دیگه! منم برم یه دوش بگیرم و از خجالت شکمم در بیام!

یلدا هم بلند شد و گفت:

-صبح از عطاری بابای دوستم واست روغن خراطین خریدم…

با ذوق گفتم:

-مرگ من!؟

-مرگ تو! بیا بریم بهت بدم!

-جوووون بابا عاشقتم !

باهم از در ساختمون داخل رفتیم.من به نرده ها تکیه دادم و یلدا داخل خونه رفت تا روغن رو بیاره…گوشیمو بیرون کشیدم و چکش کردم که همون موقع ایمان با عجله و شتاب زده از داخل خونه بیرون اومد…اصلا متوجه من نشد چون خیلی سریع و هول خم شد و پشت به من مشغول بستن کفشهاش شد…

خندیدمو گفتم:

-جووون بابا چه کونی!

دستش از حرکت ایستاد و تو همون حالت خمیده به جاکفشی چوبی خیره شد.چند لحظت بعد با بستن بند کفشش کمرش رو صاف کرد و چرخید سمتم….

اونچنان با تنفر و غضب بهم نگاه کرد که یه لحظه از مزه پرونی های خودم حالم بهم خورد.ولی نه ! به عصبی شدن و بهم ریختن اعصابش می ارزید….

یه مدت طولانی همونطور خیره خیره نگام کرد و بعد گفت:

-خیلی بی تربیت شدی!

چشمکی زدمو گفتم:

-بیا و تربیتم کن!

-هم بی تربیت تر از قبل شدی هم بی حیاتر….

-بیا با حیام کن…

نفسش رو که با حرص بیرون فرستاد ، نگاهی به ساعت مچی سفید رنگش انداخت و گفت:

-ادب کردن تویی که حتی نمیشه توی دسته ی جاندران پستاندار قرارت داد اصلا ارزش وقت تلف کردن رو نداره….!

➖ایمان که از جلوی چشمای مات برده ام رد شد و از ساختمون بیرون رفت، دستهام باز دوباره ناخوداگاه سمت سین*هام رفت و کنج لبهام به سمت پایین کش اومدن….تو شمام اشک جمع شد و با لبهای لرزونی خیره به سقف گفتم:

-خدایا…این چه ناحقی ای بود که تو در حق من انجام دادی…چه هیزم تری بهت فروختم که حتی …که حتی….که حتی ایمان کثافت هم کوچیکی اینارو تو سرم میکوبه….بخدا اون فرشته هایی که تو کار ساخت و ساز آدما هستن بعضی وقتها که شما حواست نیست دل به کار نمیدن و موقع پیکر تراشی تنبلی میکنن…خب اگه حقوق عقب مونده دارن بده…یا لااقل زمان کاریشون رو کمتر کن تا با کیفیت تر کار کنن…بفرما…چوبشو امثال من باید بخورن….

سینه هامو تو مشتم بالا و پایین کردمو گفتم:

-اینم شد سایز !؟؟ جاندار پستانداردم آخه از من کلاسش بیشتره !!! رسیدگی کن خواهشاااا….

صدای قدمهای یلدا که به گوشم رسید مناجاتم رو باخدا تموم کردم و چشم امید دوختم به شیشه ی سر سفید توی دست یلدا…خندون و خوشحال شیشه رو به طرفم گرفت و گفت:

-مال مردمو ول کنو اینو بگیر!

تا رد نگاهشو گرفتم منظورش رو متوجه شدمو دستمو از روی سینه هام برداشتم.به شیشه نگاهی گذری انداختمو از یلدا گرفتمش…بالا و پایینش کردمو گفتم:

-بنظرت تاثیر دارن!؟؟

-تو بمال…اگه نداشتن پولامونو جمع میکنیم میریم تو فاز پروتز !!!

پکر و دمغ گفتم:

-بخدا اونقدرا هم کوچیک نیستن…مردا زیاده خواه شدن!

-یلدا خندید و گفت:

-حساس نشو …حساس نشو….

پوفی کردمو گفتم:

-من برم بالا….

-باشه…دستور عمل و طریقه ی استفاده اش روش نوشته شده…بخون حتما!

باشه ی آرومی گفتمو با کسلی از پله ها بالا رفتم…زنگ که زدم بجای مامان یا بابا پسرخاله ی شیطونم بهزاد، درو برام باز کرد!

کنار رفت تا من داخل بشم..چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-تو اینجا چی میخوای!؟

لبخند که زد ردیف دندونای بزرگ و سفیدش مشخص شدن…با سرانگشتش یه ضربه به پیشونیم زد و گفت:

-به تو چه !؟؟؟ اومدم خونه خاله ام!

درو بستمو گفتم:

-چهار شنبه هفته قبل با یه دختر تو کافی شاپ دیدمت…خاک تو سرت کنن دخترباز…

بازم لبخند زد و بازم گفت :

-به توچه !؟؟

و بعد روغن خراطین رو از دستم قاپید و حین نگاه کردنش گفت:

-سه شنبه همین هفته باهاش کات کردم…بجون یاسمن…

-جون خودت…اونو بده!

اینبار دستشو رو شکمش گذاشت و بلند بلند شروع به خندیدن کرد.اونقدر خندید که از گوشه چشماش اشک چکید.شیشه رو به زور از دستش قاپیدمو گفتم:

-هرهرهر…دختر باز !

خندیدن هاش که تموم شد دستاشو تو هوا تکون داد و گفت:

-دخترخاله پزشکان ثابت کردن تو این یه مورد دستای مردا تاثیر گذار تر از روغن خراطین…از ما گفتن بود!

چشم غره ی ترسناکی بهش رفتمو گفتم:

-اصلا اعصاب شوخی ندارم پس دمپرم نپلک!

دنبالم تا توی اتاق اومد و با تکیه به قاب در گفت:

-یه دوست دختر دبیرستانی داشتم وقتی با من بود مم*ه هاش اصلا سایز نداشتن…حالا برو عکسای اینستاشو نگاه کن…لامصب ۸۰۰کا ممبر داره که ۹۹درصدش بخاطر اونچیزی که تو فکرشی، فالوش کردن….بزرگ شدن هر کدوم قد یه هندوونه! فکر میکنی چرا!؟؟؟

کیفمو روی تخت و شیشه ی روغن رو روی میز آرایشی گذاشتمو گفتم:

-چمیدونم…لابد پروتز کرده!

درو بست و همونطور که سمت من میومد گفت:

-نوچ ! حاصل دستهای جادویی من بود! میخوای ولسه تو هم امتحان کنم…هان خوشگله!؟؟؟

 

➖بهزاد دومین پسر و سومین فرزند تنها خاله ام بود…از اون پسرای شیطون و ناقلا که توی ده سالگی چیزایی رو میدونن که بعضیا تازه تو بیست سالگیشون ازش مطلع میشن….!

سه سال از من بزرگتر بود ولی تو دونستن بعضی چیزا صد سال جلوتر…کلا پسر کنجکاو و شر و شیطونی بود از همون دوران طفولیتش تا الان که۲۵ سالش بود.

اولین بوسه ام رو با اون تو خونه ی بابا بزرگ تجربه کردم.وقتی که من ۱۴ ساله بودمو اون ۱۷ساله…

اول یه فیلم مثبت هجده نشونم داد و بعد از اینکه باهم تماشاش کردیم بهم گفت ماهم میتونیم همینکارو انجام بدیم و بفهمیم چه لذتی داره….منم که راضی…پس گفتیم گوربابای ناراضی و رفتیم تو انبار و به بهونه ی پیدا کردن دوچرخه ی قدیمی دایی کوچیکه اونقدر اونجا همو بوسیدیم که لبای هردومون کبود و سیاه شد.

بعد از اون بوسه شیرین که مزه اش حسابی زیر زبونمون مونده بود ، هر بار که پامون به خونه ی بابا بزرگ باز میشد از این شیطنتا میکردیم اما خوبیش این بود که هیچوقت عاشق و معشوق و وابسته ی هم نشدیم….یعنی من به عنوان یه دختر شاید میتونستم حسابی به بهزاد وابسته بشم اما رفتاری که از طرفش میدیدم یه جور دیگه بارم آورد….آمار دوست دختراش اونقدر زیاد بود که گاهی خودش اسمشون رو از یاد میبرد و همین به من فهمونده بود بهزاد قابل کنترل و چشم دل سیر نیست و مطمئنن با من بودن قانعش نمیکرد….!

همیشه همه دوستش داشتن اللخصوص دخترای فامیل،چون هم خیلی میدونست،هم خیلی اهل بگو بخند بود هم از همه چیز سردرمیاورد…قد موهای سرش هم لقب داشت…مثل بهزاد قشنگه،بهزاد همچی دون،بهزاد فرفره،بهزاد جوک، بهزاد قهقه.. و هزار و یه لقب دیگه…..

کلا پسر دوست داشتنی ای بود از اونایی که حتی اگه نگاشم کنی بدون رد و بدل کردن هیچی حرف و کلامی ناخواسته مهرش تو دل میره…یه پسر بلند مو فرفری با پوست سفید ،چال لپ ، خنده های گوش نواز، صدای دلنشین و فکی که هیچوقت ساکت نمی نشست….ببین چی بود که حتی حاج بابا هم کشته مردش بود دلیلشم برمیگشت به مسخره بازی های بهزاد…به اینکه اگه تو مراسم عزا هم پا میگذاشت بدون شک همه به جای گریه میخندیدن….اصلا نمونه اش مراسم تدفین بابا بزرگ پدری خودش….اونقدر همه رو خندوند که ناچار از مراسم انداختنش بیرون!

خلاصه اینکه از اونایی بود که هیچ دختری دست رد به سینه اش نمیزد و درواقع پسر خاله ی توپی میشد اگر دست از دختر بازی هاش برمیداشت!

قبل از اینکه دستهاش به سمت بالا تنه ام جلو بیان هلش دادم عقبو گفتم:

-نمیگی بابا یا مامانم سر برسن سیم ظرفشویی!؟

خودشو لوس کرد و گفت:

-میای مثل قدیما یکم بهم حال بدیم…

خم شدم تا جورابامو از پام بیرون بکشمو بعد گفتم؛

-گه خوردی! برو با دوست دخترات حال کن!

لحنشو مظلوم کرد و گفت:

-یاسمن بمیره اگه من از سه شنبه به اینور با دختری دوست شده باشم….

و بعد همونطور که دستشو به صورتش میکشید گفت:

-روی این جوون از همه جا فیلتر شده رو زمین ننداز یاسمن….هرکی بوسیده راضی بوده…

خبیثانه نگاهش کردمو بعد جورابامو به دهنش فشار دادمو گفتم:

-عمراااااا

با انزجار آب دهنشو تف کرد و گفت:

-عه عه عه…مردشور ریختتو ببرن …

و بعد شروع کرد توی اتاق دنبالم دویدن…خنده کنان خواستم سمت در برم که کمرمو گرفتو تو هوا بلندم کرد…دست و پا زدم اما اون پرتم کرد روی تخت و خیمه زد رو بدنم و شروع کرد قلقلک دادنم…اونقدر خندیدم که اشک تو چشمام جمع شد ..با التماس گفتم:

-نکن…نکن….بهزاد تورو خدا….جون خاله فریده…جون بابات…بهزاد توروخدا….آخ الان میترکم.

دستامو سفت نگه داشت و گفت:

-بوس میدی!؟؟؟

نفس زنان گفتم:

-وای…الهی بمیری….برو اونور

ابرو بالا انداخت:

-نوچ…لب بده تا بلند شم!

-زده به سرت روانی بیان مارو اینجوری ببینن که چوب تو ک….ونمون میکنن!

تند و سریع یه بوسه به پیشونیم زد و گفت:

-نوچ! بابات که کلا نیست…یعنی از وقتی من اومدم نبود….خاله هم رفت خرید بکنه….چیمیگی؟؟ پایه ای!؟؟

➖دستامو رو سینه اش گذاشتمو سعی کردم از خودم دورش کنم و بعد گفتم:

-برو کنار بهزاد…چه مامان بابا باشن چه نباشن اصلا دوست ندارم بهم نزدیک بشی!

موهای فرفریشو به صورتم مالوند و گفت:

-چیه یاسمن!؟ جدیدا ادا تنگارو درمیاری…میگم نکنه رل زدی!؟؟هان کلک !؟؟

دقیقا زده بود وسط خال!قطعا و بدون شک اونقدر مجذوب آمین شده بودم که دیگه هیچ پسری به چشمم نمیومد…!
اما انکارش کردمو گفتم:

-بنظرت دختر حاج احمد حبیی میتونه با یه پسر غریبه دوست بشه!؟؟

نوک دماغش رو به نوک دماغم مالوند وکاملا مطمئن گفت:

-اگه اون دختر تو باشی صدرصد میتونی!! یادت رفته چجوری بقیه رو میپیچوندیمو میرفتیم تو انباری شیطونی میکردیم!؟؟تو اونقدر خوب دروغ میگفتی که هیچوقت هیچکس از غیبتهات شک نمیکرد!

موهامو از روی صورتم کنار زدمو گفتم:

-تقصیر توی مارمولک بود…من شاگرد توی ملیجک بودم….

سرشو خم کرد و بعد از گاز گرفتن لبهام دوباره فاصله گرفت و گفت:

-الحق که شاگرد خوبی بودی….یادش بخیر شیطنتهای ۱۷ سالگی…

نیشمو یه وری کردمو گفتم:

-یه جوری حرف میزنی انگار تو جک بودی و من رز اون انباری هم تایتانیک….بیا برو اونور تا بابا و مامان سر نرسیدن….

خندید و گفت:

-تا نبوسم نمیرم….

-هزارتا دوست دختر مجازی و غیرمجازی داری برو اونارو ببوس!

یه بوسه ی نه خیلی طولانی و تقریبا زوری از لبهام گرفت و بعد گفت:

-اونا به خوشمزگی تو نیستن یار قدیمی!!

و بعد سرش رو تو گردنم فرو برد و قبل از هر واکنشی از طرف من مک عمیقی به گردنم زد و بعد گفت:

-آاااااخیش! هنوز همون طعم…همون مزه….به به !

عصبانی شدمو به هر بدبختی ای بود از روی تنم کنارش زدمو داد زدم:

-پسره ی نی قلیون!

دویدم سمت آینه و با نگاه کردن به گردن قرمز شده ام جیغ ارومی کشیدمو گفتم:

-عوضی! حالا من با این مهرتایید وزارت بهداشتی که رو گردنم کاشتی چیکار کنم!؟؟ خیبی بی شعوری بهزاد…!خیلی!

بلند شد و گفت:

-یاسمن من باربی ام…مانکنم….شاخ ایسنتاگرامم…دایرکتمو بهت نشون بدم تعداد کشته مرده هامو ببینی ضعف میری…بعد تو به من میگی نی قلیون !؟؟ یاسمن به خدا تو مسلمون نیستی!

کرم نرم کننده رو روی قرمزی گردنم که کمکم رنگ تغییر میداد و رو به کبودی میرفت مالوندمو گفتم:

-آره در جریان هستم…هر یک ماه یک بار با یه دختر کلیپ یه دقیقه ای میزاری …فاز عشق و عاشقی برمیداری و بعد دوباره یکی دیگه….یکی دیگه و یکی دیگه…

خندید و گفت:

-باور کن من تو تمام اون لحظاتی که با اون دخترا بودم فقط به تو فکر میکردم ..چه ۶۵ چه ۷۵ چه ۸۵ ش !!

ابرو درهم کشیدمو گفتم:

-این عددایی که گفتی سن و سالن!؟؟

موذیانه نگام کرد و گفت:

-نه این سایز اون چیزییه که تو نداری و میخوای با خراطین حل و فصلش کنی!

با نفرت ازش رو برگردوندم و گفتم:

-واقعا که بی شعوری

و بعد هم با عصبانیت از اتاق بیرون رفتمو درو محکم پشت سرم بستم…بهزاد اما با خنده دنبالم اومد و گفت:

-اهوی یاسمن…هر بار این درو محکم نبند نرو….

دستمو تو هوا تکون دادمو گفتم:

-برو پی کارت پسرخانم!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *