خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره /پارت ده

رمان خاطره /پارت ده

بار قبل،دڪتر گفت بار بعدی در ڪار نباشد… گفت بار بعد قلبش دوام نمی‌‌آورد.لعنت به تو جانان،این‌بار را هم گند زدی!

_فڪر ڪنم قضیه جدی‌تر از اونی باشه ڪه فڪر می‌ڪردم.
دست روی قلبم می‌گذارم و ترسیده برمی‌گردم.با دیدن پارسا نفس گرفته می‌گویم:
_ترسوندیم.
دست در جیب نزدیڪم می‌آید،خجالت می‌ڪشم از سر و وضعم.اما او بی‌اعتنا می‌گوید:
_اسم امید و آوردی!
سڪوت می‌ڪنم،باز می‌پرسد:
_منظورت ڪدوم امیده؟همونی ڪه…
سڪوت می‌ڪند تا من مهر تأیید را بر روی احتمالات‌ش بزنم.سر ڪه تڪان می‌دهم،اخم در هم می‌ڪشد.از ترس این‌ڪه قضاوت بی‌جا بڪند تند شروع به حرف زدن می‌ڪنم:
_اون طوری نیست ڪه تو فڪر می‌ڪنی پارسا من فقط…
_از ڪجا می‌دونی من چه فڪری می‌ڪنم؟
به صورتش زل می‌زنم و آرام جواب می‌دهم:
_می‌شناسمت،از نگاهت معلومه.
قدمی جلو می‌آید:
_از نگاهم چی می‌فهمی جانان؟من آدمیم ڪه شڪ ڪنم اونم به تو؟
تبسم روی لبم بی‌اراده‌ست.
_فقط می‌خوام بدونم خودت و تو چه دردسری انداختی ڪه حالا به امید التماس می‌ڪنی چیزی به عموجان نگه!
با انگشتان دستم بازی می‌ڪنم و مانند ڪودڪی ڪه می‌خواهد جلوی پدرش به گناهش اعتراف ڪند نگاه از او می‌گیرم و خلاصه ای از جریانات را برایش توضیح می‌دهم.
با شنیدن هر ڪلمه ڪه از دهانم بیرون می‌آید ناباور تر چهره در هم می‌ڪشد.
حرف‌هایم ڪه تمام می‌شود ڪلافه پنجه در موهایش می‌ڪشد و می‌گوید:
_مطمئنی امید… آخه امید…
زهرخندی به ناباوری‌اش می‌زنم:
_بهت گفتم ڪه اون خیلی عوض شده،گفتم عوضی شده. یه عوضی با یه ڪینه ڪه از آقاجونم توی دلش!
سڪوت می‌ڪند؛انگار دایره‌ی لغات او هم از ڪار افتاده ڪه هر بار لب باز می‌ڪند اما نمی‌تواند حرفی بزند!
روبه‌رویم می‌ایستد و با نگاه و لحنش سرزنشم می‌ڪند:
_تو واسه چی ساعت دو شب راه افتادی دنبال اون آذر نادون نیمچه عقل رفتی همچین جایی؟اگه بلایی سرت میومد…
بازدمش را با ڪلافگی فوت می‌ڪند.
_چرا ما آدما نمی‌فهمیم واسه خاطر ڪسایی ڪه دوست‌مون دارن هم شده غلط اضافی نڪنیم؟اگه چیزیت می‌شد،زنم ڪه رفت اگه بلایی هم سر تو میومد…فڪر می‌ڪنی واسه چی موندم تو این خونه و از این شهر نزدم بیرون؟واسه خاطر شماها،واسه خاطر عمو،زن‌عمو،نامدار، نوید… واسه خاطر تو…اون وقت تو دو شب می‌ری بین جماعتی ڪه به خاطر سرخوشی خودشون جونشون و می‌ذارن ڪف دست‌شون؟چرا؟به خاطر آذر؟

طوری با طعنه می‌گوید”به خاطر آذر” انگار او هم می‌خواهد حقیقت را پتڪ ڪند و در سرم بڪوبد.
چند نفس عمیق می‌ڪشد،باید مرحم زخمش می‌شدم اما من هم درد شدم برایش…!
ڪم غم و غصه دارد،حالا هم….
_ببخشید، تو ڪه می‌دونی…
_می‌دونم پای خانوادت بیاد وسط جونتم می‌دی اما این رسمش نیست جانان…برو بالا خودم با امید حرف می‌زنم دیگه نمی‌خوام ببینیش.
تند اعتراض می‌ڪنم:
_نمی‌شه،باید جلوش و بگیرم.
نگاه تندی حواله‌ام می‌ڪند.
_عموجان بو ببره تو از صد ڪیلومتری اون پسر رد شدی بیش‌تر ناراحت می‌شه. من خودم باهاش حرف می‌زنم!
بی‌راه هم نمی‌گفت،اما این روزها هر روز او را می‌بینم ڪه دوباره در همان مسیر مسافر جابه‌جا می‌ڪند.با ڪمی دل‌دل می‌گویم:
_دو سه روزی هست ڪه مثل سابق تو همون راسته مسافر سوار می‌ڪنه. منم خوب… دوباره سوار شدم،ڪرایه هم گرفت ازم.نمی‌دونم هدفش چیه ڪه دوباره برگشته سر این ڪار.
خیره به صورتم می‌شود و در آخر با یڪ جمله هم خودش هم من را خلاص می‌ڪند:
_آماده باش صبح خودم می‌رسونمت!
* * * * *

کلافه باز نگاه به ساعتم می‌اندازم؛قرار بود زود بی‌آید،برای پاک‌سازی صورتم وقت گرفته بودم و حالا کم مانده بود در این گرما مانند این درخت ها سبز شوم در کنج خیابان!
برای هزارمین بار شماره‌ی پارسا را می‌گیرم و برای هزارمین بار جمله‌ی تکراری در گوشم می‌پیچد:
_دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.
کلافه تماس را قطع می‌کنم و در صفحه‌ی پیام خودم با او می‌روم و تایپ می‌کنم:
_سلام نیومدی من خودم می‌رم ببخشید دیرم…
با ترمز ماشینی کنار پایم دست از تایپ کردن می‌کشم و سر بلند می‌کنم .از پشت سیاهی عینک آفتابی‌ام،رنگ آبی ماشین بی‌ام‌و مقابلم چشمم را می‌زند.
اخم در هم می‌کشم و قدمی به عقب برمی‌دارم.حالم از آدم هایی که به خود اجازه می دهند به خاطر موقعیتشان مزاحم هر کس دلشان خواست بشوند به هم می خورد.بوق می زند آن قدر مرد نیست تا بی آید بیرون ببیند چه طور حسابش را می رسم.با اخم و کلافگی ناشی از گرمای هوا و بوق بوق هایش میخواهم رو برگردانم م که شیشه‌ی دودی ماشین پایین می‌آید و او را می‌بینم.چشم هایم گرد می شود.او و چنین ماشینی؟؟؟؟
به قیافه ی متعجبم می‌خندد و می‌گوید:
_یه امروز و نبودما…کسی نبود برسونتت خانوم مربی؟ شمارم و که داشتی،زنگ می‌زدی میومدم دنبالت!
نگاهم قفل روی ماشینش،ناخواه می‌پرسم:
_دزدیدیش؟
پق خنده‌اش به هوا می‌رود و در بین خندیدن می‌گوید:
_چیه به ما نمیاد از این ماشینا؟بپر بالا مگه نمی‌خواستی باهام حرف بزنی جان‌جان خانم؟؟
دندان روی هم می‌کشم و می‌غرم:
_اسمم جانانه!
_واسه خودت جانانی واسه ما جان‌جانی بپر بالا نپختی تو این گرما؟
با تردید به ماشینش نگاه می‌کنم،میانه‌ای بهتری با آن پراید چهار درش داشتم!
تردیدم را می‌فهمد و با همان شیطنت نگاهش،لب باز می‌کند:
_به کلاس کاری این ماشین نمی‌خوره که مسافرکشی کرد باهاش!بشین کرایه‌ هم نمی‌گیرم ازت.
فقط با سکوت نگاهش می کنم.
_مگه دیشب واس حرف زدن با من به بال بال نیوفتاده بودی؟حالا ناز میکنی واسه من؟
پارسا گفته بود دیگر او را نبینم،گفته بود خودش با او حرف می‌زند.
حرف زده یعنی؟
چه توقعات بیخودی داری جانان؛پارسا داغ دار است،هزار و یک مشکل دارد.آن وقت تو برایش بال که نیستی هیچ،می‌خواهی بار شوی؟
با این فکر تردید را کنار گذاشته و سوار می‌شوم،بارها سوار ماشینش شدم اما اولین باری‌ست که کنارش می‌نشینم.
بوی عطر مردانه آمیخته به بوی سیگارش به مشامم می‌زند و بدون نگاه کردن به چشم‌هایش می‌گویم:
_وقت ندارم،فقط بگو چی می‌خوای تا دست از سر خانواده‌مون برداری؟
دست چپش را روی فرمان می‌گذارد و به سمتم برمی‌گردد.
_من چی کار به خانوادتون دارم؟من اگه فکر انتقام بودم فکر نمی‌کنی همون سه سال قبل که زنم و ازم گرفتن باید انتقام می‌گرفتم؟
_پریناز زنت نبود.
_اما مال من بود،صیغه ی محرمیت یک ماهه که بی‌خبر از همه خونده شده بود بین من و اون. تو که با خبر بودی!همون موقع که دادنش به یکی دیگه اگه رو می‌کردم این قضیه رو فکر می‌کنی چه قدر آبروشون می‌رفت؟صیغه‌ی یک ماهه کمه واسه پسری که چند ماه تو تب و تاب دختر مورد علاقش بوده؟
سکوت می‌کنم،او ادامه می‌دهد:
_من دنبال انتقام نیستم،اگه بودم اول از بابای خودم انتقام می‌گرفتم که گند زد به زندگی بچه‌ش.
آن شب از زبان نامدار شنیدم با خانواده اش قطع رابطه کرده و به خانه نمی رود.خوب…چه انتقامی از این بدتر؟؟؟
به نیم رخش نگاه می‌کنم و آرام می‌گویم:
_یعنی چیزی نمی‌خوای از خانوادمون؟از من؟ از آذر…
لب باز می‌کند جواب بدهد اما نگاهش از آینه به پشت سرش مات می‌ماند،برمی‌گردم و چیز عجیبی نمی‌بینم.
عصبی استارت می‌زند و زیر لب فحش می‌دهد:
_بی‌ناموسا…

 

تا بخواهم بپرسم چه شده ماشین چنان از جایش کنده می‌شود که به جلو خم می‌شوم و با نگه داشتن دستم به داشبورد به سختی تعادل خودم را حفظ می‌کنم.
نگاهش خیره به روبه‌رو چنان گاز می‌دهد و از لابه‌لای ماشین ها می‌گذرد که می‌چسبم به صندلی و می‌پرسم:
_کجا داری می‌ری؟آروم تر…
نگاه گذرایی از آینه به پشت سر می‌اندازد:
_دارم مگسا رو کیش می‌کنم.
باز هم برمی‌گردم و باز هم چیزی نمی‌بینم.
هنوز صاف نشده‌ام که ماشین از روی سرعت گیر می‌گذرد و تکان شدید دیگری می‌خورم.
نگاهم می‌کند و با خنده می‌گوید:
_شل نباش سفت بچسب!
و پای لعنتی‌اش بیش‌تر روی گاز فشرده می‌شود و صدای دادم در ماشین می‌پیچد:
_کجا داری می‌ری تو؟همین جا پیادم کن.
در حالی که حواسش به پشت سرش است می‌گوید:
_باشه،بذار به این مگسا حالی کنم نباس دور امید بچرخن…موزیک بذارم؟
و بدون آن‌که منتظر حرف من باشد دست به سمت ضبط ماشین می‌برد و آهنگی را پلی می‌کند،ناباور نگاهش می‌کنم.تسلط‌ش در رانندگی حتی با یک دست چیزی نیست که تا الان از نزدیک دیده باشم!حالا می‌فهمم شاید حق دارد به آذر شک کند،آذر هیچ وقت نمی‌تواند چنین دست فرمانی داشته باشد.
باز از آینه به پشت سرش نگاه می‌کند:
_از اون مگسان که هر چی کیش می‌کنی باز موی دماغتن.
طاقت نمی‌آورم و می‌پرسم:
_کی؟
_اون ماشین سیاهه.
این بار که برمی‌گردم متوجه‌ی ماشین سیاهی می‌شوم که دنبال‌مان می‌آید.
صدای موزیک را کم می‌کنم تا مجبور نباشم داد بزنم:
_پیادم کن همین‌جا…من نمی‌خوام با تو توی دردسر بیوفتم.نگه دار.
می‌خندد و تحریکم می‌کند تا با کوله‌ام بر سرش بکوبم:
_دختر جون من خود دردسرم اینایی که می‌بینی فقط نوچه‌ی پولن بشین ببین چی‌کار می‌کنم باهاشون…
_کین اینا؟چی‌کار کردی که دنبالتن؟
نیم نگاهی به صورتم می‌اندازد و جواب می‌دهد :
_باختم به رئیس‌شون!

* * * *
خون خونم را می‌خورد،به او نگاه می‌ڪنم ڪه بیرون سیگار دود می‌ڪند و با تلفنش حرف می‌زند.
نيلو راست می‌گوید،من بی‌دلیل پایم را به ماجرا باز ڪردم.مشڪل آذر را،آذر باید حل ڪند.
از ماشین پیاده می‌شوم،لحظه‌ای سرم گیج می‌رود،با آن سرعت زیادش هنوز هم پایم را روی زمین حس نمی‌ڪنم.
لعنتی نوبتم برای پاڪ‌سازی پوست را هم از دست دادم.
به سمتش می‌روم و بی‌آن‌ڪه قصدش را داشته باشم صدایش را می‌شنوم:
_بهش بگو به خوابش ببینه من بشم تو سری خورش،نوچه‌هاش و یه جوری پیچوندم ڪه تا یه هفته عین چرخ‌وفلڪ دور خودشون بچرخن… خودشم بخوام به بازی بگیرم یه جوری می‌گیرم ڪه پا نشه از جاش پولش‌و گرفته بگو ان‌قدر پاپیچ من نشه.
پڪی به سیگارش می‌زند و می‌خندد،تازگی‌ها خوش خنده شده شده.
_دهنت سرویس برادر ڪاری نداری؟
قدمی به او نزدیڪ می‌شوم،تلفن را ڪه قطع می‌ڪند به سمتم بر می‌گردد و با همان خنده‌ی روی لبش می‌گوید:
_سواری خوش گذشت جان‌جان خانوم؟
آن چال ریز روی گونه‌اش ڪوفت‌‌ش شود،من بیش‌تر لیاقت آن چال گونه را داشتم تا این پسر قمارباز…
چشم‌غره‌ام را قبل از جواب ڪوبنده‌ام نشانش می‌دهم:
_منو دنبال خودت راه انداختی ڪه چی؟
_ڪه چی؟ڪه هیچی…یه ڪم آدرنالین خونت بزنه بالا… الانم ببین سر از ڪجا در آوردیم!
نیش‌خندی می‌زنم‌؛همینم مانده در این لحظه از مناظر جاده‌ی سرسبز ناهارخوران لذت ببرم.
سیگارش را زیر پا له می‌ڪند و می‌گوید:
_یه سؤال…
فقط نگاه‌ش می‌ڪنم،می‌پرسد:
_نمی‌ترسی به گوش آقاجونت برسه با من دیده شدی؟
با اخمی بین ابرو جواب می‌دهم:
_نه نمی‌ترسم،مگه راننده تاڪسی نیستی؟
می‌خندد و باز آن چال ریز گونه‌اش روی اعصابم خط می‌اندازد:
_راننده تاڪسی؟
راست می‌گوید؛او ڪه دیگر راننده تاڪسی نیست.راننده‌ی قمار است و دیده شدن ته‌تقاری حاج مصطفی با یڪ قمار باز برای خانواده‌امان فاجعه محسوب می‌شود.
قدمی نزدیڪ می‌آید و دست در جیب شلوار جین‌ش فرو می‌برد و می‌گوید:
_من…
همان لحظه صدای موبایلم بلند می‌شود و حرف او در همان یڪ ڪلمه پایان می‌یابد.
پشتش را به من می‌ڪند و از جیبش جعبه‌ی سیگارش را بیرون می‌آورد.
ڪوله‌ام را روی یڪ شانه‌ام می‌اندازم و موبایلم را از زیپ پایین ڪوله بیرون می‌ڪشم.
سیگار را ڪنج لبش می‌گذارد و جعبه را به جیبش برمی‌گرداند.
نگاهی به شماره‌ی ناشناس می‌اندازم و تماس را وصل می‌ڪنم.
فندڪ سیاهش را زیر سیگارش می‌برد،بله می‌گویم و صدای آشنای دختری در میان گریه‌ها و هق‌هق‌هایش به گوشم می‌رسد:
_الو جانان به ڪمڪت نیاز دارم تو رو خدا بیا…
ناباور لب می‌زنم:
_پری؟
با آوردن نام پری سر امید با شدت به سمتم برمی‌گردد و سیگار از بین دو لبش جلوی پایش می‌افتد.

_آقاجون خوب چرا این‌جوری می‌کنی؟واسه خاطر کارم مهمه که برم تهران خاله تو یه چیزی بگو!

نيلو برای لحظه‌ای دل از صفحه‌ی موبایلش می‌کند و با تایید سر تکان می‌دهد:
_راست می‌گه.
_بفرما،آقاجونم همین نيلو قاچاقی می‌ذاره کار کنم اون‌جا برم مدرکم و بگیرم تمومه زود میام.
باز با مخالفت سر تکان می‌دهد:
_هر سال تا می‌ری و میای می‌میرم و زنده می‌شم،تازه این سری خاله‌تم باهات نمیاد.
کلافه می‌شوم و داغ می‌کنم از این همه درماندگی:
_آقاجون تا تهران که راهی نیست بعدشم تنها نیستم دوستای باشگاهمم هستن باهام مگه نه نیلی؟
بی حواس و طوطی وار تکرار می‌کند:
_راست می‌گه.
_راست می‌گم دیگه،برم آقاجون؟تو رو خدا…
نوید از آشپزخانه بیرون می‌آید و در حالی که دهانش از گاز محکمی که به سیب زده، پر است می‌گوید:
_من می‌برمش آقاجون.
جا خورده به او نگاه می‌کنم؛لعنتی نيلو هم همکاری نمی‌کند. با تته پته می‌گویم:
_خوب نمی‌شه،من با دوستامم تازه اونجا مسافرخونه گرفتیم دخترونه نمی‌شه.. مگه نه نيلو؟
باز می‌گوید:
_راست می‌گه.
با حرص جعبه‌ی دستمال کاغذی را به سمتش پرت می‌کنم که صاف وسط پیشانی‌اش می‌خورد. با اخم سر بلند می‌کند که با چشم و ابرو به او می‌فهمانم وضعیت قرمز است.
گلویی صاف می‌کند و خطاب به نوید می‌گوید:
_آدم زن حامله‌ش و ول نمی‌کنه دنبال یه آدم سالم و بالغ بگرده… شما حاج مصطفی دخترای تو این سن تنها تو یه شهر دیگه درس می‌خونن،نذاشتین بره دانشگاه حداقل بذارین یه کار و مثل آدمی‌زاد یاد بگیره!
با شوق به آقاجانم نگاه می‌کنم،عینکش را از چشم بیرون می‌آورد و با تردید می‌گوید:
_آخه دخترم،تک و تنها تو یه شهر غریب…
_بار اولش که نیست آقا مصطفی.
این صدای مادر است که سینی به دست از آشپزخانه بیرون می‌آید و پس از گذاشتن سینی وسط میز ادامه می‌دهد:
_طفلک دخترم عشق پرستاری داشت نذاشتی بخونه،حالا بذار تو کاری که دوست داره پیشرفت کنه. من به دخترمون مطمئنم از پس خودش برمیاد هزار ماشالله.
بوسه‌ای برایش در هوا می‌فرستم و به جایش لبخندی تحویل می‌گیرم.
انگار راضی کردن آقاجانم کار حضرت فیل است چرا که باز بهانه می‌تراشد:
_مردم چی می‌گن؟که حاج مصطفی انقدر بی‌غیرته که دخترش و تک و تنها می‌فرسته شهر غریب؟اونم تهران که این همه خطر داره.
لب‌هایم آویزان می‌شود.
_شوهر که کردی هر جا خواستی با شوهرت برو!
دلخور رو برمی‌گردانم:
_شوهر کنم که دست و پام و ببنده مجبورم کنه بشینم تو خونه بشورم بسابم؟نمی‌خوام.
باز بحث‌های قدیمی را وسط می‌کشد:
_مگه پسر حاج احمد نگفت مشکلی با کار کردنت نداره؟بیخود و بی‌جهت ردش کردی.رو سر باباش قسم می‌خورن.
پوزخند می‌زنم!به جای من خاله نيلو می‌خندد و می‌گوید:
_آقا مصطفی آخه اون مرد زندگی نبود که!جانان یه لگد بهش می‌زد یارو تلف می‌شد. من که می‌دونم این ورپریده رو باید بدید به یه آدم ورزشکار با باقی مدارا نمی‌کنه.
نوید با خنده روی دسته‌ی مبل راحتی‌ام می‌نشیند و دست دور گردنم می‌اندازد و وارد بحث می‌‌شود:
_اتفاقا برای رضازاده دعوت نامه فرستادم یه تک پا بیاد گرگان به نگاه به این خواهر ترشیده‌ی ما بندازه ولی دعوتم و رد کرد گفت بوی دبه ترشی خواهرتون تا همین‌جاشم میاد،نمی‌خوام.

هلش می‌دهم پایین که از روی دسته‌ی مبل می‌افتد؛ مادر لیوان کمر باریک چای را در نعلبکی جلوی آقاجانم می‌گذارد و خطاب به نوید می‌گوید:
_نصف گرگان خواستگار جانانمن نوید این‌طوری نگو!
خاله نیلو پوزخند می‌زند و می‌دانم از دلش می‌گذرد:
_خواستگار آبرو و اعتبار باباتن کسی تو رو واسه خاطر چشم و ابروت نخواسته!
نوید دست برنمی‌دارد و در حالی که روی مبل تک نفره ی مقابلم می‌نشیند باز می‌گوید:
_آره هزار ماشالله فهمیده بودما… نه که در و باز کردم حس کردم در از پاشنه در اومده نگو کار خواستگاراست.
چشم‌غره‌ای به او می‌روم و آقاجانم را مخاطب می‌کنم:
_آقاجون برم؟
سری به طرفین تکان می‌دهد:
_دلم راضی نمی‌شه گلم و تنها بفرستم شهر غریب.
بغض می‌کنم؛ خدایا چه خاکی بر سرم بریزم؟پری را… پری را چه کنم؟
مادر که اشک جمع شده در چشمم را می‌بیند باز وساطت می‌کند:
_بذار بره حاج مصطفی من به دخترمون اعتماد دارم.
با چشم‌های اشکی به آقاجان نگاه می‌کند!انگار دلش به حالم می‌سوزد که از خاله می‌پرسد:
_چه‌طور آدمایی هم سفرشن؟
خاله نيلو با اطمینان می‌گوید:
_تأییدن که می‌ذارم بره.اون‌جا جا و مکانشونم مشخصه!شما نگران نباشید.تازه پیمانم هست می‌سپارم چشم از روش برنداره.

 

_پیمان سر به هواست نمی‌تونه خوب مواظب گلم باشه.
معلوم است نیلو کلافه شده. مادر میانه گری می‌کند:
_باشه حالا به پیمانم می‌سپاریم دوستاشم که هستن دخترمونم که بزرگ شده. دلش و نشکن!
خودم را لوس می‌کنم و مانند گربه‌ی شرک زل می‌زنم به آقاجان
آقاجان با تردید نگاهم می‌کند،درنهایت با حرفش نفسم با آسودگی خارج می‌شود:
_مواظب خودت هستی نه؟
خوشحال سر تکان می‌دهم و می‌گویم:
_آره به خدا آقاجون هر لحظه هم زنگ می‌زنم گزارش می‌دم.
سر تکان می‌دهد و می‌گوید:
_دلم که رضا نیست اما واسه خوشحالی تو باشه.
ذوق زده از گردنش آویزان می‌شوم و بوسه‌ی محکمی بر گونه‌اش می‌زنم.
_مرسی آقاجون خودمی!
نوید می‌گوید:
_چه لوس بازیا،با همین لوس بازیا تون حق ما پسرا ضایع شد دیگه.
دستی در هوا برایش تکان می‌‌دهم…نیلو خیره خیره نگاهم می‌کند!گویا می‌خواهد بگوید دست از پا خطا کنی پدرت را در می‌آورم.
عذاب وجدان داشتم،تا به حال به آقاجانم دروغ نگفته بودم اما این‌بار…
بیخیال جانان! به خاطر پری.

* * * * *
او را در آغوش می‌کشم و می‌گویم:
_مرسی خاله اگه تو نبودی نمی‌ذاشتن برم!
ضربه‌ای به پشتم می‌زند و فاصله می‌گیرد:
_خوبه لوس بازی نکن انگار می‌خواد بره سفر دور دنیا.یه تک پا میری تهران دیگه ببینم عرضه داری دو روز اون‌جا از خودت مواظبت کنی یا نه!
با اطمینان سر تکان میدهم:
_از پس خودم برمیام نگران نباش!
_هر گندی بالا آوردی زنگ میزنی به خودم نه آقاجونت،نه نوید نه نامدار…فهمیدی؟
باز با تکان سرم تایید می‌کنم.ساک کوچک دستی‌ام را از زمین بلند می‌کند و به سمتم می‌گیرد:
_برو اتوبوس‌ت الان راه میوفته رسیدی زنگ بزن!
حس غریبی در وجودم ریشه می‌دواند،اولین بار بود می‌خواستم تنها راهی سفر شوم.کوله‌ام را با دروغ بسته‌ام خدا آخر و عاقبتم را به‌خیر کند.
دستی برایش تکان می‌دهم و سوار اتوبوس می‌شوم.صندلی‌ام جز آخرین ردیف‌هاست.
ساکم را بالا جای می‌دهم. می‌نشینم و سر به شیشه‌ی سرد می‌چسبانم و با لب‌هایی آویزان برای نیلو دست تکان می‌دهم. به ساعتش اشاره می‌کند به این معنا که دیرش است و باید برود.سری تکان می‌دهم و بوسه‌ای برایش می‌فرستم.
صدای داد راننده بلند می‌شود:
_مسافرهای تهران جا نمونید،مسافرای تهران جا نمونید.
ته دلم حس غریبی دارم.هندزفری ‌ام را در گوشم می‌گذارم تا شاید موزیک کمی آرامم کند.
همزمان با پلی شدن آهنگ حضور کسی را بر صندلی کنارم حس می‌کنم.
گذرا نگاهی رد می‌کنم و با دیدن امید خشکم می‌زند.
هندزفری را از گوشم بیرون می‌کشم و ناباور لب می‌زنم:
_تو…
کت چرم زنجیر دارش را از تنش در می‌آورد و پشت صندلی‌اش می‌اندازد و جواب می‌دهد:
_سلامت کو جان‌جان جون؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو چهار

با باز شدن درهای کافی شاپ قطره قطره خونم خشک می شود. ضربان قلبی که …

2 نظر

  1. این رمان خاطره هستش🌚

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *