خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت دو

رمان دختر حاج آقا/پارت دو

 

➖سکوت کردم و دو سه قدم به سمتش رفتم.

نمیدونم چرا هی سوی چشمام از دستم لیز میخورد و می چرخید سمت عضله های بدنش…بخصوص سینه ی صاف و ورزیدش….!

نفس گرفت و وزنه رو بلند کرد و بالا سر خودش نگه داشت.
هم دلم میخواست دستمو رو بدنش بکشم و هم نمیخواستم فکر کنه یه دختر جلف و بی بند و بارم!

یه چیزی گلوم رو قلقلک داد.از اون حس هایی که موقع دیدن یه خوراکی ترش به آدم دست میده.آب دهنمو قورت دادم و با لحنی تاحدودی تمسخرآمیز گفتم:

-با آمپول و پودر اینجوری شدن.؟؟

بدون اینکه وزنه رو پایین بیاره اخماشو تو هم زد و پرسشی نگام کرد.با انگشت به بازوش اشاره کردم و گفتم:

-اونا رو میگم! ترریقی هستی؟؟ منظورم ایتکه از اون مدلاس که امپول میزنن باد میشه!

و بعد دستمو جلوی دهنم گرفتمو با تحمل بوی بد سیر ریز ریز خندیدم!

پوزخند تحقیر امیزی تح یلم داد و گفت:

-اگه بدن آدم با سوزن به این سادگی باد شدنی بود اون دوتا جوش تو بزرگتر از اینا بود!

خشک و بی حرکت و با ابروهایی که هی ذره ذره داشتن بهم نزدیک میشدن و شکل اخم به خودشون میگرفتن سرمو خم کردمو به برامدگی سینه هام از روی روپوش نگاه کردم! از کی تا حالا به این سایز میگفتن جوش!؟؟؟

خونم مثل آب داغ سماور قلقل کرد! اگه اون رو بازوهاش حساس بود منم رو سینه هام غیرتی بودم!

یکم مثل این گاو وحشی های مسابقه ای نگاش کردم و بعد با لحنی خیلی تندی گفتم:

-اینا جوش نیستن دستای تو زیادی گنده ان…خودتم گنده ای…گنده بک!
حالا هم پاشو برو بیرون میخوام اینجارو تمیز کنم…زودباش…با تواما…پاشو…پاشو میخوام اینجا رو تمیز کنم…پاشو…

اصلا به خودش نگرفت.هدفون رو دوباره برداشت و گذاشت روی گوشهاشو به بالا و پایین کردن وزنه های سنگین و گرفتن نفسهای عمیق ادامه داد….!

خیلی از دستش حرص خوردم!اما مگه میشد چیزی به پسر برادر آقای جباری زد و یه بهونه برای اخراج دستش داد!

بخاطرحرفاش یه حسی بدی بهم دست داده بود.انگار دیگه از خودم خوشم نمیومد!

تی رو برداشتم و چند بار تو سطل آب بالا و پایینش کردمو با وجود اینکه اصلا میل و رغبتی برام نمونده بود اما کسل و خسته شروع به برق انداختن زمین کردم!

دو ساعت بعد، وقتی کف زمین رو تمیز کردمو همه ی وسیله هارو دستمال کشیدم، برای آخرین بار یه نگاه به آمین، پسر برادر آقای جباری انداختم و از سالن بیرون رفتم.

بقیه ی خدماتی ها لباس پوشیده بودنو یکی یکی داشتن سمت در میرفتن!

پسند خانم اومد سمتمو با همون لحن همیشه طلبکار گفت:

-همه جارو تمیز کردی؟؟؟

قری به گردنم دادمو گفتم:

-بله!

-گربه شور نکرده باشی؟!

-نه نه! چقدر گیر میدی پسند خانم! تمیز کردم دیگه! برو از اون غول بیابونی که چپیده اون تو بپرس!

لب پایینیشو زبر دندوناش گرفت و گفت:

-هیش بابا! چه پررویی تو ! حالا خوبه بهت گفته بودم آقا آمین پسر برادر آقای جباری…قراره مربی بدنسازی همینجا بشه پس بلبل زبونی نکن! حالا هم برو شال و کلاه کن بزن بیرون سلطان میخواد درای باشگاه رو باز کنیم…درضمن! یه حموم بری و سه فصل مسواک هم بزنی بد چیزی نیستاااا…بوی گند سیرت همه جا رو برداشتم! کاش اصل نفس نکشی! پیف پیف!

نفسم رو تو سینه حبسم کردمو بعد از رفتن پسند خانم با حرص بیرون فرستادمو دستمو روی دلم گذاشتم…شیشه سیر کار دستم داده بود!

اوخ اوخ کنان سمت رختکن رفتم….

 

➖قبل از اینکه دستم سمت دکمه اف اف بره، ایمان پسر صاحبخونه درو به روم باز کرد و مثل همیشه
بایه نگاه تحقیر آمیز به سرتاپام گفت:

-به به! گربه ی ولگرد به خانه برگشت! بیرون خوش گذشت دختر حاج اقا!!!؟

و بعد هم همونطور که دونه های قهوه ای تسبیح که بیشتر جنبه تزئیناتی داشت رو دونه دونه رد میکرد، جوری که حتی لباسش به لباسم برخورد نکنه بدون گرفتن جواب سوالش، از کنارم رد شد و رفت!

جوابی بهش ندادم چون دیگه یه جورایی هم به تیکه و طعنه هاش عادت کرده بودم و هم خستگی کار رمقی برام نگذاشته بود.

شالمو دادم جلو و با کش دادن مانتوم سمت در ورودی ساختمون رفتم.بازهم قبل اینکه دستم سمت دستگیره بره و بازش کنم شیما لنگه ی چوبی درو باز کرد و گفت:

-هووووووف! بالاخره اومدی!؟؟ دیگه دشاتم از فضولی می مردم!

و بعد ولوم صداشو خیلی خیلی پایین اورد و گفت:

-گوشیم شارژ نداشت..حتی قد یه تک زدن !

یلدا،خواهر ایمان بود ولی زمین تا آسمون باهاش فرق داشت.هر چقدر ایمان تلخ مزاج و نچسب و سختگیر بود همون اندازه یلدا شیرین و شیطون و بلا بود!

یه گوشی اندروید سامسونگ داشت که حاصل جمع آوری یه عمر قایمکی پول کنار گذاشتن دور از چشم خانواده اللخصوص همین آقا ایمان بود و همیشه ی خدا هم بین دوتا سینه اش قایمش میکرد!

دستمو گرفت و کنار خودش روی پله ها نشوندم و با دید زدن در واحدشون گفت:

-خب چیشد؟؟؟ پرید؟

سرمو که تکون دادم با دهن بسته خندید و گفت:

-دیدی گفتم سیر اثر میکنه! دیدم که میگم آخه! پسر دوست مامانم یادته؟؟ نمیدونی چقدر سمج بود.مگه ول میکرد اسکول…همین ترفند و به کار بردم بی برو برگشت زد زیر همه چیز!

اصلا گوشم به حرفایی یلدا نبود…انگار داشتیم همزمان تو دو جهان مختلف سیر می کردیم.دستمو از زیر چونه ام برداشتمو گفتم:

-یلدا ؟ بنظرت سینه های من خیلی کوچیکن!؟

موذیانه نگام کرد و گفت:

-تا نبیینم نمیتونم نظر بدم که!

با پهلوی همون کفش کثیفم زدم به ساق پاشو گفتم:

-مزه نریز…فقط بگو خیلی کوچیکن آره؟

شالمو کنار زد و بعد از دید زدن بالا تنه ام گفت:

-نه بابا! راضی کننده ان!

با لحن تندی گفتم:

-یلدا به جواب درست و حسابی بده…کوچیکن یا نه!؟

سرشو عقب برد و گفت:

-والا اگه درسته قورتم نمیدی باید بگم نه خیلی بزرگن و نه خیلی کوچولو…متوسطن دیگ…

با حسرت به سینه های یلدا که تو حصار بلوز بنفشش در حال ترکیدن بودن نگاه کردم و گفتم:

-یلدا بنظر تو راهی واسه بزرگ کردن سینه هست!؟

خیلی سریع گفت:

-آره! چرا که نه!

-مثلا!؟

خندید و همونطور که با دستاش نحوه ی چنگ زدن و ورز دادن خمیرو نشون میداد گفت:

-مثلا اینکه بدی ایمان یه فصل بمالشون…همچین دو سه بار که مثل خمیر چنگشون بزنه میشن ۸۵…!

با یلدا اونقدر صمیمی و رفیق بودم که پاهمو دراز کنم و بگم:

-عمراااا ! آخه کی با داداش قرون وسطایی تو دوست میشه! عه عه عه! جناب سروان! جناب نچسب بیشتر بهش میخوره تا جناب سروان!

یلدا دستاشو دور بازوهام حلقه کرد و گفت:

-جون من اینجوری نگو….ایمان خیلی هم خوبه! نگاه به اخمها و سخت گیری هاش نکن….اون بهترین داداش و بهترین پلیس دنیاست!

با حرص به یلدا نگاه کردم.با اینکه از ترس ایمان نه جرات داشت زیاد تو کوچه خیابون بره و نه حتی علنا گوشی دست بگیره باز میگفت دادش من فلان..داداش من بهمان….!

با همون نگاه خصمانه به چشمای پر شیطنش ،بازوم رو از حصار دستاش بیرون کشیدم و گفتم؛

-میشه بجز دستای جادویی برادرت یه پیشنها دیگه واسه بزرگ شدن این دوتا لامصب کوفتی بدی؟؟؟

یکم فکر کرد و گفت:

-پروتز سینه!

با نومیدی گفتم :

-فکرشم نکن! حداقلش هفت هشت میلیون نیاز هست!

با لبای آویزون گفت:

-قستی انجام نمیدن!؟

چپ چپ اش کردمو گفتم:

-مگه میخوام ممه بخرم که قستی بدن..میخوام بزرگشون کنم ..میفهمی؟؟بزرگ..همچین…تو چشم باشن…اونقدر بزرگ دیگه کسی جرات نکنه بهم بگه ممه جوشی!

یلدا سرشو کج کرد و گفت:

-مگه کسی بهت گفته ممه جوشی؟؟

برای جمع و جور کردن سوتی که داده بودم گفتم:

-نه نه! مگه قراره کسی بگه…خودم دوست دارم بزرگ بشن…گنده…

یلدا ویشگونی از پهلوم گرفت و گفت:

-مثل ماله خاله الکسیس؟؟

-مثل مقل خاله سکینه هم بشه باز مشکلی نیست…فقط همچین..بگی نگی بزرگتر بشن!

یلدا چونه اشو خاروند و بعد از چند دقیقه فشار آوردن به مخیله اش گفت :

-آهاااااااان فهمیدم!

 

➖یلدا چونه اش رو خاروند و بعد از چند دقیقه فشار آوردن به مخیله اش گفت؛

-آهااااااان!فهمیدم!

از گوشه چشم با غضب نگاش کردم و گفتم:

-از دستای فک و فامیلت مایه بزاری من میدونمو تو!

با خنده گفت:

-نه بابا! میخوام روغن خراطین رو پیشنهاد بدم…هم ارزونتر هم کارساز!

با ذوقی که خیلی سعی میکردم بروزش ندم پرسیدم:

-خودت استفاده کردی؟؟اثر داره؟؟ چی هست اصلا!؟

-اسمش که روشه……روغن دیگه…روغن گیاهی!

بعد هم شونه هاشو داد بالا و گفت:

-نه من که تا حالا استفاده نکردم ولی تو اینترنت زیاد راجبش مینویسن…تازه قیمتشم فکر نکنم خیلی زیاد باشه…فکر کنم تو بتونی از پس خریدش بربیای…

-حالا این روغن خراطین رو باید از کجا خرید؟

-باید از عطاری ها بخری!فکر کنم خیلی اثر کنه…اصلا چرا از بابای ژاله نمیخری؟؟ اتفاقا قبلا یادم که ژاله همیشه میگفت از همینا به خودش میماله! باباش یه عطاری دارو گیاهی داره…اتفاقا لینک کانال تلگرامشو دارم!

-ای بابا! خب معطل چی هستی بده لینکشو من آدرسشو پیدا کنم!

یلدا با وقت یه نگاه به در خونشون انداخت و بعد دست کرد تو سوتینشو گوشیش رو بیرون کشید و گفت:

– الان بهت نشون میدم..واستا…تو فقط در خونه رو بپا کسی سر نرسه!

تا پیدا کردن آدرس،با دستام فرم حدودی دوتا توپ رو نشون یلدا دادمو گفتم:

-من میخوام این اندازه بشن…یکم بزرگترم شد باز مشکلی نیست….فقط همچین گرد و تپل تر از الانشون بشن…

همون موقع در باز شد و قامت بلند ایمان نمایان…!
چشماش روی دستهای من ثابت موند و بعد آهسته چرخید سمت گوشی توی دست یلدا!

رنگ از رخ یلدا پرید و بدنش مثل یه تیکه یخ شد.فورا گوشی رو گذاشت کف یکی از دستهامو گفت:

-بیا یاسمن جون…گوشیتو بگیر!

چشمای تیز تر از چشمای عقاب ایمان از ردی دستهای من که مثلا داشتن فرم سینه رو نشون میدادن به سمت گوشی چرخید.

میشد از نوع نگاهش شک و ظن رو احساس کرد.با تلنگری که یلدا بهم زد فورا گوشی رو از کف دستم برداشتمو گفتم:

-اره..بده ..گوشیمو بده….

میدونستم دارم ضایع بازی در میارم ولی اخه کی میتونست در برابر ایمان و اون لباسهای نظامی و اون ابهت ترسناک نگاش ،خونسرد و معمولی رفتار کنه….؟!

چند قدم اومد جلو و با اخم به یلدا گفت:

-پاشو برو داخل! مگه نگفتم دوست ندارم با بعضیا نشست و برخواست کنی؟

از روی پله ها بلند شدمو گفتم:

-اگه منظورت منم باید بگم که سگم شرف داره….

دست یلدا که روی دهنم قرار گرفت بقیه ی حرفم به شکل نا مفهومی تو دهنم پخش و پلا شد!

بیچاره یلدا میترسید منم از دست بده و دیگه هیچ دوستی واسش باقی نمونه!

ایمان کلاه نظامیشو از روی سرش برداشت و همونطور که موهای سبخ شده اش رو صاف میکرد خطاب به یلدا گفت:

-دستتو بردار ببینم این دختره چی میخواد بگه…به هرحال باید با میزان ادبش آشنا شد!

یلدا با دستپاچگی گفت:

-داداش داشت شوخی میکرد!

خودم دست یلدارو از روی دهنم برداشتم و گفتم؛

-نه اتفاقا خیلی جدی ام!

 

➖صاف و بدون هیچ قوزی مقابلم ایستاد و نگاه ترسناکش رو دوخت به یلدا و شمرده شمرده ،مثل آرامش قبل از طوفان خطاب به یلدا گفت:

-اون روسری ای که فقط نیم وجب از سرتو پوشنده و معلومه مدل سر کردنش رو از کی یاد گرفتیو بکش جلو و برو داخل!

یلدا یه نگاه عاجز به من یه نگاه ناکام به گوشی موبایلش انداخت و بعد از جلو کشیدن روسریش ،مثل آفتابگردون با سر شونه های خمیده از در داخل رفت تا منو با یه جناب سروان اخموی بداخلاق تنها بزاره!

اصولا من از اون مدل دخترایی بودم که وقتی رفیقم باهام بود میتونستم به یه پسر تیکه بپرونم نه وقتی تنهام! چون تو اینجور مواقع شبیه یه موش آب کشیده ی مظلوم میشدم!

یه چند تا سرفه ی مصنوعی کردمو گفتم:

-منم…برم دیگه…خستمه…

چشماشو ریز کرد و آسته آسته اومد سمتمو گفت:

-خب …؟

بزاق جمع شده توی دهنمو قورت دادمو با ترس گفتم:

-چی خب…؟

یکی از ابروهای هشتی شکل باریکشو بالا انداخت و همونطور که ریش سیاهشو که بلندیش تا گلوش می رسیدو دست میکشید گفت:

-بگو دیگه…داشتی میگفتی…سگ تو شرف داره به چی؟؟؟

گوشی یلدارو تو دستای عرق کردم جا به جا کردمو گفتم:

-من چیزی نگفتم آقا ایمان!

فکر کنم خودشم فهمیده بود ازش ترسیدم وگرنه منی که همیشه بخاطر ریش بلندش داعشی صداش میزدم هیچوقت واسه بیان اسمش لفظ آقا رو به کار نبردم که این بخواد دومیش باشه!

سرشو کج کرد و بعداز اینکه ناخوناشو مثل یه برس تو ریش بلندش از بالا به پایین کشید با طعنه گفت:

-آقااااا ایمان ؟؟؟؟!!!! از کی تاحالا ایمان داعشی شده آقا ایمان ؟؟ هان دختر حاج آقا؟؟؟ راستی حاجی میدونه وقتی میری سرکار لباتو هم مثل لبو سرخ میکنی؟؟؟!

نفس حبس شده تو سینه ام رو نامحسوس بیرون فرستادم.اصلا یادم نبود قبل اومدن، رژ لبمو پاک کنم.فورا آستینمو روی لبام کشیدمو با غیض گفتم:

-خوب شد حالا ؟؟؟

کمرش رو صاف کرد و گفت:

-نخیر! اولا که بدجور بوی گند سبر میدی دوما خر همون خره فقط….

قبل از اینکه توهین گستاخانه اش رو به پایان برسونه بابام از پله ها پایین اومد و از همون فاصله گفت:

-به به! جناب سروان عزیز….اوقات بخیر!

اصلا علافه ای که بابا به ایمان داشت اگه نصفش رو نسبت به من داشت الان مثل گل بهاری صدتا جوونه میزدم!!!

ایمان واسه حاج آقا همون تافته ی جدا بافته بود …همونی تیتری که با خط درشت و سیاه مینوشتنش و دورش خط قرمز میکشیدن…یه پسر که گرچه یکی دیگه زاییده بودش اما اونقدر برا بابا عزیر بود که انگار خون خودش تو رگهاش جریان داره!

یه پسر موفق ، چشم پاک، سالم، قوی،باحیا… مهمتر از همه نوکر و مخلص مملکت! خلاصه اونقدر مهم که چشم بابا اول اونو ببینه نه دختر خودشو….

ایمان تا کمر خم شد و سمت بابا رفت.باهاش سفت و صمیمی دست داد و گفت:
ا

-حالتون خوبه حاج آقا؟؟ سلامت هستین؟؟؟ حاج خانم خوبه؟؟!!

بابا خیلی گرم جواب احوالپرسی های ایمان داعشیو داد…
و یه نیمچه نگاه شاکی هم به من انداخت تا فورا گوشی یلدا رو تو جیب مانتوم بزارمو با سر خمیده بگم:

-سلام حاج آقا!

بابا حین ذکر گفتن با تسبیحش تو جواب سلام من فقط به تکون سرش بسنده کرد تا پوزخند معنی داری گوشه ی لب ایمان بشینه…….

 

آرشیو پایانی:

 

سال‌ها عشق ؛
در دقیقه‌ای نفرت فراموش می‌شود !

👤 ادگار آلن پو

از تماشای تو چون خلق نیارند ایمان ؟
کافرَست آن که تُرا بیند و بی‌دین نشود !

👤 صائب تبريزی

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خاطره /پارت ده

بار قبل،دڪتر گفت بار بعدی در ڪار نباشد… گفت بار بعد قلبش دوام نمی‌‌آورد.لعنت به …

2 نظر

  1. سلام.
    ببخشید چند روز یه بار پارت می ذارین؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *