خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت سه

رمان دختر حاج آقا/پارت سه

 

➖پوزخند طعنه آمیز ایمان احوالم رو بهم ریخته بود اونقدر که دلم میخواست بزنم به سیم آخر و جلوی حاجی هزار تا فحش زشت و کثیف و آبدار نثارشن کنم.

پسره ی داعشی فکر میکرد چون خیلی سال همسایه هستیم میتونه مثل یلدا به منم سخت بگیره و به خیالش آدمم کنه!

دستمو روی نرده ها گذاشتم همونطور که با نفرت نگاهش میکردم ، پله هارو با خستگی بالا رفتم…

تا خودمو جلوی در دیدم، یادم اومد گوشی یلدا که بدحوری به جونش وابسته اس تو جيبمه!!

با کنجکاوی فورا بیرون آوردمش و قبل از تاریک شدن صفحه و خاموش شدن گوشی انگشتمو روش نگه داشتم و صفحه رو لمس کردم تا خاموش نشه!

خوشبختانه هنوز قفل نشده بود و نمیدونستم این از بدشانسی یلدا هست یا خوش شانسی من .

لبخند خبیثانه ای زدم و رفتم تو فایل فیلمها تا دیگه خاموش نشه و بعدا نگران قفل شدنش نشم.

دستمو روی کلید زنگ که گذاشتم بلافاصله مامان درو به روم باز کرد.

سرو وضع خسته و کسلم رو که دید چنگ آرومی به گونه اش زد و گفت:

_چ چ چ چ چ ! نگاش کن…نگاش کن تو رو خدا….اگه تو شوهر گیرت اومد من اسممو ميزارم گلباقالي! من نمیفهمم آخه تو کار میخوای چیکار???هااااا ن! آخه نون نداری بخوری…آب نداری بخوری…مثل دخترای مردم صدتاصدتا خواستگار داری که بگم داری واسه جهیزیه ات پول جمع میکنی….تو چی کم داری که خودتو به این روز انداختی و کار میکنی دختر؟؟تو رو خدا رنگ و روشو ببین! انگار خر لگدش زده!

توجهی به حرفهاي تکراری مامان نکردم و یه راست سمت اتاقم رفتم.

بابا و مامان فکر میکردن من تو باشگاه کار پشت میزی دارم و گرنه عمرا اگه اجازه میدادن من سر کار برم

و چه شود اگه باد به گوششون برسونه من خدماتی اونجام نه منشی مدیر باشگاه!

درو از تو قفل کردم و باهمون لباسهای بیرون خودمو پرت کردم روی تخت و گوشی یلدا رو از تو جیبم بیرون در آوردم!

خودمم آگاه بودم این شیطنت و سرک کشیدن توی گوشی یلدا یه نوع نامردی و ورودبه حریم شخصی اما خب…اگه اینکارو نمیکردم تا صبح از فضولی و کنجکاوی خوابم نمیبرد!

هم واتساپ داشت و هم تلگرام ولی اول ترجیح دادم برم تو گالری گوشیش….
از دیدن عکسای شخصی یلدا با لباسهای خونگی و لختی، که همیشه خدا بخاطر ایمان مجبور بود حتی برای اومدن تو راهرو لباس کاملا پوشیده تنش کنه بدجوری خنده ام گرفت.

دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا گوشای تیز مامان واسم دردسر نشن ولی همینکه چشمم به سایز سینه های یلدا افتاد دوباره تیکه ای که پسر برادر آقای جباری بهم انداخته بود تو ذهنم اومد و با مقایسه ی بالا تنه ی یلدا با بالا تنه ی خودم لبخند رو لبم ماسید!

آه عمیقی کشیدمو گفتم:

-کوفتت بشن یلدا!!! چه بزرگن! خاک تو سر من با این م*مه هام !

از گالری بیرون اومدم و رفتم سراغ تلگرامش…رمز وشت…پشیمون شدم اما بعدش امتحانی تاریخ تولدشو زدم که درست از آب دراومد.موذیانه خندیدمو چت هاشو بالا و پایین کردم.

با هیچ نری چت نداشت…هر چی بود همه از دم مونث بودن ..دخترایی که اکثرا همکلاسی های دانشگاهمون بودن.. بجز این تو چند تا از گرو های دانشجویی..دوستانه هم بود…گروه هایی که من خودمم عضوشون بودم!

پوفی کردم و لبامو کج و کوله وردن.
منو باش که فکر میکردم این یلدای مارمولک حتما هفت هشتا دوست پسر شاخ داره که قایمکی گوشی خریده غافل از اینکه خانم از منم خیت تره…

خسته و بی حوصله،
خواستم از تلگرامش خارج بشم که چشمم افتاد به تصویر پروفایل داداش امیرحسینم……

➖دیدن شماره ی امیرحسین،خان داداشی که تحت حرف های حاجی شده بود یکی عین خودش،تو گوشی یلدا واقعا برام جای تعجب داشت..!
نیم خیز شدم و با دقت دو سه بار دیگه شماره و عکس پروفایل رو نگاه کردم ولی هیچ خطای دیدی در کار نبود!

بدجوری گیج و ویج شده بودم چون نه از امیرحسین اینکارا بر میومد و نه یلدا اونقدر باهام غریبه بود که نخواد همچین چیز مهمی رو بهم نگه!!!

رفتم تو صفحه ی چت ولی خالی بود! دریغ از یه ایموجی حتی!!!
سوالای زیادی تو سرم رژه میرفتن و واسه هیچکدومشون جوابی نداشتم!

چرا باید شماره ی خان داداش بنده توی تلگرام یلدا سیو باشه ولی باهم چت مت نداشته باشن؟؟؟ پس فقط یه حدس میمونه…اونم اینکه یلدا داداش اخمو ومذهبی منو دوست داره!

تو عالم حدس و گمان بودم که اول دستگیره ی در بالا و پایین شد و بعدهم صدای شاکی مامان به گوشم رسید:

-این در وا مونده رو قفل کردی که چی؟! چه معنی داره دختر در اتاقشو قفل کنه اصلا؟؟؟ همینکارارو کردی که حاجی نذاشت دیگه دختر دار بشیم! بلند شو بیا برو دم در یلدا میگه کتابشو میخواد! بلند شو!ور پریده!

یلدا که پیش من کتابی نداشت پس فقط هدفش پس گرفتن گوشی موبایلش بود!
پنجره های باز کرده ی گوشیو بستمو خاموشش کردم و بعد هم از اتاق بیرون رفتم! بیچاره یلدا! پس واسه خاطر همین بود که تا فهمید قراره گوشیش دست من بیفته اونجوری ناراحت شده بود!

بلند شدمو بدون پوشیدن روسری و چادر و مقدمه چینی سمت در رفتم، تا چشمم به قیافه مضطرب یلدا که هی جلوی در خودخوری میکرد و با استرس پاشو تکون میداد، افتاد خندیدمو گفتم:

-داعشی رفت که تو اومدی اینجا!؟

نفس حبس شده تو سینه اش رو با خیال راحت بیرون فرستاد و گفت:

-آره! همین الان رفت! وای خدا! دیدی نزدیک بود مچمو بگیره؟؟؟ خداروشکر تو زیاد ضایع بازی در نیاوردی وگرنه اگه میفهمید اون گوشی منه کنفیکون راه مینداخت!

بازم صدای شاکی مامان و نصیحت هاش بحث رو کشوند سمت حجاب!

-دختر! این چه سرو ریختی! اقلا از همین یلدا یاد بگیر! نمیگی شاید مرحمی،نامحرمی،غریبه ای..کسی چیزی از اینجا رد بشه و تو رو با این شلوارک و تاب یقه باز ببینه! آخه این چخ حجابیه که تو داری؟؟میخوای باز کفر حاجی رو دربیاری؟؟؟ بیاین تو…بیاین تو …

دست بلدارو گرفتمو کشوندمش داخل و همونطور که سمت اتاقم میبردمش گفتم:

-بیا بریم اتاق من …اینجا گپ زدن اصلا فایده نداره!

یلدا تا چشمش به گوشیش افتاد دو دستی چسبوندش به سینه اش و گفت:

-وای خدایا شکرت که سالمه!

رو تخت ولو شدم و گفتم:

-بگو خدارو شکر که سالمین! آخه! اگه بنده نبودم هر دوتاتون نفله میشدین…هم تو..هم این گوشی قاچاقیت! بله! اینجوریاس!

یلدا لبخند پهنی زد و گفت:

-تو گوشیم که سرک نکشیدی؟!

درازر کش ،شونه بالا انداختمو گفتم:

-مگه من رمزشو میدونم!؟؟

خیالش راحت شد
سرشو تکون داد و گفت:

-الحمدالله نمیدونی!

خیره شدم به سقف و گفتم:

-یلدا!؟

همنطور که با گوشیش ور میرفت و پیم هاشو جواب میداد گفت:

-چیه؟

-داداش ایمان تو دوست دختر داره؟

خندید و گفت:

-جوک میگی؟! بعدشم واسه چی میخوای بدونی؟

-محض کنجکاوی!

-پس محض کنجکاوی بگو ببینم امیرحسین شما چی؟ داره یا نداره؟

-نه نداره! آخه امیرحسین اهل این چیزاست!؟

ار شنیدن این حرف لبخندی گوشه ی لبهای یلدا نشست که از چشمم دور نموند!

و یجورایی مطمئنم کرد تو کف امیرحسین!
تریپ عشق مخفیانه است!

 

➖یلدا خیره به صفحه ی گوشیش هرازگاهی نیششو وا میکرد و انگشتاشو تند تند روی صفحه ی کلید حرکت میداد.نمیدونم چرت و پرت گفتن تو گروه مختلط چه لذتی داشت که یلدا به هرکاری تو دنیا ترجیحش میداد. نگاهمو ازش برداشتم و بعد از اینکه دستامو زیر سرم گذاشتم گفتم:

-چقدر خوبه که فردا جمعه اس!

یلدا با بیتفاوتی و بدون اینکه نگاهشو از صفحه ی گوشیش برداره ،همچنان حین جواب دادن به نکستهایی که براش اومده بود گفت:

-واسه من که اصلا فرقی نمیکنه!

رک و صریح گفتم:

-با اون داداش داعشی ای که تو داری نبایدم فرق کنه!

سر نه اما چشماشو چرخوند سمتمو گفت:

-ایمان ابنجوری ها هم که تو فکر میکنی نیست …من خودم جایی ندارم برم وگرنه اون هیچوقت نمیگه پامو از خونه بیرون نزارم…اون فقط میگه جامعه یکم ناجور شده..خوب نیست دختر خیلی بره بیرون…از این حرفا دیگه!

پامو روی پام انداختمو گفتم:

-مردشور ریخت دیدگاه داداشتو ببرن!

چشمای یلدا گرد شد و کنج لباش آویزون.فکر کردم بخاطر حرف من قیافه اش اینجوری شد اما سرشو بالاخره بلند کرد و با حیف و افسوس گفت:

-فردا دخترا و پسرای کلاس میرن کوه…از منو تو هم خواستن بریم…حیف که من نمیتونم…تو میری؟؟؟

هوفی کردمو گفتم:

-من که از خدام برم با پسرا یکم لاس بزنمو بگمو بخندم ولی مگه حاج بابا میزاره!؟ تو رو خدا ببین! دخترای مردم با پسرا قرار کوه رفتن میزارن اونوقت حاج بابای من هنوز هضم نکرده که من هم کلاسی پسر دارم! ای خداااااا !

بلدا گوشیشو کنار گذاشت و گفت:

-راستی…میدونستی عموم اینا قراره از اصفهان بیان اینجا…؟یعنی همسایمون بشن؟؟

-دروووغ؟

-جان خودم!

-یعنی میان تو واحد بالایی؟مگه بابات نمیگفت اونو واسه ایمان گذاشته که هر وقت ازدواج کرد با زنش برن اون بالا؟

یلدا ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-نوووچ! میرن اون یکی واحد خالی! اصلا واسه همین بابا اجاره اش نمیداد آخه منتظر بودن شاخ شمشاد خانم نتیجه کنکورش بیاد بعد راجبش تصمیم بگیرن!

کنجکاوانه گفتم:

-قضیه چیه؟

یلدا که انگار دل خوشی از خانواده عموش نداشت با اخم و تخم گفت:

-هیچی بابا…دختر عموم کنکور داده بود بعد همه اولویتهاشو هم تهران زده بود..دیگه گفتن فعلا خونه رو اجاره ندن که اگه مینا همینجا قبول شد عمو اینا بیان تو اون واحد خالی بشینن….

-حالا نکبت چی قبول شده؟

-نکبت چیه! بگو خون دل…خانم رادیولوژی قبول شده…هی چپ میرن راست میان بهش میگن خانم دکتر…خانم دکتر….من که میدونم از فردا هی میکوبنش تو سر من بدبخت!

-چجور دختریه؟؟؟

-فیس فیسو..پرافاده…مغرور…خودشیفته..خودشاخ پندار…

-مذهبی پذهبی نباشه حاج آقا هی بکوبش تو سر من بخت برگشته!

یلدا از روی تخت بلند شد و گفت:

-نه بابا! تیپایی که اون میزنه کیم کارداشیان واسه مجله ووگ نزد! خب دیگه…من برم پایین…

یلدا رفت و منم بخودم زحمت همراهی کردنش رو ندادم چون ترجیح دادم خیره به سقف و با تصور هیکل بی نقص آمین یه رابطه خیالی هیجان انگیز رو تصور کنم اما “یالله” بلند حاج آقا فازمو کلا پروند!

به پهلو چرخبدمو خواستم پتو رو تا روی سرم بالا بیارم که بلند و عصبانی اسممو صدا زد!

“کو؟کجاست این یاسمن؟؟دختر کجایی؟”

دندون قروچه ای کردم و بعد از پوشیدن یه شلوار روی شرتک کوتاهم و یه پیرهن آستین بلند از اتاق بیرون رفتم.

حاجی تسبیح توی دستشو تند تند میچرخوند و عصبانیتش رو با گفتن”لااله الا الله”کنترل میکرد.
تا منو دید دستشو به سمتم دراز کردو گفت:

-دختر تو چرا همیشه منو سرافکنده میکنی؟؟چه پدرکشتگی ای با بابات داری آخه تو…الله اکبر….

مامان ملاقه به دست از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:

-چیشده حاجی؟؟؟

سرمو پایین انداختم تا بابا با همون صدای دورگه شده از خشم بگه:

-دیگه چی میخواستی بشه زن!!! معلوم نیست با چه رفتار و قیافه ای جلوی پسر حاج طیبی ظاهر شده که پسره به باباش گفته پیرزن هفتاد ساله واسش بگیرن اما یاسمنو نه!

صدای برخورد کف دست مامان به لپ تپل و گوشتینش تو سکوت پیچید.
اومد سمتموبعد اینکه با ملاقه زد تو سرم گفت:

-راستشو بگو گیس بریده! کلک ملک سوار کردی تا عمدی پسر حاج طیبی رو بپرونی؟؟؟

کله امو خاروندمو گفتم:

-من اصلا از این پسره ی ریشو خوشم نمیاد! قدش کوتاهه…کله اشم کم مو هست…افکارشم که عهدبوقی!این باید بره از عهد قجر زن بگیره…والااااا

حاجی پوزخند بلندی زد و گفت:

-نکنه توقع داری با این سرو ریخت جلف و این رفتارای زننده ات پسر ریس جمهور بیاد خواستگاریت؟؟؟ بعدشم…فعلا که همون پیر کچل کوتا تو رو نخواست…مادمازل خاااااانم!

حاج آقا توی دهه نود از من میخواست شبیه دخترای دهه پنجاه رفتار کنم.ولی مگه میشد!؟من نمیخواستم با پسری ازدواج کنم که نه قیافه اش چنگی به دل میزد نه افکارش…و نه حتی میزان تحصیلاتش…حالا درسته لیسانس علوم سی

اسی داشت و باباش از اون کله گنده ها بور اما این مدرک علوم سیاسی و پول و مکنت باباش به چه درد میخورد وقتی نوع تفکراتش پوسیده و تاریک بود!

حاج بابا بعد از اینکه با حرفای کوبندش حسابی از خجالتم در اومد ساعت نوکیای ساده اش رو چک کرد و گفت:

-امشبم واسه تنبیه عروسی پسر عمه ات نمیری تا یاد بگیری دیگه با آبروی بابات بازی نکنی!

فورا سرمو بلند کردمو با ناباوری گفتم:

-آخه چراااااا ؟!من یه ماهه واسه این عروسی برنامه ریزی کردم…کلی پول لباس دادم…

حاجی کتش رو از تن درآورد و با همون صلابت همیشگی گفت:

-همینه که هست!

-ولی من میخوام بیام…من دوست ندارم تو خونه بمونم…

-حرف بی حرف! شنفتی!

پدرسالاری ای که تو خونه ی ما حاکم بود به من اجازه نمیداد بیشتر از این رو خواسته ام پافشاری کنم برای همین با بغض و عصبانیت سمت اتاقم دویدم و بعد از قفل کردن تخت خزیدم زیر پتو ..

 

➖حتی برای نهارهم از اتاق بیرون نرفتم تا لااقل با اعتصاب غذا بفهمن چقدر از این تنبیه ناعادلانه اشون تاراحتم…و چقدر دارن با سخت گیری هاشون خون به دلم میکنن…!!

“”””””

اگه دست خودم بود که اصلا دوست نداشتم از زیر پتو بیرون بیام اما کی میتونست در مقابل فشار مثانه مقاومت کنه!؟؟

پتو رو از روی تنم کنار زدم و با چشمای بسته و قدم های کج و کوله سمت در رفتم و قفل رو باز کردم….

خونه تو ظلمات بود و تاریکیش بدجور تو ذوق میزد.بغض کرده و دمق دستمو روی شکمم که قارو قورش هیهات به راه انداخته بود گذاشتمو گفتم:

-نامردا! آخرش بدون من رفتین…بچرخ تا بچرخیم حاج آقا….

سمت دستشویی رفتم و بعد از سبک کردن مثانه و شستن دست و صورت بیرون اومدم. با اینکهوزمستون بود اما بنده تو هیچ فصلی طاقت لباس اضافی رو نداستم برای همین بلوز آستین بلند و شلوارمو از تن درآوردمو با همون شرتک بالا رون و تاپ حلقه ای کندن سمت آشپزخونه رفتم…

مامان ظرفارو به ترتیب واسم روی گاز ردیف کرده بود که حتما داغ کنم بخورم اما لج و اجبازی این سن و سال بهم نهیب زد که بزار فکر کنن هیچی نخوردی تا یکم عذاب وجدان خرشونو بگیره!

گشتمو گشتم و آشپرخونه رو زیرو رو کردم تا بالاخره یه قوطی خاویار پیدا کردم.
گذاشتمش توی ظرف آب جوش و بعد ربع ساعت در آوردمش و همه اش رو با نون هدایت کردم تو خندق بلام…!

حسابی که شکممو پر کردم ظرفارو شستم و بعد مرتب کردن همه اون چیزایی که بهشون دست زده بودم سما تلویزیون رفتم..

حوصله ام سر رفته بود و طبق معمول تلویزیون فقط درحال پخش یک سری برنامه ی مزخرف بود…کنترلو انداختم رو میز و گوشیمو چک کردم.لامصب شده بوم عینهو شبکه چهار…نه کسی تحویلم میگرفت…نه کسی نگام میکرد… عقده ی عروسی پسرعمه ام و سوژه هایی که میتونستم زیبایی هامو به رخشون بکشم هم که شده بود تیر تو قلب و حسرت اعصاب خراب کن!

حالا این هیچی! همه باید ماهواره نگاه میکردن یاسمن بخت برگشته آی فیلم!

دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم که صدای “میو میو “نازک و آروم بچه گربه از بیرون توجهم رو به خودش جلب کرد.

از اونجایی که من دیوونه وار شیفته ی گربه ها بودم بدون اهمیت دادن به سرو ریختم جلدی پریدم سمت درو بازش کردم…

اول یه سرک به پایین کشیدم و وقتی مطمئن شدم چراغا خاموشنو اوضاع امن و امان رد میو میوی گربه رو دنبال کردمو پله هارو بالا رفتم…

اونقدر دنبالش رفتم تا بالاخره جلوی در پشت بوم یه جا ایستاد و با اون چشمای خوشگلش بهم خیره شد…سفید بود و تپل مپل…دلم میخواست بغلش کنمو هزارتا بوس رو صورت پشمالوش بکارم!

یواش یواش سمتش رفتمو گفتم:

-نترس…نترس خوشگل موشگل…نترس خپله…پس از پشت بوم اومدی رو پله ها آره؟؟..نگفتی اگه حاج بابا تو رو میدید شاکی میشد!؟؟میگفت نجسی…بو میدی.. عب نداره….بگو ببینم مامان جونت کجاست…نکنه گمش کردی،؟..عب نداره قشنگم….خودم مامانت میشم…

فاصله ام که باهاش کم شد خیلی آروم و با احتیاط دستامو سمتش دراز کردمو از روی زمین بلندش کردم…

ناز بود و آروم…حتی میومیو کردنشم دلبری ای بود واسه خودش!

 

آرشیو پایانی:

 

زندگی خیلی کوتاه است …
چیزی به من ببخش که دوستش داشته باشم و من چیزی جز حقیقت را دوست ندارم ! همان چیزی را به من ببخش که خودت هستی …

👤 کریستین بوبن

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

4 نظر

  1. لطفا زود ب زود پارت بزارید ن هفته ای یکبار

  2. چقدر دیر پارت میزارید لطفا زودتر پارت بزارید مثلا روزی یه پارت ممنون میشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *