خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی روی لپ شهاب بنشونم که اگه نبود نه من این کله پاچه خوشمزه رو میخوردم و نه ایمان کله پا میشد….!
دستمو روی شکمم کشوندم که شهاب همونطور که با دستمال چربی دور لبهاش رو تمیز میکرد گفت:

-هیچوقت فکر نمیکردم از خوردن کله پاچه تا این حد احساس مسرت کنم !

لبخند شیطونی زدمو گفتم:

-چسبید!؟

تکیه اش رو به صندلی داد و گفت:

-چجوووورم!

بازم خندیدم که اینبار نزدیک شدن یلدا به سمتی که ما نشسته بودیم ،هوشیارم کرد.سرشو انداخته بود پایین و از بین میزهای پرتعداد که چیدمانشون کم از پیست اتومبیل رانی نداشت رد شد و اومد طرف ما….سعی کردم خودمو بزنم به بی خیالی یا اینکه جوری رفتار کنم که مثلا اصلا ندیدمش و اون وقتی که من داشتم با شهاب حرف میزدم بالاخره نزدیک میز شد و گفت:

-سلام !

شهاب موشکافانه یلدارو نگاه کرد و من مثلا شبیه کسی که جاخورده…!لبخند مصنوعی ای زدمو گفتم:

-عه!سلام یلدا تو اینجا چیکار میکنی!؟؟

با حرص نگام کرد و بعد درحالی که سعی میکرد جلوی شهاب حفظ آبرو کنه جواب داد:

-میدونی که….اومده بودیم اینجا کله پاچه بخوریم…

بازم بیخودی و تصنعی خندیدمو گفتم:

-عه!عجب تصادفی!

یلدا نامحسوس دندوناشو رو هم فشرد و با اشاره به گوشه ی خلوتی از فضا گفت:

-یاسی جون میشه یه لحظه بیای اونور کارت دارم !؟

سرمو چرخوندم سمت شهاب و گفتم:

-من میتونم چند دقیقه تنهات بزارم!؟

شهاب ریلکس و خوش برخورد گفت:

-چرا نتونی!؟ میتونی! با من راحت باش در هر شرایطی!

صندلی رو کنار زدمو بلند شدم تا همراه یلدا به همون سمت خلوت بریم.دورتر که شدیم مچ دستمو گرفت و گفت:

-وای یاسی…بمیری ایشالله…این پسره شهاب ریاحی نیست!؟؟؟

تکیه امو دادم به دیوار و گفتم:

-چرا اتفاقااااا خود خود خود جنس!

یلدا متعجب و حیرون پرسید:

-وای خدا منو بکشه! آخه چندتا چندتا !؟؟نکنه با اینم…

زدم زیر دستشو گفتم:

-باز با ایمان گشتی املیش به تو هم سرایت کرد!؟ مگه هر پسر و دختری باهم جایی برن معنیش اینکه سروسری دارن !؟؟

اینو گفتمو بعد چتری های ریخته رو پیشونیم رو یه وری کردمو لب زدم:

-منو شهاب دوست معمولی هستیم…دوست معمولی صمیمی!

یلدا با تعجبی که کمی ترس چاشنیش بود گفت:

-خب لامصب حالا چرا از بین اینهمه جا با این دوست معمولی صمیمت اومدی اینجاااا؟

تو چشماش خیره شدمو گفتم:

-چون هوس کله پاچه کردیم…چون دوست داشتیم…به تو چه !؟

یلدا ویشگونی از بازوم گرفت و گفت:

-گودزیلااااا….

-خودتی!

-تویی!

-نه تویی…گودزیلای به مرگ نزدیک شده!

-چرت و پرت چرا میگی!؟

با سر اشاره ای به ایمان کرد و گفت:

-به خونت تشنه اس! دوسه بار خواست زنگ بزنه حاج آقا من جلوشو گرفتم بدبخ…میگه یاسی از اعتماد حاجی بازم داره به مفسدترین روش ممکن سواستفاده میکنه! خلاصه وای به لحظه ای که تنها گیرت بیاره….

حالت صورتش نگران شد.مظلوم نگاهم کرد و لب زد:

-کله پاچتو خوردی یا نخوردی بزن به چاک تا ایمان شر راه ننداحته!

ابروهامو تو هم گره کردمو گفتم:

-غلط کرده! آخه به اون چه! مگه داداش تو چیکارمه! اون بهتره بره باهمون میناجونش لاس بزنه….

یلدا باحرص و نگرانی گفت:

-وای یاسی سر جدت لجاجتو بزار کنار…نزار یه شر راه بیفته اینجا…

از عمد با تاکید گفتم:

-به داداشت بگو کم تو زندگی من سرک بکشه! نه به اون نه به هیچکس دیگه ای هیچ ربطی نداره که من کجامیرم…باکی میرم….حالا هم برو کنار میخوام برم پیش شهاب جووون. ..

یلدارو از سر راهم کنار زدمو بی اعتنا به یاسمن گفتنهاش رفتم سمت شهاب و دوباره رو به روش نشستم.گوشیشو کنار گذاشت و پرسید:

-رفیقته درست!؟و همکلاسیت!؟

سرمو تکون دادمو گفتم:

-آره…میشناسیش!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-باخودت توی دانشگاه دیدمش!

همون موقع تلفنش زنگ خورد.قبل اینکه جواب بده گفتم:

-من برم دستامو بشورم زود برمیگردم!

چشماشو بازو بسته کرد و مشغول صحبت شد منم شاد و بشاش رفتم سمت سرویس بهداشتی هایی که تقریبا برای دسترسی بهشون باید پله های زیر زمینی رو پایین میرفتم.

راهرو تنگ اما چراغونی بود….همونطور که زیرلب آوازی رو زمزمه میکردم ،پله ها رو پایین رفتمو خودمو به روشویی ها رسوندم….

آستینهامو یکم دادم بالا و شیر آب رو باز کردمو تا کمر خم شدم که بهتر بتونم صورت و دستامو بشورم…

یه مشت آب به صورتم پاشوندم و با گفتن آاااااخیش سرمو بلند کردم…اما از دیدن تصویر ایمان توی آینه وحشت زده چرخیدم و به پشت سرم نگاه کردم….

مثل عزرائیل پشت سرم ایستاده بود و با ترسناکترین حالت ممکن نگام میکرد…!

یک قدم عقب رفتمو تقریبا پشتم چسبید به لگن روشویی…آب دهنمو قورت دادم و منتظر موندم که ببینم برای کشتنم دقیقا از کجا شروع میکنه!
از بینیش نفس کشید و چشماشو ت و گشاد میکرد.دیدنش تو این موقعیت کم از دیدن خود حاج بابا نداشت…و اعتراف میکنم که بدجور از دیدنش غافلگیر شده بودمو دعادعا میکردم کار بیخ پیدا نکنه…

چند لحظه بعد با لحن غریب و آرامش قبل طوفان گفت:

-تو دیروز میخواستی جان به جان افرین تقدیم کنی الان با اون پفیوز اومدی اینجا کله پاچه میخوری!؟

خیلی دیر از شوک بیرون اومدم و لبهام از هم باز شد:

-ب…ب….ب….به تو چه!؟ چیکارمی!؟؟

دستاش مشت شدن و صورتش از خشم زیاد قرمز..اومد جلوتر و یقه لباسمو تو مشتش گرفت و با غضب گفت:

-همین الان راه میفتی میری خونتون گربه ی ولگرد…حالااااااااا

ازش ترسیده بودم…خیلی زیاد اما نمیدونم چه چیزی باعث شد شهامت اینو پیدا کنم که بزنم زیر دستشو بگم:

-نمیخواااااام….نمیرم! اصلا به تو چه مربو….

حرفم تموم نشده بودم که یه ور صورتم سوخت…سرمو بالا آوردم و ناباورانه به چشماش خیره شدم…تمام وجودم سراسر خشم و نفرت شد که چرا باید پسری که هیچ نسبتی باهام نداره اینجوری گند بزنه به اوقات خوشم !؟؟ دندونامو روهم فشردمو با نفرت گفتم:

-تو به چه حقی اینکارو کردی!؟؟؟

دستشو بالا آورد و تهدید کنان گفت:

-گوش کن یاسمن…

با تنفر زدم زیر دستشو گفتم:

-نه تو گوش کن عوضی…تا حالا از خودت پرسیدی چه نسبتی با من داری!؟؟؟ پسرعمو؟؟پسردایی؟؟پسر خاله!؟ داداش!؟ پدر؟؟پدرخوانده!؟قیم ؟؟ کی هستی تو آخه!؟ کی هستی جز همسایه ما…چطور به خودت جرات میدی رو من تعصب به خرج بدی!؟؟دوست داداشامی خب باش…امین بابامی خب باش…اما ربطت با من چیه!؟؟هاااان ؟ من از تو متنفرم…ازت بدم میاد…دلم نمیخواد باهات همکلام یا حتی چشم تو چشم بشم….میدونی معنی تنفر چیه!؟ یعنی بیزار بودن از کسی تا سر حد مرگ…من بیش از اینا از تو بیزارم….تو کارام دخالت نکن…باهام حرف نزن…و درکل یه بر نامه بچین دیگه نبینمت….امیدوارم این آخرین باری باشه که حتی چشمم به چشمات میفته….

عصبانیتم درد صورتمو ازیادم برد و اجازه نداد اشک بریزم..با خشم تن سفت سخهتشو دو دستی هل دادمو به سمت پله ها دویدم…

تاحالا شده هم عصبانی باسید و هم غمگین…چشماتن اشک بریزن و ابروهاتون اخم کنن…من توی یه همچین حالتی قرار داشتم…یه حالت خیلی خیلی بعد…قبل اینکه به شهاب نزدیک بشم دستمالی از جیب لباسم درآوردمو اشکامو پاک کردم و بعد چند نفس عمیق کشیدمو به سمتش رفتم.

هنوز سرش تو گوشیش بود.تا منو دید لبخندی زد و گفت:

-بریم !؟

سرمو تکون دادمو گفتم:

-آره بریم !

بعد از حساب پول کله پاچه هردو باهم از اونجا زدیم بیرون بدون اینکه حتی نیم نگاهی به جایی که یلدا و احتمالا ایمان نشسته بود بندازم…!

تا از اونجا زدیم بیرون باد سرد هردومون رو تو هم جمع کرد.برف شدید شده بود و هوا یخبندون…شهاب زیپ گرمپوشش رو بالا کشید و گفت:

-اوه اووووه….چقدر سرد شده…

عمق عصبانیت و ناراحتیم اونقدر زیاد بود که هیچی رو حس نمیکردم حتی سردی هوا رو !

با این حال قدم زنان و شونه به شونه ی شهاب به راه افتادم…

از یه جایی به بعد دیگه نتونستم از زیر برف قدم زدن با آقازاده ی ریاحی لذت ببرم…اونم زنگ خورش زیاد شده بود و ظاهرا احضارش کرده بودن…

در واقع بهتر بود بگم حالم خیلی خوب نبود و تو اون لحظات هیچ شباهتی به یاسمن پر شرو صور نداشتم…یاسمنی که پر از شیطنت بود و خیلی ها بمب انرژی صداش میزدن!!!

شهاب یکوت بینمون رو شکست و گفت:

-با جناب استاد چیکار کردی!؟

ار فکر بیرون اومدمو گفتم:

-کوتاه اومد…!

-کوتاه هم نمقومد من کوتاه میاوردمش!

نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم:

-فکر میکرد من دوست دخترتم!

متعجب نگام کرد و گفت:

-واقعاااا !؟

-اهووووم!

-عجب! چه فکر کوته فکرونه ای….

سرمو چرخوندم سمتش و گفتم:

-تا چه حد میشناسیش!؟

شونه هاشو بالا پایین کرد و گفت:

-خب خیلی وقت که میشناسمش…البته خیلی چیز زیادی از زندگی شخصیش نمیدونم ولی خب..تو حیطه کاریش عالیه!

بی حوصله اما با تنفر گفتم:

-آره تو کارش عالیه ولی هیز و پلشت!

شهاب پوزخندی زد و گفت:

-همه ی آدما چند لایه ی مختلف دارن…و تو شرایط مختلف این لایه هارو برمیدارن و خود واقعیشونو رو میکنن…

سرمو تکون دادم:

-آره دقیقا!

-پس تو جدیش نگیر!

-باشه…

سر خیابون که رسیدیم ایستادمو جهت قطع این ارتباط کوتاه گفتم:

-بابت امروز خیلی ممنونم…یکی از بهترین صبحای زندگیم بود…بهترین…

لبخند لطیفی زد و گفت:

-اگه بگم منم یه همچین نظری دارم چیمیگی!؟

لبخندی روی لبم نشست که کاملا با احوال درونم تفاوت و تناقض داشت:

-میگم باور میکنم!

خندید و لگدی به سنگریزه ی جلوی پاش زد و گفت:

-چه عالی…بهتر از این نمیشه!

و بعد آستین گرمپوشش رو بالا زد و بعد اینکه نگاه گذریی به ساعت مچیش انداخت لبخند زنون گفت:

-خب!من برم دیگه! بابام منو خواسته!

سرمو تکون دادم و گفتم:

-منم باید کمکم برم خونه…هوا هم خیلی سرد شده..برفم که شدیدتر از قبل میباره!

عقب عقب رفتمو ازش فاصله گرفتم.دستمو واسش تکون دادمو گفتم:

-خدانگهدار!

نیمچه لبخند دخترکشی تحویلم داد و گفت:

-به امید دیدار گزینه ی بهتریه!

لب زدم:

-پس به امید دیدار!

هردو باهم چرخیدیم و هرکس تو مسیر خودش به راه افتاد.اون احتمالا خوشحال و من همچنان عصبی و بهم ریخته!تمام طول راه داشتم به سیلی ای که ایمان به صورتم زده بود فکر میکردم…به اینکه چرا نباید استقلال داشته باشم…چرا باید برای یک بیرون رفتن ساده از خونه بازجویی بشم؟؟؟چرا باید برای ساده ترین روابط سیلی بخورم…!؟چرا…واقعا چرا….!؟

سرم درد گرفته بود…یا بهتره بگم مغزم از فکر کردن به این حرفا و صحبتا درد گرفته بود…اونقدر که حس میکردم قراره کله ام منفجر بشه…! بترکه و به فنا بره…!

نفهمیدم کی و چجوری رسیدم خونه…حتی نفهمقدم کی پله هارو بالا رفتم…فقط وقتی به خودم اومدم که داشتم با کلید و قفل ور میرفتم!
درو که باز کردم بی حوصله و بیحال رفتم سمت اتاق خوابم…تمام لباسامو از تنم در آوردم و روی تخت دراز کشیدم….لپم میسوخت…حتی فکمم درد گرفته بود!
از دست امیرعلی و امیرحسین راحت شده بودم و افتادم تو تله خاردار ایمان! پسره ی چندش بی شعور..!
چشمامو بستمو سعی کردم هجوم افکار دردناک رو کنار بزارم و برای چند دقیقه هم شده بخوابم….هرچند سخت و هرچند دشوار !

بوی قورمه سبزی که توی اتاقم پیچید با گیجی چشمام رو باز کردم…حس میکردم توهم زدم اما وقتی دماغمو بالا کشیدم مطمئن شدم اشتباه نمیکنم…پتو رو از روی تنم کنار زدمو با کرختی از روی تخت بلند شدمو سلاله سلاله سمت در نیمه باز اتاقم رفتم…یاده که درو بسته بودم پس چرا باز بود!؟؟ موهامو کنار زدمو زمزمه وار گفتم:

-بسم الله…جن اومده اینجا…

بوی قورمه سبزی که شدیدتر از قبل به مشامم رسید دوباره باخودم گفتم:

-جنش جن خوب و کدبانوییه…

چند قدم که جلو رفتم دیدم تلویزیون روشن و کله و هیکلدتنومند حاج بابا کاملا مشخص….و مامانی که مثل فرفره توی آشپرخونه میچرخید و وسوسانه همه جارو دستمال میکشه …
نیم نگاهی به بابا که داشت با دقت اخبار رو تماشا میکنه انداختمو سمت آشپزخونه رفتم.مامان تا چشمش بهم افتاد گفت:

-ساعت خواب دختر خانم!

خمیازه ای کشیدمو گفتم:

-کی اومدین!؟

-وقتی تو خواب بودی…۱۱

کش و قوسی به بدنم دادمو گفتم:

-ولی شما که گفته بودین شب برمیگردین!

مامان لبخندی زد و گفت:

-باشه میخوای برگردیم شب بیایم…

پوووووفی کشیدمو گفتم:

-منو اذیت نکن مامان…خدا اذیت کنندگان رو دوست نداره هااااا…از ما گفتن بود!

اینو گفتم بعد سلام دادن به حاج بابا سمت دستشویی رفتم….

صبح زود سرسری صبحانه ی نه خیلی مفصلی خوردمو بعد اینکه شال و کلاه کردم باعجله از خونه زدم بیرون.اصلا دلم نمیخواست تاخیری داشته باشم که بهونه بدم دیت پسند خانم…

از دست دادن شغلی که هم فال بود هم تماشا عین عین حماقت بود!

حالا دلیل عجله ی زیادیم هم به این خاطر بود که نباید دیر می رسیدم و هم دلم واسه آمین تنگ شده بود!

که دالبته قسمت دومی صادقانه تر و لذت بخش تر بود!

بدو بدو از پله ها پایین اومدم..سرعتم اونقدر زیاد بود که نتونستم جلو خودمو بگیرم و ناغافل کنترل خودم از دستم در رفت و دیگه نتونستم ترمز کنمو مثل پراید بی خاصیتی خوردم به ایمان نفرت انگیز…!!!

با نفرت نگاهش کردمو خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو گرفت و زل زد تو صورتم…

خیلی زودتر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم باهاش چشم تو چشم شدم درحالی که آرزو داشتم این اتفاق هیچوقت نیفته!

خواستم بازوم رو از بین دستش بیرون بکشم که سفت تر از قبل نگه ام داشت و اسمم رو لب زد:

-یاسمن….

خیلی سعی میکردم باهاش چشم تو چشم نشم اما نشد…با اخم گفتم:

-چیه !؟

نفس عمیق اما آرومی کشیدم:

-من چیزایی میدونم که تو نمیدونی…اگه بهت سخت گرفتم به همین خاطر بود…

با دست آزادم زدم تخت سینه اش و گفتم:

-ولم کن عوضی…ازت متنفرم…دیگه دلم نمیخواد ببینمت!

حالت نگاهش جور خاصی شد…هم ناراحت هم عصبی ولی ناراحتیش بیشتر مشخص بود….مکث کرد.انگار میخواست من آروم بشم و بعد گفت:

-من اگه چیزی میگم فقط واسه خودت دختر…

با انزجار گفتم:

-لازم نکرده تو به فکر من باشی…برو با دخترعموت لاستو بزن….

نگاهش رنگ تعجب گرفت ولی بعد دوباره مثل آفتاب رنگ عوض کرد و خشمگین شد.دهن باز کرد و گفت:

-اینقدر چرند نگو …

نیشخندی زدمو گفتم:

-هه! همچی واسه من عخ اما همچی واسه تو عخ نیست! این چیزیه که من باهاش مشکل دارم….ببین ایمان…خوب گوش کن…

گوشیمو بیرون کشیدم رفتم تو گالری و سلفی ای که خیلی وقت پیش با آمین انداخته بودم رو جلوی چشماش گرفتمو گفتم:

-من مثل تو فکر نمیکنم…دوستای اجتماعی و مجازی زیادی دارم….نمونه اش شهاب…تو غلط فکر میکنی ولی دلیلی نداره منم مثل تو غلط فکر بکنم…این پسره اسمش آمین..رک و سلیس و ساده بهت میگم…این مرد دوست پسرمه…دوستش دارم.. خیلی زیاد …فکر میکنی چرا بهش علاقمند شدم !؟؟ چون مثل تو و بابام و داداشام رفتار نمیکنه….چون کوته فکر و سخت گیر نیست…چون میشه باهاش حرف زد…میفهمی!؟؟ چون بغلم میکنه….بهم محبت میکنه….جایی که لازم باشه بهم میگه دوستم داره….میفهمی!؟؟؟ نه…نمیفهمی…تمیفهمی…

خواستم برم ولی دوباره چرخیدم سمتش…بازم زل زدم تو صورت جاخورده اش و ادامه دادم:

-منو ول کن ایمان و بپذیر که هیچ نسبتی باهم نداریم…بپذیر که تو فقط یه خواهر داری واسمش یلداست نه یاسمن…!

حالا دستمو به راحتی رها کرد…شاید چون برخلاف من حرفی برای گفتن نداشت…شایدم ازم مایوس شده بود…اما من همه ی این حرفارو با جرات و شهامت به زبون آوردمو بعد مقابل چشمای به خون نشسته و یا بهتره بگم غمگین ایمان زدم بیرون…

گفتن و به زبون آوردن همه ی این حرفها سختی های خودشو داشت اما حال احساس سبکی میکردم….احساس راحتی و خلاصی… احساس رهایی….

وقتی آمین رو دیدم لبخندم عمق گرفت و حرفهایی که بین خودم و ایمان رد و بدل شده بود رو به کل فراموش کردم اما قبل از اینکه تو عمق این خوشحالی غرق بشم، پسند خانم تی و سطل رو دستم داد و گفت:

-بجنب دختر! امروز سارینا خانم خودش شخصا اومده اینجا اصلا هم از شلختگی و تمبز نبودن فضای باشگاه خوشش نمیاد…پس زود دست به کار شو!

نگاهمو از آمینی که رکابی تنش بود و حوله به دست سمت قسمت مردونه میرفت گرفتمو،تی و سطل رو از دست پسند خانم گرفتم و مشغول تمیزکاری شدم…
تقریبا دو سه ساعتی مشغول بودم،گه گاهی هم بینش استراحت میکردم ولی خب نمیشد از زیرش در رفت…باید مدام خوش بو کننده میزدم ،وسایل رو تمیز میکردم،آب معدنی توی یخچال میذاشتم و کلی کار دیگه….!
خسته و بی رمق نشستم روی نیمکتهای کنار دیوار که صدای پاشنه ی کفش و خنده های دخترونه ای توجهم رو جلب کرد.تا سرمو بلند کردمو به اونور ستون سرک کشیدم که چشمم افتاد به دختر آقای جباری و آمین!
ناخوداگاه اخمی بین دو ابروم نشست از بازوی لخت آمین که تو حصار دستای ظریف سارینا بود….!

احساس حسادت تمام وجودمو در برگرفت وقتی میدیدم آمین اونقدر با اون دختر راحت و بیخیال خوش و بش میکنه…البته سارینا دخترعموش بود و گپ و گفتشون باهم چیز غیر طبیعی ای بنظر نمی رسید اما اینکه سارینا مدام خودش رو از آمین آویزون میکرد واسه من تلخ بود! که چرا باید همچین اجازه ی بده وقتی من توی زندگیش هستم!!!

تی و سطل رو برداشتم و باعصبانیت از کنارشون رد شدم.سارینا چون مدام میگفت و قه قهه میزد حواسش به من نبود اما آمین به خوبی متوجه ابروهای درهم گره شده و عصبانیتم شد…!

بهم ریخته و عصبانی رفتم توی رختکن…تو بعضی لحظات به خودم میگفتم شاید من زیادی حساس شدم اما وقتی حرکات و خنده هاشون توی ذهنم میومد نمیتونستم همه چیز رو نادیده بگیرم…خصوصا وقتی آمین اونجور راحت دستشو دور بدن سارینا حلقه میکرد….اون دستها فقط باید من و بغل کنن…فقط من!

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و فورا واسش کلی تشر تایپ کردم اما هربار پشیمون میشدم و دیلیت میکردم…عصبی شده بودم…خیلی عصبی!
باهمون حال خراب و اعصاب بهم ریخته نگاهی به ساعت انداختم…باید میرفتم دانشگاه! دیگه پیچوندنی هم در کار نبود!!!
وسایل رو سر جاشون گذاشتم و بعد پوشیدن لباسهام کوله پشتیم رو برداشتم و با عصبانیت از رختکن زدم بیرون….!!!

نمیتونستم خودمو ریلکس و آروم نشون بدم بخصوصا وقتی هنوزم صدای بگو و بخندهاشون به گوشم می رسید…کاش میشد دستامو بزارم رو گوشام و صداشون رو نشنوم…تا بیشتر از این اذیت نشه و این قطعا از ضررهای عشق و دوست داشتن بود…وقتی کسی رو دوست داشته باشی و نتونی نسبت بهش بیتفاوت باشی!سرد باشی!

ابروهامو تو هم گره کردم و همونطور که هردتاشون رو نگاه میکردم از باشگاه زدم بیردن….
متوجه نگاه های آمین شده بودم اما قسمت بدش اینجا بود که هیچ اهمیتی نداد و سعی نکرد دنبالم بیاد…
حالم مثل حال کشتی به گل نشسته ها بود….یا حتی بدتر!

بعد تموم شدن کلاس روی یکی از نیمکتهای داخل محوطه ی دانشگاه نشستم و سرمو روی زانوهام گذاشتم.چشم انتظار بودم…چشم انتظار یه تماس از طرف آمین…ولی زهی خیال باطل!

یلدا از دور به سمتم اومد…نزدیک که شد کنارم نشست و یکی از آبمیوه های توی دستشو به سمتم گرفت و گفت:

-حالت بده!؟ سر کلاس هم خیلی سرحال نبودی!

سرمو از روی زانوهام بلند کردمو بعد گرفتن آبمیوه از دستش گفتم:

-نه..خوبم!

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-دیگه اگه من حال خوب و بد تو رو نفهمم که دیگه یلدا نیستم!

و بعد ویشگونی از پهلوم گرفت و گفت:

-با اون یکی بحثت شد یا با این یکی!؟ هان کلک !؟ راستشو بگو!

اخمی کردمو گفتم:

-اون چیزی که در مورد منو شهاب فکر میکنی غلط اندر غلط! ما فقط مثل دوتادوست معمولی رفتیم یه کله پاچه خوردیم…همین!

یلدا تکیه اش رو به نیمکت داد و خنده کنان گفت:

-خدا بده از این دوست معمولی هااااا….

کسل و عصبی گفتم:

-بیخیال یلدا…اصلا اعصاب ندارم!

یلدا نیششو کج کرد و گفت:

-عجباااا…چرا امروز همتون بی اعصابید…هیچکدومتون اعصاب ندارید….اون از تو…اون از ایمان که مثل سگ هار پاچه میگرفت…صبح چنان دادی سرم زد که چارستون بدنم لرزید….

بی حوصله نگاش کردمو گفتم:

-ایمان !؟؟

یلدا لب و لوچه اش رو آویزون کرد و جواب داد:

-اهوووم! اولین باری بود اینجوری سرم داد میزد…حتی بابا و مامان هم نتونستن نزدیکش بشن…معلوم نبود اول صبحی اعصابش از کجا خورده! تازه بهم میگفت حق ندارم با تو برم و بیام…سیم پیچیش قاتی پاتی شده بود!

خب جواب سوال یلدا رو فقط من میدونستم و احتمالا رفتار وحشی ایمان حاصل حرفای من بود….!

زیر چشمی نگاش کردمو گفتم:

-چرا باید عصبی باشه!؟ مگه نومزدش پیشش نیست…!؟

یلدا با چندش گفت:

-خانم دکی رو میگی!؟؟

-اهوووم!

-نه خیر! برگشت اراک!

پوزخندی زدمو گفتم:

-پس احتمالا به همین خاطر که آقا پاچه گیر شده!

یلدا متفکرانه به رو به رو زل زد و بعداز یه سکوت کوتاه گفت:

-اینجوریا هم که تو فکر میکنی نیست یاسی…یا من فکر میکنم نیست…شاید مینا ایمان رو دوست داشته باشه و واسه ازدواج بهش فکر کنه اما ….اما من حسم میگه ایمان مثل مینا فکر نمیکنه….ایمان از دخترا فراریه…حتی مامان چند بار چند دختر رو واسش در نظر گرفت اما هر بار ایمان با یه بهونه ای دختره رو رد میکرد…حسم میگه دلش پیش یکی گیر….!

کنجکاوانه گفتم:

-مثلا پیش کی!؟؟

یلدا شونه بالا انداخت و گفت:

-این چیزیه که خودمم خیلی دوست دارم بفهممش!

موذیانه بهش خیره شدمو گفتم:

-مثل تو که مشخص نیست بخاطر کدوم کره خری کی خواستگاراتو میپرونی….

تا اینو گفتم دستپاچه شد و به سرفه افتاد.پاکت آمیوه رو پرت کرد توی سطل زباله ی کنار نیمکت و گفت:

-اصلا هم اینطور نیست….من خودم نمیخوام فعلا ازدواج کنم!

واسه منی که میدونستم دل یلدا پیش امیرحسین شنیدن این حرف یکم مسخره بنظر میومد….زل زدم تو چشماش و گفتم:

-ارواح عمه ات….

با ترس گفت:

-یجوری نگام نکن که فکر کنم داری یجور خاص در موردم فکر میکنی!

خبیث نگاهش کردمو گفتم:

-آخه اون بداخلاق پاچه گیر به چه دردت میخوره !؟

یلدا با چشمای از کاسه در اومده گفت:

-چرا داری چرت و پرت میگی یاسمن…!؟ اصلا تو داری از کی حرف میزنی!؟

بلند شدمو گفتم:

-از داداش امیرحسینم!

یلدا از حقیقتی که من کشفش کرده بودم مضطرب شد.دنبالم اومد و گفت:

_نه ..اصلا!کی گفته من عاشق امیرحسینم!؟

چرخیدم سمتش و با خنده گفتم:

_یعنی تو امیرحسین رو دوست نداری!؟

اخم کرد و باچهره ای جدی نه خیلی قاطعانه جواب داد:

_نه

سرم رو تکون دادم و با لبخند موذیانه ای گفتم:

_باشه …باور میکنم!

شونه بالا انداخت و گفت:

_میخوای بکن میخوای نکن…

کیفش رو برداشت و به راه افتاد.دنبالش رفتم و گفتم:

_پس یعنی بخاطر امیرحسین نیست که خواستگاراتو رد میکنی!؟

عصبی برگشت سمتم و بعد از یه چشم غره ی نه خیلی پر ابهت گفت:

_مورد خوبی پيدابشه رد نمیکنم!

چشمک زدم و گفتم:

_مثلا امیرحسین مورد خوبیه!؟؟

اول نگام کرد.خواست چیزی بگه ولی منصرف شد…دوباره به راه افتاد.من مطمئن بکدم یلدا امیرحسین رو دوست داره…از اونجا که وقتی میبینش صورتش گلگون میشه…سر به زیر میشه و مودب تر از همیشه….در واقع تبدیل میش به دختری که احتمالا مورد پسند امیرحسین باشه! یعنی دختر نجیب و پاک!

خودموبهش رسوندم و گفتم:

_بابا مامان میخوان بعد تموم شدن سربازی واسش زن بگیرن!

نتونست خودشو بی اهمیت نشون بده و فورا پرسید:

_کس خاصی رو واسش درنظر دارن!؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم:

_نميدونم…ولی ۵۰درصد تو شانس داری ۵۰درصد هپ دختر داييم….

خندید و گفت:

_من ۵۰درصدمو میدم به دخترداييت…

همون موقع تلفنش زنگ خورد.جواب داد و با چند کلمه ی ساده مثل “باشه…حتما….آره”بهش خاتمه داد.من نپرسیدم کی بود ولی اون خودش گفت:

_ایمان بود….گفت داره میره خونه …

شنیدن اسم ایمان هیچوقت موجب شادی من نشده بود… .اخم کردمو گفتم:

_خب که چی!؟

مقنعه اش رو مرتب کرد و موهاشو فرستاد داخل و گفت:

_انگار همین نزدیکی های دانشگاه بود ازم خواست بیام جلو در تا با خودش ببرم خونه…..چقدر هم خوب که اومد…اصلا حال و حوصله ایستاه رفتن نداشتمو ندارم…نظر تو چیه یاسی…!؟ تو هم میای دیگه آره…؟

همونطور که شونه به شونه ی هم سمت درب بزرگ دانشگاه ميرفتیم گفتم:

_نه…من خودم با تاکسی یا خط واحد میرم!

یلدا دلخور نگام کرد و گفت:

_يجوري حرف میزنی انگار تو اونسرتهرون زندگی میکنی و من یه سر دیگه….وقتی مسيرمون یکی هست و ایمان میخواد بیاد دنبالمون چرا میخوای باتاکسی بری!؟

و بعد دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید.نتونستم بهش بگم چه چیزایی بین من و برادرش اتفاق افتاد و چه حرفایی زده شد……بنابرین فقط سکوت کردم و دنبالش رفتم…توی پیاده رو که ايستاديم یلدا باز با شوق گفت:

_راستی فردا شب عقدکنون دختر خالمه…اتفاقا شمارو هم دعوت کرده….میای دیگه!؟

غرق درفکر جواب دادم:

_نیکی و پرسش!؟ احتمالا اونجا کلی پسر خوشتیپ هست!

یلدا با هیجان دستاشو بهم مالوند و خوش خوشان زمزمه کرد:

_حالا ما چی بپوشیم مقایل اونهمه جوون خوشتیپ!!!

قبل اینکه حرفی بزنم ماشین آبی رنگ ايمان جلومون ترمز کرد.
وقتی چشمش به من افتاد اخم کرد و بعد از پایین کشیدن شیشه گفت:

_فقط خودت سوارشو…اوشون دوست معمولی زیاد داره بهتره با همونا بره!

مات و مبهوت به ایمان و بعد یلدا نگاه کردم.ازخجالت رنگش زرد شد و تا آب شدنش فاصله ای نموند!

ضربان قلبم شدت گرفت.دستام مشت شدن و ابروهام به چشمام چسبیدن…

باخشم گفتم:

-اکل ببین من بهت این لفتخارو میدم بعد دور بردار…

بی توجه به من رو به یلدا کرد و گفت:

-سوارشو عجله دارم…

نگاهمو از ایمان برداشتم و دستمو با عصبانیت از دست یلدا بیرون کشيدم و گفتم:

_خداحافظ……

نه یلدا صدام زد و نه من به پشت سرم نگاه کردم.این چندمين باری بود که این داعشي ریشو منو مضحکه و قهوه ای میکرد….
در اون حد که شده بودم یه بمب خالص اماده ی انفجار!

چند نفس عمیق کشیدم ولی نتونستم به اعصابم مسلط بشم واسه همین به هرسنگ و قوطی ای که جلوی پام می دیدم ضربه میزدم…تا یکم سبک و خالی بشم!

دلم میخواست منم حالشو بگیرم …منم ضایع اش کن….درست مثل خودش….ولی چجوری!؟

اون رو من خیلی حساس بود.تقریبا به اندازه ی خواهر خودش بنابرین باید به روش خودم حالشو جا میآوردم!
ذهنم پرکشید سمت عروسی ای که یلدا ازش حرف میزد..باید اونجا حالشو میگرفتم!

بخاطر محدودیتهایی که داشتم نمیشد و نمیتونستم اون چیزی که لازمه ی انجام عملیات های انتحاری در آوردن” حرص” بود رو بپوشم در واقع چیزی که مدنظر خودم بود یه ماکسی چاک دار بلند فیت بدن بود که قسمت کمر و سر سینه هاش لخت بود و من تا توی خونه ی پدرم بودم حتی تو رویاهام هم نمیتونستم همچین لباسی تنم کنم برای همین بلوز سفید و دامن کوتاه چین دار کرمی رو پوشیدم که روی ساپورت مشکی نمای نسبتا جالبی داشتن…آرایش خیلی غلیظی انجام ندادم و مثل تمام دفعات معمول زندگیم از کرم،خط چشم و رژلب استفاده کردم و همین ها هم برای منی که مدام از طرف حاج خانم تذکر میشنیدم کافی و بود و جای شکر داشت.موهام رو گوجه ای بستم و چتری هامو روی پیشونیم ریختم و چند تار نسبتا بلند رو فر کردم و اجازه دادم آویزون باشن…
تلفنم که زنگ خورد،هول و دستپاچه نگاه گذریی به خودم انداختم و تماس روجواب دادم .یلدا با حرص بهم گفت که دیگه وقت نیست و جلوی در منتظرمه تا با آژانس بریم.
فورا پالتومو روی لباسام پوشیدم و شال شیری رنگی هم روی سرم انداختم و با برداشتن کیف دستی و گوشی موبایلم بدو بدو سمت در رفتم.
خوشبختانه حاج بابا در حال تلاوت دعای پر فیضی بود و خیلی توجهی نشون نداد اما مامان از آشپزخونه خودشو بهم رسوند و بعد از یه نگاه به موهام گفت:

-اینا چیه ریختی تو صورتت!؟؟ یاسمن اینقدر واسه خودت هیزم جهنم نخر!

از اینکه مامان باز فاز نصیحت برداشته بود ،کلافه شدم.کفشای پاشنه بلند مشکی رنگم رو از جا کفشی بیرون در آوردم و همزمان گفتم:

-جون مادرت بیخیال فاطی جون!

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-اگه اجازه دادم بری واسه عوض شدن حال و هوات بود پس سواستفاده نکن.اونجا که رفتی مودب و باوقار باش…بلند بلند نخند…وقتی روی صندلی میشینی قوز نکن…نوشیدنیت رو هورت نکش…درگوشی حرف نزن…لبخند ملیح بزن ولی قه قهه نه…

کفشارو که پوشیدم کلافه به مامان نگاه کردم و گفتم:

-مگه میخوام برم مراسم اسکار…!؟ یه مراسم عقد کنون ساده است….

جدی و با تاکید گفت:

-تو دختر حاج حبیبی هستی…خواهر حاج امیرعلی حبیبی و امیرحسین….ناخواسته توی چشمی…البته تا اونجایی که امکان داره سعی کن بقیه نفهمن تو دختر کی هستی آخه با این دامن چین چینی کوتاه و این موهایی که شر شر ریختی رو صورتت واسه آقات فقط مایه تاسفی!

یه نگاه خاص بهش انداختم و گفتم:

-دست شما درد نکنه دیگه! یه بارکی بگو عارت میشه من بچه اتم….

دستشو تو هوا کون داد و گفت:

-خبه خبه …حالا نمیخواد ادا کوزت رو واسه من دربیاری!

از خونه زدم بیرون و گفتم:

-خیالت تخت…اونجا هیشکی منو نمیشناسه…خب دیگه خداحافظ!!!

قبل اینکه چیز دیگه ای بشنوم فورا با عجله از پله ها پایین رفتم.یلدا بخاطر من مونده بود تا با آژانس بریم.از در بیرون رفتم و دویدم سمت در حیاط، کنار ماشین ایستاده بود و با حرص پاشو رو زمین تکون میداد.درو بستم و رفتم سمتش…چشم غره ای بهم رفت و با خشم کنترل شده ای گفت:

-میدونی چند دقیقه است اینجا واستادم!؟

مظلوم نگاهش کردم و گفتم:

-ببخشید دیگه! مامان طبق معمول داشت غر میزد.

-خیلی خب…بیا سوارشو!

درو باز کرد و اول خودش نشست و بعد من…سرشو چرخوند سمتم و گفت:

-خوشگل شدم !؟

لبخند زدمو با دقت نگاش کردم.یلداهم مثل من تو پوشش محدودیت داشت دلیلشم برمیگشت به ایمان سخت گیر وگرنه پدرومادرش آدمای لارج و پایه ای بودن.شومیز یقه کلاسیک سبزی تنش بود و ساپورت رنگ پایی که مروارید های سفید تزیین شده بود.موهاش کج فر دار زده بود و درکل بسی زیبا و فریبنده شده بود.سرم رو تکون دادم و با نشون دادن انگشت لایک گفتم:

-مالی شدی واسه خودت!

خندید و گفت:

-تو هم خیلی خیلی خیلی خوشگل شدی….من مطمئنم امشب کلی خواستگار پیدا میکنی!

چشمکی زد و منم خبیثانه زل زدم به رو به رو و لب زدم:

-من واسه امشب برنامه هاااا دارم….

نیم ساعتی توی راه بودیم تا اینکه بالاخره رسیدیم.صدای بزن و بکوب حتی تا توی خیابون هم میومد و برخلاف تصورم که فکر میکردم این جشن تاحدودی خانوادگی و خلوت ، جمعیت زیادی همزمان با ما از در خونه ی بزرگ و درندشت خاله خانم یلدا داخل رفتن….و چه پسرایی! یکی از یکی خوشتیپتر و باکلاستر!

یه نگاه به سینه هام انداختم.تو این سوتین حجم دار بنظر بزرگ میومدن و همین هم کافی بود! در واقع چپچاره ی دیگه ای نداشتم!
با حسرت نگاهی به سینه های بزرگ یلدا انداختمو بعد اینکه با خودم ” کوفتت بشن “رو زمزمه کردم گفتم:

-اون روغن خراطین کوفتی هم نتونست غلطی کن…بهزاد راست میگفتااااا…اینا باس مالونده شن…

یلدا همونطور که پا به پای من قدم برمیداشت ،ریز ریز خندید و گفت:

-بمیری یاسمن…همین امشب یکی رو تور کن که دست به مالشش خوب باشه!

از در رد شدیم و گفتم:

-اونکه حتماااااا

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *