خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/ پارت شش

رمان دختر حاج آقا/ پارت شش

➖صبح ،زودتر از همیشه بیدار شدم اما اجازه دادم اول حاج بابا بیرون بره تا با اون سرو شکلی که دوست دارم از اتاقم بیرون بیام نه اونی که حاجی میپسنده!

آخه حاج آقا همیشه میگفت دختر باید لباس ساده و نه خیلی چسبون با رنگهای سنگین و تیره بپوشه، اما من همه ی پولامو صرف مانتوهایی گل منگلی با رنگهای شاد میکردم! من حتی اگه پیر و خرفت هم میشدم باز علاقه ای به پوشیدن لباس تیره نداشتم و حاضر بودم از همین حالا روش شرط ببندم!

یه مانتوی سبز روشن با گلهای ریز و درشت زرد تنم کردم و شال زرشکیمو با کفشهای زرشکیم ست کردم و بعداز یه آرایش ساده که فقط شامل زدن یه ضدآفتاب و یه رژ قرمز بود با برداشتن کیفم از اتاق بیرون بودم درحالی که نیشم از دیدن سینه های قلابی اما راضی کننده تا بناگوش باز بود!

پاورچین پاورچین سمت در رفتم که مامان از تو آشپزخونه گفت:

-اینقدر بچه بازی در نیار دختر گنده!!!

با بابات قهری چرا تلافیشو سر خودت در میاری!؟؟ تو که شام نخوردی لااقل بیا صبحانه بخور!

موقع بستن بند کفشام گفتم:

-دیشب رفتی تو عروسی عشق و حالتو کردی حالا اومدی اینجا میگی چرا شام نخوردی! ؟کوفت میخوردم بهتر از شام بود!بعدشم…اعتصاب غذا که فقط واسه زندانی ها نیست…یه سری بدبخت هم مثل من هستن که اوضاعشون از زندانی های گوانتاناما هم وخیم تره!

مامان بهپا یه لقمه ی بزرگ نون و پنبر گردو اومد سمتمو گفت:

-اینقدر مثل دختر بچه های نابالغ حرف نزن! بعدشم با شناختی که من از تو دارم مطمئنم که اگه میومدی عروسی میگفتی ای کاش نمیومدم…چون نه دی جی می جی آوردن…نه بزن و برقصی بود…فقط ملودی داشتن همین! ما هم دو انگشتی دست میزدیمو و صلوات میفرستادیم! این مدلی میپسندیدی هاااان!؟؟؟

بلندشدمو لقمه رو ازش گرفتم که نگاهش به رژلب افتاد! چشماشو گشاد کرد و گفت:

-این چیه مالیدی به لبات!؟؟ والا این زنیکه چی بود اسمش…جرمی لوپز…

گازی به لقمه زدمو گفتم:

-جنیفر لوپز!

سرشو تکون داد و گفت:

-حالا هر چی! اصلا اقدس لوپز…والا اون سر قرار با شوهرای جور واجورش اینجوری سرخ اب سفیداب نمیاله به خودش که تو مالیدی! یکم حیا…یکم وقار ..یکم نجابت لطفا!

گوشم از نصیحت ها و تشرهاش پر بود.خداحافزی کردمو حین گاز زدن به لقمه از خونه زدم بیرون!این جماعت نمیخواستن هر آدمی خودش باشه…این اشتباه محض بود!

باشگاه که رسیدم اول از هر چیزی این چشم اون چشم کردم تا آمینو ببینم!

مطمئن بودم تو سالن ورزشی مردونه اس و منم که اجازه ی ورود به اون قسمت رو نداشتم مگر بعد از تایم تعطیلی سالن که اون زمان هم قطعا آمین نبود.
مثل روال هر روز وسایل نظافت رو برداشتمو بی توجه به دخترای پولداری که با نازو ادا از کنارم رد میشدن، مشغول تی زدن راهرو ها شدم. دیگه به دیدن همسن و سالای خودم که سوییچ پورشه تو دستشون بود و گاها صرفا واسه پز انداختن، یا مثلا عکس گرفتن و یا حتی چشم تو هم چشمی اینجا میومدن و استیل و لباسهای مارکشونو به رخ میکشیدن عادت کرده بودم.

تو زمان استراحت و بعد از گردگیری و تی کشیدن تمام راهرو ها، خسته و کوفته یه فنجون قهوه ی داغ واسه خودم درست کردمو یه گوشه مشغو ل خوردنش شدم که همون موقع چشمم به آمین افتاد…موقع دست دادن با یه مرد تا جلوی در همراهیش کرد و بعد دوباره برشگت سمت سالن…اطرافو پاییدم وبعداز کنار گذاشتن فنجون قهوه پاورچین پاورچین سمت سالن رفتم.

اول سرمو از لای در داخل بردم و بعد کل هیکلمو…جز دو سه تا پسر هیکل گنده کس دیگه اونجا نبود که همون دوتا هم بعد از برداشتن کیف ورزشیشون از همون در قسمت مردانه بیرون رفتن…

یه دور سالنو نگاه کردم اما ندیدمش! با تعجب رو نوک پا بلند شدم و با دقت بیشتری نسبت به دفعه قبل همه جا رو از نظر گذروندم که در سالن بسته شد و گرمی تنش رو درست پشت سرم احساس کردم ….

 

➖با اینکه از حضور غافلگیره کننده ودور از انتظارش اونم درست پشت سر خودم دستپاچه شده بودم اما سعی کردم با حفظ ظاهر یکم مثل خودش ادای ادمای در همه حال خونسردو دربیارمو بعد جوری که متوجه بالا تنه ام هم بشه سینمه سپر کردمو گفتم:

-شما همیشه عادت داری از پشت به آدما بچسبید…بخصوص دختراااا ؟؟؟

قفسه ی سینه ی لختش با نفسهای آرومی که میکشید خیلی آهسته وریتمیک بالا و پایین شد.دمبل توی دستشو پایین آورد و گفت:

-تو چی!؟ عادت داری پسرای مردمو دید بزنی!؟

دسته ی تی رو تو دستام جا به جا کردمو دستپاچه گفتم:

-نخیر! کی گفته!؟ اگه چشاتونو باز کنید از وسایل توی دست من میفهمین وظیفه ام چیه و اینجا چی میخوام!

دست به سینه نگاه بی تفاوتی بهم انداخت که کاملا مشخص بود حرفامو باور نکرده!

لپاشو باد انداخت و گفت:

-خب! از دیدن پسرا لذت بردی؟؟!! واسه همین حاضر شدی اینجا خدماتی کار کنی!؟

انتهای تی رو زمین کوبیدمو گفتم:

-چطور جرات میکنی یه همچین چیزی بگی!؟؟؟ من دختر حاج آقاحبیبی هستم….وقار و حجب و حیا تو رگهای من جریان داره…چطوری میتونی بهم انگ دید زدن پایین تنه ی پسرارو بزنی!؟

مثل مچ گیر ها یه ابروشو بالا انداخت و گفت:

-پس داشتی پایبن تنه اشونو دید میزدی!!!

دوباره با تی یه ضربه به زمین زدمو گفتم:

-اینقدر سعی نکن منو یه دختر هیز نشون بدی!

فکر کردم از زور بازوش واسه خنثی کردن عصبانیتم استفاده میکنه،اما نگاهش که از اخمام تا روی سینه هام پایین کشیده شد ،دوباره تو باسنم عروسی بپا شد.با اعتماد به نفس بالای ازش رو برگردوندمو پشت بهش مشغول تی کشیدن زمین شدم…

به فاصله ی چند دقیقه بعد با دستش چند بار به شونه ام زد.گرچه از جلب توجهش لبخند پیروزمندانه ای روی لبم نشسته بود اما با اخم و افاده برگشتم سمتشو گفتم:

-بله؟؟چیه؟؟ میشه اینقدر وقت منو نگیرید!

خم شد و از روی زمین جوراب سفید کلفت تا شده ای برداشت و همونطور که جلوی چشمام تکونش میداد گفت:

-فکر کنم موقع تی زدن یکی از سینه هاتون افتاد!!!

همین که چشمم به جوراب افتاد رنگم پرید و شدم به زردی نور لامپ ! به تته پته افتاده بودمو نمیدونستم چطوری باید این بی آبرویی رو جمع کنم..!

هی لبامو تکون میدادمو من من میکردم که در کمال ناباوریم اومد سمتم…یقه ی مانتوم رو که کشید چشمامو بستم…دستشو تو یقه ام فرو برد و جواربو تو سوتینم گذاشت….

 

➖چشمامو که باز کردم جز گرمای ساطع شده از انگشتای داغش روی گلوم، اثری ازش ندیدم…!

سرتاسر دیوارهای سالن آینه بود و من خجالت زده هر طرف که میپیچیدم چشمم به جمال رنگ پریده ی خودم میفتاد.

سر خر رو کج کردم و از سالن زدم بیرون…دست کردم تو یقه ام و دوتا جورابو بیرون کشیدمو پرت کردم تو سطل زباله!

فکر کنم باید از روش بهتری استفاده میکردم.مثلا از این لباس زیرهای حجم دهنده…یا همون روغن خراطینی که یلدا پیشنهاد داده بود!

دستی به پیشونی عرق کردم کشیدم و زیرجلکی نگاهی به عقب انداختم.آخه من بعد این دیگه مگه روم میشد این پسره رو ببینم!؟؟

پسند خانم با سینی فنجون های سفید پر شده از کاپاچینو سمت دفتر آقای نجات رفت اما قبلش با غیظ نگاهی به من انداخت و گفت:

سالنو تمیز کردی!؟

سرمو پایین انداختمو گفتم:

-بجز سالن مردونه جاهایی که به عهده ی من بودو تمیز کردم.

-پس حق نداری بری!باید بمونی تمیزش کنی!

عاجز و خسته گفتم:

-بابا پسند خانم جون مادرت بیخیال! ساعت ۲ کلاس دارم نهار هم نخوروم …بزار برم دانشگاه برگشتنی میام تمیزش میکنم…بخدا جدی میگم!

زن دل نازکی نبود اما این دفعه دلش به رحم اومد.ابروشو بالا داد تا قیافه ی خشنش نا ملایمتر از همیشه بنظر برسه و بعد گفت:

-بعد کلاس لابد حتما بیاید اینجارو تمیز کنی وگرنه به آقا نجات میگم از زیر کار در رفتی…اونوقته که یا اخراجت میکنه یا هم کسرحقوق!

پسند خانم هم که دیگه شورش رو درآورده بود.یجورایی قلدرم قلدرم راه انداخته بود هر کی ندونه فکر میکرد مشاور اول رئیس جمهور!

وسایل نظافتو سر جاش گذاشتمو بعد برداشتن کیف و پوشیدن مقنعه ام که از قبل با خودم آورده بودم، از باشگاه زدم بیرون.

از گشنگی شکمم به قارو قور افتاده بودم اما وقتی هم برای خوردن فست فود نداشتم چون باید زودتر خودمو به دانشگاه میرسوندم.

تا یه مسیری رو با اتوبوس رفتمو بقیه راه رو هم دویدم.یلدا بهم پیام داد که روی یکی از نیمکتها منتظرم میمونه تا باهم بریم سرکلاس…وقتی دیدمش یه پلاستیک باهاش بود که بدجوری بوی قورمه سبزی میدادن…دلم ضعف رفت واسه اون بوی عزیز!! سلام کردمو گفتم:

-اینا چیه؟!

-مامانت ازم خواست واست بیارم…غذا هست..قورمه با مخلفات!

زبونمو روی لبام کشیدمو گفتم:

-مثلا چی!؟

-سالاد و…ترشی …نوشابه….تهدیگ

حجوم بردم سمت پلاستیک که یلدا خودشو انداخت جلوم گفت:

-اول کلاس! همین حالاش هم دیر رفتیم!

دستمو روی معده ام گذاشتمو ناچار دنبال یلدا راه افتادم.پلاستک ظرفها تو دست یلدا بود و نگاه من قحطی زده پی شون…بدجوری اب از لب و لوچه ام راه افتاده بود..خواستم از یلدا بخوام لااقل یه تیکه ته دیگ بده بخورم که یه نفر با عجله از کنارش رد شده و کیفش خورد به پلاستیک و پخش زمینشون کرد…تا یلدا بخواد به خودش بیاد فوری فوتی پلاستیک و برداشتم تا قورمه ی خوشمزام بیشتر از این نریزه و بعد بلند شدمو به مرد جوونی که با شرمندگی نگاهمون میکرد گفتم:

-یه بوقی…چراغ راهنمایی…کوفتی…زهرماری میزدی بعد رد میشدی…

یه “اسکول “هم حواله اش کردم که البته با شنیدن این تین یکی تیکه،نگاه شرمندش رنگ خشم گرفت.اومد سمتمو گفت:

-بدم زبونتو قیچی کنن!؟؟؟؟

 

➖منو یلدا با تعجب بهم نگاه کردیم.اگه خودمون رو تو زمان طاغوت هم که تصور میکردیم باز فکر نکنم آژان های اون زمان با اون ابهت به کسی یه همچین حرفی زده باشن!!!

یک قدم جلو رفتمو گفتم:

-مگه زبون من علف هرز که قیچیش کنی؟؟؟

رک و بی خجالت گفت:

-لابد هست!

دستامو از پشت بهم وصل کردمو گفتم:

-کو ؟؟ قیچیتو در بیار ببینم!؟؟؟

با ابرو اشاره ای به خشتکش کرد و گفت:

-اون جاست! اگه خیلی مشتاقی درش میارم!؟

یلدا با ناباوری دستشو روی دهنش گذاشت و هینی کشید!
به پلاتستیک ظرفا اشاره کردم و گفتم :

-یه بشر آخه تا چه حد میتونه بی ادب و پررو باشه! زدی زیر وسایلو پخش زمینشون کردی بعد جای عذرخواهی قیچیتو به رخمون میکشی پسر عبدل آبادی؟؟؟

یکی از ابروهاشو داد بالا و با اعتماد بنفس و خونسردی گفت:

-قار قار نکن کلاغ خانم! یه وقت دیدی زبون درازت کار دستت داد و کشوندمت حراست!

دیگه اون روی سگ من باید بالا میومد…یعنی اینجور جاها اگه نخواد بالا بیاد که دیگه اون روی سگ من نیست!جلوتر رفتمو دستمو گذاشتمو رو سینه اشو هلش دادم عقبو گفتم:

-بروووو عمووووو…امیر قطر و شاه سعودی با اون همه دکل نفتی اینجوری فیگور نمیان که تو اومدی! برو پی کارت…برو اینقدر هم از قیچی توی شلوارت مایه نزار! میگن پسرای چاق و بلند قیچیشون قد انگشت نوزادا هم نیست!

پوزخندی عصبی زد و گفت:

-پس لازم شد نشیمن گاهت با اندازه اش آشنا بشه!

خواستم جوابشو بدم که یلدا دستمو گرفت و با رنگ پریدگی گفت:

-وای یا خداااا…بس یاسی..بسه بیا بریم…بیا بریم….شر راه نندار…

با نگاه هایی که داشتن واسه هم خط و نشون میکشیدن ازهم فاصله گرفتیم.یلدا با دست چک آبداری نثار لپ خودش کرد و گفت:

-خدا منو از دست تو بکشه ایشالله! این چه حرفایی بود به پسره گفتی!؟؟

عصبی و تخس دستمو از دست یلدا بیرون کشیدمو گفتم:

-آخه هی قیچیشو به رخمون میکشید!!!

و بعد عصبانیت به کل از وجودم پرکشید.. خندیدمو گفتم:

-فقط من نفهمیدم از کی تاحالا به دودول میگن قیچی!

خنده ی من نیش یلدا رو هم باز کرد و مثل انفجار یه بمب زد زیر خنده و گفت:

-یکم دیگه سر به سرش میذاشتی قیچیشو از شلوارش میکشید بیرون تا اندازشو نشونمون بده!

دستمو رو دهنم گذاشتم و همونطور که میخندیدم گفتم:

-کاش واقعا نشونمون میداد….

با یلدا اونقدر گفتیمو خندیدیم که هردو نفرمون دلمون به دل درد و خیتگی فک افتادیم.اما از قدیم گفتن پشت هر خنده ای هست چیزی پنهان!!!

ترمه یکی از همکلاسی هامون همونطور که بدو بدو به سمت ساختمون کلاسها می دوید، به ما که رسید، چرخید سمتمون و همونطور که رو به ما عقب عقب راه میرفت گفت:

-سلامتی همه کلکا!

چشمامو ریز کردمو گفتم:

-کلک ؟؟

خندید و گفت:

-میبینم که همصحبت جدیدتون از برو بچ بالاس!

منو یلدا با تعجب به هم نگاه کردیم چون اصلا از حرفای ترمه چیزی سر درنمیاوردیم…

➖سوالی نگاهش کردمو گفتم:

-چی میگی تو ترمه!؟؟دنده عقب راه میری گیج میج میزنی!؟ برو بچ بالا کیه دیگه!؟

به راه پله ها که رسید، چرخید و مثل بچه آدم به راه رفتنش ادامه داد و در همون حین با ایما و اشاره و لحن طنزی گفت:

-حالا دیگه شما برو بچ بالا رو نمیشناسین؟؟ بابا شهاب ریاحی رو میگم دیگه پسر رئیس دانشگاه ..گل پسر آقای حاج محسن ریاحی!

ترمه خندید و بقیه راه رو ترجیح داد بدوئہ اما من و یلدا مثل ننه مرده ها با ماتم و عزا بهم خیره شدیم!

آب جمع شده تو دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-یعنی این یارویی که قیچی داشت پسر آقای ریاحی بود!؟؟

یلدا با چشمای گرد شده از وحشت و رنگ پریده گفت:

-اگه اخراجمون کنه چی؟؟؟ وای…ایمان سر منو میبره میزاره رو سینه ام!

-حاج آقا رو بگو! با یه تیپا شوتم میکنه تو حوزه علمیه میگه تو از اولم باید اینجا تجصیل میکردی نه جایی که نر و مذکر از توش رد میشن!

یلدا با لحنی که فرقی با گریه نداشت گفت:

-اخراجمون نکنه یوقت یاسمن؟

سینه سپر کردمو گفتم:

-اگه پای مارو کشید به حراست خب ما هم حرفایی واسه گفتن داریم…ماجرای قیچیشو هم میگیم!

یلدا پله ها رو با وحشت دو تا یکی بالا رفت و گفت:

-دلت خوشه هاااا…تمام عالم بفهمن مقصر از اول اون بوده باز مارو میندازن بیرون نه پسر ریس دانشگاه رو…کاش باهاش دهن به دهن نمیشدی یاسمن!

سرمو از روی مقنعه خاروندم و گفتم:

-خب آخه من از کجا میدونستم این شهاب ریاحی!

-بخدا ایمان بفهمه چیشده پوستمو میکنه!

چپ چپ نگاش کردمو گفتم:

-اینقدر از ایمان واسه خودت غول نساز! چرا باید اون بفهمه! اصلا خدارو چه دیدی! شاید از اون مدل کینه ای هاش نباشه و بیخیالمون شد…حالا بهتره بریم سر کلاس تا استاد نیومده

-هوووف! باشه بریم!

همه ی اون یکی دو ساعت زمان کلاس،جشم من و یلدا خیره به در بود.انگار منتظر بودیم هر آن پسر رئیس دانشگاه از در بیاد داخل و مارو ببره حراست!

زمان کلاس هم که تموم شد زودتر از خود استاد زدیم بیرون و تو دنج تریم قسمت سلف خودمونو پنهون کردیم تا من بتونم غذامو بخورم و ضعف نکنم.

همه ی ظرفارو که خالی کردمو محتویاتشو ریختم تو شکمم،به یلدا گفتم:

-تو برو خونه!

-مگه تو نمیای؟

-نه من باید برم باشگاه! صبح نرسیدم یکی از سالنهارو تمیز کنم قول دادم امروز عصر بعد کلاس برم …

-باشه پس من زودتر برم تا دوباره با اون پسره سرشاخ نشم!

-یادت باشه مامان سراغمو گرفت بگو یاسمن یه کلاس اضافی برداشت..یه چیزی سرهم کن…خودت که بلدا…

چپ چپ نگام کرد و گفت:

-بله ! از بس واسه خانم شر و ور بافتم تو دروغگویی اوستایی شدم واسه خودم!

تا یه مسیری رو باهم رفتیم و بعد یلدا سمت خونه رفت و منم سمت باشگاه هر چند که میدونستم ایندفعه کارم به تاریکی هوا میکشه…

 

➖عطر خوش چایی هایی که پسند خانم به سمت اتاق آقای نجات میبرد باعث شد دست از نظافت بکشمو به سمتش پاتند کنم.

آب از لب و لوچه ام راه افتاده بود و دهنم واسه سر کشیدن محتویات یکی از لیوانا حریص و بی طاقت شده بود. آخه تن خسته،توی سرمای زمستون فقط یه چایی خوش عطر و بو میطلبه و بس!

تا دستمو به سمت سینی چایی ها دراز کردم پسند خانم با بدجنسی زد پشت دستمو گفت:

-دستتو بکش کنار دختر !

نمیدونم مشکل این زن با من چی بود که هیچوقت روی خوش بهم نشون نمیداد.سرمو خم کردمو با غیظ نگاه تلخی بهش انداختمو گفتم:

-حالا مثلا یه لیوانشو به من بدی چی میشه!؟

همونطور که با تکون دادن دستش ازم میخواست فاصله بگیرم گفت:

-برو تیتو بکش…برو…برو ببینم! واسه من چه چه میزنه بلبل خانم ! برو …

هوووفی کردمو گفتم:

-لااقل بزار برم خونه! هوا تاریک شده…اتوبوس خط واحد میره تاکسی هم گیرم نمیاد..

پشه ای که اطراف قندون وز وز میکرد رو از اطراف سینی فراری داد و گفت:

-اینقدر سعی نکن از زیر کار در بری! هوا تاریک شده،اتوبوس میره…تاکسی گیرم میاد…میترسم…ننه ام شاکی میشه…بابام دعوام میکنه….من این چیزا حالیم نیست…همونطور که آقای جباری گفت اینجا باید همیشه از تمیزی برق بزنه….کارتو که انجام دادی بعد میتونی بری….نمیتونی هم تسویه کن و کلا دیگه یه کاری کن نبینیمت!

و بعد هم لباس فرم گشادشو مرتب کرد و خواست سمت در بره که با صدای آمین سر جاش ایستاد و سرش رو به سمتش چرخوند.

– صبر کن

نگاه منم به سمت آمین کشیده شد.
هنوزم همون اخم..همون قدمهای خونسردانه…همون بیتفاوتی، توی شمایلش دیده میشد…کلاه سویشرتش رو از روی سرش کنار زد و به پسند خانم که رسید دستش رو سمت یکی از چایی ها دراز کرد و یکی از لیوانها رو برداشت…

دیگه صلاح ندونستم اونجا بمونمو نگاهشون کنم .با دلخوری از هردوشون رو برگردوندمو با قدمهای آروم سمت وسایل نظافت رفتم و با برداشتن تی مشغول تمیز کردن زمین شدم..

خیلی نگذشت که آمین از پشت بهم نزدیک شد.میتونستم سایه ی هیکل درشتش رو ببینم…یکم از چایی توی دستش رو چشید و گفت:

-هوا تاریک شده! چرا نمیری خونه!؟

بدون اینکه برگردم سمتش نگاهی به ساعت مچیم انداختم.ساعت ۹ بود و من هنوز تو این خرابه شده داشتم زمینو تمیز میکردم.مطمئن بودم وقتی برسم خونه حاج بابا حسابی از خجالتم در میاد.

بالاخره کمرمو صاف کردم و سرمو چرخوندم سمتش…بجای یه لیوان چایی دوتا دستش بود…خیره تو صورت خسته ام در کمال تعجب، یکی از لیوانها رو به طرفم گرفت و گفت:

-زودتر برو خونه…

لیوانو ازش گرفتمو گفتم:

-چیه؟؟ نگرانمی؟؟؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *