خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت نوزده

رمان دختر حاج آقا/پارت نوزده

چشمای یلدا متعجب بودن ولبهاش خندون….انگار گیر کرده بود…بین باور کردن و نکردن حرف من !

نیم خیز شدمو پشتمو تکیه دادم به تاج تخت…یلدا کوتاه خندید و گفت:

-سرکارم گذاشتی!؟

سرمو به چپ و راست تکون دادمو گفتم:

-نه! چرا باید دروغ بگم….

صدام لرزید.با همون بغض گفتم:

-از باشگاه هم اومدم بیرون…دیگه نمیخوام جایی باشم که چشمم بهش بیفته…

یلدا با دهن باز بهم خیره شد.بازوم رو گرفت و گفت:

-تو چیکار کردی !؟

سرمو پایین انداختمو گفتم:

-همونی که شنیدی….دیگه نمیخوام برم اونجا…نمیخوام جایی کار کنم که اونم هست….باید فراموشش کنم…!

-ولی تو اینکارو به سختی پیدا کردی که!حقوقش خوب..تایمش خوب…نباید از دستش بدی..

کاملا جدی و مصمم گفتم:

-ولی من دیگه نمیخوام برم…تصمیم کاملا قطعیه! دیگه نمیخوام آمینو ببینم

یلدا ناباورانه پرسید:

-آخه چرااااا…مگه چیشده !؟چیکار کرده که یهو اینقدر ازش بیزار شدی!

انگشتامو تو هم قفل کردمو گفتم:

-بهم خیانت کرد !

صدای هین گفتن یلدا تو کل اتاق پیچید.دستشو رو دهنش گذاشت و گفت:

-وااااای….خیانت کرد !!!!؟؟ باورم نمیشه…کی!؟چرا!؟چجوری !؟

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-بیشتر نپرس یلدا…چون نه اعصاب توضیح دادن رو دارم نه حالش رو…الانم میخوام تنها باشم…میخوام استراحت کنم…باید باخودم و این اتفاق جدید کنار بیام در ضمن…کلاس صبح رو حال ندارم بیام…یه جوری از استاد بخواه حذفم نکنه !!!

یلدا بی سرو صدا از روی تخت بلند شد.نگاه غمگینی به صورت پژمرده ام انداخت و لب زد:

-اینم میگذره یاس….شب بخیر!

میدونستم دوست داره که کنارم باشه و دلداریم بده ولی من واقعا نمیخواستم با کسی حرف بزنم…لااقل تا وقتی حالم بهتر نشده…
یلدا که رفت دوباره دراز کشیدمو سرم رو زیر پتو فرو بردم….!

***

خونه غرق در سکوت بود.یا اصلا بهتره بگم کل آپارتمان…انگار متروکه شده بود.لیوان شیر رو سر کشیدم و تصمیم گرفتم برم توی حیاط…حاج بابا و امیرحسین باهم رفته بودن جایی که من اطلاع نداشتم…مامان طبق معمول تو خیریه های مسجد…و خانواده ی آقا رحمان هم ظاهرا هرکدوم یه ور…

سه روز از اون اتفاق میگذشت و من هنوز باهاش کنار نیومده بودم…هنوز تو شوک بودم…یه شوک احساسی…

تو این سه روز به بهانه ی سرماخوردگی پامو از خونه بیرون نذاشته بودم چون نمیخواستم حتی برای چند ثانیه به آمین شانس دیدن خودمو بدم!

عین یه روح با قامت خمیده رفتم تو حیاط و یه راست رفتم سمت گلهای نرگس…کف دستمو خیلی آروم رو گلها کشیدم …

-پس ولت کرده که اینجوری لشی!

تا سرم رو چرخوندم با ایمانی چشم تو چشم شدم که قهوه دستش بود و یه کتاب کنارش!پوزخند گوشه لبش میتونست خیلی شکنجه کننده باشه اما سکوت کردم و دوباره نگاهمو دوختم به گلها و اون بعد از یه سکوت کوتاه گفت:

-به خیالت اونا وفادارن احمق خانم!؟ نه خیر…نود درصدشون به یه چیز مشترک فکر میکنن….آلت سیخ شدشون….

صراحت ایمان باعث شد سرمو به سمتش بچرخونم.اولین باری بود اینقدر رک باهام صحبت میکرد…ابروهامو تو هم گره کردم و زل زدم تو چشماش و اون با صراحت بیشتری ادامه داد:

-آدم شو یاسمن….

گره ی ابروهام بیشتر و بیشتر شد..رفتم سمتش و گفتم:

-اگه آدم شدن یعنی تو خونه موندن و آفتاب و مهتاب رو ندیدن من ترجیح میدم روزی ده بار از این شکستها نوش جون کنم….

یک قدم اومد سمتم و انگشتشو به مخم فشار داد و گفت:

-این تو چی هست!؟ مغز یا گچ !؟؟ چرا تو اینقدر خری…چرا با پسرایی که نمیشناسیشون هی اینورو اونور میری….روزی صدتا پرونده این مدلی دست ما میاد…دخترای اغفال شده که باید دنبال قاتلشون بگردیم….بفهم….بفهم احمق…..

 

چشمای یلدا متعجب بودن ولبهاش خندون….انگار گیر کرده بود…بین باور کردن و نکردن حرف من !

نیم خیز شدمو پشتمو تکیه دادم به تاج تخت…یلدا کوتاه خندید و گفت:

-سرکارم گذاشتی!؟

سرمو به چپ و راست تکون دادمو گفتم:

-نه! چرا باید دروغ بگم….

صدام لرزید.با همون بغض گفتم:

-از باشگاه هم اومدم بیرون…دیگه نمیخوام جایی باشم که چشمم بهش بیفته…

یلدا با دهن باز بهم خیره شد.بازوم رو گرفت و گفت:

-تو چیکار کردی !؟

سرمو پایین انداختمو گفتم:

-همونی که شنیدی….دیگه نمیخوام برم اونجا…نمیخوام جایی کار کنم که اونم هست….باید فراموشش کنم…!

-ولی تو اینکارو به سختی پیدا کردی که!حقوقش خوب..تایمش خوب…نباید از دستش بدی..

کاملا جدی و مصمم گفتم:

-ولی من دیگه نمیخوام برم…تصمیم کاملا قطعیه! دیگه نمیخوام آمینو ببینم

یلدا ناباورانه پرسید:

-آخه چرااااا…مگه چیشده !؟چیکار کرده که یهو اینقدر ازش بیزار شدی!

انگشتامو تو هم قفل کردمو گفتم:

-بهم خیانت کرد !

صدای هین گفتن یلدا تو کل اتاق پیچید.دستشو رو دهنش گذاشت و گفت:

-وااااای….خیانت کرد !!!!؟؟ باورم نمیشه…کی!؟چرا!؟چجوری !؟

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-بیشتر نپرس یلدا…چون نه اعصاب توضیح دادن رو دارم نه حالش رو…الانم میخوام تنها باشم…میخوام استراحت کنم…باید باخودم و این اتفاق جدید کنار بیام در ضمن…کلاس صبح رو حال ندارم بیام…یه جوری از استاد بخواه حذفم نکنه !!!

یلدا بی سرو صدا از روی تخت بلند شد.نگاه غمگینی به صورت پژمرده ام انداخت و لب زد:

-اینم میگذره یاس….شب بخیر!

میدونستم دوست داره که کنارم باشه و دلداریم بده ولی من واقعا نمیخواستم با کسی حرف بزنم…لااقل تا وقتی حالم بهتر نشده…
یلدا که رفت دوباره دراز کشیدمو سرم رو زیر پتو فرو بردم….!

***

خونه غرق در سکوت بود.یا اصلا بهتره بگم کل آپارتمان…انگار متروکه شده بود.لیوان شیر رو سر کشیدم و تصمیم گرفتم برم توی حیاط…حاج بابا و امیرحسین باهم رفته بودن جایی که من اطلاع نداشتم…مامان طبق معمول تو خیریه های مسجد…و خانواده ی آقا رحمان هم ظاهرا هرکدوم یه ور…

سه روز از اون اتفاق میگذشت و من هنوز باهاش کنار نیومده بودم…هنوز تو شوک بودم…یه شوک احساسی…

تو این سه روز به بهانه ی سرماخوردگی پامو از خونه بیرون نذاشته بودم چون نمیخواستم حتی برای چند ثانیه به آمین شانس دیدن خودمو بدم!

عین یه روح با قامت خمیده رفتم تو حیاط و یه راست رفتم سمت گلهای نرگس…کف دستمو خیلی آروم رو گلها کشیدم …

-پس ولت کرده که اینجوری لشی!

تا سرم رو چرخوندم با ایمانی چشم تو چشم شدم که قهوه دستش بود و یه کتاب کنارش!پوزخند گوشه لبش میتونست خیلی شکنجه کننده باشه اما سکوت کردم و دوباره نگاهمو دوختم به گلها و اون بعد از یه سکوت کوتاه گفت:

-به خیالت اونا وفادارن احمق خانم!؟ نه خیر…نود درصدشون به یه چیز مشترک فکر میکنن….آلت سیخ شدشون….

صراحت ایمان باعث شد سرمو به سمتش بچرخونم.اولین باری بود اینقدر رک باهام صحبت میکرد…ابروهامو تو هم گره کردم و زل زدم تو چشماش و اون با صراحت بیشتری ادامه داد:

-آدم شو یاسمن….

گره ی ابروهام بیشتر و بیشتر شد..رفتم سمتش و گفتم:

-اگه آدم شدن یعنی تو خونه موندن و آفتاب و مهتاب رو ندیدن من ترجیح میدم روزی ده بار از این شکستها نوش جون کنم….

یک قدم اومد سمتم و انگشتشو به مخم فشار داد و گفت:

-این تو چی هست!؟ مغز یا گچ !؟؟ چرا تو اینقدر خری…چرا با پسرایی که نمیشناسیشون هی اینورو اونور میری….روزی صدتا پرونده این مدلی دست ما میاد…دخترای اغفال شده که باید دنبال قاتلشون بگردیم….بفهم….بفهم احمق…..

کلمه به کلمه حرفهای ایمان تو سرم میپیچید و من نمیفهمیدم باید چه چیزی رو باور میکردم.اینکه اون نگرانمه یا نگران آبروی بابا…

ودر هرحال من حس میکردم مورد دومی قوتش بیشتره…و این حال منو از ایمان بهم میزد.اینکه میخواست نقش آقا بالا سر رو واسم اجرا کنه…

بعد از چند دقیقه سکوت ،دستشو از رو سرم کنار زدمو گفتم:

-زندگی خصوصی من به تو مربوط نیست…نیست…نیست…چرا ولم نمیکنی!؟

دندون قروچه ای کرد و گفت:

-لعنت به کله ی خرابت یاسمن…

ناخواسته داد زدم:

-لعنت به کله خراب خودت…من باهر پدرسگی بخوام میریزم رو هم و به کسی مربوط نیست…

رگ گردنش باد کرد و دستهاش مشت شدن.یقه لباسمو تو مشتش گرفت و گفت:

-تو چرا اینقدر بی شعوری! چرا فکر میکنی همه ی اتفاقای بد واسه دختر همسایه است….!؟ من ادمای این جامعه ی عصبی رو بیشتر و بهتر از تو میشناسم….میفهمی!؟

دو سه دکمه ی اول پیرهنم بخاطر فشار دستش کنده شدن و افتادن روی زمین…لبه های لباس لختم کنار رفت و سینه هام مشخص شد…

نگاه ایمان روی سینه ام چرخید.آب دهنشو قورت داد و یقه ی لباسم رو رها کرد و از منی که مثل یه مجسمه ی بی احساس فقط نگاهش میکردم،فاصله گرفت و عقب رفت….

نگاش کردم.به طرز مضحکی میخواست چشماشو وادار کنه به سمت من نگاه نکن…رفتم سمتش…دستشو گرفتم و وادارش کردم به سمتم نگاه کنه و بعد گفتم:

-اگه با تو باشم چی !؟ بازم همین حرفارو میزنی!

بازم رگهای گردنش از عصبانیت شدید ورم کردن…نفس نفس زد و گفت:

-من…من نمیخوام تو با من باشی این یک…و دوم….تو منو میشناسی…درسته!؟

اخم کردمو گفتم:

-نه…من نمیشناسمت…آدما از لایه های مختلفی تشکیل شدن ….و من فقط یه لایه از تو رو دیدم…پس چطور بشناسمت !

به وضوح پوزخند زد و من صدای پوزخندشو شنیدم.اول یه نگاه به آسمون انداخت بعد دوباره روبه روی خودم قرار گرفت و گفت:

-باشه…من متشکل از چندلایه….ولی تومواظب باش هرزه نشی….اگه تاحالا نشده باشی…

زبونمو رو لبهای خشک شده ام کشیدم و گفتم:

-با من کاری نداشته باش ایمان…از من فاصله بگیر چون من از همه ی مرداااا متنفرم….ازهمتون…از…همتون….و از تو بیشتر از بقیه….ولم کن…ولم کن و بزار راحت باشم…منو عاصی نکن…عاصیم نکن…

سرمو بین دستام گرفتم و بدو بدو رفتم داخل…نفهمیدم چجوری پله هارو بالا رفتمو خودمو به اتاقم رسوندم….چقدز سخت بود که دیگه نمیتونستم اون خود شادم باشم…همون یاسمن شوخ و پر شروشور….

باید خودم رو سرگرم چی میکردم که این اتفاق از یادم بره…باید چیکار میکردم !؟

امتحانات پایان ترم تموم شده بودن و من هنوز همون دختر کسل و افسرده و درب و داغون بودم….نه یاسمن شاد و قبراق!

غرور من شکسته بود و اعتماد بنفسم به کل نیست نابود شده بود…حس میکردم دختری ام که ارزش دوست داشته شدن نداشته و به همین خاطر بود که آمین خیلی سریع کنارم گذاشت…و چقدر اعصابم بهم می ریخت وقتی به این فکر میکردم که زمانی که من باهاش بودم و حس میکردم دوستم داره اون درحال دلبری از سارینا و حتی خواستگاری کردن از اون بود…!!!آرزو میکردم برگردم به زمان قبل آشنایی با آمین…چون دلم واسه خودم تنگ شده بود…واسه همون دختر شر و شیطون و ناقلا…!

ایمان مدتی میشد که رفته بود ماموریت و من خوشحال از اینکه قرار نیست بهم گیر بده چون اون احتمالا تنها کسی بود که میدونست من چه مرگم و چرا مثل سابق نیستم…یعنی یه جورایی مامان و بابا رو میتونستم بپیچونم و با دلایل مسخره توجیهشون کنم که این خستگی من دلیل خاصی نداره اما ایمان رو نه….و منم که اصلا حس و حال نیش و کنایه هاشو نداشتم!
امیرحسینی که حس میکردم به یلدا شماره داده دوباره برگشت تا خدمت سربازیش رو ادامه بده و یلدای خر ذوق هم تعطیلات میان ترم رو با آقا رحمان و زهراخانم رفته بود اراک خونه پدربزرگش و ساختمون تقریبا یه خونه ی بی ذوق و شوق بود !!!

بهمن بود و اوج برف…! دلم میخواست حال و هوام عوض بشه….شال و کلاه کردمو از خونه زدم بیرون…!
زمین و درختها پوشیده از برف بودن و هوا به شدت سرد اما دلچسب… ناخواسته ذهنم رفت پی یلدا و اینکه همیشه این موقع با هم آدم برفی درست میکردیم و خونه رو میزاشتیم رو سرمون اما حالا همینش هم از من دریغ شده بود و نمیدونستم این ایمان لعنتی گور به گور شده چی داشت که من بخاطرش اینجوری بهم ریخته بودم…!؟ واقعا نمیدونستم…حتی واسش اسمی هم نداشتم…عشق!؟وابستگی؟دوست داشتن…!!!

تو خیابون قدم زنان راه میرفتم که صدای ممتد بوق ماشینی توجه ام رو به خودش جلب کرد.فکر نمیکردم داره واسه من بوق میزنه واسه همین نگاهی به عقب ننداختم اما وقتی این بوق زدنا تکرار شد بالاخره ایستادمو پشت سرمو نگاه کردم…

شهاب خندید و گفت:

-بوق ماشین رید از بس فشارش دادم! باو بیا سوارشو کچلیک!

اخم کردمو گفتم:

-خودت کچلیکی!

بازم خندید.اصلا کلا آدم خوش خنده ای بود…خوش خنده و بشاش! برفارو از رو کلاهش کنار زد و گفت:

-ببین…مجبور شدم پیاده بشم….یالا بیا سوارشو بدو…

دستامو تو جیب پالتوم فرو بردمو گفتم:

-نمیخوام….

نیششو باز کرد و گفت:

-نمیخوامو کوفت…عه! چاییدم بابا…بیا سوارشو!

شال گردنمو یکم دادم پایین و گفتم:

-آخه میخوام قدم بزنم….

در ماشین رو باز کردو گفت:

-ای بابا…عجب بچه سرتقی هستیااا..تو بیا حالا…

کوتاه اومدمو به سمت ماشینش اومدم.سوار شدمو بعد از بستن در گفتم:

-چرا هرجا من میرم تو هستی!؟

خنده ای بلندی سر داد و بعداز روشن کردن ماشین گفت:

-اتفاقا منم همین سوال رو دارم…

و بعد سرش رو به طرفم چرخوند و گفت:

-خوشگل پکر بگو ببینم چرا هرجا میرم تو هستی!؟

 

چشم غره ای به شهاب ریاحی که یکم زیادی رفیق و مچ شده بود رفتمو گفتم:

-یه وقت کله ات نخوره به سقف!

زبونشو واسم درآورد و گفت:

-نگران نباش…سقف ماشین بااااز !

دستامو زیر بغلم زدمو همونطور که از نرمی صندلی ها و گرمی فضای داخل ماشین فرارویایی شهاب نهایت لذت رو میبردم گفتم:

-بدتر! اونوقت میخوره به سقف آسمون…لایه اوزون رو هم پاره میکنی!

بازم زبون درآورد و گفت:

-چه بهتر! من عاشق پاره کردن بعضی چیزام!

یه چشم غره ی ترسناک بهش رفتم که بلند بلند زد زیر خنده…پوفی کشیدمو رومو ازش برگردوندم…شهاب شیطون بود…چیزی که من هیچوقت نمیتونستم در مورد پسر رئیس دانشگاه بپذیرمش…ادم حس میکنه بخاطر موقعیت پدرش احتمالا از اون دسته پسرای مودب و سنگین ودرس خون اما هرچقدر بیشتر بهش نزدیک بشی بیشتر میفهمی چقدر بلا و ناقلاس…در واقع شهاب یه جورایی شبیه این ادمایی بود که تازه میخوان رانندگی یاد بگیرن…اینایی که اگه راحتشون بزاری خیلی زود منحرف میشن…!

چند دقیقه ای بینمون سکوت ایجاد شد تا اینکه بالاخره یه اهنگ پلی کرد و همونطور که بعضی از قسمتهاش رو باهاش لب خونی میکرد گفت:

-ما فردا شب یه مهمونی خیلی باحال داریم….پارتی خفن!

نگاه بیتفاوتی بهش انداختمو گفتم:

-خب…که چی!

با تعجب ابرو بالا انداخت و گفت:

-که چی!!!؟؟؟ ای بابا! دختر بی ذوق…همجنسای تو یه همچین مواقعی جیغ میکشنو میگن” وای من چی بپوشم” اونوقت تو میگی که چی!

نا محسوس به صدای نازک شده اش خندیدم و بعد یکم خودمو جا به جا کردمو گفتم:

-همجنسای من احتمالا حالشون خوب!

سرعت ماشین رو زیاد کرد و گفت:

-آها…یعنی تو الان حالت خوب نیست!؟

نچ نچی کردمو گفتم:

-نه! خوب نیستم! خوب نبودن بعلاوه ی بی حوصله بودن!

با شیطنت نگام کرد و گفت:

-من بلدم یه همچین مواقعی رو حوصله ات بیارم!

از گوشه چشم نگاش کردم که پنجولهاشو به رخم کشید و گفت:

-با اینا خیلی کارا میشه کرد!

چشمامو تنگ کردمو گفتم:

-مثلا!؟

بدون شرم و حیا چنگی به رون پام زد و گفت:

-مثلا این!

از این حرکتش جلدی پریدم هوا…با بهت نگاش کردمو تو خودم جمع شدم که زد زیر خنده و گفت:

-چیه پیشی کوچولوووو…چرا همچین نگاه میکنی…!؟

اخم کردمو گفتم:

-میام میزنمتااااا

خندید و گفت:

-میام میکنمتاااا

چشمام گشاد شد و دهنم تا اونجایی که امکان داشت باز موند…انگشت اشارمو تو گوشت بازوش فرو بردمو گفتم:

-پسره ی جلف! بزنم فک مکتو داغون کنم!؟؟؟

دستمو کنار زد و گفت:

-داغون کن ببینم ….ها ماشالله….

دندونامو رو هم قفل کردمو حرصی گفتم:

-هر هر هر…خیلی خندیدم!

زبونشو واسم درآورد و گفت:

-جفتک ننداز دخترجون.. ببینم فردا شب میای مهمونی!؟؟

انگشتمو زیر دماغم کشیدمو گفتم:

-نووووچ!

صورتش جدی شد.ابرو درهم کشید و گفت:

-چرااااا !؟؟

پشتمو به صندلی لم دادمو گفتم:

-چون پدرومادرم اجازه نمیدن شب بیرون بمونم!

شونه هاشو بالا و پایین کرد و گفت:

-این دلیل مسخره ای! تو یه دختر بالغ و بزرگی! مستقل بودن تو یه همچین مواقعی کمترین و کوچکترین حق توئہ…بعدشم…مگه تو قراره چقدر زنده بمونی!؟ یا اینکه چقدر مجرد بمونی…!؟ فکر میکنی بعدا میشه از این خوشگذرونی ها داشته باشی!؟؟؟ هان!؟ قطعا نمیشه! تو جوونی فقط باید جوونی کنی…چون تو فقط یکبار بیست سالگی…بیست و یک سالگی…بیست و دو سالگی رو تجربه میکنی….حالا گذشته از این مگه قراره ما اونجا چیکار کنیم!؟ فقط خوش میگذرونیم…بزن و بکوب و برقص….با یه سری ادم باحال….تازه بچه ها گیتار میتارم میااااارنوووو….بعله…میزنن و میخونن….

حرفهای شهاب وسوسه کننده بود…و کاملا صحیح…چرا من نباید از جوونیم خاطره ی خوب تو ذهنم داشته باشم…چرا نباید خوش میگذروندم…مگه بقول شهاب قراره چند بار سنی که الان هستمو تجربه کنم!؟؟ چند بار….گذشته از این…واقعا خجالت مبکشیدم بگم ننه بابام نمیزارن برم درحالی که همسن و سالای خودم کاملا آزاد و راحت بودن…و من دقیقا عینهو این ژیگلوهای تیتیش مامانی بودم…

با صدای شهاب که داشت اسممو صدا میزد به خودم اومدم…تکونی به شونه ام داد و گفت:

-هستی!؟؟

گیج و حواسپرت گفتم:

-هان!؟ چی!؟؟

خندید و گفت:

-فرداشبمو میگم…هستی!؟

نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

-هستم!

کف دستشو رو به روم گرفت و گفت:

-پس بزم قدش!

دستمو رو دستش فرود آوردمو گفتم:

-میام…خوبم میااااام….

چشمکی زد و گفت:

-آااااا باریکلااااا….حالا شد!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *