خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت هجده

رمان دختر حاج آقا/پارت هجده

 

نمیدونم بوسه های همراه با ترس لذت بیشتری دارن یا بوسه هایی که در کمال آرامش اتفاق میفتن…..چرا گاهی این شهر رو دوست نداریم!؟ شاید دلیلش همین…اینکه هیچوقت دونفر که همدیگرو دوست دارن نمیتونن بدون ترس حتی یه بوسه ساده رو گونه ی هم بکارن! چه برسه به لب دادن و لب گرفتن!

وقتی کارهام تموم شد و وسایلم رو برداشتم تا از باشگاه بیرون برم،نزدیک در با سارینا مواجه شدم…همزمان که با تلفن حرف میزد انگشتر الماس مانند گرونقیمتش رو برای مخاطب پشت تلفن توصیف میکرد..تو اون فاصله کنجکاوانه رصدش کردم…البته اونو بارها و بارها توی باشگاه دیده بودمش اما هیچوقت به اندازه ی حالا علاقه ای به کشف کردنش نداشتم .اندام ترکه ای بلند و کشیده ای داشت…و صورتی استخونی و فوق العاده جذاب…چشمایی درشت با آرایش تبره و لبهای فرم دار که رنگ مات و خنثایی داشتن …!!!

ودرکل زیبا و فانتزی بود…با بینی عملی سر بالا از نوع مدل و سبک ویکتوریا بکهام! و ببینید چه ترکیب زیبای و فانتزی ای بود!!!

بوی ادکلن چند میلیونیش دو سه قدم زودتر از خودش قدم میزد و جواهرات خاصش هر چشمی رو مجذوب میکرد…گوش تیز کردم تا مکالمه اش رو گوش بدم:

“آره….آره…هااااه پانیذ…نمیدونی اون چقدر دوستم داره…دیشب وقتی خونه اش بودیم منو بوسید و بهم گفت میخواد که تا ابد کنارم بمونه….آره…انگشتر رو هم اون واسم خرید….حس خوبی بهم میده… احساس میکنم از اول متعلق به خودش بودم….باشه…باشه…باشه نق نزن یکی از عکساش که توی باشگاه هست رو واست میفرستم….باشه….فعلا که اومدم اینجا….باشه همین حالا ازش میگیرم…یه سلفی دونفره “….

وقتی داشت از کنارم رد مبشد نیم نگاه خیلی کوتاهی بهم انداخت ….به منی که با چشمای ریز شده نگاش میکردمو باخودم میگفتم چرا حس میکنم داره در مورد کسی حرف میزنه که منم میشناسمش!!

شونه بالا انداختم و سمت در خروجی رفتم …چه اهمیت داشت که کی به دختر مماغوی باشگاه های زنجیره ای جباری انگشتر چندصد میلیونی و پیشنهاد ازدواج و یکی شدن داده!!!

از باشگاه که بیرون اومدم با عجله خودمو به ایستگاه اتوبوس رسوندم .این چند مدت حواسم به کل از درس و همچی پرت شده بود.باید بقول مامان یکمم دل میدادم به درس و مشقم که عقب نمونم ولی قبلش باید شکمم رو پر میکردم.

سوار اتوبوس شدم و یکی دوتا ایستگاه بعدی پیاده شدم و مابقی راه تا دانشگاه رو پیاده رفتم.

اونجا که رسیدم یه راست سمت سلف رفتم اما متصدی گفت که غذاها تموم شده…پکر و غمگین و گرسنه گفتم:

-وای آقای نعیمی تو رو خدا اگه چیزی ته قابلمه هات مونده بده بخورم…من تازه از سر کار برگشتم ضعف کردم….

نعیمی سیبیلو،تیکه ته دیگ توی دهنشو رو بیرون کشید و با لهجه ی رشتیش گفت:

-آااا چقدر تو اصرار میکنی دختر جان…فقط همین یه تیکه تهدیگ مونده میخوای بدم به تو!؟؟

با انزجار رومو ازش برگردوندم که چپ چپ نگام کرد و دوباره گفت:

-دیر اومدی دختر جان…دیر! شکموها همه رو خوردن….

نعیمی اینو گفت و همونطور که پیشبند سفید چرکش رو در می آورد از جلوی پنجره کنار رفت.
داشتم با غصه نگاهش میکردمو برای سیر کردن شکمم بوی بجا مونده از غذاهارو استشمام میکردم که یه نفر از پشت گفت:

-فکر کنم من بتونم غذامو باهات تقسیم کنم!

تا برگشتم به عقب با شهاب ریاحی مواجه شدم.همیشه در مواقع عجیبی سر راهم سبز میشد.نگاهی به برنج و کوبیده ی توی ظرفش انداختمو گفتم:

-واقعنی!؟

خندید و ردیف دندونای سفید مرتبش نمایان شد.لپهاش چال افتاد و گوشه ی لبهاش خط خنده…..

سرشو کج کرد و گفت:

-قایفتو اینجوری نکن پیشی کوچولو….گفتم که ….تقسیم میکنم باهات! خب…تا پشبمون نشدم دنبالم بیا!!!

اون رفت سمت صندلی ها و منم از خدا خواسته دنبالش راه افتادم.رو به روی هم که نشستیم چنگال و قاشق رو بالا گرفت و گفت:

-به این میگن حداقل امکانت !خب!با کدومش راحت تری!؟هان !؟ چنگال یا قاشق !؟

رک و بدون رودربایستی گفتم:

-قاشق!

تو گلو و شیک خندید و قاشق رو به طرفم گرفت و گفت:

-باشد!!!

صندلی رو جلو کشیدم و تقریبا از جلو چسبیدم به میز و قاشق رو ازش گرفتمو بدون تعارف مشغول خوردن شدم درحالی که شهاب مدام شیطنت میکرد…گاهی لقمه رو از دستم میقاپید و دهن خودش میگذاشت و هزار و یه شیطنت دیگه که گاهی کفریم میکرد و گاهی باعث خنده ام میشد…

دیگه چیزی ته ظرف غذا نمونده بود جز چند لقمه ی ناقابل….شهاب جوانمردانه عقب کشید تا اون چندلقمه روهم من بخورم و بعد تکیه اش رو به صندلی داد و گفت:

-میتونم یه سوال خصوصی ازت بپرسم!؟؟

 

شانی روی میز رو که اونم مال شهاب بود رو برداشتمو بعد از سر کشیدنش گفتم:

-سوالت در چه حد خصوصیه!؟

لباشو کج و کوله کرد و با یکم فکر کردن گفت:

-اممممم…احتمالا در حد حریم شخصی!

چشمامو تنگ کردمو حالا با شکم پری که انرژی و جون گرفته باشه گفتم:

-پس میخوای پا توی حریم شخصی یاسمن حبیبی بزاری !؟

با یه لبخند دخترکش گفت:

-احتمالا یه همچین چیزی!

بعد سر کشیدن نوشیدنی،پشت دستمو رو لبهای خیسم کشیدمو گفتم:

-آخییییییش! داشتم از گشنگی تلف میشدم! خب بپرس! اینم جایزه ی تقسیم غذات با یه دوشیزه ی خوشگل!

بازم خندید…شهاب یه حسن باحال تو چهره اش داشت…اینکه وقتی میخندید حتی چشماش هم برق میزدن و میخندیدن…و این جذبه و شیرینی ،دلنشینی خوشایندی به قیافه اش میبخشید…یا بهتره بگم نسبت به بقیه شمایلش رو متفاوت تر میکرد!
جفت آرنجهاشو روی میز گذاشت و گفت:

-تو زید داری !؟

از شنیدن سوالش سکوت نه چندان جالبی بینمون حکمفرما شد.از اون سکوتهایی که اصلا مورد پسند من نبودن. از طرفی هم دلم میخواست باهاش صادق باشم و هم اینکه نگم و اعتراف نکنم که با آمین نامی در ارتباطم !!!

سکوتم که طولانی شد گفت:

-نمیخوای جواب بدی !؟

از هپروت بیرون اومدمو گفت:

-دونستن جواب این سوال به چه دردت میخوره !؟

انگشتاشو تو هم قفل کرد و گفت:

-من یه سوال از تو پرسیدم و تو میتونی جواب بدی میتونی هم ندی…ولی اگه بدی بهتره !

-چرا بهتره !؟

-چون اون موقع من تو گفتن چیزی که میخوام بگم دچار تردید نمیشم !

زل زدم تو چشمای سیاه و براقش و پرسیدم:

-مگه تو چی میخوای بگی!؟

شونه هاشو بالا و پایین کرد و گفت:

-اون دیگه بستگی به جواب سوالت داره!

خبیث شدم و لفظا گفتم:

-فرض کن ندارم!

لبخند ملیحی زد و گفت:

-پس من فرض رو میزارم بر همون نداشتن و تو رو از همین حالا به یه مهمونی مجلل که قراره در آینده ای نه چندان دور اتفاق بیفته دعوت میکنم!

نیشخندی زدمو گفتم:

-و چرا برای دعوت کردن من میخواستی بدونی زید دارم یا نه !؟

نیمچه لبخندی زد و با طعنه گفت:

-به این خاطر که دخترا حرف پدرمادرشون رو گوش نمیدن اما دوست پسرشون هرچی گفت میگن چشم!

ناخوادگاه شروع کردم به خندیدن.شهاب یه جورایی درست میگفت اما نه در مورد من…!از پشت صندلی بلند شدمو گفتم:

-بابت تقسیم غذات خیلی ممنون…رو پیشنهادت هم فکر میکنم…

اونم همزمان با من از روی صندلی بلند شد.شانی نصف و نیمه رو برداشت و بعد سر کشیدن اضافی من گفت:

-هر جور راحتی!در هر صورت من خوشحال میشم بیای…

لبخندی زدمو با برداشتن کیفم از شهاب خداحافظی کردمو بیرون رفتم.رفیق شدن با شهاب چیزی بود که تقریبا نیمی از دخترای دانشگاه دنبالش بودن وحالا من نمیدونستم دقیقا چه برخوردی با این نوع خوش شانسی داشته باشم…البته اگه واقعا اسمش خوش شانسی بوده باشه….!!!

چرخی تو حیاط دانشگاه زدمو بعد از دیدن یلدا تقریبا به سمتش پرواز کردم.کسل بود و بی انرژی…درست مثل من قبل از خوردن غذا! اصلا آدما چه فرقی با ماشین داشتن!؟؟؟ مگه نه اینکه تا وقتی بنزین نزنیم نمیتونیم حتی بخندیم!؟؟؟
بازوی یلدارو گرفتمو گفتم:

-چیه !؟ چته!؟ تو لکی!؟ نکنه تو هم گشنته!

ابرو بالا انداخت و گفت:

-نه!

-الان با حیدری کلاس داریم…سوژه خنده اس لامصب…دیدی هر وقت میاد یا گردنش کبوده یا خشتکش باد شده اس!؟ الانم میریم سر کلاسش کلی بش میخندیم حال و هوات عوض میشه!

قیافه ی یلدا ذره ای تغییر نکرد.همونطوری پکر و افسرده گفت:

-حوصله هیچی و هیچکسو ندارم حتی استاد حیدری…

خندیدمو گفتم:

-پس چته !؟ کی کشتیاتو غرق کرده !؟ عکس بده جنازه بگیر !!!

نگاه غمگینشو دوخت به چشمام و گفت:

-یاسی!

از نگاه غمگینش حس بدی بهم دست داد و مضطرب شدم.یه جا ثابت نگهش داشتمو گفتم:

-آی بترکی دختر….اتفاقی افتاده !؟؟ چیزی شده!؟

با همون لب و لوچه آویزون سرشو تکون داد و گفت:

-اهوووم!

-خببببب…بنال ببینم چیشده!

آب دهنشو قورت داد و گفت:

-ایمان دیروز رفت مشهد واسه ماموریت… کشف یه جنایت….چمیدونم….پرده برداشتن از راز جنایت یه مادر و بچه های سه ساله و پنج ماه اش…

از وسط اومدن اسم ایمان منم به اندازه ی یلدا مضطرب شدم….و نمیدونم این نگرانی از کجا نشات میگرفت….دستشو گرفتم و پرسیدم:

-جون به لبم نکن بگو چیشده!

اشک تو چشمای یلدا جوشید…کنج لباش آویزون شد و گفت:

-ایمان رو با چاقو زدن…..

 

حالا حس میکردم منم به اندازه یلدا نگرانم….و حتی بیشتر …دستاشو گرفتم و ناباورانه پرسیدم:

_چی؟ ایمان با چاقو زدن؟؟؟جدی میگی؟

یلدا با تاسف سرشو تکون داد و گفت:

_اهومممم…خیلی ناراحتم یاسی….خیلی….

دستشو گرفتم و نشوندمش روی نیمکت و گفتم:

_الان حالش چطوره؟کجاست!؟

یلدا به سنگریزه ی جلوی پاش ضربه ای آروم زد و گفت:

_الان بیمارستان مشهد…هرچقدر مامان بابا خواستن برن اجازه نداد….

-حالش خوبه!؟

به معنی اینکه دقیقا نمیدونه و اطلاع نداره شونه هاش بالا انداخت و جواب داد:

-خودش که میگفت خوبه…ديگه نميدونم بخاطر مامان اینو گفته یا نه….

پوووفی کشيدم و گفتم:

_حالا کجاش چاقو خورده!؟

_پهلوش…

یه لحظه سيمپیچيی قاطی کردم و داد زدم:

_ای بابا…پسره ی لعنتی کله خراب… کله شق احمق….آخه حواسش کدوم گوری بوده..یعنی دستم بهش برسه چشاشو از کاسه درميارم….

یلدا که داشت با تعجب نگام میکرد دستامو گرفت و گفت:

_ريلکس باش….عه!چت شد تو يهويی….؟؟

چند نفس عمیق پی درپی کشیدم و گفتم:

_آخه کاراش رو مخ …پسره ی نسناس….چرا مواظب خودش نبوده نکبت بی شعور!

یلدا کله هشو خاروند و گفت:

_حالا تو به بزرگی خودت ببخش شکر خورده….

دوباره با چند نفس عمیق سعی کردم حالم رو جا بیارم و بعد خونسردتر از قبل گفتم:

_این شغل آخه داداش سگ اخلاق تو داره….؟نه حون من این شغل !؟ هربار که میره مامان بدبختت باید صدتا آیت لکرسی واسش بخونه…

یلدا از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و جواب داد:

_خو به من چه…ایمان از همون بچگی عاشق این شغل بود….مگه من گفتم بره….بعدشم ایمان کاراگاس…اونقدراهم که توفکر میکنی شغلش مرخطر نیست…نمیدونم اینبار چیشد که اینجوری چاقو خورد…

نگاهی به ساعت مچیم انداختم و بلند شدم.باید می رفتیم سرکلاس هرچند که همین حالاش هم دیر کرده بودیم….یلدا هم بلند شد.هردوباهم به راه افتادیم ومن همزمان پرسیدم:

_کی میاد تهرون….!؟

_عصر!

_پس یعنی وقتی مابرسيم خونه اون اونجاست آره!

سرشو تکون داد:

_اهوووم…احتمالا…

تا رسیدن به کلاس درس هیچکدوم حرفی نزدیم چون هر دومون داشتیم به یه آدم مشترک فکرميکرديم….به ايمان…ورای نسبتها !
من از ایمان خوشم نميومد….باهاش حال نميکردم چون بهم سخت می گرفت چون گاهی خواسته ياناخواسته موجب آزارم میشد اما با این حال حاضر نبودم هیچ جوره آسیب ببینه و زمین گیر بشه! و این برمیگشت به سالها همسایگی!

تقریبا تو تمام طول کلاس حواس منو یلدا پرت از فک زدنهای استاد حیدری بود.انگار هر دومون دلمون میخواست هرچه سریعتر از دانشگاه بزنیم بیرون و بريم دیدن ايمان….و همینطور هم شد.تا عصر دانشگاه بودیم و برخلاف میل همه کلاسهارو مجبورا رفتیم چون به دلیل غیبت زیاد نمیشد بپیچونیم و بعدش هم تاکسی دربست گرفتیمو رفتیم خونه….
کفشهای زیادی جلو درخونه یلدا اینا بود که من همه رو میشناختم….مامانم…بابام…و…احتمالا امیرحسین….

نگاهی به یلدا انداختمو با استرس گفتم:

-کفشای امیرحسین !؟

یلدا دستپاچه تر از من گفت:

-ب…بر…برگشته !

اضطراب من بخاطر لبهای سرخ و چتری هام بود و اضطراب یلدا از سر عشق و هیجان….فورا دستمالی بیرون کشیدمو رژمو پاک کردم بعدهم موهامو چپوندم زیر مقنعه و گفتم:

-خدا به من رحم کنه….

یلدا دستشو رو قلبش گذاشت و گفت:

-و به من !

و بعد هردوباهم همزمان وارد خونه اشون شدیم…من مشتاق دیدن ایمان و یلدا مشتاق دیدن امیرحسین!

 

داخل که شدیم صدای همهمه و الحمدالله گفتن میومد…و البته صدای امیرحسینی که با تموم سخت گیری هاش دلم حسابی واسش تنگ شده بود…منو یلدا کنارهم ایستادیم و بدون اینکه حواسمون پی جمع باشه یا حتی حواس بقیه پی ما باشه خیره شدیم به امیرحسین آفتاب سوخته شده!

صورت سفیدش حالا تیره شده بود و موهایی که یه دست تراشیده شده بودن…چشمای درشتش هنوز همون برق نفوذگر سابق رو داشت و لبهای کلفتش همون رنگ صورتی ملایم دلنشین….و من چقدر به یلدا حق میدادم که شیفته ی این بشر جذاب و خوشگل اما عبوس و افراط گر بشه!

زیر چشمی به یلدا نگاه کردم.بدجور محو تماشای امیرحسینی بود که با صبر حوصله و ادب به سوالای پی در پی آقا رحمان جواب میداد.نیمچه لبخندی زدم و نگاهمو از یلدا و امیرحسین سوق دادم سمت ایمان…رو مبل لم داده بود و دست راستش روی پهلوش بود…و دقیقا همون موقع بود که زهراخانم سینی به دست از آشپزخونه بیرون اومد و به عنوان اولین کسی که متوجه حضور ما شده گفت:

-عه! اومدین دخترا! ؟ خوش اومدین …بیاین از این چای داغ بخورین…بیاین بشینین که کاملا به نوقع اومدین..

و تو اون لحظه بود که بالاخره بقیه هم متوجه حضور ما شدند…نگاه امیر یه راست رفت سمت یلدا….و نگاه ایمان سمت امیر….و نگاه من سمت ایمان!

زنجیره ی نگاه ها همینطور ادامه داشت تا اینکه بالاخره یلدا با لپهای گل انداخته سلام کرد و رفت سمت ایمان…کنارش روی زمین زانو زد و مشغول احوالپرسی شد…منم عصبی از بی توجهی های ایمان رفتم سمت امیرحسینو گفتم:

-سلام سرباز!

امیرحسین خیلی کم میخندید…خیلی خیلی کم….معمولا به ندرت…تودار بود و پر جذبه و باهوش! اینبار اما انگار حاضر شد بعد ماه ها دوری لبخندی تحویل خواهر کوچکتر خودش بده و بعد گفت:

-خودت چطوری دانشجو!؟

کنج لبامو آویزون کردمو گفتم:

-ای بدک نیستم… چقدر پوستت تیره شده…

دستی به صورتش کشید و گفت:

-آره…مثل همبر سوخته شدم!سربازی همینه دیگه

خندیدمو گفتم:

-خب ضدافتاب واسه همینجور مواقعه دیگه!

همزمان با گفتن این حرف نگاهی به پشت یر و ایمان انداختم.هنوز داشت با یلدا حرف میزد…منم دلم میخواست با ایمان حرف بزنم اما چجوری!؟؟

همون موقع آقا رحمان گفت:

-واسه سلامتی ایمان نظر کردم یه گوسفند قربونی کنم….گوسفنده رو مجید دایی بچه ها خریده اما میگه ماشینش خراب شده و نمیتونه برسونش! باید خودم برم بیارمش!

خیلی زود حاج بابا گفت:

-ای بابا آقا رحمان تا امیرحسین هست شما چرا!؟

حاج بابا اینو گفت و تو یه حرکت جوانمردانه سوئیچ رخشش رو پرت کرد سمت امیرحسینو گفت:

-پاشو بابا…پاشو برو گوسفند رو از خونه آقا مجید بیار…

امیر بی چک و چونه بلند شد و با برداشتن سوئچ گفت:

-چشم ولی آدرسش کجاست!؟

وسط تعارف تیکه پروندنهای بقیه ناخواسته پریدم وسط و گفتم:

-من یبار رفتم خونه آقا مجیداینا…ادرسشون خیلی پیچ در پیچ…بنظرم خوبه که یلدا با امیرحسین بره….

اینو گفتمو نامحسوس چشمکی تحویل یلدا دادم.نی نی چشماش درخشید ولپهاش گل انداخت….همینطور امیرحسین….بقیه از پیشنهاد من استقبال کردن و اینطوری بود که یلدا به ارزوش رسید و برای اولینبار همراه امیرحسین از خونه بیرون رفت….!

بقیه که دوباره سرگرم گپ و گفت شدن بلند شدمو خودمو به ایمان رسوندم.کنارش روی مبل نشستم و گفتم:

-خیلی درد داری !؟

جوابی نداد! با اینکه بهم برخورد اما دوباره پرسیدم:

-کی این بلارو سرت آورد !؟

بازم خودشو سرگرم گوشیش نشون داد تا جواب منو نده.کفری شدمو گوشی از لای انگشتاش قاپیدم و اون بالاخره مجبور شد تو چشمام نگاه کنه….پیش از اینکه عصبانی بشه بهش گفتم:

-من خیلی نگرانت شده بودم !

پوزخندی زد و گفت:

-مرسی …حالا اون گوشی رو رد کن بیا

نگاهی به صفحه گوشی انداختم.داشت تو واتس اپ با مینا چت میکرد.اخم کردمو گوشی رو پس دادم…نمیدونم چرا حس حسادت بهم دست داد….انگار با اینکه ایمان زو نمیخواستم اما از طرفی دلمم نمیخواست به دختری غیر از من توجه کنه….اسم این حس لعنتی چی بود !؟؟؟

وقتی دیدم ایمان اونجوری کاملا بی توجه به من غرق در سوال و جوابای دخترعموش هست ، از درون حسابی کفری و خشمگین شدم و نتونستم سکوت کنم..اصلا مزخرف ترین ویژگی رفتاری من همیشه همین بوده و هست…اینکه نمیتونم احساسی رفتار نکنم و تصمیم نگیرم…یکم خودم رو جا به جا کردم تا بهش نزدیک بشمو بعد جوری که صدام فقط به گوش هردومون برسه گفتم:

-این خیلی خیلی خیلی زشته که آدم عیادت کننده داشته باشه ولی سرش تو گوشیش باشه و هی لاس بزنه…هی لاس بزنه…بعله آق پلیسه ی دست و پا چلفتی…اینجوریاست!

خیلی خونسرد و آروم سرش رو به طرفم چرخوند و بعد از یه نگاه عاقل اند سفیهی گفت:

-خیلی خیلی خیلی بده آدم به هر کسی میرسه فورا بهش بچسبه و بوسش کنه…بله گاو مشت حسن…اینجوریاست!

با جوابش رسما در دهنم رو گل گرفت.اونم چه گلی!بلند شدم و به بهانه ی دستشویی رفتن از کنارش گذاپشتم و جهت آرامش اعصاب پاش رو هم به عمد لگد کردم که خوشبختانه فقط به آخ ریز ختم پیدا کرد…دیگه رسما داشت دود از کله ام بلند میشد اونم چه دودی! و من مونده بودم بین چند حس مختلف…حس هایی که گیج و مبهم بودن…هم ازش بدم میومد،هم بهش حسادت میکردم،هم دلم نمیخواست به دختری جز خودم اهمیت بده هم میخواستم دور و برم نپلک…اصلا جهانم جهان مزخرفی شده بود…مثل معلق موندن یه ذره تو هوا ! و من نمیدونستم دقیقا از خودم و اون چی میخوام….!؟

دست و صورتم رو شستم و از سرویس بهداشتی بیرون اومدم.ایمان گوشی دستش نبود و با بالا زدن پیرهنش تو غیاب پدر و مادرامون که نمیدونم کجا رفته بودن ، داشت زخم پاند پیچی شده اش رو نگاه میکرد.دستامو به طرز بی ادبانه ای با لباسم خشک کردمو چشم چرخوندم تا ببینم بقیه کجا رفتن و وقتی متوجه شدم تو بالکن هستن بلند بلند گفتم:

-چیزی شده !؟

مامان با تاسف گفت:

-تو کوچه دعوا راه افتاده…پسر آقای میرزایی با پسر آقای یوسفی….چه حرفهایی رکیکی که نمیزنن…

-آخه چرا !؟

اینبار زهرا خانم جوابم رو داد:

-چون پسر آقای میرزایی به دختر آقای حیدری چشمک زد ..پسر آقای یوسفی دیدش و دعوا راه انداخت!

جالب! چه پسر پسری راه انداخته بودن درحالی که میتونستن بگن محسن و بابک سر نگار دعواشون شده…! خوش بحال دخترای مردم!

کنج لبامو خم کردمو گفتم:

-آخه دعوا هم تماشا داره !؟؟

ابنو گفتم و رفتم همونجایی که قبلا نشسته بودم…یکم بافاصله از ایمان…سیب سفت و سبز رنگی از سبد میوه برداشتم و زیر چشمی نگاش کردم که همون موقع گفت:

-چشماتو درویش کنی هم بد نیست!

تیکه ی نجویده ی سیب توی دهنم پرید و به سرفه افتادم.بعد چند لحظه که حالم جا اومد گفتم:

-نه که خیلی مالی….

پوزخندی زد و گفت:

-نبودیم مثل بختک نمیچسبیدی بهمون تا به زور بوسمون کنی!

دستمو مشت کردم و دندونامو بهم فشردم…آخه چه کاری بود که من انجام دادم حالا هی بخاطرش باید زخم زبون بشنوم….سیب رو از دهنم دور کردمو گفتم:

-خیال برت نداره آق پلیسه دست و پا چلفتی! اون کار من فلسفه داشت….!

پوزخندش دوباره شد همون چاقویی نوک تیزی که کارش خط کشیدن رو اعصاب آدم:

-آره…فلسفه اش بی بندوباریه…

و بعد سرش رو چرخوند سمتمو گفت:

-این فلسفه رو تاحالا رو چند نفر امتحان کردی یاسمن هان!؟؟

به چشمای پرسشگرش خیره شدم بدون اینکه جوابی تو چنته داشته باشم…ولی بالاخره گفتم:

-تو در مورد من چی فکر میکنی!؟

شونه هاشو باخونسردی تصنعی ای بالا و پایین کرد و گفت:

-کسی که دور و برش پر از دوست اجتماعی پسر هست و خیلی راحت اینو اونو میبوسه نمیشه راجبش فکرای قشنگی کرد…

ایمان این رو گفت و درکمال بهت و ناباوری من،دستشو تکیه به پشتی تکیه داد و به زحمت بلند شد و سمت اتاقش رفت….

ایمان که رفت،دمغ کرده و عصبی تکیه دادم به مبل و زانوهامو تو شکمم جمع کردم.نباید اعصابم رو وابسته به این بشر میکردم..این آدمی که هی فقط اذیت میکنه…تیکه میپرونه و با طعنه هاش آدمو لال میکنه!

صدای بسته شدن در بالکن که اومد فهمیدم نمایش دعوای پسرای همسایه تموم شده…و من اصلا دلم نمیخواست اینجا باشم…حتی دیگه دلم نمیخواست بدونم یلدا و امیرحسین تو خلوت دو نفره چیگفتن و چی شنیدن….کیفم رو برداشتمو گفتم:

-مامان من میرم بالا…

زهرا خانم زودتر از مامان به حرف اومد و گفت:

-عه! کجا میری دخترم…بمون شام رو قراره همه پیش هم بخوریم….

بی رمق جواب دادم:

-نه…ممنون خاله جون….صبح سر کار بودم بعدشم رفتم دانشگاه خیلی خستمه…میخوام برم یکم دراز بکشم!

با گفتن این حرفها در حالی که قلنج میشکوندم تا خستگیم در بره سمت مامان رفتم و کلید خونه رو گرفتم و بعد هم از خونه بیرون اومدم.اصلا میموندم که چی بشه…!؟ که ایمان باز طعنه هاشو شروع کنه و جلو من با میناجوووونش لاس بزنه!؟
با کرختی پله ها رو بالا رفتم و وارد خونه شدم.یه راست سمت اتاقم رفتم و فارغ از هردرد و غمی با همون لباسای بیرون لشم رو انداختم روی تخت و چشمامو بستم…..!

*

تا چرخیدم صورتم مماس ساعت زنگدار قرار گرفت…و عقربه های که به سمت اعداد غیر قابل باور بودن.چشمامو مالوندم تا همچی رو واضحتر ببینم…بدنم رو جلو کشیدم و ساعت رو از روی میز سه پایه ی کوچک کنار تخت برداشتم و دقیقتر بهش نگاه کردم…گیج و ویج شدم.باورم نمیشد ساعت ۶صبح باشه !!! اصلا جز محالات بود من از ۶ عصر بخوابم تا ۶ صبح روز بعد!!! شکمم که به قارو قور افتاد بلند شدمو دل از تخت خواب کندم.عجیب بود که مامان و بابا بیدارم نکرده بودن…خیلی عجیب بود!!!

تو تاریکی خونه با همون بدن کرخت رفتم سمت سرویس بهداشتی و بعد از چند دقیقه مسواک زده و دست و رو شسته بیرون اومدمو سمت آشپزخونه رفتم.از اتاق خواب حاج بابا و حاج مامان صدای تلاوت قرآن خوندن بابا میومد ولی خبری از مامان توی آشپزخونه نبود.چون خیلی خوابیده بودم تقریبا پر انرژی و سرحال بودم.چای دم کردم و میز صبحانه ی مفصلی واسه خودم چیدمو مشغول خوردن شدم…همون موقع حاج بابا از اتاقشون بیرون اومد.تا منو دید بهم صبح بخیر گفت و پشت بندش چندبار کلمه ی “احسنت” رو هم تکرار کرد که فکر کنم بخاطر سحرخیزیم بود…صبحانه که خوردم بلند شدمو رفتم سمت اتاقم…حالا دیگه امیرحسین هم واسه خوندن نماز بیدار شده بود…اما با اون چشمای خوابالودش اصلا متوجه من نشد…تا از کنارش رد شدم متوجه شدم گردنش کبوده …با حیرت نگاش کردم….این کبودی فقط میتونست جای مکیدن باشه….نگاه های خیره ام رو که دید پشت گردنش رو خاروند و گفت:

-چیه مگه جن دیدی!؟

تند تند سرمو تکون دادمو گفتم:

-نه نه….فقط خواستم بگم بعد اینهمه مدت اومدی خونه خب بجای اینکه کله صب بلند بشی برو تا ظهر بخواب…

لبخند کمجونی زد و گفت:

-برو پی کارت شیطان رجیم!

موذیانه خندیدم و به سمت اتاق خوابم رفتم.لباس پوشیدمو وسایلم رو جمع کردم تا اماده ی رفتم بشم درحالی که تمام مدت فکرم پی گردن کبود امیرحسین بود! پع! کی باورش میشد داداش مذهبی و افراط گر ما طی یه عملیات چند دقیقه ای با یلدا تا خوردن و مکیدن پیش بره….یادم که به سینه های یلدا افتاد نیشم تا بناگوش وا شد….پس دیشب شب ممه خوری بود…نوش جون برادرم!

ریز ریز باخودم خندیدم و از اتاق زدم بیرون…!

وقتی رسیدم باشگاه تقریبا جز خودم و پسند خانم کسی رو ندیدم…قسمت مردونه اما کاملا پر بود برخلاف قسمت زنونه که فقط تک و توکی اومده بودن…تصمیم گرفتم از این سکوت نهایت استفاده رو ببرم واسه همین پاورچین پاورچین سمت اتاق کار آمین رفتم….چونومیدونستم بعضی وقتها که تا دیر وقت باشگاه میمونه و کارهاش طول میکشه شب رو همینجا و تو اتاقش میخوابه….راهرو خلوت بود و هیچکسی نبود.لبخند زنان سمت اتاقش رفتم و با احتیاط فرارون درو باز کردم …اما همینکه اومدم یه قدم بردارم با دیدن صحنه ی پیش روم خشکم زد و مبهوت شدم ….

باور چيزي که ميديدم اونقدربرام سخت و عجیب بود که با چندتا ويشگون از لپم بازهم نتونستم خودم رو قانع کنم که دارم تو واقعيت سیر ميکنم نه رويا….!
دستگیره رو رها کردم و یک قدم دیگه به داخل برداشتم…
چشمام روی یه جهت مشخص ثابت مونده بودن و دهنم کاملا باز….من واقعا تو بیداری بودم!؟
این سوالی بود که تو یک ثانیه ده بار بیشتر از خودم پرسیدمش و هربار جواب واسم به شکل یه پوزخند نمایان میشد!
خون به رگهام دوید و انگشتام از خشم زیاد مشت شدن …و من معمولا تو همچین مواقعه ای تا کنفیکون راه نمينداختم آروم نمی شدم اما یه چیزی تو اون لحظه ثابت نگهم داشت…یه قدرتی که از دل ضعف بیرون میومد و شاید اگه جور دیگه ای میخواستم بهش نگاه کنم اسمش رو فقط باید ميگذاشتم غروردخترونه …یا حتی بيتفاوتی محض…یا…آب از سر گذشتن…

آمين و سارينا تو بغل هم روی تخت چفت بودن و من داشتم تو اون صحنه ی سخت به اینکه چه واکنشی باید از خودم نشون بدم فکر میکردم… واقعا باید چیکار میکردم !؟ اینکه سوتفاهم نبود! بود!؟ قطعا نبود…
اینجا دیگه دست آمین فقط دور شونه های سارینا نبود…اونا تو بغل هم خواب بودن….تو بغل هم…

سرم رو پایین انداختم و عقب گرد کردم.درو آهسته بستم و مسیر دفتر آقای نجات رو پیش گرفتم….حتی انگار پاهام هم مال خودم نبودن…انگار یه نفر پشتم ایستاده بود و با دستهاش داشت هلم میداد….
تا به خودم اومدم فهمیدم رو به روی در اتاق آقای نجاتم…چند تقه به در زدم و رفتم داخل….آقای نجات با دیدنم خندید وبدون اینکه امون صحبت بهم بده یه ریز پشت سرهم شروع به حرف زدن کرد :

_به به یاسمن خانم گل گلاب….. عجب قیافه ی پکری! این از اون حالتايیه که اصلا به توی شر و شیطون پر هیجان نميخوره…تو هروقت میومدی تو اتاق من داد میزدی سلاااااام…بعد کلی دلقک بازی درمياوردی و ورجه وورجه ميکردی..تازه از سیاست هم حرف ميزدی….حالا چیشده که اینقدر کسل و بی انرژی هستی!؟ نکنه بنزین نزدی..

آقای نجات راست ميگفت…دیدن یک صحنه تو فاصله چند دقیقه منو تبدیل کرد به یه یاسمن ديگه…یکی که تقريبا هیچ فرقی با یه برگ زرد پاییزی نداشت…زرد و شکننده…
بدون اینکه بخندم یا حتی گریه کنم…یا اینکه یک لبخند مصنوعی بزنم جلوتر رفتم و خیره به چشمای آقای نجات یه راست رفتم سر اصل مطلب وگفتم:

_میخوام قراردادمو لغو کنم و دیگه اینجا نیام….

دست آقای نجات که به سمت فنجون قهوه اش دراز شده بود تقریبا خشک شد.از خوردن اون قهوه داغ منصرف شد و بجاش ازمن پرسید:

_چرا !؟ مگه چيشده…؟

ّدهنم بازشد و کلمات ازش بیرون پریدن:

_هیچی نشده…فقط دیگه نمیتونم اینجا بیام….

آقای نجات عینکش رو و داد بالا و گفت:

_نمی تونی یا نميخوای!؟

خشک و سرد جواب دادم:

_هردو گزينه….

چشماش رو تنگ کرد و سوال بعدی رو پرسید:

_با کسی حرفت شده!؟ کسی چیزی بهت گفته؟

سرم رو تکون دادم:

_نه نه…فقط میخوام برم….

پوست صورتش رو خاروند و باز گفت:

_ای بابا…بنظر خیلی مصمم میای…خیلی خب باشه….مثل اینکه چاره ای نيست….چون لغو قرارداد از طرف خودته رسما نباید پشیزی بهت بدیم اما از اونجایی که تو با بقیه فرق داری من لطف میکنم و مبلغ این ماه رو هم به حسادت.ميريزم..راضی هستی!؟

برای اینکه شرش زودتر کنده بشه سرم رو به نشونه رضایت تکون دادم اونم چندتا کاغذ بهم داد و من بعداز امضا کردنشون تقریبا دیگه توی باشگاه به یه هیچکاره تبدیل شدم….

آقای نجات بالاخره قهوه اش رو برداشت و بعد نوشیدن چند جرعه اش گفت:

_هی ياسمن بهت پيشنهاد میدم به برگشتن فکر کنی قبل اینکه دیر بشه….

ّ
پوزخندی زدم و بدون خداحافظی بیرون اومدم…..
آخه من از این به بعد چطور میتونستم اینجا کار کنم….
جایی که بوی فریب بزرگ میداد…

احساساتم جریحه دار شده بود و قلبم غمگين….و بدتر ازهمه غروری بود که حس میکردم چهل تیکه شده و هیچی ازش باقی نمونده…اونقدر داغون که دیگه حتی نمیشه خرده هاشو بهم پیوند داد …

چقدر سخت بود برام وقتی به این فکر میکردم که تمام مدت بازیچه ی دست آمين بودم…یه نفر که خر فرض شده بود….!!!

با چشمای به خون نشسته و گونه های خیس سمت رختکن رفتم….همه وسایلم رو برداشتم و بعد بدون سروصدا از باشگاه زدم بيرون….

به خودم که اومدم دیدم نه تو خونه ام،نه دانشگاه …واستاده بودم کنار چند تا زن و مرد کارتون خواب و بی خانمان که یکیش ساز دهنی میزد و بقیه اشون فارغ از بارون و هوای سرد سیب زمینی تو آتیش مینداختن و بگو و بخند میکردن….
کز کردم کنار یه عمود و زانوهامو تو شکمم جمع کردم…من آمین رو دوست داشتم و باهاش تا خیلی جاه هارو تصور کردم…من رفتم خونه اش…اون منو بوسید…پس چرا اینقدر راحت با یکی دیگه تعویضم کرد!؟ یعنی واقعا تاریخ مصرف من همینقدر بود!؟ همینقدر کوتاه !!!

-به سر و وضعت و نمیاد از ماها باشی!

سرم رو بلند کردم و با چشمای خیس اشکم زل زدم به دختر ژنده پوشی که این حرف رو زده بود…دختر که چه عرض کنم…همه چیزش شبیه مردها بود…و صورتش سیاه…سیاه از کثیفی و قطعا اگه بخاطر صدا و برجستگی سینه هاش نبود هیچ جوره نمیشد فهمید تو دسته ی مذکرهاست یا مونث ها!

جوابی بهش ندادم و سرمو گذاشتم رو زانوهام….
اشکمو با پشت دستکشهای بافتنیم خشک کردمو نگاهم دوختم به سطل زنگ زده ای که آتیش از داخلش بلند میشد….دختره کنارم نشست.زانوهاشو جمع کرد و سیگاری از پشت گوشش بیرون کشید و گفت:

-زیادی ترگل ورگلی…از این فوکلی های آفتاب ندیده…

سیگارشو روشن کرد.دماغشو بالا کشید و یه پک زد و بعد دودش رو از سوراخای بینیش بیرون فرستاد و با صدای لشش گفت:

-بلند شو برو ژیگلو…بلند شو چون کافیه یکی از اینا نخ سیگارش تموم بشه یا بفهمه دیگه واسه خرید مواد دستش به جایی بند نیست…اون موقعه اس که حتی همین دستکش هارو هم نمیزارن تو دستت بمونه….

بعد گفتن این حرف دستشو رو دستکشهام کشید…اخم کردمو دستمو عقب بردم.پوزخند زد و گفت:

-نترس جوجه فوکلی فقط خواستم بگم خیلی قشنگن..خب نگفتی!؟پاپا جونت بهت پول تو جیبی نداده!؟یا شکست عشقی خوردی! البته دومی بیشتر بهت میاد…آخه زیاد دیدم از این ژیگلوهایی که دختره یا پسره ولشون میکنن میان اینجا و فاز سنگین برمیدارن! بینم…سیگار میکشی!؟

با اخم “نه” گفتم و اونم بیخیال شد و چند دقیقه ای ساکت موند..

رو برگردوندم ازش ! اصلا من اینجا چیکار میکردم !؟زیر پل….کنار کارتن خوابهاااا…صدای دختره دوباره به گوشم رسید…با صدای بلندی داد زد:

-آااااای سودابه….یه دهن واسمون میخونی !؟این رفیق ژیگلومون گمونم شکست عشقی خورده….!

یه زن که لباس بلند کثیف تنش بود و موهای چرب و شلخته اش اطراف صورتش پراکنده بودن از کنار آتیش داد زد:

-جون تو شکمم خالیه…جون نالیدن ندارم….

دختره بلند بلند گفت:

-حالا تو یه دهن بخون….شکمو یه کاریش میکنیم!!!

همون زنه یا سودابه به مردی که کنارش ایستاده بود خواست که ساز دهنی بزنه و اونم بی حرف و حدیث شروع کرد و بعد صدای سودابه بود که تو اون هوای سرد بارون پیچید:

-چشم من بیا منو یاری بکن.
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد….تا قیامت دل من گریه میخواد….

وقتی اون زن شلخته و نحیف شروع به خوندن کرد انگار جهان ساکت و صامت شد…و حتی از یه جایی به بعد بقیه هم باهاش همراهی کردن…

“اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد،تا قیامت دل من گریه میخواد….”

صداش خیلی زیبا بود…و غمگین…و حتی اعتراف میکنم به عنوان یه زن با صدای نازک، آهنگ داریوش رو خیلی خیلی دلنشینتر و سوزناکتر میخوند!!! اونقدر که سرمو بین پاهام فرو بردمو زار زار گریه کردم…من آمینو میخواستم….من دوسش داشتم…دلم میخواست خیلی جاها باهاش برم و خیلی کارارو باهاش تجربه کنم اما اون خیلی خیلی راحت منو زد کنار و یکی دیگه رو جایگزینم کرد…حق من این نبود…حق من این نبود!!!

گوشیم که تو جیبم لغزید دماغمو بالا کشیدم و از جیب پالتوم بیرون کشیدمش…با دیدن شماره ی آمین هم بغضم گرفت و هم خشمگین شدم…پسره ی نامرد عوضی…تا تونست استفاده کرد اخرشم رفت سراغ یکی دیگه….حالا میفهمم اون روز سارینا داشت در مورد کی حرف میزد….و خواستگارش احتمالا همین آمین عوضی بود….قطره های اشکم رو صفحه ی گوشی افتادن و تا پایین سر خوردن….چند بار دیگه هم زنگ زد …پشت سرهم…رد تماس دادم و اینبار پیام داد…علیرغم میل باطنیم پیامکش رو باز کردم و به تکستی که فرستاده بود خیره شدم…

” چرا جواب نمیدی یاس!؟ این دهمین باریه که باهات تماس میگیرم…نجات گفت تو تسویه کردی و رفتی.آخه چرا؟”

دندونامو بهم سابیدم درحالی که اشک تو چشمام حلقه زده بود…بی اراده براش تایپ کردم:

” ازت متنفرم نامرد پست! دیگه نه به من زنگ بزن و نه پیام بفرست”

تیک ارسال که زده شد گوشی رو خاموش کردمو گذاشتم تو جیبم.با دستمال صورتمو پاک کردم و چشم دوختم به لبهای تیره ی سودابه….

-لب بسته سینه ی غرق به خون…قصه ی موندن آدم همین….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *