خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت هشت

رمان دختر حاج آقا/پارت هشت

 

➖پشت سر حاج بابا از پله ها پایین اومدم.ذکر میگفت و دونه های تسبیح رو یکی کنار میزد.

ناخنمو لای دندونام گذاشتمو عصبی و مضطرب شروع به جویدنش کردم.
محال بود بابا محل کارمو ببینه و بعد از این اجازه بده به سرکار رفتن حتی فکر کنم!

قبل بیرون رفتن از در ساختمون با ایمان و پدرش برخورد کردیم.

آقا رحمان که نون سنگگ تو دست چپش بود و ظرف حلیم تو دست راستش،قبل از اینکه داخل خونه اش بره مثل همیشه خیلی گرم و صمیمی با بابا احوالپرسی کرد و وسط این احوالپرسی ها حرفشون تا سیاست هم پیش رفت..

نگاهمو دوختن به ایمان.لباس نظامی تنش بود و کلاه سبز توی دستش…تا نگاه محجوب به حیاش رو دوخت به من با نفرت، واسش زبون درآوردم….!

اخم کردو با انزجاز نگاهشو ازم گرفت.

صحبتهای بابا و آقا رحمان از یه سلام و علیک رسید به لایحه های جدید مجلس! خسته و کسل از راهرو به سمت حیاط رفتم.ایمان جلوتر از من سمت در حیاط رفت…پشت سرش آهسته و صرفا جهت عصبانی کردنش گفتم:

-تو نه توی لباس خونگی شکل آدمیزادی،نه لباس بیرون،نه لباس مجلسی،نه اینایی که الان تنتته! ریشو…داعشی…پراید…تو پرایدی…هیچ آبشنی جز مرگ نداری!

ایستاد.چرخید سمت سکویی مرتفعی که داخلش با گلهای رنگا ورنگ تزئین شده بود. پای راستش رو با احتیاط و برای آسیب نرسیدن به گلها روی لبه سکو گذاشت و با کمری خم شده مشغول بستن بند کفشش شدو همزمان با طعنه گفت:

-باز چه غلطی کردی دختر حاجی !؟ که حاجی مجبور شده شخصاااا تو رو تا بیرون همراهی کنه!؟ هان گربه ی ولگرد!؟

دستمو به کمرم تکیه دادمو با صدای کشدار و لحن پرعشوه ای گفتم:

-خوشگلی دردسر داره آقا پلیسه!

پورخندی زد و گفت:

-آره ! از خواستگارایی که پاشنه ی در رو کندن مشخص!

اخم کردم.اما اون همچنام مشغول سفت بستن بند پوتینهای مشکی رنگش بود.دستمو سمتش دراز کردمو گفتم:

-نه که دخترا تو خونه در انتظار تو زیر پاشون علف سبز شده! کسی آشغالشم به تو نمیده دم در بزاری چه برسه به دخترش…اوحوقت به من تیکه میندازی! هه!

مکث کردم لبخند موذیانه ای زدم وبا بدجنسی به نیش و کنایه هام ادامه دادم:

-در ضمن ! از مامان خانمت شنیدم که تا حالا هرجا واست خواستگاری کرده جواب رد شنیده!!

دستمو رو دهنم گذاشتمو ریز ریز خندیدم! ایمان بدون هیچ واکنشی پاشو از روی سکو برداشت و کمرش رو صاف و بدون قوز بلند کرد.خیره به من کلاهشو روی سرش گذاشت و گفت:

-هم اشتباه شنفتی هم اخبارت ناموثق! دقت کن…! اون هرجا رفته خواستگاری’ من” دختره رو نپسندیدم….

” من ” رو با تاکید و گفت و بعد با تنظیم کلاه لبه دار نظامیش از خونه بیرون رفت تا من عصبی و کلافه دندون قروچه ای کنم و دوباره به انتظار حاج بابا جلوی در این پا و اون پا کنم….

 

➖توی مسیر همه ترفندهای که بلدم بودمو برای منصرف کردن حاج بابا بهکار بستم اما تلاشم به کل بیفایده بود.جدیتی که اون برای دیدن محل کار من داشت رضا زاده و بهداد سلیمی واسه بلند کردن وزنه هاشون نداشتن…!

در نهایت مثل این بدبخت بیچاره های افسرده بهونه ی بنی اسرائیلی آوردمو گفتم:

-بابا اون باشگاه واسه پولدارا و عیون هاست ..اونا با پورش و بی ام و و بنز میان …آخه پراید ما هم شد ماشین!؟؟؟

دستی به ریش سیاه پرپشتش کشید و گفت:

-دختر شنیدی دلار چندتومن شده!؟

دست به سینه سرمو چرخوندم سمت حاج بابا و خیره به نیمرخش گفتم:

-بلهههه ! میدونم!

تسبیحشو کنار گذاشت و گفت ؛

-اگه میدونستی از پراید بابات ایراد نمیگرفتی و میدونستی با این قیمت دلار تو الان سوار یه اسب سفید تک شاخی که قیمتش از جفت کلیه های منم بیشتره!

و بعد از توجیه کاملا منطقیش فاز نصیحت برداشت و با علم کردن انگشت اشاره اش امر به معروف کردن رو شروع کرد:

-دختر…من سعی کردم تو رو جوری تربیت کنم که خود خواه و مال پرست نباشی…اومدیمو فردا شوهر آینده ات بجای پراید فرقون داشت….تو میخوای اینجوری ناز و ادا بیایی….؟؟؟دختر باید قانع و بساز باشه…اهل خونه و زندگی باشه…همراه و همدل باشه….متین باشه…ستگین باشه..باوقار باشه..طمع کار و زیاده خواه نباشه…

خواستم لب باز کنم که بابا ماشین رو نگه داشت و پرسید

-خب! پس اینجاست! جاش که جای خوبیه! ببینم اوضاع داخل چجوریه!

کمربند رو باز کردم و از ماشین پیاده شدم.با حسرت و افسوس یه دل سیر باشگاه رو نگاه کردم و آه عمیقی کشیدم..

بابا دستی به شکم برامدش کشید و تا چشمش به پسرایی که درحال داخل رفتن از درب باشگاه بود افتاد ،غضب آلود و ناباور گفت:

-ببینم یاسمن…اینجا پسرا هم رفت و اومد دارن!؟؟؟ بچه مگه تو نگفتی تو محل کارت فقط با زن جماعت برخورد داری….!؟؟؟

نگاهش اونقدر اخمو و عبوس بود که لبهام برای چند دقیقه ای قفل شدن..دوباره یه نگاه به پسرایی که ساک به دست درحال تردد بودن انداخت و یه نگاه پرسشگر هم به من.. با تته پته گفتم:

-چیزه…آخه…چیزه…نه…

-چیزه !؟

-این در کلا واسه مرداست آقاجون….اصلا من نر و مردی نمیبینم…اون سمتو ببین.؟سمت چپ ؟سمت چپ واسه خانوماست…من اون قسمت کار میکنم..همیشه هم از اون قسمت رفت و امد میکنم….

دستی به ریشش کشید و گفت:

-پس از همون سمت بریم ببینم اوضاع چجوریه!؟

خدایا! نفس راحتی کشیدمو پشت سرش راه افتادم…ولی چه فایده! همه چیز از همین حالا مشخص بود…اون میفهمید من خدمتکارمو همه ی رئیس رئسام مرد و بعد هم با یه تیپا کشون کشون تا خونه میکشوندمو درنهایت مجبورم میکرد با یکی از همین پسرای دوستاش ازدواج کنم…یکی از همین قرون وسطایی های بد قلق!

بابا حین ذکر گفتن و چرخوندن تسبیحش، از در رد شد و داخل رفت و منم پشت سرش با شونه های خمیده راه افتادم…..امروز روز مرگم بود!!!

از همون ابتدا چشم بابا با دیدن دخترایی که پوششون عملا با پوشش غربی ها هیچ تفاوتی نداشت گرد و مبهوت شد…
چرخید سمت منو پرسید:

-الله اکبر! دختر مطمئنی اینجا باشگاست!؟ مطمئنی منو نیاوردی فاحشه خونه….الله اکبر! استغفرالله…باشگاهه یا کثافت خونه؟؟

تا خواستم لب باز کنم پسند خانم با چادر و روسری سیاهی که تا نوک بینیش جلو اومده بود به استقبال بابا اومد و به طرز مضحکی گفت:

-السلام و علیک حاجی .ورحمت اللهو.. بفرمایید! بفرمایید…درخدمت باشیم حاجی…چیزه..یعنی درخدمتیم حاج آقا…بفرمایید…

 

➖با بهت و ناباوری به پسند خانمی نگاه کردم که توی اون چادر سیاه شباهت عجیبی با یه عدد ماده غول بیابونی داشت..!
مبهوت از این زنی که تا حالا تو عمرش چادر سر نکرده با خودم لب زدم:

-نکنه واقعا اشتباهی اومدم!؟؟ نکنه این زن چاق ننه ی پسند خانم….!؟

بدجوری گیج و منگ شدم.اصلا نمیفهمیدم چرا امروز همه چیز یه جوری هست عجیب و غریب ودور از انتظار!..

بابا…خرسند از این حجاب و از این استقبال ،به گرمی جواب پسند خانم رو داد که همون موقع یکی از دخترای خدماتی که اسمش سمیه بود و تحت تاثیر فضای باشگاه ودخترایی که رفت و امد میکردن تیپ های از ما بهترونی میزد، بازهم با چادر، و نگاهی محجوب سمت ما اومد و اول رو به حاج بابا گفت:

-السلام علیکم و رحمت الله….

و بعد چشم دوخت به منو با یه چشمک گفت:

-خانم حبیبی تشریف نمی برید تو اتاقتون!؟ امروز خیلی کار داریناااا…!!!

دهنم تا آخر باز بود و چشما گرد و ثابت! طول کشید تا به خودم بیام …یه نگاه به لبخند گوشه ی لب بابا انداختمو متعجب از رفتارهای عجیب سمیه پرسیدم:

-اتاقم!؟؟؟؟؟

پسند خانم اومد سمت ما و گفت:

-ببخشید حاج آقا…یه چندتامورد بدحجاب هست…من برم نهی از منکرشون کنم….شما برید تو اتاق خانم منشی استراحت کنید… فعلا با اجازه!

حاج بابا دستشو به نشونه ی ارادت روی سینهه اش گذاشت و گفت؛

-صحیح! راحت باشید حاج خانم!

و بعد یه اشاره به پسند کرد و یه اشاره به من و گفت:

– پوشش اون خانم جای احسنت داره..نه تویی که لباسات عینهو گلای قالی رنگا وارنگ!

سمیه مارو به سمت دفتر خانم الماسی،مدیر بدنسازی بانوان هدایت کرد و خودش با نهایت احترام کنار در ایستاد و گفت:

-حاج آقا ان شالله چای یا قهوه یا نسکافه یا…؟؟

حاجی بدون اینکه تو چشمای سمیه نگاه کنه با احترام گفت:

-همون چایی دخترم!

با حیرت به اتاق خانم الماسی اشاره کردمو جوری که بابا نشنوه به سمیه گفتم:

-اینجا…اتاق من….خانم منشی!؟ من…؟ عه! گیج شدم!

سمیه تند تند گفت:

-بدو بدو…بدو برو تو…منم الان چایی میارم

بابا همونطور که درو دیوارو نگاه میکرد داخل اتاق شد و بعد از نشستن روی مبلهای چرم با رضایت سرشو تکون داد و خرسند و راضی گفت:

-نه ! خوشم اومد….بدجایی نیست….حالا چرا اونجا واستادی! ؟بیا پشت میزت بشین…مگه اون خانم محترم نگفت خیلی کارهست که باید انجام بدی!؟

چشما)و چند بار باز و بسته کردمو مالوندم…خدایاااا…من کجام!؟ اینا کی بودن!؟؟، چیشد که اینجوری شد…!؟؟

مثل خنگها کله امو خاروندم و پشت میز خانم الماسی نشستم که همون موقع سمیه با سینی چای چند تقه به در زد و گفت:

-خانم منشی اجازه هست!؟

یکم خیره خیره نگاش کردمو بعد گفتم؛

-ب..ب…بله….ه…هست…اجازه هست!

سمیه سینی چایی رو روی میز گذاشت و گفت:

-امر دیگه ای ندارین حاج آقا…

بابا لبخندی به پهنای صورت زد و گفت:

-خیر دخترم…برقرار باشید!

سمیه کاملا ناشی و مضحک لبخند به ظاهر نجیبانه ای زد و گفت؛

-پیروز و سرافراز و….و….

انگار یادش رفت چی میخواد بگه…تک سرفه ای کرد و گفت:

-فعلا..یعنی چیزه…با اجازه!

بابا فنجون چایی رو برداشت و گفت:

-نه! مثل اینکه اشتباه فکر میکردم..خوب جایی هست!

نیشم تا بناگوش باز شد:

-پس میزارین بازم بیان!؟؟

بابا یه اشاره به اتاق کرد و گفت:

-حیف این شغل رو از دست بدی…حیف! معلوم که اجازه میدم بیای!

 

➖هیچوقت تو زندگیم تا این حد احساس خوش شانسی و راحتی نکردم!

از عمق وجودم نفس راحتی کشیدمو تنمو روی صندلی چرخدار لش کردم….

دستامو روی دسته های صندلی گذاشتمو به بابا خیره شدم…با حوصله چاییش رو می نوشید و وسایل اتاق رو نگاه میکرد!!!

البته خودمم هنوز تو شوک این اتفاقات بودم.اینکه چرا،چطور،به چه دلیل…اصلا چیشد که همه چیز بر وفق مراد من پیش رفت…!؟؟؟

داشتم تو ذهنم دنبال جوابی برای این سوالهای گیج کننده میگشتم که بابا با گفتن ” یا علی ” از روی صندلی بلند شد و گفت:

-خب دختر جان !!! من دیگه برم به کارو زندگیم برسم! بعد تموم شدن کارت بیا خونه…

از آروم شدنش نهایت استفاده رو بردمو گفتم:

-بعدش قراره با یکی از دوستام بریم کتابخونه!؟؟ کتابخونه دانشگاه…نهارم تو سلف میخوریم…

بابا یه نگاه “خر خودتی ” بهم انداخت ! ولی بعد در کمال تعجب دروغم رو باور کرد و گفت:

-باشه ! ولی قبل تاریک شدن هوا برگرد!

چشم کشداری گفتمو از روی صندلی بلند شدم و تا جلوی در خروجی همراهیش کردم…هنوزم باورم نمیشد همه چیز به خیر خوشی تموم شده….انگار داشتم خواب میدیدم…یا اینکه توهم میزدم!

بابا که سوار پراید سفیدش شد و رفت، کف دستامو بهم مالوندم و از سرخوشی زیاد زبونمو روی لبهام کشیدم که سمیه اینبار بدون چادر و با همون سر و وضع جلف سابق تی و سطل رو از روی زمین سر داد سمتمو گفت:

-اگه خرکیف شدنت تموم شده زود تند سالن اولی رو تی بکش!

دیدن تی و سطل درحالی که تا چند دقیقه پیش تو اوج خوشی بودم،مثل این بود که از بالای سرسره و از اوج سر بخوری تا پایین…!

اما خب! همینکه بابا اوضاع رو امن دید و اجازه داد سر کار بمونم خودش خیلی بود!

جلو رفتم و تی و سطل رو برداشتمو وکنجکاوانه پرسیدم:

-سمیه!؟؟؟؟ قضیه چیه!؟؟؟

سمیه یه آینه کوچیک و یه رژ لب از جیب روپوشش بیرون درآورد و همونطور که رژ قرمز رو روی لبهاش میکشید گفت :

– کدوم قضیه!؟؟

-بابا همین احترام گذاشتنای صوری…همین چادر سرکردنها…همین خانم منشی گفتنها…

آینه رو توجیب روپوشش انداخت و بعد از بیرون آوردن زلفای عسلی رنگش گفت:

-آقا آمین ازمون خواست اینکارو کنیم…به هر کدوممونم یه تراول پنجاهی داد….
گفت بابات خیلی آدم سختگیر و مذهبی ایه و دوست نداره تو یه جایی کار کنی که زن بدحجاب هست.. بعدشم از ما خواست که تا رفتن بابات یکم واسش نقش بازی کنیم…

نمیدونم چرا یه لحظه احساس کردم چشمام داره سمیه رو چهارتا میبینه!!! دستمو رو قلبم گذاشتم….آمین خواسته!؟ چرا آمین بخاطر من یه همچین کاری کرده!!! اونم درحالی که شب قبل به اون سردی جوابمو داد!

فکم جنبید و موتور زبونم روشن شد:

-واقعا آمین خواسته!؟؟؟چرا آقا آمین خواسته!؟آقا آمین دیگه چی گفته؟ بهتون پول داده؟؟ از من چی گفته!؟؟

سمیه بدون اینکه به سوالای رگباری من جوابی بده هولزده و دستپاچه گفت :

-ای وای! من برم که کلی کار ریخته سرم

مهر آمین دوباره توی دلم نشست و تصمیم گرفتم که هرجور شده برم دفترش و ازش تشکر کنم…اما از اونجایی که مطمئن بودم حالا توی سالن مردونه درحال رسیدگی به شاگردهاش هست تا نزدیکی های ساعت ۱۱ خودمو با تمیز کردن سالنها سرگرم کردمو وقتی دیدم که امین بالاخره از سالن بیرون اومده و سمت اتاقش میره بدوبدو به سمت دفترش رفتم….

 

➖از مرتب بودن سرو وضعم که اطمینان پیدا کردم چند تقه به در زدمو داخل رفتم…

رو به روی آینه ی قدی ایستاده بود و با حوله ی کوچیکی صورت خیسش رو خشک میکرد.چند تا سرفه ی مصنوعی کردم تا یکم بهم توجه کنه و بعد گفتم:

-من واقعا غافلگیر شدم! اصلا…اصلا باورم نمیشه شما واقعا یه همچین کمک بزرگی بهم کرده باشی!

حوله رو آویز کرد و اسپری بدن رو از روی میز برداشت . تن لخت و عضله ایش آب رو از لب و لوچه ام آویزون کرد….چه کیفی میداد پز دادن دوستی با یه همچین پسری به دخترای کلاس…دخترایی که مدام دوست پسرای خوشتیپو مایه دارشونو به رخ میکشیدن!

تا چرخید سمتم،نگاهمو از بدنش برداشتمو گفتم:

-اومدم تشکر کنم!!

دستاشو به کمرش تکیه داد…لبه های شورت آدیداسش مشخص بود.لبخندمو جمع و جور کردم که صداش تو اتاق پیچید:

-به خاطر تو مجبور شدم از جیب خرج کنم…پنجاه تومن به سمیه خانم…پنجاه تومن به پسندخانم…پنجاه تومنم به یکی از دخترا تا خانم الماسی رو سرگرم کنه که به دفترش نره…
خب…جمعش میشه چقدر!؟؟؟

دستمو روی دسته ی پلاستیکی تی کشیدمو گفتم:

-میشه ۱۵۰…

سرشو تکون داد:

-آفرین…خب ۱۵۰ رد کن بیاد…

لبخندم تبدیل به زهرخند شد.این پا و اون پا کردمو با یه سرک به جیب مانتوم گفتم:

-الان ندارم!

خونسرد و جدی پرسید:

-الان چقدر داری!؟؟

اصلا باورم نمیشداینقدر پول براش اهمیت داشته باشه…اصلا مگه ۱۵۰ تومن هم واسه این پول به حساب میومد!؟

دست کردم تو جیبم و سه تا پنج هزهرتومنی کهنه بیرون کشیدمو گفتم:

-فقط همینو دارم…

روی صندلی چرخدارش نشست و سرش رو به عقب تکیه داد و گفت:

-معطل چی هستی…بیار بده…

با تعجب به سه تا پنج تومنی اشاره کردمو گفتم:

-اینارو !؟

-اهوووم…همینارو…

-آخه…

-بیار بده ..حوصله امو سر نبر…

پکر و اخمو جلو رفتمو شکمم رو چسبوندم به لبه ی میز و پولارو روبه روش گذاشتم. دستی به صورتش کشید و گفت:

-خب…چقدر دیگه باید بدی!؟؟

با صدای ضعیفی جواب دادم:

-۱۳۵تومن دیگه!

زبونشو توی دهن چرخوند و گفت:

-خب من این مقدارو فردا که زمان واریرز حقوقهاست ازت کم میکنم.

با ناراحتی گفتم:

-من چون اینجا یه شیفت فقط کار میکنم دیگه این مقدار روهم برداری چیزی ازش نمیمونه….

لباشو کج کردوگفت:

-باشه…پس یجور دیگه باهم تسویه میکنیم

-چجوری!؟

به لپ سفید و صورتیش اشاره کرد و گفت:

-اینجا…اینجرو ببوس …

ناباورانه نگاهش کردم که دوباره گفت:

-عجله کن…عجله نکنی نظرم عوض میشه!

-آخه….

-پس همون پول رو…

دستپاچه سمتش رفتم:

-نه نه…باشه..باشه….

احساس میکردم قصد داره سر به سرم بزاره.درخواستش تو باورم نمیگنجید و زیادی جای تعجب داشت.سرشو به عقب تکیه داد و گردنش رو کج کرد تا من لپش رو ببوسم…با اکراه سمتش رفتم و پرسیدم:

-واقعنی اینکارو انجام بدم…؟

شونه بالا انداخت:

-میتونی بجاش پول رو بدی

-نه نه….همینکارو میکنم…

-منتظرم…

➖هنوزم احساس میکردم داره سر به سرم میزاره!

یه جورایی هر آن منتظر بودم بگه “”” هی! این یه شوخی بود! زود باش واسه دوربین مخفی یه دست بده! ”

بعدشم من دست تکون میدادمو اون میگفت:

” قوربون قدو بالای کیفیت ”

اما وقتی نگاهم تو نگاه جدی و پرنفوذش تلاقی پیدا کرد، دوزاریم افتاد که هیچ دوربین مخفی ای در کار نیست!

جلو رفتم و با بستن چشمام لپ سرد و خنکش رو خیلی سریع و کوتاه و چکشی بوسیدم و بعد ناباورانه یک قدم یه عقب برداشتم…

سرشو با تاسف تکون داد و گفت:

-مثلا بوسیدی!؟؟؟ این هزارتومن هم ارزش نداشت

با استرس انگشتامو تو هم قلاب کردمو گفتم:

-آخه…چیزه….

نمیدونم هنوزم چرا حس میکردم همه چیز یه شوخیه ولی اون قیافه جدی و لحن خونسرد خلافش رو بهم ثابت میکرد…

دوباره جلو رفتم.فاصله ای باهاش نداشتم..کمرم رو که خم کردم نفسهای خوش بوش به صورتم خورد….گر گرفتم….حالی به حالی شدم….خیره به چشماش چند دقیقه ای مبهوت نگاهش کردم….صدای نفسها و صدای تالاپ تلوپ قلب خودمو میشنیدم…لبهامو به سمت لپش بردم اما بعد پاشو زیر ساق پام زد و همین باعث شد لبهام به سمت لبهاش تغییر مسیر بدن!

برای اینکه نیفتم دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و با بهت تو چشماش خیره شدم…

در مقابل اون چشمای پر نفوذ و تن داغش هوا بشدت کم بود…انگار اکسیژن تموم شده بود …شایدم من تو کره ی ماه بودم!

مدت طولانی ای بهم خیره بودیم تا اینکه گفت:

-نظرم عوض شد…لبامو ببوس…

این پسر…اونقدر خوشگل و شیرین بود که نتونستم مقابلش ادای تنگارو دربیارم برای همین کاری که گفت رو با کمال میل انجام دادمو لبهامو روی لبهاش گذاشتم…
و مثل خوردن یه شکلات داغ خوشمزه حریصانه شروع به خوردن و مک زدنشون کردم….

انگار که منتظر همین چراغ سبز بوده باشه،دستاش دور کمرم حلقه شد و با عقب بردن صندلی چرخدار منو تو بغل خودش نشوند و همراهیم کرد.

نمیشد در مقابلش مقاومت کرد…اصلا و ابدا!!! و از قدیم گفتن کور از خدا چی میخواست!؟؟؟؟

یه غذای خوش رنگ و لعاب جلو روتون میزارن و شما تصمیم میگیرین با متانت و ناز و ادا ذره ذره میلش کنید اما وقتی یه قاشقش رو میچیشد و میبینید چقدر خوشمزس دیگه قید کلاس و اینجور چیزارو میزنید و دو لپی میبلعیدش!

حالا منم دقیقا تو همین وضعیت بودم…دستای آمین کمرمو نوازش میکرد و زبونش دهنم میچرخید…..

طعم لباش اونقدر شیرین و خوشمزه و تازه بود که اصلا دلم نمیخواست نفس کم بیارم…دستای من اطراف صورت اون می چرخید و دستای اون دور کمرم بالا و پایین میشد….

این بوسه اونقدر طولانی شد که انگار قرار بود تو گینس ثبت بشه اما ناگهان با صدای تقه ی در منو مثل پر کاه بلند کرد و دور تر از خودش نشوند و بعد گفت:

-ساعت ۱۲ سر خیابون منتظرت میمونم! حالا برو…

مقنعه ام رو جلو کشیدمو گفتم:

-قول نمیدم بیام و بعد هم با عجله از اتاق بیرون رفتم….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید. _اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *