خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت هفت

رمان دختر حاج آقا/پارت هفت

زمان دختر حاج آقا

 

➖پوزخند محوی زد و انگار که چیز خنده داری شنیده باشه، سمت سالن مردونه رفت و گفت:

– اونقدرا هم مهم نیستی!

دمغ و کنف نشدم چون از آدم تلخ بیتفاوتی مثل اون انتظار بیشتری نداشتم.ریز خندیدم و چایی رو مزه مزه کردم.

پسر جالبی بود و حقیقتا ازش خوشم میومد…و فکر کنم برای تشبیه کردنش هم، قهوه ی تلخ بهترین گزینه بود!

از ا ن قهوه هایی که نمیتونی ازش بگذری…از اون قهوه هایی که باید سه برابر خودش شکر توش هم بزنی!

دنبالش تا سالن رفتمو با شیطنت گفتم:

-اگر با من نبودت میلی چرا واسم چایی آوردی؟؟

خنده اش که نگرفت هیچ،اصلا حتی نگاهمم نکرد و بیتفاوت مشغول بررسی وسایل ورزشی جدیدی شد که به تازگی برای باشگاه آورده بودن…

نزدیک تر رفتمو روی یکی از وسایل نشستمو همزمان با خوردن چاییم گفتم:

-چرا اینقدر تلخی؟

سرد و خشک جواب داد:

-هر چقدر تلخ باشی مگسای دور و ورت کمترن…!

بلند شدمو رفتم سمتش…نگاهم از بازوهاش رسید به چشمای کنجکاوش که با دقت وسیله هارو چک میکرد.راستش به اون وسیله های ورزشی بدجور حسودیم میشد…

لیوانو پایین گرفتمو گفتم:

-منظورت از مگس من بودم!؟

تیکه های یکی از وزنه ها رو بهم وصل کرد و گفت:

-آزادی هر جور میخوای فکر کنی!

خندیدم و گفتم:

-من کلا همیشه مثبت فکر میکنم…

بازم با پوزخند گفت:

-آفرین!

من هیچوقت با هیچ پسری رابطه ی جدی نداشتم.تو دنیای واقعی و مجازی شیطنت زیاد میکردم اما اگر دوستی ای هم در کار بود از ترس حاجی هیچوقت به هیچ مرحله ای نمی رسید…

اما دروغ چرا! حقیقت این بود که منم دلم میخواست مثل بقیه همکلاسی هام با یه پسر در ارتباط باشم…یکی دوستم داشته باشه…منو صادقانه بخواد…خوشتیپ و جالب هم باشه…مثلا یکی مثل آمین!

با خودم درگیر همین چیزا بودم که فکر شیطونی به ذهنم رسید.

لب و لوچه امو کج کردمو به بهانه ی نگاه کردن وسایل دو سه قدم جلو رفتمو کاملا طبیعی پامو به لبه ی یکی از وزنه ها زدمو ادای افتادن رو درآوردمو همزمان چای توی لیوان رو هم پاشیدم به صورت آمین….و هین بلندی گفتم…

دستمو به خودش که سفت و سختر از یک تیر چراغ برق بود تکیه دادم تا تعادلمو حفظ کنم و بعد با نگرانی و خجالتی مصنوعی و ساختگی گفتم:

-ای وای…ببخشید…اصلا حواسم نبود…الان تمیزش میکنم اجازه بدین…

نه اخم کرد،نه چشم غره رفت…نه داد و هوار راه انداخت…حتی تکون هم نخورد. خونسردی و بیتفاوتی بیش از حد و غیرمعمولیش زیادی تو ذوق میزد!

دستمال سفید تمیزی از جیب لباسم بیرون کشیدمو به بهانه ی تمیز کردن صورتش رو به روش ایستادم و نرم نرمک فاصله ام رو باهاش کم کردمو دستمال رو با ملایمت روی صورتش کشیدم در حالی که خوی شیطونیم وادارم میکرد نفسهای داغمو تو گردنش فوت کنم….

 

➖پیش بینی من ابن بود که حرکاتم،اول سستش میکنه و بعد وادارش میکنه ناخواسته سرش رو به سمتم خم کنه و بوسه ای روی لبهام بزاره و بعد بهم بگه

“میشه بیشتر باهم آشنا بشیم”

اما اینطور نشد!
آمین دستمو از روی صورت خودش
پس زد و با همون سردی و بیتفاوتی که البته حالا کمی چاشنی تمسخر قاتیش بود گفت:

-با این ممه های جوشیت ادای سکسی هارو هم در میاری! ؟ بیا برو اونور…

دستم تو هوا خشک شد و چشمام روی یه نقطه ثابت موند.کی باور میکرد یه دختر خوشگل خودشو بچسبونه به یه پسر ولی پس زده بشه!؟ اونم بخاطر یه جفت سینه ی ناقابل؟!!!
پس اینکه میگن ” کون یارو سوخت” یه همچین چیزیه!!!

گردنم خم شد و نگاهم رفت سمت سینه هام…اینا که خیلی هم کوچیک نبودن پس چرا این بهم میگفت ممه جوشی!؟

اعتماد به نفس در آنی رسید به منفی صفر!دستم رو پایین آوردم و با سر خمیده از در سالن مردونه بیرون رفتمو با همون قیافه ی فوق افسرده مشغول تی کشیدن زمین شدم!

دیگه ازش خوشم نمیومد.پسری که اینهمه زیبایی رو نبینه و بخاطر عدد عوضی ۸۵ هی نداشته ی لعنتیم رو بکوبه تو سرم اصلا به چه دردی میخوره!؟

حاج آقا درست میگفت.من از اون دخترایی بودم که هیچوقت سعی نمیکردم از آدما دو قدم فاصله بگیرم تا با یه همچین موردایی بر نخورم!
که حالا احساس یه دختر زشت و غیر جذاب بهم دست بده!

حرصم از خودم و حرفهایی که شنیده بودمو روی زمین خالی کردم و با عصبانیت تی رو روش کشیدم..اونقدر محکم که حس میکردم زمین هم مثل من رنگ پریده شده!

به سرم زد که بگم گور بابای پول و دانشگاه و کوفت و زهرمار و از اینجا برم تا دیگه چشمم به این پسره ی لعنتی که فکر میکرد از دماغ فیل افتاده، نیفته!!!

از خودم عصبانی بودم…از اینکه چرا اصلا رقتم سراغش تا اینجوری کنف بشم…تحقیرم کنه و بهم ایراد بگیره…!!!

با خودم حرف میزدمو تند تند تی رو روی زمین میشکشیدم که یه نفر از میون دستم بیرون کشیدش…

تا سرم رو بالا نگه بالا بردم با آمین چشم تو چشم شدم.تی رو پرت کرد روی زمینو گفت:

-مگه بهت نگفتم برو خونتون!؟

عصبانی و دمغ رفتم سمت تی و دوباره از رو زمین برداشتمشو گفتم:

-به تو چه! تا هر وقت دلم بخواد اینجا میمونم!

عصبانی نشد.واکنش خاصی هم از خودش نشون نداد.فقط دوباره تی رو از لای انگشتای خسته ام قاپید تا نشون بده که از اون دسته ادماییه که توقع داره هر حرفی میزنه کسی باهاش مخالفت نکنه!
خشمگین و پر نفرت نگاهش کردم.

وقتی عبصی میشدم تند تند نفس میکشیدم و قلبم به تب و تاب میفتاد و مثل تبل صدا میداد! درست مثل همین حالا!

اینبار تی رو پرت نکرد.سفت نگهش داشت و گفت:

-برو خونتون همین حالا…

رفتم سمتشو همونطور که سعی میکردم تی رو به زور از لای انگشتاش بیرون بکشم گفتم:

-این تی کوفتی رو بده…

صدای بمش از گوش راستم داخل شد و از گوش چپم بیرون رفت!!!

-دختره ی نادون چرا در مقابل فهمیدن اینقدر مقاومت میکنی.. مگه نمیبینی هوا تاریک شده..برو خونتون…

برای اینکه حرصش رو دربیارمو تلافی هم کرده باشم گفتم:

-چیه؟؟ چرا اینقدر اصرار داری من از اینجا برم!؟ میخوای خلوت بشه تا دوست دخترتو بیاری!؟؟میدونی قسمت زنونه خالیه واسه همین…

حرفم تموم نشده بود که یقه ی لباسم رو تو چنگش گرفت و…

➖حرفم تموم نشده بود که یقه ی لباسم رو تو چنگش گرفت و کشون کشون تا رختکن و درست تا نزدیک قفسه وسایلم کشوندم.
ّ
کله ام رو چسبوند به در قفسه و گفت:

_مگه این صدای گوشی موبایل تو نیست??هان؟!

قلبم دوباره به تپیدن افتاد….! دستپاچه و وحشت زده دست کردم تو جیب روپوش خاکستریم و کلید قفسه رو بیرون درآوردم…

میدونستم اونی که اینجوری هی بی وقفه و پشت سرهم بهم زنگ میزنه کسی نیست جز حاج بابا !!!ّ

خدا میدونه چقدر زنگ زده و خدا میدونه دستش یه من برسه چه کنفيکوني راه ميندازه!

خسته بودم..خسته از این وحشتهای همیشگی! ترسی که بهم القا میکنه قراره یه اتفاقی بیفته….

دستم اونقدر می لرزید که نمی تونستم تو قفل بچرخونمش…آمین کليد رو ازم گرفت و خودش در قفسه رو برام باز کرد.ّ
بدون فوت وقت با همون انگشتایی که خود به خود بلرزون میرفتن گوشی موبايلم رو برداشتمو به صفحه اش نگاه کردم.ّ
حدس در مورد اینکه کی داره پشت سرهم شماره ام رو میگیره درست بود..!
بزاق دهنم و به سختی قورت دادم و گفتم:

_الو…

صدای فریادش توی دوتا گوشام پیچید و باعث شد از ترس چشمام رو رو هم بزارم…!

“دختر تو تا الان کدوم گورستوني هستی???کدوم جهنم دره ای??اصلا چرا تو باید تا این موقع بیرون باشی…..من تو رو آدم میکنم ياسمن….هر جا هستی بمون همونجا که دیگه اجازه نمیدم پات برسه به خونه…دختره ی سرخود ……

گوشی رو از گوشم فاصله دادم و سرم رو خم کردمو چشم دوختم به کفشهام.

صداش که قطع شد با سرافکندگی وسيالم رو جمع کردم و بعد از گذاشتن روپوشم تو قفسه ودرحالی که تمام مدت سعی میکردم نگاهم با نگاه آمین تلاقی پیدا نکنه از اتاق بیرون رفتم.

شال گردنمو دور گردنم پیچوندمو پا توی خیابون گذاشتم.لعنت به من! لعنت به منی که قوانین بابامو میدونم اما بخاطر نزدیک شدن به یه پسر رباط احساس، و یه شغل پاره وقت ، خطرات رو به جونم میخرم!

ترس از اینکه جلوی خانواده ی یلدا بزنه تو برجکم یا دست روم بلند کنه یا اینکه دیگه نزاره از خونه بزنم بیرون ،تمام جونم رو به استرس انداخته بود!

نگاهم که به ساعت مچیم افتاد،رنگم پرید و با دست به پیشونی خودم زدم. حاج بابا حق داشت اون جوری پشت تلفن داد و هوار راه بندازه،آخه ساعت از ۹/۵ شب هم گذاشته بود.

سرگردون و حیرون داشتم واسه تاکسی های درحال عبور دست تکون میدادم که با صدای بوق ماشین نگاهم به سمت عقب کشیده شد.

دستم پایین اومدم و نگاهم قفل آمینی شد که از پشت ماشین مافوق رویای من،
دست تکون میداد که به سمتش برم…

یه نگاه گذری به دور و ورم انداختم…بخشک این شانس!
حالا که میخواستم سمت یه ماشین مافوق باکلاس برم هیچ بنی بشری نبود که نگام کنه!

بخصوص اون دخترای پر فیس و افاده ی بالا شهری!

دیگه حتی توپ و تشرهای حاج بابا رو هم از یاد برده بودم.با سر خمیده ودرحالی که زیرجلکی ماشینش رو دید میزدم سمتش رفتم که گفت:

-سوارشو میرسونمت!

اولش به سرم زد یکم ناز کنمو تحویلش نگیرم اما بعدش یادم اومد که آقازاده بزرگ شده ی کشوارای از ما بهترون و تو فرهنگش تعارف جایی نداره برای همین با تکون سر ، ماشین رو دور زدمو سوار شدم.

➖آدرس خونه رو بهش دادمو رو صنولی گرم و نرم ولو شدم.
باور نکردنی بود اما راحتی و نرمی این صندلی از تخت خوابمم بیشتر بود.

به صورت آمین نگاه کردم.کم حرف بود و تلخ! سرمو کج کردم تا صورتشو فراتر از یه نیمرخ ببینمو بعد گفتم:

-دوست دخترت یه وقت ناراحت نشه منو قراره برسونی!؟ به قیافه ات میخوره از اون دوست دختر ذلیلا باشی…از اونا که هر جا میرن هر کاری میکنن پیم میدن به دختره میگن عسیسم من میخوام فلان جا برم…پیش بهمانی برم…فلان کارو بکنم….اجازه هست؟؟اجازه نیست؟”

بدون اینکه نگاهی بهم بنداره خیلی خیلی کوتاه گفت:

-ناراحت نمیشه!

ذوقم به کل کور شد.پس دوست دختر داشت…لابد هر کی هم بود از اون ۸۵ هاش بود!

با اخم ازش رو برگردوندمو نگاهمو دوختم به ماشینایی که به سرعت از کنارشون رد میشدیم.

یه جورایی داشتم غبطه میخوردم به اون دختری که یه همچین پسری فول آبشنی دوستش داره!
دختری که اصلا ندیده بودمش اما قطعا باسد خوشگل و خکش هیکل باشه!

سکوت بینمون داشت طولانی میشد که چشمم به ایمان افتاد و رنگ از صورتم پدید.دستپاچه و وحشت زده کمربندمو باز کردمو دولا شدم…آمین با تعجب گفت:

-چرا همچین میکنی!؟

بدون اینکه سرمو بالا بیارم با ترس گفتم:

-اون پسره رو میبینی…اونی که لباس نظامی تنش و داره با اون موتوری ها حرف میزنه!؟

-خب!؟

-اون همسایمونه…منو با تو ببینه میشم آش نخورده و دهن سوخته…همچی رو میزاره کف دست بابامو اونم از صحنه ی زندگی محوم میکنه…

نیمچه لبخندی زد و با اشاره به رون پاش گفت:

-پس سرتو بزار اینجا تا نبینت…

با تعلل همینکارو کردم…خیره به صورتش از پایین،سرمو آهسته گذاشتم روی رون پاش….لامصب از هر زاویه ای که بهش نگاه میکردم خوشگل و خوشقیافه بود.

نگاه شیطونم چرخید سمت خشتکش..! هیکل بی نقصی داست…از اون مدلا که دوست داشتی کنارش تو خیابون راه بری و احساس غرور کنی!

دستش روی صورتم نشست و گفت:

-شیطونی ممنوع!

از تعجب این حرفش آب دهنم جست تو گلوم و به سرفه افتادم.خواستم بلند بشم که این اجازه رو نداد و گفت:

-پسره دقیقا پشت سرمون داره میاد سرتو بدزد…

➖هشدار بجاش،منو تو همون حالت دلا نگه داشت..سرم همچنان روی رون پاش بود و نگاه مضطربم خیره به صورتش از زاویه ای هنری!

انگار داشتم به یه آسمون خراش باشکوه نگاه میکردم! همونقدر عظیم،همونقدر فریبنده !

هر چند که امیدی برای جلب توجهش نداشتم از اونجهت که هم دوست دختر داشت و هم اندام من باب میلش نبود!

اصلا حکایت من حکایت همون دختر گیجی بود که با داد و هوار گفت” آی فلانی…آی بهمانی..مخ پسر همسایه رو زدم…مخ پسر همسایه رو زدم” پرسیدن: عشوه اومدی؟ گفت :نه..داشت رد میشد با سنگ زدم تومخش!

حالا این پسر خارج رفته ی باکلاس پول و پله دار که قیمت ماشینش برابر با قیمت خون منو هفت نسل بعدم بود با این ممه های بقول خودش جوشی و اون گندی که بالا آورده بودم و صدالبته خانواده ای که واسه یکی دو ساعت تاخیر قصد داشتن از خونه پرتم کنن بیرون، واسه چی اصلا به من فکر کنه!؟؟

خلاصه اینکه!بعله! ظاهرا من بدجور مخش رو زده بودم!البته با سنگ!

چشمامو با ترس بهم فشردمو گفتم:

-رفت این داعشی ریشو ؟!

آروم و خونسرد جواب داد:

-ماشینش دقیقا پهلوی ماشین من…و گه گاهی هم با شک سمت منو نگاه میکنه بخصوص الان که دارم با تو حرف میزنم

چنگی به پاش زدمو گفتم:

-خب حرف نزن دیگه عه!

بی توجه به تذکر من پرسید:

-دوست پسرت!؟

خدا نکنه اون روزی بیاد که من بخوام با یه همچین تحفه ای دوست بشم.بدنم رو صاف کردمو پاهمو دراز کردم.. دستامو گذاشتم رو شکممو گفتم:

-نخیر! مگه عقلم کم شده با این پسره دوست بشم! فقط همسایه ایم…یه همسایه ی عوضی بداخلاق!

از سرعت ماشینش کمی کم کرد…سرشو خم کرد رو صورتمو ،تو یه سانتی لبهام آهسته پرسید:

-خب اسم کوچتون چیه!؟

از این نزدیکی ماورایی که برخورد نفسهلی هردومون قابل حس بود،جو سنگینی بپا شد که احتمالا بر میگشت به بی جنبگی من!نمیدونم چرا زیر داغی نگاهش اینقدر احساس خفگی میکردم که حتی نمیتونستم لب بزنمو جوابشو بدم…

آب جمع شده توی دهنم رو ذره ذره قورت دادم و با لکنت گفتم:

-ک..کو…کوچه…کوچه اقاقیا!

نگاهش از لبهام آسته آسته تا روی چشمام بالا اومد.لبهاش تر بودن و گوشتی…نه خیلی کلفت اما برجسته با رنگ صورتی خیلی خیلی محو…دلم میخواست مثل گنجشک بهشون نوک بزنم…حتی اگه اسمش تجاوز به اموال غیر باشه!

ولی نه! من مال مردم خور نبودم! خواستم بلند بشم که دستشو رو سینه ام گذاشت و گفت:

-بمون! پسر همسایتون جلوی در ایستاده!

و من خیره به دیستش روی سینه ام سر جا خشکم زد!

 

➖نمیدونم آیا خودش میدونست دستش چه جای حساس و تحریک کننده ای رو لمس کرده یا فقط من بی جنبه بودم که با همین برخورد ساده تا مرز خیس کردن بین پاهام پیش رفته بودم!!؟

نفسم تو سینه حبس شد و چشمام خمار…من خیره به اون بودم و اون خیره به ایمان سمج و داعشی ای که معلوم نبود جلوی در داشت چه غلطی میکرد!

آب دهنم رو قورت دادمو سرانگشتامو به مچ دستش که هنوزم روی سینه ام جا خوش کرده بود رسوندم و پوست داغ دستش رو لمس کردم…اونکه نه…اما خودم که میدونستم اگه دستشو بیشتر از این اونجای حساس و تحریک کننده نگه داره مثل بستنی گرما دیده وا میرم…

نفس زنون بالاخره مچ دستش رو گرفتمو بریده بریده گفتم:

-میشه… دستتو …ب…برداری!؟؟

انگار تازه متوجه شده باشه ،سرش رو چرخوند سمتمو به دست خودش روی سینه ام نگاه کرد و با یه نیمچه پوزخند تمسخر کننده گفت:

-اونقدر کوچیک بودن که فکر کردم دستم یه جا دیگه اس نه رو سینه هات…

دیگه داشت زیادی با این موضوع شوخی میکرد.سرمو از رو پاش برداشتمو گفتم:

-تو مگه دیدیشون که هی میگی کوچیکن کوچیکن!

ریلکس و آروم یکی از شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

-نیازی نیست نشونم بدی…همینجوریم سایزشون مشخص…

دیگه داشتم آب روغن قاطی میکردم! با نوک کفش زدم به ساق پاشو گفتم:

-چقدر تو پر رویی! حالا کی خواست بهت نشون بده!

-میدی!

دستامو مشت کردمو گفتم:

-دیگه شورشو در آوردی…از پایین آوردن اعتماد بنفس من چی گیرت میاد…؟!اصلا به درک…کوچیکن که کوچیکن…مگه قراره به تو برسن که هی سایزشونو میکوبی تو سرم!

داشتم چرت و پرت میگفتم.خودمم آگاه بودم..اما خب…دلم میخواست یجورایی تخلیه بشم…تا فکر نکنه کم آوردم…تا فکرنکنه چون بالا تنه ی بزرگی ندارم نمیتونم اون دختر جالبی باشم که یه مرد انتظارشو داره …

حرفم تموم شده بود اما هردو همچنان به چشمای هم خیره بودیم.دستشو از رو فرمون برداشت و گفت:

-از کجا معلوم…شاید به من برسن!

فکم ترمز کرد و صدام قطع شد! چند باری جمله اش رو تو ذهنم مرور کردم ودر نتیجه گرچه لذت شیرینی تو بدنم به موج وار جریان پیدا کرد اما با توجه به اینکه شواهد نشون میداد دوست دختر داره, جز اینکه قصدش بازی با احساسات من بود نمیشد از جمله اش برداشت دیگه ای کرد…

کیفمو برداشتمو گفتم:

-ازت تشکر نمیکنم که منو رسوندی چون ده برابرش با حرفات عذابم دادی…حالا هم ترجیج میدم با ایمان داعشی سرشاخ بشم اما دیگه پیش تو نمونم…

پیاده شدنم رو لفت دادم تا شاید بگه ” اوهوی دخترو…من دوست دختر ندارم…مال من میشی؟ ”

یا مثلا بگه ” ببخشید اگه ناراحتت کردم”

یا اینکه لااقل بگه ” متاسفم ” اما حتی وقتی پیاده شدمو کلی از ماشین فاصله گرفتم بازم صدایی ازش به گوشم نرسبد مگر صدای بم حرکت ماشینش….

ایمان جلوی در مشغول صحبت با همکار پلیسش بود،من که نزدیک شدم باهم دست دادن و رفیقش سوار ماشین پلیس شد و رفت و ایمان با پورخند گوشه ی لبش به من خیره شد…

زیر چشمی نگاش کردم… خواستم از کنارش رد بشم که گفت:

-دیگه پلیسا هم این موقع که میشه میرن میخوابن ..اونوقت گربه ی ولگرد حاج آقا هنوز تو خیابونا ول میچرخه….

خودم حالم به اندازه کافی گرفته بود دیگه جون کلکل کردن با ایمانو نداشتم اما برای اذیت کردنش موقعه ای که از کنارش میخواستم رد بشم سرانگشتامو روی دستش کشیدم و گفتم:

-اینم یه گناه دیگه! ایشالله بری جهنم!

 

➖ایمان چرخید سمتمو گفت:

-برات متاسفم که نه محرم حالیت میشه نه نامحرم…نه صبح حالیته نه شب… آخ اگه صلاح تو دست من بود!!!! اگه دست من بود….

جوری با افسوس از اینکه بقول خودش صلاح من دستش نبودحرف میزد که مطمئن بودم اگه کس و کاریم بود ، روزگارمو سیاه میکرد!

باز صدرحمت به داداش امیرعلی و داداش امیرحسین! غیرتی و سختگیر بودن اما نه در حد ایمان! و خدارو شکر که اون یکی با زن و بچه اش قم بود و این یکی سربازی!

جوابی بهش ندادمو پله هارو لرزون لرزون بالا رفتم.بیچاره اونی که دختره پدر منه و بیچاره اونی که قراره بشه زن ایمان!!!

روبه روی در ایستادمو به چشمی خیره شدم….! دستم از روی کلید زنگ پایین اومد و سرم خم شد.من که جرات نداشتم با بابا روبه رو بشم…حتی جرات نمیکردم کلیدزنگ رو فشار بدم…ربع ساعت بیشتر خیره به در سر پا ایستادم…

از داخل صدای جرو بحث میومد.مقنعه ام رو تا روی ابروهام جلو کشیدمو هفت هشت ده باری پشت دستمو روی لبهام که دیگه واقعا رنگ واقعیشونم از دست داده بودن، کشیدم. !

دلو زدم به دریا و با گفتن” هرچه باداباد” کلید زنگ رو فشردم!

خیلی سریع لنگه در کنار رفت و قامت بلند حاج بابا توی قاب در نمایان شد.تسبیح در دست، با اون پیرهن سفیدی که دکمه هاش تا خرخره بسته بودن،از بالا نگاه غضبناکی بهم انداخت که مثل گوشی رو ویبره رفتم.

طول کشید تا چشم از اون چشمای به خون نشسته اش بردارمو بگم:

-س..س…س…..سل…سل…سلام….

دستش که بالا اومد فورد گارد گرفتم.اما برخلاف تصورم هدفش فقط نگاه کردن به ساعت مچیش بود و بعد گفت:

-۲۲:۲۱ دقیقه …..

میون نفسهای بریده و مقطع من و نفسهای سنگین بابا، پر غضب و عصبی گفت:

-دختر حاج احمد حبیبی تا این موقع از شب کدوووووووم گوری بوده!؟؟؟؟؟

نگاهم به سمت داخل کشیده شد.امیدوارانه منتظر بودم بازم مثل همیشه مامان سر برسه و بشه ناجیم اما هیچ رد و اثری ازش نبود!

زانوهای لرزونم ثابت نمی موند.بریده بریده گفتم:

-حا…حاج…حاج …حاج بابا بخدا…من…سرکار بودم…وسیله ورزشی آورده بودن من باید میموندمو ثبتشون میکردم ..آخه شما که میدونید…من اونجا منشی ام…مسئول ثبت و ضبطم…کارم حساس…

فکر میکردم با همون تسبیح توی دستش سیاه و کبودم کنه اما کوتاه و معنی دار گفت:

-فردا صبح میام به اون خراب شده ببینم اونجا چه غلطی میکنی که تا این موقع شب میمونی و نه جواب تلفن میدی…نه..

برای اولین بار حرف بابامو قطع کردمو گفتم:

-نه آخه گوشی موبایلم رو بیصد….

صدای پرتحکمش چهار ستون بدنمو لرزوند:

-ساااااااکت !! فردا ساعت ۹ میام اون خراب شده….

و بعد چرخید و داخل رفت تا من بمونمو یه مصیبت و بزرگ در حد جام جهانی!

➖درحالی که چشمام مدام مامان رو توی خونه جستجو میکردن،یکراست سمت اتاق خوابم رفتم.

درو بستم و ولو شدم روی تخت.دیدم که مامان رو به روی تلویزیون نشسته و بافتنی میبافه اما واقعا چرا اینبار هیچ مداخله ای نکرد!؟ شاید چون از دستم عاصی شده بود!

خیره شدم به سقف و به صدای عصبانی حاج بابا که بازم تو خونه پیچیده یود گوش سپردم:

-همش تقصیر توئہ فاطمه خانم..همش تقصیر توئہ! وگرنه من صدبار تاحالا این اعجوبه مفسد رو شوهر داده بودم!

-وا! حاجی! استغفرالله! آخه کسی به دختر خودش میگه مفسد!؟ چرا عیب روش میزاری!؟

-یه نگاه به ساعت بنداز!؟ الله اکبر…الله اکبر…هی من میخوام نزارم این دهن وا بشه هی فاطمه خانم تو نزار….

-سر کار بوده حاجی…یلدا به من گفت!

-احسنت فاطمه خانم! احسنت…مرحبا…تو که چند ساعت پیش میگفتی یلدا اطلاع رسونده که این زالو خانم کلاس جبرانی برداشته!؟ حالا حرفت عوض شده!؟؟ خااااانم…خااااانم….بنده که فرتی ۵۰ ساله به دنیا نیومدم…منم درس خوندم..منم دانشگاه رفتم…منم مثل این شیطون ۲۲سالگی رو گذروندم…

-حاجی شلوغش نکن….! جوون…نادون جاهل…

-نه! نه فاطمه! من دیگه فریب چرب زبونی های تو رو نمیخورم….گفتی شوهرش نده بزار درس بخون کسی بشه واسه خودش،سری تو سرا دربیاره،گفتیم باشه…گفتی بزار کار کنه استقلال مالی پیدا کنه جوونه،روش نمیشه از من و شما پول بگیره گفتیم چشم…بازم بستی به ریشمون،گفتی حاجی…دختره. ..دختر باید به خودش برسه…گفتیم باشه…گفتی زشته دختر سبیل داشته باشه…باید یه فرقی با امیرعلی و امیرحسین داشته باشه گفتیم چشم…سبیلاشوهم برداره…بازم نشستی و گفتی حاجی…عقل مردم به چشمشونه…بزاره سه دونه از اون ابروهاشوهم برداره یه فرمی بگیرن شوهر گیرش بیاد گفتم باشه….زیر ابرو هم برداره.. حالاااا بفرماااا…تحویل بگیر….معلوم نیست دختر منه یا دختر محمود فشن!

-حاجی بزرگ میشه آدم میشه!

-نه که الان کوچیک!؟دیگه بزرگتر از این…نه! باید فردا برم…برم محل کارشو ببینم…اصلا ببینم چجوریه..رئیش کیه…محل کارش چجوریه…مرد زیاد اونورا هست…نیست… باید تهو توش رو دربیارم…

دستامو رو گوشام گذاشتمو سرمو تو نرمی بالش فرو بردم…

فردا باید چه خاکی تو سرم می ریختم. اگه میومد و می دید که من کارم چیه چه بلایی سرم میاورد!؟؟؟

اگه میفهمید منشی نیستمو خدماتی ام چه کنفیکونی که راه نمینداخت..

دیگه کمکم داشت اشکم راه میفتاد که ذهنم پر کشید سمت آمین…شاید اون بتونه کمکم کنه! به هر حالی هر چی نباشه بعد از آقای جباری یجورایی رئیس اونجا آمین!

بقول مامان…عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!

گوشیمو از توی جیب مانتوم بیرون کشیدمو شماره آقا هادی نگهبان باشگاه رو گرفتم.طول کشید تا جواب داد..صدای لهجه دارش تو گوشم پیچید!

-الووووو…اینوقت شب خر گم کردی…

-سلام آقا هادی!

-وعلیکوم…شوما!؟

-حبیبی ام آقا هادی ..

-هان! تویی حبیبی! عجیبه! چرا تو باید به من زنگ بزنی! ؟نکنه عاشقم شدی میخوای اعتراف کنی!؟؟هان کلک!؟

-تو به اون دوتای که گرفتی قانع نیستی!؟

-نه والا!

-خوش اشتهایی برادر من..

خندید!

-خب! چی میخوای حبیبی!؟

-شماره آقا آمین ..داری!؟

پشت سرهم ردیف کرد:

-پسر برادر آقای جباری رو موگی!؟ها!؟ همی اون که تازه از فر نگ برگشته!؟ بلنده هیکلیع!؟ مثل برج زهرماره؟ همو او پسرو رو موگی!؟

صدامو به پایین ترین حد ممکن رسوندم تا کسی صدامو نشنوه…

-ها ! همی او رو موگوم!

-باشه! الان اس ام اسش میکنم!

-دستت درد نکنه منتظرم خداحافظ

-نگفتی چیکارش داری….

تماس رو قطع کردم.جوابشو میدادم تا صبح فک میزد…یک دقیقه بعد چشمک زن گوشیم خاموش روشن شد و چشمم به شماره ی آمین افتاد!

 

➖نفس عمیقی کشیدم و خیلی کوتاه و مختصر براش پیامک زدم:

“سلام.بیدارین!؟”

جواب نداد…تک زدم…بازم جواب نداد…اعصاب خسته و پکر لباسامو از تن بیرون کشیدم و روی تخت این پهلو و اون پهلو شدم…صدبار با استیصال زمزمه کردم:

“کاش جواب بده ..خبر مرگش چرا جواب نمیده…خدایا کاش جواب بده…ذلیل مرده جواب بده””

یه چشمم به ساعت بود و یه چشمم به گوشی…رفته رفته داشتم مایوس میشدم که چشمک زن گوشی روشن خاموش شد.

با خوشحالی پیام رو باز کردم! فقط یه علامت سوال فرستاده بود که احتمالا ترجمه اش میشد تو کی هستی!؟!!

بدون تعلل و فوت وقت براش تایپ کردم:

” من یاسمن حبیبی ام”

بازم جواب دادن رو لفت دادو من با یه چشم بسته و یه چشم بازو یه شکم گرسنه چشم انتظار جواب پیامکم رو هم تخت بیقرار و کم تحمل روی تخت غلت زدم…

گشنگی که بهم فشار آورد،بدون اینکه چراغ اتاق رو روشن کنم ،کورمال کورمال بی سرو صدا خودمو به آشپزخونه رسوندم. با باز کردن در یخچال نصف بدنمو داخلش فرو بردمو چشم چرخوندم تا یه خوراکی پیدا کنم.

میوه شکممو سیر نمیکرد.چند تا کتلت سرد برداشتمو گذاشتم لای نون و دوباره برگشتم تو اتاق…تا چشمک زن گوشی روشن خاموش شد خیز برداشتم سمتشو تنمو پرت کردم رو تختو گوشی رو بین دو دستم نگه داشتم.دل تو دلم نبود. پیام رو باز کردم:

” من همچین شخصی نمیشناسم! ”

گوشی از دستم سر خورد و افتاد رو تخت. کنج لبام به سمت پایین خم شدو لقمه از گلوم پایینتر نرفت.بعد اینهمه معطلی تازع میگه من یاسمن نمیشناسم اصلا لیلی مرد یا زن؟؟!

با این فکر که ممکنه اشتباها برای یکی دیگه پیام فرستاده باشم دوباره پیامک آقاهادی رو چک کردم اما همون شماره بود.لقمه رو قورت دادمو دوباره نوشتم:

” یاسمن حبیبی دیگه..خدماتی باشگاه…بهم چایی دادی…چایی ریخت رو لباست ”

گوشی رو رو تخت گذاشتم و خیره به صفحه اش لقمه بعدی رو خوردم. اینبار زودتر از دفعه قبل جواب داد:

” خب! بعدش!؟ ”

از جوابی که داد میلی به ادامه صحبت پیدا نکردم و یجورایی ازش مایوس شدم اما وقتی حرفهای حاج بابا یادم اومد ناچار و دمغ براش تایپ کردم:

” میشه من یه موضوعی رو بهت بگم!؟ کمکم میکنی؟”

به فاصله ی پنج دقیقه بعدش جواب داد:

“قول نمیدم کمکت کنم ولی میتونی بگی ”

پسره ی لعنتی!کاش زورشو داشتم تا دوتا میخوابوندم زیر گوشش!!! هوووفی کردم و حین جویدن کتلت سرد براش نوشتم:

“ببین حاج بابای من خیلی شاکیه از اینکه من دیر اومدم.نیت کرده فردا بیاد محل کارم.خیلی آدم سخت گیر و دقیقیه! مذهبی اونم چجورش! بدتر از اون اگه بفهمه من خدماتی ام دیگه نمیزاره کار کنم.من دلم نمیخواد از کار بیکار بشمو آزادیمو ازم بگیرن”

پیامو که براش ارسال کردم زودتر هز دفعات قبل جواب داد:

“خب! من چیکار کنم!؟ ”

اگه گیرش نبودم هفت هشتا فحش نون و آبدار واسش مینوشتم اما خب.. باید با این “عدو “میساختم تا بشه سبب خیر! همین شد که دوباره نوشتم:

” خب میشه کمکم کنی ؟آخه میدونی من بهش گفتم تو باشگاه منشی ام.اونم قسمت زنونه! اگه بفهمه خدمتکارم دیگه نمیزاره کار کنم بخصوص اگه بفهمه مرد هم اونجا رفت و آمد داره! “…

و بعد گزینه ی سند رو لمس کردمو پیام رو براش فرستادم…

➖انگشتامو به حالت دعا تو هم قفل کردمو روبه سقف گفتم:

-خدا تو رو خدا …خدا تو رو خدا….کمکم کن…راضیش کن کمکم کنه!

پنج دقیقه بعد جواب داد.با یه صلوات پیام رو باز کردم:

“این مشکل توئہ…به من مربوط نیست..میخوام بخوایم دیگه پیام نده”

لقمه رو با اشکهای حلقه زده تو چشمام قورت دادم..خداحافظ آزادی ….خداحافظ حقوق خوب من!…خداحافظ به بهونه ی کار چرخیدن توی شهر….!

گوشی رو روی عسلی گذاشتمو پتو رو تا روی صورتم بالا آوردم و زمزمه وار باخودم نالیدم :

-خاااااک تو سرت یاسمن که فکر کردی اون نره غول به تو کمک میکنه…خااااک هفت حموم خرابه تو سرت! خااااک….

“””””””

پرده ی اتاق کنار رفت و صدای شر شر بارون که شلاقی رو تن زمین میبارید خواب رو از سرم پروند ..به پهلو چرخیدمو پتو رو بالاتر آوردم.

صدای مامان از بالای سرم مثل ساعت زنگدار گوشمو قلقلک داد:

-بلندشو یاسمن..بلندشو صبحانه بخور…بلندشو…

اینبار روشکم خوابیدم و باصدای بمی گفتم:

-فاطی… جون مادرت ولم کن…

پتو رو از روی تنم برداشت وبعد از نزدیک کردن صورت عصبانیش به صورت خوابالودم گفت:

-آخه کدوم دختری مادرشو اینجوری صدا میزنه که تو میزنی؟ همینکارارو میکنی از دستت عاصی میشم…بلند شو…بلند شو که خیره سری هات کار دستت داده…بابات لباس پوشیده و آماده نشسته که باهم برین محل کارت ! بلندشو…

جلدی از جا نیم خیز شدم.زل زدم به مانانو گفتم:

-واقعنی میخواد بیاد!؟؟؟؟

موهای کوتاه پیچ و تاب دارشو پشت گوشش زد و گفت:

-نه پس! داره اداشو در میاره…بلند شو…بلندشو….

بلوز مامانو چنگ زدمو گفت:

-فاطی جون مادرت یه کاری کن نیاد!

بلوزشو از تو دستم بیرون کشید و گفت:

-عه! هی فاطی فاطی فاطی….

-خب باشه…فاطمه سادات خانم!

-پاچه خواری نکن!

-مامان…تورو خدا یه کاری کن نیاد

مامان با شک و سوء ظن گفت:

-چیه!؟ نکنه جای بدیه که اینقدر ترسیدی!؟؟؟

حالا مشکل شد دوتا! اگه میگفتم آره که واقعا اینطور نبود ، یا حتی دلایلش رو میگفتم مامان میشد بدتر از بابا…برای همین بیخیال یاری خواستن از مامان، گفتم:

-نه خیلیم خوب!

-پس باهاش برو تا شر بخواب…

-آخه تو که بابارو میشناسی…یه نر از اونجا رد بشه همون میشه بهونه اش

-اون دیگه تقصیر خودته!

مامان که رفت منم با قیافه ای زار لباسامو تنم کردمو از اتاق بیرون رفتم.
نه! مامان قپی نمیومد! حاج بابا آماده و لباس پوشیده،باهمون اخمای همیشه ترسناک رو صندلی رو به روی اپن نشسته بود و حین خوردن چاییش انتظار منو میکشید.

از دستشویی که بیرون اومدم گفت:

-دختر زود باش آماده شو کار و زندگی دارم!

سر به زیر و آروم آخرین زورمو زدم:

-باباجون نمیشه حالا یه روز دیگه بیاین…

دستشو برد بالا:

-برو لباس بپوش…سریع!

با دستهای آویزون سمت اتاقم رفتم. گشادترین مانتوم رو که رنگی تاریک داشت رو پوشیدمو با برداشتن کیف و وسایلم از اتاق بیرون رفتم..

بابا تا منو دید سوئیچ پرایدشو از روی اپن برداشت و با خداحافظی از مامان جلوتر از من از خونه بیرون رفت…..

 

»دوستان عزیز امیدورام این پارت بلندو بخاطر معذرت خواهی بخاطر دیر کرد رمان قبول کنین

 

آرشیو پایانی:

 

در دنیا دو نابینا هست :

یکی تو ، که عاشق شدنم را نمی‌بینی !
یکی من ، که بجز تو کسی را نمی‌بینم !

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

یک نظر

  1. این رمان تموم شده ادمین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *