خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت هفده

رمان دختر حاج آقا/پارت هفده

بازوی یلدا رو گرفتم و نگاهی به اطرافم انداختم.خونه ی خاله اش به حدی بزرگ و تماشايی بود که آدم از قدم زدن توی حياطش هم لذت میبرد و احتمالا داخلش که جای خود داشت.
همونطور که سعی میکردم مثل ندید بديدها رفتار نکنم و نگاه های ضايع و تابلوم توجه کسی رو جلب نکنه کنار گوش یلدا گفتم:

_عجب خاله ی پولداري داريا…با پول این خونه چه ها که نمیشه کرد!!!

یلدا همونطور که با وسواس لباسش رو مرتب میکرد گفت:

_آخه شوهر خاله ام از اون بساز و بفروشای خفن قهار… از اونا که به میلیون پول خرد میگن…..

_عجب!

نزدیک در ورودی پسری ایستاده بود که پولداری و باکلاسی از وجناتش می بارید.بلند،جذاب ولی تاحدودی کم مو….کت و شلوار مشکی تنش بود و به مهمونها خوش آمدگویی میگفت!

چشمام از دیدنش درخشید و لبخندی گوشه لبم نشست.سقلمه ای به یلدا زدم و گفتم:

_جووووون…اون هلو کیه!؟

یلدا کاملا بيتفاوت گفت:

_اون ?? اون پدرام…پسرخالمه…

درخشش چشمام بیشتر و بیشتر،شد.بازوی یلدا رو سفت چسبیدم و دوباره کنجکاوانه پرسیدم:

_مجرد یا متاهل!؟

یلدا یه جوری بهم نگاه کرد که انگار میدونه دارم به چی فکر میکنم و بعد گفت:

_مجرد!

نامحسوس دستامو بهم مالوندم و گفتم:

_جووووون! من ميميرم واسه پسر مجرد خوش تیپ ..دیگه پول دارم که باشه واويلا…

یلدا خندید و گفت:

_کثافت!!!

تا نگاه پسرخاله ی یلدا یا همون آقا پدرام به ماافتاد،چشماش تنگ شدن و لبخندش عمیق…به یلدا خیره شد و تا نزدیک شدن ما این خیرگی قطع نشد.بنابرین حدس زدن اینکه یه حس خاص به یلدا داره خیلی کار سختی بنظر نمی رسید.
فاصله که به هیچ رسید تو سلام دادن پیشقدم شد و گفت:

_به به….دخترخاله یلدا….چقدر اومدنت طول کشید! سلام…

یلدا آهسته سلام کرد ولی من پر انرژی و قبراق گفتم:

_تقصير من شد….یلدا چون میخواست با من بیاد مجبور،شد یکم معطل بمونه!

نگاه پدرام از یلدا به سمت من کشیده شد.براندازم کرد و بعدلبخند زد و گفت:

_شما دوست یلدا جان هستی درسته!؟امممم….احتمالا یاسمن خانم!

ذوق زده گفتم:

_بله درسته….

لبخند دخترکشی زد و گفت:

_دختر حاج آقا حبیبی!!

سرم و تکون دادم و گفتم:

_بله درست!

دستش رو به سمت در دراز کرد و گفت:

_پس بريم تو هوا سرد سرما ميخوريد…

یلدا خیلی سرسنگین تشکر کرد و بعد دست منو گرفت و دنبال خودش کشوند.شلوغی خونه،صدای همهمه و موسیقی باعث شد از همون بدو ورود دستامونو رو گوشامون بزاریم .برخلاف ما که خودمون رو بغچه پیچ کرده بودیم بقیه از نظر پوششی کاملا راحت و آزاد بودن…یلدا فقط پالتوشو آويزون آويزون کرد اما من حتی شالمم درآوردم و موهامو برای چندمين بار مرتب کردم تا به چهره ام جلوه بدن!!!
یلدا خندید و گفت:

_خسته نشدی اینقدر باموهات ور رفتی!؟

چشمکي زدم و گفتم:

_با اینهمه پسر خوش تیپ …نچ….خسته نميشم….راستی عجب پسرخاله جيگری داری!

یلدا سرشو تکون داد و گفت:

_اهممم…

چپ چپ نگاش کردم و گفتم:

_فقط همین….!? اهممم!?

_پس باید چی بگم!?

زدم پس کله اش و گفتم:

_آخه تو چه دختری هستی که متوجه نگاه های متفاوت پسرخاله ات به خودت نشدی…غلط نکنم ازت خوشش میاد!

یلدا شالشو مرتب کرد و گفت:

_ميدونم ولی مهم نيست…چون من پدرام رو فقط به عنوان پسرخاله ام دوست دارم….

_بس که خری!

تبسمی زد و گفت:

-باشه تو خوبی!

نمیدونم چرا ولی حس میکردم که یلدا بخاطر امیرحسین یه همچین سوژه های درجه یک رو ميپروند….و واقعا امیرحسین چی داشت!? ناخواسته برادرم رو تجسم کردم.خب….باهوش،درسخون،فوق العاده با استعداد و البته جذاب اما بيکار….! و احتمالا یلدا عاشق همون قیافه و نبوغ امیرحسین شده بود که بس منتظر نشسته بود تا امیر انتخابش کنه….و این یا میتونست عشق و وفاداری باشه و یا حماقت!!! آخه من امیرحسین رو میشناختمو میدونستم اصلا به ازدواج فکر نمیکنه….و به طور کلی پدر عشق یه طرفه بسوزه!

وقتی به خودم اومدم که دخترخاله ی یلدا اومد سراغشو با خودش بردش و من وسط اون جمعیت شلوغ تنها موندم….

البته من کم رو خجالتی نبودم واسه همین گیلاس و شیرینی برداشتم و وسط جمعیت لولیدم تا واسه گذر اوقات سوژه موردنظرمو پیدا کنم که همون موقع چشمم افتاد به ایمان…..

از دیدنش تو اون کت شلوار خوشرنگ و اتوکشیده ماتم برد.اعتراف میکنم که حتی با اون ریش بلند سیاهش متفاوت ترین و جذاب ترین چهره رو بین همه مردای اون جمع داشت….

حالا که دیده بودمش تمام برنامه هایی که واسه درآوردن حرصش تدارک دیده بودم از سرم پرید.یعنی مشکل اینجا بود که نمیدونستم دقیقا باید از کجا شروع کنم ولی اول باید متوجه میشد که من هم اومدم.
پیرهنم رو مرتب کردم و جوری که مثلا حواسم بهش نیست از کنارش رد شدم درحالی که زیرجلکی چشمم دنبالش بود…منو دید و متوجه ام شد اما کمتربن و کوچکترین اهمیتی بهم نداد و یجورایی همه چیز برعکس شد…یعنی بجای اینکه من اونو بچزونم اون داشت منو میچزوند.عصبانی شدم در اون حد که زرق و برق مهمونی دیگه نتونست منو تو خودش غرق کنه !
با پسرا خوش و بش میکردم، با ناز راه میرفتم…قه قهه میزدم ولی هیچکدوم از اینکارا باعث نشد تا حتی یکبار یه نیم نگاه ساده بهم بندازه….!!!
دیگه داشتم آمپر میچسوبندم و حس شکست خوردن و ضایع شدن رو عمیقا درک میکردم…چیزی که واسه من کم از مردن نداشت!!!
بالاخره طاقت نیاوردمو رفتم سمتش…دختری کنارش ایساده بود و باهاش گپ میزد.به دختر خیلی زیبا و بلند با اندام ترکه ای مانکنی! موهاش بلوند و آزاد بودن و شونه ها و سینه هاش تاحدودی لخت…و من از اون فاصله میدیدم که ایمان چقدر در تلاش تا نگاهشو به قسمتهای اغواگر دختره ندوزه!
همین واسه من تبدیل شد به یه سوژه ی داغ! اول اجازه دادم تا اون دختره ی نسناس بره و بعد قدم زنان رفتم سمتش و با انزجاری ساختگی گفتم:به به ! لاس زدن با داف خوش میگذره!؟
نه بهم نگاه کرد و نه حتی جوابمو داد و خدا میدونه که تو اون لحظه با دیدن اون رفتار اگه انفجار میکردم اصلا جای تعجب نداشت.با این حال به خودم اجازه ندادم کم بیارم چرخیدم و دورش زدم تا رو به روش بایستم.مستقیم خیره شدم تو چشماش و گفتم:از یه طرف یه جوری رفتار میکنی که انگار پاک ترین پسر دنیایی از طرف دیگه میری تو کنج میشینی و با داف مافا لاس میزنی…دورویی هم هنریه واسه خودش نه !؟؟؟
مشغول گوشیش شد تا به من ثابت کنه چقدر براش بی اهمیتم…حرص خوردم…خیلی زیاد…بیشتر از تمام عمرم…بیشتر از وقتی که سارینا و آمین رو تو بغل هم دیدم با این حال دوباره کم نیاوردم و کنارش نشستم.دستامو دو طرفم گذاشتم و گفتم:من شک ندارم تو هم دوست دختر داری هم تاحالا چند تا دخترو ترتیبشونو دادی….فقط داری ادا آدم خوبارو درمیاری…وگرنه چه معنی میده دخترا از بین اینهمه پسر خوشگل موشگل هی بیان سراغ تو….با این ریش درازت…
سرش رو به سمتم چرخوند و اونچنان باخشم و عصبانیت نگاهم کرد که فورا از جا بلند شدم و دستپاچه گفتم:اصلا به درک! هر جوری میخوای باش…
اینو گفتمو با هول و ولا از کنارش رفتم قبل از اینکه دوباره اون سیلی های جگر سوزشو نثارم کنه…
تا ازش فاصله گرفتم و خودمو بین جمعیت قایم کردم دستمو رو قلبم گذاشتمو چشمام رو بستم…ضربان تند میزان ترسم رو اثبات میکرد و من چقدر از خودم بدم اومد که با ابلهانه ترین روش ممکن قصد اذیت کردنشو داشتم…نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو باز کردم که همون موقع پسری رو مقابل خودم دیدم.خونه خاموش شده بود و رقص نورهای رنگی و چرخششون توی سالن و سقف اجازه نداد به وضوح بررسیش کنم اما خب…کیس مناسبی برای خوش گذرونی بنظر می رسید.
نگاهش از چشمام سر خورد سمت لبهام…لبخند زد و بعد پرسید:-میتونم اسم شمارو بدونم خانم خوشگل؟!
با همون دو سه کلام اول فهمیدم از اون مخ زدنای قهاره…از اونا که تو همون دیدار اول میتونه یه دخترو تا روی تخت بکشونه …ولی اهمیتی برای من نداشت…من فقط میخواستم از لحظه لذت ببرم بنابرین با لبخند ملیحی گفتم:-یاسمن !
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:یاسمن….اسم زیبایی داری….منم یزدان هستم…
و بعد دستشو سمتم دراز کرد و گفت:-از آشنایی با تو خوشبختم یاسمن بانو….
حقیقتا صدای فریبنده ای داشت.البته چهره و هیکلی خوبی هم داشت اما صداش از اون جنس صداهای خاص و گوشنوازی بود که دوست داشتی بیشتر و بیشتر بشنویش….دستمو سمتش دراز کردم و قبل اینکه بپره گفتم:-منم همینطور….
دستمو صمیمانه توی دست گرمش فشرد و برای چندمین بار بهم لبخند زد…نگاهم روی سرتاپاش لغزید و اون با ادب زیادی گفت:-باهم برقصیم !؟
بی تعلل جواب دادم:-برقصیم…
-عالیه…
دستمو گرفت و رفتیم جایی که بقیه هم داشتن میگفتن و میخندیدنو می رقصیدن…اون دستاشو روی کمرم گذاشت و من روی شونه هاش…درحالی که تقریبا بهم چسبیده بودیم…
آروم آروم شروع به رقصیدن کردیم…عطر خوش بوی داشت…و تلخ!
فضا که تاریک ترشد بهمدیگه خیره شدیم…دستاش رفته رفته پایین رفت و باسنم رو از روی دامن نوازش کرد.خودمو به علی چپ زدم تا ببینم دیگه چه کارا بلده….سرشو خم کرد…انگار فهمید اعتراضی ندارم و گستاخ ترشد…و من عاشق گستاخی های یه مرد بودمو هستم!
همزمان که به باسنم فشار آورد لبهاشو به گردنم چسبوند و زبونشو خیس و تر روی گودی گردنم کشید…نفسم تو سینهحبس شد و چشمام بسته….
دستامو دور گردنش حلقه کردم

دستامو دور گردنش حلقه کردم و اون دستش رو از زیر دامنم رد کرد و از روی ساپورت بین پام رو لمس کرد…اینبار نتونستم جلوی واکنش ناشی از تحریک شدن خودمو بگیرم و لرزیدو چشمام رو باز کردم که با چشمای به خون نشسته ی ایمان مواجه شدم….

حالا وقت ، فقط وقت تلافی بود…بی توجه بهش نگاهمو دوختم به جای دیگه و اجازه دادم یزدان بازم با دستاش آرومم کنه اما وقتی ایمان با عصبانیت دستشو رو شونه ی یزدان گذاشت و از من جداش کرد تقریبا تمام حس و حالم پرید…

یزدان شوکه زده به ایمان نگاه کرد .صورتش رفته رفته حالت خشمگینی به خودش گرفت و خواست حرفی بزنه که ایمان فورا با خشم و حرص گفت:

-برو سراغ یکی دیگه…

ابهت ایمان مناسب ترین کیس برای خوش گذرونی رو ازم و گرفت و منم که نمیتونستم اونجا سر یه پسر جارو جنجال راه بندازم بنابرین فقط با حرص و عصبانیت بهش خیره شدم….

یزدان انگشت شستشو گوشه لبش کشید و بعد با یه نگاه معنی دار به ایمان و یه نگاه پرسشگر به من راهشو گرفت و رفت….

دستامو مشت کردمو با عصبانیت گفتم:

-به چه حقی….

قبل اینکه جمله ام رو کامل کنم انگشت اشاره اش رو بالا آورد و گفت:

-یه کلمه دیگه حرف بزنی وسط همین مهمونی خونتو می ریزم…

و بعد مچ دستم رو گرفت و گفت:

-روسریت کجاست عوضی!؟؟هان!؟؟

خواستم دستمو از توی چنگالاش بیرون بکشم اما توانم با توانش برابری نکرد.دلم میخواست از دستش سرمو بکوبم به دیوار وقتی مثل حاج بابا از هر نوع خوشی ای محرومم میکرد.
مچ دستمو فشار داد و گفت:

-این روسری لعنتیت کجاست!؟

با دست آزادم زدم رو شونه اشو گفتم:

-آخه به تو چه….دستمو ول کن…آخ دستم….آااای….

منو تا جلوی قسمتی که همه لباساشون رو آویزون کرده بودن کشوند و بعد با تشر گفت:

-کدومشون واسه توئہ…!؟ کدومشون!؟ بگو یاسمن…بگو تا خونتو نریختم !؟

خودم شالمو بیرون کشیدم و شلخته انداختمش روی سرم..بشدت عصبی و ناراحت و دلخور بودم…اونقدر که دلم میخواست همون لحظه بزنم بیرون و از اون خونه برم…

ایمان دوباره دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند.خیلی خوش شانس بودم که همه جا تاریک بود و بخاطر بزن و بکوب حواسی سمت و پی ما نیومد…اون منو دنبال خودش میکشوند و من در تقلا بودم تا از دستش خلاص بشم…

بالاخره پرتم کرد توی یکی از اون اتاقهای خالی و بعد قفل کردن در بی وقفه شروع کرد به شماتت کردنم:

– کثافت بی شعور واستادی تا پسرا دستمالیت کنن !؟؟ هااااان !؟؟؟

هاااان گفتنش گوشامو کر کرد و چارستون بدنمو لرزوند.بغض کردمو گفتم:

-به تو چه وحشی…مگه تو چیکارمی که هی امر به معروف و نهی از منکرم میکنی!؟

با تاسف براندازم کرد و گفت:

-تو خجالت نمیکشی!؟؟ فکر آبروی بابات نیستی!؟ فکر آبروی خانوادت نیستی!؟؟ احمق !

دستامو مشت کردمو گفتم:

-مگه من چیکار کردم!؟

پوزخند زنون گفت:

-بگو چیکار نکردی…!!!؟؟ تا چشم اقاتو دور دیدی کشف حجاب کردی و پریدی بغل پسر مردم…! آخه چرا تو اینقدر بی شعور و بدبختی! حقته همه چی رو به بابات بگم تا سنگسارت کنه…حتی اینکه با پسر جماعت بنای رفاقت میزاری..

شونه بالا انداختمو گفتم:

-اینا مسائلی ان که به خودم مربوط نه به تو یا هر کس دیگه ای….

نگاهی سرشار از تاسف به هیکلم انداخت و گفت:

-دور این هرزه بازیارو خط بکش…نگران خواهرمم که مبادا توی لجن…

پریدم وسط حرفشو گفتم:

-راه و روش زندگی من نه به تو مربوط نه به داداشام و نه حتی به بابام….من هرکاری بخوام میکنم…

برای کنترل خشمش زیادی باخودش در کش مکش بود.دندناشو بهم فشرد و گفت:

-وای به حالت اگه بازم بری اون وسط و خودتو به اینو اون بمالی… اونوقت خودم سرتو میبرمو میزارم رو سینه ات…

نیشخندی زدم و گفتم:

-چرا اینقدر تو املی!؟؟ من جوونم…غریزه و میل جنسی دارم….باید رفعشون کنم…تو چی!؟داری!؟ نگو که نداری…نگو که تاحالا واسه رفعشون دست به دختری نزدی….

عصبانیتش شدت گرفت اونقدر که میشد با کوه آتشفشان مقایسه اش کرد..اومد سمتم…زل زد تو چشمام و گفت:

-این حرفای درشت رو کی توی دهنت گذاشته!؟ تو کی اینقدر بی حیا و بدبخت شدی!؟

با پوزخند گفتم:

-رفع غریزه بی حیاییه….!؟ اگه هست مشکلی نیست…تو به من بگو بی حیا…

بازوم رو سفت گرفت و همونطور که فشارش میداد گفت:

-اینقدر از این چرت و پرتا واسه من ردیف نکن….نزار کاری کنم تا آخر عمرت تو دخمه ات اسیر بمونی….

مغزم تو سرم منفجر شد از اینهمه حرف زور..باید یه چیزایی رو حالیش میکردم..باید میفهمید دارم از چی حرف میزنم!

فاصله ی بینمونو پر کردم…لبهامو چسبوندم به لبهاش و با دستم مردونگیش رو از روی شلوار لمس کردم…

شوکی که بهش وارد شده بود فکر نکنم تو تمام عمرش تجربه اش کرده باشه…
من با چشمای بسته لباشو که طعم بی نظیری داشت رو میخوردم و مردونگیش رو از روی شلوارش نوازش میکردمو خودمو بهش میمالوندم…..و اون حتی تکون هم نمیخورد…حتی خودمم نمیدونم این جرات رو از کجا پیدا کرده بودم که یه همچین کاری با این آدم کردم اما اینو میدونستم که میخواستم اون یه چیزایی رو حالیش بشه…اصلا بزار بعد از این ازم سواستفاده کنه اما دست از سرم برداره !!!

وسط اون لب گرفتنی که عجیب داشتم ازش لذت میبردم، به عقب پرت شدم و سمت چپ صورتم سوخت…و بعدش حتی سمت راست صورتم….پوستم گز گز میکرد….!!!
نفس زنون به ایمانی که مثل ابولهول رو به روم ایستاده بود و با منتهای عصبانیت نگام میکرد،خیره شدم…ترسناک و عجیب بود!

و چشماش…چشماش تو ترسناکترین حالت ممکن قرار داشتن….

ترس منو به عقب کشوند….دستشو روی لبهاش کشید و با گفتن “هرزه ی کثافت” از اتاق بیرون رفت….

مبهوت از نوع برخوردش فهمیدم که گند زدم و با اینکارم همه چیز رو بدتر کردم….

دستمو روی پوست صورتم کشیدم و به این فکر کردم که از این به بعد چجوری تو صورتش نگاه کنم…
چشمام رو بستم و به کلمه ی هرزه فکر کردم….ایمان به من گفت هرزه…اون گفت هرزه !!!

چشمام رو باز کردم و با قیافه ای بیحال و کسل از اتاق بیرون رفتم.دیگه نه هیجانی تو وجودم بود و نه انرژی و توانی برای خوشحالی!

از میون جمعیت گذشتم و خودمو به دنج ترین و خلوت ترین گوشه رسوندمو روی یه گوشه از کاناپه ی گلبهی رنگ نشستم.سرم درد میکرد.فکر اینکه بعد از این چجوری تو صورت ایمان نگاه کنم روانمو بهم می ریخت…

اون حالا دیگه مطمئن شده بود من یه هرزه ام و چیزی ته قلبم بود که نمیخواست ایمان همچین حسی بهم داشته باشه…
اونقدر غرق خودم بودم که نفهمیدم یلدا کی کنارم نشسته و از کی داره صدام میزنه! با حواسپرتی سرمو چرخوندمو گفتم:

-هان چیه !؟

با تعجب نگاهی به شال روی سرم انداخت و گفت:

-اولا حواست کجاست!؟ دوما تو کی رفتی اینو انداختی سرت!؟ تو که اونهمه به موهات رسیدی …

بی رمق نگاهش کردمو گفتم:

-هااان !؟ چیزی گفتی!

دستشو تکون داد و گفت:

-اووووو ! اصلا معلوم نیست حواست کجاست! راستی دختر خالمو دیدی!؟ حنانه رو میگم!؟ خیلی خوشگل شده بود…خیلی…لباسشم واقعا عالی بود…

الکی گفتم:

-آره آره…دیدم…خوب بود…

و بعد سرمو بلند کردمو لب زدم:

-کی میریم یلدا !؟

با تعجب گفت:

-میخوای بری!؟؟ بابا ما که تازه اومدیم….هووووف! هر جا میرم پدرام هم دنبالم میاد…میترسم ایمان متوجه بشه و همچی رو از چشم من ببینه…اصلا دلم نمیخواد باهاش همصحبت بشم آخه تا تنها میشیم فورا بحث خواستگاری رو پیش میکشه…

یلدا پشت هم حرف میزد و من غرق در کاری که کرده بودم بک کلمه از صحبتهاش رو متوجه نشدم… ! و فقط وقتی اسم ایمان رو می آورد تمام تنم داغ میشد و آتیش میگرفت…!

میترسیدم…میترسیدم ایمان صحبتهای اون روز و حرکت ناشایست امروزمو به بابا یا داداشام بگه و بدبخت بشم…صورتمو بین دستام پوشوندم و عاجزانه دنبال یه راه حل گشتم تا مطمئن بشم اون چیزی به خانوادم نمیگه…

 

کلی بهونه جور کردم تا تونستم زودتر از یلدا و خاحوادش برگردم خونه چون میدونستم اگه بمونم باید با ماشین ایمان برمی گشتم و منم که دیگه روی روبه رو شدن رو باهاش نداشتم….!
وقتی رسیدم خونه همه خواب بودن…بی سروصدا رفتم تو اتاقمو درو بستم…با همون لباسها روی تخت دراز کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم.
گند زده بودم..یه گند بزرگ!ترس اینکه ایمان همچی رو به حاج بابا یا حتی امیرعلی و امیرحسین بگه لحظه ای راحتم نمیذاشت و این اضطراب تو وجودم رخنه کرده بود و لحظه ای راحتم نميذاشت…!!!
پشیمون شده بودم که چرا بخاطر راحتی خودم کاری کردم که ضررش بیشتر از سودش هست….!!!
چه احمق بودم…چه احمقانه فکر میکردم….اصلا چرا اینکارو کردم!؟؟ شاید چون حسم میگفت ممکنه پا بده و دستداز سر کچلم برداره که دیگه نتونه دنبال آتو باشه…! ولی زهی خیال باطل! من بهدمرحله ای رسیدم که باید به خودم میگفتم چی فکر میکردمو چیشد!

****

صبح با صدازدنهای مامان از خواب بيدازشدم.دلم نمی خواست چشمامو باز کنم یا حتی بدن کرختمو تکون بدم…غلتی زدم که مامان دوباره اومد سمتم و با تکون دادن بدنم تاکید وارگفت:

_مگه نمیخوای بری سرکار؟بلند شو تنبل خانم….بلند شو ساعت هفت شده ها…بلند شو که بابات لااقل نا یه جایی برسونت!

این اولین باری بود که از رفتن به سرکار احساس بدی داشتم.پتو رو کنار زدم و با چشمای بست سمت توالت رفتم…آرایش دیشب هنوز روی صورتم مونده بود.ژل شست و شو رو روی پوستم پخش کردم و شروع به پاک کردن آرايشم کردم.
ترس دیشب هنوز ولم نکرده بود ..اومدم بیرون و دوباره رفتم سمت اتاق…با بیحال ترین حالت ممکن لباس پوشیدم و بعد از برداشتن کیف و وسایلم از اتاق بیرون اومدم..به اصرارمامان چند لقمه نون و پنيرخوردم و بعد همراه بابا از خونه زدم بيرون…!

هر پله که پايين ميومدم انگار یک قدم به مرگ نزدیک تر ميشدم و نمیدونم چرا همش احساس ميکردم الان که قراره ایمان از خونه اشون بیرون بياد و همچی رو کف دست بابام بزاره…همچی ..همچی…حتی هرز پریدنام…شیطنتام..دوست شدنم با یه پسر…کرم ریختن واسه خود ایمان….قلبم تندتند و بی امون تو سینه ام ميتپيد….درست مثل قلب یه نوزاد….اما وقتی از کنار در بسته ی خونشون رد شدیم تقریبا خیالم راحت شد و نفس آسوده ای کشيدم…سوار پراید حاج بابا شدیم و اونم با بسم الله و کلی ذکر رخششو روشن کرد.

چشمامو بستم و سرم رو به عقب تکیه دادم.نمیدونم چرا حس میکردم دیگه نمیتونم با ایمان مواجه بشم!!!

حاج بابا منو جلوی باشگاه پیاده کرد و بعد از کلی نصیحت راهشو گرفت و رفت…تمام بدنم کرخت بود…دستام…نوک بينيم…لپهام….هوا سرد بود و منقبض کننده..انگار اگه پنج دقیقه تو اون هوا میموندم تبدیل میشدم به مجسمه ی یخی!!
دستامو بهم مالیدم و به سمت ورودی رفتم..همزمان با گذر از راهرو با آمين چشم تو چشم شدم…مسيری که داشت توش قدم برمی داشت به سمت سالن مردونه بود…مثل همیشه! فکر کنم وقتش بود که بهش بفهمونم چقدر احساسم بهش “سر “شده….وقتی اون جوری راحت سارينارو بغل ميکرد…وقتی منو از خاطرش برد….وقتی صداشو ازم دریغ کرد و حتی حاضر نشد یه زنگ یا پیامک بده….پس تکلیف احساست چی میشد!؟

بيتفاوت از کنارش گذاشتم و اینو حس کردم که از رفتارم جاخورده….حقش بود!!! باید می فهمید که وقتی با من نباید واسه بقیه ی دخترا موس موس کنه….اما اینکه اونم توجهی نشون نداد حسابی اعصابمو بهم ریخت.
رفتم توی رختکن و با همون اخمای در هم گره شده مشغول دراوردن روپوش کارم شدم که همون موقع حس کردم در باز و بسته.و حتی قفل شده…فکر کردم پسند خانم اما وقتی چرخیدم با آمين مواجه شدم….

نسبت به حضورش هیچ واکنشی از خودم نشون ندادم و خودمم نمیدونم تو اون لحظه این قدرت رو از کجا آوردم که اونقدر خونسرد و بیخیال باهاش برخورد کنم.
دوباره چرخیدم.کیف و وسایل دیگه ام رو گذاشتم تو قفسه های رختکن و مشغول پوشیدن روپوش شدم که اومد سمتم و گفت:

-چه دلیلی برای این نوع رفتارت داری؟!

در حین مرتب کردن کاور روپوش،بدون اینکه نگاش کنم جواب دادم:

-چه رفتاری!؟

چشماشو تنگ کرد و بهم خیره شد.پس الحمدالله فهمیده بود من باهاش قهرم…و هر دختری دیگه ای تو این موقع نیاز به ناز کشیدن و توجیه شدن داشت اگر این بشر اینو متوجه بشه….که البته از نظر خودم میشد…آمین بزرگ شده ی اروپا بود.و درواقع انعکاسی از آدمای اونور بود…یه مرد با شمایل سفید زیبا و سرو وضعی مرتب و اسپرت که خوب احساست زنهارو میفهمه…بینهایت روشنفکره…خیلی چیزهارو گناه نمیدونه.. به پوشش کسی گیر نمیده…برای هر شخصیتی احترام قائل اما…کاش میفهمید وقتی دخترای دیگه رو بغل میکنه من نمیتونم حسادت رو کنار بزارم….چیزی که تو وجود هر دختری هست!!!
صدای نفس عمیقش رو شنیدم.دستاشو به کمرش تکیه داد و گفت؛

-رفتار تو جوریه که انگار من مرتکب خطایی شدم که باعث ناراحتیت شده!؟هوم!؟ اینطوره!؟

انکارش کردم تمام احساستمو و با یه لبخند مصنوعی گفتم:

-نه ..همچی امن و امان !

بعد مرتب کردن رو پوش و لباسم،
خواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و برم گردوند سر جای قبل…مستقیم خیره شد تو صورتم و گفت:

-تو از من عصبانی هستی !؟

خودمم بدم نمیومد راجب بهش باهاش صحبت کنم واسه همین سکوت ایجاد شده رو شکستمو گفتم:

-خودت چیفکر میکنی !؟؟

سرشو تکون داد و گفت:

-من فکر خاصی نمیکنم…من فقط حس کردم تو از من دلخوری!

رفتار آمین بعضی وقتها جوری میشد که انگار ما باهم فقط دوتا دوست معمولی هستیم….چیزی که خودش مطمئنن تو خارج کشور صد مدلش رو داشت اما من نمیخواستم صرفا فقط “دوست معمولی “این آدم فوق جذاب باشم…

من میخواستم اون فقط مال من باشه….و یه چیزایی رو فقط با من تجربه کنه نه کس یا کسان دیگه ای!
نفسم رو بیرون فرستادمو گفتم:

-آره…تو گاهی منو عصبانی میکنی!

ابرو درهم کشید و متعجب پرسید:

-من !؟ اوکی! به شنیدن یه توضیح کوتاه نیاز دارم!

با دلخوری گفتم:

-فکر کنم فراموشش کنی بهتر باشه…

دستشو تکون داد و با تاکید گفت:

-نه من توضیح میخوام…همین حالا…باید بفهمم چرا تو ناراحتی!

زل زدم تو چشماش و پرسیدم:

-فهمیدنش مهم !؟

بلافاصله جواب داد:

-اگه مهم نبود نمیپرسیدم!

مکث کردم ویکم به فکر فرو رفتم ولی بعد دلو زدم به دریا و گفتم:

-چرا تو باید سارینارو اونقدر راحت بغل کنی!؟

از شنیدن سوالم یکم شوکه شد چون تادچند ثانیه فقط داشت باتعجب نگام میکرد و بعد گفت:

-اون دخترعموم!

با عصبانیت کنترل شده ای گفتم:

-دخترعمو…دخترعمه دخترخاله…چه فرقی میکنه آخه! تو غیر من رو بغل کردی…این نابخشودنیه…

از حساسیت زیادی من لبخندی گوشه ی لبش نشست…دستاشو رو شونه هام گذاشت و همونطور که خودش جلو میومد منو عقب عقب برد و کمرم رو محکم به قفسه ها تکیه داد…صدای برخورد کمرم با در فلزی توی سکوت رختکن پیچید…زل زد تو چشمام و گفت:

-تو ممکنه خیلی هارو بغل کنی درسته!؟ اما از بین این خیلی ها فقط نسبت به یکنفر میتونی حس خوبی داشته باشی !؟ درست میگم!؟؟ جواب بده !

با اخم سرمو تکون دادم و اون تو گلو خندید و گفت:

-پس تو به این خاطر با من بد شده بودی!؟

پشت جشمی نازک کردمو گفت:

-تو سارینا رو بغل کردی…دستتو دور بدنش حلقه کردی…خیلی بیش از حد صمیمی…هر دختر دیگه ای جای من بود عصبانی میشد!

سر و کمرش رو خم کرد تا سرش مماس سرم بشه…هرم نفسهای داغش قایل احساس بود…هر چقدر بهم نزدیک تر میشد بیجنبه تر و شل تر میشدم درحالی که ادعا میکردم از دستش عصبانی ام!

با انگشتای دست راستش گونه ام رو نوازش کرد…رومو برگردوندم و چشمام رو نیمه باز گذاشتم که برخورد لبهایه داغش با پوست سردم لرزش خلسه آوری تو وجودم نشوند…
حتی ریتم نفس کشیدنمم پر لرزش شده بود….و یکم ضایع!
انگشتاشو نرم نرمک پایین اومدن و اون همزمان گفت:

-تو نباید از برخورد های من با بقیه ی همجنسات عصبانی بشی…برای اینکه احساسی که به تو دارم متفاوت.. و خاص!…

از گوشه ی چشمای خمار شدم بهش خیره شدم که لبخندی زد و لبهاش رو به سمت لبهام جلو آورد..

وقتی آمین لبهاشو روی لبهام گذشت ناخواسته چشمام بسته شدن و پرت شدم تو سرزمین عجایب آلیس…اونقدر خوب و آروم و بافرصت میبوسید که دلم میخواست این لب دادن و لب گرفتن تا صبح ادامه پیدا کنه…رفته رفته دستهاش بالا اومدن و روی سینه هام نشستن….چیزی نگفتم و اون جسارت بیشتری برای لذت دادن و لذت گرفتن به خرج داد…زانوش رو بالا آورد و دقیقا اونو وسط پام قرار داد و فشار خفیفی به قسمت حساس بدنم که درحال نبض زدن بود وارد کرد درست مثل یه شوک!

تو خلسه و لذت مطلق بودم…یه لذت شیرین و دلنشین..چیزی که آدم دوست داره هی ادامه پیدا کنه و قطع نشه!

دستامو دور گردنش حلقه کردم و لبهامو از حصار لبهاش بیرون کشیدمو لاله ی گوششو به دندون گرفتم..آه مردونه ای کشید که حریص ترم کرد…لبهامو سر دادم سمت گردنش و پوست داغشو مکیدم….چشماشو بست و با بینیش نفس کشید و مسیر دستهاشو به سمت باسنم تغییر داد….!!!

فشار دستهاش روی باسنم تحریک آور بود…خصوصا حالا که دیگه میتونستم بلند شدن مردونگیش و برخوردش با تنم رو از روی لباس احساس کنم….!!!

و دروغ چرا….! دلم میخواست لمسش کنم…یا حتی تو خودم حسش کنم هر چند که میدونستم من یه حدود و خط قرمزهای مشخص شده ای دارم…انا تا همینجا هم غنیمت بود!

کم کم داشتیم تا مرز لخت کردن هم پیش می رفتیم که با صدای ضربه زدن به در هردو به سرعت از هم جدا شدیم و نگاهم مضطربمون کشیده سمت در…

تمام اون لذت پرید و جاشو به واهمه داد…دوباره یه نفر به در زد و بعدش صدای سمیه بود که خیلی ضعیف به گوش رسید:

-ای بابااااا…کی این درو قفل کرده !؟ ای بابا…اه…درو باز کن….واااا

سمیه دهن لق بود…از اون دهن لقهای رودست نخور! و حالا اگه من درو باز میکردم و آمین رو با من اینجا می دید چه رسوایی که به بار نمی اومد!!

بازوهای آمینو گرفتم و با دستپاچه ترین حالت ممکن گفتم:

-سمیه اس….واااای…اگه تو رو اینجا ببینه!؟…

آمین برخلاف من خیلی خونسرد و آروم انگشتشو جلو لبهاش گرفت و گفت:

-هیش! خونسردباش…من میرم پشت قفسه کنار در تو هم درو باز کن…اصلا نترس…سرگرمش کن که نپیچه سمت من …اوکی!؟

وقتی دید حواسم پرت در زدنای سمیه اس تکونم داد و تکرار کرد:

-اوکی یاس !؟

سرمو تند تند تکون دادم و اون بعد از یه بوسه ی شیرین روی لبهام با قدمهای بی سروصدا رفت و پشت قفسه ی کنار در خودش رو پنهون کرد منم بلافاصله بعدش رفتم سمت در و با چرخوندن کلید قفل رو باز کردم…با دیدن صورت فوق عصبانی سمیه نفسم تو سینه حبس شد.گنگ نگاهش کردم که دستشو به کمرش تکیه داد و گفت:

-تو این تو بودی!؟

هول و دستپاچه دستامو تکون دادم که دوباره گفت:

-ور بپری ایشالا…په چرا درو از داخل قفل کردی !؟

آب دهنمو قورت دادمو گفتم:

-آخه چیزه…د…دا…داشتم لباسامو عوض میکردم درو بستم کسی نیاد!

خوشبختانه اصلا شک نکرد.دستشو رو شونه ام گذاشت و بعد اینکه از سر راه کنارم زد اومد داخل…با فکر به حضور آمین فورا دویدم سمتش و رو به روش ایستادم.

با تعجب نگام کرد منم برای اینکه به چیزی شک نکنه تند تند گفتم:

-عه…چیزه….وای سمیه…چقدر تو امروز خوشگل شدی…پوستت برق میزنه…

همزمان با گفتن این حرفا نگاهی به سمت آمین انداختم.او۱اع رو که امن و امان دید،آروم و بی سرو صدا از اتاق بیرون رفت…دوباره چشم دوختم به سمیه…دستاشو رو لپهاش گذاشت و گفت:

-جدی میگی !؟؟ آخه کاری نکردم من….

از رفتن آمین که مطئن شدم نفسم رو رها کردمو از سمیه فاصله گرفتمو گفتم:

-آره آره خیلی خوب شدی…خب من دیگه برم…!!!

با تعجب نگام کرد و منم بعد از کشیدن یه نفس راحت از رختکن زدم بیرون!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *