خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت پانزده

رمان دختر حاج آقا/پارت پانزده

 

تو ماشین اونقدر از درد به خودم ميپيچيدم که راننده ی بدبخت هر پنج دقیقه ببار با تعجب نگام میکرد….درد زن زائويی رو داشتم که میخواست بچشو دنیا بیاره…دراون حد شدید!!!

باید میرفتم خونه و یلدا رو ميفرستادم تا واسم آمپول بخره و بهم تزریق کنه…..فقط اون جوری میتونستم آروم بشم!

تا راننده گفت رسیدیم بی معطلی پیاده شدم….میتونستم سرازیر شدن خون رو بین پاهام حس کنم و اون لحظه دلم میخواست همه جارو به آتیش بکشم!!!

دستمو رو دلم گذاشتم و با کمر تا شده از درد، سمت در رفتم.تا بخوام دنبال کلید بگردم در باز شد و ایمان باکیسه زباله جلوم سبز شد.نيشخندی زد و گفت:

_به به …گربه ول گرد حاج آقا…..

اولین باری بود که طعنه اشو با طعنع جواب ندادم.و
نمیدونم چی تو صورتم دید که نگاهش رنگ تعجب و نگرانی گرفت….پرسید:

_چیه!؟ چرا این شکلی شدی!؟

با دست کنارش زدم و گفتم:

_بیا برو انور دارم می میرم…..

از کنارش رد شدم و با آه و ناله و گریه ی بیصدا به راه افتادم.
ایمان بعد از گذاشتن آشغالا توی سطل آهنی بیرون خونه،درو بست و پشت سرم اومد:

_چیه؟چه مرگته؟

چرخیدم سمتش…از دیدن رنگ سفيدم ابروهاش بالا پرید..با درد پرسیدم:

_یلدا رو بفرست پیشم حالم خوب نيست..

نگاهی به سرو وضعم انداخت و گفت:

_یلدا با مامان و بابا رفتن دنبال مینا دخترعمون…نمیخوای بگی چه مرگته؟ یه روز که بابات نیست باید عین بی صاحابا ول بچرخی!؟کدوم دختری جز تو سه ظهر میاد خونه!،

اونقدر درد داشتم که به هیچکدوم از حرف هاش گوش ندادم جز همون یه تیکه که درمورد یلدا بود….از درد تو خودم مچاله شدم…نرده هارو گرفتم و پله هارو به زحمت بالا رفتم…

صدای ایمان تو سکوت راهرو پیچید:

_نميگي چهومرگته؟؟ به جهنم ..برو بمیر! گربه ولگرد!

کلید رو تو قفل چرخوندمو درو باز کردم….شاید مسخره باشه اما از شدت درد زدم زیر گریه….وسايلمو پرت کردم تو اتاق و فورا با برداشتن شورت تمیز و پد بهداشتی رفتم تو دستشویی…از درد حتی نمی تونستم درست و حسابی کمرم رو خم و راست کنم…
آب سرد به سروصورتم پاشيدمو یه شلوار خونگی گلمنگلی پام کردم….رفتم سراغ يخچال…همه جاشو زیرو رو کردم اما مسکن ندیدم….درد داشت بیچاره ام میکرد و حتی از یه جایی به بعد حس کردم قراره بیهوش بشم….
دل دل میزدم و دور خودم میچرخیدم…احساس میکردم الان که تمام محتویات شکمم رو بالا بیارم..طاقتم که طاق شد،
کورمال کورمال و درحالی که مثل بچه ها گریه میکردم خودمو به در رسوندم.این ایمان بالاخره باید به یه دردی میخورد…

با همون تيشترت آستین کوتاه و شلوار گلمنگلي خونگی که بلندیش خیلی نبود و موهای ژولیده و بهم ریخته بیرون اومدم.

حس میکردم پایین تنه ام داره آتیش میگیره….دیگه نتونستم راه برم….رو پله ها نشستم و با گریه داد زدم:

_ايمان…اهوی ایمان کثافت….ایمان بیشعور…ايمان…گاو….عه….مگه کر شدی….وای خدا دارم ميميرم…..آخ دلم….آخ کمرم…اوووووی ایمان…

اشک همینطور از چشمام سرازیر میشد و من.با عجز ایمان و صدا میزدم و گاهی هم واسه استفراغ عق میزدم…

چتد دقیقه بعد بالاخره در لعنتی باز شد و آقا بیرون اومد.تا چشمش بهم افتاد با چشمای گرد شده از تعجب گفت:

_خجالت نميکيشی این ریختی آومدی بیرون…..؟؟

وبعد مکث کرد و گفت:

-چته تو تیتیش مامانی !؟؟

بلند تر از قبل زدم زيرگريه…متعجب و شاید نگران پله رو دوید و اومد بالا مقابلم ایستاد و پرسید:

_چی شده!؟ کسی کتکت زده؟ باتوام!؟جرا رنگت پریده!؟؟هووی….

عق زدم…با انزجار عقب رفت و گفت:

-رو پله ها بالا نیار پاشو برو خونه…یه چیزیم تنت کن…
حالم ازش بهم میخورد وقتی میخواستم جونوبدمو اون به فکر حجابم بود..بدنم یخ کرد و لبهام بی رنگ شد…ایمان دوباره گفت:

-بیرون چیزی خوردی که مسمومت کنه؟

نالیدم:

_نه!

_تو راه واست اتفاقی افتاده ؟؟

_نه

-کسی کتکت زد

-نه نه نه

_پس چه مرگته؟

دیگه جای خجالت نبود.تقریبا زار زدم:

_ایمان پریود شدم دارم ميميرم..

تا اینو گفتم با چندش نگاهشو ازم گرفت:

_عه! بی حیا!خجالتم خوب چیزیه…

چنگ زدم به بازوش:

_وای دارم ميميرم ایمان..وای…وای

زد تو کله ام و گفت:

-کولی بازی درنیار نکبت…انگار تیر خورده..

با چشمای گریون زجه زدم:

-آخه لعنتی چرا نمیفهمی میکم دارم از درد می میرم…

بالاخره نگران شد و گفت:

_پاشو ببرمت اورژانس….

همونطور که های های گریه میکردم گفتم:

_نه نه نه…..نه….نمیتونم راه برم…..

_پس من چیکار کنم آخه….؟؟

_بلدی آمپول بزنی!؟

_آره

_پس برو از داروخونه یه آمپول مسکن بخر….تو رو خدا زود بیا ايمان…جون یلدا….جون مادرت زود بیا….دارم میميرم….میمیرم…دیگه طاقت ندارم ..

چشمام از درد باز نمی شد…رفته رفته بیحال شدم….احوالمو که دید دستپاچه شد و با ترس گفت:

_باشه باشه….الان

!!

بی رمق نيشخندي زدم:

_با یه پسری لب گرفتيم…

درکمال تعجب زد تو گوشم…اما نه خیلی محکم…سرم کج شد و پوزخندی گوشه لبم نشست:

_شوخی کردم….

با اخم گفت:

_غلط کردي…گفتم این کبودی جای چیه!?

_حالم بد بود…خودت که ديدي…خوردم به ديوار….

اینو که گفتم آروم شد.دوباره قاشق رو تو دهنم کرد و گفت:

_اولا انسان باش و از نبود مانان بابات سواستفاده نکن…نزار انارتو به امیرحسین بدم…دوما..به هیچکس نميگي که من آمپولت زدم!

_باشه نمی گم کونمو دیدی!

-میدونستی خیلی بیشعوری!

_آره درجريانم…حالا خوشت اومد ازش!؟

_هوس کتک کردي… ?

_اوووم…نرم و سفید….بگو که پسندیدی!

_چرند نگو احمق!

_میگم ايمان…آمپول زن خیلی بدی هستي…خیلی دردم کرد….

_حقت بود…

_ولی خدایی خوب ميمالی…خوش بحال زنت…

نگاه ترسناکي بهم انداخت و گفت:

_قبل اينکه من خفه ات کنم به خودت رحم کن و دهنت رو ببند!

نفسم سنگین شد و چشمام کاملا بسته….بیحال لب زدم:

_باشه ایمان جون…باشه عزيزم…

نفسش رو فوت کردو موذب و مرددبهم خیره شد.

و من نفهمیدم زیروسایه بون نگاهش کی خوابم برد…

 

نمیدونم چون بیتاب و بیقرار بودم اومدن ایمان طول کشید یا واقعا همینطوری بود.

با مشت به دیوار کوبیدم و به زمین و زمانلعنت فرستادم….آخ که دیگه نمی تونستم تحمل کنم حتی یه درصد!!!

بالاخره صدای بازو بسته شدن در به گوشم رسید….ایمان بدو بدو اومد بالا و گفت:

_مردشورتو ببرن یاسمن….ازخجالت آب شدم تا گفتم چی میخوام…

زدم تخت سینه اش و گفتم:

_کدوم جهنمی بودی تاحالا…؟ من مردم…من از درد مردم….

_نترس بادمجون بم آفت نداره….حالا برو دراز شو اینو واست بزنم ..

با کمک خودش بلند شدم و رفتم خونه….سرم گیج میرفت و دلم آتیش ميگرفت.دستمو رو دهنم گذاشتمو عق زدن..بادچندش ازم فاصله گرفت و گفت:

-عه عه نکبت…اتگار نیخواد سه قلو دنیا بیاره..گمشو تو توالت تا همه جارو به گند نکشوندی…

دویدم سمت توالت ودرو بستم..اونقدر بالا آوردم که حلقم سوخت…ایمان به در زد و گفت:

-زنده ای!؟

آبی به سرو صورتم و دهنم زدمو بیردن اومدم…دردم هنوز یه ذره هم کم نشده بود.بی رمق به طرف اتاقم رفتمو رو تخت به شکم دراز کشیدم و داد زدم:

_..بیاد دیگه لعنتی دارم ميميرم…

مثل برج زهرمار بالا سرم ایستاد و گفت:

_چرا اینجوری دراز کشیدی!؟

خشن و عصبی گفتم:

_پس چجوری دراز بکشم!?

_مثل ادميزاد….

_ای خداااا….من دارم ميميرم اونوقت چرت و پرت تحویلم ميده…این لعنتی رو بزن جونم دراومد…

تا شلوارم رو کشیدم پایین و چشمش به باسنم خورد عصبی شد و نگاشو ازم گرفت و تشر زد:

_چیکار میکنی احمق! چرا شلوارتو میدی پایین…هرزه هاش هم به راحتی تو نيستن والا….

جون و رمق حرف زدن نداشتم.تمام توانمو به کار گرفتم تا بگم :

_مگه نگفتی بلدی آمپول بزنی هیولا.. پس معطل چی هستی…جون مادرت بزن…

_من تو دستت میزنم نه جای دیگه….

این حجب و حياش تو اون شرایط داشت حالم رو بهم میزد.تقریبا نالیدم:

_چیه!؟ ميترسي با دیدن کونم منقلب بشی ایمان قریشی!؟خب بزن ديگه…

آمپول رو کنار گذاشت و گفت:

_نمیزنم.محرم و نامحرمی گفتن…پاشو برو اورژانس….

رفته رفته رمق داشت از تنم میرفت….دستشو گرفتم و با بغض گفتم:

_ايمان…دارم از درد می ميرم…جون یاسمن بزن….

استغفرالهي زمزمه کرد و به ناچار گفت:

_بکش پايين…

شلوارمو تا زیر باسنم کشیدم پایین و چشمام رو بستم…

تا درد سوزن رو تو باسنم حس کردم جیغ کشیدم و سرنو تو نرمی بالشت فرو بروم….ایمان پنپه رو جای سوزن گذاشت و گفت:

_تموم شد….جیغ جیغ نکن….

بیحال و لش گفتم:

_بمالش….

عصبی و متعجب گفت:

_چی!?

با حال خمیری گفتم:

_ايمان…بشین پیشم….

خوشبختانه نشست..چشمام بسته شد…لب زدم:

_جاش درد میکنه …بمالش…

_برو پی کارت بابا….

_جون یاسمن ….

هوفی کشید و علیرغم میل باطنيش شروع به مالش جای آمپول کرد..چند دقیقه بعد خودش شلوارمو و داد بالا….
چرخيدمو اینبار به پشت دراز کشیدم….دردم نرم نرمک کمتر و کمتر شد…از لای پلکهای سنگينم بهش نگاه کردم.دستشو گرفتم و گذاشتم روی شکممو گفتم:

_ميمالي برام…؟؟

رام شد…شاید چون دلش به حالم سوخت.سرشو تکون داد و دست خنک و لطیفشو روی شک داغم گذاشت و آهسته نوازشم کرد…

با چشمای بسته شروع کردم هذيون گفتن:

_میبینی دخترا چه بدبختی دارن …ماه به ماه باید این درد کوفتی رو تحمل کنيم…آخه این انصاف…?!

قطره اشکی از گوشه چشمم سرازيرشد…دیگه خبری از درد نبود…خوشبختانه.مسکن قوی کار خودش رو کرده بود با این حال اما زبونم همچنان موتورش کار میکرد:

_خوشبحال شما پسرا….خودتونین ویه دودول ….

انگار فهمید دارم هذیون میگم چون با خشم گفت:

_خب بس….چرت و پرت نگو…چیزی میخوری واست بیارم….؟

با ضعف گفتم:

_نه…فقط یه کاری کن خوابم ببره…

_چیکار کنم!?

_نميدونم…

_هووووف… از دست تو …

اینو گفت و بلند شد…لب زدم:

_میخوای ول کنی!؟

_نه میخوام بگيرمت!

_آخه کی زن تو میشه!

_روتو برم….تا چند دقیقه پیش که جنازه بودی….خوب ایمان ایمان راه انداخته بودی

_دلم یه چیز خنک میخواد!

_همه جات فلج شده جز زبونت…کاش اونم. از کار بيفته…

بلند شد و کلا از اتاق و خونه بیرون رفت….با همون حال زار کلی بهش فحش دادم ..آخه آدم اینقدر بی عاطفه!!!
نفس هام سنگین شد و داشت خوابم میبرد که صدای پا شنيدم…در باز شد و ایمان کمپوت به دست اومد داخل….سرش رو باز کرد و گفت:

_خودت کوفت میکنی ياخودم بزارم دهنت!!??

يکم خودم رو بالا کشیدم و گفتم:

_من جون دارم آخه لندهور !?

خیلی باهام بحث نکرد.قاشق رو تو قوطی فرو برد و بعد یکم از کمپوت آب سیب خنک دهنم گذاشت….اولش با چشمای بسته میخوردم اما کمکم چشمام باز شد…

با سوظن نگاهی به کبودی لبم که احتمالا شاهکاری از آمین بود، انداخت و گفت:

_لبت چرا کبوده ؟

با بيحالترين حالت ممکن لب زدم:

_اصول دین ميپرسی!،

_جواب سوالمو بده

وقتی چشمام رو باز کردم باورم نمیشد درد از بدنم رفته باشه…حتی نمیدونستم چقدر خوابیدم که کل خونه شده بود عین شب تار!
گوشی موبایلمو از روی میز کوچیک کنار تخت برداشتمو سرکی توش کشیدم.سه تماس بی پاسخ و دوتا پیام داشتم.هرسه تماس از طرف مامان بود و پیام از طرف آمین…اول زنگ زدم به مامان و باهاش صحبت کردم تا بفهمه همه چیز تقریبا امن و امان و بعد مشتاقانه پیامک آمین رو خوندم..و هر کلمه رو شاید ده بار!

“سلام.خوبی یاس!؟ فکر کنم ظهر حالت خیلی بد بود الان بهتری؟”

تند تند براش تایپ کردم:
“سلام…آره حالم بد بود ولی الان خیلی بهترم ”
بالمس دکمه ی سند، لبخند گل و گشادی زدمو چشم دوختم به گوشی تا خیلی زود جوابی بهم بده اما این انتظار رفته رفته به درازا کشید، چون هیچ جوابی از طرف آمین نیومد.پوفی کشیدمو گوشی رو کنار گذاشتم.از روی تخت بلند شدمو رفتم توی هال،چراغا رو که روشن کردم پد برداشتم و دویدم سمت توالت!
با همه نفرتی که نسبت به اون برج زهرمار داشتم اما اعتراف میکنم حال خوب الانم رو ناجور مدیونش بودم.شاید اگه خونه نبود و به دادم نمی رسید الان از فرط درد بیهوش و بیجون شده بودم!
از توالت که بیرون اومدم ،دستی روی شکمم که مدام قر قر میکرد کشیدمو اینبار رفتم سمت آشپزخونه..دلم یه غذای درست و حسابی میخواست ..یه چیزی که معده ی خالیمو تا فردا صبح پر نگه داره! والبته یه چایی داغ!
برگشتم توی اتاق خواب.مانتوی جلوبازی روی تیشرتم انداختم و شلوار گلمنگلی خونگیم رو با یه شلوار اسپرت آدیداس عوض کردمو بعد از بستن موهام ،شالی روی سرم انداختمو از خونه زدم بیرون…
باید میرفتم پیش یلدا و با اون یه چیزی میخوردم اینجوری خیلی بهتر بود.
تا کلید زنگ رو فشردم زهرا خانم درو باز کرد.لبخند زدمو گفتم:

-سلام خاله زهرا!
با محبت و منتهای صمیمیت بهم نگاه کرد و خیلی گرم گفت:
-علیک سلام دختر خوشگلم…بیا تو عزیزم..بیا که راهرو سرده!

سرمو تکون دادمو رفتم داخل.درو بست و پرسید:
-حاج آقا و حاج خانم برنگشتن!؟
-نه..فکر کنم فردا عصر برگردن!

با گفتن این حرف نگاهی به اطاف انداختمو گفتم:
-خاله زهرا یلدا کجاست !؟تو اتاقشه!؟

زهرا خانم همونطور که سمت آشپزخونه میرفت گفت:
-تو اتاق ایمان…اونجا دارن باهم گپ میزنن!

پس آقا پلیسه خونه بود!لبخند خبیثی زدمو گفتم:
-پس من برم پیششون!
زهرا خانم درحالی که غذاهای خوشبوی روی گاز رو چک میکرد گفت:

-راحت باش دختر گلم!

لبخند زنان به سمت اتاق ایمان رفتم.بدون اینکه در بزنم یا قبلش اجازه بگیرم،دستگیره رو بالا و پایین کردمو پریدم داخل…

ایمان روی تخت نشسته بود و سرش تو گوشیش بود و یلدا هم با خونسردی کتابی رو ورق میزد.تا منو دیدن هردو باهم سر های خم شده اشونو راست کردن و با تعجب زل زدن به هیکلم!
نیشمو تا بناگوش باز کردمو گفتم:

-سلام به یلدا و سلام مخصوص به ایمان جوووووون!

جون رو تقریبا…ای…بگی نگی…یجورایی لوند و سکسی اما به روش طنز تلفظ کردم.و جالب اینجا بود که تعجب توی صورتشون رفته رفته تبدیل به خجالت شد!جلوتر رفتمو گفتم:
-جمعتون جمع ولی یاسمنتون کم! که اونم اومد!

وبعد چشمکی به ایمان زدمو گفتم:

-چطوری دکی جووووون…؟!

-شما با همه پسرا اینجوری راحت هستید!؟

چشمام روی لبهای بسته ی یلدا زوم شد.چطور ممکنه یلدا حرف بزنه درحالی که دهنش بسته اس!؟
یک نفر از مشت با انگشتاش زد رو شونه ام.چرخیدم و به عقب نگاه کردم. .به جایی که یه دختر سانتال مانتال ایستاده بود و با دقت صورت و هیکلم رو بررسی میکرد.تقریبا بلند بود و پر…با پوستی سفید و صاف،چشمای کشیده و درشت،دماغی کوچیک،لبهایی باریک و موهایی زیتونی رنگ….! اولینباری بود که میدیدمش ولی درهر صورت بد ضایع شدم! یکم ازش فاصله گرفتمو من و من کنان گفتم:

-نه…من.. من….من فقط باهرکی راحتم اینجوری صحبت میکنم !

لبخند معنی داری زد و گفت:

-ولابد ایمان هم جز همون کساییه که خیلی باهاش راحتی…

فهمیدم تو کلماتم دنبال چی میگرده واسه همین گفتم:

-ایمان مثل برادر من میمونه خانم مارپل!

ایمان اخم کرد ودختری که هنوز نمیشناختمش خندید و گفت:

-خانم مارپل!؟ چه جالب!!! والا الکسیس تگزاس به طرف مقابلش اینجوری جوووون نمیگه که تو به برادرت میگی!

روی کلمه ی برادر” تاکید” بیخودی داشت.
لبخند موذیانه ای زدمو گفتم:
-الکسیس تگزاس!؟ الکسیس دیگه کیه!؟من نمیشناسم! ولی هر کی هست ظاهر تو خیلی میشناسیش!

صورتش جدی شد و اخمهاش درهم گره !
قبل اینکه بحث رو ادامه بده یلدا بالاخره از اون حالت مسخره ی مارمولکی بیرون اومد و گفت:

-مینا جون این یاسمن..دوست و همسایه ی ما هست..
و بعد به مینا اشاره کرد و رو به من با حرص گفت:

-اینم مینا دختر عموم…

 

از مینا به اندازه ی همون تعریفهایی که یلدا قبلا برام گفته بود شناخت داشتم…نه بیشتر و نه کمتر!
یه دختر تا حدودی معمولی اما باهوش که توی یکی از دانشگاه های دولتی و صدالبته معتبر تهران رشته رادیولوژی قبول شده و به همین جهت از نظر فامیل خانم دکتر به حساب میومد! و من و یلدا چی بودیم!؟ احتمالا در مقابل مینا “هیچ”مناسبترین و بجا ترین کلمه بود…چون ما هردو گرافیک میخوندبم وقطعا نه میشد صداموم زد خانم مهندس و نه حتی خانم دکتر!

حالا ظاهرا اومده بود تهران که صبح بره و کارای ثبتنامش رو انجام بده…آخ که چقدر نفرت انگیز بودن دانشجوهای رشته ی پزشکی از نوع فیس فیسوش!

میدونستم که مینا و ایمان خواسته یا ناخواسته بهم ربط پیدا میکنن چه فامیلی و چه احساسی بنابربن حق داشت که عصبانی بشه….

جهت نگاهم از یلدای شاکی به سمت ایمان اخمو سوق پیدا کرد.نگاه تند و تلخی بهم انداخت و چند قدمی اومد سمت من و مینا…عصبی به نظر می رسید ولی من هیچ جوابی برای چرا ش نداشتم!
گوشی موبایلشو تو جیب شلوارش گذاشت و به من گفت:

-شما کاری داری اینجا!؟ نمیخواید بری خونتون!

حتی یلدا هم از این حرف ایمان جاخورد چه برسه به منی که نفهمیدم دلیل تغییر رفتار ناگهانی آقا پلیسه باهام چی بود!؟؟ زل زدم تو چشماش که بی رحمتر از قبل بهم توپید:

-الووو! حواستون کجاست! جمع خانوادگی!ممنون میشم اگه یه امشبو دست از سر کچلمون برداری!

لبخند پیروزمندانه ای گوشه ی لبهای سرخ مینا نشست تا کنج لبهای من آویزون بشن….برخورد و طرز صحبت ایمان هیچوقت نه قابل بخشش بود و نه حتی قابل فراموش کردن …!
صورت یلدا هم که مثل من تو شوک رفتار بردارش بود رنگ باخت.با دهن باز اول به من و بعد به ایمان نگاه کرد و گفت:

-داداش….آخه….

دستمو بلند کردم تا یلدا چیزی نگه…نگاه پر نفرت و معنی داری به ایمان انداختمو بعد گفتم:

-باش پسر همسایه…همین الان میرم….و ببخشید که بیخبر پریدم وسط جمع خانوادگیتون ….

رفتم که مبادا بغضم بترکه و احساس حقارت کنم…ایمان بدجوری باهام حرف زد…اونقدر بد که دیگه دلم نمیخواست این رفتارو فراموش کنم…

زهرا خانم درحالی که میز رو میچید متعجب نگام کرد و گفت:
-کجا میری یاسمن جون!؟ واستا شام بخور بعد برو گلم!

شام!؟؟چجوری میتونستم شام بخورم وقتی با منفجر شدن فاصله ای نداشتم…نفس نفس میزدم و به طرز احمقانه ای سعی میکردم خودم رو نرمال و خوب نشون بدم.. لبهام کش اومدن ولی خیلی سخت و سرسری جواب دادم:

-ممنون خاله زهرا…ولی شامم آمادس…

دیگه منتظر نموندم که بازم تعارف بشنوم.بدنم از خشم زیاد می لرزید و دستام خودبه خود مشت میشدن…از خونه زدم بیرون و باخودم زمزمه کردم:

-پسره ی کثافت عوضی…فکر کرده کیه که هرجور دلش میخواد باهام حرف میزنه…نکبت بی شعور…اه اه…نامرد پست فطرت چقدر بد ضایع ام کرد! وای خدا…کاش میتونستم باجفت دستام خفه اش کنم…

باهمونوحالت فوق عصبانی پلهوهارو بالا رفتم و رفتم خونه درو محکم بستم و رفتم توی آشپزخونه و تا یه لیوان آب نخوردم نتونستم به خودم مسلط بشم!
پس طرف حالا که نامزدشو دیده شاخ شده! ریشوی دختر ندیده!

از آشپزخونه بیرون اومدم و روی کاناپه نشستم.تلویزیون روشن کردن و درحالی که هنوزم فکرم پی ایمان و رفتار زنندش بود تند تند و بی هدف از این کانال به اون کانال میپریدم…

کله ام شده بود مثل یکی از اون دودکشای قطار..که سووووووت نپمیکشید و بعد یه عالمه بخار ازش بیرون میومد! همونقدر داغ….همونقدر ترسناک!

چشمامو بستمو سرم رو به عقب تکیه دادم…ناخواسته رفتار ظهر و رفتار الانش رو باهم مقایسه کردم.چرا اینقدر متفاوت بود!؟ اینقدر بد!!! ؟ مگه من چیگفتم یا چیکار کردم!؟

نه حوصله موندن توی خونه رو داشتم و نه حتی حال بیشتر خوابیدن رو….!!!
صبحونه نخورده کله سحر شالو کلاه کردمو زدم بیرون…دلم میخواست هر جایی بجز خونه باشم…هرجایی!!
کلا هیچوقت از توی خونه موندن خوشم نميومد اونقدر که گاهی حاج بابا یا حتی هردو تا دادشام میگفتن خداروشکر من پسر نشدم وگرنه هر شب باید تو کوچه خیابون به زور پيدام میکردن و ميفرستادنم خونه…!
شال گردن صورتي رنگمو دور گردنم پیچوندم ودست در جیب کاپشن تنم،از پله ها پایین اومدم…
صداي خنده هايي که از پايين شنيده میشد باعث شد چشمای خسته ام رو بمالمو نگاهی به ساعت مچيم بندازم…شش صبح یک روز برفي تعطیل برای خندیدن یکم مشکوک بنظر می رسید….!
با احتیاط و تقریبا بیصدا قدم بعدی رو برداشتم…چسبيدم به نرده ها وبا دقت نگاهي به پایین انداختم!

يلدا،مينا و ایمان شاد و قبراق،لباس پوشیده و پر نشاط آماده ی بیرون رفتن از خونه بودن و دمن دمغ و پکر قیافه های تاحدودی نامشخص اما شادشون رو از نظر گذروندم!!
مینا بلند بلند میخندید و میگفت:
_خیلی وقت بود هوس کله پاچه کرده بودم…دمت گرم ایمان!
بدون اینکه صدام بالا بیاد اداش رو درآوردم!چقدر از آدمايي که فکرميکردن جذاب و باحالن درحالی که اصلا اینطور نیستن بدم نبود!!!درست مثل مینا!

یلدای نارفیق هم با نیش باز شده تا بناگوش گفت:
_آااااخ که من ميميرم واسه زبونش و چشاش..

دستمد مشت کردن و با خودم زمزمه کردم :

_کوفتت بشه…کوفت همتون بشه….

چند دقیقه ای همونجا ایستادم تا اول اونا از خونه خارج بشن و بعد که مطمئن شدم رفتن هندزفریمو به گوشم زدم و دوباره صورتمو زير شال گردن پنهون کردم ودست درجیب از پله ها پایین اومدم.

چون من تقريبا پنج دقیقه بعد از اونا خونه رو ترک کردم دیگه باورم شده بود قرار نیست ببینمشون اما درست جلوی در از شانس بد دوباره مجبور شدم ریخت نحس هر سه رو تحمل کنم!!!

حوصله هیچکدوم رو نداشتم.و برای اینکه مجبور نشم بایستم و باهاشون احوالپرسی کنم خصوصا بعد رفتار ديشبشون ،سرسری سلامی دادمو با سرعت میگ میگی از کنارشدن گذشتم…اما یلدا پی ام دوید و نگه ام داشت.بهم لبخند زد و گفت:

_صبح بخیر ياسي…روز تعطیلی داری ميري جایی!?

برای چند ثانيه کوتاه سوال یلدا رو فراموش کردمو نگاهم کشیده شد سمت ایمان و مینا…چقدر حرصم گرفته بود از ایمان لعنتي دخترباز!!!بخصوص وفتي با اون ریش دراز مزخرفش تیپ دخترکش میزد وبعد مدعی میشد که خیلی از دخترها خوشش نمياد…بره در لباس گرگ!واقعا که این صفت کاملا برازندش بود!!!

چشمای بی حوصله ام رو سوق دادن سمت یلدا و جواب دادم:
_فرض کن به تو چه!

از لبخندی که رو لبش ماسيده شده بود تونستم تشخیص بدم که فهمیده چندان حوصله اشو ندارم…اما برخلاف تصورم بيخيالم که نشد هیچ،دستم رو گرفت و با لحنی آمیخته به خواهش و التماس و نه صرفا برای یه تعارف ساده،گفت:

_ما ميخوايم بريم کله پاچه ای…..توهم بیا….خیلی حال میده!

دونه های برف نشسته رو نوک دماغمو پس زدم و گفتم:
_حسش نيست…!

همون موقع صدای ایمان یلدا رو متوجه خودش کرد:

_بیا سوارش يلدا…

اون ایمان ریشو ی داعشی یجوری رفتار میکرد که انگار وجود من براش بی ارزش بود و همين منو عصبی ميکرد…اینکه چرا آدم پر مدعايي مثل این زود به زود رنگ عوض میکنه!
یلدا چرخید سمت ایمان و گفت:

_کاش ياسي رو هم واسه اومدن راضی کنیم!!!

مینا به زور لبهاشو ازهم کش داد و گفت:

_عزیزم همسايه آدم همیشه فقط همون همسايه آدم….

جوابش فک يلدارو آویزان کرد.نگاهش خجل شد و لبخند روی صورتش کمرنگ…من و من کرد و لب زد:

_خیلی ديوث به دل نگیر!

شال گردنمو پایین کشيدم و گفتم:

_زیاد واق واق میکنه….درهرصورت خوش بگذره!

منتظر شنیدن جوابی از طرف یلدا نشدم و قدم زنان تو اون يخبندون به راه افتادم…
مامان و بابا گفته بودن که عصر برميگردن بنابرين مجردی و خونه حالي تقريبا درحال تموم شدن بود.يکي دو خيابون پیاده راه رفتم و وقتي خسته شدم…از سوپرمارکت قهوه داغ گرفتم و روی صندلی های چیده شده ی رو به روی مغازه نشستم….حین خوردن قهوه داغ محو تماشای دونه های برف بودم که پسری رو به روم نشست و لبخند زنان سلام داد…نگاه متعجبمو از برفهای سرازیر شده از آسمون برداشتم و با بهت به مرد آشنای رو به روم خیره شدم.

نگاه متعجبم روی صورت خندون شهاب رياحي چرخید…تنها چيزي که باديدنش از مغزم به سمت دهنم پرتاب شد این سوال بود:

_کله سحر اینجا چیکار ميکني!؟

قهوه ی توی دستم رو از بین انگشتام قاپید و بعد از خوردن باقيموندش گفت:

_سلامت کو!؟

بی حوصله و کسل با نیش کج و درحالی که مدام قهوه ی تموم شده رو نگاه میکردم گفتم:

_خوردمش!

لبخند دندون نمایی زد و گفت:

_پس مواظب باش وزنت نره بالا…آخه همينجوريشم وزنت یکم بگی نگی متعادل نیست… از ما گفتن بود!

اونقدر بی حوصله و کسل بودم که نتونستم جوابی جز “کج کردن دهنم”بهش بدم!
سرم رو گذاشتم روی میز و خیره شدم به دونه های سفید برف که دوباره صدای شهاب رياحي از عالم حرص خوردن کشوندم تو دنیای مزخرف واقعی:

_حالا چرا تنهایی اومدی اینجا!؟

بعد پرسیدن این حرف دستشو بلند کرد و به شاگرد سوپری گفت:

_لطفا دوتا قهوه و کیک!

شاگرد سوپري سری تکون داد و چند دقیقه بعد با با سفارشای شهاب برگشت…
خمیازه ای کشيدمو گفتم:

_خودت چرا تنها اومدی!؟اصلا تو اینوره چیکار میکنی!؟؟

کيک و قهوه رو به سمتم گرفت و گفت:

_خونه پسر عموم همین حواليه…تقریبا یه کوچه پايینتر…جشن تولد گرفته بودو تا صبح بزن و بکوب بود..اقریبا تا همین نیم ساعت پیش منم که حوصله نداشتم زدم بيرون…

جلد روی قهوه رو برداشتم و گفتم:

_پسرعموت چند سالشه!؟

_همین خودم…۲۶سال!

آهاني زمزمه کردم و گفتم:

_مرد گنده تولد میخواد چيکار!

تا اینو گفتم شروع کرد خندیدن و بعد سرش رو آورد جلو گفت:

_دقيقاااا….

انگار از این اینکه باهاش هم عقیده بودم کلی ذوق زده شده بود ولی هرچقدر اون سرحال و قبراق بود من بی اعصاب و کسل بودم…خصوصا که هنوز رفتارای ایمان تو سرم رژه ميرفتن…آخه چجوری میتونستم کنف شدن جلوی ایمان و مينارو تجربه کنم و یک هیچ ببازم..؟!..ناخودآگاه فکری به سرم زد.زل زدم به شهاب ریاحی و بی مقدمه گفتم:

_صبحانه خوردی….؟

به قهوه و کیک اشاره کرد و گفت:

_اهوممم…همینکه ميبيني!

لایه عوض کردمو برخلاف قبل اون حالت خمیری رو کنار گذاشتم و سرزنده گفتم:

_اینکه نشد صبحونه….ببينم پایه هستی!؟

چشماش رو تنگ کرد و مشتاقانه گفت:

_پایه ی چی!؟

خبيثانه نگاهش کردم و حواب دادم:

_کله پاچه ای….

اول بی حرکت نگام کرد.بعد خندید…بعد خودشو عقب کشید و طی یک عملیات انتحاری باقیمانده ی قهوه و کیکش رو پرت کرد تو سطل و گفت:

_چارپایه ام….

بلند شدم و بافکر کردن به چیزایی که هی تو سرم رژه میرفتن گفتم:

_پس بزن بريم….

پول چیزایی که خریده بود رو گذاشت روی میز و بعد گفت:

_حالا اینورا کله پاچه ای هست!؟

درحالی که دوشادوشش زیر برف راه میرفتم گفتم:

_آره هست..دقیقا یه خیابون بالاتر…

دستاشو تو جیب گرمپوشش فرو برد و گفت:

_اون سر تهرون هم بود باز من ميومدم….

وقتی شهاب حرف میزد و جیزی میگفت من غرق افکار خودم بیخودی سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون میدادم…درحالي که ذهنم به کل پی ريسکی بود که میخواستم انجام بدم.اینکه با شهابی که هیچ نسبتی باهام نداشت برم همون کله پزی ای که یلدا و ایمان و مینا رفته بودن!
بعدش ممکن بود اونا به حاج آقا بگن و حاجی هم جنجال راه بندازه اما دروغ که حناق نیست ،هست!؟اون موقع سعی میکردم یه دروغ قانع کننده بگم تا پروژه ی سر به نیست کردنم ختم به خیر بشه!
زیر جلکی نگاه موشکافانه ای به شهاب انداختم.به چشم برادری هیچ کم و کاستی از نظر خوشگلی و خوشتیپی نداشت فقط امیدوارم کشته مرده هاش یه وقت توی دانشگاه متوجه نشن معشوقشون داره با من میره کله پاچه خوری….!

نزدیک کله پاچه ای که شدیم لبخندم با دیدن ماشین ایمان عمق گرفت!نگاهمو ازش برداشتم و بعد پایین آوردن شال گردن از روی بینی و دهنم، با اشاره به سردر کله پاچه ای خطاب به شهاب گفتم:

-اونجاست اونه !

شهاب دونه های برف رو از روی کلاه و دستکشهاش کنار زد و گفت:

-جای باحالیه! بزن بریم!

نفس عمیقی کشیدمو شونه به شونه ی شهاب به سمت در کله پاچه ای رفتم…خب! حالا که ایمان ریشو ی داعشی دختر ندیده جلوی مینای پر افاده اونجوری ضایع ام کرد منم باید حالشو بگیرم….باید بفهمه هر وقت اراده کنم اطرافم پر آدمایی میشه که بقیه تو کفشونن!
البته اعتراف میکنم این حس شاخ بودن از موقعیت شهاب میومد.پسر رئیس دانشگاهیی که خیلیا بهش نخ میدادن…و البته دربردارنده ی تیک های ایده ال…قیافه،رفتار،تیپ ،مدرک..و خیلی چیزای دیگه….

تا باهم وارد کله پاچه ای شدیم اون دنبال میز خالی گشت و من به دنبال اون سه تا دیوث!
یه گوشه نشسته بودن و کوقت میخورد.ایمان اخمو…یلدا خندون و مینا ….احتمالا در حال تعریف یه موضوع بی مزه!!!
با سوال شهاب به خودم اومدم:

-یه میز خالی اون گوشه هست بشینیم!؟

لبخند زنان گفت:

-اهوووم!

-پس تو برو تا من سفارش بدم!

با لبای خندون و حالتی که مثلا اصلا حواسم به بقیه نیست رفتم سمت میز و رو

ی یکی از صندلی ها نشستم.
خیلی شلوغ بود اما نه اونقدر که بقیه متوجه ام نشن…و طبق معمول اولین کس یلدا بود که متوجه ام شد اما تاخواست صدام بزنه شهاب اومد سمتم و کنارم نشست….

وقتی یلدا منو دید معنیش اینکه بقیه هم دیدن بنابرین لبخند پیروزمندانه ای زدم و با اشتیاق چشم دوختم به شهاب!
البته منکر استرسی که ته دلم جولون میداد هم نمیشم چون اصلا از ایمان بعید نبود که بخواد الساعه زنگ بزنه به حاج بابا و همچی رو بزاره کف دستش اما خب…می ارزید…زنده به گور شدن به درآوردن حرص آقای خوش غیرت می ارزید!

تا شهاب به سمتم اومد و بهم نزدیک شد،از گوشه چشم نیم نگاه کوتاهی به اونور آبی ها انداختم.همون سه تا نامرد کوفت خور!
مینا پوزخند رو لبش بود،یلدا به شدت متعجب و ایمان به طرز وحشتناکب عصبانی…!!
و این دقیق همون چیزی بود که انتظارش میرفت! شهاب صندلی رو عقب کشید و حین نشستن ،بانمک خندید وگفت:

-چقدر شلوغ اینجا !! مثل اینکه سحرخیز زیاد داریم!

با اینکه همیشه فکر میکردم به جهت موقعیت پدر با نفوذش،پسر مغرور و خودشیفته ایه اما حالا که از نزدیک باهش همکلام شده بودم ،به این باور رسیدم که تمام افکارم در مورد این بشر زمین تا آسمون با خلق و خوی واقعیش فرق داشت. البته اون مثل خیلی از آقازاده ها سعی میکرد نکاتی رو رعایت کنه اما در کل موجود دلنشینی به نظر میومد…موجودی که درست سر بزنگاه به داد من رسید.
چند دقیقه بعد یک جوون بیست و چند ساله که لباس فرم سفید و آبی تنش بود با سینی سفارشات نزدیک میز ما شد.ظرفها و خود کله پاچه رو روی میز چید و بعد گفت:

-چیز دیگه ای میل ندارید آقا!؟

شهاب پرسشگرانه به من نگاه کرد و وقتی من به نشانه “نه” سرمو تکون دادم،لبخندی نثار مرد جوون کرد و گفت:

-نه.مرسی!

با اشتها و ولع چشم دوختم به ظرف کله پاچه و گفتم:

-واااای…نون داغ و کله پاچه…اومممم….!

شهاب لبخند پر غروری زد و گفت:

-میدونستی من اصلا کله پاچه دوست ندارم و نداشتم..ودروغ نگفتم اگه بگم این اولین باریه که میخوام بخورم…..

مشغول خوردن شدمو پرسیدم:

-واقعا!؟

سرشو تکون داد و به انگلیسی لب زد:

-یسسسس!

لقمه ام رو قورت دادمو گفتم:

-ولی من عاشق کله پاچه ام خصوصا وقتی بعدش یکی رو هم کله پا کنم!

گنگ نگاهم کرد که فورا بحثو عوض کردمو گفتم:

-بنظرت چرا باید کله ی یه حیوون اینقدر خوشمزه باشه!؟؟ اصلا بگو ببینم بنظر تو کله پاچه ی ما هم به این خوشمزگی هست!؟

خندید و درحالی که سعی میکرد ادب و تشریفات رو کنار بزاره و مثل من لقمه بلومبونه گفت:

-سوال اولی رو نمیدونم اما درخصوص سوال دومی باید بگم بله…بنظر من کله ی آدما هم میتونه خوشمزه باشه خصوصا کله ی تو ..

نیشمو تا بناگوش وا کردمو گفتم:

-چون داخلش مغزه!!!؟؟

تو گلو خندید و گفت:

-نوووچ! چون داخلش گچ..و من بوی گچ رو بیشتر از بوی مغز دوست دارم…

ناخوادگاه اونقدر بلند زدم زیر خنده که یه عالمه چشم به سمتمون چرخید.بخصوص چشمای از خشم سرخ شده ی ایمان…میدونستم اون همون حسی که به یلدا داره رو نسبت به من داره بنابرین عمق فاجعه قابل درک بود…بازم زیرجلکی نگاش کردم..چیزی نمیخورد و فقط پاشو یه ضرب تکون میداد.
شدت عصبانیتش رو میتونستم تخمین بزنم…مثل آتشفشانی بود که هر آن قراربود مواد مذابش فوران کنه…به همون اندازه ترسناک و رعب انگیز و این یعنی من دقیقا زدم وسط خال….!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *