خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت چهارده

رمان دختر حاج آقا/پارت چهارده

تا شلوارک رو بیشتر تا بزنم اینجوری هم جوراباي ده هزار تومنی خوشگلم مشخص میشدن هم پاهام…

ّ”هرزگی که شاخ و دم نداره…یکی زبونا نرخش رو میگه یکی با بالا زدن پاچه هاش”

مگه میشد لحن ستیزه جو و نیشدار ایمان رو نشناخت .بلند شدم و با حرص تو چشماش خیره شدم و گفتم:

_چه سنمي باهام داری که به خودت اجازه میدی اینجوری باهام حرف بزنی?

پوزخندی زد و همونطور که سمت ماشینش میرفت گفت:

_پاچه هاتو بزن بالا و بیا سوارشو …به بابام قول دادم برسونمت و ریخت نحستو تحمل کنم…

 

با اینکه اصلا ازش خوشم نميومد و حالا هم با این حرفش بيشتر از همیشه نفرتم رو نسبت به خودش زیاد کرده بود، اما تاکسی مجانی هم بدچيزي نبود.بود؟!

وقتی به سمتش نگاه کردم ماشین رو روشن کرده بود و با همون اخمهاي همیشه درهم گره شده اشاره کرد که سوار شم.

قطره ی بارونی از آسمون افتاد روی پيشونيم و بعد آهسته سر خورد تا روی بینیم…حقیقتا دو راهی بدی بود.نه دوست داشتم با ایمان برم سر کار و نه دوست داشتم خیس بشم…

یه بوق طولانی زد و چشم غره ی ترسناکی بهم رفت که باعث شد دو طرف دماغش چین بیفته.به ساق پاهام نگاه کردمو بعد دوس ه قدم به سمت ماشینش رفتمو گفتم:

_میام ولی نباید به لباسام گیر بدی!

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

_باشه!سوارشو….

رپزود کوتاه اومدنش مشکوک بنظر می رسید اما درنهایت ماشین رو دور زدم و کنارش نشستم.فورا حرکت کرد و در همون حالت کمی کمرش رو خم کرد و با دست راستش پاچه ی شلوارمو داد پایین…صورتم از خشم سرخ شد و دستان مشت.از اول باید حدس میزدم اينکارو میکنه…دستش رو پس زدم و گفتم:

_چيکاري میکنی ریشو …داعشي عوضي!

با عصبانیت پاچه ی دیگه ام روهم داد پایین .از اینکه یه جوری باهام رفتار میکرد که انگار کس و کارمه واقعا حالم بد میشد.دلم نمیخواست کسی به ظاهرم گیر بده خصوصا اگه اون کس ایمان باشه!

اینبار باخشونت دستش رو از روی شلوارم کنار زدم و گفتم:

_خدايااااا…آخه تو چرا اینقدر نچسبی….پاچه ی شلوار من به تو چه? عه!

با زدن این حرف خم شدم تا شلوارمو دوباره تا کنم که باعصبانين مچ دستم رو گرفت و گفت:

_باز یه روز چشم باباتو دور دیدی هرزه پرونی ها تو شروع کردی??آره??بتمرگ سر جات و گرنه از،همین ماشین پرتت میکنم بیرون….

ولوم صداش بالا بود و خشونتش بر اساس درصد تقریبا ۹۹/۹دهم درصد…

سکوت کردم و به صندلی تکیه دادم.پیچید تو خويابون و همزمان با همون صدای بالا و عصبانی باخودش گفت:

_دیگه شورش و درآورده! بی صاحب هاشم اینجوری تو شهر نميچرخن….پاچه شلوار داده بالا واسه من….معلوم نیست میخواد بره سرکار یا سر زمین کشاورزی….

وبعد تو همون حالت عصبانیت ضبط ماشین رو روشن کرد…با یه مکث کوتاه صدای شجریان توی ماشین پیچید…

“سینه مالا مال درد است ای دریغا مرهمي…

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمي…

انگار این آهنگ وادارم کرد بغض کنم.در واقع شرایط برای دمغ بودن کاملا محیا بود…زدم رو داشبورد ماشينشو گفتم:

_نگه دار….نگه دار….ببین با توام…نگه دار….

من مجبور نبودم باهاش برم وقتی مطمئن بودم بعد از اینکه من از پیشش رفتم به پدرش گله کرد که چرا منو انداخته به جونش…یا اینکه تو اینجور مواقع گند بزنه به صبحم وجای حاج بابا رو واسم پر کنه …بنابراين اونقدر زدم رو داشبورد که ناچار ماشین رو نگه داشت.انگار یقین پیدا کرده بود که جنی شدم.بدون هیچ حرفی پیاده شدمو تند تند از ماشین فاصله گرفتم.از همونجا و از پشت فرمون بهم زل زده بود.

بارون شدت گرفته بود ولی واسه من خیس شدن دیگه مهم نبود.جلوی چشماش شلوارم رو دوباره تا زدم حتی سال روی سرم رو هم عقب تر دادم…از ماشین پیاده شد و خواست به سمتم بدوه که با تمام توان شروع به دویدن کردمم.خیلی دنبالم نیومد و بعد از یکم تعقبب و گریز از به دام انداختنم منصرف شد.

وسط خیابونوایستاد و دست به کمر با تاسف سرش رو برام تکون داد و دوباره برگشت سمت ماشينش.

نفس زنان دویدم سمت ایستگاه و برای تاکسی های درحال عبور دست تکون دادم.اولین تاکسی زردی که جلو پام توقف کرد پریدم توش و درو بستم.ماشین راه افتاد و من مضطرب و نگران به عقب نگاه کردم و چون خبری از ايمان نبود چشمامو بستم و با خیال راحت نفس حبس شده تو سینه ام رو بیرون فرستادم….

با کمری خم شده داشتم قسمت پایین آینه های راهروی سالن ورزشی رو تی مي کشیدم که یکنفر از پشت بهم چسبید ودستهايي دور شکمم حلقه شد.این دستهایی که کمکم داشتن به سمت بالا تنه ام میرفتن رو لمس کردمو با چشمايي بسته گفتم:

_تویی آمين؟

_ای کلک.آمين دوست پسرته؟

از شنیدن صدای بهزاد هم هول شدم هم عصبانی و هم مضطرب…تو چشم به هم زدنی خودمو از بغلش بیرون کشيدم و وقتی چرخیدم سمتش گفتم:

_تو اینجا چه غلطی میکنی?!

نگاهش روی روپوش تنم به گردش در اومد.اشاره ای به شیشه پاک کن توی دستم کرد و با یه چشمک ریز گفت:

_از کی تاحالا منشی ها لباس خدماتی هارو ميپوشن!؟

به من و من افتادم و هرچه فکر کردم جوابی به ذهنم نرسید جز اینکه چند مشت حواله اش کنم و تندتند بگم:

_تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟هاااان ؟؟کی به تو گفت بیای اینجا سراغ من؟

ازم فاصله گرفت که بیشتر از این مورد عنایت قرار نگیره و بعد با خنده گفت:

_جوش نزن دختر خاله داغ ميکنيااااا…

دسته ی تی رو زدم وسط پاهاش که آخ و وای گفتنش بلند شد:

_آه آخ…اوف….چیکار کردی دختر خاله…من خودمو همین دودول. حالا بیا اینم بزن ناقص کن!

و بعد دستی تو موهای ژل و اتو کشیده اش کشید و گفت:

_تو هم عجب مارمولکی بودياااا …پس اینجا خدمتکاری بیش نیستی!!!

وقتی بهزاد شغل اصلی منو می فهمید یعنی درواقع بی بی سی فهمیده! دهن لقی داشت و هیچ اعتباری به راز داریش نبود پس شک نداشتم که باج گیری هاش از همین حالا شروع میشه!

لباسم رو مرتب کردم و با دستپاچگی مشهودی گفتم:

_نه خیر….اصلا هم اینطور نیست…یعنی…یعنی…

داغ کردم و بیخیال نرم صحبت کردن شدم و گفتم:

_اصلا من چرا باید به توی بیکار علاف جواب پس بدم؟؟به تو چه که کار من اینجا چیه؟؟تو برو تو همون اينستا جنگولک بازيتو دربيار فالوراتو جمع کن!

خنديدوگفت:

_بیخیال دخترخاله…راستی نگفتی آمين کیه?

با دستپاچگی جواب دادم:

_آ….آ…..آمين؟ آمين؟ نه! من کی گفتم آمين….؟!من …من گفتم آمنه!آمنه دوستمه…همینجا کار میکنه….

از اینهمه توضیح دادن خسته شدم.صدام و بردم بالا و گفتم:

_اه….اصلا کی به تو گفت بیای اینجا هان؟خیلی ازت خوشم میاد فرت و فرت سرو کله ات هم پیدا میشه؟؟خرمگس!

انگار این توپ و تشرها زود تاثیر خودش رو گذاشت چون بدون شیطنت ، خنده بر لب گفت:

_چرا جوش میاری گوگولی مگو….من اومدم که در رابطه با همون مساله بود…عکس …یادته که؟؟

گنگ نگاهش کردم که دستی به ریش نداشته اش کشید و گفت:

_پارتی من شو من برم سه چهارتا عکس بندازم برم پی کارم…

میدونستم تا چیزی رو که میخواو انجام نده بیخیال نمیشه از طرفی اینم میدونستم که اگه کاری که میخواد رو واسش انجام ندم حسابی پته ام رو رو آب می ریزه واسه همین به ناچار گفتم:

_باشه تو اینجا بمون من برم یه صحبتی بکنم!

لباشو غنچه کردو گفت:

جوووووون بابا جوووووون….جیگرتو!

چپ چپ نگاش کردم و باحرص گفتم:

_خب نمیخواد پاچه خواری کنی!!! حتما باید منو بزاری تو منگنه که رو بندازم؟خب روزانه برو

گوشی اپلي که از تبلیغات اينستاگرام پول خریدش رو جور کرده بود رو بیرون آورد و همونطور که از خوب بودن حالت موهاش تو تاریکی صفحه اطمینان پیدا میکرد گفت:

_پس تو به چه دردی ميخوري؟بعدشم روزانه واسه دو ساعت من باید پنجاه توووومن بدم ! بدو یاسی….بدو نق نزن….بدو کار منو راه بنداز من فقط دو سه تا عکس ناقابل با رکابی و شلوارک میندازم و بعدشم میرم همین!

_پس خبر مرگت یه گوشه واستا تا خودم خبرت کنم!

ّنفسم رو با حرص بیرون فرستادم و بعد از کنار گذاشتن وسایل توی دستم به ناچار سمت سالن ورزشی مردونه رفتم.یه آیفن به دیوار کناری نصب بود که یه جورایی مختص پرسنل و جهت حفظ شئونات بود.اینکه مردها و زنها به قسمتهای همدیگه تجاوز نکن و از این طریق باهم ارتباط برقرار کننن . غرق فکر دکمه رو فشردم که صدای دامب دامب موسیقی تند و بعد صدای کلفت و بمی از فکر و خیال بیرونم آورد:

_بله!؟

این صدا واسه کسی جز قادر ،دستیار کمکی آمين نبود….اولش خواستم به خودش رو بندازم ولی بعد با این فکر که امکان داره آمين دوباره راجبم فکر بد کنه ،لبخندی زدم و دستپاچه گفتم:

_سلام آقا قادر…م…با آقا آمين کار داشتم میشه یه لحظه صداش بزنید!؟

_سرش خیلی شلوغ ولی اجازه بده…..

پنج دقیقه ای طول کشید تا خبری از آمين شد.از پشت آیفن نه بلکه درو باز کرد و بیرون اومد.بل دیدنم لبخند کمرنگی زد و گفت:

_اومدی اینجا بوس بگیری؟

کیلو کیلو که نه….چند تن چند تن ،قند تو دلم آب شد.با نگاه خجولی جواب دادم:

_نه اومدم یه خواهش ازت بکنم!

چشماشو تنگ کرد و گفت:

_چه خواهشي؟؟

نمیدونستم حرفمو از کجا شروع کنم ولی بالاخره بعداز یه تاخیرکوتاه گفتم:

_پسر خاله ام اومده اینجا….نیز فکر من اینجا منشی ام…م….مثلا به خیالش من پارتیش بشم بیاد اینجا….چیزه….بیاد…..چیز کنه…..

لبخندی گوشه ی لبهاش نشست.با اون نگاه نافذش بهم زل زد و گفت:

_اومده چیز کنه…..

جونم دراومد تا بالاخره گفتم:

_اومده یه سه چهارتا عکس ار خودش بندازه و بعد بره!

تو گلو خندید و گفت:

_باشه…صداش بزن بیاد! منتها از اون در…از اینجا نمیشه!

لبخندی به پهنای صورت زدم و گفتم:

_وای مرسی آمين خیلی ميخوامت!

آروم و با حوصله گفت:

_منم خیلی ميخوامت!

لبهام بهم چسبیده شدن و محو تماشاش شدم…پشت سرش رو چک کرد و بعد خیره به چشمام به سمتم اومد…

هر چقدر اون بهم نزدیک تر میشد تالاپ تلوپ قلب منم بیشتر میشد.بالاخره تو فاصله یک قدميم ایستاد.موهای ریخته رو پيشونيم رو زد پشت گوشم و گفت:

_قرارمون واسه بعد باشگاه پابرجاست جوجه؟

از این نزديکي چشمام خمار شد…دستش که از موهام تا روی گردنم پایین اومد دیگه نتونستم جوابشو بدم…در واقع وقتی اینجوری زل میزد تو چشمام و با دستهاش جادوم میکرد کنترل خودم از دیتم میرقت و کر و کور و لال میشدمو دیگه نمیتونستم حرف بزنم.

سرشو به سمتم خم کرد و با صدا لب های به هم چفت شده ام رو بوسید و گفت:

_بعد تایم باشگاه منتظرتم شکلات خوشمزه!

نفهمیدم کی رفت…کی تنها شدم….حتی نفهمیدم چه موقع اس که مثل درخت خشک شده اونجا کنار در وايستادم!

تا به خود بیام چند دقیقه ای طول کشید.لبخندی زدم و با لمس لبهای نرمم خوش خوشان یه راه افتادم که خوشحالی خودم رو به بهزاد بازیگوش هم منتقل کنم.

ژست آدم باکلاسا رو گرفته بود وبا تکیه به ستون با دختر جلف و بزک کرده ای صحبت میکرد.دختری که ساک ورزشی گرونقيمتي دستش بود و حتی از این فاصله هم میشد خط سینه های باد کرده اش رو دید.

اولش داشتن باهم بگو بخند میکردن و بعد گوشی هاشونو بیرون کشیدن و شماره رد و بدل کردن….لبخند پلیدی گوشه ی صورتم نقش گرفت.باید از این بهزاد مارمولک یه آتو میگرفتم تا یه وقت نخواد زیرابمو پیش حاج بابا بزنه .

پشت دیوار خودمو پنهون کردم و گوشيمو از جیبم بیرون کشيدم و از همون فاصله ازش عکس انداختم تا اگه یه روز بخواد به گوش بابام برسونه کار من اینجا دقیقا چیه عکسشو تو گروه های خانوادگيمون پخش کنم.
دختره چشمکي زد و با یه لبخند لوند به طرف خروجی باشگاه رفت.دست در جیب با یه لبخند موذیانه خودمو به بهزاد رسوندم.منو که دید صاف ایستاد و پرسید:

_شيري یا روباه؟

به مسیری که دختره که تقریبا ازش رد شده بود نگاهی انداختمو گفتم:

_خودت چی؟ شیری یا چی؟

وقتی دید دارم چی رو نگاه ميکنم باخنده پشت گردنش رو خاروند و گفت:

-باور کن دختر خاله من چیزمال نیستم…من فقط به دخترایی که احتمال کردنشون ییشتره یه نموره احترام بیشتری میزاریم!

نیشخندی زدمو گقتم:

-ای حرومزاده!

خندید و بعد با شوق گفت:

_اندامشو حال کردی دخترخاله؟هلو داشت اينهواااا….

به مشتاش که مثلا سایز سینه های دختره رو نشون ميدادنگاه کردم و پوزخند زدم.سرش رو با لذت تکون داد و دوباره گفت:

_آخ آخ آخ دخترخاله….باسنشو بگو…کیم کارداشياني بود واسه خودش…

و بعد یه اشاره به بالاتنه ی من کرد و با تاسف گفت:

_ممه اس که تو دارید آخه؟؟مثل جی ال ایکس میمونه!تنها خاصيتش اینکه تو جیبش جا میشه! صدبار گفتم بده واست بمالم بلکه یه شکل و فرمی بگیرن!!

اخم کردم و گفت:

_خبه خبه!لازم نیست بفکر من باشی! از در اصلی باشگاه برو داخل..

چشماش برق زد.دهنشو وا کرد و گفت:

_آاااااا…ایول دختر خاله! خدماتچي هم بدچيزي نيستاااا….

اخم کردمو با یه ضربه به بازوش گفتم:

-زر نزن یابوووو… من هر چی باشم از توی بخور و بخواب بهترم…

و بعد گوشیمو از جیبم بیرون کشيدم و با نشون دادن عکسی که ازش گرفته بودم گفتم:

_درضمن یادت باشه که اگه بخوای دهن لقی کنی عکستو تو گرگهای خانوادگیمون پخش میکنم!اونوقت تو میمونی و آق بابات!

با خنده سرشو تکون داد و گفت:

_ای ديوووووث!

پشت چشمی واسش نازم کردم و باعجله و قبل از اینکه صدای پسند خانم در بیاد راهمو کج کردم و ازش جدا شدم.

آمین از باشگاه بیرون رفت و به منم پیام داد که سر خیابون منتظرمه اما من تا مطمئن نشدم که اون بهزاد مارمولک عکساشو ننداخته و نرفته پامو از باشگاه بیرون نذاشتم چون میدونستم چه بشر مارمولک و تیزیه…!

به همین بهانه بهش زنگ زدم و اون وقتی کلی تشکر کرد و گفت که عکساشو گرفته و رفته بالاخره منم تند و سریع لباسامو عوض کردمو بعد از اینکه یه صفایی به سروصورتم دادم بدوبدو از باشگاه بیرون رفتم و خودمو به ماشین آمین رسوندم.

تا سوار ماشین شدم آمين پرسید:

_خیلی وقته اینجا منتظرتم…یکم دیر نکردی؟

مظاومانه صورت خوشگلش رو نگاه کردم و گفتم:

_پسرخاله ام آدم زبليه…نمیخواستم بعدا واسم دردسر بسازه….

سرش رو به نشانه ی فهم و درک دلیلم تکون داد و بعدگفت:

_داشبورد رو باز کن…

باشه ی آرومی گفتم و کاری که گفت رو انجام دادم.درحین رانندگی سرش رو به طرفم چرخوند و با او لبخندهای جذاب مسخ کننده اش گفت:

_شکلات دوست داری؟؟

تندتند سرم رو تکون دادم :

_خیلی….

-خیلی یعنی چقدر؟

_یعنی یکم کمتر ازدوست داشتن تو….

وقتی با اون صدای بمش تو گلو میخندید من تقریبا پرت میشدم تو دل لذت….شاید اصلااگه یکم زیادی پررو بودم ،
یا اوقدر خیره نگاهش میکردم که چشمام تاربشن یا به قیمت لودگی اونقدر واسش دلقک بازی درمياوردم تا هی واسم بخنده این مردی که به سختی میشد حتی تبسمی روی لبهاش نشوند…

ابرویی بالا انداخت و گفت:

_منو نگاه نکن….شکلاتارو بردار….

دست بردم توی داشبورد و بسته ی مستطیلی شکلات رو برداشتم.ظاهرش وسوسه کننده بود منم که کاملا رام و مطیع….سرش رو باز کردم و گاز آرومی به شکلات قهوه ی خوش طعم زدم….با لذت سرم رو چپ و راست کردم و گفتم:

_خیلی خوشمزس…تو نمیخوای!؟

یه جور خاص نگاهم کرد و گفت:

_من یه چیز شيرينتر از شکلات میخوام….

لبخند دندون نمایی زدم و با اون لباي قهوه ای شده گفتم:

_شیرینتر از شکلات مگه داريم!?

سرشو تکون داد و با لحن خماری گفت:

_اهوم….

_چی ?عسل?

_نه…لبهای تو…..

دهنم از گفتن هر حرف و جواب عاجز موند…یکم خیره نگاهش کردم و بعد به خودم اومدم و نگاهمو دوختم به بسته شکلات….
لبخندی به پهنای صورت زدم و به بهانه باز بودن بند کتونی های شکلات رو کنار گذاشتمو سرم رو خم کردم تا آمين نفهمه با اون جمله ی کوتاهش چه جنجالی تو وجود من به پا کرده!

دلم میخواست یه سیلی محکم تو صورت خودم بزنم تا مطمئن بشم هیچ کدوم ار این اتفاقات خواب و رویا یا وهم و خیال نیست….حتی اینکه الان دارم میرم خونه ی آمين!

سکوت ماشین رو شکست و گفت:

_دیگه مزاحمت که نشد!?

با گیجی گفتم:

_هان?چی?کی?

بدون اینکه نگاهش رو از مسیر برداره و سرش رو به سمتم بچرخونه جواب داد:

_همون استاد پفيوزت!

خندیدم و گفتم:

_نه نه….دیگه مزاحمم نشد…با اون مشتی که تو بهش زدی دیگه جرات نمیکنه نزدیک بشه!

نگام کرد و خندید.شاید این اولین باری بود که صدای خنده هاشو ميشنيدم….ولی این خنده اش احتمالا بخاطر صورت من بود که به مسخره ترین شکل مکن دراومده بود….و ای کاش من میفهميدم اطراف لب و حتی دندونم قهوه ای شده!

بعد از ربع ساعت بالاخره به خونه اش رسیدیم.ماشینشو رو به روی یه برج آسمون خراش متوقف کرد و از منم خواست پیاده بشم.

دستش رو به سمتم دراز کرد.از شدت خوشی نیم کیلو وزن کم کردمم بلکمم بيشتر!!!

دستهای تپل و سفيدمو تو دست قوی اما لطیفش گذاشتم و دنبالش به راه افتادم….

از در برج گذشتیم و سمت آسانسور رفتیم.تا در آسانسور بسته شد و من صورت مسخره ی خودمو تو آینه دیدم از خجالت آب شدم!

ابروهام توهم گره خوردن چون فهمیدم واسه چی توی ماشین نگاممیکرد و میخندید…زدم به بازوی عضله ایش و گفتم:

-چرا نگفته بودی صورتم شکلاتی شده!??

_چون اینجوری بانمک تری…..

-عوضش احتمالا کلی آدم تو راه بهم خندیدن…..

و بعد دستمالی از جیبم بیرون درآوردم و خواستم لبهام رو تمیز کنم که ناغافل دوتا دستامو دو طرفم نگه داشت و سرش رو به صورتم نزدیک کرد.تو شوک کارش بودم که زبونش رو درآورد و روی صورتم کشید….دقیقا همونجاهايي که آغشته به شکلات بود…..نفسم بالا نيومد…

آسانسور که ایستاد ازم جدا شد و گفت:

_دیگه نیازی به دستمال نیست

اون رفته بود و من هنوز شوکه شده به تصویر خودم توی آینه ی آسانسور خیره شده بودم….آمین هم عجیب بود و هم شیرین!
اون هر لحظه منو با رفتارها،حرفها و کارهاش سورپرايز ميکرد …حتی با خنده هاش….بدنش رو ثابت نگه داشت و سرش رو به سمت آسانسور کج کرد و گفت:

_نمیخوای بیای!?

تند تند سرم و تکون دادم:

_چرا چرا….

و بعد باعجله و کمی دستپاچگی بیرون اومدم و به سمتش رفتم….در خونه رو باز کرد و کنار ایستاد تا من داخل برم…وقتی من پامو داخل گذاشتم درو بست و پشت سرم اومد…آهسته راه میرفتم و همه جای خونه اش رو نگاه میکردم حتی در و ديوارهارو….

لبخندی زد و از کنارم رد شد.اون سمت آشپزخونه رفت و من سمت کشف ویژگی های پنهون شده ی آمين!

اولین چیزی که توجه ام رو جلب کرد قاب عکس بالای شومینه بود…
یه زن زیبا،یه دختر خندون وپسري که احتمالا تصویری بود از نوجوانی آمين…..

اونقدر محو تماشای قاب عکس بودم که نفهمیدم کی اومد سمتم و کی پشتم ایستاد و کی لیوان ليموناد رو به طرفم گرفته….

چرخیدم سمتش و لیوان رو ازش گرفتم:

_اون پسر تویی!؟

_اهوم

….اینجا ۱۷سالم …

دوباره نگاهمو دوختم به قاب عکس و گفتم:

_بزار بقیه روخودم حدس بزنم….این خانم خوشگل مو طلایی مادرت و این دختر خندون باید خواهرت باشه…..درست؟

شونه اش رو به دیوار شومینه دکوری تکیه داد و گفت:

_درست!!!

خندیدم و با سر کشیدن شربت خنکی که بدنم رو سرد کرد دوباره گفتم:

_خب….من درست حدس زدم نمیخوای بهم کادو بدی!

_چرا…میدم….

_چی میدی?

_هرچی بخوای…

_هرچی بخوام ?

_اهپپممم..

_میخوام گربه هاتو ببینم….

ليوانش رو روی لبه ی شومینه گذاشت و گفت:

_تو اتاق خوابن…دنبالم بیا

ّ

از دیدن گربه های بامزه وپشمالوي آمين اونقدر ذوق زده شده بودم که همچي یادم رفت حتی گشنگی!
این یه مورد از من شکمو واقعا بعید بود اما بازم همه چه چیز رو میندازم گردن خوشگلی گربه ها….یکی شون که از بقیه تپل تر و پشمالوتر بود و رنگ سفیدی داشت رو بغل کردم و دماغمو به پوست نرمش مالوندم…

آمين اینبار نه با لباس بیرون بلکه فقط با یه شلوارک طوسی_سفید از در داخل اومد.

گربه ای که بغل من بود رو نوازش کرد و گفت:

_خیلی تنبل…بعضی وقتها حتی به خودش زحمت نمیده سمت ظرف غذاش بره….ولی تپلی و سفیدیش به تو رفته! اون منو یاد تو میندازه. .

به سختی چشمام رو از بدن ورزیده و عضله ایش برداشتم و لبخند نه خیلی طولانی ای زدم….نمیدونم چرا با اینکه هوا سرد بور اما من بيجنبه بدجور احساس گرمی میکردم،خصوصا از بعد اون اتفاق به ظاهر ساده اما رویایی داخل آسانسور….

آمين یکی دیگه از گربه هارو مه لاغر و نحیف تر از بقیه بود رو بغل کرد و گفت:

_خب….اینم رفیق جديدمون…

گربه رو ازش گرفتم و نوازشش کردم…شر و شورتر از بقيه بود و مدام قصد فرار داشت.با هردودستم ،محکم ولی جوری که اذیت نشه گرفتمش و گفتم:

_یکم لاغر….

آمين نوازشش کرد و گفت:

_دخترخوبيه…خیلی زودچاق وچله میشه…خب…بگو اسمشو میخوای چی بزاری??

از هیجان زیاد گونه هام سرخ شدن…لبخند گل و گشادی زدم و گفتم:

_واقعني من اسمشو انتخاب کنم!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

_از اول قرارمون همین بود درسته!?

_درسته!

_پس انتخاب کن….

با دستپاچگی مشهودی گفتم:

_آخه من اصلا درمورد یه اسم بامزه که به یه گربه سفید خوشگل لاغر بخوره فکر نکردم….

زنگ خونه سکوت وقفه ای ایجاد کرد.آمين بلند شد و بابيرون رفتن از اتاق گفت:

_خب حالا فکر کن!

هیچ ایده ای برای انتخاب اسم نداشتم …اصلا حالا که بحث انتخاب اسم پیش اومده ، انگار ذهن من پوچ و تهی از هرچیزی شده بود…در واقع گوگل پلی مخم هیچ چیزی رو سرچ نميکرد.

تو همین فکر بودم که تلفنم زنگ خورد.از دیدن شماره ی مامان کفری شدم چون این هزارمین باری بود که باهام نماس میگرفت.با حرص و کلافگي نفسم رو فوت کردم و رد تماس دادم.مطمئن بودم اگه صدای گربه های یا آمين روبشنوه شده تا تهرون بدوئه حتما خودشو بهم ميرسوند واسه همین بهش پيامک دادم” سرکلاسم بعدا خودم زنگ میزنم”

خوشبختانه پيامک مصلحتی کار خودش رو کرد مامان و دیگه تماس نگرفت.همون موقع آمين با جعبه های پیتزا،سوخاری و سیب زمینی خلال اومد تو چهارچوب در و گفت:

_وقت نهار…اونا رو ول کن و خودت بیا…

گربه رو زمین گذاشتم و و از اتاق بیرون رفتم.بعد ازشستن دست هام همون بیرون آشپزخونه روی یکی از صندلی های کنار اوپن نشستم و به جعبه ها نگاه کردم.
چند لحظه بعد آمين با دوتا لیوان اومد و روبه روم نشست….یه جورایی اون داخل آشپزخونه بود و من بیرون…از پیتزا خوشم نميومد برای همین جعبه سوخاری و سیب زمینی خلال رو جلو کشیدم و درش روباز کردم.

رون سوخاری شده رو آغشته به سس کردم و گاز کوچيکي بهش زدم.
آمين لبخند زنان حین تماشای من تیکه از پیتزا دهن خودش گذاشت و گفت:

_خب….چه اسمی انتخاب کردی!?

شونه بالا انداختم و گفتم:

_مغزم خالی شده…هرچی سرچ میکنم چیزی بالا نمیاد….

خندید و کمی نوشابه سرکشید….این سومین باری بود که میخندید….سومین باری بود که منو میخکوب خودش میکرد ….سومین باری بود که بی رحمانه دل میبرد!

نمیدونم چه مدت گذشت که اونقدر ضایع نگاهش میکردم …اما باصدای خودش ازعالم شیرین بیخبری بیرون اومدم و پرسیدم:

_چیزی گفتی!?

_من یه پیشنهاد دارم…..

_چه پیشنهادی!?

_اول اسم من و اول اسم تو….مثل آس..اسنشو بزاریم آس

اون حرف میزد و من به حرکت لبهاش نگاه میکردم…اونقدر ضایع و مضحک که مجبور شد دستشو جلو صورتم تکون بده و بگه:

_حواست کجاست!?

_هاان?

_داشتی چی رو نگاه میکردی!?

اولش خواستم بپيچونم ولی بعد دیدم بيفايدس…با یه مکث کوتاه گفتم:

_لپت سسي شده!

_واقعا?

_اهوم!

خواست دستشو سمت دستمال ببره که مچش رو گرفتم و گفتم:

_نه…من پاک میکنم…

چشماش رو تنگ کرد و گفت:

_پس با زبونت …

خجالت و کنار گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم…همکاری کرد و سرش رو جلو آورد.دستامو قاب صورتش کردم و با یه لیس آبدار سس رو زبون کشیدم…

ی پیش اومده باید برم…..خواهش میکنم!

مشکوک نگاهم کرد و گفت:

_خیلی خب پس خودم میرسونمت…

_نه واسم آژانس بگیر…..لطفا…

وقتی دید حالم طبیعی نیست و اصرار به رفتن دارم تسلیم شد و گفت:

_باشه هرجور که تو بخوای…..

-مرسی

_ممنونم…..

 

وقتی از صورتش فاصله گرفتم من ولش کردم اما اون نکرد.یه لحظه از خود بیخود شد و این احتنالا حاصل شیطنتای من بود…جعبه های پیتزا و بقیه چیزای اضافی رو از روی اوپن کنار زد و با اشاره گفت:

_بیا اینجا بشين…

وقتی یه دختر و یه پسر تو یه خونه تنها باشن یه نفر سومی هم بينشون هست که احتمالا اسمش شیطان رجيم… !!!

پامو روی صندلی گذاشتم تا به اوپن برسم و روش بشينم…هيجان و لذت ! اینا حس هایی بودن که من داشتم تو لحظه تجربشون میکردم!

حالا دقیقا رو به روش نشسته بودم با پاهايی آويزونّ …آمین صندليش رو جلو کشید وتنظيم فنرش رو
رو دستکاری کرد تا بالا بیاد و صورتش مماس صورتم بشه…

اون به روش خودش نگاه میکرد و منم به روش خودم!
انگشت شسشتو روی لبهام کشید و گفت:

_تو خوشمزه ترین لبها رو داری میدونستی؟

زیر نگاه نافذش به سختی لبهام رو به حرکت درآوردم:

_مگه… مگه تو چند دختر رو تاحالا بوسيد؟؟

جوابی نداد و بلافاصه لبهام و بلعید…

چشمامو بستم و همراهیش کردم…
طعم لبهاش یه طعم خاص بود…مثل مکیدن آب آبنبات…حرفه ای و پرحرارت ميبوسيد و من گاهی کم میآوردم..

آخ…آخ چی میشد اگه این لحظه تا ابد و یو روز ادامه پیدا میکرد!!!

وقتی از بوسيدنش جا ميموندم زبونمو می قاپید و بین لبهاش بالا پایین میکرد تا من از هیجان زیاد نفسم به شماره بیفته…

دستهاش که روی سینه هام گذاشت و تو مشتش فشردشون ناخواسته آه غلیظی کشیدم و دستامو دور گردنش حلقه کردم تا نيفتم…
نقطه ضعفم رو فهمید…دوباره همون کارو تکرار کرد تا آهم رو دربياره و نفس های داغم تو گردنش فوت بشن….

مکث کرد و ازم فاصله گرفت …چند دقیقه ای باخماری..براندازم کرد…یجور خاص و تحربک کننده…داغ و پرحرارت…

دستهاش که روی رون پاهام نشست یه کوچولو لرزيدم… لبخند زد…البته از اون لبخندهايی که باید برای ديدنشون از ذره بین استفاده کرد.دستهاش بالا تر اومدن …دقیقا روی دکمه شلوارم… منتظر نگاهم کرد و وقتی دید من چیزی نمی گم و کاری نمیکنم کارای دیوونه کننده اش رو ادامه داد…..
دکمه های فلزی شلوارم رو که باز کرد یکم باسنم رو بلند مپکردم و اون شلوارم رو تا روی رونهام پایین کشید….

زل زد به شورتم و آب دهنش رو قورت داد…دستشو روی پاهام کشید و نوازشم کرد…دیگه حتی نمیتونستم پلک بزنم… سرش رو بین پاهام برد و عمیق بو کشید…..دوباره اون لرزش شیرین تو وجودم نشست…..دستامو رو سرش گذاشتم و موهایپش رو چنگ زدم…

نوک بينيش رو که روی نقطه حساسم احساس کردم آه بلندی کشیدم و گفتم:

_آااااامين…..

خمار لب زد:

_تو معرکه ای عزيزم…

و همزمان با گفتن این حرف از روی لباس زیر ليسی زد که نفسم بند اومد و جیغم به هوا رفت….دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:

_ياس…تو واقعا معرکه اي….

میتونستم نبض زدن بدنم رو احساس کنم و بی تابیم رو…

منتظر کارای جالبتری بودم که تلفن خونه اش زنگ خورد…جواب نداد و رون پام رو بوسید…بازم آه کشیدم اینبار اما صدای پيغامگير همه چیز رو بهم ریخت…هر کی بود انگلیسی ور ور میکرد….منم که چیزی نفهمیدم!!!

آمين بی حرکت ایستاد و به
پيغام گوش داد بعدهم شروع کرد با خودش انگلیسی حرف زدن…جوری که انگار داشت فحش ميداد…پرسشی نگاهش کردم که دستاشو از روی پاهان برداشت و گفت:

_من برم جواب این لعنتی رو بدم….

سرم رو تکون دادم و اون رفت.چشمام رو بستم و دستامو دور خودم حلقه کردم…

تو حس و حال بودم که حس کردم مايع گرمي میخواد ازم پایین بياد…اولش فکر کردم ترشحات ناشی از تحریک شدنه برای همین بلند شدم ورفتم سمت دستشویی تا خودم رو تمیز کنم اما اونجا بود که فهمیدم چه فاجعه ای به بار اومده…!

دو دستی تو سر خودم کوبيدمو دستمال خونی رو پرت کردم تو سطل زباله….من احمق چطور تاریخ پريوديم رو یادم رفته بود آخه!؟؟؟

تمام بدنم به لرزه افتاد.پريودی های من اتفاقی شبیه به مردن و زنده شدن بود….جون میدادم از شدت درد و گاهي تا آمپول نميزدم حالا به جا نميومد!!!

عاجزانه با خودم نالیدم:

_آخه بی شرف الان موقعه اش بود!

شلوارمو بالا کشیدم.احساس چندش بهم دست داده بود…میدونستم الان که آبشار نیاگارا جریان پیدا کنه و درد تبديلم کنه به مرده ی متحرک پس باید زودتر میرفتم خونه!

صدای آمين منو از عالم درد و بدبختی بیرون کشید:

_عزیزم اونجایی!؟؟

دستامو شستم و بیرون اومدم.با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

_چرا رنگت پریده!؟

لکنت گرفتم:

_ر…رنگ…رنگم!؟
سرشو تکون داد:
_اهوم …رنگت پریده….

دردم لحظه به لحظه داشت شدیدتر ميشد.با مظلومیت گفتم:

_آمين…

-جانم….؟

_میشه برا من به آژانس بگیری برم خونه!

با تعجب گفت:

_آخه چرا !؟من کاری کردم که تو ناراحت شدی….من متاسفم که وسط اون کار ولت مردم آخه…

حرفش رو قطع کردم و گفتم:

_نه نه…نه…من…من فقط یه کار فور

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *