خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج آقا/پارت چهار

رمان دختر حاج آقا/پارت چهار

➖دستم و روی بدن گرم و ترمش کشیدم و همونطور که تو حصار دستهام سعی در گرم نگه داشتنش داشتم با
با تعجب به در باز پشت بوم نگاه کردم.خیلی کم پیش میومد آقا رحمان صاحبخونه اینجا رو باز بزاره بخصوص که همیشه میگفت دزدا منتظر یه همچین فرصتی ان …

درو با پا کنار زدم و پا روی پشت بوم گذاشتم.
باد سردی که وزید تن نیمه عريانمو به لرزه درآورد…تو خودم جمع شدم و همونطور که به دنبال مادر بچه گربه ی کوچولو سوراخ سنبه ها رو ميگشتم کله ام خورد به یه چیز ی شبیه به باسن آدمیزاد….

این برخورد هم منو هم اون کسی که معلوم نبود کنار کولرها داشت چه غلطی میکرد و رو دستپاچه و هول زده کرد.

جیغ گوشخراشی که کشیدم تمام پشماي گربه ی بیچاره رو سیخ سیخ کرد.
میوی بلندی کرد و از بغلم بیرون پرید تا من مات و مبهوت به ایمان که یه سیگار دستش بود و آروم آروم بهش پک میزد نگاه کنم …ایمان و سیگار؟؟ مگه میشد؟؟

بالاخره پلکام تکون خوردن و چشماي گشادم به حالت قبليشون برگشتن….دستم و به سمت سیگار توی دست ایمان دراز کردم و گفتم:

_سیگاره ????

یکم هول شد.ته مونده ی سیگارو تو مشتش مچاله کرد و بعد انداختش زیر پاشو گفت:

_بی حیا خجالت. نمیکشی با این سر و وضع اومدی رو پشت بوم?!!!

لبخند موزیانه ی زدم و با نگاهی خبیث خم شدمو ته مونده ی مچاله شده ی سیگار و از زیر پاش بیرون کشیدم و گفتم:

_آقا رحمان و زهرا خانم ميدونن جناب سروانشون شبا قايمکي میاد اینجا سیگار ميکشه????

برخلاف تصورم کم نیاورد و رنگ نباخت.دست در جیب گرمکن سرمه ای رنگش اومد جلو اما بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:

_دختره ی خیر سر و بی حجب و حیای حاج آقا با این سرو وضع اینجا چه غلطی میکنه?

از اونجا که مطمئن بودم حاج آقا حالا حالاها تو عروسی بچه خواهرش هست و صدالبته که یه آتو از ایمان دستم اومده بود، آزاد و آسوده موهای نه خیلی بلندمو از روی شونه هام کنار زدم تا سینه های لختم بیشتر تو دید باشن و بعد گفتم:

-بگو ببینم جناب سروان …بجز سیگار دیگه به چی ناخونک میزنی؟؟ شیشه؟کرک؟

اخم کرد و خیره به زمین گفت:

-اولا به شما چه مربوط دوما تو واقعا خجالت نمیکشی با این سر و وضع اومدی رو پشت بوم؟؟!!! تا چشم حاجی رو دور میبینی فورا عقده گشایی میکنی آره؟؟!

حرصم رو در میاورد وقتی اینجوری نگاهشو با انزجار از بدنم میگرفت و با اینکه مچ خودش موقع سیگار کشیدن گرفته شده بود اما به ظاهر من گیر میداد!

اومد سمتمو بعد از اینکه سیگارو از لای دستم قاپید و از پشت بوم پرتش کرد پایین گفت:

-بگو ببینم تو این وقت شب اینجا چیکارمیکنی دختره ی سرخورد!؟

دستامو مشت کردم و با وجود اینکه گاهی از سرما می لرزیدم با تشر گفتم:

-هوووووشه! بدجور دور برت داشته جناب سروان….! فکر کردی منم یلدام که اینجوری باهام حرف میزنی؟؟ عنر عنر ایمان عهد قجر!!!
اصلا دوست ندارم بهم امر و نهی کنی و بگی اینکارو کنم اونکارو نکنم….تو با من هیچ نسبتی نداره پس تو زندگی من دخالت نکن چون نه سر و ریخت من به تو ربط داره،نه تیپ و مدل لباس پوشیدنم و نه رفتار و اخلاقم….و..

وسط اون بگو مگو ها و توپ و تشرها، “ای بابا” گفتنهای همسایه ساختمون بغلی که یه مرد بدبین و پرحاشیه بود ،هر دونفر مارو که مثل خروس جنگی تیکه بار هم میکردیم ساکت و میخکوب کرد.

ظاهرا باد دیش ماهواره اشو از جایی که قرار داشت یکم اونورتر پرت کرده بود واسه همین میخواست درستش کنه…اما درست وقتی جهت نگاهش چرخید سمت ما،ایمان روم خیمه زد و تو یه چشم بهم زدن خودمو خودش رو هل داد سمت کولر….

 

➖نگاه ایمان از درز بین کولرها متمرکز مرد همسایه بود و نگاه من خیره به ریش بلندش که هی گلوم رو قلقلک میداد.

خواستم از بغلش خودمو بکشم بیرون که سفت تر از قبل نگه ام داشت وبا صدای خفه ای گفت:

-وول نخور دختر حاجی! رسوایی به بار میاری و میشیم آش نخورده و دهن سوخته اونوقت من میمونم و تو و دستای که باید خفه ات کنن!

به دستش که روی سینه ام بود نگاه کردمو گفتم:

-ای جناب سروان حقه باز! به بهونه ی آش نخورده و دهن سوخته هی سینه های منو میمالی آره؟؟؟

فورا سرش چرخید سمت دست خودش..انگار که به جریات برق دست زده باشه فورا عقب کشید و گفت:

-زیادی داری کرم میریزی دختر حاجی!

سرمو همچنان خم نگه داشتمو با حالت چارچنگولی رو زمین ، گفتم:

– من دارم کرم میریزم یا تو که مفتی مقتی داری ممه میمالی!

انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم گرفت و با اون رگ باد کرده و چشمهای به خون نشسته اش گفت:

-درست حرف بزن دختر حاجی…یه کاری نکن قید یه عمر همسایگی رو بزنم و همین امشب همینجا سرتو بیخ تا بیخ ببرم بزارم رو سینه ات!

میخواستم حرصشو دربیارم واسه همین سرمو جلو بردم و زیر گلوش گفتم:

-ای جناب سروان هیز…چرا نگفتی سرمو میزاری رو پاهام…چرا گفتی میزاری رو سینه ام….؟؟سینه خیلی دوست داری آره!؟؟؟ هان ایمان داعشی؟؟؟ تو هر کاری کنی همون ایمان داعشی عهد بوقی…! با اون ریش دراز زشتتو و اون چشمای هارت!

نگاهشو ازم گرفت و همونطور که تند تند نفس میکشید گفت:

-رو اعصاب من راه نرو…نزار دستم روت بلند بشه!

اخم کردمو گفتم:

-دستت غلط میکنه رو من بلند بشه!!

پوزخندی زد و گفت:

-اگه اون داداش امیرعلی و داداش امیرحسینت هر کدوم،دوتا نر و ماده میخوابوندن در گوشت الان اینجوری زر مفت نمیزدی !!! دختری که لخت میاد رو پشت بوم خدا میدونه چه غلطای دیگه ای هم میکنه….

از رفتن مرد همسایه که مطمئن شد، هلم داد عقبو بعد از بلند شدن ، از بالا بهم نگاه کرد و گفت:

-دیگه نبینم دور و بر یلدا بپلکی! اصلا دوست ندارم خودسری و شلختگی و بی حیای تو هم به اون سرایت کنه…

با حرص به رفتنش نگاه کردم.ازش متنفر بودم…متنفر… از اینکه چون خواهر خودش موهاشو بیرون نمیاورد یه قدیسه تصورش میکرد اما منو چون هم بیرون کار میکردمو هم به قول خودش زلف میزدم ، شیطان رجیم میدونست….

یکی که جلوی در جهنم واستاده و با یه لبخند چندش به جوونها میگه:

-بفرماید داخل جهنم…زشت دم در واستین…بفرمایین…

حرصمو از ایمان روی کولر خالی کردمو بعد با عصبانیت سمت در پشت بوم رفتم.
پسره خودش قایمکی رو پشت بوم سیگار دود میکرد اونوقت از من بیچاره یه فاحشه کرم ریز ساخته بود!

➖نق زنان و غرولند کنان پله هارو پایین اومدم و سمت در رفتم اما وقتی متوجه شدم بسته اس همونجا خشکم زد…

پریدم جلو با ناباوری دستگیره رو بالا و پایین کردم و هلش دادم اما نه…!
گاویدم زایده بود اونم دوقلو!
من احمق یادم رفته بود واسه قفل نشدنش یه چیزی بین لنگه ی در بزارم!

دستامو بالا بردم و زدم رو سر خودم! حالا باید چه غلطی میگردم! اونم با اون سر و وضع…!!

بهم ریخته و نگران، گردنمو خم کردم و به سر و وضع اسفناکم نگاهی پر تاسف انداختم.

اون شرت کوتاه بالا رون…اون تاپ حلقه ای نازک…وای که اگه حاج آقا از راه می رسید و منو اینجوری می دید صدر صد به فنا م میداد… !

مثل مار زخم خورده به خودم میپیچیدمو پله هارو بالا و پایین میکردم…نه زورم به در می رسید و نه کاری از دستم بر میومد..با این شکل و شمایل هم که نمیتونستم برم دم خونه آقا رحمان و ازشون کمک بخوام!

رنگم پریده بود و قلبم تند تند می تپید. دیگه داشتم کمکم فاتحه و اشهد خودمو میخوندم که ایمان از واحد خودش، بیرون اومد.

بدون اینکه نگام کنه یا اصلا آدم به حسابم بیاره از کنارم رد شد و رفت. دل خوشی ازش نداشتم و میخواستم سر به تنش نباشه اما مگه جز خودش میشد از کس دیگه ای هم کمک گرفت؟؟

دمپایی هامو از پا دراوردم تا سرو صدا راه نندازن و بعد با پاهای برهنه دویدم سمت ایمان و پشت لباسشو کشیدم…

با عصبانیت چرخید سمتمو خواست دعوا راه بندازه که با صورتی عاجز تند و سریع گفتم:

-دستم به دامنت ایمان داعشی…یعنی چیز…ببخشید…آقا ایمان….در قفل شده…منم که میبینی….الان که حاج بابا و حاج خانم سر برسن…منو اینجوری ببینن میکشنم…یه کاری کن جون مادرت!

لبخند خبیثی زد و دستمو از روی لباسش پس زد و گفت:

-آاااا ! اینم سرپزای دختر بدکار! نوووووش جونت !

خواست بره که عاجزانه گفتم:

-اگه درو واسم باز کنی هر کاری بخوای واست میکنم….

قدم بعدی رو برداشت و گفت:

-از توی نکبت هیچ کاری واسه ما برنمیاد

هول و دستپاچه و با ترس گفتم:

-پس منم به بابات میگم اون بالا داشتی سیگار میکشیدی!

شونه بالا انداخت و گفت:

-شمارشو داری یا خودم بهت بدم!؟

دیگه نمیدونستم چیکار کنم…دویدم دنبالش و با اینکه اصلا و ابدا ازش خوشم نمیومد اما از پشت دستامو دور بدنش حلقعپه کردمو گفتم:

-ما خیلی وقت همسایه ایم…من واسه تو مثل یلدا میمونم آره؟؟؟ پس غیرتت نباید اجازه بده با این سر و ضع رو پله ها بمونم؟؟؟!!!

نقطه ضعف پسری مثل ایمان قطعا غیرتش بود!نفس عمیقی کشید که دستهام روی شکمش بالا و پایبن شد…

سرشو خم کرد و گفت:

-دستاتو از دور کمر من بده اونور …محرم و نامحرمم سرت نمیشه آخه؟؟؟

سرمو چسبوندم به کمرش و گفتم:

-تا کمکم نکنی ولت نمیکنم!

درمونده و کلافه “ای خدایی” زمزمه کرد و بعد گفت:

-گرچه حقا بود ادب میشدی اما همینجا بنون من برم ببینم کلید زاپاس میتونم پیدا کنم!

اینو که گفت فورا ازش جدا شدم…چند پله پایین رفت اما بعد گرمپوششو دراورد و بدون اینکه بهم نگاه کنه پرتش کرد سمتمو گفت:

-اینو تنت کن تا من برگردم!

 

➖تا رفت گرمپوش رو از روی زمین برداشتمو و تنم کردم…بوی خوبی میداد…یه بویی که منو وادار کرد کاورش رو بچسبونم به دماغم تا بیشتر و بیشتر این
عطر خنک مردانه رو استشمام کنم.

اومدن ایمان که طول کشید ناچارا عقب عقب رفتمو روی یکی از پله ها نشستم و زانوهام رو تو بغلم جمع کردم. تا این در باز نمیشد نمیتونستم سگرمه هامو از هم باز کنم و ابن آشوب و ولوله ی درونم رو نادیده بگیرم….

ایمان لعنتی هم که انگار فته بود کلید بسازه! بلند شدمو به پایین پله ها سرک کشیدم…دوست داشتم زودتر بیاد بالا تا لااقل ازش بخوام یه چادر بهم بده که اگه حاج بابا بدموقع سر رسید لااقل حجابمو تو سرم نکوبه!

دل تو دلم نبود.بلند شدمو دمپایی هامو پوشیدم و دوباره به پایین سرک کشیدم…از دیدن ایمان گل از گل ام شکفت…آهسته گفتم:

-اه! بیا بالا دیگه! انگار رفته کلید بسازه!

پاورچین پاورچین از پله ها بالا اومد.نزدیک که شد دندون قروچه ای کرد و گفت:

-ببین بخاطر توی نکبت دست به چه کارایی زدم…اصلا ارزششو نداری….

زانوهامو بهم چسبوندمو گفتم:

-بده این کلیدو…دستشویی دارم!

با تاسف نگام کرد و گفت:

-خجالت بکش! این چه طرز حرف زدن!؟؟

دستمو روی خشتکم گذاشتمو گفتم:

-من میگم دستشویی دارم تو از حیا واسه من حرف میزنی؟؟؟ نطقت اگه تموم شدع بده ابن لامصبو!

با اکراه کلیدو سمتم گرفت اما همینکه دستمو به سمتش گرفتم عقب رفت و به صورتش حالتی جدی و غیرصمیمی داد..با عصبانیت بهش نگاه کردمو گفتم:

-شوخیت گرفته؟؟؟ مگه نمیگم دستشویی دارم!بده دیگه

کلیدو تو مشتش پنهون کرد و گفت:

-به فکر آبروی خودت نیستی به فکر آبروی حاج آقا باش…اگه رفتارای سرخود و زننده ات رو کنار نمیزاری لااقل با سر و وضعت کارد به استخون حاجی نزن…

کارم پیشش گیر بود وگرنه خوب خدمتش می رسیدم…! پسره ی از خودراضی یه جوری نصیحتم میکرد انگار تمام اونایی که راهی جهنم شدن از بابت کرم ریزی های بنده بود!

با حرص گفتم:

-من حوای گول خور تو آدم عاقل…حالا بده اون کلیدو !

ابرو بالا انداخت و گفت:

-شاید اگه مثل یه خانم باوقار خواهش کنی کلید و بهت بدم!

خونم به جوش اومد.دندونامو بهم فشردمو با حرص گفتم:

-اشتباه گرفتی جناب سروان من خانم با وقار نیستم…حالااین کلید کوفتیو بده !

-خواهش کن!

-کلیدو بده!

-خواهش کن! خوا…هش !

مثل معتاد خماری بودم که یه تیکه تریاک هی جلو چشمش تکون میدن اما بهش میگن تا قول ندی ترک نکنی اینو دستت نمیدیم….!!!

یه نفس عمیقی کشیدمو قبل اینکه خودمو همونجا به گه بکشم گفتم:

-خواهش میکنم کلید و بهم بده!

سرش با خرسندی تکون داد و بعد کلسد و سمتم گرفت و گفت:

-اگه دو روز تربیت تو رو دست من میدادن با چند تا نر و ماده اونقدر تمیز و شیک آدمت میکردم که حتی واسه دستشویی رفتن هم اول به سایه ی خودت بفرما بزنی!

 

➖هر آدم عاقل یا حتی احمقی که حداقل یکی دو باری تحت فشار شدید دستشویی تا مرز خیس کردن خودش پیش رفته باشه ، میدونست که من تو اون لحظه حق انتخابی نداشتم وگرنه جواب ایمان از طرف من هر چیزی میتونست باشه بجز ” خواهش میکنم” !!!

کلید رو که ازش گرفتم دستپاچه و هول تو قفل چرخوندمشو تا در باز شد پریدم داخل خونه.

با تحمل فشار دستشویی برای چند ثانیه ی دیگه،سرم رو ما بین در و قاب در نگه داشتمو تند تند گفتم:

-برووووو بابا یاغی! تو با اون ریش بلند و اون هیکل بی ریختت نه تکاوری نه مستر سیکس پک و نه جناب سروااااان…تو شکل یه داعشی بدترکیب بی تربیت سیگاری معتادی که فقط فتوای بیخودی صادر میکنه !

و بعد مقابل چشمای به خون نشسته اش لبخند دندون نمایی زدمو گفتم:

-بقول برادران داعشی “چیطوری ایماااان”!؟؟

تا به سمتم خیز برداشت با یه جیغ بلند سرمو عقب بردمو درو بستم.
صدای نفسهای کشدار و خشمگینش حتی از اون فاصله هم گوشامو قلقلک میداد!

مشت نه خیلی محکمی به در زد و گفت:

-اگه من تو رو آدم نکردم…..ایمان نیستم….بی تربیت!

لبخند خبیثانه ای زدم که صدای پدرش آقا رحمان،تو راه پله ها پیچید:

-ایمان بابا کی بود جیغ زد!؟؟؟

-گربه بود بابا…از این گربه های چرک کثیف ولگرد بی تربیت!

-اذیت آزارش نکنی بابا!!! در پشت بوم رو باز بزار خودش میره!

دیگه کار به خندیدن و کیف بردن از حرص خوردن ایمان نرسید.دستمو بین دوتاپاهم فشردمو مثل خمپاره پرت شدم سمت دستشویی و تازه اون جا بود که هزار جمله و تیکه ی بهتر به ذهنم رسید!!!

نمیدونم این چه حکمتی داشت که تا من با یکی دعوا میکردم دقیقا بعد از تموم شدن جرو بحثمون جوابها و تیکه های بهتری به به ذهنم خطور میکرد!!!!

خودمو که خالی کردم با یه آااااااخیش از ته دل، سمت اتاق خوابم رفتمو لم دادم روی تخت…..

با وجود اینکه خوابم میومد ولی فکرای زیادی تو سرم وول میخوردن که اجازه نمیدادن پلکهام سنگین بشن….

دستم رفت سمت سین*ه هام و به این فکر کردم که قبل از خریدن و مالیدن روغن خراطین واسه فردا میشه چجوری این لامصبارو یکم بزرگتر از سایز واقعیشون جلوه داد!؟

پتو رو کنار زدمو رفتم سمت کمد اتاقم.دنبال یه چیزی بودم که واسه فردا خیالمو تا حدودی راحت کنه!
تا کمر تو کمد خم شدم و همه ی لباسهتی زیرمو دونه به دونه نگاه کردم! هیچکدوم اون مدلی نبود که سایز سینه رو بزرگتر نشون بده! هیچکدوم!

مایوس و ناامید به در کمد تکیه دادم که چشمم به جورابام افتاد!
لبخند پیروزمندانه ای زدمو محض پیاده کردن فکر جدیدم جورابارو تو سوتینم گذاشتم و خودمو تو آینه نگاه کردم!
خوب بود…خوب خوب…دقیقا همون سایزی که میخواستم!

دستامو قاب سینه هام کردمو خیره به تصویر خودم توی آینه گفتم’:

-یک حاااااالی من از تو بگیرم پسر بردار آقای رئیس!!!

 

آرشیو پایانی :

برای انسان نابینا
شیشه و الماس فرقی ندارد

اگر کسی قدرتان را ندانست
فکر نکنید شیشه اید
یقین بدانید که او نابیناست …

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید. _اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *