خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج اقا/پارت نه

رمان دختر حاج اقا/پارت نه

➖به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم.باورم نمیشد آمین این لبها رو بوسیده باشه! هر دم و هر لحظه که بهش فکر میکردم احساس خوشایندی از نوک پام تا فرق سرم جریان پیدا میکرد.

اینهمه دختر خوشگل و پولدار اینجا در رفت و آمد بود ولی اون منو بوسید! معنیش چی میتونه باشه جز دوست داشتن و عشق!؟

البته من همیشه بین همه کسایی که میشناختنم به دختر خیالباف معروف بودم اما حالا دیگه واسه خیالاتم شاهد و مدرک داشتم…!

نگاهم از آینه به سمت ساعت مچیم کشیده شد.هنوز پنج دقیقه تا ۱۲ فرصت باقی مونده بود و من بیشتر از اینکه مثل یه دختر آروم و خونسرد باشم بیشتر شبیه یه دختر هیجان زده ی دستپاچه بودم،که از شوق بوسیدن توسط مرد مورد علاقه اش تو شوک و بهت فرو رفته بود.

بنظرم رسید با یه رژ لب میشه به شکل و شمایلم جون بدم…ضدآفتابی هم که صبح قبل بیرون اومدن به پوستم زده بودم ،تا حدودی هنوز آثارش روی پوست نرمم مشخص بود.

رژ لب قرمز رو با خیال راحت روی لبهام کشیدم و رنگ لبهام رواز صورتی بیجون به قرمز جیغ تغییر دادم و بعد به سبک قدیم از گونه هام ویشگون گرفتم تا رنگ عوض کنن و رو سفیدی صورتم قرمز-صورتی بشن!

مرحله دوم زینت بخشیدن به زلفهام بود.

اول کج زدم ولی بعد از وسط تقسیمشون کردم تا صورتم همون حالت بچگونه اش رو حفظ کنه!

و بعد از برداشتن کوله پشتیم و عقب کشیدن مقنعه ام و صدالبته زدن ادکلن از باشگاه بیرون رفتم…!

نمیخواستم آمین فکر کنه خیلی تو کفش هستم برای همین گرچه به محل قرار نزدیک بودم اما یه گوشه خودمو پنهون کردم تا اونی که اول به سر قرار می رسه من نباشم!!!

پشت یه درخت پر شاخ و برگ کمین کردمو سر خیابون رو پاییدم.چپ،راست، بالا ، پایین….تو هیچ جهتی ماشینش رو ندیدم!

چرخیدم و پشتم رو به درخت تکیه دادمو دستمو برای دیدن ساعت بالا آوردم. ۱۲/۵ شده بود ولی هنوز چشمایی من نه جمال خودش رو دیده بودن نه جمال ماشینش رو !

دستمو پایین آوردمو با لبه لوچه ی آویزون دوباره سر خیابون رو دید زدم که اینبار دستی روی شونه ام نشست و منو برگردوند….

با تعجب به آمین نگاه کردم.نیشم کج شد.مصنوعی خندیدمو گفتم:

-دا..د…داشتم….داشتم….سلام

یکم تو چشمام زل زد و بعد گفت:

-اینجا چیکار میکنی!؟

-خب…خب من….خب …خب من داشتم…

خونسرد پرسید:

-داشتی چی!؟

این از اون مواردی بود که نمیشد صداقت به خرج داد.دستپاچه بودم و باهمون دستپاچگی پای دروغ مثلا مصلحتی رو وسط کشیدم:

-منتظر تاکسی بودم!

-پشت درخت؟!

-از نظر تو اشکال داره!؟

-آره!

-چرا !؟

-چون ما باهم قرار داشتیم ولی خب….حالا که تو میخواستی با تاکسی بری خونه ، کنسلش میکنیم…فعلا !

و دست در جیب ازم فاصله گرفت….

 

➖درخت شاخه اش رو خم کرد و سیب رو به من نزدیک کرد پس چرا من دست دراز نکنمو نچینمش!؟؟؟

برداشتن دوگام بلند برای رسیدن به آمین کافی بود.گوشه ای از آستین پیراهنش رو کشیدم و اون ایستاد.

تماشا کردنش از این فاصله ی نزدیک و دیدن اینهمه جذابیت لذت اون بوسه ی رویایی رو دو برابر میکرد.لبهام کش اومدن و چشمام خندیدن….!

با شیطنت گفتم:

-خیلی وقت منتظرمی!؟

چشماشو ریز کرد و گفت :

-تو کی اومدی!؟

سینمو سپر کردمو خیلی ریلکس دروغ خوش ریختی تخویلش دادم:

-شاید پنج دقیقه ! به هرحال بیشتر از این نیست

کنج لبش یه وری شد.تلفن همراهشو تو دستش پیچ و تاب داد و گفت:

-چون از وقتی که تو پشت این درخت خودتو پنهون کردی منم همون لحظه رسیدم و اتفاق داشتم نگات میکردم،پس درنتیجه منم فقط پنج دقیقه اس که رسیدم!!

یکی از بدبختی های من این بود که هر وقت میخواستم به این بشر دروغ بگم زودی لو میرفتم!

دستامو از پشت بهم وصل کردمو گفتم:

-خب! حالا که اومدم! میخوای تا صبح اینجا نگه ام داری!؟

از اون حالت سکون به تحرک افتاد و سمت ماشینش رفت و همزمان گفت:

-نه! میخوام به خوردن نهار دعوتت کنم!

از این پیشنهاد حوشمزه اونقدر سر ذوق اومدم که به کل بیخیال کلاس متانت و ادب و احترام شدم…دویدم دنبالش و وقتی بهش رسیدم همونطور که تند تند در کنارش راه میرفتم گفتم:

-میشه هرجا من گفتم بریم!؟؟
.

خودم این جمله رو گفتم و خودم هم بعدش به شدت پشیمون شدم و گفتم:

-نه نه !

آمین بدون اینکه لبخند بزنه یا ذوق و شوقی از خودش بهم نشون بده چرخید و وبا کمی تعجب بهم نگاه کرد و به معنای اینکه ” فازم چیه ؟ ” دستشو تکون داد!

گوشیمو از جیبم بیرون کشیدمو یه نگاه به فایل “در برخورد با یک مرد-یا زن چه رفتاری رو باید از خودمون نشون بدیم” انداختم.

یه مرور ساده کافی بود تا من لبخند پت وپهنمو جمع کنم و تحت تاثیر این فایل آموزشی بگم:

-هر چی شما بگید آقا آمین!

حالا تعجب رو بیشتر میشد توی چشماش خوند.دستشو سمت در ماشینش دراز کرد و همزمان گفت:

-چیشد که یهو مودب شدی!؟

صاف و بدن قوز ایستادم و خیلی نجیبانه گفتم:

-من همیشه مودب بودم ولی خب…تو این فایل آموزشی نوشته وقتی یه مرد قراره شما رو به خوردن نهار دعوت کنه هرگز نگین فلان جا یا بهمان جا بریم….در این چنین مواردی باد با سلیقه شخص مقابل احترام گذاشت و هرجا که اون شخص تعیین کرد رفت.. خلاصه یه چیزی تو همین مایه ها !

آمین در ماشینو برام باز کرد و گفت:

-دیگه از این چرت و پرتها نخون!

-اینا که چرت و پرت نیستن!

لبخند محوی زد و گفت:

-هر چیزی که توورو عوض کنه چرت و پرت!

از جمله ی نامفهومش یکم احساس گیجی بهم دست داد.لبامو بهم فشردمو گفتم:

-یعنی تو میگی من همینجوری خوبم!؟؟

به در اشاره کرد و گفت:

-نمیخوای سوارشی!؟؟

-نمیخوای جوابمو بدی!؟

لبخندش محو شد.اخم کردوگفت:

-من خیلی گرسنمه!

-خب که چی!؟

-میخوام بگم اگه گشنه ام بشه آدمیزادهم میخورم

با دست به سرتا پاش اشاره کردمو گفتم؛

-کاملا مشخص!

-شایدم زد به سرمو تو رو خوردم…

سرمو باخجالت پایین انداختم تا آمین لبخند نشسته روی لبهام و گونه های گلگونمو نبینه! به طرز مسخره ای بعضی از حرفاش وجودمو به وجد میاورد!

یه نگاه کوتاه بهش انداختمو بعد سوار ماشینش شدم.

 

➖اهرسون دفترچه به دست بالای سرمون ایستاد و گفت:

-سلام.خوش آمدید.چی میل دارید!؟

آمین منو رو سمت من گرفت و گفت:

-انتخاب کن!

مودبانه منو رو پس زدمو گفتم:

-هر چی شما سفارش بدید منم همونورو انتخاب میکنم آقا آمین!

آمین پوفی کرد و با جلو آوردن سرش گفت:

-من توی سر به هوا رو به خوردن نهار دعوت کردم نه یه دختر مودب و اصولی رو…پس بگو چی میخوری!؟؟

خیره به چشماش منو رو ازش گرفتم وتندتند و پشت سرهم گفتم:

-پاستا،سالاد مخصوص،نوشابه سیاه…ترشی…

آمین سرشو تکون داد و گفت:

-حالا شد!

و بعد منو رو سمت گارسون گرفت و گفت:

-منم همون چیزایی که خانم گفتن!

گارسون چشمی گفت و با یادداشت سفارشات از میز دور شد.

تنها که شدیم چشم از صورت آمین که لحظه به لحظه در نگاهم جذابتر از قبل بنظر می رسید ،برداشتمو دور و برم رو نگاه کردم.

لذت نهار خوردن با آدم خوشقیافه،پولدار و با جذبه ای مثل آمین توی یه همچین رستوران لاکچرای یه چیزی تو مایه های آپلو هوا کردن بود…بخصوص وقتی بعضی از دختر تخس های پولدار با حسرت آدمو نگاه میکردن که دیگه اون موقع میشد نور الا نور… !

رستوران شلوغی بود و تقریبا اکثر مشتری هاش دختر و پسرایی که احتمالا رابطشون در حد یه رفاقت بود…..!

سمت چپمون پنج تا دختر نشسته بودن که سرو ریخت و اوضاع خوراکی های میزشون نشون میداد از اون بچه پولدارای سوسولین که بزرگترین دغدغشون “حالا من چی بپوشمه”…..!

ریلکس و خونسرد سیگار میکشیدن و درکنارش با کوبیدن لیوانهاشون بهم نوشیدنی هاشونو سر میکشیدن!

در نگاه اول حس خوبی بهشون پیدا نکردم چون مدام به ما نگاه میکردن و گاهی بلند و گاهی هم ریز ریز میخندیدن…آمین نسبت به این موضوع کاملا بیخیال بود اما من نه…دلم نمیخواست جایی بشینم که پنج دختر خبیث مدام بهم نگاه میکنن و درگوشی پچ پچ میکنن!

اون سرگرم گوشی موبایلش بود و منم گرچه با گلدون روی میز ور میرفتم اما تمام حواس پی اون دخترای عوضی ازخودراضی بود تا اینکه یه نفرشون از پای میز بلند شد و بعد از اینکه خیلی مودبانه صندلی رو بلند کرد و سرجاش گذاشت با اون نحوه ی راه رفتن لوند و پرعشوش سمت میز ما اومد…!

میدونستم مسیرش به آمین ختم میشه چون تمام مدت داشت به اون نگاه میکرد.

با چندش سرو وضع و پوشش شیک و پیکش رو نگاه کردم…بوی ادکلن گرونقیمتش زودتر از خودش به سمت میز ما اومد…!

زیبا بود..والبته تاحدودب جلف!خب! خیلی وقته تو ایران جلف بودن نشانه ی پولداری به حساب میومد!

شلوار آبی کوتاهش ساق پاهای لخت و سفیدش رو نمیتونست بپوشونه…کفشهاش سیاه و پاشنه بلند بودن و بندهای چرم نازک کفش دور پاش پیچ میخوردن!

بلوز سفیدو نازکی تنش بود که میشد خطوط سوتینش رو دید و پایینش رو زیر شلوارش زده بود
کمربند زنانه اش درست بالای خشتکش به شکل یه پاپیون بسته میشدو روسری روی سرش هم که عملا هیچ نقشی تو پوشندن موهای بلوندش نداشت،، با رنگ شلوار و و روپوشش تقریبا ترکیب رنگی زیبایی ایجاد کرده بود!

نزدیک ما دو نفر که شد انگار که نه انگار منی وجود داشته باشه رو به آمین با صدای خیلی لطیف و ناز و ادا داری گفت:

-سلاااااام ….

آمین نگاهشو از صفحه گوشی موبایلش برداشت و گفت:

-سلام

دختر لبخند پسرکشی زد و با فرستادنو مو های اتو کشیدش به پشت گوشش پرسید:

-اسم من دیانا هست…من و دوستام میخواستیم از شما بخوایم که نهار رو با ما میل کنید!!!

چشمای متحیرم از صورت بزک کرده ی دختر چرخید سمت صورت آروم آمین…
هاج و واج بهش نگاه کردم و منتظر موندم ببینم چه جواب و واکنشی از خودش نشون میده…..

➖هاج و واج به آمین تگاه کردم و عجولانه منتظر موندم که ببینم چه جوابی به دختره میده…آمین با مکث کوتاهی، نیمچه لبخندی زد و گفت:

-پاسخ منفیه!

برخلاف تصورم لبخند لوندانه ی دختره بجای محو شدن عریضتر از قبل شد.تار موهاای صاف و بدون پیچ ولو شده ی روی صورتشو که با هر بار تکون خوردن از پشت گوشش رها میشدن و روی صورتش میفتادنو کنار زد و با یه نگاه کوتاه به دوستاش به تمسخر گفت:

-عههه! قبلا رزرو شدید!؟؟واسه یه جوجه مدرسه ای!؟

ناخوداگاه به سرو وضع خودم نگاه کردم.چرا به من میگفت جوجه مدرسه ای!؟؟
صدای خنده های دخترا که بالا رفت دست من مشت شد.لپمو از داخل گاز گرفتمو چشم دوختم به آمین…لبهاش آهسته از هم باز شدن و صدای آروم و خونسردش ، خیلی گوش نواز تو فضا پیچید :

– اگه از این دوزاری های پولی نبودین شاید بهتون افتخار میدادم!

تیکه ی آمین زبونم منم قفل کرد چه برسه به دختره که با دهان باز داشت نگاش میکرد.خیلی محترمانه اومده بود جلو، خیلی شبک لبخند زد، خیلی مودبانه درخواست همراهی داد، خیلی بی رحمانه تیکه پروند و خیلی زیبا کنف شد!

لبه های رو پوشش رو بهم نزدیک کرد و با یه نگاه نفرت انگیز به منو یه نگاه خصمانه به آمین ، بی سرو صدا و سر به زیر سمت دوستاش رفت!!!

همون موقع گارسون سفارشایی که داده بودیم رو آورد و با سلیقه روی میز چید.
نگاه من اما همچنان خیره به آمین بود

چنگال رو برداشت و گفت:

-تماشای من سیرت نمیکنه! غذاتو بخور….

بی هوا پرسیدم:

-چرا منو بوسیدی!؟؟؟

اولین لقمه اش رو جوید و گفت:

-چرا گذاشتی من ببوسمت!؟

اون سوال منو جوری به خودم پاس داد که سکوت کنم و بیخیال جواب گرفتن بشم…به فکرم رسید که چرا باید حساسیت به خرج بدم درحالی که میتونم بیخیال بشم و تو لحظه زندگی کنم ولی بعد نتونستم این فکرو عملی کنم…آخه واقعیت داشت که میگن هیچ دختر و پسری نمیتونن دوست معمولی باشن…!

وقتی پسری دختری رو میبو سه یعنی عاشقش شده ولی من تو آمین این حس و حال رو نمیدیدم.

بعد از یک سکوت طولانی گفتم:

-هیچ دختری مردی رو که بهش حسی نداشته باشه ، نمیبوسه!

چنگال رو از دهنش دور کرد و گفت:

-هیچ پسری هم دختری رو که دوست نداشته باشه نمیبوسه!

و بعد نگاهشو ازم گرفت و گفت؛

-اینجوری بهم نگاه میکنی فکر میکنم بوس میخوای!

هول شدمو دستپاچه..نگاهمو ازش برداشتمو مشغول خوردن غذا شدم….

 

➖قدم زدن در کنار آمین یا حتی غذاخوردن و رد و بدل کردن مکالمه هایی هرچند کوتاه و مختصر شیرینترین و جذابترین تفریحی بود که تو کل عمرم داشتم.

بعد یه عمر تنهایی و غبطه خوردن به دوست پسرهای پولدار و خوشگل رفقا و همکلاسی هام، حالا خودمو در کنارم یه همه چی تموم نامبر وان میدیدم….!!!

البته هنوز رسما بهم پیشنها نداده بود ولی من یه جورایب عزممرو جمع کردم تا هرجور شده توجه و نظرشو به خودم جلب کنم …و هدفم این بود که اون بعدها و در آینده ای کاملا نزدیک بجای جمله ی ” با من دوست میشی؟ ” جمله ی ” با من ازدواج میکنی ” رو به زبون بیاره!!!

در کنار هم غذا خوردیم،بعدش از باغ وحش دیدن کردیم…و کلی کار هیجان انگیز دیگه که لذتشون بخاطر حضور آمین برای من صدبرابر شده بود!

آمین کم حرف بود و تلخ! اما وقتی هم حرف میزد منو به طرز شگف انگیزی محصور خودش میکرد.

مثلا اونقدر ازش خوشم اومدهدبود که حتی اگه یه کلمه ی بی معنی هم به زبون میاورد بهز برق تحسین تو چشمای من مینشست!

توجه کردید!!! هر چیزی که شخص مورد علاقمون دوست داشته باشه ،حتی اگه تا قبل برای ما عادی باشه دیگه بعدش واسمون “خاص ” هست…حالا میخواد یه جمله باشه،یه تیکه کلام…یا حتی یه آهنگ!

ساعت از هفت که گذشت خواهش کردم که جهت پیشگیری از نق و نوقهای حاج بابا تا نزدیکی های خونه برسونمو اونم قبول کرد.تو راه چیزی رو ازش پرسیدم که مدام تو ذهنم میچرخید و تا نوک زبونم میومد و میرفت:

-منو با منظور خاصی به بیرون دعوت کردی!؟

نیشخندی به سوالاهای عجیب و غریب من زد و گفت:

-فقط مادر آدم که بدون منظور هر کاری واسش میکنیم…در مورد من که اینطور!

پر هیجان لبخند زدم:

-پس منظوری داشتی!

یه نگاه گذری به صورت خندون من انداخت و دوباره چشم دوخت به جلو و پرسید:

-تا حالا کسی بهت گفته استاد پرسیدن سوالای عجیبی!؟

-اره….

-کی!؟

-همه!

-این همه شامل پسر غریبه هم میشه!،

از این حرفش دوباره قند تو دلم آب شد.ابرو بالا انداختمو گفتم:

-نوچ…ولی در کل واسم سوال بود!

-چی!؟

-اینکه اصلا از من خوشت نمیومد و با حرفها و رفتارات اذیتم میکردی اما بعد یهویی …..برای نهار دعوتم کردی….

نگاهش روی آینه بغل چرخید:

-گاهی وقتها نباید سوال یپرسی…باید با روزها پیش بری و ببینی بعدش چه اتفاقی میفته!

خیلی فلسفی حرف میزد…کلا هرچی بود درحد سواد من یکی که نبود.با اینکه منظورشو نگرفته بودم اما مثل وقتایی که استاد بیخودی وز وز میکرد و من غرق یه فکر دیگه، تنها برای اینکه توجه استاد رو بخودم جلب نکنم و ادای آدمای درسخون و حواس جمع رو دربیارم هرازگاهی سرمو در مقابل توضیحات تخم*یش تکون میدادم الان هم همون کارو انجام دادم…بر طبق عادت یا شایدم ناچاری…یا مثلا کم نیاوردن!

آمین خواست بپیچه تو کوچمون که تند و سریع گفتم:

-نه نه نه…همینجا نگه دار..همینجا…..

ابروهاشو بهم نزدیک کرد و پرسید:

-چرا !؟؟؟؟

یه نگاه به اطراف انداختمو گفتم:

-میترسم آشنایی چیزی منو با تو ببینه!

ابروهاش از هم فاصله گرفتمن و سرش رو به معنی فهمیدن تکون داد.لبخند زدمو برای اینکه مثل این عاشق معشوق ها دم رفتن بوسه ای رو لبهام بکاره، رفتنم رو پیش پیش اعلام کردم؛

-خب…من دیگه برم…مرسی بابت امروز…

برخلاف حدس و گمانم و اون چیزی که تو ذهنم تصور کرده بودم فقط به تکون سرش اکتفا کرد.

لبخند روی لبم ماسید و جاشو به یه حالت کنف شدگی داد.کوله پشتیمو برداشتمو پیاده شدم و درو بستم..قبل اینوه بره شیشه ماشین پایین اومد و گفت:

-نمیخوام کسی از این ملاقات بویی ببره!

لبامو کج و یه وری کردمو گفتم:

-مثلا کی!؟؟؟

-نفس عمیقی کشید و گفت:

-عموم…کارکنای باشگاه….آقای نجات…پسندخانم….و بقیه ….گرفتی!؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

-گرفتم!

نیمچه لبخندی زد و گفت:

-فعلا!

وقتی رفت…دل منو هم باخودش برد…اونقدر نگاهش کردم تا از دیدم محوشد و اگه صدای بمو همیشهدعصبان ایمان نبود حالا حالا برای بدرقه کردنش همونجا می موندم:

-تو سوار اون ماشین بودی گربه ی ولگرد!؟؟؟

➖از حرف ایمان بیشتر از حضور ناگهانیش جاخورده بودم.آب گلومو قورتوپ دادم و با اخم و حالتی گله مند به صورت همیشه ی خدا طلبکارش زل زدمو گفتم:

-داروغه ای!؟؟؟ اسکندرخان…

گرمپوش تنش بود و ساک ورزشی توی دست راستش! کلاه آفتابیشو چرخوند تا لبه ی آفتابگیرش پشت کله اش بیفته وبعد پرسید:

-اون کی بود!؟؟

اگه ایمان منو با آمین میدید عین این بود که بابا دیده باشه از همین جهت دستپاچه شدن و ترسیدنم کاملا عادی بود….

بندهای کوله پشتیمو سفت و سخت تو مشتم فشردمو تا خودمو نبازم و بعد گفتم:

-ک…کدوم ؟ کی!؟ کی رو میگی؟

چشماشوریز کردد و دندوناشو رو لب پایینیش فشار داد و بعد شمرده و عصبی گفت:

-تو از اون ماشین پیاده شدی….کی …بود!؟؟؟

برای خلاصی از دست ایمان باید میپیچیدم جاده فرعی،صدامو بردم بالا و تند تند گفتم:

-ای بابااااا…کدوم ماشین!؟؟ توهم زدی ها آقا پلیسه! کلا ذهن و فکرت خراب…تقصیر خودتم نیستا…از همون بچگیت همینقدر نچسب و بی شعور بودی….هی میگی از ماشین پیاده شدی…هی میگی…آخه کدوم ماشین…؟؟فقط یه یارویی جلو پام ترمز کرد و گفت خانم ببخشید آدرس فلان جا کجاست منم دادم….همین…

قیافه اش داد میزد چرت و پرتها و شرو ورای منو باور نکرده…نفسش رو آشکارا با حرص بیرون فرستاد و گفت:

-پرسیده آدرس فلان جا کجاست یا گفته چه لبای سرخی!!!؟؟؟؟

رفاقت و گشت و گذار با از ما بهترونی مثل آرمین بهم جرات و جسارت و صدالبته اعتماد بنفس داده بود…یعنی در واقع اینا از مزایای پریدن با قناری ها بود!

نمیخواستم مثل یلدا بله قربان گویی ایمان بشم درحالی که خودم هم سه تا آقا بالاسر داشتم…بابا…امیرعلی و امیرحسین!
پس چه دلیلی داشت به پسر همسایمون جواب پس بدم…حالا میخواد پلیس باشه یا هرچی!

صاف ایستادم و با غرور و شجاعت و کمی خباثت گفتم:

-لبام سرخن!؟؟؟ خیلی سرخن!؟؟؟ خب دلممممممم میخواد! دوووووست دارم…خوشت نمیااااااد!؟؟؟ باشه…پاکشون کن…البته نه با دستمال ..با لبات…..

صورت ایمان تو رنگ به رنگ شدن از آفتاپرست پیشی گرفت.خون به رگهاش دوید و پره های بینیش آهسته باز و بسته شدن ……

➖بارونی که صبح شروع شده بود و توی طول روز مثل آنتن تلویزیونهای قدیمی قطع و وصل میشد حالا قطره قطره داشت رو صورت شهر میچکید..

ایمان مثل یه گاو وحشی عصبانی که یه پارچه قرمز جلوش تکون میدادن با یه گام بلند فاصله بینمون رو به حداقل رسوند و با گرفتن مچ دستم گفت:

-بی تربیت و گستاخ بودی حالا لاابالی بودن هم به آپشنهات اضافه شد!؟؟

خونسرد و آرو به مچ دستم اشاره کردمو گفتم:

-برادر ایمان عزیز دل خواهر،، فرشته ی روی کول چپت الان داره گناه لمس نامحرم واست مینویسه هاااا….از ما گفتن بود!

اول اخم کرد.بعد چشم غره رفت بعدهم با چندش دستمو ول کرد و از جیبش یه دستمال بیرون کشید و تا من به خودم بیام دستمالو با خشونت روی لبهام کشید وبعد از اینکه مطمئن شد تمام سرخی رژ از روی لبهام پاک شده پرتش کرد تو یقه ام و گفت:

-یه چیزیو یادت باشه…از الان تا آخرعمرت…یه دختر…هرچی دست نیافتنی تر باشه جذابتر! مو بندازی بیرون و لب سرخ میکنی واسه کی!؟ واسه چی!؟ فقط ارزش خودتو پایین میاری…کارت عینهو تکدی گری میمونه …منتها اونا پول رو گدایی میکنن تو توجه رو…!

وقتی اونجوری نصیحتم میکرد و بخاطر آزادی ای که حقم میدونستم یه دختر بد جلوه ام میداد،دوست داشتم چنگ بزنم به صورتشو قیافه اشو شبیه زامبی ها کنم!!

دستمال کاغذی ای که حالا بعضی جاهاش از رد رژلب من قرمز و از قطره های بارون مچاله شده بود رو انداختم روی زمینو گفتم:

-ببین…آقای علیه السلام…جناب سروان…بنده ی محبوب پروردگار …یوسف پاکدامن…مامور مخصوص حاکم بزرگ…
تو….تو…نه پدرمی،نه برادرمی،نه داییمی،نه عمومی…هفت پشت جدت با هفت پشت جد من غریبه ان…تو…ربطی به من نداری…پس بار آخرت باشه که منو نصیحت میکنی!

نه تنها پا پس نکشید بلکه سمج تر از قبل گفت:

-چون کس و کارت نمیشم دلیل نمیشه تو رو از کثافت کاریهایی که زیرجلکی انجام میدی نهی نکنم.یه سیب خراب و کرمو بقیه رو هم مثل خودش میکنه….ن

یه لگد به ساق پاش زدم که اصلا واکنشی نشون نداد و بعد گفتم:

-اولا سیب کرمو خودتی …دوما….مگه تو فضولی!؟؟؟ آخه به تو چه!؟ هان به تو چه که من چی ام کی ام چیکار میکنم چیکار نمیکنم!؟؟؟به تو چه که من رژ چه رنگی میزنم…به تو چه که من به پسرا آدرس میدم…

خم شد و بعد از تکوندن شلوار ورزشیش که بخاطر ضربه ی پای من گلی شده بود ،گفت:

-چشم برادراتو دور دیدی هر غلطی دلت میخواد میکنی…بالاخره که سربازی امیرحسین تموم میشه…میخوام بدونم اون موقع همینطوری بلبل زبونی میکنه..

و بعد لبخند خبیثانه ای زد و با بیرون کشیدن گوشیش گفت:

-اصلا چرا همین الان بهش خبر ندم!؟؟؟ ها؟ فکر کنم اینطوری بهتر باشه

کاری که میخواست انجام بده ،جهت ترسوندن من یا هر کار دیگه ای که بود اصلا به مذاقم خوش نیومد.لبخمدی مصنوعی زدمو قبل اینکه آخرین عدد رو بگیره گفتم:

-میخوای چیکار کنی!؟

ابروی چپش رو بالا انداخت و گفت:

-میخوام به داداشت زنگ بزنمو بگم چجوری واسه پسرای ژیگلو عشوه خرکی میری!

مچ دستشو گرفتمو گفتم:

-آخه تو مگه دیدی که من واسه پسرای کوی و برزن عشوه برم…!؟؟ دیدی!؟؟ هان؟؟؟با جفت چشمات دیدی!؟

و بعد گوشی رو خیلی آروم از لای
انگشتاش بیرون کشیدمو گفتم:

-من که میدونم چون من واسه تو مثل یلدا و یجورایی مثل خواهرت میمونم اینجوری رو مخم راه میری…ولی گوش کن…

حرفم تموم نشده بود که با خشونت گوشی رو از دستم بیرون کشید و گفت:

-خیلی بیخود! کی گفته تو مثل خواهر منی!؟؟؟ غلط اضافی!!!!

مات و مبهوت بهش خیره شدم….هیچوقت تا این اندازه عصبانی ندیده بودمش ودرد اینجا بود که انگار من فاحشه بودم یا اینکه جذام داشتم که از اینکه منو خواهر خودش بدونه اینجوری آتیشی شده بود….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید. _اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *