خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان دختر حاج/پارت یازده

رمان دختر حاج/پارت یازده

➖صدای چرخوندن کلید توی قفل در که به گوشم رسید فورا موهامو زیر شال قرمز رنگم پنهون کردمو رو به بهزاد که همچنان درحال مزه پرونی بود گفتم:

-هیس هیس هیس! لال شو و برو یه جا دیگه بشین!

من پریدم تو آشپزخونه و بهزاد هم با یه پرش فوق العاده درحد المپیک خودشو انداخت روی کاناپه و تلویزیون رو روشن کرد!

مامان با دستهای پر از خرید داخل شد و بعد از درآوردن کلید کیسه های خرید رو برداشت و اومد سمت آشپزخونه.زودتر از من این بهزاد بود که بدون خاموش کردن تلویزیون اومد تو آشپزخونه و گفت:

-چقدر دیر اومدی خاله !

مامان بی توجه به من یه دونه موز از نایلون بیرون کشید و گرفت سمت بهزاد وگفت:

-بخور عزیز دلم…بخور فدات بشم…بخور دورت بگرده خاله! ان شالله خدا فالووراتو بیشتر از این کنه نرخ تبلیغاتت بره بالا !!!

با تعجب به مامانم نگاه کردم.خدا میدونه قبل اومدن من بهزاد در مورد این فضاهای مجازی چه حرفهایی تو گدش مامان خونده بور که هنوز هیچی نشده از تعداد فالوور و هزینه تبلیغات حرف میزد!

بهزاد لبخندی به پهنای صورت زدو همونطور که خودشو واسه مامان لوس میکرد گفت:

-مخلصتم خاله ! یه دونه ای به مولا !

خواستم یه موز بردارم که مامان زد پشت دستمو با اشاره به روسری خوش طرح و رنگی که پوشیده بود گفت:

-اینو ببین…!؟ بهزاد خریده….اونم با پولی که از اینستاگرامش درمیاره…شاخ مجازیه…یکی واسه من خریده یکی واسه آبجی فریده…هرکدومو دونه ای دویست هزااااارتومن….یاد بگیر…اینهمه مدت تو اون باشگاه کار میکنی یه بار نیومدی بگی مامان این هدیه ی ناقابل واسه شما…
اون شاخ مجازی اونوقت تو شاخ بز هم نیستی!

بهزاد که خندیدنش گاهی اینجوری بود که با گلوش ” خخخخخخ ” کنه ، کله ی موز رو یه لقنه ی چپ کرد و گفت:

-خخخخخخخح این یاسمن پشم بزم نیست خاله….زیاد روش حساب باز نکن! شوهرش بده بره خاااااله فاطی..میمونه رو دستت مضحکه فامیل میشیا…!

مامان با تاسف بهم نگاه کرد و گفت:

-هییییی خاله جان! خواستگارش کجا بود گیس بریده ! اونایی هم که هر چند سال یکبار به واسطه حاجی میان رو هم میپرونه….میترسم بختشو بسته باشن!

یه میوه سمت بهزاد پرت کردمو گفتم:

-تو کارو زندگی نداری قوزمیت!؟؟ شاخ اینستا!

و بعد ناراحت و پکر از آشپزخونه بیرون رفتمو بی توجه به یاسمن گفتننای بهزاد رفتم سمت اتاقمو درو رو هم از داخل قفل کردم.

پیرهن و حتی لباس زیرم رو هم از تن بیرون کشیدمو رو به روی آینه ایستادم.
شیشه رو از روی میز آرایشی برداشتم طبق دستورعملی که روش نوشته بود روغن رو روی بالا تنه ا
م مالوندم و گفتم:

-خدااااایا…چی میشه من صبح بلند بشم ببینم این دوتا یکی دو سایز بزرگتر شدن….؟؟ هان!؟چی میشه !؟ این چیزا که واسه تو کاری نداره ! داره !؟؟؟ اصلا مگر میشود خالق دانه های انار ، اصلا انار چیه…مگر میشود خالق الکسیس تگزاس سین*های منو اینجوری آفریده باشه!؟ آخه قوربونت برم چرا از اول آدما رو درست حسابی نمیسازی که مجبور نشن هی پولاشونو واسه تعمیر سرو شکلشون تو حلقوم دکترا بریزن! فکر کردی منم مایکل جکسونم که بکوبمو از اول بسازم !؟آخه من از کجا بیارم ده میلیون بدم اینارو باد کنن….!؟؟؟؟

بهزاد چند تقه به در زد و گفت:

-دختر خاله داری با خودت حرف میزنی یا چی!؟؟

ایشی کردمو گفتم:

-به تو مربوط نیست!

-حالا چرا درو قفل کردی!؟؟؟

-اینم به تو مربوط نیست!!

” دختر با پسرخاله ات مودبانه حرف بزن…وقار داشته باش…حیا داشته باش….متین باش….!”

این یکی صدا متعلق به مامان بود ولی من اصلا توجهی نشون ندادمو همون طور که صلوات میفرستادم بدنمو حسابی روغم مالی کردم…..تا شاید فرجی بشه!

 

➖بهزاد یه گاز به رون سوخاری شده ی توی دستش زد و یه توک به سالاد و بعد از جویدن لقمه های توی دهنش پرسید:

-دخترخاله نگفته بودی شاغل شدی!؟

یه کاهو دهنم گذاشتمو با طعنه جواب دادم:

-ما مثل بعضیا با دلقک بازی و پریدن با این و اون پول درنمیاریم…روش ما زور بازوی خودمونه!

خندید و همونطور که نگاهش روی صورت مامان و حاج بابا می چرخید گفت:

-دیگه هر کس یه جوری پول درمیاره…مثل من که نون خوشگلی و خوشتیپیمو میخورم! بد میگم عمو احمد !؟؟

بابا با لبخندی کمتر دیده شده ،جواب داد:

-صدالبته ! روز به روز هم که داری خوشتیپتر میشی کره خر ! رفتی خونه به مامانت بگو اسپند واست دود کنه !

-مگر تو قدر منو بدونی عمو !

بهزاد اینو گفت ولبخند زنان از زیر میز یه لگد به ساق پام زد…! چیزی نگفتمو مشغول خوردن غذا شدم که اینبار مامان پرسید:

-محل کارش خوب بود حاجی…!؟؟ پسندیدی!؟

حاج بابا با دستمال اطراف دهنش رو تمیز کرد و گفت:

-الحمدالله ! بد نبود ! خانمها محجبه بودن ، مرد هم زیاد اونجا تردد نمیکرد…یاسمن تو قسمت مخصوص بانوان کار میکنه….دفتر و دستکشم بد نبود!

لبخند پیروزمندانه ای زدم که لقمه پرید تو گلوی بهزاد..با حیرت سرشو چرخوند سمت منو پرسید:

-تو دفتر و دستک داری!؟؟؟ باو بیخیال !حالا شغل شریفت چیه!؟؟ محل کارت چیه !؟

میدونستم ته کنجکاوی های بهزاد ختم میشه به یه دردسر جدیدتر…اما قبل اینکه من به نحوی موضوع رو از کار و بارم به یه چیز دیگه سوق بدم بابا با لحنی خرسند گفت:

-توی یک باشگاه بدنسازی خیلی بزرگ کار میکنه …

-اسم باشگاهه چیه !؟

باز هم قبل از اینکه دهن من باز بشه بابا جواب داد:

-باشگاه بدنسازی جباری !

بهزاد تا اینو شنید با دهنی که مثل غار باز مونده بود من و بعد حاج بابا و مامانو نگاه کرد و گفت:

-اههههههه ! باشگاه جباری !؟؟؟؟؟ ایول بابا دختر خاله ! این باشگاه خیلی بزرگ و معروف ! اصلا خود من هر وقت میخواستم واسه فالوورام ادای ادمای پولدارو دربیارمو دو سه تا عکس لاکچری بگیرم میرفتم اونجا….رفیق خودم…اسمش اشکان…از اون مایه دارای الهیه نشین…تا قبل اینکه بره تورنتو تو همین باشگاه بدنسازی دوره میرفت…هزینه هر یک ماهش ..خاله شاید باورت نشه…ولی ماهی سی چهههههل تووووومن میشد!

من اینو میدونستم ولی مامان و بابا که خبر نداشتن تو سکوت با تعجب به همدیگه نگاه کردن…مامان زودتر به خودش اومد و گفت:

-آخه کدوم آدم عاقلی ماهی سی چهل تومن میده واسه باشگاه بدنسازی!

بهزاد همونطور که تند تند سوخاری هارو می جوید گفت:

-خاله این پول که واسه مایه دارااا پوووولی نیست…سی چهل تومن واسه اونا حکم سه چهار هزارتومن رو داره! والا…مرگ یاسمن!

با حرص گفتم :

-مرگ خودت !

بابا یه سبزی دهن خودش گذاشت و گفت:

-سی چهل تومن بدی که چی بشه!! میخوان ورزش کنن مثل بچگی های ما یه توپ وردارن برن تو برو بیابون دنبالش بدون! همه ی این ورزشکارایی که میبینید…علی دایی…علی کریمی…مهدوی کیا..اینا همه از گل کوچیک رسیدن به اینجا…

بهزاد خندید و گفت:

-عمو دیگه شرط مزدوج شدن یه مرد باشگاه رفتنشه! مرد باس بدنش ورزشکاری باشه اصلا….نباشه دخترا محل نمیزارن !!! بدبخت بیچاره هایی مثل ما با وسایل ورزشی توی پارک بدنشونو هفتی میکنن پولدارا هم تو یه همچین باشگاهی….تازه جدیدا میگن یه مربی امده توووووپ ! اشکان اسمشو گفت…چی بود خدااا….آهان یادم اومد…آمین جباری….آخ آخ آخ….تحصیلکرده ی آمریکا…بدن تووووپ !

اسم آمین که اومد وسط دیگه نتونستم جلوی لبخند زدنم رو بگیرم…..

 

➖وقتی بهزاد اونجوری از آمین تعریف میکرد بیشتر و بیشتر از اینکه یه جورایی باهاش دوست شده بودم لذت میبردم…دلم میخواست داد بزنمو بگم اینی که بهزاد تعریفشو میکنه یجورایی به من فهمونده دوستم داره…دلم میخواست داد بزنم آمین منو بوسیده…منو به نهار دعوت کرده…با زبون بی زبونی گفته دوستم داره !

لبهامو بهم فشردم تا متوجه خنده های عجیب غریبم نشن که بهزاد سرشو چرخوند سمتمو گفت:

-دخترخاله تو چجوری تونستی تو این باشگاه کار پیدا کنی!؟؟؟رازشو بگو ماهم یه حرکتی بزنیم…

تعریف و تمجیدهای بهزاد باعث شده بود مامان و بابا هم یجورایی از اینکه من تو این باشگاه بدنسازی کار میکردم مسرور و خرسند بشن….چنگال رو کنار گذاشتمو با غرور گفتم:

-خیلی سخت بود…ولی خب…از اونجایی که بنده خیلی دختر با جنم و عرضه ای بودم خیلی زود متوجه شدن که نباید از دستم بدن…. !

بهزاد سرشو تکون داد و بعد گفت:

-از وقتی اشکان رفته دیگه بهونه ای واسه رفتن به اونجا و عکس انداختن ندارم…میشه تو پارتی من بشی بیام اونجا یه دو سه تا عکس لاکچری واسه فالوورام بگیرم ؟؟؟

خشکم زد و دهنم بی حرکت موند…حالا که همچی ختم به خیر شده بود این بهزاد عوضی دوباره میخواست کاسه کوزه های من بخت برگشته و بدشانس رو بهم بریزه..لیوان رو پر از آب کردمو و گفتم:

-نخیر…نمیشه! فالوورای تو به من چه!

مامان که بهزاد رو حتی بیشتر از منم دوست داشت گفت:

-یاسمن دخترم….بهزاد که نمیخواد بیاد اونجا کنگر بخوره لنگر بندازه…یا رو وسایل خط و خش بندازه…یه دو سه تا عکس لامچری….

بهزاد پرید وسط حرف مامان و با مظلومیت و صرفا جهت انداختن مامان به جون من گفت:

-لاکچری خاله…لاکچری…بخدا فقط در حد یکی دوتا عکس…

مامان دوباره گفت:

-یاسمن…بزار این بچه طفل معصوم بیاد عکساشو بندازه…مگه میخواد اونجارو بخوره…

یه نگاه پر حرص به بهزاد انداختمو گفتم:

-نمیشه مامان…نمیشه…من قسمت بانوان کار میکنم…قسمت مردها اصلا مدیر و منشی و سردفتر و مربی هاش ربطی به قسمت بانوان نداره…

حاج بابا دستی به ریش و سبیلش کشید و گفت:

-یاسمن بابا…بزار بیاد دو سه تا عکسشو بگیره…به هر حال تو اونجا خیلی ارج و قرب داری!

این اولینبار تو عمرم بود که میدیدم بابا اینجوری داره تحویلم میگیره واسه همین دیگه اصلا نمیشد نه آورد…سرفه ای کردمو با سپر کردن سینه ام گفتم:

-چشم.چون شما خواستین یه رویی میزنم!

بهزاد چشمکی زد و مشغول خوردن باقیمونده ی شامش شد و گفت:

-پس من هر وقت خواستم بیام قبلش به تو زنگ میزنم!

حرصی نگاش کردمو گفتم:

-باااااشه پسرخانم !!

اونا خوشحال و راضی مشغول خوردن غذاشون شدن اما من پکر و عصبی فقط به این فکر میکردم که اگه بهزاد شر و شور بیاد باشگاه و بفهمه کار من بدبخت تی کشی نه چیزی که بابا تعریف کرده بود یقینا دهن لقش نمیتونست این راز رو حتی واسه پنج دقیقه نگه داره…همونجا مشغول تی کشی ازم عکس مینداخت و میزاشت اینستا و زیرش مینویست ” در کنار دخترخاله تی کشم همین الان یهویی”!!!!

دیگه اشتهایی واسم نموند.از پای میز بلنر شدمو گفتم:

-من برم بخوابم…صبح که باید برم باشگاه بعدشم که دانشگاه کلاس دارم!

بابا شب بخیر گفت، مامان هم مشغول جمع شدن وسایل روی میز شد.بهزاد هم با یه نگاه پر شیطنت به من با دستمال صورتشو تمیز کرد و گفت:

-من برم که با دوستام قرار دارم…

واسه اینکه مجبور نشم تا جلو در بدرقه و همراهیش کنم فورا به سمت اتاقم پا تند کردم….

➖مثل همیشه اول اجازه دادم حاج بابا از خونه بزنه بیرون بعد هم حسابی به خودم رسیدم…موهای کوتاهمو کج زدمو رژلب قرمز رو برای لعاب دادن لبهام از بقیه ی رنگها ترجیح دادم.
دلم میخواست لباس شاد بپوشم،مثل همیشه!
بخصوص که حالا احساس میکردم یه نفر هست که حواسش پیشمه…یه مرد دوست داشتنی و خوشتیپ به اسم آمین!

شلوار و شال بلند مدل چروکم رو خردلی رنگ انتخاب کردم و مانتو و کفشهام رو سفید!

بعد از اینکه به گردن و مچ دستهام ادکلن زدم ، کوله پشتیمو برداشتم و با چپوندن مقنعه ته کیف، از مامان خداحافظی کردمو پله هارو پایین رفتم.

تا رفتن به باشگاه دل تو دلم نبود.دلیلشم برمیگشت به دیدن آمین….بیقرارش بودم…بیقرار دیدن صورتش،حالت چشماش…طرز نگاه کردنش…و صداش…صدایی که هی حواس آدمو پرت میکرد…

پر انرژی تر از همیشه جواب سلام همه رو دادم و رفتم سمت رختکن در حالی که هی چشم میچرخوندمو دنبال آمین میگشتم.از ندیدنش فقط یه حدس واسه میشد زد .اینکه تو سالن مردونه باشه !

دیدنش بهم انگیزه و انرژی میداد واسه همین امید نگاه کردن روی ماهش و شنیدن صداش ،تلخی کار کردن رو از یادم برد.

و چه کسی میتونست حدس بزنه تی کشیدن و نظافت کاری یه باشگاه که بخاطر فعالیت زیاد همیشه نیاز به تمیز کاری داشت یه روزی برای من تبدیل بشه به باحال ترین کار دنیا !!!؟؟؟

با اینکه من تو باشگاه بخاطر دزس و دانشگاه، یه شیفت کار میکردم اما حالا دلم میخواست تمام روز اینجا باشم….حتی شبها!!!

با خیال دیدن آمین،روپوش رو پوشیدمو با برداشتن وسایل مشغول تمیز کردن همون قسمتهایی که پسند خانم دستور داده بود شدم….

راس ساعت ۱۱ وقتی مطمئن شدم آمین این موقعه واسه استراحت کوتاه سمت اتاقش میره، رنگ و لعابی به صورتم دادمو به بهونه تمیز کردن قسمتی که در واقع اصلا مربوط به من نبود سمت اتاقش پا تند کردم.

درست وقتی پیچیدم تو راهرو چششم به هیکل بلند و عضله ایش افتاد.پشت به من ،نرسیده به اتاقش پیرهنش رو از تن بیرون کشید و دستش رو سمت دستگیره ی در برد.غافلگیرانه ، قبل اینکه در رو باز کنه با صدای شیطونی گفتم:

-سلاااااام!

بلافاصله چرخید سمتم.بهم خیره شد و با دیدن صورت بشاشم لبخند دلنشینی به سبک خودش زد….

یعنی لبخندی آروم، بدون نمایان شدن ردیف دندونها اما بس عزیز و بس دلچسب!

با دستش بهم اشاره کرد که جلو برم و بهش نزدیک بشم.از گوشه چشم نگاش کردمو بعد مثل دختر بچه ای که باباشو دیده باشه، لوس و شیرین به سمتش رفتم.با فاصله ی کمی مقابلش ابستادمو گفتم:

-خوبی !؟

صدای بم و دلنشینش مثل نیروزا و دوپینگ شاد و سرحالم کرد.

-خوبم…تو خوبی !؟؟

لبخندی به پهنای صورتم زدمو جواب دادم:

-تو رو میبینم خوب میشم…

با اون صدای بمش شروع به خندیدن کرد ولی این خنده ها خیلی زود متوقف شدن…صورت آرومش رفته رفته شکل عصبانیت به خودش گرفت…ابروهاش درهم گره خوردن و چشماش حالت ترسناکی به خودشون گرفتن !

از این تغییر ناگهانیش متعجب و بهت زده شدم.پوزخندی زد و بلند گفت:

-هه!

این ” هه ” گفتن همراه با پوزخند یه “هه ” معمولی نبود…این یعنی یه جای این دیدار می لنگید…نگران و سردرگم پرسیدم:

-چیشده !؟؟

با عصبانیت نگاهشو ازم گرفت و درو باز کرد.قبل از اینکه داخل بره بدون اینکه برگرده و بهم نگاه کنه گفت:

-نمیخوام ببینمت…

مبهوت و حیرت زده گفتم:

-آخه چرااا….؟؟؟

سوال من بی جواب موند چون اون داخل رفت و درو بست……

➖مات و مبهوت به در بسته نگاه کردم.انتظار این واکنش رو اصلا از طرف آمین نداشتم اونم بعد گذروندن یه روز فوق عاشقانه و صدالبته یه بوسه ی شیطنت آمیز و رویایی!

جلو رفتمو دستمو به در چسبوندم.. .تو ذهنم دنبال یه دلیل گشتم….یه چرای قانع کننده….یه جواب….

سرم رو چرخوندم و به پشت سرم نگاه انداختم.هیچکسی اون دورو بر نبود که با خودم بگم دلیل این عصبانیتش حضور ناگهانی پسند خانم،سمیه یا مثلا خانم الماسی یا آقای نجات باشه…

دستمو از در فاصله دادمو با شونه های خمیده گفتم:

-به درک ! پسره ی پر روی خودخواه…لعنتی مغرور…بوزینه….حیوان…

وسط این فحش دادنهای نه از ته دل بلکه زبونی در اتاق آمین باز شد و با همون ابروهای در هم گره شده بیرون اومد.اینبار پیرهن تنش بود و بوی خوب اسپری بدن میداد…

اصلا انگار که نه انگار منی اونجا واستاده باشه از کنارم رد شد بدون اینکه نگاهی بهم بندازه…راستش بی محلی کردنهاش بدجوری به تیریش قبام برخورد ولی عشق و علاقه ام پا رو غرورم گذاشت و وادارم کرد به سمتش برم.

پیرهنش رو از پشت کشیدمو گفتم:

-وایسا…

ایستاد و چرخید سمتم.درست مثل یه رباط بی احساس بود.با چشمایی که تا قلب نفوذ میکردن…معلوم نبود چشمن یا شمشیر جومونگ !!!

اخمهاش دلمو میلرزوند…من من کنان و با صدایی بغض دار گفتم:

-من کار بدی کردم !؟؟؟ حرفی زدم!؟؟ چیزی گفتم که اینجوری اخم میکنی و محل نمیزاری !؟؟؟

دوباره گفت “هه” وخواست بره که با حالتی زاز اسمشو صدا زدم:

-آااااامین….

صدای من نگهش داشت.نفس عمیقی کشید و دوباره چرخید سمتم.پر بغض لب زدم:

-چرا اینجوری میکنی !؟؟؟

اومد سمتم.با عصبانیت شالمو کنار زد و دستشو رو گردنم گذاشت و با فشردنش گفت:

-با کی خوابیدی که گردنتو اینجوری کبود کرده !!!!؟؟؟هاااان !؟حقته گردنتو همینجا بشکنم… هه…ولی تو برو پیش همونی که احتمالا آه و ناله هات اونقدری وحشیش کرده بود که نتونست ساده ازت بگذزه!

هیچ حرفی از دهنم خارج نشد…یعنی لبهام مثل دهن ماهی هی باز و بسته میشد ولی صدایی بیرون نمیومد…

نفهمیدم آمین کی ازم فاصله گرفت و رفت اما وقتی به خودم اومدم به سرعت سمت نزدیک ترین آینه ای که توی مسیرم بود دویدم.رو به روی آینه ایستادم و به گردنم خودم نگاه کردم….از دیدن خونمردگی روی سفیدی پوستم آااااه از نهادم بلند شد و دلم هری ریخت….نه! با این گند بزرگ دیگه هیچ امیدی به داشتن این پسر نمیتونستم داشته باشم….هیچ امیدی…

عاجز و درمونده کمرم رو به دیوار تکیه دادم…من احمق گند زده بودم…یه گند بزرگ….گندی که عاملش اون بهزاد عوضی بود…دستام مشت شدن و دندونام روی هم قفل شدن…اگه دستم بهش می رسید خونشو میمکیدم….

 

➖پشت درخت رو به روی باشگاه خودمو پنهون کردم تا آمین رو موقع رفتن ببینمو باهاش صحبت کنم….

تمام مدت به این فکر میکردم که باید بهش چیبگم !؟؟؟ بگم پسرخاله ام منو بوسیده!؟؟ این جواب آرومش میکرد یا آتیشی!؟؟ قطعا دومی منطقی تر بود…

من ابله چقدر راحت و مفت از دستش دادم اونم بخاطر شیطنت یه پسرخانم !!!

تکیه ام رو به تنه ای درخت دادمو آروم سر خوردم روی سنگفرشهای پیاده رو…آمینی که اصلا تحویلم نمیگرفت و کم و کاستی های بدنمو هی به رخم میکشید یهو بهم اظهار علاقه کرد و به همون سرعتم منم بهش دل باختم و قد یه عمر عاشقش شدم…سخت بود برام…سخت بود که به این راحتی ازش دل بکنم…

با لرزش موبایلم توی جیب مانتوم ،خسته و کسل بیرون کشیدمشو به صفحه اش نگاه کردم.پنج تماس بی پاسخ و ده پیام از یلدا داشتم که همشون ختم میشد به یه موضوع

“”” کجایی دیوونه استاد رسیده””
“کجایی استاد داره حضور غیاب میکنه”
“کجایی چرا جواب نمیدی”
و…و…و کلی چرت و پرت دیگه که من اصلا انگیزه و حس و حالی واسه جواب دادن نداشتم

خودمم نفهمیدم کی و چه موقع و چه وقت تا این حد دلباخته اش شده بودم اما هر چی بود دلم نمی خواست از دستش بدم…

دل و دماغی برای دانشگاه رفتن نداشتم.درس کیلو چند وقتی ذهنم یه جای دیگه در. بنده !

ساعت از یک و نیم ظهر هم گذشته بود ولی از آمین خبری نشد…با کفش چند ضربه به سنگریزه های کف پیاده رو که زدم که بالاخره چشمم به ماشین آمين افتاد…

از پشت عینک آفتابیش نمیشد شدت عصبانیتش رو حدس زد….می ترسیدم نزدیکش بشم اما اون همه اونجا ایستادن و انتظار کشیدن هم نباید بیفایده بوده باشه…..

وقتی میخواست از نزدیکی پیاده رو. رد بشه از پشت درخت بیرون اومدم و براش دست تکون دادم….

خجالت میکشیدم ولی حرفهای توی ذهنم آماده کرده بودم که میخواستم برای ازهم نگسستن این رابطه به گوشس برسونم…اولش از کنارم رد شد تا دل من بلرزه ولی بعد ترمز کرد و عقب عقب اومد…شیشه رو پایین کشید و گفت:

-بگو…میشنوم…

با قدمهایی سریع سمت ماشینش رفتم و گفتم:

-پسرخاله ام منو به زور بوسید…قسم میخورم…من…من خیلی دعواش کردم ولی کاری از دستم برنیومد…باور کن هیچ رابطه ای نداشتم..همش خلاصه شد تو همین گاز یهویی و زوری…قسم میخورم…

دستشو بالا آورد و گفت:

-منو خر نکن یاسمن…

با استیصال گفتم:

-خرت نمیکنم…واقعنی میگم…..من…من….من اصلا از اون خوشم نمیاد….من….من…..

هی من من میکردم تا بگم “من دوست دارم”اما هی غرورم میگفت اونی که اول به دوست داشتن اعتراف میکنه باید آمین باشه نه من !

آه عمیقی کشیدم.من توضیحاتمو دادم.میخواست باور کنه میخواست نکنه….عاشقی بعضی وقتها نتیجه های اسفناکی داره…اگه رابطه ای تموم بشه واسه اونی که این جدایی سخت تره ، مراحل مشخص و اثبات شده ای وجود داره…

خب من به این مراحل اعتقاد داشتم….تو لحظه به خودم تحمل کن یاسمن…دو سه روز اول همش گریه میکنی،دو سه روز بعدش گریه نمیکنی ولی اشتهاتو از دست میدی…دو سه روز بعد بداخلاق و دپرسی و احتمالا فراری از همه…ولی درنهایت دوباره میخندی….

سکوت بینمون واسه من ترجمه های بدی داشت…حیف شد…حیف شد سر یه بچه بازی احمقانه یه همچین شاخی رو از دست دادم….

ازش رو برگردوندمو جهت مخالف به راه افتادم….

تحمل کن یاسمن….این شاخ نشد یه شاخ دیگه !

ولی خیلی حیف شد بخصوص ماشینش!

➖کبودی گردن من شد بهانه ای کاملا روشن برای گسستن این رابطه ی تازه پیوند خورده…!

آمین پی من نیومد و منم سرافکنده و پکر بیخیال درس و دانشگاه ، دست در جیب با سری خمیده پیاده تا خونه راه رفتم…
جلوی در بود که یلدا از سر کوچه بدو بدو خودشو بهم رسوند…مقنعه اش کج شده بود و جزوه های توی دستش بهم ریخته بودن…!

به من که رسید دستشو به دیوار تکیه داد و نفس زنان گفت:

-س..سلام…خوبی !؟؟ کجا بودی تو دختر؟؟ چرا سر کلاس نیومدی…استاد ستوده گفت بهت بگم حذفی…

ناباورانه گفتم:

-حذفم کرده !؟؟ واسه چی آخه !؟؟؟

یلدا مقنعه اش رو صاف کرد و گفت:

-هزار بار التماسش کردم ولی محلم نذاشت…گفتم مریض بودی…بازم اهمیت نداد….

ابرو درهم گره کردمو گفتم:

-آره دیگه…نباید هم محل بده…اونایی که بهش شماره میدنو باهاش لاس میزنن کل ترم هم نیان باز نه غیبت میخورن نه میفتن اما به ما که می رسه کال میشه!

یلدا دسته کلیدش رو از جیب کیفش بیرون درآورد و درحالی که با قفل در برای باز کردنش ور میرفت گفت:

-حالا چرا اینقدر تو همی!؟ کم مونده اشکت دربیاد ! والاااا…. اصلا تو واسه چی دیر اومدی!؟ تویی که از اخلاق گه این یارو خبر داشتی میترکیدی یه امروز رو جیم فنگ نمیشدی!؟؟؟؟

با بی حوصلگی به یلدا نگاه کردمو گفت:

-گور باباش…اصلا بزار حذفم کنه….

یلدا دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

-زده به سرت !؟؟ خل و چل شدی یا چی !؟ چهار واحده…بیفتی با توجه به بقیه نمرات درخشانت مشروط میشی…

شونه بالا انداختمو گفتم:

-دیگه برام مهم نیست….

یلدا سد راهم شد و گفت:

-واستا ببینم…تو یه چیزیت شده !؟؟وگرنه آدمی نبودی که به این سادگی ها بگی گور بابای یه درس چهار واحده….ببینم…نکنه با شازده دعوات شده !؟؟

شالمو دور گردنم سفت کردمو گفتم:

-آره..

صورت یلدا وا رفت.لباشو کج و کوله کرد و گفت:

-پع ! این رابطه رو کشک هم که حساب میکردی نباید شروع نشده تموم میشد که !! آخه چرا اینقدر یهویی….؟؟

یلدا راست میگفت.این رابطه شروع نشده به یه دعوای بزرگ ختم شده بود و باعث و بانیش هم خودم بودم که اون شب محکم و جدی با بهزاد برخورد نکردم.با لب و لوچه ی آویزون گفتم:

-تقصیر من بود !

یلدا دستمو گرفت و از آیفن دورم کرد و بعد کنجکاوانه پرسید :

-تقصیر تو….!؟؟؟ مگه چیکار کردی توله !؟؟؟

نمیتونستم که حقیقتو بگم…واسه همین یکم اون پا و اون پا کردمو از اونجایی که میدونستم یلدا تا جواب نگیره ول کن نمیشه دلیل دیگه ای تراشیدم:

-منو تو شهر با بهزاد دیده….فکر کرده دوست پسرم….

➖یلدا یکم با تعجب نگام کرد و بعد با شک پرسید:

-واقعا واسه این شکراب شدین!؟؟ خب دیده باشه…مگه چه اشکال داره !؟؟

یلدارو کنار زدمو روی سبزه های نم دار توی حیاط نشستمو گفتم:

-خب اون فکر کرد بهزاد دوست پسرمه..

یلدا اومد سمتمو با ولوم صدای کنترل شده ای گفت:

-خب بهش توضیح میدادی که نیست…

علف ها رو با حرص کندمو گفتم:

-بهزادو که میشناسی…اونقدر فک میزنه و دلقک بازی انجام میده که ادم یه لحظه هم خنده هاش قطع نمیشه….خب…اونم دید فکر کرد من از اوناشم…

-از کدوماش!؟

-از اوناش دیگه…از اونا…

-هان! فهمیدم از اوناش…

آهی کشیدمو همونطور که صورت آمین رو تصور میکردم با حسرت گفتم:

-ولی خیلی حیف شد یلدا…

یلدا با سردرگمی بهم نگاه کرد و گفت:

-دقیقا چی حیف شد !؟

چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:

-جدایی سیمین از نادر…خب آمینو میگم دیگه…آخه تو که نمیدونی چه کیس فول آپشنی بود.
لامصب هیکل توپ…قیافه توپ…ماشین…وای ماشینشو بگو….چقدر نقشه ریخته بودم براش….میخواستم پزشو به همه بچه ها بدم تا اونجاشون بسوزه….

یلدا پاهاشو روی چمنها دراز کرد و گفت:

-اهوووم ! همینکه حال پانیذ رو هم میگرفتیم خودش خیلی بود…با اون دوست پسر بنز سوار مزخرفش….از هر چی پسر خوشتیپ بنز سوار متنفرم !

و بعد نگاه پر از افسوسش رو از چمنها گرفت و گفت:

-ولی فردا حتما بیا با ستوده صحبت کن..نزار بیخودی بندازت…کم چیزی نیست..چهار واحده !

انگار رفته رفته داشتم عمق فاجعه رو درک میکردم.من بخاطر تهیه پول این دانشگاه کوفتی میرفتم کار میکردم اونوقت چه میشد اگه یه ترم مشروط میشدم !؟؟؟

دست یلدارو گرفتم و با نگرانی گفتم:

-یلدا من اگه درس ستوده رو بیفتم حاج بابا دخلمو آورده…باید چیکار کنم حالا !؟

-فردا که رفتیم دانشگاه برو و ازش خواهش کن یه اینبارو گذشت کنه !

لپمو باد کردمو از بینی نفس کشیدم:

-این ستوده آدم چشم هیزی…از ما دخترا بهتر اندامهای بدنمونو میدونه و میشناسه…میترسم بگم استاد گذشت کن اونم بگه به شرطها و شروطها….اونوقت شرطها و شروطهاش هم ختم بشن به قسمت فوقامی و تحتانی من !

یلدا سرشو تکون داد و گفت:

-آره تو درست میگی…به اونایی که نمره میده و موقع حضور غیاب هواشونو داره هم لاس میزنه هم از اون کارااااا….

و بعد یکم باخودش تو فکر فرو رفت و گفت:

-میگم میخوای به ایمان بگم !؟؟

اسم ایمان که اومد وسط صورتم حالت اخمویی به خودش گرفت..انگار اسمش واسه گوش هام حکم ناقوس خطر داشت.از روی چمنها بلند شدمو حین تکوندن پشت مانتوم با تاکید گفتم:

-نه خیر…اصلا و ابدا….همینم مونده از اون داداش عصاقورت داده ی تو کمک بخوام…اصلا چه کمکی میتونه به ما بکنه….استادیه چیزیه !؟وزیر ؟؟

یلدا پوفی کرد و با گرفتن دست من از روی زمین بلند شد وگفت:

-از دست تو که نمیفهمم چه پدرکشتگیی با داداش من داری….راستی یاسی…مامان بابام صبح رفتن اراک…ایمان هم که بیشتر شبا دیر میاد…میای بریم خونه ی ما…پیش من بمونی!؟

یکم فکر کردمو گفتم:

-اگه ایمان اومد چی!؟؟ میدونی که من اصلا ازش خوشم نمیاد…

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

-نووووچ! نمیاد….بیاد هم شاید سه چهار صبح بیاد….

لبخند خبیثانه ای زدمو با فکر کردن به شیطنتهای شکوفا شده توی کله ام گفتم:

-باشه…بریم بالا من لباس بپوشم به مامام هم بگم …

➖یه مانتوی بدون دکمه روی تیشرت آستین کوتاه سبز آبیم پوشیدمو با برداشتن روغن خراطین و گذاشتنش توی جیب مانتوم،سینی غذایی که مامان برای شام من و یلدا کنار گذاشته بودم رو برداشتمو رفتم پایین…زنگ رو که زدم یلدا بلافاصله درو باز کرد و گفت:

-وای عجب بویی تو پله ها پیچیده….کشک بادمجون آره!؟

سرمو تکون دادمو گفتم:

-آره…

و بعد سینی رو به دستش دادمو داخل رفتم.یلدا درو با پاش بست و سینی رو روی اپن گذاشت و با کشیدن زبونش روی لبهاش گفت:

-آخ آخ ! عجب رنگ و طعمی !

شال و مانتومو از تن درآوردمو پرت کردم روی مبل و رفتم سمت اتاق ایمان…واسه دیدن اتاقش خیلی کنجکاو بودم….همینکه دستمو سمت دستگیره بردم یلدا با ترس و وحشت گفت:

-چیکار میکنی یاسمن…!؟؟

دستم روی دستگیره بود و سرم سمت یلدا ی بهت زده که انگشتش به کشک بادمجون آغشته بود و منو با تعجب نگاه میکرد.با حرص پرسیدم:

-چیه !؟ مگه جن دیدی !؟

انگشتشو لیس زد و گفت:

-میخوای بری اتاق ایمان !؟

-آره جرم !؟

از پشت اپن آشپزخونه بیرون اومد و دستو زیر گلوش کشید و گفت:

-ایمان بفهمه تو…پا گذاشتی توی اتاقش بدون فوت وقت شادروانت میکنه!

-الان اینجاست !؟

-نه !

-پس چطور میخواد بفهمه!؟

-ایمان تیز…زود میفهمه…

یلدا رو چپ چپ نگاه کردمو گفتم:

-زده به سرت یلدا !؟؟ من فقط میخوام داخل اتاق رو نگاه کنم چحوری میخواد بفهمه…نکن جن داره…؟

و بعد بدون اینکه منتظره جواب بمونم در اتاقش رو باز کردمو رفتم داخل…یلدا هم وقتی دید مجاب نمیشم بدو بدو خودشو بهم رسوند…

وسط اتاق ایستادمو دور خودم چرخیدم

اتاقش خیلی مرتب و تمیز بود…مثل اتاق پسرخانما….تو قسمتهای بخصوصی از دیوار اتاقش تابلوهای هنری ای دیده میشد که اصلا با روحیاتی که من از ایمان سراغ داشتم سازگاری و مطابقت نداشت…پرده ی اتاقش قهوه ای بود و رو تختیش کرم-شکلاتی….
همه چیز کاملا مرتب و منظم…و خوشبو!
سمت گنجه ی چوبیش رفتم…سراسر کتاب بود…از همه نوع…!

یه کتاب رمان به نام ” کوری ” از لای کتابها بیرون کشیدم و آهسته ورق زدم…یلدا با شتاب خودشو بهم رسوند..کتاب رو از دستم بیرون کشید و بعد از اینکه گذاشتش کنار و گفت:

-چیکار میکنی یاسمن !؟؟؟ من به تو چیگفتم!؟؟؟ ایمان تیز…دقتش زیاده…میخوای بفهمه یکی اومده تو اتاقش !؟؟

یلدارو کنار زدمو اینبار سمت میز و آینه رفتمو با بو کردن عطر و ادکلن هاش گفتم:

-چقدر تو بیخودی حساسی !؟؟ نمیفهمه بابا…بعدشم مگه نمیگی دیر وقت میاد…!؟

یلدا پی ام اومد و گفت:

-خب که چی!؟؟

سر ادکلن توی دستم رو برداشتمو گفتم:

-خب نداره دیگه…اون وقتی بیاد خونه اونقدری خسته اس که به این چیزا فکر نمیکنه…

و بعد چند پیف عطر به خودمو زدمو گفتم؛

-عجب بویی داره لامصب….چند خریده اینو !؟

یلدا دو دستی به سر خودش کوبید و گفت:

-وای یاسمن…بیچارمون کردی….ایمان اصلا خوشش نمیاد کسی بدون اجازه بره تو اتاقش حالا توی اسکول با زدن این عطر جا واسه شک نذاشتی !

عطر و ازم گرفت و گذاشت سر جاش و بعد مثل خنگها با تکون دادن دستهاش سعی کرد بوی عطر رو از اتاق فراری بده..

بی توجه به یلدا که واسه فراری دادن بوی عطر بدجوری به تب و تاب افتاده بود یکی از کشوها رو باز کردم که چشمم به یه انگشتر نقره ی زنونه با نگین بزرگ زرد افتاد….

➖با تعجب و ناباوری به انگشتر نگاه کردمو گفتم:

-یلدا به سبیلات قسم داداشت دوست دختر داره !

یلدا اول پشت لبش رو لمس کرد و بعد با اخم گفت:

-اولا من سبیلامو سوم دبیرستان زدم قالش کنده شد رفت…دومااااا….نداره…آخه ایمان و دوست دختر !؟؟ با عقل جور در میاد!؟

انگشتر زیبا رو که توی یه جعبه ی سر باز بودو جلوی چشماش تکون دادمو گفتم:

-پس این چیه!؟؟؟ مدرک از این واضحتر !؟؟؟

و بعد انگشتر نگین زرد خوشگل رو روی انگشت بزرگم امتحان کردمو گفتم:

-اهههه ! فیت دستمه ! عجب داداش مارمولکی داری یلدا…به ما تا سرحد مرگ و تا خرخره سخت میگیره اونوقت واسه دخترش انگشتر میخره قایم میکنه…۵لط نکنم یا واسه ماهگردشونه…یا سالگرد…یا شایدم ولنتاینشون…

یلدا با نگرانی گفت؛

-اینقدر تخیلی فکر نکن….اون انگشترو دربیار تا یه بلایی سرش نیاوردی…

بی توجه به یلدا دستمو دور نگه داشتم تا با فاصله انگشترو تو انگشت خودم ببینمو بعد گفتم:

-کوفت دختره بشه….بخدا این به من میاد نه به اون دختره مخ زن….فکر کنم از این دختر چادری ها باشه…از این بسیجی ها…از اینا که هد میزنن بعد روسریشونو تا توک دماغشون میکشن جلو…تازه ساق دست هم میپوشن….مانتوهاشون هم معمولا ساده و یه نواخت و البته گشاده اونم جهت پیدا نشدن برجستگی هاشون ! خلاصه از اون دخترای حاج بابا پسند!

یلدا ” ای خدایی ” زمزمه کرد و گفت:

-همینجوری واسه خودت میبری و میدوزی …بابا اینو مامان خرید نه ایمان….

دستممو رو سینه اش گذاشتمو بعد اینکه از خودم دور نگهش داشتم تا انگشترو ازم نگیره گفتم:

-برو خودتو خر کن….

حرصی نگام کرد و گفت:

-قسم آیه بخورم برات !؟؟ بابا میگم اینو مامان تو زیارت مشهد که رفته بود خرید…

-یعنی میخوای بگی مامان تو فرق انگشتر زنونه و مردونه رو نمیدونه !؟؟؟

-بابا اینو واسه خود ایمان نخرید…واسه نامزد ایمان خرید….

با تعجب و گیجی گفتم:

-صبر کن ببینم …مگه داداش داعشی تو نامزد داره !؟؟؟

انگشتر رو به زور از انگشتم بیرون کشید و گفت:

-نه خنگ…گفت به نیت نامزد اینده ی ایمان خریده…که یه روزی …حالا هر وقت…ایمان نامزد کرد اینو به دختره بده حالا هم مرگ من بیا و از خیر شیطنت بگذر و از اینجا بریم بیرون تا گندش در نیومده….ایمان تیزه…میفهمه تو اتاقش سرک کشیدیما…

-خبه بابا…کشتی مارو با این داداش ریشوووت!

یلدا دستشو پشت کمرم گذاشت و به زور از اتاق بیرونم برد و خودش هم یه راست رفت سمت سینی غذا و آوردش…

کشک بادمجون رو که تا لقمه ی آخرش خوردیم شروع کردیم غیبت کردن…اونقدر گفتیم و گفتیم که فکمون افتاد و ساعت شد ۲ نصف شب.. با کرختی شیشه روغن رو از جیب مانتوم بیرون کشیدمو بعداز اینکه کف زمین دراز کشیدم گفتم:

-یلدا !؟؟؟

با صدای خوابالودی گفت:

-هوووم…

-بیداری!؟

-نه…

-اگه نیستی بیا این روغن رو بمال به سینه هام

یلدا کش و قوسی به بدنش داد و خمیازه کشون گفت:

-خوابم میاد بجون تو…چشمام باز نمیشن…

بعدهم همونجا روی کاناپه ، رو به روی تلویزون دراز کشید و تا چشم روهم گذاشت خرناسش بالا رفت….

از یلدا که نا امید شدم خودم تیشرتمو بالا دادم و با پایین کشیدن لباس زیرم مشغول مالیدن روغن شدمو گفتم:

-خدایا پس اینا کی بزرگ میشن…لامصبا….

روغن رو که مالیدم چشمای خوابالودمو بستمو به استاد ستوده فکر کردم.به اینکه با چه بهونه ای میشه راضیش کرد از خیر انداختنم بگذره که همون موقع احساس کردم یه نفرو در خونه رو باز کرده و داخل شده….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *