خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس و کارمند مغرور/پارت صدو چهارده

رمان رییس و کارمند مغرور/پارت صدو چهارده

ندا_ عزیزم این که غصه نداره.. اتفاقا به نظرمن خیلی کم وزن اضافه کردی.. همه ی زن هایی که اونجا بودن بالای ۱۵ کیلو رفته بودن..
اصلا غصه نخوریا.. بعدزایمان اثری ازش نمی مونه قول میدم!

خلاصه تا به خونه رسیدیم بحث اضافه وزن من ادامه داشت و یه جوری بحث داغ بود که راننده هم وارد موضوع شده بود!

سینا با شنیدن خبرها و سلامتی بچه خوشحال شد وگفت:
_خدا میدونه به اندازه ی بچه ی خودم خوشحالم…

_لطف دارید شما.. انشاالله بچه ی خودتون!
خندید وگفت:
_از ما که گذشت، دیگه واسه بابا شدن پیرشدم.. اما قول میدم یه دایی خوب باشم!

از همین الان ذوق به دنیا اومدن خواهر زاده ام دارم.. خداحفظتون کنه!
_ممنونم سلامت باشید بدون شک اگه بردار داشتم به مهربونی شما بود..

اما خواهش میکنم اینجوری نگید شما هنوز خیلی جوونید.. الهی که به زودی زود عشق و علاقه به زندگی وقلبتون برگرده و چراغ خونتون با چندتا بچه قد ونیم قد روشن بشه!

بعداز شام که بخاطر من ساعت ۱۲شب سرو شد اومدم برم به ندا کمک کنم که سینا مانعم ‌شد وگفت:

_کارهارو بسپر به ندا شما برو آماده شو بریم چیزایی که لازمه رو از خونت برداریم!

باقدر دانی نگاهش کردم و گفتم:
_دست شما درد نکنه.. خودم فردا قبل از آزمایش یه نوکپا میرم برمیدارم.. مزاحم شما نمیشم!

_مزاحمتی نیست.. پیشنهاد خودم بوده.. خودم همراهت باشم بهتره..
_آخه…
میون حرفم پرید وگفت:
_آبجی تعارف رو کنار بذار لطفا..

باورکن اگه مشکلی بود ویا دلم نمیخواست اصلا حتی پیشنهادشم نمیدادم..
_خوبی های ‌شما رو هرگز فراموش نمیکنم!
_خواهش میکنم.. یه دونه ابجی که بیشتر نداریم!

بازم تشکر کردم و رفتم لباس هامو پوشیدم و کلید خونه رو برداشتم و همراه سینا به طرف خونه رفتیم!
میدونستم اون وقت شب اهورا اون دور وبر نیست و واسه همونم استرس نداشتم

 

سینا ماشین رو جلوی خونه نگهداشت و زیر لب تشکری کردم و اومدم پیاده شم که گفت:
_صبرکن من هم میام!

به طرفش برگشتم و با تعجب نگاهش کردم که گفت:
_محض احتیاط! نمیتونم تنها بفرستمت!
_نگران نباشید.. خبری نیست.. اینجا خونه ی خودمه و خطری تهدیدم نمیکنه!

_بله درسته.. اما اجازه بده همراهیت کنم..
نمیدونم چرا یه دفعه دلم به شور افتاد!
باتردید قبول کردم و باهم پیاده شدیم و رفتیم داخل..

توی آسانسور نزدیک بود قلبم از دهنم بزنه بیرون اما به روی خودم نیاوردم و فقط تودلم صلوات میفرستادم…
کلید رو به در انداختم و ‌سینا قبل از من وارد خونه شد!

بادیدن لامپ های روشن چشم هام گرد شد و بادیدن اهورا روح از تنم پر کشید!
خشکم زد.. قلبم تپیدن رو فراموش کرد!
_به به.. شیرین خانوم.. شما کجا اینجا کجا؟

 

با ترس و لکنت درحالی که چشم هام سیاهی میرفت گفتم؛
_اهورا؟ تو.. تو اینجا چیکار میکنی؟

بدون اینکه جوابمو بده به سینا که رنگ به رو نداشت نگاه کرد و با صدای بلند گفت:
_این نره خر کیه باهاته؟ هان؟ تواین مدت با این بودی؟

اومدم حرفی بزنم که سینا هم مثل خودش صدا‌شو بالا برد و گفت:
_هوی مرتیکه هوای دهنتو داشته باش، تو اینجا چه غلطی میکنی؟

وحشت زده ازاینکه نکنه دعوا کنن رفتم بینشون ایستادم و درحالی که همه بدنم میلرزید با التماس گفتم:
_آروم.. توروخدا دعوا نکنین…

اهورا اما ساکت بود.. جواب توهین سینارو نداد و مات و مبهوت به شکمم خیره شده بود!
وای.. وای.. لعنت به من.. همونی شد که نباید میشد!

از چیزی که میتر‌سیدم به سرم اومد..
اهورا فهمید…
سینا که انگار متوجه خرابی اوضاع شده بود دوباره داد زد:
_باتوام؟ دارم بهت میگم تو اینجا چیکار میکنی؟ هان؟

اهورا بازهم جواب سینارو نداد اما نگاهشو از شکمم گرفت وبه چشم هام دوخت و با صدایی که از ته چاه درمیومد گفت:

_شکمت چیه؟ حامله ای؟
وای خدایا.. اگه بفهمه بچه ی خودشه ازم میگیرتش.. نابودم میکنه.. تنها دلخوشیم پسرمه خدایا به دادم برس التماست میکنم

 

آب دهنم رو قورت دادم و به چشم هاش نگاه کردم..
چقدر لاغرشده بود.. چقدر چشم هاش قشنگ میشه وقتی سرخ میشه!

سینا اومد حرف بزنه که تصمیم نهاییم رو گرفتم..
نمیذاشتم هیچکس بچه ام رو ازم بگیره.. تهت هیچ شرایطی!
حتی به قیمت جونم.. به قیمت آبروم!

دستم روبه نشونه ی سکوت برای سینا آروم تکون دادم و گفتم:
_آره.. حامله ام..
دوباره نگاه ناباورش روبه شکمم وبعدش به چشم هام دوخت و پوزخند غمگینی زد!

_چطور؟ چطور ممکنه؟ یعنی تو.. تو؟
_ازدواج کردم.. این آقاهم که همراهمه شوهر و پدر بچمه..
عصبی شد.. یه دفعه جنون گرفتش و بهم حمله کرد..

سینا بلافاصله جلوشو گرفت اما جلوی دهنش رو نمیتونست بگیره..
_ تو گوه خوردی زنیکه هرزه؟ ازدواج کردی؟ تو کدوم دفترخونه؟ هان؟

دوماهه این همه شیکمت بالا اومد حرومزاده؟ بعداز دوماه با این شکم اومدی میگی ازدواج کردم؟؟؟؟
صدای نعره های بلندش اونقدر زیاد بود که داشتم از ترس سکته میکردم!

وقتی دید سینا خیلی داره جلوی دست وپاشو میگیره به سینا حمله کرد و اونقدر دیونه شده بود که فرصت دفاع کردن به سینا نداد و پخش زمینش کرد

باجیغ و گریه سعی کردم جداشون کنم که اهورا سیلی محکمی توی گوشم زد.. اونقدر محکم که برای چند ثانیه جلوچشمم سیاه شد!

سینا هم دست اهورا پایین نیومده بود سیلی رو جبران کردو کوبید توی صورتش!
باجیغ به سینا گفتم این کار رو نکنه!
اهورا اومد دوباره سینارو کتک بزنه که خودمو انداختم بینشون و گفتم:

_بسه دیگه! بسههههه! روبه سینا کردم و گفتم:
_سینا تمومش کن! خواهش میکنم چند دقیقه برو بیرون..
_چی؟ دیونه شدی؟؟؟؟؟

با ضجه چنگی به گلوم زدم تا راه نفسم باز بشه و گفتم:
_سینا التماست میکنم برو تو ماشین منتظرم باش!
اهورا اما محکم یقه ی سینا رو گرفته بود و نمیذاشت تکون بخوره!

بابدبختی خودمو از وسطشون جابجا کردم و به طرف اهورا برگشتم و داد زدم:
_داری به شکمم فشار میاری روانی.. بلایی سر بچه ام بیاد دنیارو به آتیش میکشمممم، ول کن سینارو بره باهم حرف میزنیم!

اهورا شوکه بود اما جنون گرفته بودش..
ازشدت عصبانیت سرش میلرزید و من این حالت هاشو میدونستم و میدونستم اگه سینارو نرفتم یه چیزیش میشه!

 

به سختی سینارو فرستادم بیرون و واسه اینکه اهورا رو ازشوک بیرون بکشم محکم کوبیدم تو سینه اش و داد زدم:
_چی میگی تو؟ حرف حسابت چیه؟

به حقی اومدی تو خونه ی من و به من انگ هرزگی میزنی؟ هان؟ توکی هستی که من رو متهم به هزرگی میکنی؟
اصلا من هزره.. من بدکاره.. من خیابونی.. به توچه؟ هان ؟ به توچههه؟

بانگاه خیره و پراز غم و ناباورش بهم چشم دوخت..
_حامله ای شیرین؟
_آره حامله ام؟ گناه کردم مگه؟ ازدواج کردم و بچه دار شدم.. مگه من ازتو پرسیدم….

با کوبیده شدن دومین سیلی و طعم شوری خون توی دهنم، مانع ادامه ی حرفم شد!
_کدوم محضر تورو عقد کرده که من نخریده باشمش؟ هان؟ برو شناسنامه تو بیار بینم!

سکوت کردم… دستم رو روی جای سیلیش گذاشتم وبا گریه فقط نگاهش کردم…
پوزخند غمگینی و شوک زده ای زد و ادامه داد:

_فرض محال که ازدواجم کردی و به گورسیاه! اما این شکم دو ماهه اینجوری باد کرده بیشرف؟
چندماهه از من جدا شدی؟ هوم؟

اهورا قدم به قدم نزدیکم میشد و من هم عقب عقب میرفتم و تا به دیوار رسیدم…
دستش رو بلند کرد ومن از ترس اینکه دوباره کتک بخورم چشم هامو بستم و دستامو سپر صورتم کردم!

 

_چندماهه؟ جواب بده؟ جواب ندی به ولای علی هم خودتو هم این حرومزاده تو شکمتو قیمه قیمه میکنم وپشت بندش بلندتر نعره کشید:
_چندددددماه؟

بالکنت گفتم:
_چ.. چهار م.. ماه
بالحنی غمگین تراز قبل پرسید:
_بچه تو شکمت چندماهشه؟
سرم رو پایین انداختم..

خوب میدونست جواب دو دوتا میشه چهارتا! اما مغز خراب و غیرت بیجاش اجازه ی فکرکردن بهش نمیداد که شاید بچه ی خود لعنتیش باشه!

_پرسیدم چندماهششششه!
سرمو بلندکردم وبهش نگاه کردم..
_میخوای به چی برسی؟
_به هرزگی تو! جوابمو بده!

_درست صبحت کن..جوابی نداری! بروکنار اهورا… من مجبور نیستم جوابی به تو پس بدم!
_انگار جدی نگرفتی حرفمو؟ هوم؟ نظرت چیه از بچه ات شروع کنم؟

 

ترسیده نگاهش کردم..
_این دیونه بازی ها چیه؟
_چند ماهشه؟
_هفت ماه هفت ماه هفت ماه!

سکوت کرد.. بغض کرد.. با صدایی ناله مانند گفت:
_واین یعنی وقتی که هنوز زن من بودی و من شوهرت بودم تو به من خیانت کردی..

زن من بودی و با اون مردک خوابیدی!
دستشو چنگ کرد وروی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید..
_واسه خاطر اون بود که اصرار داشتی از اونجا بری؟

خدایا.. چی فکرمیکردم و چی شد؟!
من همش میتر‌سیدم که اگه تاریخ بهش بگم، میفهمه که بچه ی خودشه اما آقای روانی شبکه کابل رو گرفته بود انگار!

_خو‌‌‌استی جداشیم که با اون میمون باشی؟ آره شیرین؟
نمیتونستم هیچ حرفی بزنم! دهن باز میکردم گند همه چیز درمیومد!
_میشه بذاری برم؟

سیلی سوم اونقدر محکم بود که تعادلم رو ازدست دادم و افتادم زمین!
باگریه جیغ زدم:
_چرا میزنی روانی؟ مگه برده گیر آوردی؟

باحرص دندون هاشو روی هم فشار داد و به گریه افتاد..
میون دندون های کلید شده اش گفت:
_دلم میخواد زنده زنده بسوزونمت آشغال هرزه

به موهام چنگ زد و با همون گریه و حرص توی فاصله کم از صورتم توپید:
_ازخودم بدم میاد… تو یه کاری کردی ازخودم متنفرم بیشررررف!

فشار دستش توی موهام اونقدرزیاد شد که جیغ های خفه میکشیدم!
_اهورااا.. کندی موهامو… ولم کن..

پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و با بغض واشک هایی که بی وقفه صورتش رو خیس میکرد گفت:
_آره.. ولت میکنم.. دیگه تموم.. اهورا مرد..

اما قبل از رفتن باید بشنوی.. عجله نکن میفرستم پیش سینا جونت.. اما قبلش باید بدونی اگه اشکم در اومد بخاطر تو نبود..

بخاطر خودمه چون دوماه تمام دنیارو زیر ورو کردم تا یه ردو نشونی ازت پیداکنم..
دوماه جیگرم رو سوزوندی وبا نبودنت نابودم کردی..

قلبم به درد میاد وقتی یادم میاد چطوری تو بیمارستان ها و سردخونه ها دنبالت میگشتم و چه حالی میشدم وقتی فکرمیکردم نکنه یکی از اونا تو باشی!

فشار دستش رو بیشتر کرد و صدای گریه اش بیشتر شد و ادامه داد:
دوماه آسمون رو به زمین رسوندم برای یک لحظه دوباره دیدنت تا فقط یک حرف نگفته رو بهت بگم..

آرزوم بود یک لحظه ببینمت و بهت بگم که چقدر عاشقتم و بگم بدون تو میمیرم!

آرزوم بود بیای وبهت بگم که راز بزرگ اون وصیتنامه لعنتی پول و ثروت ودارایی نبود بلکه نفسی بود که بعداز ۲سال ماچ وبوسه و عشق بازی فهمیدم خواهرمه!

آرزوم بود ببینمت و بهت بگم که مجبور به گرفتن اون عروسی سوری لعنتی شدم چون مادرم سرطان داره و نمیخواستم قبل از مرگش عذاب وجدانی که من کشیدم رو به جونش بندازم!

نخواستم مادرم بفهمه خواهرش وعشقش بهش خیانت کردن وحاصلش شده بود نفس بیچاره که نتوست عروسی سوری با برادرش هم تحمل کنه و خوندن خطبه نرسید ازحال رفت و عروسی به هم خورد!

آرزوم بود یه بار دیگه ببینمت واین هارو بهت بگم ودلتو به دست بیارم وعشقم رو بهت ثابت کنم…

 

یه دفعه موهامو ول کرد و محکم به عقب هولم داد وبا نفرت ادامه داد:

_اما الان.. نه تنها عاشقت نیستم.. بلکه با تموم وجودم ازت بیزارم.. ازخودم هم بیزارم که عاشق یه زن خراب مثل تو شده بودم…

عاشق زنی که شوهر داشت با یکی دیگه خوابید، به خودت لقب مادرهم میدی؟

عقدش که نیستی، با خوندن صیغه مثلا حلالش کردی وبه به چه زندگی زیبایی؟ هه.. دلم برات میسوزه.. لیاقت تو همینه!

حالا میتونی بری وگورتو گم کنی! جای زن های آشغالی مثل تو کنار سطل آشغاله..
ازجاش بلند شد..
به بازوم چنگ زد و بلندم کرد..

به طرف در کشوندم و ازخونه پرتم کرد بیرون و گفت:
_هری بیرون.. گورتو گم کن ور دل شوهرت و در رو محکم روی هم کوبید..

من موندم و بهت و شوکی به با حرف های اهورا به قبلم ریخته بود..
من موندم و یه دربسته و عشق ناکامی که با نادونی به نفرت تبدیلش کردم و ازدستش دادم…

به گریه افتادم.. باهمون هق هق زیر لب یه جوری که فقط خودم بشنوم زمزمه میکردم:
_بچه ی خودته نامرد.. بچه ی خودته!

نه.. خدایا… نمیذارم حالا که اعتراف کرده همه چیز اینقدر زود تموم بشه!بهش میگم که بچه ی من از هر حلالی حلال تره!

بهش میگم که عشق من پاک بوده و پسرم از گوشت و خون خودشه…
کشون کشون خودمو به در رسوندم و اومدم در بزنم که دستم وسط راه ایستاد…

_شیرین خانوم؟
بادیدن سینا با عجله ازجام بلند شدم و به طرفش رفتم…
چون توی راه پله بودیم آروم حرف میزدیم!

_آقاسینا.. التماستون میکنم بهم کمک کنید!
بیاین بگیم که بچه خودشه..
بگیم که همه چیز نقشه بود..

حالش خیلی بده، اگه حقیقتو ندونه امشب دق میکنه.. توروخدا التماس میکنم بهش بگین که دروغ گفتیم!

همونطوری با هق هق خواهش وتمنا میکردم که سینا دست هاشو شبیه به تسلیم شدن بالا برد وگفت:

 

_بسه! خواهش میکنم چند لحظه آروم باشید.. برای بچه این حالتون اصلا خوب نیست!

اومدم بگم بچه میخوام چیکار وقتی همه زندگیم پشت اون در بسته داره بخاطر کاری که نکردم گریه میکنه؟ که دوباره مانعم شد

و با آرامش و کلمات هجی شده گفت؛
_باشه.. چشم.. اول اجازه بدید فکرکنیم که چی بگیم بعدش هرچی شما بخواید همون میشه! اوکی؟

سرمو به نشونه ی تایید چندبار تکون دادم و گفتم؛
_آره آره.. باشه.. حرف میزنیم..

به طرف در خونه برگشتم که بازهم صدای سینا مانعم شد..
_شیرین خانوم؟
_بله؟
به سمت در خروجی اشاره کرد وگفت:

_ازاین طرف، خواهش میکنم!
باگریه گفتم؛
_پس اهورا چی؟ نگیم بهش؟ داره گریه میکنه..

اون.. اون فکرمیکنه بهش خیانت کردم!
_نگران نباشید.. قول میدم درستش کنم..

قسم میخورم که درستش کنم!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/فصل دو پارت بیستو سه

حال و روزم به حدی خراب بود که نمی دونستم باید چیکار کنم خودمو زندگیمو …

یک نظر

  1. تورو خدا به هم برسن دیگه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *