خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس و کارمند/پارت صدو سیزده

رمان رییس و کارمند/پارت صدو سیزده

 

_خدانکنه.. یه کم بیقرار بودم.. الان دیگه خوبه خوبم!
_خدالعنتش کنه اینجوری اشکتو درآورده..
روم سیاه خواهر نمیخواستم تنهات بذارم..

باگیجی نگاهش کردم که با خجالت ادامه داد:
_آقا گفتن که مهناز اومده و باحرف هاش دلتو شکسته.. کاش قلم پام میکشت و نمیرفتم!

رفتم کنارش.. دستمو دور شونه اش حلقه کردم وگفتم:
_میشه اینقدر خودتو معذب نکنی مهربون؟ من اصلا بخاطر مهناز ناراحت نیستم

همون ساعت به فراموشی سپردمش.. وقتی اینقدر معذب میشی منم اذیت میشم وحس میکنم اینجا سربارم و دردسر با خودم آوردم..

گونشو بوسیدم وادامه دادم:
_من مشکلاتی بزرگ تر از اون خوشگل خانوم دارم و پشت بند حرفم خندیدم!
اومد چیزی بگه که فورا گفتم:

_ناحقی نکنیم دیگه، زبون تند وتیرشو اگه فاکتور بگیریم انصافا خوشگله!
حالا بیا بریم شام بخوریم که من وبچه ام داریم به خوردن یه گاو بزرگ فکر میکنیم!

به همراه ندا رفتیم سر میز شام و چون سینا ازتنهایی غذا خوردن بدش میومد مجبور بودیم باخودش غذا بخوریم و وقتی رفتم دیدم که دست به هیچکدوم از غذا ها نزده تا ما بریم!

درحالی که نگاهمو ازش میدزدیدم گفتم:
_شرمنده ام غذاتون سرد شد، خواهش میکنم بفرمایید!
_نه خواهش میکنم من هم الان اومدم، بفرمایید!

درکنار آش برنج ومرغ هم درست کرده بودم اما بوی آش نذاشت جز خودش به چیز دیگه ای فکرکنم و یه ظرف پر واسه خودم آش ریختم!

داشتیم غذا میخوردیم و گوشی سینا مدام زنگ میخورد و هربار ندا میخواست بره گوشیشو بیاره، سینا با اشاره دست میگفت ولش کن!

اونقدر زنگ ها ادامه دار و پیاپی شد که دلم به شور افتاد وگفتم:
_معذرت میخوام اما، میشه جواب بدید؟ شاید تلفن مهمیه که پیاپی زنگ میزنه!

با آرامش پشت چشمی که سرشار ازاخم بود نازک کرد وگفت:
_نگران نباشید چیز مهمی نیست.. یادم رفته سایلت کنم، اگه صداش اذیت میکنه….

میون حرفش پریدم و باخجالت گفتم:
_نه نه اصلا… منظورم اون نبود.. من یه کم استرسی هستم، دلواپس شدم!
_مهنازه.. میخواد داد وبیداد کنه، حوصله شو ندارم!

لبخندی اجباری زدم و خواستم بگم لازم به توضیح نبود که ندا شروع کرد به غر زدن به جون مهناز!
ندا چون از بچگی توی این خونه کار میکرد برای سینا مثل خواهر بود

مثل خواهر غمشو میخورد و مثل خواهرهم غر میزد!
سینا برای اینکه موضوع رو خاتمه بده کاسه ی آشش رو که خالی شده بود به طرف ندا گرفت وگفت:

_اونو ولش کن.. یه کم دیگه آش واسم میریزی؟ چقدر خوشمزه بود دستت دردنکنه ندا خانوم حسابی هنرنمایی کردی!

باگیجی به سینا نگاه کردم و باخودم گفتم:
_یعنی چشمش کور بود منو ندیدکه اون همه ساعت پای گاز عرق ریختم و تشکرشو از ندل میکنه؟

ندا هم که قلب از جنس طلا داشت فورا موضوع رو فراموش کرد و وارد موضوع جدید آش شد!
_نوش جونتون آقا.. شیرین جان زحمتشو کشیده!

سینا هم که انگار مخصوصا این کار رو کرده بود تا واکنش من رو ببینه لبخندی زد و درحالی که نگاهم میکرد گفت:

_عع راست میگی حواسم نبود.. دست شما درد نکنه شیرین خانوم بی نظیره!
_خواهش میکنم..نوش جان

 

یک ماه از اون روزها گذشت وبعداز اون دیگه مهناز رو ندیدم و توی این مدت سعی کردم کمتر به اهورا فکرکنم و باتمام بی قراری هام، خودم رو کنترل کردم و سیم کارتم رو روشن نکردم

میدونستم اگه روشن کنم ممکنه امنیت وآرامش بچه ام به هم بخوره و در کنارش زندگی نفس دوباره دچار چالش بشه..

باهمین فکرها روی تصمیمم موندم و خودمو کنترل کردم!
امروز نوبت چکاپم بود و قرار شد ندا هم همراهم بیاد..
آخه فندون جونم امروز وارد هفت ماهگی میشد

فقط خدا میدونه چقدر ذوق داشتم واسه بغل کردنش.. واسه گرفتن دست های کوچولو و بوی ‌‌عطر تنش..
روزی هزار بار خداروشکر میکردم واسه داشتن پسرم..

اگه نبود به جرات میتونم بگم که به زندگیم خاتمه داده بودم…
توهمین فکرها بودم که صدای ندا رشته ی افکارم رو پاره کرد

_آماده ای مامان خانوم؟ دیرت نشه؟!
نگاهی به ساعت که ۳ظهر رو نشون میداد کردم و با لبخند گفتم:
_چقدر عجله داری دختر.. ساعت ۷ نوبت دارم از الان کجا بریم آخه؟

 

ندا خندید وباذوق گفت:
_آخه خیلی دلم میخواد ببینمش قربونش برم هنوز نیومده دارم براش پرپر میزنم خدا به دادم برسه وقتی به دنیا میاد از خوشحالی دیونه نشم!

منم خندیدم و میون خنده گفتم:
_دوراز جونت.. انشاالله بچه خودتو بغل کنی مهربون..

اما الان ذوقت بیهوده است ها.. چون برای دیدنش باید دو ماه دیگه صبر کنی!
_اونو که میدونم، ولی میتونم از تو صفحه مانیتور ببینمش که!

پس من برم یه چیزی آماده کنم عصرونه بخوریم توهم یه کم استراحت کن بعدش کم کم آماده رفتن بشیم!
چشمکی زدم و با شیطونی گفتم:
_عصرونه ات پر و پیمون باشه لطفا!

_ای به چشم! شما جون بخواه خوشگلم
_جونت سلامت، همینجوری پیش بریم به امید خدا تا فندوق جان به دنیا بیاد من ۱۰۰ کیلو میشم!
_نترس نمیشه باید جون داشته باشی شیرپسرمون رو سالم به دنیا بیاری…

وقتی از مطب دکتر اومدیم بیرون و هوا تاریک شده بود..
_عععع ‌کی شب شد؟ چقدر روزها کوتاه شدن…
ندا_ خواهر نزدیک سه ساعت اون تو بودیما..

پشت حرفش ابروهاشو تکون داد و باذوق ادامه داد:
_ولی چه حس خوبی داشت.. وسوسه شدم منم شوهرکنم بچه بیارما…
به حرفش خندیدم و به برگه های توی دستم نگاه کردم…

_خداروهزار مرتبه شکر تا الان همه چیز خوب پیش رفته!
_وای آره من که صدای تپش قلبشو می شنیدم همش قربون صدقه اش میرفتم و کارخونه قند وشکر تودلم به راه افتاده بود!

همونطور که به طرف ماشین میرفتیم وندا هم مشغول انتخاب کردن اسم بود یه دفعه یادم اومد دکترم ازم خواسته بود تموم آزمایش ها و پرونده های مربوط به سقط جنینم رو واسش ببرم!

ازشانس خوبمم همه ی مدارک خونه خودم بود و باید میرفتم و برشون میداشتم!

 

_ندا من باید یه سر به خونه خودم بزنم و مدارکی که دکترم خواسته بود رو بردارم.. تو با راننده برگرد خونه، من میرم و زود برمیگردم!

_وا؟ زده به سرت دختر؟ ساعت نزدیک به ۱۰ شبه من چطوری تورو تنها میذارم؟ اصلا این وقت شب صلاح نیست که بری اونجا..

ازطرفی هم آقا سینا چندباره که داره زنگ میزنه ونگرانه.. برگردیم خونه، فردا هوا روشن و با آرامش باهم میریم هرچی لازمه برمیداریم ومیایم!

_آخه نمیشه… فردا یه سری آزمایش دارم که صبح زود باید انجام بشه و آزمایش های قبلی رو لازم دارم!
_باشه خب بیا بریم خونه حداقل با آقا برو بیارشون!

به اجبار قبول کردم و سوار ماشین شدم..
مطمئنا اهورا رفته سراغ زندگیش و تنهاکسی که تو ذهنش نمونده من بودم، اما باید احتیاط میکردم..

توی مسیر برگشت یه بار دیگه برگه های سونوگرافی و .. نگاه کردم وبازهم خداروشکر کردم…
ندا_ به چی فکرمیکنی؟

دفترچه کارتی که قد و وزنم رو توش نوشته بودن تکون دادم و گفتم:
_۹ کیلو به وزنم اضافه شده! از چکاپ قبلی تا الان ۳کیلو….. واین یعنی ۶تا ۸ کیلوی دیگر هم در راه است!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

2 نظر

  1. توروخدا پارت گذاری رو دیر به دیر انجام ندادید بخدا آدم از کنجکاوی دق میکنه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *