خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو ده

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو ده

 

 

باخوشحالی به صدای قلب بچه ام گوش سپرده بودم و اشک شوق شقیقه هام رو نوازش میکرد..

دکتر_ خداروشکر صحیح وسالم، مثل دسته گله، گل پسرت!
هنگ کرده به دکترم نگاه کردم و زبونم نمیچرخید از شدت خوشحالی!

بچه ام پسره؟ یعنی بعداز این میتونم تصورکنم که درآینده یه سایه ی سر دارم؟ یه مرد که اولین عشق زندگیش مادرشه؟ خدایا من دارم خواب می بینم؟؟

با لکنت گفتم؛
_خانوم دکتر یعنی بچه ام پسره؟ یعنی من..
دکترم که ماجرای سقط شدن بچه ی اولم و

تصمیم به کورتاژ بچه دومم رو میدونست بالبخندی مهربون گفت:
_بله.. دیدی خدا بهترین هارو واست خواسته؟ اگه سقطش میکردی الان گل پسرت نبود!

باصدا زدم زیر گریه و باخوشحالی که نمیدونستم چطوری باید جلوی خودمو بگیرم، تندتند سرمو به نشونه تایید تکون دادم وگفتم:

_آره.. آره خداروشکر که دارمش

باکلی امید وآرزو برگشتم خونه و حالا که فهمیده بودم بچه ام پسره توی دلم هزارجور رویا نشسته بود..

جلوی مغازه های بچگانه می ایستادم و به لباس های نوزادی و پسرونه خیره میشدم!
یه لحظه چشمم به لباس صورتی دخترونه ای افتاد..

بی اراده همه ی ذوقم پرکشید وجاشو به غمی بزرگ داد..
باخودم گفتم: یعنی اگه بچه ام دختر بود من اینقدر خوشحال نمی شدم؟!!

فورا به خودم نهیب زدم و بابدخلقی گفتم:
_این پرت وپلاها چیه میگی دختر؟ معلومه که خوشحال میشدم..

معلومه که آرزوهام برای اون هزار برابر می شد!
قطره اشکی از چشمم چکید..
یعنی مادرم وقتی فهمیده بود بچه اش دختره چه حالی شده بود؟

یعنی هیچ امید وآروزیی برای من نداشت؟
خدایا من هنوز این بچه توی شکمم شبیه یه آدم کامل نشده که تاپای جونم عاشقش شدم

شب ها تا باهاش حرف نزنم و از حضورش مطمئن نشم خوابم نمی بره! یعنی توی زمان بارداری هم مهرمن به دلش نیوفتاده بود؟؟؟

باصدای مهربون خانومی به خودم اومدم…

 

 

_میتونم راهنماییتون کنم عزیزم؟
باعجله اشک هامو از صورتم پاک کردم

و متوجه شدم که به دنبال لباس دخترونه رفته بودم داخل مغازه!
_س..سلام.. ببخشید این لباس قیمتش چنده؟

_خواهش میکنم عزیزم، اون مدل دویست هزارتومن، میتونم بپرسم کوچولوتون چند وقتشه؟
درحالی که هنوزم رد اشک توی چشم هام بود

نگاهمو دزدیدم و به شکمم نگاهی کردم وگفتم:
_هنوز به دنیا نیومده..
_ای جانم مبارک باشه، پس از الان به فکر سیسمونی افتادید..

بچه اولتونه؟
کاش این سوال رو ازم نمی پرسید!
کاش خرید سیسمونی رو توی ذهنم مرور نمیکرد! کاش…..

بچه ی اولم نبود که تودلم وجودشو حس کنم و دلم به حال گل پرپرم که به اجبار کورتاژ شد سوخت اما به اجبار به زن خوش صدا لبخند زدم وگفتم:

_بله.. بچه ی اولم هست..
_الهی عزیزم…. خداحفظش کنه والهی زیر سایه ی پدرومادرش برزگ بشه..
اومد طرفم و ادامه داد:

_برای خرید تخت و لوازم دکوری سیسمونی هم میتونم به شعبه ی خودمون معرفیتون کنم

 

لبخند اجباری دیگه ای روی لبم نشست و گفتم:
_ممنونم.. فقط اومده بودم نگاه کنم.. آخه هنوز جنسیتش مشخص نشده..

_ای جانم.. پس بفرمایید واسه خودتون هرچقدر میخواید نگاه کنید و حسابی واسه جیب بابای بچه نقشه بکشید!
بازهم لبخند مسخره.

خجالت نداشتن بابای بچه قلبم رو آزرده کرد..
یه کم دیگه تو مغازه موندم و بعدش از خانومه خداحافظی کردم و برگشتم خونه!

شکمم بالا اومده بود واگه یک بار دیگه اهورا سرزده پیداش میشد از وجود بچه باخبر میشد…
دلم میخواست خودخواهی کنم و بهش بگم که ازش باردارم..

دلم میخواست چشمم رو روی همه چیز ببندم و اهورا رو حتی با وجود بچه مال خودم کنم واین تصمیم اونقدر توی ذهنم مرور میشد که داشت دیونه ام میکرد

تاشب به این موضوع فکر کردم و درآخر تصمیم گرفتم که بهش بگم..
این بچه ما دوتاست و اهورا وظیفه داره که واسش پدری کنه!

 

ساعت یک ونیم شب بایه تصمیم یک دفعه ای بهش پیام دادم.. نوشتم
_بیداری؟
چنددقیقه بعد جواب داد..
_علیک سلام.. بیدارم چیزی شده؟

_سلام.. نه چیزی نیست نگران نباش
میخواستم احوالی پرسیده باشم!
_چی شده که یاد احوال پرسیدن از من افتادی؟

_گفتم که چیزی نشده! میشه فردا بیای اینجا؟ میخوام باهات درباره ی موضوع مهمی حرف بزنم

پیامم که ارسال شد زنگ زد..
دلم نمیخواست حرف بزنم و باید رو در رو باهاش حرف میزدم!
رد تماس زدم و واسش نوشتم:

_باپیام هم میشه حرف زد!
_داری نگرانم میکنی! چرا رد میزنی؟ جواب بده ببینم چی شده!
_ای بابا والا بخدا چیزی نشده چرا اینجوری میکنی؟!

_اوکی چه موضوعی میخوای فردا بگی؟ همین الان بگو من تا فردا دق میکنم!
بدون اینکه به حرفم فکرکنم نوشتم:
_خدانکنه.. پشت تلفن نمیشه، باید ببینمت

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

9 نظر

  1. تو رو خداا رمانو خراب نکنید پارت بعد

  2. یکسال بعد😐😐 هنوز متنی نذاشتین 😳😏

  3. بابا تو رو خدا ادامه رمان و بزارین

  4. پارت جدید کی گزاشته میشه

  5. کی پارت بعدی رو می زارین؟؟؟

  6. سلام خیلی دیر پارت میزاید و مخاطب های زیادی رو از دست دادید

  7. سلام
    پس چرا پارت جدیدو نمیزارید؟
    اه، موندیم توی خماری!

  8. سلام خسته نباشید.
    قرار بوده روزهای زوج رمان رو بذارید ولی خیلی دیر میذارید میدونم که خیلی پارتبندی و… سخته و بالاخره شماهم درگیر کاری های خودتون هستین ولی لطفا زود بذایرد ما خواننده ها فراموش میکنیم موضوع و باید بشینیم چند تا پارت قبل ترو دوباره بخونیم تا یادآوری بشه.
    ممنون

  9. امیدوارم که نویسنده رمان را یادش نرفته باشه که مجبور بشه خودشم از اول بخونه تا یادش بیاد چی به چی بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *