خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو دوازده

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو دوازده

دوباره زنگ زد که ومن دوباره رد تماس زدم!
واسم نوشت:
_دلت نمیخواد صدامو بشنوی؟
نوشتم؛ دلم میخواد ببینمت!

_داری گیجم میکنی.. مطمئن باشم شیرین داره پیام میده؟
حداقل جواب بده بفهمم خودتی!
_خودمم بخدا.. چرا گیجت کنم؟ اینکه بخوام باهات حرف بزنم کجاش جای تعجب داره؟

_آخه توازاین کارها نمیکنی.. واسه همون گیج شدم…
_فردا میای؟
_من شیراز هستم و ازت دورم اما سعی میکنم خودم رو برسونم!

بادیدن کلمه ی شیراز یه دفعه تپش قلبم بالا رفت و دست هام یخ زد..
منه احمق چرا آدم نمیشم؟ چرا تواین کله ی پوکم نمیره که این آقا نامزد داره چراااا!

واسش نوشتم:
_آهان.. فکرکردم تهرانی.. خودتو اذیت نکن حالا بعدا حرف میزنیم..
_نه اذیت نمیشم.. فردا سعی میکنم خودمو برسونم!

_لازم نیست بخاطر من این همه راه بیای.. هروقت برگشتی حرف میزنیم دیگه! راجع به کار میخواستم حرف بزنم که میتونم صبرکنم برگشتی حرف بزنیم!

دوباره زنگ زد.. این دفعه جواب دادم..
_سلام..
_سلام خوبی؟ فکرکردم باز رد تماس بزنی!
_هوم.. جواب دادم مطمئن بشی خودمم!

_خوبی؟ صدات گرفته.. مطمئن باشم راجع به کار میخواستی حرف بزنی؟
_خوبم.. آره میخواستم بگم کار پیدا کردم…
_سرکار که نمیذارم بری اما میام راجع بهش حرف میزنیم!

_اوکی.. اومدی حرف میزنیم.. کاری نداری؟
صدای نفس رو از پشت تلفن شنیدم و دوباره تموم بدنم افتاد به لرزش..
_اهورا؟ کجا رفتی؟

باحرص گفتم:
_برو به کارت برس.. خداحافظ..
گوشی رو قطع کردم و خاموشش کردم!

باحرص خودمو میزدم و فحش و بدوبیراه به خودم میدادم که چرا بهش زنگ زدم چرا باهاش حرف زدم خدایا من چرا آدم نمیشم…!

ازفردا میگردم دنبال یه کار شبانه روزی که جای خواب داشته باشه و تا به دنیا اومدن بچه ام به خونه برنمیگردم.. خودم بزرگش میکنم اهوراهم بره به درک

 

یک هفته بعد….

باصدای ندا رشته ی افکارم پاره شد و به طرفش برگشتم:
_جانم؟
خندید و بامهربونی گفت:
_حو‌است کجاست خوشگله؟

_ببخشید داشتم فکر میکردم متوجه نشدم.. چیزی خواستی؟
_ نه گلم ببخشید خلوتت رو بهم زدم

خواستم بگم من میخوام برم یه خورده واسه یخچال خرید کنم چیزی نمیخوای واست بیارم؟
_خرید؟ آهان نه عزیزم دستت دردنکنه!

_قربونت.. پس من میرم فقط قربون دستت حواست به قابلمه غذا باشه هربار دستت بیکار شد یه چرخ بهش بزن ته نگیره!

سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم:
_باشه چشم چیزی نمیخواد بهش اضافه کنم؟
_نه همه چیزش تکمیله دستت دردنکنه

ندا رفت ومن موندم با یک دنیا استرس و فکر وخیال…
امروز یک هفته اس که به خونه ی سینا اومدم..
فردای اون شب که با اهورا حرف زدم

تصمیم گرفتم تا به دنیا اومدن بچه ام از سینا کمک بگیرم و توی خونه اش کار کنم و البته مجبور شدم پیشنهادش رو قبول کنم

 

فردای اون روز درست زمانی که میخواستم همه چی رو راجع به بچه ام به اهورا بگم، نفس بهم زنگ زد و هرچه از دهنش دراومد بهم گفت…

بعداز اون سیم کارتم رو عوض کردم وبرای همیشه اهورا رو به فراموشی سپردم…
باغم دستم رو روی شکمم گذاشتم و توی فکرم باناله گفتم:

_باوجود پسرم، اهوارا هرگز به فراموشی سپرده نمیشه چون هرکاری هم بکنم نمیتونم گذشته رو تغییر بدم و پدر بچه ی من اهوراست!

ازجام بلند شدم و باقاشق آش رو یه کم به هم زدم.. بوی خوب آش مستم کرد.. بااینکه هنوز نپخته بود و جا نیوفتاده بود

نتونستم طاقت بیارم و یه ظرف کوچیک برداشتم و یه کوچولو واسه خودم کشیدم و رفتم روی صندلی نشستم …
یه ذره از آش خوردم و زمزمه کردم:

_چقدر حس بدیه آدم نتونه جلوی شکمشو بگیره!
بچه ام بی قراری کرده وگرنه من که شکمو نیستم!

باهمین فکرها ظرف آش رو کنار زدم وبه همون یک قاشق اکتفا کردم

 

برگشتن ندا طول کشید و چندساعت گذشته بود ومن مجبور شدم بقیه ی غذاهارو خودم آماده کنم..
داشتم مرغ هارو سرخ میکردم

که صدای زنی پشت سرم باعث شد بترسم و تکونی بخورم!
_باهمین کارهات دلشو بردی آره؟
باتعجب به مهناز زن سابق سینا نگاه کردم…

این اینجا چیکار میکنه؟ نکنه بلایی سرم بیاره؟ چطوری وارد خونه شده؟ واسه دومین بار بود که میدیدمش و اولین بار بود باهاش تنها بودم!

ترسیده آب دهنمو قورت دادم و زیر گاز رو خاموش کردم وگفتم:
_ببخشید من متوجه حرفتون نشدم!
اونقدر آرایش و بوی عطرش زیاد بود که آدم خجالت می کشید بدون آرایش کنارش بایستاده!

رفت روی صندلی نشست و با تمسخر گفت:
_آخه قیافه هم نداری آدم دلش نسوزه!
اخم هامو توهم کشیدم وگفتم:
_خانوم محترم بجای توهین کردن…

حرفمو قطع کرد و باهمون آرامشی که به سختی نمایش میداد گفت:
_شایدم با ترفند بچه توشیکمت مجبورش کردی باهات بمونه؟! هان؟

 

دست هام میلرزید و توی دلم دعا میکردم که ای کاش یک نفر برگرده خونه و من بااین روانی تنها نمونم!
ترسیدم جوابشو بدم..

هرلحظه فکرمیکردم میخواد بهم حمله کنه و بلایی سر بچه ام که هیچ ربطی به سینا نداشت بیاره!
توی سکوت نگاهش کردم و لب گزیدم!

_پس درست حدس زدم.. خودتو بریدی بیخ ریشش آره؟
بدبخت سینا عاشق منه شک نکن بچه ات به دنیا بیاد دمتو میگیره از خونه میندازتت بیرون..!

صدای سینا باعث شد آرامش به وجودم برگرده اما مهناز رو پریشون کرد!
_سلام.. من برگشتم..
بازم باهمون سکوت یه نگاه به مهناز و یه نگاه به در آشپزخونه انداختم..

_عشقم؟ مامان کوچولو؟ کجایی؟ بیا بیین چی واسه نفس بابا گرفتم..!
این حرفارو به من میگفت یعنی؟ پس حتما فهمیده مهناز اینجاست!

صدای سینا نزدیک تر شد..
_خانومم کج….
اومد تو آشپزخونه و بادیدن مهناز حرفشو قطع کرد و اخم هاشو توهم کشید…

_تو اینجا چیکار میکنی؟ واسه چی اومدی؟
مهناز که حالا اشک توی چشم هاش جمع شده بود با دلخوری گفت:

_اومده بودم عشقم گفتن هاتو بشنوم!

سینا اومد کنار من و باهمون اخم ها گفت:
_خب دیگه شنیدی حالا ازخونه من برو بیرون و دیگه هم اینجا نیا!

پشت بند حرفش روبه من کرد و ادامه داد:
_معذرت میخوام نباید تنهات میذاشتم ناراحتت که نکرد؟
لال شده بودم.. ای کاش یه کم مهربون تر برخورد میکرد!

سرم رو به نشونه منفی تکون دادم که مهناز گفت:
_نترس کاریش نداشتم!
سینا عصبی وباصدای بلند داد زد:

_مگه میشه ازتو نترسید؟ تومگه غروب جوابتو نگرفتی که اومدی اینجا؟
واسه چی اومدی سر وقت زن من؟ ازشرکت میندازمت بیرون توخونه ام پیدات میشه؟

_آره اومدم تا خودم با چشم خودم ببینم اومدم چون هیچکدوم از حرفاتو باورم نشده بود..
_چی رو میخوای باور کنی تا دیگه بیخیال من بشی؟

مهناز باگریه درحالی که اشک هاشو پاک میکرد به من وشکمم اشاره کرد وگفت:
_دیدم.. شکم قلمبه اش همه چی رو بهم فهموند!

_پس برو گورتو گم کن ودیگه سمت من پیدات نشه! یک تارمو از سر زن وبچه ام کم بشه تا هفت نسل قبل وبعدتو به خاک وخون میکشم!

مهناز با گریه وقدم های بلند رفت بیرون وسینا باصدای آروم گفت:
_شرمنده ام.. مجبور بودم اونجوری حرف بزنم، ماشینشو جلوی در دیده بودم!

ترسیده بودم و دست وپاهام به شدت میلرزید!
زیرلب زمزمه کردم:
_متوجه شدم.. اشکالی نداره

_ندا کجاست؟ چرا توی این شرایط تنهات گذاشته؟
بهش گفته بودم تحت هیچ شرایطی تورو تنها نذاره!

درحالی که نگاهمو ازش میدزدیم گفتم:
_نمیدونم.. رفت خرید.. حتما کارش طول کشیده!
_بازم معذرت میخوام.. ممنونم که جلوش آبرومو حفظ کردی!

_ترسیده بودم بلایی سرم بیاره.. ای کاش یه کم مهربون تر برخورد میکردید!

_نگران نباش.. درسته که نامرد وخیانت کار ازآب دراومد اما دلش خیلی نازکه و آزارش به مورچه هم نمیرسه!
پوزخندی زدم وگفتم:
_بجاش نیش زبونش آدم رو از پا درمیاره!

 

باخجالت سرشو پایین انداخت و گفت:
_همین زبونش زندگیمو سوزوند!
بازهم معذرت میخوام.. با اجازتون من برم بیشتر مزاحمتون نشم!

سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم وگفتم:
_خواهش میکنم.. بفرمایید!

نیم ساعت بعد ندا باکلی خرید برگشت و همین که پاشو گذاشت توخونه شروع کرد به غرغر.. که چرا تهران شلوغه چرا اینقدر ترافیکه؟ چرا پیاز گرون شده و و و…..!

یک عالمه معذرت خواهی وتشکر کرد برای درست کردن غذا و دلیل دیر برگشتنشم تصادف راننده وخاموش شدن گوشش بود!

من که هنوزم توفکر مهناز و ترسیدنم بودم با کلافگی شقیقه هامو فشار دادم وگفتم:
_اشکال نداره ندا جان پیش میاد..

همیشه که نباید همه چیز طبق میل ما پیش بره!
فدای سرت، بیا یه کم شربت بخور اعصابت سرجاش بیاد و دیگه بهش فکرنکن

باشرمندگی گفت:
_وای انگار توروهم کلافه کردم، ببخشید خوشگلم.. بیا بشین واست چایی تازه دم بریزم خستگیت دربره!

 

دستت دردنکنه ندا جون اگه میشه من برم تو اتاقم یه کم استراحت کنم امروز اصلا روز خوبی نبود!
_شام نمیخوری؟
_میخورم عزیزم هروقت آماده شد صدام بزن!

_باشه عزیزدلم برو، منم یه کم کارهامو بکنم خریدهارو بذارم سرجاشون!
دیگه جوابی ندادم و رفتم توی اتاقم!
کاش می شد یه کاری میکردم..

کاش معجزه میشد و زمان به عقب برمیگشت!
به همون زمانی که آقاجونم بود.. به روزای خوب تنهایی از جنس غم خودم!

من همه ی اون تنهایی هارو به این روزام ترجیح میدم!
خدایا ناشکری نمیکنم.. ازت ممنوم بخاطر وجود پسرم اما، ای کاش هیچوقت این روزهارو نمیدیدم!

نمیدونستم الان اهورا چیکار میکنه..
متوجه نبودم شده؟
یا اصلا نفهمیده که نیستم؟
اصلا واسش مهم بوده من کجام؟

یا الان یه شهررو به دنبالم زیر ورو کرده؟ کدومش؟؟؟

دستمو روی شکمم که حالا به راحتی میشد فهمید انتظار پسرم رو میکشم، کشیدم و زمزمه کردم:
صبرمیکنم تا به دنیا بیای و بعداز اون ازهمه چیز باخبر میشم!

میدونم پسرم.. میدونم تا اون روز بابات باعشقش ازدواج کرده و منو تو دیگه هیچ نقشی توی زندگیش نخواهیم داشت اما چاره ای نداریم.

باید صبرکنیم و باتموم بدبختی هام، خوشحالم که تواین لحظه ها تورو دارم.. قول میدم همه ی این بی قراری ها ودلتنگی هاتو جبران کنم!

قول میدم خودم یک تنه جای تمام نداشته هاتو پرکنم!
بجای همه ی دنیا نوازشت کنم و نذارم مثل من کمبود محبت ازارت بده! قول میدم

اصلا نفهمیدم چند ساعت ویا چنددقیقه مشغول درد ودل با پسرم بودم وکی اشکم دراومده بود که باصدای ندا به خودم اومدم…

_مامان خوشگله میای شام بخوریم؟
سریع اشک هامو پاک کردم و گفتم:
_الان میام نداجان..
بادیدنم غمزده اومد سمتم وگفت:
_الهی دورت بگردم بازکه داری گریه میکنی

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

یک نظر

  1. سلام خسته نباشید🙏

    ببخشید چرا پارت قبلی ۱۰ این پارت که از ادامشه پارت ۱۲ دو پارت و باهم گذاشتین؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *