خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو شانزده

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو شانزده

ندا با حسرت آهی کشید و گفت:
_من فکرمیکردم چون دوستش نداشتی ازش جدا شدی!
ای کاش میشد همه چی رو کنترل کرد تا هیچ عاشقی به این حال گرفتارنشه!

_حماقت کردم.. خودم با دست های خودم دونه به دونه پایه های زندگیمو از ریشه خراب کردم و زندگیمو روی سرم آوار کردم!

من امشب.. امشب من میتونستم دندون روی جیگر بذارم و میتونستم ساکت باشم و قبل از اینکه حرف هاشو بزنه هیچ کار احمقانه ای نکنم اما کردم!

من امشب، خودم با دست های خودم، عشقم رو توی گور گذاشتم و دفن کردم!
ندا من امشب بعداز دوسال فهمیدم که اهورا دوستم داره!

اون بعداز این همه عذابی که کشیدم، امشب که گند خورده بود به همه چیز، تصمیم گرفت که حرف دلشو بزنه وبگه که دوستم داره!

_امشب مگه اتفاقی افتاد که اینجوری حالتو پریشون و دلتو غمگین کرده؟
_وقتی رفتم خونه مدارک پزشکیمو بیارم، اهورا خونه بود!

منو با سینا دید.. دیونه ‌شد.. منم دیونگی کردم وگفتم ازدواج کردم.. گفتم پدر بچمه! بچه ی هفت ماهه ام! میفهمی ندا؟ گند زدم به زندگیم!

 

تانزدیکی های گریه کردم و ساعت ۵صبح دل درد شدیدی به سراغم اومد..
اونقدر شدید که تموم بدنم خیس عرق شد ویه لحظه حس کردم دارم میمیرم!

اومدم ازجام بلند شم برم ندارو بیدارش کنم که حس کردم چاقو تیز توی شکمم فرو رفت.. بی اراده ازته دلم جیغ کشیدم و ندارو صدا زدم!

نفسم بند اومده بود و میترسیدم بلایی سربچه ام اومده باشه!
نداو سینا ترسیده با چشم های گردشده وارد اتاقم شدن!

_چی شده؟ چرا اینجوری شدی؟
_شیرین خانوم؟ چه اتفاقی افتاده؟ اما من ازشدت درد زیاد فقط جیغ میکشیدم و گریه میکردم!

_توروخدا کمکم کنیددد دلم درد میکنه.. دارم میمیرم.. توروخدا نذارین بچه ام چیزیش بشه التماستون میکنم!

اما انگار همه ی این هارو توی ذهنم گفته بودم چون صدام و حتی نفسم قطع شده بود و فقط چشم هام تصویر کمرنگ و تار، نگران سینا رو که بغلم کرده بود رو میدید!

 

وقتی چشم هامو باز کردم توی بیمارستان بودم و سرم به دستم وصل شده بود!
باگیجی به اطرافم نگاهم کردم و سعی کردم به یاد بیارم که چه اتفاقی افتاده!

یاد درد وحشتناکی که توی دلم پیچیده بود افتادم و خدارو‌شکر کردم که آروم شدم…
دستم رو روی شکمم کشیدم تا از پسرم آرامش بگیرم اما

همین که شکم تختم رو لمس کردم، دستم از حرکت ایستاد و چشم هام گرد شد!
جرات نمیکردم به شکمم نگاه کنم..
دوباره دستم رو روی شکمم گذاشتم اما انگار واقعا بچه ام توی شکمم نبود!

مثل فنر توی تخت نشستم و با وحشت به جای خالی پسرم نگاه کردم…
دنیا روی ‌سرم خراب شد.. چشم هام سیاهی رفت واتاق دور سرم می چرخید!

باگریه شروع کردم به داد وفریاد…
سرم رو ازدستم بیرون کشیدم و ضجه زنان به طرف در رفتم و با گریه بچه ام رو صدا میزدم!

_خدایا این کاررو بامن نکن.. من بچه ام رو میخوام توروخدا بچه ام رو بهم بدین
بادیدن ندا که لیوان چایی توی دستش بود و بانگرانی داشت به سمتم میومد، دویدم سمتش

 

ندااا.. بچه ام.. توروخدا بگو بچه ام چی شد؟ چرا بچه ام تو شکمم نیست؟ ندااا بهم بگو چه بلایی سر بچه ام اومد؟
ندا که ترسیده بود لیوانش رو روی یکی ازصندلی های بخش گذاشت و با آرامش گفت؛

_آروم باش شیرین جان.. خواهش میکنم گریه نکن.. چیزی نشده.. بچه خوبه نگران نباش..

بخدا خوبه، هیچی نشده، خواهش میکنم آروم باش!
باشنیدن حرف های ندا گریه ام قطع شد و با چشم های ناباور نگاهش کردم وگفتم؛

_خ..خو..خوبه؟ بچه ام خوبه؟ پس.. پس چرا توی ‌شکمم نیست؟
اشک هام روی گونه ام چکید و با گریه ادامه دادم:

_مگه میشه جنین نارسم تو شکمم نباشه و حالش خوب باشه؟ بهم بگو ندا.. بگو بچه ام رو چیکارش کردن؟

صورتم رو بوسید و دستم روگرفت و روی صندلی نشوندم وگفت:
_بچه ات خوبه قربونت برم بخدا که قلب کوچولوش مثل ساعت کار میکنه!

اصلا بیا ببرمت پیشش تا بدونی که حالش خوبه خوبه!
فقط چون آقا کوچولو واسه اومدن یه کم عجله کرده بود

مجبورشدن زودتر به دنیا بیارنش و بقیه ی روزهایی که باید توشکمت میموند رو توی دستگاه بمونه!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هشتاد

انگار بعد از مدتها بالاخره آن روی واقعی محمد را می بینم. از یادآوری سوتی …

19 نظر

  1. چه پارت کمی!
    چه پارت بی هدفی!
    چه پارتی که اصا هیچی نشد!
    شاید هیچی شد ولی اون که باید میشد، نشد!
    میشه به نویسنده بگید پارت طولانی تر با محتوای بیشتر بزاره؟(: بگید خواننده خسته شد!

  2. صد و شانزده پارت گذاشتین اما رمان هنوز به جای خوبی نرسیده لطفا کم کم تموم کنید رمان رو من که بیشتر از این حوصله ی خوندن ندارم علاوه بر اون بعد ین همه وقت یه پارت داده که دو خط هستش ما که مسخره ی شما نیستیم نویسنده

  3. کاش یه کم برای مخاطب ارزش قایل میشدید شاید اگه مسئول سایت رمانهای قوی تر و پر محتوا تری بزارن و قبول نکنن هر رمان بی محتوایی را توی سایت بزارن بازدید از سایتشون بیشتر بشه من که به شخصه این سایت و به کسی معرفی نمیکنم

    • با نظرت موافقم!
      انگار نویسنده فقط آخر هفته ها وقت آزادی داره و میگه بزار برا دل خاننده یه پارت بیخود و بی هدف بنویسم! مدیریت این سایتم اصلا نباید همچین رمان هایی که به اینجا رسیده بزاره!(:

  4. شش روز گذشته و این یعنی دو پارت جدید
    پس کو؟
    لطفآ پآرت های بعدی رو بزارید
    و روز دقیق پآرت گذاری هم مشخص کنید
    بآ تشکر!)

  5. حیف واقعا حیف رمان.یکی از بهترین رمانها بود ولی متاسفانه با کم کاری نویسنده داره از چشم میفته و داستانش فراموش میشه.حیف

  6. حیف ۱,۷۷۸ بازدید این رمان!

  7. چرا اینقد دیر پارت میزارین؟؟؟
    این رمان کانال تلگرام هم داره؟؟
    ب غیر از گوگل کجا میتونیم این رمانو دنبال کنیم؟؟
    ممنون میشم یکی جوابمو بده

  8. از کجا بفهمیم ک پارت گذاشتین یانع؟
    کانال تلگرام داره این رمان؟
    لطفااا جواب بدبن

  9. دقیقاا پارت گذاریشون خیلی نا منظمه

  10. سلام ببخشید گفتید هفته ای یه پارت الان یه هفته گذشته پس چرا پارت جدید نمیزارید

  11. یک هفته گذشتتتت
    پارتتتت بزارید دیگه

  12. رمان قشنگیه ولی دارید افتضاحش میکنید حداقل به نظرات ماهم اهمیت بدید و یکم انصاف داشته بااااشید
    مگه نگفتید یک هفته؟؟
    اگه چرته بگید نخونیم
    ترو خدا یه جواب درست و حسابی بدید
    خسته شدیم باور کن

  13. خسته نباشید دلاوران با این پارت گذاری تون😐

  14. پارت جدید؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *