خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هفده

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هفده

با شنیدن این خبر خوشحال شدم وازشدت خوشحالی گریه هام بیشتر شد و تبدیل به هقهق شد..
میون هق زدن میخندیدم… همزمان ازندا می پرسیدم!

_زنده اس؟ توروخدا راست میگی ندا؟ پسرم سالمه؟ نفس میکشه؟ نقض عضو که نداره؟
_نه قربونت برم بخدا صحیح وسالمه!

روی زمین نشستم وبا گریه بیشتری خداروشکر کردم..
_خدایاشکرت.. خدایا شکرت…
_پاشو شیرین جان.. پاشو فداتشم.. زمین سرده خطر داره! پاشو بریم اتاقت!

یه دفعه یادم اومد من تازه وارد هفت ماهگی شده بودم و محال بود بااون حساب بچه ‌زنده به دنیا بیاد!
گریه ام قطع شد..

به ندا نگاه کردم و بادلخوری گفتم:
_دروغ بهم گفتی آره؟ من هفت ماهگی رو که پرنکرده بودم!
_ای خدااا.. آخه چرا بهت دروغ بگم دختر؟

میخوای بریم از نزدیک خودت ببینیش خیالت راحت بشه؟
_منو ببر پیشش اگه راست میگی!

 

باتردید به ندا نگاه کردم و گفتم:
_می بری دیگه؟ مگه نه؟
_اره قربونت برم معلومه که می برم!

فقط صبرکن، اجازه بده برم با پرستار اون بخش حرف بزنم ببینم میشه این وقت شب وارد بخششون بشیم یانه!

_خب.. خب چرا نذارن؟ مگه میخوام چیکارکنم؟ من فقط میخوام بچه ام رو ببینم!
صدای سینا از پشت سرمون باعث شد جفتمون به طرف صدا برگردیم!

_چه خبره خانوما؟ اینجا بیمارستانه ها!
ندابا دیدن سینا نفس آسوده ای کشید وبی ملاحظه گفت؛
_وای آقا خداروشکر که اومدین!

_آقا سینا من میخوام بچه ام رو ببینم میشه خواهش کنم من رو ببرین پیشش؟
_الان اجازه نمیدن!

اما چشم؛ شما بفرمایید داخل اتاقتون من میرم باپرسنل اون بخش صحبت میکنم.. بفرمایید خواهش میکنم!

برگشتم اتاقم و بعداز ده دقیقه که برای من ده سال گذشت سینا اومد توی اتاق و گفت:
_فقط برای دو دقیقه اجازه گرفتم بچه ات رو ببینی

همین یک جمله کافی بود تا خیالم راحت بشه که پسرم زنده اس و کسی گولم نمیزنه!
همین دو دقیقه کافی بود تا ببینمش و بفهمم گل پسرم مثل بابای نامردش تنهام نذاشته!

خندیدم.. یه لبخند عمیق پر ازاشک و حسرت و دل تنگی!
_واقعا؟ یعنی می بینم پسرمو؟
خدایا شکرت…

باعجله و قدم های پراز دردی که عرق رو روی پیشونیم میکاشتن راهی بخشی که میگفتن پسرم اونجاست، شدم!

وارد اتاقی که یک عالمه نوزاد پشت شیشه بودن شدیم..
هم دلم گرفت هم خوشحال شدم که بچه ام تنها نیست و هستن کسانی

مثل پسرم نارس و یا مشکلات بدتری دارن وامید به زندگی اون ها به من امید میداد!

صدای سینا رشته ی افکارم روپاره کرد!
_حدس بزن کدومشونه؟
غم زده از اینکه نمیدونستم کدوم بچه ی منه،، سرم روپایین انداختم وگفتم؛

__امامن که نمیدونم کدومشون بچه ی منه!

 

یه لحظه نگاهم به نوزادی افتاد که پا نداشت..
ضربان قلبم تند شد و جلوی چشم هام برای چند ثانیه سیاهی رفت!

میترسیدم از سینا سوال دیگه ای بپرسم!
فقط تونستم با لکنت چندتا کلمه رو بریده بریده سرهم بندی کنم!

_ب.. چه.. من.. سالمه.. دیگه؟ مگه نه؟
انگشتش رو به سمت گوشه ترین قسمت اتاق بلند کرد و با اشتیاق گفت:

_البته که سالمه.. نگاش کن شازده پسرت اونجاست.. شماره ۱۸۳ اسم مادر‌شم کنار شماره اش نوشته شده!

بابچه ام با خوشحالی هم می خندیدم هم بیصدا وازته دل گریه میکردم..
چشم هاش رو بسته بودن و قیافه اش معلوم نبود

اما همین که زنده بود، همین که سالم بود خداروهزار بار شکر کردم..
_خیالت راحت شد آبجی؟ دیدی پسرتو؟
_خداروشکر.. خداروشکر سالمه!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هشتاد

انگار بعد از مدتها بالاخره آن روی واقعی محمد را می بینم. از یادآوری سوتی …

5 نظر

  1. خسته نباشیییید

  2. چقد طولانی بود نفسم گرفت بخونم بعد دو هفته
    کاش میدونسم نویسنده اش کیه دیگه رماناش رو نخونم

  3. چقدر کم میشه پارت ها رو زود تر بزارین خسته شدیم بخدا ااااااااااااااااه

  4. خسته شدم از بس سایت مزخرفتون رو چک کردم واسه یه رمان بیخود با پارت گذاری افتضاااح
    اصا حرف های مارو ب نویسنده میگید؟هان؟

  5. دو هفته پیش؟؟
    کی پارت جدید میزارید؟ لطفا پاسخگو باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *