خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت آخر

رمان مهاجر/پارت آخر

بهار با ذوق همراهی ام می کرد و ذوق زده می خندید. با خوردن قطرات باران به دستم متوجه شدم، سیلی در راه است. اما چه بهتر از این؟! باید سیلی می آمد و عشقی که بینِ من و رها بود را جمع می کرد و به یک باره پخش می کرد، تا باهمین انرژی عشق، تمامی عشاق به هم برسند. کم کم قطرات باران به حدی رسید که رها ذوق زده گفت:
_فکر کنم سیل بیاد!
لبخندی زدم و به سمتش برگشتم. رها به رو به رویش زل زده بود. متعجب رد نگاهش را گرفتم با دیدنِ مردمی که در حال دویدن در این باران بودند و هرکس یک چتر برایِ خودش درست می کرد، خنده ام گرفت. یکی کیف را چتر خودش کرده بود، یکی دست هایش را… و خلاصه هرکس به نوبه یِ خود سعی داشت از خیس شدنش جلوگیری کند. در همین فکر ها بودم که یکهو دستی رویِ دستم قرار گرفت و شروع کرد به کشیدنم. متعجب به رهایی که مرا به همراه خود می برد، زل زدم. کمی بعد، وسطِ میدان نگهم داشت. فوری به اطراف نگاه کردم. هرکس در فکرِ فرار خودش بود. به سمتِ رها برگشتم که با لبخندش رو به رو شدم. باهمان حالت خواستم سؤال بپرسم که رها اجازه نداد و خودش گفت:
_گوشات رو بگیر! این بار متعجب از دفعات قبلی گفتم: _چ…چرا؟
رها لبخندی کج زد و همان جمله را تکرار کرد. به ناچار گوش هایم را گرفتم. همانطور به رها زل زده بودم که یکهو رها به سمتِ گوشم آمد و چیزی گفت. متعجب از این که حتی نتوانستم زمزمه ای از حرفش را بشنوم، دست هایم را از رویِ گوشم برداشتم و حق به جانب گفتم:
_من نشنیدم! رها همان لبخندِ کجش را تکرار کرد و گفت: _این به اون در…

با یادآوری دفعه قبل “آهان”ی گفتم. کم کم لبخندی زدم و گفتم: _چی گفتی؟ رها لبخندی زد و گفت: _چون زمزمه وار گفتم نفهمیدی.وارد کتاب خونه که شدیم، بهت می گم.
خواستم اعتراض کنم که صدایی باعث شد هردویمان به سمتِ او برگردیم. با دیدنِ عمو جاوید، لبخندی از سرِ ذوق و دلتنگی بر رویِ لبم نشست. به سمتش رفتم و در آغوشش گرفتم. عمو جاوید بعد از احوال پرسی، بدون هیچ درنگی گفت:
_بالاخره به هم رسیدید؟
رها لپ هایش قرمز شد. آخ که چهقدر دوست داشتم این لپ هایِ قرمز شده از رویِ خجالتش را! بیخیال خیره شدن به او شدم به سمتِ عمو جاوید برگشتم و “بله”ای گفتم. عمو جاوید خندید و سری تکان داد. بعد از تعارف، داخل رفتیم و بعد یک ساعت خوش و بش، به رها اشاره کردم که برویم. رها که متوجه شد سرش تکان داد و بلند شد. عمو جاوید هم بلند شد و گفت:
_زوده!
رها سری تکان داد و گفت:
_آخه دیرمون شده.
فوری ادامه داد:
_می شه از این برگه هاتون برایِ آخرین بار استفاده کنم؟ عمو جاوید خندید و سری تکان داد. رها به سمتم برگشت و گفت:
_بیا تا بهت بگم چی گفتم!
کنجکاو بدون هیچ حرفی به سمتش رفتم. بهار بعد از برداشتن برگه شروع کرد به نوشتن چیزهایی و کمی بعد، آن را به کاغذ هایِ دیگر افزود. با دقت شروع کردم به خواندن نوشته هایِ رویِ کاغذ:
_دوستت دارم، دیگه هیچ وقت رهام نکن!

با ذوق به سمتش برگشتم لبخندی زدم… لبخندی زد. چشمکی زدم و رها با ذوق خندید. یکهو یک صدا شروع کردیم به گفتنِ جمله یِ همیشگیمون:
“_دستم را رها نکن رها شوم بیچاره می شوم بیچاره شوم زندگی ام سخت می شود چون تنها چاره ام در زندگی تویی!
انتظار… من همیشه منتظر بودم بی هیچ چشم داشتی پر از امید، خالی از ناامیدی! گاه دیوانگی بی حد و مرز است،

من بی حد و مرز دیوانه اش بودم! همیشه انتظار را به جان خریده بودم. و بالاخره آمد… سرشار از زندگی! او که آمد، یادم افتاد که باید نفس بکشم! آخر او دقیقاً از آن دلبر هایی بود که دوست داشتنش اشتباه محض است او را فقط و فقط باید نفس می کشیدی! و من هر لحظه از زنگی،اورا نفس کشیدم. بعد از آمدنش… آخ که منِ دیوانه بعد از آمدنش بت پرست شدم او شده بود بتِ من! مرداب بود چشمان دلربایش… تا به خودم می آمدم،غرقش بودم حالا هی دست و پا بزن، مگر می شد نجات پیدا کرد از دریای چشمانش؟ من لابه لای موهای لخت و دلبرش جان می دادم هرروز… مگر می شد دل کند از حسِ نابِ موهایش؟ کمی که گذشت، کم کمَک انگار جای پایش محکم تر شد. غم که داشت،هقم می گرفت برای مردمک لرزان مردابش!
لبخند که می زد،خنده های از تهِ دلم را کسی جلودار نبود؛آخر جانانم لبخند زده بود! کمی که گذشت، من شدم معتادِ وجودش، و او شد دلیل ِ نفس کشیدنِ منِ دیوانه! من شدم محتاجِ حضورش، و او شد بهانه ی زندگی کردنِ منِ ویرانه!…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *