خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت ده

رمان مهاجر/پارت ده

آرمان گفته بود استراحت ضروری است.
ایستادم و دستش را گرفتم:
_پس بریم کیک بخوریم.
پدر و مادرم هم تمام این ۴ روز را اینجا بودند. گویا تازه یادشان افتاده بود نوه ای دارند که به مراقبت و توجه نیاز دارد!
به هال که رفتیم، پدر و مادرم نگاهشان را به ما دوختند. مادرم لبخندی زد و گفت: _خسته نباشی دخترم.
تشکری کردم و بی توجه به آنها، به آشپزخانه رفتم. بهار هم بی حرف به دنبال من، به آشپزخانه آمد. از یخچال کیک شکلاتی ای را که آرزو برای بهار خریده بود، برداشتم و روی میز گذاشتم. بهار پشت میز نشست؛ دست هایش را به هم کوبید و گفت:

_یه تکه بزرگ میخوام مامانی!
خندیدم و تکه ای از کیک را در بشقاب گذاشتم و با چنگال جلوی بهار، روی میز گذاشتم. بهار فوری با چنگال به جان کیک افتاد. کمی از کیک را در دهانش گذاشت و با لذت چشمهایش را بست. بلند بلند خندیدم؛ دخترکم عجیب شبیه من بود… با همان علایق و سلایق!
دستم را زیر چانه ام چفت کردم و به خوردنش نگاه کردم. خوشحال بودم که دخترکم را کنارم داشتم. خوشحال بودم که حال دخترکم خوب بود. دیگر از خدا چه میخواستم؟ صدایی از اعماق دلم برخواست که نام آرمان را زمزمه میکرد. ولی نه! من آرمان را سالها پیش از دست داده بودم. تنها کاری که از دستم برمیآمد، این بود که برای خوشبختیاش دعا کنم؛ همین!
بهار کیکش را تمام کرد و دستش روی شکمش کشید:
_ممنون مامانی.
با دستمال دور دهانش را که شکلاتی شده بود پاک کردم و بوسه ای روی سرش نشاندم:
_نوش جونت عزیزدل مامان. بشقاب و چنگال را شستم و به سمتش برگشتم:
_خب حالا چیکار کنیم که عشق مامان خوابش ببره؟
متفکر نگاهم کرد و گفت:
_بریم پیشِ مامان بزرگ و بابا بزرگ.
لبخندی به رویش پاشیدم. دستش را گرفتم و به هال رفتیم. پدر و مادرم روی مبل سه نفره ی سفید رنگم نشسته و مشغول صحبت کردن بودند. تا رو به رویشان نشستیم، بهار گفت:
_غیبت کارِ بدیه! خنده ام را قورت دادم و گفتم: _اِ… این چه حرفیه مامان جان؟ شانه ای بالا انداخت و گفت: _خاله آرزو گفته بود!

مادرم نگاهم کرد و گفت: _آرزو چرا هرروز میاد اینجا؟ اخمی ابروهایم را به هم پیوند زد: _دوستمه مامان! هر وقت دلش خواست میتونه بیاد. اینبار پدرم به حرف آمد: _چهطور این ۹ سال نبود؟ اخم هایم غلیظ تر شد: _فکر نمیکنم نیازی به یاد آوری باشه! بهار میان حرف پرید و حق به جانب گفت: _خاله آرزو قول داده هرروز بیاد پیشم. اخم هایم را باز کردم و گفتم: _میاد عزیزم. بهار لبخندی زد؛ بلند شد و به سمت پدرم رفت: _بابا بزرگ فیلم ببینیم؟ پدرم خنده ای کرد و گفت: _برو بیار. بهار به اتاقش رفت تا سی دیِ فیلمش را بیاورد. یکی از بهترین تفریحهایش، فیلم دیدن بود. خستگی ام امان نمیداد از جایم بلند شوم. خواب کم کم چشم هایم را قرض میگرفت! مادرم با دلسوزی گفت: _میگم بزار کمکت کنم انقدر خسته نشی، قبول نمیکنی. چشمهات باز نمیشه دخترم! پدرم پر حرص گفت:

_خانم این دختری که تو بزرگ کردی، عمراً اگه به حرف ما گوش کنه. صدبار گفتم نیازی نیست کار کنی، خودم خرجتون رو میدم؛ ولی مگه از خر شیطون پیاده میشه؟
اخم هایم را در هم کشیدم و رنجیده گفتم:
_بهخاطر حرف شما بود بدبخت شدم، من حرف گوش کن نیستم؟ ۹ سال پیش رو یادتون رفت؟ شما نبودید مجبورم کردید با بهنام ازدواج کنم؟ شما نبودید نذاشتید همون اول که اذیتم میکرد طلاق بگیرم؟ جدیداً خیلی فراموشکار شدید! من لحظه به لحظهی این ۰۷ سال رو با حرف شما زندگی کردم؛ نتیجهش چیشد؟ مادرم با نگرانی گفت:
_آروم باش! پدرم با همان اخمش گفت:
_امون بده دختر! بهنام بد نبود، تو خوشی زد زیرِ دلت. بغضی کنج گلویم جا خوش کرد:
_من خوشی زد زیرِ دلم؟ کم تحمل کردم؟ کم سوختم و دم نزدم؟ شما پدر منید واقعاً؟ چطور دلتون اومد بدبختم کنید؟ حالا که با چشم خودتون دیدید بدبخت شدنم رو، بازم میگید مشکل از من بود؟
صدای بهار بلند شد:
_مامان فیلم هارو رو پیدا نمیکنم!
بلند که شدم، پدرم با عصبانیت و بی توجه به بهار گفت:
_هی بدبختم کردید، بدبختم کردید! خودت خودت رو بدبخت کردی رها! انقدر چسبیدی به اون پسره که بهنام به چشمت نیومد. اگه مثل یه زن واقعی میچسبیدی به زندگیت، این اتفاقا نمیافتاد!
قطره اشکی از گوشهی چشمم چکید و برای قطره های بعدی راه باز کرد. با گریه نالیدم: _شما که دیدید من دلم با آرمانه، چرا مجبورم کردید با بهنام ازدواج کنم؟ پدرم به سمتم خیز برداشت و داد زد: _ تو غلط میکنی دلت با آرمانه!

ترسیده قدمی به عقب برداشتم که صدای زنگ در بلند شد. احتمالاً آرزو بود؛ قرار بود چند ساعت پیش برای بردن مانتویش بیاید، ولی وقت نکرده بود. اشکهایم را پاک کردم به سمت در رفتم. در را که باز کردم، با دیدن قامت آرمان، مات و مبهوت ماندم! این وقت شب برای چه آمده بود؟
آرمان کمی شرمزده گفت: _میدونم دیر وقته، ولی باید حرف بزنیم.
خستگی از سر و رویش میبارید! مطمئناً موضوع مهمی بود که با این حجم خستگی، آن هم این وقت شب آمده بود. سری تکان دادم و کنار رفتم:
_بیا تو! آرمان وارد خانه شد و کناری ایستاد. لبخندی زدم و جلوتر به سمت هال، از راهرو گذشتم؛ آرمان هم پشت
سر من می آمد. پدرم تا مرا دید، قبل از اینکه متوجه آرمان باشد، داد زد:
_اون پسره جفت تو نبود؛ تا الانم حتما ازدواج…
آرمان را که دید، حرفش نصفه ماند. با تعجب خیرهاش شد، که آرمان گفت:
_نه، ازدواج نکردم!
با خجالت سر به زیر انداختم. آرمان خیلی مودبانه رو به مادرم گفت:
_سلام، خوب هستید؟ شرمنده مزاحمتون شدم.
مادرم شگفت زده از این ادب و احترامی که در صدای آرمان موج میزد، گفت:
_سلام پسرم… خوش اومدی! آرمان تشکری کرد و نگاهش را به من دوخت:
_باید حرف بزنیم رها! سری تکان دادم و به مبل اشاره کردم: _بشین لطفاً. آرمان سری تکان داد و به سمت مبل رفت. من هم به سمت آشپزخانه میرفتم، که گفت:

_بیا بشین، من زیاد نمیمونم. راهم را کج کردم و کنارش روی مبل تک نفره نشستم. بهار جیغ زنان خود را به آرمان رساند و خود را در
آغوشش انداخت:
_سلام عمو! کجا بودی؟ چرا نیومدی پیشم؟ همش منتظرت بودم!
آرمان به محبت بوسه ای روی موهای بهار زد:
_نتونستم بیام خانم کوچولو، ببخشید! از این به بعد هرروز سر میزنم بهت.
بهار با ذوق خندید و گفت:
_برام پاستیل هم میخری؟
آرمان هم خندید و سر تکان داد. سرم را به سمت مادرم چرخاندم و با چشم و ابرو به بهار اشاره کردم. مادرم ایستاد و با وعده ی پیدا کردن فیلمش، بهار را به اتاقش برد.
آرمان نیم نگاهی به پدرم انداخت و نگاهش را به من داد: _امروز با بهنام حرف زدم.
لحظه ای مات ماندم؛ آرمان با بهنام حرف زده بود؟ برای چه؟ اصلاً از کجا پیدایش کرده بود؟ اصلاً این دو چه حرفی باهم داشتند؟
پدرم سؤال مرا پرسید:
_تو با بهنام چه حرفی داشتی؟
آرمان با نهایت احترام، رو به پدرم گفت:
_با شما هم باید حرف بزنیم…
دوباره به سمت من برگشت و گفت:
_مقدمه چینی نمیکنم رها، تو با خواست خودت با بهنام ازدواج کردی؟
با بغض سر به زیر انداختم. چه میگفتم؟ میگفتم پدرم به هوای خوشبخت شدنم، مرا مجبور به ازدواج کرده بود؟ از تهدید به عاق شدنم میگفتم؟ در مقابل آرمانِ شکست خورده، چه میتوانستم بگویم؟

سکوتم را که دید، خشدار گفت: _پس راست میگفت، آره؟ باز هم چیزی نگفتم، که گفت: _پردهی گوشت پاره شده رها؟ اینبار صدایش کمی بغض داشت؛ با چاشنیِ خشم و درماندگی! پدرم با عصبانیت داد زد: _چی میگی تو پسر؟ آرمان با همان خشمی که در صدایش بود، بی توجه به پدرم، گفت: _حرف بزن رها، یه کلمه بگو آره،یا نه!
سرم را بلند کردم و خیره اش شدم. صورتش گلگون شده بود؛ هر وقت عصبی میشد، اینگونه سرخ میشد! در مقابل نگاهِ منتظرش، فقط به اشکهایم اجازهی جاری شدن دادم. حرفی نداشتم بزنم. گویا بهنام همه چیز را گفته بود. حرفی نمیماند.
آرمان رو به پدرم گفت: _شما مجبورش کردید با بهنام ازدواج کنه؟ پدرم عصبی غرید: _تو حق نداری… آرمان داد زد:
_حق ندارم؟ زندگیم رو ازم گرفتید، حق ندارم؟! متعجب به آرمانی نگاه کردم که در همین چند دقیقه، به یک آدم دیگر تبدیل شده بود! مات ماندم چرا اینگونه شده بود؟! اصلاً بهنام با او چه کار داشت؟! آرمان که نگاه عصبی اش به پدرم بود،لحظه ای به سمت من برگشت. نمی دانم در نگاهم چه دید که در یک چشم برهم زدن؛ عصبانیتش فروکش کرد و خوابید. نفسی عمیق کشید و دست هایش را به سرش گرفت چندین بار پی در پی با انگشت اشاره و انگشت شصتش شروع کرد به مالیدنِ پیشانی اش. سکوتِ عجیبی بینمان برقرار بود. هم پدرم که متعجب از حرف هایی که شنیده

بود و همچنین فریادی که آرمان زد؛بود. هم مادرم که تنها با اشک به من نگاه می کرد… هم آرمانی که از زور حرص قرمز شده بود… هم دخترکم که با چشم هایِ پر از اشک نظاره گر دعوا بود و هم منی که اصلاً حرفی برایِ گفتن نداشتم! من همیشه سکوت را ترجیح داده بودم؛ این بار هم باید همان کار را می کردم. سکوت و سکوت! با دیدنِ چشم هایِ اشکی بهارم به سمت او رفتم و در آغوشش گرفتم.

درحالی که به سمت اتاقِ بهار می رفتم بدون اینکه برگردم، در همان حالت گفتم:
_خواهشاً از اینجا برو! دوست ندارم راجع به این چیزا حرف بزنم. نمیتوانستم بفهمم که با این حرفم آیا آرمان تغییر حالت داده است یا نه؟!
تنها توانستم بغضم را قورت بدهم و سریع به اتاق بروم. به اتاق که رسیدم، در را قفل کردم و پشت در نشستم. سرم را به در تکیه دادم و بغضی که همانند سیبی سفت در گلویم مانده بود را قورت دادم. با صدایِ بهار از آن حال در آمدم به سمتش رفتم و کنارش رویِ تخت نشستم. بهار متعجب پرسید:
_مامان بیرون چه خبر بود؟! چرا بابابزرگ و عمو آرمان دعواشون شده بود؟!
صورتم را برگرداندم. اگر یه کلمه دیگر می گفت اشک هایم سرازیر می شد و من هم این را نمی خواستم؛ آن هم جلویِ دخترک کوچکم تنها لب هایم را به دندان گرفتم تا از هر گونه گریه احتمالی جلوگیری کنم. وقتی توانستم جلویِ بغض و اشکم را بگیرم، به سمتش برگشتم؛ لبخندی زورکی زدم و با صدایی گرفته که ناشی از بغض بود، خیلی آرام گفتم:
_چیزی نیست عزیزکم! خمیازه ای که بهار کشید، مجال حرف زدن به او را نداد. اگر میخوابید شاید میتوانستم اشک بریزم. برایِ
همین لبخندی که همانند قبل به زور بود، گفتم: _بخواب دختر گلم! بهار درحالی که با پشتِ دست چشم هایش را میخاراند، گفت: _باشه مامانی!
نمیدانم چرا بی مقدمه به او گفتم بخوابد و حتی نتوانستم به صورت سوالی این حرف را بزنم. پوزخندی زدم؛ تنها دلیلش این بود که دوست داشتم به تنهایی و آرام اشک بریزم. با صدایِ بهار از فکر بیرون آمدم و به او که حالا رویِ تخت دراز کشیده بود، خیره شدم:

_مامانی! لالایی بخون!
پوزخندم را کنار زدم آهی کشیدم و با همان لبخندی که به زور بود به سمتش رفتم. دستم را نوازش گونه بر رویِ موهایش کشیدم. با این کارم چشم هایش را بست. به آتل که در گردن دخترم بود زل زدم؛ دلم گرفت! چرا سرنوشت گاهی اوقات آدمی را اینگونه سرگردان می کرد؟! آنقدر در فکر فرو رفته بودم، که متوجه گذشت زمان نشدم! وقتی به خودم آمدم که دخترکم در خوابِ عمیقی فرو رفته بود. آهی کشیدم و اجازه دادم بغضی که در گلویم پنهان شده بود بشکند و اشک هایم فرو بریزد. اشک هایم یکی پس از دیگری، به تندی از چشم هایم سرازیر شدند. دلم آرمان را می خواست، اما عقلم می گفت آرمان تو، دیگر آرمان گذشته نیست؛ او دیگر تو را دوست ندارد. کدام عشقی را دیده ای که بعد از ۹ سال پایدار باشد؟! جز عشق مجنون به لیلی و فرهاد به شیرین. کاش فراموشی به سراغم می آمد تا تمامی اتفاقات را فراموش می کردم. حال می فهمم آلزایمر داشتن هم گاهی مواقع خوب است . با صدایی از بیرون دست هایم را به صورتِ اشکی ام کشیدم؛ از تخت بلند شدم و به سمت در رفتم. بعد از باز کردن قفل در، سریع خارج شدم. با دیدنِ آرمان که هنوز هم رویِ مبل نشسته بود، چشم هایم گرد شد! او هنوز نرفته بود؟! خواستم چیزی بگویم، که باز هم فریاد پدرم بلند شد:
_چی میگی؟! به چه حقی دست رو دختر من بلند کرده؟ !
با شنیدنِ این حرفش، تازه متوجه شدم که قضیه از چه قرار است! کلافه نگاهم را به آن دو دوختم. آرمان دست به سینه با اخم هایِ درهم به دیوار تکیه داده بود و پدرم هم بلند فریاد می زد. نمی دانم چه شد که پدرم با یک حرکت خیز برداشت به سمت اتاق و بعد از چند ثانیه برگشت. خیره به کتِ دستش بودم. مادرم ترسیده جلو آمد و لرزان گفت:
_چی شده؟! کجا میری؟! پدرم درحالی که کتش در دستش بود، دستش را بالا برد و انگشت اشاره اش را به سمت در گرفت و گفت: _میرم تا حقش رو بزارم کف دستش!
پوفی گفتم و کف دستِ راستم به صورتم کشیدم. پدرم دوباره با عصبانیت به سمتِ در خیز برداشت. مادرم جلویش ایستاد و با دو دستش قصد داشت مانع رفتنش شود. به خودم آمدم و با قدم هایِ محکم به سمتِ پدرم رفتم؛ با صدایی که سعی در کنترل عصبانیتم داشتم، گفتم:

_اینجا چه خبره؟!
بااین حرفم هر سه نفر به سمتم برگشتند. اول از همه چشمم به آرمان خورد؛ به وضوح دیدم که نگاه خیره و بی خیال آرمان نگران شد. اما الان وقتِ نگاه کردن به آرمان نبود. نگاهم را به سمت پدرم چرخاندم و با صدایی که نسبتاً عصبی و پر حرص بود، گفتم:
_چرا رعایت نمیکنید؟! اینجایی که دارید داد و بیداد راه انداختید یه بچه ۷ ساله زندگی میکنه! الان هم خوابیده؛ ولی فکر کنم شما قصد دارید با این بلند حرف زدنتون بیدارش کنید!
پدرم با این حرفم دست از تقلا برایِ رهایی از دست مادرم برداشت و به سمت من برگشت. با دیدنم لحظه ای مات ماند و کمی بعد به جلو آمد. درست مثل آدم هایِ مسخ شده همانجا مانده بودم و حتی یک قدم هم به عقب برنداشتم. وقتی کامل به من رسید، کمی نگاهم کرد. همانطور در سکوت به او خیره شدم.

کم کم دست هایش جلو آمد و رویِ گوشم قرار گرفت. متعجب به او خیره شده بودم؛ معنی کارهایش را نمی فهمیدم! یعنی می خواست بگوید که برایش ارزش دارم؟ اما چرا حالا؟! حالا که زندگی ام نابود شده بود چرا؟! دستش به گوشم رسید و رویِ گوشم قرار گرفت. ناخودآگاه سرم را عقب بردم. پدرم متعجب به من خیره شده بود؛ به دستش نگاه کردم که در هوا ثابت مانده بود. کمی بعد دستش را پایین آورد؛ بدون هیچ حرفی برگشت و خواست به سمت در برود، که گفتم:
_نرید!
پدرم متوقف شد، اما برنگشت. با صدایی آرام که از ناراحتی بیش از حدم بود، گفتم:
_حالا که زندگیم نابود شد به فکرش افتادید؟!
با این حرفم، پدرم به سمتم برگشت. غم در نگاهش به قدری مشهود بود که دلم لرزید. انگشت اشاره ام را به سمتِ گوشم بردم و گفتم:
_یکی از گوش هام دیگه نمیشنوه… بااین حرفم، قلب خودم هم آتش می گرفت؛ وای به حالِ پدرم که حالا با این حرف هایم خودش را مقصرِ همه
یِ اتفاقات می دانست!
به او خیره شده بودم، او هم خیره یِ من بود. با لحنی که پشیمانی در آن موج می زد، گفت:

_من میخوام جبران کنم . لبخندی تلخ زدم؛ کمی از بزاق دهانم را قورت دادم و گفتم: _اون موقعی که باید کمکم میکردی کجا بودی بابا؟!
بابا را به طور کشیده بیان کردم. لحظه ای مردمک چشم هایش لرزید و قلب من هم لرزید. هرچه که بود، پدر بود! پدری که یک بار اشتباه کرد و حال پشیمان است. سرزنش کردنِ کسی که خودش پشیمان است، بیشتر عذابش میداد. برایِ عوض کردن بحث، به آرمانی نگاه کردم که خیره یِ زمین بود. سرفه ای مصلحتی کردم و سعی کردم صدایم را صاف کنم؛ در همان حال گفتم:
_توام برو! آرمان متعجب نگاهش را از زمین گرفت و به من خیره شد. خواست حرفی بزند که دست هایم را جلو آوردم و
گفتم:
_فقط برو!
دیگر فرصتِ حرف زدن به هیچ کدامشان را ندادم و وارد اتاق بهار شدم. به آرامی به سمت کمد لباسم رفتم و بعد از آماده شدن، از اتاق بیرون آمدم. مادرم که رویِ صندلی روبرویی ام نشسته بود، متعجب از رویِ صندلی برخواست؛ به سمتم آمد و پرسید:
_کجا؟! چشم چرخاندم؛ پدرم را ندیدم، اما چیزی نپرسیدم و رو به مادرم گفتم: _باید برم مانتویِ مشتریم رو تحویل بدم! اگه بهار بیدار شد، بهش بگید زود میام.
به سمت میز رفتم و مانتو را برداشتم. فقط یک خداحافظی کوچک گفتم؛دیگر نه حرفی زدم و نه فرصت حرف زدن را به او دادم… فوری از خانه بیرون آمدم. حوصله یِ آسانسور را نداشتم؛ برایِ همین تند تند از پله هایِ تاریک که با رد شدنم لامپ هایش روشن می شد، پایین آمدم. پوزخندی زدم؛ دخترکم خیلی این لامپ هایِ چشمی را دوست داشت و به آن می گفت “چراغ جادویی”! لبخندی تلخ زدم. در را باز کردم و فوراً به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. دقایقی ایستادم اما

نیامد. کلافه به سمت صندلی رفتم رویِ آن نشستم. دست هایم را رویِ پاهایم قرار دادم و با پاهایم روی زمین ضرب گرفتم. بعد از تحویل دادنِ مانتو، عقب گرد کردم. خواستم به سمتِ ایستگاه اتوبوس بروم، که کسی جلویم قرار گرفت. متعجب سرم را بالا آوردم تا ببینم چه کسی سدِ راهم شده است؛ با دیدنِ آرمان، متعجب و کلافه به او خیره شدم. از تهِ دل بابت دوباره دیدنش ذوق داشتم، ولی از اینکه برای من نبود، کلافه بودم. بدون اینکه حرفی بزنم، خواستم از کنارش بگذرم، که با دست هایش متوقفم کرد و این اجازه را نداد.آهی کشیدم و خواستم از سمت دیگرش رد شوم که خیلی زود سر راهم ایستاد. اخم هایم را در هم کشیدم و به او خیره شدم. در نگاهش هیچچیز نبود؛ نمی توانستم چیزی را از نگاهش بخوانم! کلافه گفتم:
_برو کنار، من باید برم! آرمان دست هایش را در جیبِ شلوارش برد و گفت: _تا باهات صحبت نکنم، هیچ جا نمی رم! پر حرص سرم را بالا آوردم و گفتم: _چی رو می خوای بشنوی؟! هرچیزی که لازم بود رو بهنام گفته. آرمان شانه بالا انداخت و گفت: _می خوام از خودت بپرسم.
پوفی گفتم و پر حرص دستم به صورتم کشیدم. نمی دانم چرا، اما به شدت سرد بود! نمی دانم بابت چه بود؛ اما هرچه بود، دستم را شبیه به درختی که ماه ها در زمستان زیر برف مانده بود،سرد کرد! نمی توانستم مقاومت کنم؛ برای همین گفتم:
_باشه میام تا صحبت کنیم؛ اما فقط یک ربع وقت دارم! با این حرفم، آرمان چندین بار پی در پی سرش را بالا پایین کرد؛ دستش را به سمتِ پژویی که گوشه ای
پارک بود، گرفت. با لحنی که آرام بودنش مرا به یاد دریا می انداخت، گفت:
_بفرمایید از این طرف.
بی توجه به آن همه مهربانی و احترام در صدایش، به سمتِ ماشینش رفتم. تنها صدایِ باز شدن در ماشین را شنیدم. درِ سمتِ راننده را باز کردم و خیلی سریع نشستم. حال این را نداشتم که با او بحث کنم بابت اینکه

چرا عقب نشسته ام! برای همین جلو نشستن را ترجیح دادم. عادت هایِ گذشته اش را خوب می دانستم. بعد از من خودش هم نشست؛ با صدایی آرام گفتم:
_خب؟ می شنوم! آرمان ابرویی بالا انداخت و گفت: _اینجا که نمیشه! میریم به کافه ای که همین نزدیکی هاست؛ اونجا حرف میزنیم. کلافه تر از قبل پوفی گفتم و برای اینکه منصرفش کنم، گفتم: _لازم به این کار نیست!
اما کو گوش شنوا؟ بدون اینکه ذره ای به حرفم توجه کند، گازش را گرفت و حرکت کرد. با خیال راحت خیره یِ رو به رویش بود؛ تنها من بودم که از کارهایش حرص می خوردم! چهطور می توانست اینگونه نسبت به همه چیز خونسرد و بی خیال باشد؟ بعد از یک ربع جلویِ کافه ای نسبتاً بزرگ توقف کرد. بعد از پارک کردن پیاده شد ومن هم مجبور شدم پیاده شوم. جلوتر از من وارد کافه شد و من هم به همراه او وارد شدم. افراد زیادی در کافه بودند؛ خیره یِ آن ها بودم، که صدایِ آرمان باعث شد نگاهِ خیره ام را از محیط کافه بگیرم و به آرمان خیره شوم. آرمان به میزی نارنجی رنگ اشاره کرد و گفت:
_اینجا بشین! بی اهمیت به سمت صندلیِ نارنجی رنگ رفتم و رویِ آن نشستم. با صدایِ کلافه ای گفتم: _چی می خواستی بگی؟!
آرمان بدون توجه به حرفم، منویِ رویِ میز را برداشت و به دستم داد. از این بی توجهی اش حرصم می گرفت؛ چطور می توانست انقدر آسوده خیال باشد؟! کم کم لج کردم و بدون توجه به او، به صندلی تکیه دادم. وقتی او به حرفم گوش نمی داد، من هم دلیلی نمی دیدم که به حرف هایش گوش کنم! همانطور منو را سمت من گرفته بود و من فقط به دستش زل زده بودم. کمی بعد، وقتی دید خیالِ گرفتن منو را ندارم، دستش را پایین آورد. پوزخندی زدم و همانطور دست به سینه به او خیره شدم. زمانی که لج می کردم، اینگونه می شدم؛ به هیچکس اهمیت نمی دادم! کمی به سکوت گذشت و من همچنان منتظر حرف زدنِ آرمان بودم. با آمدن پسری و گفتن اینکه “چی میل دارید؟” سکوت شکسته شد.آرمان بدون اینکه به من نگاه کند گفت:

_یه شیک وانیل و یه شیک شکلاتی…
متعجب به او خیره شده بودم؛ او هنوز هم به خاطر داشت که من چه چیزی دوست داشتم؟ گارسون بعد از گرفتن سفارش رفت. دوباره سکوت بینمان برقرار شد. دقایقی همانطور در سکوت به میز خیره شدم، که در آخر کلافه شدم و گفتم:
_می شه حرفت رو بزنی؟! آرمان که سرش پایبن بود و مشغول بازی با دستمالِ رویِ میز بود، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، گفت: _فعلا نه!
با حرص یک بار چشم هایم را باز و بسته کردم. من چه می کردم با این مرد؟ دوست داشتم سرم را به در و دیوار بکوبم، تا بلکه اینگونه از شرِ همه یِ این ها خلاص شوم! سرم را بالا آوردم و به او نگاه کردم ؛ دوباره قلبم به تپش افتاد!همان ابرو، همان چشم هایِ آبی، همان آرمان قدیمی بود! خیره یِ او بودم که یکهو دستش را بالا آورد و دستی به موهایِ پرپشتش کشید. لبخندی محو زدم؛ هنوز هم این عادتش را ترک نکرده بود. همیشه از اینکه دست هایش را در موهایش فرو می برد، خوشم می آمد و ذوق می کردم. او هم وقتی فهمیده بود که خوشم می آید، مدام این کار را انجام می داد. لبخندم پررنگ تر شد؛ چقدر این خاطرات را دوس داشتم! کاش می شد زمان را به عقب برد و درجایی که فقط من و آرمان بودیم متوقف می شد! همانجا متوقف می شد و همانطور در همان حالت می ماند. با قرار گرفتن چیزی رویِ میز، از فکر بیرون آمدم. با دیدنِ شیک شکلاتی که روبرویم بود، لبخندی بزرگ روی لب هایم نشست. همانطور خیره به شیک شکلاتی ام بودم که صدایی گفت:
_هنوز هم با دیدنِ این چیزا ذوق می کنی!
با این حرفش فوری از آن حالتم بیرون آمدم و به او خیره شدم. لبخندی رویِ لب هایش بود؛ لبخندی به
زیبایی لبخند هایِ قدیمی اش!
لبخندی که چشم هایم را نابینا و گوش هایم را ناشنوا می کرد؛ باعث می شد قدرت بیانم را هم از دست بدهم
و به لکنت بیافتم. از نگاه خیره ام دست برداشتم؛ آهی کشیدم و سرم را پایین انداختم.
**
دوست داشتم مدت بیشتری را با رهایم بگذرانم. دلم می خواست حضورش را طولانی کنم؛ هر چه طولانی تر بهتر! رها کمی از شیک خورد و به من زل زد. برق نگاهش بابت خوردن شیک، من را به خنده انداخت؛ برای همین

از زور خنده، تک خنده ای کردم. رها متعجب به من خیره شد و کمی بعد چشم هایش را ریز کرد. با این نگاهش تنها تک سرفه ای کردم و چیزی نگفتم. رها شدیداً کلافه شده بود؛ این را از نگاهش می توانستم بفهمم، اما با دلم چه می کردم؟! دلم دوست داشت لحظات بیشتری را با او بمانم. آهی کشیدم. دیگر نمی توانستم طولش بدهم؛ برای همین بدون مقدمه چینی گفتم:

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *