خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت دوازده

رمان مهاجر/پارت دوازده

بین رفت و جایش را به اخمی رویِ پیشانی اش داد. با حالت قهر دست به سینه شد و صورتش را به سمتِ دیگری چرخاند.درهمان حال گفت:
_گولم زدی؟!
می دانستم به قضیه پی می برد؛ از بس که باهوش بود! برایِ همین گفتم: _این خیلی بزرگه. نصف می شه؛ یکیش برایِ من، یکیش هم برایِ تو! بااین حرفم خیلی سریع به سمتم
برگشت و با ذوق گفت: _آخ جون!
چشمکی زدم و شروع کردم به نصف کردنِ نایلون مشکی که در دستم بود.سفت بود، نتوانستم. چشم چرخاندم تا وسیله ای مناسب برایِ بریدنش پیدا کنم. با دیدنِ قیچیِ که رویِ میز قرار داشت، با ذوق به سمتش رفتم و آن را برداشتم شروع کردم به نصف کردن نایلونی که در دستم بود. بعد از آماده شدن، دست بهار را گرفتم و به سمت حمام رفتم؛ و بهارهم چون دستش در دست من بود همچنان به همراهم کشیده می شد. لبخندی زدم و صندلی را گوشه ای گذاشتم و بهار را رویِ آن نشاندم؛ بعد از او خودم رویِ صندلی دیگری نشستم. با یاد آوری اینکه وسیله ای برایِ بازی نیست، لگنِ سفید رنگی که به دیوار آویزان بود را برداشتم و آن را پر از آب کردم. چون از آب پر شده بود،سنگین بود. برای همین به سختی آن را رویِ زمین قرار دادم. تند تند به او آب پاشیدم؛ او هم برای تقلید از من همین کار را انجام می داد. من هم از همین فرصت استفاده می کردم و کامل موهایش را میشستم. درست بود حمام کردن برای دخترکم سخت بود، ولی مو شستن با این همه بازی، مطمئناً او را شادمان می کرد. مدام بر رویِ هم آب می ریختیم و بلند می خندیدیم. حمام پر شده بود از صدایِ خنده یِ من و دخترکم؛ کاش این خنده ها همیشگی می بود! بعد از اینکه کامل موهایش را شستم، از حمام بیرون آمدیم. دست دخترکم را گرفته بودم که لیز نخورد. وقتی کامل از حمام خارج شد، او را روی تخت نشاندم و سشوار را از داخلِ کمد سفید رنگ اتاقم بیرون آوردم؛ آن را به برق زدم و پشت سر بهار نشستم. شروع کردم به سشوار کشیدن موهایِ زیبایش. بعد از اینکه تمام شد، بهار لبخندی زد و گفت:
_می ریم پیتزا بخوریم؟! لبخندی زدم و گفتم:

_بله که می ریم! از فست فود که برگشتیم،دخترکم از فرط خستگی، در همان سطرِ اولِ داستان، بی هوش شد! حق هم داشت؛ روزمان پر تحرک گذشته بود.
بیرون که رفتیم، گاهی نگاه دخترکم پی بالا و پایین پریدن های هم سن و سال هایش میرفت و گُر میگرفت از غصه. گاهی به خاطر گردنش اذیت میشد. نگاهش کمی، فقط کمی غبار گرفته بود. در کل روز خوبی داشتیم؛ فقط… فقط کمی خوش نگذشت! پیتزایمان را به خوشی و خنده خوردیم؛ فقط گاهی از غبار نگاهِ دخترکم، بغضی تیز و برنده، کنج گلویم مینشست!
گاهی هم ناجوانمردانه، حواسم از دخترکم جدا میشد و پیِ جای خالیِ آرمان میرفت.
کمی که دخترکم ساکت میشد، دلم به هوای آرمان، غصهدار میشد!
کتاب داستانِ سیندرلای محبوبِ دخترکم را روی میز گذاشتم. خم شدم و بوسه ای روی پیشانی اش کاشتم؛ لحاف نقش سیندرلایش را تا قفسه ی سینهاش بالا آوردم و خیره اش شدم. آتل گردنش عذاب آور بود. کاش خدا به دادمان میرسید!
بلند شدم و به آرامی از اتاق بهار خارج شدم. به هال رفتم و روی مبل سه نفره نشستم. نگاهم بندِ مبل تک نفرهی خالی شد؛ چند روز پیش، در همین ساعت ها، آرمان روی همین مبل نشسته بود.
نگاه هایش را حس میکردم. دلتنگی ملموس تر میشد و حال من بی حالتر!
خودم رفتنش را خواسته بودم؛ قبول! ولی او چرا به این سرعت پا پس کشید؟
من در اوجِ احساساتِ مادرانه ام، نبودنش را خواستم؛ حالا که نبود، حس پشیمانی، بغض وار، گرد گلویم نشسته بود.
قطره اشکی که از گوشهی چشمم راه باز کرده بود را پاک کردم؛ ایستادم و به اتاقم رفتم. عصبی و کلافه خیرهی چرخ خیاطی و نخ و سوزن های پخش و پلای دورش، شدم. بی اختیار اشکهایم چکید؛ از خستگی بود یا دلتنگی؟ خم شدم و تکه های کوچک پارچه را برداشتم. اشک ریزان پارچه ها را برداشتم و در نایلون چپاندم.
“یعنی آرمان کجا بود؟” هقی زدم و نخ ها را در ظرف مخصوصشان گذاشتم.

“احتمالا الان خسته و کوفته در بیمارستان بود”. اشک هایم گونه هایم را خیس کردند و نخ هایی که روی فرش افتاده بودند را ریز ریز جمع کردم. هق زدم و
نخ ها را هم در نایلون انداختم. “یعنی شام خورده بود؟”
اشک، دیدم را تار کرد. سوزن ها را جمع کردم؛ بی هوا یکی از سوزن ها در نوک انگشتم فرو رفت و آه از نهادم بلند کرد. با گریه روی زمین نشستم و خیرهی انگشتم شدم. از درد انگشتم گریه میکردم یا از عذاب دلتنگی؟ اشک هایم را پاک کردم و دم عمیقی گرفتم. دوباره اشک هایم سرازیر شدند و گونه هایم را خیس کردند. کلافه و عصبی، کف دستم را محکم روی گونه ام کشیدم و نالیدم:

_بسه دیگه! نیاین بیرون! قطعا این دلتنگی دیوانه ام میکرد!
بیخیالِ تمیز کردن اتاق شدم و خودم را روی تخت انداختم. خسته بودم؛ دلم یک خوابِ عمیق و راحت میخواست! اما مگر با فکر و خیال آرمان، خوابم میبرد؟ این دلتنگی و پشیمانی، خواب را از چشمانم ربوده بود. چندمین شب بی خوابی ام بود؟ چهار شب! درست چهار شب بود که همچون جغد، بیدار میماندم. خوابم میآمد، ولی نمیتوانستم بخوابم. دلم برای آرمان، بی وقفه میتپید؛ ولی نمیتوانستم بودنش را قبول کنم! من شانس داشتنش را سالها پیش از دست داده بودم.
دراز کشیدم و جنین وار در خودم جمع شدم. به دیوار خیره شدم؛ صدای مادرِ آرمان در گوشم پیچید: “_دست از سرِ پسرم بردار دخترم. تو یه زن مطلقه ای و بچه داری! نذار بیاد سمتت؛ مطمئنم تو عاقل تر از
آرمانی”!
بدون اینکه اشک بریزم، هق زدم. اصلا چرا دوباره وارد زندگیام شد؟ من که نداشتنش را قبول کرده بودم! چرا دوباره آمد و هر چه رشته کرده بودم را پنبه کرد؟ من که همان ۹ سال قبل، درد نداشتنش را در اعماق قلبم چال کرده بودم؛ حالا چگونه فراموشش میکردم؟ چهطور با خودم کنار میآمدم؟ من چه میکردم با دلِ مجنونم؟
لب گزیدم؛چشم بستم و پلک هایم را روی هم فشار دادم. کاش همان وقتها که آرمان برای ازدواجمان پافشاری میکرد، به هم میرسیدیم. کاش وقتی پدرم به زور دستم را در دست بهنام میگذاشت، دست آرمان

را میگرفتم و دور میشدیم. کاش آن روز به شرکت پدرم نمیرفتم؛ با بهنام آشنا نمیشدم. بهنام، بانیِ نابودیِ تمام آرزوها و خوشی های من بود! اگر بهنامی در کار نبود، حالا میتوانستم در جواب نگاههای عاشقانهی آرمان، عاشقانهتر خیرهی دریای چشمانش شوم. اصلا اگر بهنام نبود، همان ۹سال پیش، به هر زور و ضربی که بود، پدرم را راضی میکردم. هق هقم اوج گرفت؛ با بیچارگی نالیدم:
_لعنت بهت بهنام! لعنت!
اما اگر بهنام نبود؛ بهارکم، بانیِ لبخندهای از ته دلم هم نبود. وجود بهارکم خوب بود؛ خیلی خوب! شاید اگر بهار نبود، زیر بار این همه غصه و مشکل، طاقت نمیآوردم! بهار در اوج ناامیدی، امیدم بود. در اوج غم و غصه، خنده ای بود که قاصدک وار، وسط زندگی ام نشسته بود. مگر میشد از حضورش خوشحال نبود؟ و اما آرمان! آرمان حضور خالص خوشبختی بود؛ لبخند های بی غل و غش و صادقانه! مگر میشد حس ناب وجودش را حس نکرد؟
“دوستان طعنه زنندم که چرا دل به تو دادم باید اول ز تو پرسید چنین خوب چرایی…
*سعدی” * تا صبح، حتی لحظه ای خواب میهمان چشمانم نشد؛ خاطره هایم با آرمان را هق زدم و برای جانانِ از دست رفتهام کیلو کیلو غصه خوردم. نبودنش را زار زدم و برای نداشتنش زانوی غم بغل گرفتم. برای دلِ بیقرارم لالایی خواندم دست نوازش بر سرش کشیدم. و در آخر فاتحه ای برای روزهای خوش از دست رفته، و وصالی که به حقیقت نپیوست، فاتحه ای سوزناک خواندم!
من آن شب را نخوابیدم، اما حس عاشقی و دلدادگی بیدار شده ام را، به خوابی عمیق فرستادم. کسل و بی حوصله از روی تخت بلند شدم. دست و صورتم را شستم و برای آماده کردن صبحانه، به آشپزخانه
رفتم. پنیر ، گردو، کره و مربای توت فرنگی مورد علاقه ی بهار را روی میز چیدم.
به اتاق دخترکم رفتم؛ بیدار بود، ولی همچنان روی تختش دراز کشیده بود. لبخندی روی لب هایم آوردم و کنارش روی تخت نشستم. به آرامی سلام کرد و بی حرف به عروسکش خیره شد. دستش را در دستم گرفتم و بوسه ای روی موهایش زدم:
_سلام عزیزدل مامان، صبحت به خیر! نگاهش را از عروسکش گرفت و به لبخندم دوخت. بدون مقدمه زمزمه کرد:
_چرا من بابا ندارم مامانی؟
مات و مبهوت خیرهی چشمان اشکیاش شدم و دستش را رها کردم. چه میگفتم؟ اصلاً مگر میشد رک و صریح در مورد دلیل جداییام با پدرش، توضیح بدهم؟ متعجب خندیدم و ایستادم.
دستش را دوباره در دستم گرفتم: _بریم صبحونه بخوریم.
دستش را از دستم بیرون کشید و دست به سینه خیرهی رو به رویش شد. دخترکم قهر کرده بود؟ با من؟ مگر نامردیِ بهنام تقصیر من بود؟ بزاق دهانم را قورت دادم و سعی کردم آرام باشم. به در اشاره کردم و گفتم:
_من میرم آشپزخونه، تو هم بیا!
با بغض زمزمه کرد:
_نمیام! من صبحونه نمیخوام؛ بابام رو میخوام!
عصبی و سر خورده، دوباره کنارش نشستم. بغضم را قورت دادم و به آرامی گفتم:
_دختر قشنگم، تو بابا داری؛ فقط پیش ما زندگی نمیکنه!
سرش را به سمتم چرخاند و گفت:
_مگه بابا ها پیش بچه هاشون زندگی نمیکنن؟
لبخندی زدم و گفتم:
_چرا! ولی بعضی وقتها، مامانها و بابا ها از هم جدا میشن؛ ولی بچه ها از هیچکدومشون جدا نمیشن. دخترک باهوشم کم کم متوجه حرفم میشد. متفکر گفت:
_پس یعنی من بابا دارم؟ نیاز به تایید حرفش داشت؛ میفهمیدمش! چشمانم را باز و بسته کردم: _آره عزیزم.

لب برچید و دوباره چشمان زیباش را اشک در بر گرفت: _ولی من نمیخوام از بابام دور باشم. درمانده و غصهدار نالیدم:

_تو هر وقت خواستی میتونی بابات رو ببینی گلم.
لجوجانه گفت:
_من میخوام بابام همیشه پیشم باشه.
آهی کشیدم و دستش را نوازش کردم:
_نمیشه که! تو پیش من میمونی، هر وقت هم خواستی، میبرمت پیش بابات، که ببینیش.
بی حرف، مظلومانه نگاهم کرد. کلافه و غمگین دستی بر روی موهای زیبایش کشیدم:
_اینجوری نگاهم نکن نفس من! گفتم که، هر وقت دلت تنگ شد میبینیش.
نگاهش را از من گرفت و زمزمه کرد:
_میشه امروز ببینمش؟
مات ماندم! من چه میکردم با دخترکم و این دلتنگیِ غلیان کرده اش؟ سکوتم را که دید، بغضدار زمزمه کرد:
_نمیشه، نه؟ دلم از بغضش گرفت؛ تند تند سر تکان دادم و گفتم: _میشه عزیزم، چرا نشه؟ با خوشحالی کف دستهایش را به هم کوبید: _مرسی مامانی! به زور لبخندی زدم و دستش را کشیدم: _اول صبحونه بخوریم، بعد میبرمت پیشِ بابات.
از تختش پایین آمد و در چشم بر هم زدنی، دست و صورتش را شست و به آشپزخانه رفت. من هم با اعصابی داغان و بیچاره، پیاش رفتم. پشت میز نشسته بود؛ تند تند لقمه میگرفت و میخورد. نفس عمیقی کشیدم و کنارش روی صندلی نشستم. لقمه ی در دهانش را قورت داد و گفت:
_مامانی، شما چرا نمیخوری؟

چشمانم را باز و بسته کردم و گفتم: _من خوردم مامان جان… نوش جونت.
خیره نگاهش کردم و حواسم رفت پیِ بهنام. اگر بهنام از این دلتنگیِ بهار بل میگرفت و برای همیشه کنارش نگهش میداشت چه؟ هر چند، من قانوناً حضانت بهار را داشتم؛ ولی ناخودآگاه از این دلتنگیِ بهار، میترسیدم. امیدم به بی مسئولیتی و بی تفاوتیِ بهنام بود؛ امیدوارم بودم که هم رویهی ناپدرانه اش را ادامه دهد!
گویا زیادی بی حواس، خیره ی بهار بودم که متعجب گفت:
_مامان! چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
سری تکان دادم و بی حرف سفره را جمع کردم. بهار بی توجه به حال خرابم، گفت:
_دستت درد نکنه مامان.
لبخندی زدم زیر لب زمزمه کردم:
_نوش جان!
پنیر و گردوی دست نخورده را داخل یخجال گذاشتم و ظرف خالیِ مربا و کره را شستم. بهار بیهوا گفت:
_مامان، به بابا زنگ نمیزنی؟ بغضم را قورت دادم و بدون اینکه به سمتش برگردم، گفتم:
_اجازه بده ظرفهارو بشورم، چشم زنگ میزنم. به بهنام چه میگفتم؟ میگفتم دختری که حضانتش را با کمال میل به من دادی، دلتنگت شده است؟
دیوانگیِ محض! حتماً میخندید و با همان بیخیالیاش تماس را قطع میکرد! با اصرار بهار، گوشی ام را برداشتم و شمارهی بهنام را گرفتم. چند بوق خورد و در آخر تماسم بی پاسخ ماند!
نگاهم را به بهار دوختم و گوشی را روی میز گذاشتم. بهار با بغض نگاهم کرد: _برنداشت؟
تا آمدم حرفی بزنم، صدای زنگ گوشی ام بلند شد؛ بهنام بود! انگشتم را روی دایرهی سبز رنگ گذاشتم و گوشی را دم گوشم گرفتم. صدای بهنام در گوشم پیچید:

_الو، رها؟
آهسته گفتم:
_بله؟ سلام.
سرفه کرد و گفت:
_سلام… حموم بودم؛ تا برداشتم قطع شد. چیزی شده؟
صدایش کمی گرفته بود؛ احتمال دادم سرما خورده باشد.
نگاهی به بهار انداختم که با اشتیاق گوش میداد؛ کلافه گفتم:
_راستش… بهار دلش برات تنگ شده؛ میخواد ببینتت. اگه خونه ای، بیارمش!
بهنام کمی مکث کرد؛ مطمئناً تعجب کرده بود. دوباره سرفه کرد و گفت:
_من الان تهران نیستم؛ شیرازم…
پوزخندی زدم؛ طبق تصوراتم، برای ندیدن بهار، بهانه تراشیده بود! ولی اجازه نداد خوشحالی ام بیشتر طول بکشد؛بر خلاف تصوراتم، ادامه داد:
_تا دو روز دیگه برمیگردم، خودم میام دنبالش. تعجب کردم؛ پس واقعاً شیراز بود؟هرچند، مهم نبود؛ فقط کمی کنجکاو شده بودم. نگاهم را از بهار گرفتم و
گفتم:
_باشه…خداحافظ.
تا آمدم قطع کنم، بهنام صدایم زد. با تعجب گفتم:
_بله؟
آهی کشید و گفت:
_هیچی. مراقب بهار… و خودت باش!
قبل از اینکه چیزی بگویم، قطع کرد! مات و مبهوت روی صندلی نشستم.بهنام پشت گوشی، با بهنامی که ۹ سال شریک زندگیام بود، زمین تا آسمان فرق داشت!

بهنام پشت گوشی، مردی آرام و پدری مهربان بود! ولی بهنامی که ۹ سال با او زندگی کرده بودم، مردی عصبی و بی تفاوت، و پدری بی مسئولیت و بیخیال بود! کدام را باور میکردم؟ بهنام اهل محبت کردن نبود؛ غیر از مادرش، با هیچ احدوالناسی مهربان نبود! حالا میگفت مراقب خودم و بهار باشم؟! شگفتا!
با صدای بهار، به خودم آمدم:
_مامان، میریم پیش بابا؟
لبخندی زدم و گفتم:
_نه عزیزم؛ بابات تهران نیست. گفت هروقت اومد، خودش میاد دنبالت.

قطره ای اشک، رو گونه اش سر خورد؛ با گریه گفت:
_ولی من دلم براش تنگ شده!
پوفی کردم و کنار پایش زانو زدم؛ اشک هایش را پاک کردم و گفتم:
_خب اینجا نیست عزیزم!
گریه اش بند نمیآمد! کلافه و تسلیم شده، گفتم:
_ دوباره زنگ بزنم خودت باهاش حرف بزنی؟
سرش را تکان داد. گوشی ام را از روی میز برداشتم و دوباره شماره ی بهنام را گرفتم. اینبار سریع پاسخ داد:
_جانم رها؟
“جانم”ش را نادیده گرفتم و گفتم:
_بهار میخواد باهات حرف بزنه.
با لحنی محبت آمیز گفت:
_بابا قربونش بره! بده حرف بزنم باهاش.
مات و مبهوتِ قربان صدقه اش، گوشی را به سمت بهار گرفتم. بهنام و بهار، بیشتر از نیم ساعت حرف زدند. بهار از نقاشی هایش میگفت و با تشویق و احسنت بهنام، دلش ضعف میرفت. از اذیت کردن آتل گردنش

میگفت و بهنام قربان صدقه اش میرفت. حتی از عمو آرمان و خاله آرزویش هم حرف زد. دخترکم به قدری عقده ی حرف زدن با پدرش را داشت، که از هر دری حرف میزد!
محو حرف زدنشان شده بودم و هر از گاهی در گذشته غرق میشدم؛ در روزهایی که بهنام، بی تفاوت ترین مرد روی زمین بود! وقتی صدای قربان صدقهی بهنام میآمد، با خودم فکر میکردم که آیا قیامت شده است؟ یا من در رویا به سر میبرم؟ آخر بهنام، سالی یکبار، آن در عید نوروز، با سردی تمام، بهار را در آغوش میگرفت؛ بدون هیچ حرف محبت آمیزی! حالا چه اتفاقی افتاده بود که اینگونه محبت پدری اش به فوران در آمده بود؟
بهار با چشمانی براق، گوشی را به سمتم گرفت و گفت:
_مامانی، بابا کارت داره. گوشی را دم گوشم گذاشتم و گفتم:
_کاری داشتی؟ بهنام زمزمه کرد:
_میخواستم بگم، لطفاً اجازه بده بهار هرروز بهم زنگ بزنه… خودم زنگ نمیزنم که مزاحمت نشم. بهت زده گفتم:
_با…باشه! گوشی دم گوشم بود، ولی متوجه حرفهای بهنام نمیشدم. نمیتوانستم حرفهای امروزش را هضم کنم!
تعجب و بهت زدگی ام را، با تمام وجودم لمس و حس میکردم! بهار دستم را گرفت و تکان داد: _مامان! در میزنن. به صفحهی گوشی نگاه کردم؛ تماس قطع شده بود. گوشی را روی میز گذاشتم و به سمت در رفتم. در را که باز کردم، آرزو با چهره ای پر از تشویش، جلوی در بود. با تعجب نگاهش کردم، که فوراً گفت: _باید حرف بزنیم رها! نگرانی اش به من هم منتقل شده بود. از جلوی در کنار رفتم و گفتم: _چیشده؟! وارد خانه که شد، بهار جیغ زنان به سمتش آمد:

_وای! خاله آرزو اومده!
آرزو خم شد و بهار را در آغوشش گرفت. بوسه ای روی گونه اش کاشت و گفت:
_ خاله آرزو به فدای تو وروجک!
بهار خندید و آرزو را بوسید. آرزو با بهار، روی مبل نشست و نگاهم کرد:
_بیا بشین رها.
به آشپزخانه رفتم و شربت آلبالو درست کردم. آرزو شربت آلبالو را خیلی دوست داشت؛ شاید از این حرارتش کم میکرد!
شربت هارا داخل سینی گذاشتم و به هال رفتم. بهار با ذوق و تند تند حرف میزد. هیچکدام از حرف هایش هم به دیگری ربطی نداشت؛ از این شاخه به آن شاخه میپرید. از حرف زدن با پدرش، بسی خوشحال بود! سینی را جلوی آرزو گرفتم؛ شربتش را برداشت و تشکر کرد. بهار هم با ذوق لیوانی برداشت و سر کشید! آرزو با تعجب به بهار اشاره کرد؛ شانه بالا انداختم. با اینکه نگران وابسته شدن بهار به بهنام بودم؛ اما خوشحالی اش، روح و دلم را شاد میکرد.
بهار، لیوان را روی میز گذاشت؛ بلند شد و با ذوقِ آشکار در صدایش، رو به آرزو گفت: _من میرم نقاشی بکشم خاله. آرزو لبخندی زد و گفت: _برو بکش خانمِ هنرمند! بهار ذوق زده به اتاقش رفت. آرزو به سمتم برگشت و گفت: _بهار چرا انقدر خوشحاله؟ خبریه؟ سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم: _با بهنام حرف زد… آرزو متعجب خیره ام شد. ادامه دادم: _بهنام انقدر قربون صدقه ش رفته، که بهار رو ابرا سِیر میکنه!

تعجب آرزو دو چندان شد؛ مبهوت گفت:
_مگه نگفته بودی…
میان حرفش پریدم و کلافه گفتم:
_خودمم هنوز تو شوکم! انگار بهنامی که میشناسم، این بهنامی که پشت گوشی باهامون حرف زد، نیست! آرزو نفس عمیقی کشید و نگران، گفت:
_اگه بهار بهش وابسته بشه چی؟ کف دستم را روی پیشانی ام کشیدم و چشمانم را بستم؛ پر از نگرانی، نالیدم: _نمیدونم! خودمم نگرانم؛ بهار تنها داشتهی منه! آرزو با همدردی دستم را گرفت و لبخند زد: _درسته! شاید به بهنام وابسته بشه، ولی بهنام نمیتونه جای تو رو براش پر کنه. با تردید نگاهش کردم که چشمانش را باز و بسته کرد: _ نگران نباش! آهی کشیدم و لحظه ای به میز خیره شدم. حالِ بدِ آرزو که یادم آمد، سر بلند کردم و گفتم: _تو چرا ناراحت بودی؟ سرش را پایین انداخت و دست هایش را در هم گره زد. دوباره گفتم: _چیشده آرزو؟
بدون اینکه نگاهم کند، گفت: _آرمان…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *