خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت سه

رمان مهاجر/پارت سه

_بهت که گفتم،اگه امروز کارهایی که می گم رو انجام بدی؛از فردا دیگه کاری به کارت ندارم.
دو دل بودم؛اگر از این ماشین پیاده می شدم و پدرم مرا باز مجبور به این ازدواج اجباری می کرد چه؟ لحظه ای پشیمان شدم؛از این که با او تا اینجا آمدم.

اما بالاخره که چه؟ باید دلم را به دریا می زدم،هرچند که این دریا می توانست عمیق باشد و مرا غرق کند؛ولی من باید سعی می کردم روی آب، شناور باشم! نفسی عمیق کشیدم،دستم را رویِ دستگیره یِ در قرار دادم و از ماشین پیاده شدم. پدرم لبخندی از رویِ پیروزی زد،اما من تنها نگاهی گذرا به او انداختم. من در این دنیا چیزی جز این نگاه هایِ غمگین و پوزخند هایم نداشتم. تنها دخترکم می توانست،خنده را بر لب هایم بیاورد! پدرم به سمت خانه به راه افتاد ؛ من هم پشت او به راه افتادم. دستش را بر رویِ زنگ قرار داد و زنگ را فشرد. آهی کشیدم و به آسمان نگاهی کردم؛گویا همیشه دل آسمان هم همانند من می گرفت…چشم هایش همانند من، اشک می ریخت،اما آه او همراه با رعدو برق بود و آه من بی صدا! در با صدایِ تیکی باز شد،پدرم وارد خانه شد؛من هم همچنان عین جوجه اردکی که جز مادرش کسی را ندارد،همه جا بااو می رفتم! اما جوجه اردک داستان مادرش، مادری واقعی بود،اما آیا پدر و مادر من این گونه بودند!؟ تنها چیزی که از پدر و مادرم یادم مانده است،این است که۹ سال پیش باعث و بانی جدایی من از عشقم شدند…مرا اجبار به ازدواج با مردی که تا به حال اسمش را هم نشنیده بودم کردند…حال که با یک بچه کوچک آواره بودم،آیا کس دیگری به اندازه ی من تاب و تحمل مرا داشت،در برابر این همه مشکل و سختی!؟ تمام این لحظاتی که پشت در بودیم تپش قلبم بیشتر از قبل می شد.وقتی که در باز شد،لحظه ای حس کردم قرار است قلبم از کار بیفتد. با دیدنِ آقا بهرام که با چشم هایِ غمگینش به ما زل زده بود ، نزدیک بود بغضم بشکند ؛ اما نه!نمی توانستم این گونه خودم را ببازم. من باید آنقدر قوی باشم،تا همه یِ کسانی که می گفتند می توانند مرا شکست دهند، از گفته هایشان پشیمان شوند. من رها بودم …رهایی که مدت ها قبل رها شده بود! اما باید از این رهایی استفاده می کردم و خودم را به بهترین موقعیت ها می رساندم و دیگر به گذشته یِ آن رهایِ رها شده در وجودم خاتمه می دادم. آقا بهرام دستش از رویِ در کنار رفت و خودش هم از آنجا دور شد و خیلی آرام با صدایی که معلوم بود از غصه یِ زیادی ضعیف شده است گفت:

_بفرمایید. پدرم منتظر همین جمله بود؛خیلی زود وارد خانه شد و باز هم من به همراهش!
امیدوار بودم سرقولش بماند و همان طور که گفت،از امروز به بعد دیگر به من کاری نداشته باشد.
کاملا که وارد خانه شدیم،آقا بهرام را دیدم که رویِ صندلی قهوه ای رنگی کنار میز غذا خوری قهوه ای رنگ نشسته بود؛ و به گل هایِ خوش رنگِ میز خیره شده بود. به سمت پدرم که برگشتم، با صورت قرمزش روبرو شدم؛اما باز هم همان نگاه های سردِ من! چرا منِ قبلی در من نبود؟ چرا منی که باتمام وجود عاشق پدرم بودم الان این گونه به او نگاه می کردم؟ زندگی آنقدر به من پستی هایش را نشان داده بود،که همیشه می گویم:جز خدا و دخترکم کسی را ندارم. بغضی به گلویم چنگزد…سعی کردم بغضم را با پوزخندم قورت دهم.باصدایِ فریادی فوری از فکر بیرون آمدم ؛ تمام این مدت به دیوار سفید رنگِ خانهزل زده بودم. به سمت صدا برگشتم ؛ آقا بهرام که رویِ زمین افتاده بود و پدرم هم رویِ سینه اش نشسته بود؛ مشت های پی در پی اش را نثار سر و صورت آقا بهرام می کرد !ترسیده بودم… خواستم جلوتر بروم تا بلکه جلویشان را بگیرم؛اما همان منِ جدید اجازه یِ این کار را به من نداد!تنها به آن دو خیره شده بودم.صدایِ پدرم که مدام می گفت:”به چه حقی اون پسرت دخترم رو زده؟”مدام در گوشم زنگ می زد! سیما خانم با اشک به آن دو خیره شده بود و جیغ می کشید.با همان چشم هایِ اشکی اش به سمتمآمد،دست هایم را در دست هایش گرفت و گفت:
_رها جان خواهش می کنم یه کاری کن،درسته پسرم خوب نیست اما خب پدرش چیکار کنه؟
راست می گفت ؛ پسرش به من بدی کرده بود ، اما پدرش که این وسط کاره ای نبود. پسرش بارها مرا در خانه زندانی کرده بود، اما پدرش که قصد آزادی ام را داشت.تنها پسرش همه یِ این کارها را انجام داده بود و پدرش که این وسط کاره ای نبود.چشم هایم به پدرم بود که با آقا بهرام گلاویز شده بودند و گوش هایم به سیما خانم که مدام التماس می کرد آن دو را از هم جدا کنم…

من چه می کردم؟ به گوش هایم اعتماد می کردم یا به قلب سردم که حال به هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست دل بسوزاند؟! گوش هایم که در آن پر از التماس بود می گفت:

“به سمت آن ها برو و آن دو را از هم جدا کن”. قلبم هم می گفت: “به هیچ وجه جلو نرو.همانطور که هیچکدام از آن ها ،هنگام بدبختی ات جلو نیامدند و تنهایت گذاشتند”! ما بین این جدال قلب و گوش هایم عقلم هم به کار آمد که میگفت: “اگر آن ها می دانستند تو در باتلاق بدبختی دست و پا می زنی ، خیلی زود جلو می آمدند و کمکت می کردند”. کلافه دست هایِ سردم را به صودتم کشیدم و سعی کردم برخودم، مسلط شوم. بی هوا صدایم بالا رفت که بی شباهت به جیغ نبود! گفتم:
_بسه دیگه! با صدایم،هر دویِ آن ها به سمت من برگشتند.
چشم هایم را بستم و سعی کردم آرام تر از قبل باشم؛با صدایی که از قبل هم گرفته تر بود گفتم: _خواهش می کنم بسه!من دیگه تحمل این همه دعوا رو ندارم.
خواستم دهان باز کنم و بگویم در زندگی چه ها به سرم نیامده اما نتوانستم؛طبق معمول سکوت کردم.امان از این سکوت که مرا در زندگی بیچاره کرده بود!گوشم سوت می کشید…یادِ اتفاق سال پیش افتادم؛اتفاقی که زندگیِ اجباری،که سعی داشتم باآن خوش باشم را نابود کرد. دست هایِ سرد شده ام را با حرص مشت کردم و عقب گرد کردم. فوری از در بیرون رفتم، پله ها را یکی پس از دیگری رد کردم. از خانه که خارج شدم،حس کردم هوایی جدید در وجودم راه یافته. نفس هایم تازه شده بود،پشت هم نفس می کشیدم و دست هایِ مشت شده ام را مدام وپی در پی به سینه ام می کوبیدم. گویا نفس کم آورده بودم! با چکیدنِ قطره ای باران رویِ پیشانی ام چشم هایم را که هنگام نفس کشیدن بسته شده بود،باز کردم؛به آسمان خیره شدم. آسمان تاریک شده بود،همانند قلب تاریکم و کم کم شروع به باریدن می کرد؛همانند چشم های سیاهم! گذاشتم ببارند این اشک هایی که مرا به مرز جنون کشانده بود. چه می کردم؟

به سمت دیوارِ خاکستری رنگ رفتم و تکیه ام را به آن دادم؛سرم را بلند کردم و به آسمان تاریکی که درحال باریدن بود خیره شدم. نمی توانستم باور کنم این منم،همان دختر شوخ خانواده،همان تک دختری که عاشق پدرو مادرش بود! همان که مدام از عشق پدر و مادرش به یک دیگر لذت می برد و دوست داشت خودش هم چنین عشقی را تجربه کند. اماهمان پدر و مادری که عاشق هم بودند،عشق تک دخترشان را از او گرفته بودند و او را مجبور به ازدواج با مردی کردند که دوستش نداشت. کم کم قطره هایِ باران سریع تر از قبل بررویِ زمین می ریختند. گویا پشت این قطرات تند،سیلی بود. بویِ خوش خاک که حالا باآب باران ترکیب شده بود،باعث آرام شدن این قلب ناآرامم می شد. باقرار گرفتن دستی رویِ شانه ام،ترسیده برگشتم که با نگاهِ متعجب و ترسیده یِ پدرم روبرو شدم پدرم باهماننگاهش دهان باز کرد و گفت:
_اصلا شنیدی من چی می گم!؟ با نگاه سؤالیم به او زل زدم و چیزی نگفتم.
پدرم باز متعجب تر از قبل گفت: _ده ساعته دارم تو گوش راستت می گم خیس می شی،سوار ماشین شو،اما تو اصلا برنگشتی،مثل اینکه کلا
نشنیدی چی گفتم.
پوزخندی زدم،چه میگفت؟ گوش سمت راستم؟ همان گوشی که سال پیش قادر به شنیدن صدایی نبود؟ همان گوشی که دیگر هیچ صدایی را نمی شنید. گوشی که حالا همانند گوش هایِ من قبلی نبود؟ همان طور که به جلو زل زده بودم گفتم:
_این گوشم دیگه چیزی رو نمی شنوه. پدرم چهره اش متعجب تر از قبل شد و گفت:

_منظورت چیه؟ دیگر چیزی نگفتم،نباید می فهمیدند که گوش هایم سال پیش آسیب دیده است آن هم به خاطر بهنام.به
سمتِ ماشین رفتم و گفتم: _بریم خونه،بهار تنهاست.
پدرم متعجب بود ولی دیگر سؤال نپرسید و سوار ماشین شد.در را باز کردم که سوار شوم که باز هم صدایِ آقا بهرام بلند شد و گفت:
_گفته بودم حقت رو بهت برمی گردونم؛ تا فردا!فقط تا فردا منتظر بمون.
برنگشتم و نگاهش نکردم وبیخیال، سوار ماشین شدم.
وارد اتاق شدم؛اتاق تاریک شده بود.به ساعت نگاه کردم که ۰۹:۱۱ را نشان می داد.به سمت دخترکم که رویِ تخت به آرامی خوابش برده بود رفتم و کنارش نشستم.دست هایش که رویِ تخت بود را در دست هایم گرفتم و شروع به نوازشش کردم. خواستم بیدارش کنم،اما دلم نیامد خواب خوشش را نیمهکنم. بعد از عوض کردن لباسم و پوشیدن لباس راحتی ، به سمت دیگرِ تخت رفتم؛ رویِ آن دراز کشیدم.دست هایم را به زیر سرم بردم. آهی کشیدم و به سقف خیره شدم:
گاهی اوقات می نشینی،زانویِ غم بغلت می گیری… برای…

هیچ! گاهی اوقات دلت می گیرد؛دوست داری ساعت ها گریه کنی… برای… هیچ! کاش هیچوقت،هیچ وجود نداشت. تا می توانستی، دلیلی برایِ ساعت ها ناراحتی و اشک ریختنت داشته باشی.
من یک گوشم نمی شنید،دخترکم نمی توانست همانند باقی بچه ها به راحتی راه برود،بدود،اما به کدامین گناه؟ ۹سال تمام با آن مرد زندگی کردم،سوختم و ساختن را یاد گرفتم؛اما آن مردِ عصبی و شکاک چنین بلایی به

سرِ من و بچه ام آورد.همه انتظار داشتند،کنار او بمانم؛ زندگی کنم،اما آن ها که در زندگی ام نبودند ببینند من چه ها که نکشیدم. دست هایم را به صورتم کشیدم و پوفی گفتم.آنقدر به گذشته، حال و حتی آینده فکر کردم که کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم!
باصدایِ داد و بیدادی ترسیده از خواب پریدم و به بغلم نگاهی انداختم؛جای خالی بهارکم ترساندم.فوری از تخت پایین پریدم؛با سرعت زیاد به سمت در رفتم و در را باز کردم؛با دیدن بهار که در آشپزخانه،کنار مادرم درحال خوردن صبحانه بود نفسی عمیق کشیدم.چشم چرخاندم…با دیدن پدرم که هی کلافه به این طرف و
آن طرف می رفت و مدام دستی به صورتش می کشید متعجب شدم.اما چیزی نگفتم.خواستم وارد اتاق شوم که صدایِ پدرم متوقفم کرد:
_رها،زودتر کارهات رو بکن بیا اتاقم کارت دارم.
بی حرف در اتاق را بستم؛بعد از انجام کارهایم از اتاقم بیرون رفتم ؛ به بهار که با لبخندی زیبا به من زل زده بود لبخندی زدم،که از چشم هایِ مادرم دور نماند. به سمت آشپزخانه قدم برداشتم و نانی به همراه عسل خوردم.بوسه ای رویِ پیشانی دخترکم زدم.لقمه ای دیگر برداشتم.باز هم پدرم صدایم زد،کلافه به سمت اتاقش رفتم و گفتم:
_بله!؟
پدرم به صندلی که در اتاقش بود اشاره کردو گفت:
_بشین.
نانی که در دهانم بود را قورت دادم و گفتم:
_نه راحتم…
پدرم دیگر اصراری نکرد و خیلی راحت رفت سر اصل مطلب؛ نگاهش را به روبرویش دوخت و گفت:
_آقا بهرام زنگ زده بود،گفت که همین امروز می خوان برن خونه رو به نامت بزنن و اینکه تو هم باهاشون بری.منم گفتم تو لازم به همچین چیزایی نداری و همینجا جات راحته.
خیلی خونسرد به او زل زده بودم و گفتم: _کی گفته من همچین چیزی رو نمی خوام؟

پدرم که نگاهش به روبرویش بود متعجب سمتم برگشت و گفت:
_چی!؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_اتفاقاً کار خیلی خوبی کردن که این نظر رو دادن…خیلی هم خوبه،چرا که نه !من که نمی تونم تا ابد اینجا زندگی کنم،چون می ترسم دوباره خیلی اشتباهی من رو به اشتباه مجبور به یک ازدواج ناخواسته کنید.
پدرم کلافه پوفی کرد و گفت:
_بسه رها!یه بار گفتم اشتباه کردم، تموم شد رفت…حالا یه ازدواج بود و رفت چرا شلوغش می کنی!؟
پوزخندی زدم و نگاهم را از او گرفتم و گفتم:
_اشتباه بوده آره!ولی تو همین اشتباهتون خیلی چیزا اشتباه شده،خیلی چیزا رو یهویی به اشتباه از دست دادم.
پدرم متعجب و با چشم هایی که از تعجب درشت شده بود،به من زل زده بود:اما من تنها با یک پوزخند به بحث خاتمه داده بودم! وقتی کسی نمی تواند حرفت را درک کند،حرف زدن با او بی فایده است؛چه آشنا باشد، چه غریبه! نگاهم را از او گرفتم و از اتاق خارج شدم…به سمت آشپزخانه رفتم ؛بهارکم آب می نوشید.لبخندی زدم، کنارش زانو زدم و گفتم:
_عشقم،من باید برم جایی زود برمی گردم…همین جا بمون ، باشه؟ بهار با لبخند تند تند سری تکان داد و گفت: _چشم مامانی.
از این که دخترکم انقدر حرف گوش کن بود لبخندی بر رویِ لب هایم نشست. از او فاصله گرفتم و به سمت اتاق رفتم؛بعد از اینکه آماده شدم ، فوری از خانه بیرون زدم . خواستم به سمت خیابان بروم که پدرم صدایم زد؛ کلافه و بی حوصله به سمتش برگشتم …نگاهش را در چشمان بی احساسم ریخت و گفت:
_خوب فکر کن؛اصلا فکر کن من و مادرت وجود نداریم !به خودت و دخترت فکر کن. شانه ای بالا انداختم و باهمان حالت قبلی ام گفتم:

_من فکر کردم و به همین نتیجه رسیدم…خدانگهدار.
مطمئناً این تصمیمم، دردسرهای خودش را داشت؛اما آن خانه حق من و دخترکم بود.
به سمت خیابان رفتم…ماشین ها پشت هم در حال عبور از خیابان بودند…دست هایم را بلند کردم و تکان دادم. کمی بعد پرایدی مشکی رنگ ایستاد؛بعد از گفتن آدرس سوار شدم و ماشین به راه افتاد.به بیرون و مردمی که درحال عبور بودند خیره شده بودم ؛بعضی ها درحال خرید کردن بودند…بعضی ها گوشه ای نشسته بودند و درحال خوردن…بعضی ها هم دست در دست هم درحال قدم زدن، بودند.آهی کشیدم و به کف ماشین خیره شدم.

شاید همگی آن ها به ظاهر شاد بودند، اما مطمئناً هریک از آن ها،غمی در زندگی خود داشتند. با افسوس آهی کشیدم؛که صدایی بلند شد و گفت:
_چی شده؟چرا آه می کشی؟ متعجب به سمت راننده که پسرِ جوانی با موهای مشکی بود نگاه کردم…جوابی ندادم و رو برگرداندم. اما
پسرک سکوت نکرد و ادامه داد: _کی اذیتت کرده؟بگو خودم آدمش کنم. پوزخندی زدم و گفتم: _تا وقتی آدم نباشی،چطور می خوای بقیه رو آدم کنی؟
پسر از رو نرفت و ماشین را گوشه ای از خیابان متوقف کرد،ترسیده به او نگاه می کردم.و چندین بار به خودم ناسزا گفتم که چرا هنگام سوار شدن به شخصی که قرار است راننده باشد توجه نکردم.در دلم آیت الکرسی خواندم و کمی از بزاق دهانم را قورت دادم. نفس هایم تند شده بود و استرس شدیدی دلم را می لرزاند.اگر پایِ غرور وسط نبود، همان وسط به گریه می افتادم… از بچگی رویِ این مسائل حساس بودم و متعصب!پسرک برگشته بود و با لبخندی زشت به من نگاه می کرد. با حرص کیفم را برداشتم و دستگیره را کشیدم که در باز شد.با خیال راحت پیاده شدم …. خواستم پول را حساب کنم، ولی پشیمان شدم…عمرا به آن پسرک هیز پول می دادم!قدم برداشتم بروم که کیفم بی هوا کشیده شد.عصبی و پرحرص برگشتم . پسر شماره ای را در گوشه یِ کیفم قرار داد و کیفم را رها کرد.عصبی

کیفم را از دستش کشیدم … شماره ای که گوشه ای از کیفم بود برداشتم و پاره اش کردم . با قدم هایِ تند از آن جا و ماشین دور شدم.
**
بار دیگر به ساختمانِ پنج طبقه که مثلاً روزی خانه یِ من و بهنام بود، نگاه کردم و نفسی عمیق کشیدم.من نیاز داشتم؛به آن خانه و زندگی درآن نیاز داشتم…باید از اول زندگی من و دخترکم ساخته می شد؛زندگی جدید سرشار از آرامش!بعد از فشردن زنگ ،در باز شد. وارد شدم و به سمت آسانسور رفتم…دکمه یِ آسانسور را فشردم و وارد شدم.دکمه یِ طبقه یِ چهارم را فشردم؛درحال بسته شدن بود که یکهو از حرکت ایستاد.متعجب به در نگاه می کردم تا ببینم چرا از حرکت ایستاده؛با دیدنِ شخصی که در را نگه داشته بود،خشم و عصبانیت قبلی ام به سراغم آمد.با حرص نفس می کشیدم؛به آخر آسانسور رفتم و تکیه ام را به دیوارش دادم.بدون هیچ حرفی وارد آسانسور شد…نگاهش عصبانی بود؛چشم های آبی رنگش رگه هایِ قرمز داشت! درست مثل دوسال پیش شده بود. با ترس کمی از بزاق دهانم را قورت دادم…سعی داشتم استرس و ترسم را پنهان کنم،اما نمی توانستم. پوزخندی برلب هایش نشاند و همان طور که به درِ آسانسور که در حال بسته شدن بود خیره نگاه می کرد، گفت:
_می بینم که بدجور ترسیدی. وای برمن که حتی توان کنترل ترسم را نداشتم!کمی دیگر از بزاق دهانم را قورت دادم و نفس عمیقی
کشیدم.خیلی تند گفتم: _هرکسی تورو ببینه می ترسه،چون تو یه هیولایی…
انگشت اشاره ام را بالا بردم و شمرده گفتم: _هــــیـــــولــــــا!
عصبی تر از قبل شده بود،این را از نفس کشیدن های پی در پی اش فهمیدم.دستی به صورتش کشید و گفت:
_فکر کردی می تونی اون خونه رو صاحب شی؟من به هیچ وجه نمی ذارم.

پوزخندی زدم…خوب می دانستم او بدون پدرش هیچ نیست و از پس هیچ چیزی بر نمی آید! او همیشه همین بود،فقط حرف می زد و هیچ وقت عمل نمی کرد… مثل همان روز عروسی که قول داده بود خوشبختم کند اما عمل نکرد!
با پوزخندم عصبی تر شد و به نگاه پر از تحقیرم، پشت کرد.با پاهایش رویِ زمین ضرب گرفته بود.بعد از ایستادن و باز شدن در آسانسور ، فوری از آسانسور بیرون رفت … به سمت در رفت و انگشت اشاره اش را روی زنگ گذاشت،دستش را از رویِ زنگ برنمی داشت.بااین کارش پوزخندی از رویِ پیروزی برلب هایم نشست. بالاخره در باز شد و بهنام وارد خانه شد. من هم با خیالی آسوده وارد خانه شدم.آقا بهرام و در کنارش مردی غریبه رویِ میز قهوه ای رنگی نشسته بودند؛سیما خانم بعد از باز کردن در به آشپزخانه رفت و مشغول ریختن چایی شد. آقا بهرام سرش را بالا آورد،با دیدن من متعجب شد و گفت:
_باورم نمی شه!پدرت گفت که نمی آی. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: _دیگه اومدم. آقا بهرام سری تکان داد و گفت: _خیلی هم عالی! اتفاقاً همین الان وکیل اومد،می تونیم همین جا همه چی رو حل کنیم. بهنام که تا الان ساکت بود جلوتر آمد و گفت: _فکر نمی کنید نظر من هم مهمه؟ همه یِ نگاه ها به سمت او برگشت.
پوزخندی زد و رو به پدرش ادامه داد: _بهتر نیست وقتی دارید درمورد خونه ی من تصمیم می گیرید،نظر من رو هم بپرسید پدر جان؟ “پدر جان”را طوری با طعنه و کنایه گفت که لبخند عمیقی،روی لب هایم نقش بست. داشت می سوخت…از این که تمام دار و ندارش را از دست می داد،آتش می گرفت!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *