خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت سیزده

رمان مهاجر/پارت سیزده

با نگرانی دستش را گرفتم: _آرمان چی؟ با بغض گفت:
_پسرهی دیوونه خل شده! انگار دوباره برگشته به روزی که…
ساکت شد و نگاهم کرد. سؤالی نگاهش کردم، که با صدای تحلیل رفته ای ادامه داد:
_روزی که تو ولش کردی!
به پشتیِ مبل تکیه دادم و آهی کشیدم. من باز هم رهایش کرده بودم! آرزو خودش را جلو کشید و با تردید پرسید:
_رها، چیزی شده؟
شرمزده زمزمه کردم:
بهش گفتم از زندگیم بره بیرون!
آرزو وا رفته، نالید:
_آخه چرا؟!
نگاهش کردم، که گفت:
_الان که دیگه مانعی بینتون نیست! چرا اینکارو کردی؟
حق به جانب نگاهش کردم و گفتم:
_من مطلقه ام آرزو! میفهمی یعنی چی؟ من یه دختر دارم!
آرزو عصبی گفت:
_این قضیه باید برای آرمان مهم باشه، که نیست! خودت هم میبینی چهقدر بهار رو دوست داره!
سرم را بین دستهایم گرفتم و گفتم:
_کافی نیست! من نمیخوام رابطهی آرمان باهاتون خراب شه. اصلاً… اصلاً نامردیه من بخوام آرمان رو امیدوار کنم!
آرزو مشکوک نگاهم کرد و گفت: _بودن تو با آرمان، چه ربطی به خراب شدن رابطهی ما داره؟

لب گزیدم و سکوت را ترجیح دادم. مطمئناً اگر به آرزو، از نارضایتی مادرش میگفتم، به گوش آرمان میرسید؛ قطعاً آرمان ساکت نمیماند. آرزو کلافه گفت:
_یه چیزی این وسط اشتباهه! چیشده رها؟ چند روز پیش که خوب بودید!
خسته و عصبی گفتم:
_مامانت نمیخواد من و آرمان با هم بمونیم.
آرزو لحظه ای مات ماند. بعد از چند لحظه، اخمی کرد و سرزنش وار گفت:
_مامانم گفته خوش نداره تو و آرمان رو با هم ببینه، و تو هم آرمان رو از خودت روندی؛ درست میگم؟
لب گزیدم و سر تکان دادم. آرزو با صدای بلندی گفت:
_خیلی بچهای رها! آخه مگه قراره با مامان من زندگی کنی؟
**
پروندهی یکی از بیمارانم را با دقت بررسی میکردم. وضعیتش چندان هم بد نبود؛ فقط نیاز به مراقبت ویژه ای داشت.
مهران بدون در زدن، وارد اتاق شد. سرم را از روی پرونده، بلند کردم و با اخم نگاهش کردم: _این در رو برای چی گذاشتن؟ مهران شانه ای بالا انداخت و گفت: _اینجا بیمارستانه؛ شاید مریض بودن! پوفی کردم و گفتم: _به جای لوده بازی، بگو چیکار داری؟ جلوتر آمد و روی مبل نشست. کمی خیره نگاهم کرد و سپس گفت: _دکتر فروز گفت بری اتاقش! کلافه و بی حوصله نگاهش کردم:

_احیاناً شما نامه رسون دکتر فروز نیستی؟ بی حرف خندید. پرونده را بستم و از روی صندلی بلند شدم:
_بریم ببینیم باز چه توبیخی در راهه! مهران بدون اینکه تکان بخورد، گفت: _من چرا بیام؟ با تو کار داره!
سری تکان دادم و از اتاق خارج شدم. از آن روزی که با بهنام دست به یقه شده بودیم، با دایی حرف نزده بودم. چندین بار زنگ زده بود و من خیلی محترمانه، پیچانده بودمش! به قدری اعصابم متزلزل شده بود که حتی حوصلهی آرزو را هم نداشتم!
مطمئن بودم که بالاخره با خودم کنار میآیم؛ ولی زمان میبرد. باید با خودم کنار میآمدم، بی معرفت بودن رها را هضم میکردم و دوباره پیاش میرفتم! حالا که سالها بعد، دوباره دیده بودمش، دیوانگی بود اگر بیخیالش میشدم. اینبار پا پس نمیکشیدم؛ حتی اگر خودش میخواست! به اتاق دایی که رسیدم، تقهای به در زدم و بعد از اجازهی ورود، وارد اتاق شدم. پشت میزش نشسته و مشغول نوشتن بود. تا سلام کردم، بدون اینکه نگاهم کند، کف دستش را به سمتم گرفت. جلوتر رفتم و روی مبل نشستم.
لحظاتی بعد، دست از نوشتن برداشت و نگاهم کرد؛ بی مقدمه گفت: _تو باز چته؟ ابرویی بالا انداختم و پرسیدم: _من باز چمه؟ اخمی میان ابروانش نشست و چشمان مشکی اش را ریز کرد: _سؤال رو با سؤال جواب نمیدن! منتظر نگاهش کردم. اخمش باز شد و گفت: _مادرت میگه باز دیوونه شدی! خندیدم و گفتم:

_نه والا! من سالمم!
نفس عمیقی کشید و بی توجه به نمک پرانیام، گفت:
_رها دوباره رفته؟
خنده ام محو شد. دایی همین بود؛ از نگاهم تا عمق وجودم را میخواند و حرف دلم را از بر بود. تسلیم شدم و گفتم:
_ولی اینبار نمیذارم بره! دایی، ناراحت آه کشید: _چرا؟ خیرهی ساعت روی دیوار شدم: _نمیدونم؛ ولی نمیتونه بی دلیل باشه! دایی کنارم نشست: _خودش هیچی نگفت؟ چینی به ابرویم دادم و گفتم: _فقط گفت از زندگیش برم بیرون! دایی دستش را روی شانه ام گذاشت و محکم فشرد: _درست میشه مرد؛ غمت نباشه!
دستم را روی دستش گذاشتم و در فکر فرو رفتم. رها چند روز قبل از درگیری ام با بهنام، کاملاً عادی بود و حرف از دوری و دوستی، نبود.

چه شده بود که اینگونه بی هوا، دوری را برگزید؟ من که کاری نکرده بودم! کسی چیزی گفته بود؟ یک آن، فکرم سمت مادرم پر کشید؛ ولی نه! امکان نداشت!با اینکه با آمدن دوبارهی رها مخالف بود، ولی هیچوقت در زندگیِ من، سرک نمیکشبد! پس مشکل چه بود؟ شاید آرزو خبردار بود؛ باید با او حرف میزدم. اینبار نبود رها را نمیپذیرفتم! دل بود، بچه بازی که نبود!
“میروم و نمیرود از سر من هوای تو داده فلک سزای من تا چه بود سزای تو؟
*رهی معیری” * با سرعتِ هرچه تمام تر گاز می دادم. مهران همیشه باعثِ دردسر بود؛ به یاد مکالمه یِ چند دقیقه پیش افتادم: “داداش زود خودت رو برسون! من اینجا تصادف کردم؛ اوضاع به هم ریخته”!
بعد از آدرس دادن، گوشی را قطع کرد و اصلاً اهمیتی نداد که من نگران می شوم! کلافه پوفی کشیدم.آنقدر سرعتم زیاد بود که بعد از نیم ساعت، رسیدم! ماشین را گوشه ای پارک کردم و بعد از برداشتنِ گوشی، فوری از ماشین پیاده شدم. همانطور که سریع به جلو می رفتم، سوئیچ را پشتم نگه داشتم و بعد از فشردن دکمه، ماشین را قفل کردم.چشم چرخاندم؛ با دیدنِ مهرانی که کنارِ کوپه یِ قرمز رنگش ایستاده بود و مدام حرص می خورد و بلند حرف می زد، سری از رویِ تاسف به چپ و راست تکان دادم. حقش بود! من بارها به او گفته بودم یک پراید یا پژو بخرد؛ ماشین، ماشین است دیگر! چه فرقی دارد؟ شخصیت آدم ها، نه از رویِ ماشینی که دارند، از رویِ رفتارشان قضاوت می شود. هرلحظه صدایِ مهران بیش تر از قبل، اوج می گرفت. برایِ جلوگیری از هر اتفاقی، سریع به سمتش رفتم. مهران همانطور که تند حرف می زد، چشم چرخاند که چشمش به من خورد؛ با دیدنم گویی که دنیا را به او داده باشند، چنان ذوق کرد و به سمتم آمد که ترسیده یک قدم عقب رفتم! تا به حال، مهران را اینگونه ندیده بودم! مهران به من که رسید، دستم را گرفت و به همراه خود کشید. متعجب پرسیدم:
_چی شده؟! مهران کنارِ ماشینش ایستاد؛ به روبرویش خیره شد و گفت: _هیچی! این خانم از پشت زدن به من، حالا طلبکارم هستن!
متعجب به رو به رویم نگاه کردم؛ با دیدنِ دخترکِ ریزه میزه ای که در اصل سنش بیشتر به ۰۱ ساله ها می خورد، اما با آرایشی که داشت سنش را بالا برده بود، ابروهایم دو برابر بالا رفت. دوباره نگاهش را از دختر گرفت؛ سرش را به سمتِ ماشینش چرخاند و همانند دخترها، لبش را غنچه کرد. دستی به ماشینش کشید با صدایِ بغض دارش گفت:
_ماشین نازنینم!
لبم را کج کردم و با نگاهِ تاسف باری به او خیره شدم. یکهو حرصی شدم و دست هایم را مشت کردم و با حرص کوبیدم به پهلویش. مهران از درد خم شد و چون انتظار این حرکت را نداشت، با صدایی که ناله در آن مشهود بود، گفت:

_د آخه چرا!… نگذاشتم ادامه دهد و فوری پریدم وسط حرفش: _من بارها بهت گفتم از این ماشینا نخر، ولی کو گوش شنوا؟! مهران صاف ایستاد و کم کم اخم هایش در هم رفت؛ درهمان حال گفت: _الان جایِ این حرفاست؟!
با چشم و ابرو به اطرافش اشاره کرد. چشم غره ای رفتم و به اطراف نگاه کردم؛ با دیدنِ مردمی که با خنده نظاره گر ما بودند، پوفی سر دادم. همیشه تماشایِ اتفاقات یک سرگرمی برایِ این افراد بود. به سمتِ دختر رفتم و با صدایِ جدی گفتم:
_مشکل شما چیه؟! دختر که نگاهش به ساعت بود، با صدایم نگاهش را از ساعت گرفت ؛سرش را بالا آورد و به من زل زد.
نگاهش نگران بود، یکهو با صدایی آرام و مودبانه گفت: _ببخشید آقا! اما من واقعا دیرم شده! به این دوستتون هم گفتم که عجله دارم و کارتش رو بده، ولی چنان
داد و بیدادی راه انداخت که خودمم خجالت کشیدم و مجبور شدم جوابشون رو بدم.
برخلاف قیافه اش، چه خوب و محترمانه صحبت می کرد! لحظه ای از قضاوتم خجالت کشیدم. یکی از اخلاق هایِ بدم این بود که زود آدم ها را قضاوت می کردم. هرچند هر انسانی یک اخلاق بدی دارد و هیچکس کامل نیست.در جوابِ حرف دختر، سری تکان دادم و با اخمهایِ در هم رفته به سمت مهران برگشتم و گفتم:
_خب شمارهت رو بده تا بعد از انجام کارش بهت زنگ بزنه. مهران حق به جانب دست به سینه شد و گفت: _از کجا معلوم این خانم راستش رو بگه؟! خواستم حرف بزنم که دختر جلو آمد و گفت: _اصلاً من ماشینم رو پیش شما می ذارم. مهران دوباره باهمان حالت قبلی گفت: _از کجا معلوم ماشین خودت باشه؟!

چشم هایم بیش از حد گرد شده بود؛؛ مهرانی که من می شناختم انقدر گستاخ نبود!با همان حالت متعجبم گفتم:
_یعنی چی؟!
مهران شانه ای بالا انداخت و گفت:
_خودش می دونه!

خواستم حرفی بزنم که ناگهان کسی به تندی از کنارم گذشت و به سمت مهران رفت؛ با صدایِ داد مهران متعجب سرم را بالا آوردم دختر کیف به دست به جانِ مهران افتاده بود و مدام او را می زد!
لبم را به دندان گرفتم تا نخندم، اما نتوانستم خودم را کنترل کنم و بلند زدم زیر خنده! بعد از مدت ها برایِ اولین بار، از تهِ دلم می خندیدم. نه تنها من، بلکه تمام افرادی که آنجا ایستاده بودند، با صدایِ بلند می خندیدند. صدایِ کمک خواستن مهران را شنیدم، اما اهمیتی ندادم. عقب رفتم و به ماشینی که پشتم بود، تکیه دادم و دست به سینه زل زدم به مهرانی که به دستِ دختر کتک می خورد. دختر همانطور که مهران را می زد، با حرص حرف هایش را می زد:
_اگه مصاحبه یِ امروزم رو از دست بدم وای به حالته! با هزار زور و زحمت این شغل رو پیدا کردم. مگه ندیدی ماشین نازنین منم داغون شده؟! به من تهمت زدی؟! به من؟!
مهران دستش را بالایِ سرش گرفته بود و تنها از کلمات”نزن”،”آخ” استفاده می کرد. دستی به صورتم کشیدم و قهقهه زدم. مگر می شد این صحنه را دید و نخندید؟! لحظه ای فکری به سرم زد؛ خیلی سریع رمزِ گوشی را زدم و به قسمت فیلمبرداری اش رفتم. شروع کردم به فیلم گرفتن. وقتی فیلم گرفتنم تمام شد، با خنده به سمتِ دختر و مهران رفتم؛ با صدایی که سعی در کنترل خنده ام داشتم، گفتم:
_خانم شما کارت من رو بگیرید؛ وقتی کارتون حل شد، در اسرع وقت با من تماس بگیرید! دختر که کمی آرام شد، صاف ایستاد و به سمتم برگشت. دستش را جلو آورد و کارتی که در دستم بود را
گرفت.تشکری کرد و به سمتِ ماشینش رفتو سوار شد. قبل از اینکه حرکت کند، گفت: _من در اسرع وقت با شما تماس می گیرم.

تنها سری تکان دادم. دختر بدون اینکه به کسی نگاه کند، ماشین را روشن کرد و حرکت کرد.برگشتم و به مهران زل زدم ؛ دستش رویِ بازوهایش بود و با اخم به من زل زده بود.تک خنده ای کردم و چشمکی زدم. باخستگی تمام ، کیفم را رویِ مبل پرت کردم. بعد از آن، خودم هم با یک حالت پرشی رویِ مبل پریدم. پاهایم را دراز کردم؛ سرم را به کناره یِ مبل تکیه دادم، دستم را رویِ پیشانی ام قرار دادم و به سقف خیره شدم. چهقدر زندگی پیچیدگی اش را به من نشان میداد! خسته شدم از این پیچ هایی که پیچ گوشتی هم، قادر به باز کردن آن نبود! نمیدانم شاید هم آن پیچ گوشتی من هستم که هیچ حرکتی نمیکنم و تنها یک گوشه نشسته و زانویِ غم بغلم گرفته ام! از حق نگذریم، امروز روزِ خوبی بود؛ آن کتک هایی که مهران از آن دختر خورده بود، مرا به شدت میخنداند! تا به حال، مهران را آنقدر عصبی ندیده بودم! همین اتفاق بس بود تا مرا بخنداند . با صدایِ زنگِ گوشی، سرم را به زور از رویِ مبل برداشتم. پرحرص و کلافه به گوشی نگاه کردم؛ با دیدنِ شماره یِ آرزو، پوفی سر دادم و اهمیتی ندادم. دوباره به همان حالت دراز کشیدم. گوشی قطع شد. دوباره چشم هایم را رویِ هم قرار دادم، که باز هم صدایِ زنگ گوشی بلند شد. این بار عصبی از رویِ مبل بلند شدم؛ به حالت نشسته گوشی را پر حرص برداشتم و با صدایی که حرص در آن مشهود بود، جواب دادم:
_بله؟! صدایِ پر استرس و نگران آرزو در تلفن پیچید: _سلام… نمیدانم چرا، این نگرانی به من هم سرایت کرده بود؛ اما سعی کردم مثبت فکر کنم و تنها پرسیدم: _چی شده؟! آرزو با همان صدایِ پر از استرسش، گفت: _آرمان، زود خودت رو برسون خونه یِ رها اینا؛ بهارحالش بد شده!
با این حرفش، چنان از رویِ مبل بلند شدم که پاهایم به عسلی روبرویی خورد؛ اما دردی که در پاهایم می پیچید، اصلاً برایم اهمیت نداشت. تنها چیزی که اهمیت داشت، این بود که خودم را به بهار برسانم. نمیدانم چرا آنقدر نگران بودم! آن هم دخترِ زنی که مرا برایِ دومین بار پس زده بودش شاید بر میگشت به قسمی که سال ها پیش خورده بودم؛ قسمی که هر دکتری می خورد و باید تا تهش پایِ بیمارش می ماند. آیا به راستی تنها به خاطرِ قسمم بود؟!

اصلاً توجهی نکردم به موبایلی که هنوز تویِ دستم روشن بود و مدام صدایِ آرزو میآمد. کیفِ رویِ مبل را برداشتم به سمت اتاقم رفتم؛ بعد از برداشتن وسایل مورد نظر، از اتاق بیرون آمدم. بعد از برداشتنِ کتِ رویِ مبل و سوییچ رویِ میز ، به در خروجی رفتم؛ برق کنارِ در را فشردم که اتاق کاملاً خاموش شد. در خانه را باز کردم. سرم که پایین بود را بالا آوردم؛ با دیدنِ مادرم که دستش رویِ هوا مانده بود، متعجب شدم. او اینجا چه کار میکرد؟! چرا الان؟!پوفی از ته دل کشیدم به خاطرِ بدشانسی ام که مرا رها نمیکرد! همان جا جلویِ در ، خشکم زده بود و حرکت نمیکردم. مادرم متعجب به من خیره شده بود. لبخندی زورکی زدم و گفتم:
_سلام به مادر گرامی! چه عجب اومدی خونه م! ولی چرا الان؟!

اشکی, [۰۶٫۰۳٫۲۰ ۰۹:۵۱] خودم هم نمیفهمیدم چه میگفتم؛ ولی این را میدانستم که حرف هایم چرت است! این را از چشم هایِ متعجب مادرم هم خواندم. مادرم که متوجه شد من قصد کنار رفتن ندارم، خودش جلو آمد. مرا به داخل هول داد و خودش هم وارد شد. با دیدنِ خانه یِ تاریک، کمی مکث کرد. کمی بعد، به سمتِ راست رفت و بعد از فشردنِ دکمه، برق را روشن کرد. کلافه، کامل وارد شدم. همانطور که به مادرم زل زده بودم، کتم را این دست و آن دست میکردم؛ نمیدانستم چه کنم و چه بهانه ای بیاورم! با صدایِ مادرم، دست از فکر کردن برداشتم و به سمتش برگشتم؛ چون کامل متوجه حرفش نشدم، باحالتی متعجب، گفتم:
_جان؟! مادرم سکوت کردم کمی بعد سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: _میگم میخواستی کجا بری؟!
لبم را تر کردم. نمیتوانستم بیش تر از این صبر کنم؛ برایِ همین، فوری گوشی ام را بیرون آوردم و شماره یِ آرزو را گرفتم. بعد از سه بوق، صدایِ نگران آرزو در گوشی پیچید. مدام مرا سرزنش میکرد که چرا گوشی را قطع کردم! اما حرفی نداشتم که بزنم؛ کمی بعد که آرام شد، گفت:
_حالا چی کار داشتی؟! درحالی که کلافه دندان هایم را رویِ هم میفشردم، گفتم: _اگه اجازه بدی خواستم بگم بهار رو ببرید بیمارستان؛ منم زود خودم رو میرسونم. آرزو متعجب گفت:

_خب، خودت بیا!
آهی کشیدم و گفتم: _نمیتونم مامان اومده اینجا. همون بیمارستان میبینمت.
بدون اینکه فرصت حرف زدن دوباره را به او بدهم، گوشی را قطع کردم. آنقدر هول بودم، که نپرسیدم بهار به هوش هست، یا نه؟! حتی نتوانستم بپرسم که حال رها چهطور است؟! سرم که پایین بود را بالا آوردم، که با نگاهِ متعجب مادرم رو به رو شدم. لبخندی محو زدم؛اما با حرفی که مادرم زد، همان لبخندم هم از لبم کنار رفت:
_میترسی خونهشون رو یاد بگیرم؟! همانطور متعجب سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم: _منظورتون چیه؟! مادرم آهی کشید؛ نگاهش را از من گرفت، به رو به رویش نگاه کرد و گفت: _خودت فهمیدی منظورم چیه! کلافه، سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم: _اتفاقاً من اصلاً منظورتون رو نفهمیدم!
مادرم همانطور که سکوت کرده بود، به رو به رویش زل زده بود. کلافه به ساعتم نگاه کردم که ۶:۱۱ عصر را نشان میداد. کلافه پوفی گفتم. فوری نگاهم را از ساعت گرفتم و به مادرم خیره شدم؛ با لحنی مضطرب، گفتم:
_من باید برم؛ اگه دوست داری، همراهم بیا!
مادرم جوابی نداد. پوفی گفتم و دوباره شروع به اصرار و پا فشاری کردم. آنقدر پا فشاری کردم، که مادرم بی هوا از جایش برخاست؛ ترسیده دو قدم به عقب رفتم و حس کردم همانند قدیم ها، قرار است به دنبالم بیوفتد. با یادآوری خاطرات قدیمی و بچگی ام، لبخندی تلخ رویِ لبم نشست. همه چی خیلی زود می گذشت. با صدایِ مادرم، از فکر بیرون آمدم و به او خیره شدم. مادرم همانطور که اخمی ریز رویِ پیشانی اش نشسته بود، با جدیت گفت:

_منم همراهت میام!
متعجب از جوابش، به او خیره شدم. عجیب بود! او هیچگاه به محلِ کارم نمیآمد؛ اما امروز… به هر حال، هر چه که بود، بهتر از هیچی بود. جلو تر از مادرم به راه افتادم؛ مادرم هم به همراهم آمد و پشت بندِ آن در را هم بست. نفسِ حبس شده ام را بیرون فرستادم و دکمه یِ آسانسور را فشردم. تا آسانسور بالا بیاید، با کفش و پاهایم بر رویِ زمین ضرب گرفته بودم. دست هایم را در جیبم فرو بردم و شروع کردم به سوت زدن. اصولاً یکی از مواردی که باعث آرام شدنم میشد، همین سوت زدن بود. اصلاً به مادرم نگاه نکردم. ولی مطئمن بودم که او به من خیره شده؛ زیرا سنگینی نگاهش را خیلی محسوس، حس میکردم. آسانسور رسید؛ در را باز کردم و اول منتظر ماندم مادرم وارد شود. مادرم بعد از کمی مکث، وارد آسانسور شد؛ من هم به همراه او، وارد آسانسور شدم. دکمه را فشردم؛ به تهِ آسانسور رفتم و تکیه ام را به دیواره ی آن دادم. گویا استراحت به من نیامده بود! تا میآمدم استراحت کنم، اتفاقی میافتاد و باعث میشد نتوانم استراحت کنم ! صدایِ آهنگِ بی کلامی که از آسانسور پخش میشد، گوشم را نوازش می داد. کمی چشمم را بستم تا برایِ لحظه یِ کوتاهی هم که شده، در خلسه ای از آرامش، فرو روم. طولی نکشید که صدایِ زنی که طبقه را اعلام میکرد، بلند شد. کلافه چشم هایم را از هم باز کردم. با دیدنِ اخم هایِ در هم رفته یِ مادرم، پوفی گفتم و فوری از آسانسور خارج شدم. سوئیچ ماشینم را از جیبم بیرون آوردم و بعد از باز کردنِ قفل آن، به سمتش رفتم و بعد از باز کردنِ قفل فرمان، ماشین را روشن کردم. همیشه با وجود اینکه ماشین را در پارکینگ می گذاشتم، قفل فرمان میزدم. مهران همیشه از این کارم حرص میخورد و میگفت:

“_من موندم این ماشین چی داره که قفل فرمون هم میزنی! بابا دزد ماشین تو رو بدزده هم چند روز دیگه پس میفرسته! ناسلامتی دکتری؛ بیا برو یه دونه از این عروسک دو دره ها بخر”!
با یادآوری گفت و گویِ چند ماه پیشمان، لبخندی مهمان لب هاین شد؛ مخصوصاً از لحن مهران که ماشین را “دو دره” خطاب کرده بود. با کوبیده شدنِ محکمِ درِ ماشین، از فکر بیرون آمدم. با دیدنِ مادرم که با اخم و دست به سینه به رو به رویش زل زده بود، بارِ دیگر در دلم پوفی گفتم. خواستم راه بیفتم، که مادرم با لحنی تلخ و جدی، گفت:
_حداقل احترام به مادرت یادت نره. مثلاً دکتری! اونوقت بلد نیستی تعارف کنی! متعجب از حرفی که زد، به سمتش برگشتم و با همان لحن گفتم:

_من اومدم سوار شم که ماشین رو بیارم نزدیک تر تا شما راحت تر سوار شید؛ خب خودتون زود اومدید. ولی بازم شرمنده!
مادرم همانطور که خیره به رو به رویش بود، جوابم را نداد. آهی کشیدم و حرکت کردم. تا همینجا هم خیلی دیر کرده بودم؛ و این، نگرانی ام را برایِ بهار، دو برابر میکرد. نمیدانستم برخوردم با رها چگونه باشد؛ مطمئناً باز هم قلبم با دیدنش به تپش میافتاد! باید با این قلب که هیچ حرفی حالیاش نبود، چه می کردم؟ کاش به جایِ قلبم، در سینه ام چیزی دیگر ، همانند سنگی سنگین بود؛ تا با دیدنِ معشوقش، مدام نمیتپید! از نظر من، این، بهترین درمان برایِ عاشقانی است که از معشوق خود دور هستند! همانطور در راهرو قدم بر میداشتم، متوجه نگاهِ پر از تعجبِ پرستار ها و خدمه هایِ بیمارستان شدم. حق هم داشتند! بیمارستان برایم همانند پارک شده بود؛ هی میرفتم و هی میآمدم. هر که بود، تعجب میکرد و من این حق را به آن ها میدادم. مادرم زودتر از من، وارد بیمارستان شده بود. دلیل این همه رفتارهایِ تلخش را نمیفهمیدم؛ نه میتوانستم او را بفهمم، و نه میتوانستم درکش کنم. گوشه ای از لبم را به دندان گرفتم و همانطور که به سمتِ اتاقم میرفتم، طبق عادتم دستی به شقیقه ام کشیدم. چشم هایم به علتِ بیداریِ بیش از حد، میسوخت و میتوانستم حدس بزنم که قرمز شده است. بعد از پوشیدنِ پیراهنِ سفید رنگ، فوری از اتاق بیرون آمدم. امشب نه من شیفت بودم، و نه مهران! این شد که برای آمدن به بیمارستان، من پا پیش گذاشتم. همانطور که سرم پایین بود، فکر میکردم و به جلو قدم بر میداشتم. یکهو با برخورد به چیزی، با اخم سرم را بالا آوردم. با دیدنِ عرشیا، متعجب به او خیره شدم؛ اما او طبق معمول، با همان پوزخندِ همیشگی اش به من زل زده بود. کلافه پوفی کشیدم و زیر لب گفتم:
_گل بود، به سبزه نیز آراسته شد.
صدایی آمد که باعث شد از حرف زدنِ زمزمه وار، دست بردارم:
_نچ نچ! اشتباه نکن… من سبزه نیستم؛ من خودِ گلم.
گویا عرشیا گوشش تیز تر از این حرف ها بود. بابتِ اعتماد به نفسش، پوزخندی زدم و بی اهمیت به او تنه ای زدم و از کنارش گذاشتم. همانطور که به سمتِ پرستار سعیدی میرفتم، با صدایِ بلندی گفتم:
_بیمارم منتظرمه؛ برای همین وقتِ سر و کله زدن باهات رو ندارم.
چیزی که گفت، باعث توقف من میانِ راه شد. همانطور که ایستاده بودم، رویِ پنجه پا چرخیدم و دستم را درون جیبم فرو بردم؛ در همان حال، با حالتی عصبی، گفتم:
_چی گفتی؟ ! عرشیا که از رو نمیرفت، بارِ دیگر حرفش را تکرار کرد: _گفتم خیلی خوشگل تر شده!
منظورش را خیلی خوب می فهمیدم. خشم تمام وجودم را فرا گرفت. نتوانستم خودم را کنترل کنم؛ برایِ همین، با گام هایِ بلند و سریع، خودم را به او رساندم. یقه اش را در دست هایم گرفتم و عصبی به سمت خودم کشاندمش؛ و در همان حال، با دندان هایی که رویِ هم میفشردم، گفتم:
_اگه جرات داری یک بار دیگه تکرار کن!
عرشیا که نترس تر از این حرفا بود، چینی به بینی عقابی اش داد و دوباره تکرار کرد. نتوانستم خودم را کنترل کنم؛ دستِ آزادم را مشت کردم و خواستم بزنمش، که صدایِ آرزو مرا از این حالت بیرون آورد. آنقدر عصبی بودم که نمیدانستم کجا هستم! وقتی به خودم آمدم که به همراهِ آرزو، کشیده میشدم و او تنها غر میزد:
_دیر کرده؛ حالا برایِ ما قلدر بازی در میاره! خوبه بهت گفتم زودتر بیا؛ بچه بیچاره انقدر درد داشت که با مسکن خوابوندنش… میفهمی؟!
پوزخندی محو به حرفش زدم؛ مگر در حالی بودم که بتوانم حرف هایش را بفهمم؟ به اتاق رسیدیم؛ چشم چرخاندم که چشمم با دو چشمِ درشت قهوه ای رنگ رو به رو شد. چشم هایی که بدجور من را شیفته یِ خود کرده بود! میتوانستم نگرانی را درون آن دو چشم درشت، ببینم؛ اما برای چه؟! رها که خودش من را
پس زده بود؛ پس چرا حالا در چشمهایش نگرانی، و در ابروهایِ در هم گره خورده اش، تاسف را میدیدم؟! گوشی پزشکی را رویِ میز قرار دادم.

سر درد امانم را بریده بود! دو دستم را رویِ سرم قرار دادم و با صدایِ در، صدای گرفته ام را بلند کردم:
_بله؟! کسی چیزی نگفت؛ پوفی کردم و گفتم: _بفرمایید!

یک ثانیه هم نشد که در باز شد و شخصِ پشت در وارد شد. با دیدنِ رها، تنها به او زل زدم. نمیدانستم عکس العملم چه باشد؛ برایِ همین تصمیم گرفتم سرد رفتار کنم. سخت است درونت پر از گرمایِ عشق باشد، اما خودت را سرد نشان دهی! عشق خیلی جالب است؛ خیلی ناگهانی خودش را با سرعت تمام وارد
زندگیات میکند! وقتی کامل خودش را در دلت جا کرد، به همان سرعت آمدنش، میرود! حس راننده ماشینی را دارم که برایِ رفع مشکلاتش، مجبور است از ماشینی که آن را خیلی دوست دارد، بگذرد. عشق من و رها هم همانطور بود؛ برایِ خیلی چیزهایی که به نفعمان است، مجبور بودیم از عشقی که سال هاست در دلمان جوانه زده، بگذریم! همانطور که در فکر فرو رفته بودم، نگاه سردم را هم به رهایی که این پا و اون پا میکرد تا حرفی بزند، دوختم! بعد از کلی مکث و استرس، بالاخره عزمش را جزم کرد و تند گفت:
_خیلی ممنون بابت همه چی ! تنها سری تکان دادم و خیلی سرد گفتم: _خواهش میکنم!
ظاهرم میگفت من سردم، اما قلبم میگفت به والله این سرما ظاهری است؛ باطنم پر است از عشقی که به تو دارم! قلبم مدام به رهایی که جلویم بود، تشر میزد که”کاش این قلبِ عاشقم را پس نمیزدی! مجنون نشدی که بدانی پس زده شدن توسط لیلی، چه حالی دارد! میشکنی و آنقدر ریز میشوی که کسی نمیتواند تکه هایت را پیدا کند! ای کاش حداقل برایِ یک ثانیه، خود را جایِ مجنون میگذاشتی؛ ای کاش”! با صدایِ خانم سعیدی که پشت هم من را پیج میکرد، نگاه به ظاهر سردم را از رها گرفتم و فوری از اتاق بیرون رفتم. با دیدنِ بیماری اورژانسی، به سمتش رفتم؛ بیمار بیهوش بود. چراغ قوه ام را از جیبم بیرون آوردم. بعد از معاینه ی کامل، فهمیدم مشکل از قلبش هست؛ برای همین رو به پرستارها با حالتی عصبی گفتم:
_من جراح مغز و اعصابم؛ ایشون مشکلشون قلب و عروقه. نمیتونید اینم تشخیص بدید؟! کسی چیزی نگفت؛ عصبی تر از قبل به آن ها گفتم: _ببریدش پیش دکتر سهرابی! همگی تند سری تکان دادن و به همراه برانکارد دویدند.

سری با تاسف تکان دادم. چراغ قوه را درون جیبم گذاشتم و فوری به سمتِ اتاقم راهی شدم. وارد راهرو شدم؛ با دیدنِ رهایی که از اتاقم بیرون آمده بود و با نگاهی افسرده به من زل زده بود، دلم گرفت. اما سعی کردم قلب رئوفم را تبدیل به قلبی از جنس سنگ بکنم. رها با همان نگاه، کامل از اتاق خارج شد. او یک قدم جلو میآمد و من یک قدم به سمتش میرفتم. هر یک قدمی که بر میداشتم، باعث میشد رها هم یک قدم بردارد. گویا نمیخواستیم به همین زودی از هم دور شویم. آنقدر این یک قدم ها زیاد شد، که وقتی به خودم آمدم، دیدم رها کنارم ایستاده است. نگاه سردم با نگاه پر بغضش تلاقی کرد. در دلم گفتم: _نریز این اشک ها را که هر اشکی که میریزی، در قلبم فرو میریزد و همانند تکه یِ آتش، قلبم را سوراخ میکند!
برایِ پایان دادن به این نگاه خیره، یک قدم دیگر به جلو برداشتم و از او دور شدم. صدایِ پاشنه یِ کفشش من را متوجه آن کرد که او هم یک قدم برداشته. حالا که پشتم به او بود، اجازه دادم بغضم سر باز کند و به چشمهایش هجوم بیاورد. دوباره یک قدم و باز یک قدم دیگر… آنقدر قدم هایم طولانی شد که نفهمیدم کی به اتاقم رسیدم. حالا رها ازم دور شده بود؛ تنها چیزی که همراهم مانده بود، همان بغضی بود که با هر قدمم، در گلویم به وجود آمده بود. در را قفل کردم و برق اتاق را خاموش کردم. یک امروز را میخواستم در حالِ و هوایِ تنهاییِ خودم باشم. سرم را رویِ میز قرار دادم و به سقف خیره شدم. قلبم درد داشت؛ درد دوری! شاید برایِ یک عاشق، هیچ دردی، دردناک تر از دردِ جدایی از معشوق نباشد! دردی که نخ به نخِ وجودش را می سوزاند؛ آنقدر میسوزاند تا عاشق را خاکستر کند! آهی کشیدم؛ کاش حداقل دکتر نبودم تا میتوانستم سیگار را بهانه ای برای فراموشیِ مشکلاتی که دست از سرم بر نمیداشتند، کنم.لبم را دندان گرفتم. آهی طولانی تر و سوزناک تر از قبل کشیدم و با خود گفتم: _کاش دلیلی برایِ دوباره رد کردنم داشتی! حداقل اینجوری تکلیفم با خودم مشخص بود.
صدایِ در آمد و پشت بندِ آن، صدایِ مادرم و آرزو. جواب ندادم. حسِ سرما و گرما را باهم داشتم؛ مطمئناً حسِ سردِ تظاهرم، با حس دلتنگ واقعی ام،دعوایشان شده بود! چون به یکباره گرمم میشد و یک بار دیگر سرد! با اینکه حسِ خوبی نداشتم، اما سرم را بالا نیاوردم و همانطور رویِ میز گذاشتم. میخواستم یک امروز کسی صدایم نکند… میخواستم یک امروز کسی پیجم نکند…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *