خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت شانزده

رمان مهاجر/پارت شانزده

با لبخند گفتم:
_دلم میخواد تا صبح بخندم… ترهای از موهایم که روی صورتم ریخته بود، کنار زد و به چشمانم خیره شد:
_تو تا ته دنیا بخند.
دم عمیقی گرفتم و لبخندم رنگ گرفت:
_ذوق دارم…
چشمانش برق زد؛ دقیق از آنهایی که عاشقانههای چشمانش ملموستر از همیشه میشد! و من جان میدادم برای این نگاهش.

به دستش که قفل فنجان بود، خیره شدم. رد نگاهم را گرفت و خندید: _خانم چرا اینجوری نگاه میکنی؟ به فنجون هم حسودی میکنی؟
خندهی بالا آمده تا پشت لبم را قورت دادم و اخم کردم: _منو مسخره میکنی؟
فنجان را روی میز گذاشت و دستم را گرفت. با کمی مکث، نگاهش را از دستهایمان گرفت و چشمهای خندانم دوخت:
_دارم از آرزو هام میگم… بغضی تا گلویم بالا آمد و چشمانم را تر کرد. خیرهی دریای چشمانش شدم و زمزمه کردم:
_من حتی به نفسهاتم حسودی میکنم… به موهات که میریزن رو پیشونیت… انگشت اشارهام را روی حلقهی در دستش کشیدم:
_به حلقهای که چفت انگشتته… اشک سر خورده روی گونهام را پاک کرد و اخم کردم:
_به اون پرستارهای خوشگلی که صبح تا شب پیشتن! جدی شد: _خیلی خوشگلن؟ مشکوک و با اخم گفتم:
_آره. لبهایش به لبخندی باز شد. سریع لبخندش را قورت داد و گفت: _یعنی خوشت اومد ازشون؟ بهم میان بریم خواستگاری؟ لحظهای مات ماندم. چه گفت؟! چند لحظه بعد که متوجه حرفش شدم، با جیغ گفتم: _چی گفتی؟

خندید و کف دستهایش را بالا آورد:
_تسلیمم!
چشم غرهای نثارش کردم که با خنده گفت:
_آخه جوری گفتی صبح تا شب پیشتن، انگار من باهاشون قرار میذارم!
خندیدم و شانهای بالا انداختم. خیره نگاهم کرد:
_دلم برای صدای خندههات تنگ شده بود. آهی کشیدم:
_آخرین بار با تو خندیده بودم. تا لب باز کرد چیزی بگوید، سریع گفتم: _بریم بیرون؟ لحظهای نگاهم کرد. سپس لبخندی زد و گفت: _کجا بریم؟ شانهای بالا انداختم: _نمیدونم، یه جایی که سرسبز باشه . لبخندش را تکرار کرد: _بریم. خندیدم: _بهار رو آرزو برده بود خونهی داییت؛ بریم دنبالشون. به آقا مهران هم بگو بیاد. نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: _تا تو آماده بشی من زنگ میزنم بهشون. دایی یادم رفته بود؛ سریع به سمت آرمان برگشتم و گفتم:

_به داییت هم بگو بیان. “چشم”ی گفت و گوشیاش را برداشت.
لبخندی زدم و به اتاق رفتم. از فرط ذوق و خوشی، دلم میخواست ساعتها داد بزنم و خندههایم گوش فلک کر کند. گویا خوشبختی دورهام کرده بود؛ و چه زیبا تر از این؟
لباسهایم را که آرمان داخل کمدش گذاشته بود، با لبخند تن زدم. خسته شده بودم از تیره پوشیدن؛ اینبار رنگی پوشیده بودم. دوست داشتم آمدن رنگ به دنیایم را، جشن بگیرم.
لباس پوشیده، به هال رفتم. آرمان گوشی را دم گوشش گذاشته بود و میخندید. کیفم را در دستم جا به جا کردم و لبخند زدم:
_چیشده؟ آرمان دستش را به سمتم دراز کرد و به شخص پشت گوشی، گفت: _خواست رها بود، باید اون اجازه بده. دستم در در دستش گذاشتم و سؤالی نگاهش کردم. آرمان گوشی را از گوشش فاصله داد و گفت: _مهران با یه خانمی آشنا شده؛ میگه اونو هم بیارم یا نه. خندیدم: _بگو بیاره. آرمان به مهران گفت: _برو دعا کن رها مهربونه… من بودم نمیذاشتم. کمی بعد، گوشی را قطع کرد و گفت: _به آرزو هم زنگ زدم… بریم؟ با لبخند سری تکان دادم: _کجا میریم حالا؟ چشمکی زد:

_یه جای سر سبز!
خیرهی لبخندش شدم. دوست داشتم لبخندش را قاب بگیرم… اصلاً چه معنی دارد یک مرد، به این زیبایی بخندد؟! مگر دلبر بودن، فقط مختص زنها نبود؟ چرا آرمان تمام معاملات مرا به هم میزد؟ مگر تمام شعرهای عاشقانه، برای چشمهای لیلیِ یک مجنون، سروده نشده بود؟ پس چرا من دلم میخواست برای هر نگاهش، شعر بگویم؟ مگر فقط موهای یک زن نبود که شعر و غزل میشد؟ پس چرا من تمام شعر و غزل را در مژههای او میخواندم؟ با حرکت لبهای آرمان که به خندهای باز شده بودند، به خودم آمدم. در را باز کرد و کناری ایستاد. به این حجم از دلبری، لبخندی زدم و از خانه خارج شدم. آرمان هم پیام آمد. وارد آسانسور که شدیم، نفس عمیقی کشیدم. تا به حال، این اتاقکِ آهنی، تماماً حس خفگی بود و بس. حال، با وجود آرمان، میتوانستم تا ابد، در آن اتاقک بمانم !
آرمان، با زندگی من چه کرده بود؟ آرامشی که حضور آرمان به زندگیام بخشیده بود، با کلمات ناچیز، قابل وصف نبود. گویا شاپرکهای لبخند دور تا دور زندگیام را حصاری به زیبایی چشمان جانانم کشیده بودند!
با ایستادن آسانسور، قدمی به سمت در آسانسور برداشتم.

اما با نگاه خیره و ثابت آرمان، با تعجب ایستادم: _چیزی شده؟ آرمان با همان نگاهِ خیره، لبخندی زد و گفت: _چهطوره یه دور دیگه بریم بالا؟ متعجب، خندیدم: _چرا؟ چیزی جا گذاشتی؟ قدمی به سمتم برداشت: _دوست دارم فقط نگاهت کنم. این مرد سر تا سر شور و شوق عشق بود؛ مگر میشد عاشقش نشد؟ از آسانسور خارج شدم و در همان حال گفتم: _دیر شد آرمان!

صدای قدمهایش، نشان از آمدنش داشت .
کنار ماشین، که جلوی آپارتمان پارک شده بود، ایستادم. در را برایم باز کرد و بعد از سوار شدنم، در را بست. هر تصویری که در رویاهایم ساخته بودم، آرمان بی چون و چرا اجرا میکرد. گویا از تمام عقدههایم خبر دار شده باشد. انگار که از تمام رویاهای صورتی و سفیدم، با خبر باشد! هر لحظه، بیشتر دلم میرفت برای عاشقانههای نابش. دعا میکردم این عشق، در نهایت به جنون نکشد؛ هرچند احتمالش وجود داشت !
او هم سوار شد و ماشین را روشن کرد. بعد از حرکت کردن ماشین، صدایم زد. نگاهم را از پنجره گرفتم و به او دوختم:
_جانم؟
لبخندهایی که دم به دم روی لبهایش مینشست، شیرینی روزم بود انگار .
با کمی مکث، گفت:
_فردا بریم خرید.
خرید؟ هر چه فکر کردم، چیزی در مورد خرید کردن، به او نگفته بودم. از خرید چه چیزی حرف میزد؟ سؤالم را به زبان آوردم. به کوچهای پیچید و بدون نگاه کردن به من، گفت:
_برای خرید وسایل خونه.
با تعجب گفتم:
_ما که همه چی داریم! خرید برای چی؟
ماشین را نگه داشت و بدون جواب دادن به سؤالم، گوشیاش را از جیب کتش برداشت؛ شماره گرفت و دم گوشش گذاشت:
_آرزو، ما دم دریم، زود بیاید. پس اینجا، خانهی داییِ آرمان بود! ۹ سال پیش که به خانهی داییاش رفته بودم، اینجا نبود . آرمان، بعد از اینکه تماس را قطع کرد، سرش را به سمتم چرخاند: _قرار نیست توی اون خونه بمونیم رها.

اخمی روی پیشانیام نشست. ولی ما که قبلاً حرف زده بودیم! چرا حرفش را پس میگرفت؟ با بهت لب زدم:
_ولی آرمان… با آمدن بهار و آرزو، آرمان سریع گفت: _تو خونه حرف میزنیم. بهار و آرزو سوار ماشین شدند. بهار با خنده گفت:
_مامانی،میشه من بازم بیام پیشِ دایی؟ آرزو بلند خندید و سلام کرد. به عقب برگشتم و گفتم: _سلام آرزو… سلام نفس من! بذار دو دقیقه از اومدنت بگذره، بعد. آرمان همانطور که ماشین را روشن میکرد، گفت: _خانم کوچولوی ما چهطوره؟ بهار خندید و با جیغ گفت: _من خیلی خوبم عمو. تازه، دایی بهم گفت بعد اینکه خوب شدم، میبرتم اسب سواری! آرمان خندید و سکوت کرد. آرزو هم سر به سر بهار میگذاشت و میخندید. به سمت آرزو برگشتم و پرسیدم: _دایی چرا نیومد؟ آرزو نگاهش را از بهار گرفت و به من دوخت: _یکم کار داشت، گفت خودش میاد. سری تکان دادم و از پنجره، به درختهای کنار خیابانها خیره شدم. حس خوبی داشتم؛ بدونِ ترس، کنار
عزیزانم بودم و میتوانستم آزادانه بخندم… و چه بهتر از این؟ در بین راه، همگی ساکت بودیم و صدای موسیقیای که پخش میشد، سکوت را میشکست .

با ایستادنِ ماشین، به آرامی در را باز کردم. در آهنیِ بزرگی رو به رویم بود. گلهای رنگ به رنگ که دو طرف در روییده بودند، تصویر زیبایی ساخته بودند. با ذوق به سمت آرمان برگشتم. آرمان با لبخند نگاهم میکرد. ناباور گفتم:
_اینجا خیلی قشنگه آرمان! لبخندش عمیقتر شد: _میدونستم خوشت میاد. خیره نگاهش کردم. برای مردی که تک به تک علایقت را از بر است، نباید مرد؟ با صدای سرفه آرزو، به عقب برگشتیم. آرزو با چشم و ابرو به بهار اشاره کرد: _ما هنوز تو ماشینیم .
آرمان زیر لب ناسزایی بار آرزو کرد که او را به خنده وا داشت. از ماشین پیاده شدیم. آرمان، در نیمه باز را تا انتها باز کرد و کنار کشید. بهار بدون توجه به ما، با ذوق وارد شد؛ آرزو هم پیاش رفت. آرمان منتظر نگاهم کرد که گفتم:
_بهار هیچوقت همچین جایی نیومده بود؛ خیلی خوشحاله… آرمان با لبخند نگاهم کرد. به گلها خیره شدم و گفتم: _نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم! باز هم سکوت را ترجیح داده بود، تا حرفهایم را تمام کنم. ادامه دادم: _با اومدنت همه چیز عوض شد. آرمان دستم را گرفت و محکم گفت: _من رو نگاه کن! نگاهِ نم دارم را به چهرهی سختش دوختم. با همان لحن محکم اما آرام، گفت:
_گفته بودم زخمهات مال من، غصههات مال من… گفته بودم هر چی زخم داری به جون میخرم، هر چی مرهمه برای تو. ازت خواهش کردم اجازه بدی زخمهات رو درمون کنم؛ و تو اجازه دادی. تا حالا همه

مشکلات رو خودت تنهایی به دوش کشیدی؛ از حالا به بعد،اجازه بده من حلشون کنم.

اشکم که چکید، کلافه گفت:
_دیگه گریه ات برای چیه؟ پشیمونی؟ تند اشکهایم را پاک کردم و گفتم: _نه، اصلاً… فقط… فقط کاش اون ۹ سال جدایی نمیکشیدیم. دستش را گرد شانهام انداخت و زمزمه کرد:
_الان دیگه خانم منی… چشمکی زد و ادامه داد: _وصلم بهت تا ته دنیا!
خوشیای که با همین یک جملهاش در رگ و پیام دوید، وصف ناپذیر بود! این مرد تمام زندگیام را از حال خوش، پر میکرد. مانده بودم در مقابل این همه عشق، چه بگویم که راهش را پیدا کند! اصلاً مگر میشد بهخاطر این همه حس خوب، با صرف واژهها تشکر کرد؟
تمام عشقم را در نگاهم ریختم و به دریای چشمانش، خیره شدم. چندین لحظه بعد، ماشین گران قیمتی کنار پاهایمان ترمز کرد، رشتهی نگاهمان را پاره کرد. آرمان نگاهش را از من گرفت و با تاسف به ماشین دوخت. با تعجب به شیشههای دودیِ ماشین نیم نگاهی انداختم و رو به آرمان گفتم:
_کیه؟ تا آمد چیزی بگوید، آقا مهران به همراه دختر جوانی از ماشین پیاده شدند. به دختر جوان خیره شدم. الحق
که زیبا بود و گیرا! پیچ و تاب ریز موهایش، به دلبرانههایش افزوده بود و خوش به حال مهران! نزدیکتر که شدند، مهران با خنده، و دختر سر به زیر و خجل سلام کردند.
بعد از دقایقی سلام و احوالپرسی، دختر زیبا، خودش را “نرگس” معرفی کرد. و من از آشنایی با دخترک هم اسم گلِ محبوبم، بسی خرسند گشتم .
باهم وارد باغ شدیم. از همان بدو ورود، شیفتهی گلهای زیبا و درختان زیبا شده بودم. حوض بزرگ وسط باغ هم توجه بهارکم را جلب کرده بود گویا.

آرزو و بهار زیر آلاچیق نشسته بودند و قاه قاه میخندیدند. به خندههایشان لبخندی زدم و به سمت آرمان که کنارم بود، برگشتم:
_انگار یه تیکه از بهشته!
آرمان با چشمانی براق، خیرهی چشمان خندانم شد:
_فقط تو رو کم داشت.
با هر کلمه از عاشقانههایش، تپش۱ قلبم بیستر میشد؛ امروز این مرد قصد جانم را کرده بود قطعاً.
با صدای مهران، آرمان لبخندی نثار گونههای گلگونم کرد و به سمت مهران رفت .
به سمت نرگس که بلاتکلیف، چند قدم آنطرفتر ایستاده بود، رفتم. نگاهم کرد و لبخند خجالت زدهاش را تکرار کرد. با محبت دستش را گرفتم و گفتم:
_بریم با آرزو و دخترم آشنات کنم. بدون اینکه اجازهی حرف زدن بدهم، به راه افتادم و نرگس را هم با خودم به سمت آلاچیق، کشاندم .
آرزو و بهار، همچنان قهقهه میزدند. وقتی متوجه ما شدند، خندهشان قطع شد. نرگس بدون اینکه خجالتش ذرهای بریزد، سلام کرد. آرزو ایستاد و با صمیمیت دستش را به سمت نرگس دراز کرد:
_سلام عزیزم، خوش اومدی. نرگس زیر لب تشکر کرد. لبخندی زدم؛ با دست به آرزو اشاره کردم و رو به نرگس گفتم: _ایشون خواهر آرمان، آرزو… دست دراز شدهی بهار را گرفتم و گفتم: _ایشون هم دختر کوچولوی من، بهار خانم. هستن. بی هوا دستم را گرد شانهی نرگس انداختم و گفتم: _ایشون هم دوست آقا مهران، نرگس جان هستن. نرگس شک زده لبخندی زد؛ چایی نخورده پسرخاله شده بودم گویا! آرزو بلند خندید و گفت:

_خوشبختم نرگس جون… به دل نگیر؛ رها یهویی احساس صمیمیت میکنه.
نرگس آهسته خندید و سرش را تکان داد:
_من هم خوشبختم.
بهار کمی خود را جلو تر کشید و دستش را به سمت نرگس دراز کرد. نرگس خم شد و بوسهای روی گونهی بهار گذاشت .
بعد از مراسم معارفه، زیر آلاچیق نشستیم. نرگس همچنان احساس غریبی میکرد و یخش آب نشده بود؛ اما آرزو با صمیمیتِ تمام، سر شوخی را باز کرده و خندههایش را ول داده بود .
با صدای آرمان، همگی به سمتش چرخیدیم:
_میبینم که خوش میگذره!
آرزو نیشخندی زد و گفت:
_چون تو اومدی، دیگه خوش نمیگذره.
نا خودآگاه گارد گرفتم و نام آرزو، با اعتراض بر زبانم جاری شد. آرزو با صدای بلندم، مات ماند و بقیه به قهقهه خندیدند. آرزو اخمی کرد و رو گرفت .
آرمان نزدیکتر شد و بر روی موهای پریشانِ بهار، بوسه زد:
_خوش میگذره عزیزدلِ عمو؟
بهار یکباره اخمی کرد و گفت:
_ولی دایی گفت شما دیگه بابای منی!
همگی سکوت کردیم و مبهوت، خیرهی بهار شدیم. حال آرمان هم تعریفی نبود؛ نفسهایش کمی تند شده و لبخندش خشک شده بود. لحظاتی بعد، با تردید گفت:
_تو… تو میخوای به من بگی “بابا” ؟ بهار سرش را بالا و پایین کرد. آرمان با تعجب به سمت من برگشت؛ انگشت اشارهش را به سمت خودش
گرفت و با استهزاء نگاهم کرد. علیرغم بغضی که به گلویم چنگ میزد، با لبخند، تایید کردم .

آرمان کنار بهار، دو زانو نشست و در آغوشش گرفت. زمزمههایی که در گوش بهار سر میداد، به قدری آهسته بود که به گوشمان نمیرسید؛ ولی هر چه بود، باعث شکل گرفتن لبخند عمیقی روی لبهای بهار شده بود .

هیچکداممان لب باز نکردیم و در سکوت، به تابلوی بی نظیر رو به رویمان خیره شدیم . کمی بعد آرمان، بهار را از آغوشش بیرون کشید صورتش را با دستانش قاب گرفت: _حالا بگو “بابا! ” بهار خندید و گفت: _من پاستیل میخوام بابایی. خندههایمان به هوا رفت. آرزو خودش را جلو کشید و حق به جانب گفت:
_به من هم بگو عمه ببینم!
بهار خندید و شانهای بالا انداخت. سپس رو به آرزو گفت:
_بریم توپ بازی؟
آرزو خندید و دستش را به سمت بهار دراز کرد:
_بدو بریم خوشگل خانم.
بهار و آرزو که رفتند، آرمان با سر به مهران و نرگس که پچ پچ میکردند، اشاره کرد. لبخندی زدم و آهسته گفتم:
_ما هم بریم اونور که راحت حرف بزنن. آرمان هم سری تکان و به درختها اشاره کرد: _بریم پشت درختها؛ یه جایی هست که حتماً خوشت میاد. دستم را چفت دستش کرد و به سمتی که گفت، به راه افتادیم. از بین درختها که رد شدیم، آرمان زمزمه کرد: _حالا چشمهات رو ببند. پلک روی هم گذاشتم و با خنده گفتم:

_نیوفتم آرمان! دستم را فشرد و گفت: _حواسم بهت هست… نسیم خنکی از قلبم رد شد. این جملهی ساده، قلبم را عمیقاً به بازی گرفته بود! دستم را روی دستش گذاشتم. کنجکاو بودم برای دیدن مکانی که آرمان گفته بود باب میل من است. کمی که جلوتر رفتیم، آرمان آرام گفت: _حالا باز کن…
چشمانم را آهسته باز کردم. صحنهای که رویم بود، بهت زدهام کرد! چشمهای زلال، و دور تا دورش را گلهای زیبا و رنگ به رنگ گرفته بودند… شکلهای گلها متفاوت و بسی جالب بود! مات و مبهوت، به تصویر رو به رویم خیره شده بودم. دلم میخواست جیغ بزنم! دستم را روی دهانم گذاشتم و جیغ خفهای زدم. با هیجان به سمت آرمان چرخیدم و بلند گفتم:
_این فوقالعادهست آرمان!
بدونِ اینکه منتظر جوابش باشم، به سمت گلها رفتم. رویشان خم شدم و عطر بی نظیرشان را به جان خریدم. دستم را در چشمه فرو بردم و خندیدم. دوباره به سمت آرمان چرخیدم. دستش را در جیب شلوارش فرو کرده و با ژست زیبایی خیرهام شده بود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_خیلی قشنگه… خیلی! محسور کننده لبخند زد: _نه به قشنگیِ تو!
بزاق دهانم را قورت دادم و پلک زدم. خندیدم و دوباره به گلها خیره شدم. عطر نرگسهای محبوبم در بینیام میپیچید و مستم میکرد. دستم را آرام و نوازشگرانه رویشان کشیدم و دوباره و سه باره نفس عمیقی کشیدم. عطرشان را دوست داشتم؛ میتوانستم ساعتها همانجا بمانم و بینشان نفس بکشم .
صدای قدمهای آرمان را که شنیدم، با اکراه از گلها دل کندم و به عقب برگشتم. آرمان هم کنارم نشست و با خنده گفت:

_وقتی گل میبینی، شبیه بچهها میشی… چپ چپ نگاهش کردم که ادامه داد: _همونقدر دلبر و دوستداشتنی! خندیدم و دستم را آهسته روی نرگسها کشیدم:
_قشنگیشون باعث میشه همه چیز یادم بره…
چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم:
_عطرشون آدم رو مست میکنه!
صدای زمزمهوار آرمان به گوشم رسید:
_پیش من چی؟
چشمانم را باز کردم و نگاهم را قفل نگاهش کردم:
_با تو، همه چیز یادم میاد…
بی حرف نگاهم کرد، که ادامه دادم:
_یادم میاد چهقدر عاشقتم.
آرمان شکه نگاهم کرد. کمی بعد، خندید و دستی به موهایش کشید:
_شما امروز مادر و دختر قصد دارید من رو دیوونه کنید!
تا نوک زبانم آمد که بگویم: “چه میدانی از چشمهایت که مرا به جنون میرسانند؟” اما سکوت کردم و نگاهم را به چشمه دادم:
_آرمان؟ یه چیزی بگم؟ آهسته گفت:
_جانم؟ بزاق دهانم را قورت دادم و زمزمه کردم: _برام از اون ۹ سال بگو…

چیزی نگفت… ادامه دادم: _چیکار کردی توی نبودم؟ بدون اینکه به سمتش برگردم، منتظر جوابش ماندم. چند لحظه بعد، آهی کشید:
_توی نبودت… اینبار کامل به سمتش چرخیدم؛ حالا رو به روی هم بودیم. در چشمانم خیره شد و ادامه داد:
_جای خالیت سخت بود. هر جا که میرفتم، چشمهات میومد جلوی چشمام. میخوابیدم، خوابت رو میدیدم.
چند تار از موهایم را در دستش گرفت و گفت:
_هیچوقت نشد فراموشت کنم. خودت نبودی، ولی خیالت همیشه باهام بود…
نگاهش را از موهایم گرفت و به چشمانم دوخت:
_بعضی وقتها یادم میرفت دیگه نیستی؛ یه دسته نرگس میگرفتم، میرفتم پاتوقمون… قهوه سفارش میدادم و تا شب منتظرت میموندم…
بغض کرده دستش را فشردم. ادامه داد: _تا صبح تو خیابونها میگشتم؛ هیچجا نبودی! صبح که میشد، میرفتم کوه… اونجا هم خندههات
بیخیالم نمیشدن؛ جوری صدای خندههات توی گوشم میپیچیدن که انگار واقعاً بودی! با بغض نالیدم: _آرمان… لبخندی زد و محو، نگاهم کرد: _همین آرمان گفتنهات همیشه توی گوشم بود؛ مگه میشد صدات رو فراموش کنم؟ میان گریه، خندیدم.

خیرهی خندهام شد و گفت: _خندههات دیوونه ام میکردن! نگاهم را از او گرفتم و به دستهایمان دوختم. خش دار زمزمه کرد:

_بعضی وقتها تصویرت میومد جلوی چشمهام؛ انقدر واقعی بود که حس میکردم برگشتی!
آهی کشید و ادامه داد:
_اون روز که بعد ۹ سال دیدمت، باورم نمیشد. فکر میکردم باز هم خیالته!
نگاه نم دارم را دوباره به چشمان براقش دوختم. خیرهی چشمانم شد و گفت:
_اون موقعها، هر جا رو نگاه میکردم، چشمهات رو میدیدم؛ انگار که کسی جز تو، توی دنیا نبود!
پلک زدم و اشکهای جمع شده پشت پلکهایم، آزادانه رها شدند. با سر انگشت، اشکهایم را به آرامی پاک کرد و زمزمه وار گفت:
_هرروز منتظر بودم زنگ بزنی و بگی دلت برام تنگ شده، بیام پاتوق. اشکهایم شدت گرفتند و دیدم را تار کردند. آرمان طوری که انگار در گذشتهها غرق شده بود، زمزمه کرد: _دلم پر میزد صدات رو بشنومها، ولی نمیشد. چند بار اومدم دم خونهتون؛ ولی خونهتون عوض شده بود . دستش را گرفتم و با بغض پرسیدم: _چیشد آروم شدی؟ نگاهش را به دستهایمان سنجاق کرد و با لبخند گفت:
_تا دو سال، همه جا رو دنبالت گشتم؛ وقتی پیدات نکردم، یاد گرفتم باید منتظرت بمونم… منتظرت بمونم تا دلت تنگ شه و برگردی! نگاهش را بالاتر آورد و چشمانم را نشانه گرفت:
_بالاخره برگشتی؛ دلت دیر تنگ شد، ولی بالاخره شد!
اشکهایم دوباره سرازیر شد:
_ببخشید… واسه تنهاییهات، واسه نبودنام، نموندنام، انتظارت، وفاداریت… واسه همه چیز.
غنچهای از نرگس که روی چمنها افتاده بود، روی موهای کنار شقیقهام سنجاق کرد و زمزمه کرد:
_تموم شد… همهی اون روزهای تلخ، تموم شدن. حالا من، تو و دخترمون، یه زندگیِ جدید رو شروع میکنیم.

با گلبرگ نرگسی اشکهایم را آهسته پاک کرد و گفت: _از این به بعد فقط بخند… خنده بهت میاد.
لبخندی زدم و بی حرف خیرهاش شدم. تمام این آرامش پنهان در تک تک حرفهایش، عجیب به جان و دلم میچسبید! گفته بودم جان میدهم برای آرامش حضورش؟
دم عمیقی گرفت و بلند شد. سرم را بلند کردم و سوالی نگاهش کردم. دستی پشت گردنش کشید و گفت: _بد نگاه میکنی؛ پاشو بریم تا دیوونهم نکردی!
سپس دستش را به سمتم دراز کرد. بلند بلند خندیدم… این روزها، خندههایم عجیب، واقعی مینمود. دستش را گرفتم و بلند شدم. نگاهی به چشمه و گلها انداختم و گفتم:
_باز هم میایم اینجا؟ آرمان با محبت نگاهم کرد: _هر وقت که بخوای. دستش را فشردم و لبخند زدم. دست در دست و دوشادوشِ هم، راه آمده را برگشتیم .
وقتی به درختها رسیدیم، صدای داد و بیداد، با صدای خنده قاطی شده بود. نرگس و مهران کنار آلاچیق ایستاده بودند و نرگس داد میزد. آرزو، بهار و دایی هم لب حوض نشسته بودند و قاه قاه میخندیدند. آرمان با دیدن این صحنه، خندید و سرش را با تاسف تکان داد. نرگس از عصبانیت قرمز شده بود و بی توجه به ما، داد میزد. مهران هم جواب داد نرگس را با بیداد میداد! هراسان قدمی به سمتشان برداشتم که آرمان دستم را گرفت:
_بذار خودشون حل کنن … اینا به دعوا کردن عادت دارن.
نگاه نگرانم را به آرمان دوختم:
_آخه…
آرمان چشمانش را باز و بسته کرد و مانع ادامه حرفم شد .
دوباره به سمت مهران و نرگس برگشتم و نگاهشان کردم. هر دو برای لحظهای ساکت شدند. مهران، بی هوا داد زد:

_پس باهام ازدواج کن!
نرگس وا رفته نگاهش کرد. حتی آرزو و دایی هم دیگر نمیخندیدند .
صدای خندهی بلند آرمان، سکوت را شکست:
_مهران، هول نکن!
مهران چپ چپ به آرمان نگاه کرد و دوباره نگاه عصبیاش را به نرگس دوخت. نرگس خجل سر به زیر انداخت و سکوت کرد .
همگی انگار که فیلمی در حال اکران باشد، کنجکاوانه خیرهشان بودیم . مهران بی صبرانه گفت:
_یه چیزی بگو نرگس! نرگس لب گزید و بدون اینکه سرش را بلند کند، آهسته گفت:
_باشه…
صدای دست و سوت آرزو و بهار بلند شد. مهران با ذوق داد زد و قدمی به سمت نرگس برداشت که نرگس آن یک قدم را با به عقب رفتن جبران کرد. مهران بدون اینکه خودش را از تک و تا بیندازد، با خنده به سمت آرمان آمد و در آغوشش فرو رفت. آرمان بوسهای روی شانهی مهران زد و گفت:
_پدرسوخته بالاخره دل دادیها! مهران دوباره خندید و خودش را از آغوش آرمان بیرون کشید. به من نگاه کرد، که گفتم: _خوشبخت شید!
مهران با لبخند سری تکان داد و به سمت دایی که صدایش میزد، رفت. من و آرزو هم به سمت نرگس رفتیم. نرگس سر به زیر انداخته بود و بلا تکلیف، کنار آلاچیق ایستاده بود. دستم را زیر چانهاش گذاشتم و سرش را بالا آوردم. با دیدن چشمان اشکیاش، نگران شده گفتم:
_چرا گریه؟ دوستش نداری؟ لبهایش را به هم فشار داد و اشکهایش پی در پی سرازیر شد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *