خانه / دسته‌بندی نشده / رمان مهاجر/پارت شش

رمان مهاجر/پارت شش

که دیگر به هوای معشوقش نتپد!به هوای نگاه های زیبایش دست و پایش نلرزد! ولی مگر می شود؟ حسی که چندین سال، بخاطر آن اسم درون شناسنامه ام سرکوب شده بود،حالا شور به پا کرده بود! دستم را مشت کردم ؛روی قلبم کوبیدم و نالیدم:
_لعنتی بس کن! نلرز براش!
گفتم و دوباره اشک هایم جوشیدند! از پشت میز بلند شدم و سفره را جمع کردم.با قدم هایی لرزان و بی حس،به اتاقم رفتم. روی تخت نشستم…چشمانم را بستم و قطره های اشک ،لجوجانه از میان پلک هایم خودشان را بیرون انداختند! با دیدار امروز،هم اشک هایم جرئت پیدا کرده بودند،هم دلم هوایی شده بود! اصلاً…اصلاً اگر ازدواج کرده باشد چه؟ شاید بچه دار هم شده بود! قطعاً مردی با آن همه چیز تمامی، را روی هوا می زدند! مادرش هم دوست داشت نوه هایش را ببیند… با این افکار،قلبم فشرده شد و بغض سنگینی کنج گلویم لنگر انداخت! چنگی به قلبم زدم و نالیدم:
_خفه شو!ساکت باش!حق نداری بی قراری کنی!
اشک هایم شدت گرفت و قلبم بدتر از قبل خود را به در و دیوار کوبید!من چه می کردم با این دلِ دیوانه ام؟
صبح با صدای آلارم ساعت بیدار شده بودم.کسل و بی حال بودم…سرم با کوچک ترین صدا،به اوج درد خود می رسید؛گریه های دیشبم کار خود را کرده بودند !
دست و صورتم را شستم و به آشپزخانه رفتم؛بهار میز صبحانه را چیده بود و دستش را زیر چانه اش چفت کرده بود…هر از گاهی هم ناخونکی به عسل می زد!با تمام سردرد و بی حالی ام،لبخندی روی لبم جا خوش کرد! بهار وقتی متوجه حضور من شد،لبخند عریضی زد و با سر به میز صبحانه اشاره کرد:
_صبح بخیر مامانی…برات صبحونه آماده کردم. خندیدم و با مهر بوسه ای روی موهایش زدم: _دست گلت درد نکنه عزیزدل مامان.

کنارش ،پشت میز نشستم و گفتم:
_بخور عزیزدلم.
لبخندی زد و با ناز گفت:
_برام لقمه می گیری مامانی؟
چشم هایم را با لبخند باز و بسته کردم.برایش لقمه گرفتم و دستش دادم…تا آخر من برایش لقمه گرفتم؛دخترکم می خواست کمی لوس شود!
ولی خودم چیزی نخوردم؛به قدری غصه خورده بودم که احساس سیری داشتم ! سفره را جمع کردم و با رها به نشیمن رفتیم.
من به تلویزیون خیره شده بودم،ولی نگاه بهار روی من بود.منتظر ماندم تا خودش حرفش را بزند؛اما تردیدش طول کشید.تلویزیون را خاموش کردم و به سمتش چرخیدم.با لبخند نگاهش کردم و گفتم:
_چیزی می خوای بگی؟ فقط سر تکان داد…یا خجالت می کشید،یا می ترسید ! دستش را گرفتم و گفتم: _بگو بهارکم. کمی مکث کرد و گفت: _اگه بگم عصبانی نمی شی؟ لبخندم را تکرار کردم: _نه گل من…عصبانی نمی شم. لب برچید و گفت: _من بابا ندارم دیگه… چشمانم را ریز کردم…مطمئناً این حرفش،مقدمه چینیِ حرف های بعدش بود! چشمانش را مظلوم کرد و ادامه داد: _همه ی دوستام بابا دارن که باهاشون برن بیرون و بازی کنن،ولی من ندارم!

بهارکم حسودی می کرد!حق هم داشت؛هنوز سنی نداشت که طعم بی پدری را بچشد!
با کمی مکث،ادامه ی حرفش را گرفت:
_کاش یکی مثل عمو آرمان بابای من بود.
چیزی در دلم تکان خورد؛انگار که زلزله آمده باشد!
با دلهره گفتم:
_چی می گی عزیزم؟
بی توجه به حال خرابم،گفت:
_می شه برم دیدنش؟
چه می گفتم ؟ می گفتم عمو آرمان تو،رویای از دست رفته ام است؟چطور می گفتم که نباید به او نزدیک شود؟ سعی کردم افکارم را سامان دهم…شمرده شمرده گفتم:
_نمی دونیم کجاست ،که بریم دیدنش بهارم.فقط یه خاطره ی قشنگ بمونه برات،هوم؟
تند تند سر تکان داد و گفت:
_نه مامانی من می دونم کجاست!
چشمانم گرد شدند!از کجا می دانست؟
بدون این که اجازه ی حرف بیشتری بدهد،به سمت اتاقش دوید.چند لحظه بعد،با کارتی در دستش برگشت…کارت را به سمتم گرفت و گفت:
_کارتش رو داد ،گفت که می خواد بیشتر ببینتم! متعجب به دستِ بهار زل زده بودم؛ چه می گفت؟! آیا به راستی آرمان به او کارت داده بود ؟! همان طور با دهان باز به دست هایِ کوچک بهار زل زده بودم که با صدایش از فکر بیرون آمدم و گوش به حرف هایش سپردم: _چی شد مامانی؟قبوله؟ قلبم به تپش افتاده بود،نمی توانستم ضربان قلبم را که به شدت به سینه ام می کوبید، کنترل کنم.ترسیدم

بهار نگران شود،برایِ همین خیلی آرام در حالی که نفس هایِ تند شده ام را کنترل می کردم؛رو به بهار که با چشم هایِ آبی رنگش به من زل زده بود گفتم:
_من یه لحظه برم دستشویی، الان می آم.
بدون هیچ درنگی،خیلی سریع به سمت دستشویی رفتم ؛ دستم را رویِ دستگیره یِ در قرار دادم و وارد دستشویی شدم. فوری در را از داخل قفل کردم؛تکیه ام را به دیوار دادم و چشم هایم را برایِ لحظه ای بستم. آرمان چندسال پیش هم این کار را با من کرد.عاشقم شد و مرا عاشق خود کرد،بی آن که بدانیم عاشقی چه بهایِ سنگینی دارد! دست هایِ لرزانم را به صورتم کشیدم؛که از گرمی صورتم، دست هایم گرم شد! به سمت روشویی سفید رنگ رفتم و آب سرد را باز کردم.دست هایم را پر از آب کردم و به صورتم زدم،چندینبار این کار را کردم؛اما هیچ اثری در گرمایِ بدنم نداشت!دوباره دست هایم را پر از آب کردم،اما قبل از آن که به سمتِ صورتم ببرم،بغضی به گلویم چنگ زد و باعث شد برایِ لحظه ای از حرکت بایستم.کم کم اشک هایم سرازیر شد و کاملاً صورتم را پوشاند.دست هایم را به سمت گلویم بردم و سعی کردم، بغضِ لعنتی که قصد اذیت کردنم را داشت ،از بینببرم؛اما از بین نمی رفت. با صدایِ در به خودم آمدم و با صدایی که کمی لرزش در آن بود گفتم:
_بله؟!
صدایِ آرام و ناز دخترکم به گوشم خورد:
_مامانی،خوبی؟
دوباره چانه هایم لرزید،خوب می دانستم دلیل این لرزش چانه ها چه بود ! هیچ گاه نتوانستم فراموشش کنم؛ همیشه جایِ خالی اش را حس می کردم.
با همان صدایِ آرام و لرزان گفتم: _آره عزیزدلم،خوبم…
بهار باشه ای گفت و دیگر صدایی از او نیامد.آهی کشیدم و دست هایم را به سمت آب بردم؛بعد از پر کردن به صورتم زدم. صورتم را بالا آوردم با دیدن مردی با چشم هایِ آبی که در آیینه دیدم،با لبخند زیبایش که همیشه مرا دیوانه می کرد، به من زل زده بود.

باز نتوانستم خودم را کنترل کنم و اشک هایم همچون سیلی سرازیر شد. ترس از آن داشتم که صدایم به بیرون برود و باعث نگرانی بهار شوم.

اش
برای همین سیفون را کشیدم و دستم را به لایِ دندانم بردم و باز هم گریه کردم. کمی آرام شدم برای همین، درحالی که از زور گریه نفس نفس می زدم؛صورتم را کامل به زیر آب بردم و بیرون آوردم. حوله یِ صورتی رنگ که آویزان بود را برداشتم و بعد از این که کامل صورتم را شستم،آهی کشیدم و از دستشویی بیرون رفتم.امیدوارم بودم با این صورت و چشم هایِ قرمز شده ام، بهار چیزی نفهمد! بهار با دیدنم دهان باز کرد چیزی بگوید که برایِ لحظه ای سکوت کرد و تنها به من زل زد و کم کم دهان باز کرد و گفت:
_مامانی چشات قرمزه چرا؟ کمی از بزاق دهانم را قورت دادم و درحالی که سعی در کم کردن استرسم داشتم،گفتم: _توش آشغال رفته… بهار آهانی گفت و باز قیافه اش را معصوم کرد و رو به من گفت: _مامانی؟! لبخندی زدم و گفتم:
_جانم!
با ذوق گفت:
_بریم پیش عمو آرمان؟
باز هم یادآوری کرده بود؛اما چه می توانستم بگویم؟ به خاطرِ دخترکم هم که بود،باید با او روبه رو می
شدم…چه می کردم که دل دخترکم را هم برده بود!
***
[آرمان] با چهره ای بی خیال به عرشیا زل زده بودم؛ در حال خندیدن با دخترها بود.پوزخندی زدم و به دخترهایی که همراه او می خندیدند نگاه کردم؛آن ها چقدر بدبخت بودند که به حرف هایش می خندیدند!درحالی می دانستند هرروز با یک دختر جدید قرار دارد؛ناسلامتی دکتر مملکت بود! آهی کشیدم، دست هایم را به جیبم بردم.با بی اهمیتی به عرشیا ، رو گرفتم که با مهران رو به رو شدم …هنوز هم بابت کارِ امروزش از او دلخور

بودم. چشم غره ای رفتم و به او زل زدم؛ این کارم باعث شد لبخندی دندان نما، رویِ لب هایش بنشیند.پوفی گفتم و به سمت دیگری نگاه کردم. آهنگ خارجی درحال پخش بود و صدا به صدا نمی رسید ؛ من از اینمتعجب بودم که آن دخترها، چگونه حرف هایِ عرشیا را می شنیدند؟! از فکر بیرون آمدم و نگاهم به مهران افتاد که سعی داشت صدایش را به گوشم برساند؛اما هرکاری می کرد بازهم صدایش به پایِ آهنگ نمی رسید! پوفی گفتم و به مهرشاد که در حال گفت و گو با یکی از دخترهایِ مهمانی بود،نگاه کردم؛سری تکان دادم و نگاهم را از او گرفتم.کاش به اصرارهایِ مهرشاد توجه نمی کردم. خانه ماندن را ترجیح می دادم به ماندن میان این افراد بیخیال! به سمت مبلی که کتم رویِ آن قرار داشت،رفتم.کت مشکی رنگم را تن زدم و با حالت دست به فرهاد،برادر مهرشاد که به من زل زده بود اشاره کردم و با باز و بسته کردن لب هایم به او فهماندم که قصدم رفتن است. نمی دانم متوجه منظورم شد یا نه! اهمیتی ندادم و به سمت خروجی رفتم… هنوز پا به بیرون نگذاشته بودم که کسی صدایم زد. برگشتم که با چشم هایِ خندان عرشیا روبرو شدم.کلافه چشم هایم را درحدقه چرخاندم و بدون اینکه چیزی بگویم خیره اش شدم. عرشیا که سکوتم را دید؛ پوزخندی زد و گفت:
_حالا دیگه خودت رو نسبت به حرفام بی اهمیت نشون می دی؟
دوباره سکوت کردم و به چشم های قهوه رنگش خیره شدم؛ عجیب به پوست سفیدش خیلی می آمدند! وقتی دید بازهم به حرف هایش اهمیتی نمی دهم،دستی به بینی عقابی اش کشید و نفسش را با صدا بیرون داد. دوباره دهان باز کرد و گفت:
_از وقتی که از اون دختر جدا شدی دیگه…
نمی دانم چرا ، اما همین حرفش کافی بود تا تمام عصبانیت این روز هایم را سرش خالی کنم.یقه اش را گرفتم به دیوار چسباندمش. با عصبانیت دندان هایم رویِ هم ساییدم و گفتم:
_فقط یه بار دیگه اسم اون رو بیاری،زندگیت رو به کامت تلخ می کنم.

عرشیا تک خنده ای کرد و دست هایش را به سمت دستم برد،سعی کرد دست هایم را از دورِ یقه اش جدا کند؛اما موفق نشد! کم کم خنده اش به عصبانیت تبدیل شد و غرید:
_ولم کن! پوزخندی زدم و سفت تر یقه اش را چسبیدم؛ ابرویی بالا انداختم و گفتم: _نچ! اول معذرت بخواه… عرشیا که عصبی تر از قبل شد ، دوباره تکرار کرد: _ولم کن!
دوباره اهمیتی ندادم ؛ پاسخ حرف هایش خیره شدنم، به چشمهایش بود. نمی دانم چطور،اما مشتی به صورتم خورد که باعث شد از درد دست هایم را از یقه اش جدا کنم…با دست گونهام را گرفتم. کمی که از درد صورتم کم شد،عصبی نگاهم رو بالا آوردم ؛ با لب هایِ خندانِ عرشیا روبرو شدم. با عصبانیت بلند شدم و به سمتش خیز برداشتم که کسی دستم را گرفت. با عصبانیت به شخصی که دستم را گرفته بود نگاه کردم؛ با نگاهِ نگران مهران روبرو شدم.
صدایِ قهقهه ای بلند شد؛ به سمت صدا برگشتم که باز هم با عرشیا روبرو شدم…عصبی چشم هایم را رویِ
هم قرار دادم و کمی از بزاق دهانم را به زور قورت دادم؛سعی کردم آرام باشم و خودم را کنترل کنم.
صدایِ آهنگ قطع شده بود و همه به دور ما جمع شده بودند…

عصبی دستمرا از دستِ مهرانبیرون کشیدم و
بدون این که حرفی بزنم،فوری از خانهبیرون زدم.
*** لیوانِ پر از دلستر را یک نفس سر کشیدم و دستی به موهایمکشیدم.
گاهی اوقات آنقدر همه چیز به هم گره می خورد ، که وقتی به خودت می آیی، می بینی خودت هم در این گره گیر کرده ای! کمی چشم هایم را بستم و دست هایم را به حالت نوازشگری به پشت چشم هایم کشاندم.آهی کشیدم و به سمت بالکن بزرگ خانه ام قدم برداشتم؛جایی که آرامم می کرد.به بالکن که رسیدم، در را باز کردم و به سمت صندلی بزرگِ مشکی رنگ رفتم. رویِ آن نشستم و سرم را به صندلی تکیه دادم. ستاره هایِ زیبا در آسمان می درخشیدند.رهایِ من هم نگاه کردن به آسمانِ پر از ستاره را دوست داشت.

ناگهان جمله ای در ذهنمپیچید: “دوست دارم تا ابد زل بزنم به آسمانی که ستاره اش تو باشی”
۰۰ سال پیش این را به رها گفتهبودم.چقدر با این حرفم ذوق کرده بود!با برخورد قطرات باران به صورتم ،از فکر بیرون آمدم.به آسمان نگاه کردم که شدیداً گرگ و میش بود… اما از جایم تکان نخوردم و تصمیم گرفتم زیرِ همین باران بمانم. کم کم قطرات باران زیاد تر شد و تبدیل به بارانی شدید شد. بلند شدم و دست هایم را باز کردم کم کم لباس هایم خیس شد ؛ سرمایِ باران به وجودم رخنه کرده بود و باعث مور مور شدن بدنم شده بود.نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم خودم را در این باران رها کنم.کم کم باران بند آمد،نگاهی به لباس خیس شده ام انداختم و به داخل رفتم . بعد از یک دوش کوچک و کوک کردن ساعت به سمت تختم رفتم.
شاید کمی خواب حالم را بهتر می کرد،چشم هایم را رویِ هم قرار دادم؛اما خوابم نمی برد.چه خیالاتی داشتم من؟! اصلاً خواب برایم معنا داشت؟ با صدایِ زنگگوشی فوری بلند شدم با دیدن اسم خانم سعیدی که پرستار بیمارستان بود، پوفی کشیدم و پاسخ دادم:
_بله؟ خانم سعیدی:الو آقایِ دکتر؟یه بیمارِ اورژانسی آوردن که تصادف کرده، به هرکی زنگ می زدم جواب نداد به
آقایِ رهنما زنگ زدم که گفتن سریع خودشون رو می رسونن ؛گفتن به شماهم خبر بدم. فوری از رویِ تخت پایین آمدم و گوشی به دست ،لباس هایم را تن زدم.درهمان حال گفتم: _شما سریع تر کارهایِ لازم رو انجام بدید تا من خودم رو برسونم. چشمی گفت و خواست قطع کند که فوری پرسیدم: _بیمار چند سالشه؟ پرستار کمی مکث کرد و گفت: _۰۰ سال،مثل اینکه با موتور تصادف کردن.

باشه ای گفتم و بعداز تکرارِ نکات لازم ،فوری سوییچ و کلید خانه را برداشتم و از خانه بیرون رفتم.
بار دیگر به ساعتم نگاه کردم؛ یک ساعتی از زنگ زدن خانم سعیدی میگذشت ،اما من همچنان در ترافیک بزرگی بودم.عصبی دستم را به فرمان ماشین زدم و برای بار پنجم شماره یِ مهران را گرفتم، اما باز هم جواب نداد.باحرکت ماشین ها فهمیدم بالاخره راه باز شد… با سرعت تمام گاز می دادم.بعد از یک ربع رسیدم؛ ماشین را گوشه ای پارک کردم و فوری به داخل بیمارستان رفتم.با دیدن خانم بهاری، خواستم به سمتش بروم که صدایی آشنا آمد… برگشتم که با مهران چشم تو چشم شدم. بدون هیچ درنگی به سمتش رفتم و گفتم:
_چی شد؟!
مهران قیافه یِ ناراحتش را به من انداخت و کمی بعد سرش را به زیر انداخت و گفت:
_رفت تو کما!
مات و مبهوت نگاهش می کردم که گفت:
_وضعیتش وخیم بود برای همین بدون رضایت خانواده اش عملش کردیم.
دیگر نمی شنیدم چه می گفت! نفس هایم تند شده بود.با صدایی که حتی خودم هم از آن می ترسیدم فریاد کشیدم:
_بدون اجازه خانواده عمل کردی؟!حالا می گی رفته کما؟جواب خانوادش رو چی بدیم مهران؟ مهرانهم، همانند من صدایش بالا رفت و گفت: _چیکار می کردم؟!میگم وضعیتش وخیم بود؛ می فهمی؟ عصبی بودم و تحمل آن فضا را نداشتم !تنها چشم هایم را رویِ هم گذاشتم و گفتم: _وای به حالت اگه مشکلی واسش پیش بیاد!
و بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم رفتم ؛ همان طور سلانه سلانه به سمت صندلی رفتم و خودم را رویِ آن پرت کردم.کلافه بودم ،برای همین چشم هایم را رویِ هم قرار دادم.کمی نگذشت که پلک هایم سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

با صدایی که از بیرون اتاق می آمد،از خواب پریدم. دستی به صورتم کشیدم و کمی پلک هایم را باز و بسته کردم تا دیدَم واضح تر شود. به ساعت رو میزی نگاهی انداختم ؛ ۰۱:۱۱ را نشانمی داد. سردرد شدیدی داشتم. صداها رفته رفته بالاتر می رفت،روپوش سفیدم را تنم کردم و فوری از اتاق بیرون رفتم و راهرویِ دراز را طی کردم.

 

آرشیو پایانی:

ﺁﺩﻡ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ، ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﺜﻞ عشق ﺭﺍ …

👤 یودیت هرمان
📚 ﺍﯾﻦ ﺳﻮﯼ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪﯼ ﺍﺩر

 

به خاطر داشته باش کتابی که در بیست یا سی سالگی حوصله‌ات را سر می‌برد ، در چهل یا پنجاه سالگی درهایی را به رویت خواهد گشود …

👤 دوریس لسینگ

 

 

درباره‌ی ali aghapoor

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *