خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت نه

رمان مهاجر/پارت نه

رها چنان جیغی کشید که ترسیدم! با خوشحالی به سمت مادر و پدرش رفت و
هردویشان را در آغوش گرفت.آنقدر خوشحال بود که فراموش کرده بود کجا هست! لبخندی از خوشحالی اش

بر لب هایم نشست. بی توجه به نگاه های خیره ی بهنام،با قدم هایی بلند به سمتم آمد.روبه رویم ایستاد و بدون حرف ،خیره ی چشمانم شد. در چشمان زیبای پر از اشکش،خیلی حرف ها نهفته بود.تشکر،مهربانی،ذوق و شوق. …
به قدری نگاهش صاف و زیبا بود که لبخند چشمانش را با تمام وجودم حس می کردم! لحظه ها ایستاده بودند و من در قهوه ی نگاهش غرق شده بودم.
لبخند زیبایی روی لب هایش نشست: _سر قولت موندی! یک تای ابرویم را بالا انداختم و گفتم: _مگه قرار بود نمونم؟ شانه ای بالا انداخت و خندید: _به خودت اطمینان نداشتی… قطره ای اشک از چشمانش چکید و خنده اش غلیظ تر شد: _من که همون اول گفتم اعتماد دارم بهت… مکثی کرد و ادامه داد: _آقای دکتر!
شیطنت نگاهش را دوست داشتم. خنده های پر از شیطنتش خستگی ام را در می کرد. خندیدم و بی حرف به شیطنتی که در چشمانش می رقصید،خیره شدم. این زن تمام آن چیزی بود که من از زندگی می خواستم! دلبرانه هایش تمامی نداشت؛درست مثل آن نسیم خنک بهاری،طبق طبق حس خوب منتقل می کرد!
از نگاه خیره ام خجالت زده شد گویا! سر به زیر انداخت و با همان لبخندش زمزمه کرد: _این جوری نگام نکن!
دلم می خواست قهقهه بزنم از خوشی! هنوز هم مثل آن روزها،خجالت می کشید وقتی عاشقانه نگاهش می کردم! و چه زیبا تر از این؟! این لبخند ها و خجالت های بکرش را باید قاب طلا می گرفتم…اصلا هوایی که رها در آن نفس می کشید را باید بوسه باران می کردم… رهای من ستودنی بود!

خنده ی بالا آمده تا پشت لبم را قورت دادم و گفتم: _چه جوری؟
سرش را بلند کرد و بی حرف خیره ی چشمانم شد. زمان و مکان را گم می کردم وقتی این گونه نگاهم می کرد…مرا چه می شد؟ عشق بود یا دیوانگی؟ مجنون هم حال من را داشت وقتی لیلی اش نگاهش می کرد؟مجنون هم مثل من بود؟دنیایش می خندید وقتی لیلی اش لبخند می زد؟ مجنون هم مثل من دانه به دانه ی موهای لیلی اش را شعر می کرد؟ جان می داد برای صدای خنده هایش؟ تک به تک صدای نفس هایش را می شمرد؟
امان از عاشقی!امان از دیوانگی!
نا خودآگاه لبخندی رو لب هایم شکل گرفت؛تا لبخند زدم،رها آهسته خندید.این زن با خنده هایش قصد دیوانه کردنم را داشت؟چه می کرد با من؟با دلم؟ **
آرمان خیره ی چهره ی پر از لبخندم بود.این نگاهش را می شناختم؛مرحم تمام زخم هایم را می شناختم! آرمان زمانی تمام امید و آرزویم بود.لبخند که می زد، شاپرک ها در دلم به رقص در می آمدند !
با صدای طعنه آمیز بهنام، رشته ی نگاهمان پاره شد:
_دل و قلوه دادنتون تموم نشد؟
پوزخند گوشه ی لبش،منزجرم می کرد .
نگاهم به آرمان افتاد که اخم عمیقی ابروهایش را به هم پیوند داده بود. تا آمدم حرفی بزنم، آرمان چشمانش را باز و بسته کرد و به مهران که به سمت ما می آمد اشاره کرد:
_مهران برات وضعیت بهارو توضیح می ده. مطمئن بودم اگر بروم،بحث شدیدی بین آرمان و بهنام پیش می آمد. سرم تند تند تکان دادم و گفتم: _خودت توضیح بده! آرمان لبخندی زد و رو به مهران که متعجب کنارمان ایستاده بود،گفت:

_مهران برای رها وضعیت بهارو توضیح بده. مهران ابرویی بالا انداخت و سؤالی نگاهم کرد. متلمس نگاهش کردم و با چشم و ابرو به بهنام اشاره کردم.
مهران سریع متوجه وضعیت قرمز شد و رو به آرمان گفت:
_باشه من توضیح می دم.تو هم برو اتاق دکتر عبدی؛گفته بودن بعد عمل بری پیششون.
آرمان دوباره اخم کرد و گفت:
_باشه حالا،می رم.
مهران بازوی آرمان را گرفت و گفت:
_نه!نمی شه،الان باید بری.
آرزو که با یکی از پرستار ها غرق صحبت بود، به سمتمان آمد و کنار آرمان ایستاد…با انزجار نگاهی به بهنام انداخت و گفت:
_رها،آرمان!بیاید بریم ناهار مهمون من ! با دست به بهنام اشاره کرد و بدون خجالت گفت: _پیش ایشون ایستادید که اشتهاتون کور بشه؟ مهران بلافاصله قهقهه سر داد. بهنام اخمی کرد و تا لب باز کرد حرفی بزند ،سریع گفتم: _دیدی که!حال بهار خوبه.می تونی بری! آرزو هم دست آرمان را گرفت و کشید؛رو به من گفت: _رها دم در منتظرتیم.آقا مهران هم باهامون میاد…وضعیت بهارو برات توضیح می دن. با تعجب گفتم: _آخه هنوز بهارو ندیدم. آرزو کلافه گفت: _فعلا نمی تونی ببینیش…زود بیا!

به مهران نگاه کردم که سری تکان داد. به پشت سرم نگاه کردم که همه رفته بودند.فقط من و بهنام مانده بودیم.

همه جا
تاریک بود و من چقدر آرام بودم! گاهی اوقات این تاریکی خیلی خوب میشد! مدت ها بود که خواب
نداشتم…خواب به چشم هایم نمی آمد!
همان طور که سرم رویِ میز بود لبِ پایینم را بر رویِ لبِ بالایی ام قرار دادم.دوهفته ای می شد که آرمان را
ندیده بودم. آرزو را می دیدم اما دیدنِ آرمان بسیار سخت شده بود!
از نو دوباره آهی کشیدم… چقدر دلتنگش بودم! به شدت گرفتار شده بودم… سرم را پایین می آوردم به آرمان
فکر می کردم، بالا می آوردم بهار جلویم ظاهر می شد…کمی بعد برایِ رهایی از فکرها سرم را بالا آوردم و
مشغول کار شدم. خواستم سوزن را در لباس فرو ببرم که با انگشتم برخورد کرد. با سوزش دستم سریع سوزن
را رها کردم و انگشتم را دردستم گرفتم بلکه خونش این گونه بند بیاید.دلم عجیب شور می زد!
**
با تیری که سرم کشید کلافه برگه یِ در دستم را رویِ میز پرت کردم.این چند روز به جایِ مهران شیفت بودم؛ برایِ همین به شدت بی خوابی گرفته بودم. خداروشکر که امشب می آمد و من هم می توانستم خانه بروم و یک دلِ سیر بخوابم.نفسی عمیق کشیدم و به ساعت مچی ام نگاه کردم…ساعت ۹:۱۱ را نشان می داد. سرفه ای کردم ؛ به آرامی از رویِ صندلی بلند شدم و به سمت لباس هایم رفتم. بعد از تعویض لباس، فوری از اتاق خارج شدم.بعد از تکان دادنِ سری برایِ پرستارها خواستم به سمت خروجی بروم که چشمم به خانم سعیدی خورد. ترسیده مرا نگاه می کرد! اولش اخمی کردم و بعدش سری هم برای او تکان دادم. بعد از آن اتفاقی که در اتاق عمل افتاده بود، دیگر جرئت نداشت به من نگاه کند و اگر هم نگاه می کرد با ترس بود! چون بعد از آن اتفاق او را به شدت سرزنش کرده بودم؛ اما این کار باعث شد تا کمی به خودش بیاید. چه دلیلی داشت یک پرستار انقدر سطحِ مسئولیت پذیری اش پایین باشد؟! بیخیال شانه ای بالا انداختم و خواستم بروم که در باز شد و چند پرستار و زنی که به همراه برانکارد می دوید.گریه اش جان سوز بود.متعجب ایستادم که یکی از پرستارها رو به من گفت:
_سلام آقای دکتر. گویا ایشون حمله عصبی بهشون دست داده و از حال رفتن… خواهشاً یه نگاهی بهشون بندازید.
کلافه و پرحرص آهی کشیدم و سری تکان دادم. فوری کیفم را باز کردم و وسایل مورد نیاز را بیرون آوردم. وضعیتش خیلی هم بد نبود! دستی پشت گردنم کشیدم و درهمان حال گفتم:
_شما ها ببریدش اتاق، منم زود خودم رو می رسونم.
به سمت زنی که مدام گریه و خواهش می کرد برگشتم و گفتم: _شماهم نگران هیچی نباشید ایشون فقط از حال رفتن.
زن گریه اش بند نیامد اما سری تکان داد.بدون اینکه فرصت زدن حرفی را به آن ها بدهم به تندی به سمت اتاقم رفتم ؛ مدام حرص خوردم از شانسی که من داشتم!
بعد از اینکه دارویی برایِ بیمار تزریق کردم، به زنی که حالا فهمیده بورم همسرِ بیمار بود. فوری از اتاق بیرون آمدم و در را بستم. آهی از خستگی بیش از حد کشیدم و دست هایم را در جیب های پیراهن سفید رنگم فرو بردم.سرم را پایین انداخته بودم و راه می رفتم که با خوردن چیزی به صورتم نتوانستم خودم را کنترل کنم و به رویِ زمین افتادم.همانطور که زمین افتاده بودم یکی از دست هایم رویِ صورتم گذاشتم و دیگری را رویِ زمین. وقتی دیدم کامل شد سرم را بالا آوردم با دیدنِ بهنامی که با صورتی قرمز شده به من زل زده بود، متعجب شدم! او چه می خواست؟ چرا شبیه به شخصی بود که ساعت ها گریه کرده است؟! به سختی بلند شدم و وقتی توانستم خودم را کنترل کنم،عصبی به سمتش رفتم و همان طور که دستم را رویِ صورتم گرفته بودم گفتم:
_این کارت چه معنی…
هنوز حرفم کامل نشده بود که مشت بعدی به سمتِ دیگر صورتم خورد اما اینبار توانستم خودم را کنترل کنم تا نیوفتم.عصبی شدم؛ نه حرفی می زد و نه دلیلی می آورد. تنها اینگونه حمله ور می شد.با همان عصبانیتم به سمتش رفتم و یقه یِ پیراهنِ مشکی رنگش را در دستم گرفتم و او را جلو کشیدم…صدایِ افرادی که به دورمان جمع شده بودند می آمد اما اهمیتی ندادم و از لای دندان های کلید شده ام گفتم:
_می ریم بیرون تا من بفهمم دردت چیه!
این را گفتم و او را به همراه خودم به سمت خروجی کشاندم. متعجب تر شدم از آنکه او همانطور به همراهم کشیده می شد و هیچ مخالفتی نمی کرد. وقتی به حیاط رسیدیم، او را به سمتِ دیگری پرت کردم که نتوانست خودش را کنترل کند و تلو تلو خوران به عقب رفت.هوا کم کم سرد شده بود؛بهنام تند تند نفس می کشید.با صدایی که نسبتاً بلند بود، گفتم:
_اینجا چیکار می کنی؟! بهنام چیزی نگفت و تنها با پوزخندی که مرا آزار می داد، به من زل زده بود.عصبی شده بودم از مردی که
رهایم را گرفته بود… از مردی که رهایم سال ها برایِ او بود!

عصبی با گام هایِ بلند به سمتش رفتم و مشتی حوالیِ صورتش کردم، اما او بدون اینکه حرکتی کند همانجا ایستاد و باز هم با همان پوزخند به من زل زد. نتوانستم خودم را کنترل کنم و مشت بعدی را به همان قسمت زدم اینبار آنقدر محکم بود که نتوانست خودش را کنترل کند و زمین افتاد.یقه یِ پیراهنش را گرفته بودم و همین باعث شد او هم یقه یِ پیراهنم را بگیرد به شدت درگیر شده بودیم، گاهی اوقات من رویِ او قرارمی گرفتم و گاهی اوقات هم او رویِ من! کنترلی رو رفتار و حرف هایم نداشتم و به شدت از او عصبی بودم. با صدایی که به خاطر عصبانیتم خشمگین شده بود،گفتم:
_این همه مدت رهایِ من تو چنگت بود؛ اینم تلافیش… مشت بعدی به صورتش خواباندم.این بار بهنام هیچ حرکتی نکرد! متعجب از رویش بلند شدم اما او همانطور
که دراز کشیده بود نگاهش را به آسمان دوخت و گفت: _رهایِ تو همیشه رهایِ تو بود.هیچ وقت رهایِ من نشد! متعجب با حرفش، نسبتاً فریاد زدم و گفتم: _چی میگی؟! بهنام همانطور که به آسمان زل زده بود آهی کشید و گفت: _اون همیشه عاشق تو بود!
متعجب بودم و نمی توانستم چیزی بگویم؛ گویا قدرت تکلمم را از دست داده بودم ! بهنام که سکوتم را دید به سمتم برگشت.او همان بهنام قبلی نبود؛ این بهنام خیلی با بهنامی که در این مدت کم/ شناخته بودم، فرق داشت.صداقت در کلامش را به وضوح حس می کردم. بهنام پوزخندی زد. سرم را پایین انداختم؛ چیزی نداشتم بگویم.
بهنام خش دار گفت: _همیشه دوستش داشتم؛ اما چه فایده داره دوست داشتنِ کسی که حتی بهت فکر هم نمیکنه؟!
صدایش لرزید و همین باعث شد سرم را بالا بیاورم. با دیدن چشم هایِ پر از اشکش قلبم هزار تکه شد.من این مرد را می شناختم…خیلی خوب هم می شناختم. مردِ رو به رویِ من، همان منِ ۹ سال پیش بود!… بهنامِ شکسته و پر بغضِ رو به رویم، آرمانِ زمینِ خوردهی ۹ سال پیش بود!

قلبم تکرارِ من را باور داشت.
اما عقلم در باورِ حرف هایش سخت مقاومت میکرد؛ آخر چنین چیزی غیر ممکن بود! رهای من، آدمِ این کارها نبود. امکان نداشت وقتی اسم بهنام در شناسنامه اش است، فکرش پیِ من باشد! مگر میشد؟! رها و چنین خیانتِ بزرگی؟! رها پاکتر از این حرف ها بود؛ خیلی پاکتر!
عصبی و پرخاشگر به سمت بهنام رفتم؛ یقهی پیراهنش را گرفتم و بلندش کردم.از بین دندان های کلید شده ام غریدم:
_آب بکش دهن کثیفت رو! رها اهل خیانت نیست! این دروغات رو ببر پیش یه احمقی که رها رو نشناسه! بهنام بی حرکت و مات نگاهم میکرد. لحظه ای بعد، پوزخندی زد و رو گرفت. نگاهش را به نقطه ی نامعلومی
دوخت و زمزمه کرد: _شایدم عاشق همین حمایت های تو شد…
مبهوت پلک زدم. بهنام اخمی کرد و نگاهش را بی حواس روی اجزای صورتم چرخاند. طوری که انگار نگاهش رویِ من بود و فکرش جای دیگر! در آخر با همان اخم، نگاهش روی چشمانم ثابت ماند و صدایش بالا رفت:
_آره…آره اون عاشق حمایت های تو شد. منم عاشق اون بی محلی هاش! در صورتم با بیچارگی داد زد: _تقصیر توی لعنتی بود که به اینجا رسیدیم.
اخم هایم را در هم کشیدم و بی حرف نگاهش کردم؛ لب هایش میلرزید و به زور سر پا بود! درست مثل اینکه مست باشد؛ شایدم هم مستِ رها بود…مستِ خاطره هایی که حضور رها در میانشان جولان میداد! با این افکار رگ گردنم برجسته و دستهایم مشت شدند.
بهنام دست هایم را که حالا شل شده بودند، از یقه اش کنار زد و روی نیمکتِ کنارمان نشست. چرخیدم و بی حرف خیره اش شدم. سرش را در دستهایش گرفت و با بغض نالید:
_نه… تقصیر خودم بود! به جای اینکه از باباش بخرمش، باید دلش رو به دست میآوردم… بهخاطر حماقتم از دستش دادم!

مات ماندم! خریدن؟! مگر رهای من کالا بود؟! قلبم با درد آمد و نفس هایم تند شد. پس…پس رها به خواستِ خودش ازدواج نکرده بود! به خواستِ خودش ترکم نکرده بود! چه بلایی سرِ زندگیِ رهایم آورده بودند؟ چهطور طاقت آورده بود میان این همه ظلم؟!
دوباره صدای نالانِ بهنام به گوشم رسید:
_اصلاً… اصلاً تقصیر خودش بود…
سرش را بالا آورد و با نفرت نگاهم کرد:
_اگه اون انقدر سرد نبود… اگه…
انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و داد زد:
_اگه انقدر عاشقِ توی لعنتی نبود منم سگ نمیشدم بیوفتم به جونش…
قطره ای اشک از چشمش چکید و او پربغض داد زد:
_اون وقت پردهی گوششم پاره نمیشد…
دستش را در موهایش فرو برد و نالید:
_بهار مریض نمیشد…
قطره ای دیگر:
_رها ازم نمیبرید! چه میشنیدم؟ دیگر چه بلایی مانده بود که سرِ رها نیاورده باشند؟ رها این ۹ سال را چهطور دوام آورده بود؟
عصبانیتم به اوج رسیده بود و نفس هایم هر لحظه تند تر میشدند. به سمتِ بهنام رفتم؛ یقه اش را چنگ زدم و بلندش کردم.

حس میکردم از گوشهایم دود بلند میشود! بی هوا مشتی به صورتش کوبیدم. با دست دیگرم یقه اش را محکم چسبیده بودم که نیوفتد؛ خیلی کارها با او داشتم! از دماغش خون جاری شد و من با عصبانیت خندیدم. دیوانگی که شاخ و دم نداشت! من دیوانه شده بودم! غریدم:
_که از پدرش خریدیش، آره؟! بهنام دستش را زیر دماغش کشید و خون را پاک کرد. بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بدهم، مشت دیگری
روی صورتش نشاندم

_که سگ شدی براش، آره؟! بغضی در گلویم نشست و دوباره مشتی روی صورتِ آش و لاشش زدم: _که پردهی گوشش پاره شد بیشرف، آره؟! مشتی دیگر: _که باعث مریضیِ بهار تویی، آره؟! بی حال دستش را بالا آورد: _از پدرش بپرس! اون از همهچیز خبر داشت. مچ دستش را گرفتم و دندان روی هم ساییدم: _که دست روش بلند کردی، آره؟!
دستش را پیچاندم و با لذت به صدای ناله اش گوش سپردم. من این مرد را میکشتم قطعاً! مشتم را بلند کردم؛ قبل از اینکه روی صورت بهنام فرود بیاید، دستی مشتم را در هوا گرفت. با عصبانیت چرخیدم که مهران را دیدم. هراسان گفت:
_چته پسر خوب؟ آش و لاشش کردی که! آروم باش! با اخم گفتم: _تو دخالت نکن! مهران بی توجه به حرفِ من، دستم را که روی یقه ی بهنام بود، به شدت کنار زد و رو به بهنام با تنفر گفت: _توهم گورت رو گم کن! دوباره به سمتِ بهنام خیز برداشتم که مهران لباسم را چنگ زد و رو به بهنام داد زد: _دِ برو میگم! بهنام دستی زیر دماغش کشید و قبل از اینکه چیزی بگویم، با قدم هایی لرزان و شانه ای خمیده دور شد. دست مهران را پس زدم و عصبی گفتم:

_مگه نمیگم دخالت نکن؟ مهران سری با تاسف تکان داد و رو به پرستار ها و چند نفر دیگری که با تعجب دورمان جمع شده بودند، داد زد:
_چیه نگاه میکنید؟ فیلم تموم شد! بفرمایید خواهش میکنم! مردم که پراکنده شدند، مهران با صدایی که به زور سعی میکرد بلند نشود، گفت:
_میفهمی داری چیکار میکنی؟ وسطِ بیمارستان آخه؟ یه خبر میدادی میبردیمش بیابونی جایی، دک و پوزش رو میاوردیم پایین.
خنده ام گرفته بود. مهران همیشه پایه ی همه ی کارهایم بود؛ بدون هیچ اعتراض یا سؤالی! با همان جدیت گفت:
_نخند! الان بره شکایت کنه چیکار کنیم؟ کلی هم شاهد داره! دستی به گردنم کشیدم: _نمیکنه! تا لب باز کرد اعتراض کند، با چشم های ریز شده، مشتم را جلوی صورتش نگه داشتم و اخطار گونه گفتم: _مهران! با تعجب خیره ی مشتم شد: _نَرمِشِت رو بهنام بود تمرین اصلیت رو من؟ خنده ام را قورت دادم و گفتم: _نمک نریز مهران. مهران با تردید نگاهم کرد. سرم را تکان دادم و گفتم: _خب؟ چیشده باز؟ مهران دم عمیقی گرفت و گفت: _چی شنیدی آرمان؟

صدای بهنام در سرم اکو شد: “_به جای اینکه از باباش بخرمش”…
“عاشق حمایت های تو شد”… “اگه انقدر سرد نبود”… “اگه عاشق تو نبود”… “سگ نمیشدم بیوفتم به جونش”… “پرده ی گوشش پاره نمیشد”… “پرده ی گوشش”… چنگی به گلویم زدم: _من باید با رها حرف بزنم مهران! مهران با نگرانی گفت: _چته آرمان؟ چی شنیدی که انقدر به هم ریختی؟ اخمی کردم و بی توجه تکرار کردم:
_باید…باید باهاش حرف بزنم. صدای زنگ موبایل مهران، مانع پرسیدنِ سؤال های دیگر شد. مهران پاسخ داد و من بی توجه، به سمت ورودی ساختمان به راه افتادم.
باید با رها حرف میزدم؛ و همچنین با پدرش! باید از صحت حرف های بهنام مطمئن میشدم! وضعیت بیمار را هم مهران چک میکرد؛ مطمئنا با این حالِ پریشانم، نمیتوانستم تمرکز کنم.
سری برای مهران تکان دادم که تماس را قطع کرد و گفت: _کجا میری؟ بی حرف نگاهش کردم که موبایلش را بالا آورد و تکان داد: _دکتر فروز فهمیده وسط بیمارستان کشتی گرفتی!

دکتر فروز رئیس بیمارستان بود؛ قطعاً سرزنشی طولانی در انتظارم بود.
کلافه گفتم:
_الان نمیشه مهران! من باید برم پیشِ رها.
مهران شانه ای بالا انداخت و گفت:
_اول باید بری اتاقِ دکتر!
اخمی بین ابروهایم نشست:
_میگفتی رفته!
لبخندی زد و گفت:
_من دروغ بلد نیستم که!
به سمتش خیز برداشتم که قدمی عقبتر رفت:
_دکتر فروز منتظرته داداش.
چند دقیقه بعد، کیف در دست، جلوی درِ اتاق دکتر فروز بودم. دم عمیقی گرفتم و تقه ای به در زدم. لحظه ای بعد، صدایش به گوشم رسید:
_بیا تو! در را باز کردم و وارد اتاق شدم. میز و مبل های قهوه ای رنگش، درست جلوی در بود و طبیعتاً مستقیم با
دکتر رو به رو شدم. اخم های درهمش مطمئنم کرد که تا نیمه های شب اجازه ی رفتن نمیدهد!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_سلام دایی! کارم داشتین؟

اخمش عمیق تر شد و به مبل اشاره کرد. سری تکان دادم و روی مبل نشستم. میدانستم منتظر توضیح کارم است؛ ولی بی حرف به او خیره شدم. با صدایی که عصبی بودنش را آشکار میکرد، گفت:
_توضیح بده آرمان؛ همه چی رو! اخم هایم را در هم کشیدم:

_بمونه برای بعد دایی… باید برم! اخم هایش عمیقتر شد و صدایش را بالا برد: _تا دلیل این کارات رو نگی، جایی نمیری! کلافه و بی حوصله گفتم:
_کدوم کارها آخه؟ یه بحث کوچک بود! نگاهی به ساعتم انداختم؛ رفته رفته دیر میشد! من آنقدری صبور نبودم که تا فردا برای گرفتن جوابِ سؤالهایم، صبر کنم.
دایی از پشت میز بلند شد و روی مبلِ رو به رویم نشست. دستی به ته ریشش کشید و آرامتر گفت:
_فقط یه بحث کوچک؟
سری تکان دادم که ادامه داد:
_چرا این روزها بحثهای کوچکت زیاد شدن؟
کلافه و بهت زده خندیدم:
_مگه بچه م دایی؟ چتونه شما؟
دایی نگاه دقیق و موشکافانهاش را به چشمهایم دوخت:
_تو بگو! چهخبره آرمان؟
با اینکه میدانستم دایی بی دلیل و ندانسته اینگونه پیگیر نمیشود، اما وقتِ بحث و جدل نداشتم. چشمهایم را باز و بسته کردم:
_هیچ خبر! به ساعتم اشاره کردم و گفتم: _داره دیرم میشه دایی! بازپرسی بمونه برای بعد. پا روی پا انداخت و خونسرد گفت: _تا نگی برای چی این کارها رو میکنی، جایی نمیری؛ تمام!

دستم را مشت کردم و صدایم را کمی بالا بردم:
_چرا لج میکنی دایی؟ کدوم کار آخه؟
جلوتر خم شد و جدی گفت:
_برای چی بهار توکلی رو بدون هزینه عمل کردی؟
پوزخندی زدم. از اول هم باید میفهمیدم که مقدمه چینی میکند. دستم را لای موهایم کشیدم و گفتم:
_واقعاً داره دیرم میشه! بعداً کامل توضیح میدم.
تا ایستادم، محکم گفت:
_بشین آرمان!
عصبی نفس عمیقی کشیدم. تحمل سؤال و جواب نداشتم. خصوصاً حالا که باید رها را میدیدم! نشستم و بی مقدمه گفتم:
_بهار توکلی دخترِ رهاست! دایی متعجب پلک زد: _رها؟
سری تکان دادم. دایی رها را خیلی خوب میشناخت. دایی اولین کسی بود که با رها آشنا شده بود؛ حتی مادرم را برای خواستگاری، او راضی کرده بود! بهت زده و عصبی گفت:
_چطوری پیداش کردی؟
به یاد آن روزی که بهار از خانه فرار کرده بود، لبخندی زدم:
_من پیداش نکردم؛ بهار پیدام کرد!
منتظر و مشتاق نگاهم کرد که خلاصه ای از دیدارمان را گفتم. متفکر به میز خیره شد. سپس نگاهش را به من دوخت و با طعنه گفت:
_پس اونی که باهاش بحثهای کوچک داشتی هم همسر سابق رها بود

سری تکان دادم که پرسید: _بعدِ این همه اتفاق؟ چرا؟ به نگاهِ نگرانش لبخندی زدم و غرق در گذشته، گفتم: _یادته اون روزی که رها رفت، چی گفتی؟ مات نگاهم کرد؛ ادامه دادم: _گفته بودی اون برقی رو که توی نگاهِ رها دیدی فرق داشت!
آن روزی که رها جوابِ منفی داده بود، شکسته و نالان، خودم را به خانه ی دایی رسانده بودم. من از نامردی کردنِ رها میگفتم و دایی از عشقی که در نگاهِ رها دیده بود میگفت. من از زمین خوردنم مینالیدم و دایی از برگشتنِ رها مطمئن بود.
دایی دم عمیقی گرفت و لبخند محوی زد:
_پس قضیهی رفتنش هم فرق داشت، آره؟
سری تکان دادم. دایی پرسید:
_چرا پَسِت زده بود؟
دوباره به ساعتم نگاه کردم که ۰۰:۱۱ را نشان میداد. کیفم را برداشتم و ایستادم. در مقابل نگاهِ منتظرِ دایی گفتم:
_قضیه اش مفصله! باید برم پیش رها…بعداً حرف میزنیم. دایی سری تکان داد و ایستاد. دستش را روی شانه ام گذاشت؛ لبخندی زد و مطمئن گفت: _همه چی درست میشه! چشم هایم را باز و بسته کردم و گفتم: _امیدوارم! در را که باز کردم، صدایم زد.ایستادم و به سمتش برگشتم. لبخندش را تکرار کرد و گفت: _به رها سلام برسون!

خندیدم و از اتاق خارج شدم. دایی راست میگفت؛ همه چیز درست میشد! دوباره برمیگشتیم به ۹ سال پیش. روزهای خوشِ کنارِ هم بودنمان تکرار میشد. حالا که بعد از چندین سال دوری پیدایش کرده بودم، ابداً تنهایش نمیگذاشتم. مهم نبود ازدواج کرده بود و بچه داشت؛ مهم این بود که قلبش تنها جای عشقی بود که به من داشت! **
عینکم را در آوردم و کش و قوسی به بدنم دادم. مانتو و شلوار خاله میهن آماده بود. بار دیگر مانتو را بررسی کردم و لبخند رضایت بخشی روی لب هایم نشست. به بی خوابیام میارزید!
بهارکم کنارم آمد و پچ پچ کنان گفت: _مامانی پاشو بریم کیک بخوریم. خندیدم و بوسه ای روی گونه اش نشاندم: _تو چرا نخوابیدی؟
لب برچید و با انگشت هایش ۴ را نشان داد و گفت:
_۴ روزه همش میخوابم؛ دیگه خوابم نمیاد!
حق داشت؛ از وقتی مرخص شده بود، یک سره میخوابید

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *