خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت هجده

رمان مهاجر/پارت هجده

در همان حال گفتم: _باید یه سر برم خونهی قبلی برای تحویل سفارشها… اگه دیر کردم بیا اونجا دنبالمون. صدای خانمی که آرمان را پیج میکرد آمد. آرمان با کمی مکث گفت: _باشه، مراقب خودتون باشید. لبخندی زدم و گفتم: _تو هم همینطور. تا آمدم تماس را قطع کنم، آرمان گفت: _رها، توی کشوی میز کارم یه پاکت گذاشتم برات؛ وقتی میری بیرون همراهت باشه. با تعجب خواستم در مورد پاکت بپرسم، اما آرمان با عجله خداحافظی کرد و تماس را قطع کرد.
بهار ، کش مو و شانه در دست، منتظر نگاهم میکرد. شانه را از دستش گرفتم و موهایش را شانه کردم. سپس موهایش را از دو طرف بستم با کش بستم. بهار با خوشحالی به اتاقش رفت تا خود را در آینه ببیند. دخترکم عجیب به ظاهرش اهمیت میداد و به همین خاطر، آتل گردنش بیشتر اذیتش میکرد .
من هم لباسهایم را تن زدم. تا آمدم از اتاق خارج شوم، به یاد پاکتی که آرمان از آن حرف میزد، افتادم. دوباره به اتاق برگشتم و کشوی میز کارش را باز کردم. در کشو، فقط یک پاکت بود. پاکت را که باز کردم، مات ماندم. در پاکت مقداری پول وجود داشت؛ پس برای همین میگفت همراهم باشد. توجهات آرمان تمامی نداشت و من جان میدادم برای این توجهات ریز و درشتش .
پاکت را دوباره داخل کشو گذاشتم. به اندازهی کافی پول داشتم و نیازی به این پاکت نبود. از اتاق خارج شدم و دست بهار را که جلوی در منتظر من بود، گرفتم .

تا رسیدن به خانه، بهار از آرمان و حسهای خوبی که به او داشت گفت. و من دلم غنج رفت از رابطهی خوب دخترکم و مرد زندگیام. به خانه که رسیدیم، ۴۰ دقیقه از تماسم با خاله میهن گذشته بود .
تا وارد خانه شدم، احساس عجیبی وجودم را فرا گرفت. خانهای که ۹ سال از جوانیام را هدر داده بود… خانهای که بارها شاهد زار زدنهایم شده بود… خانهای که از همان بدو ورودم به آن، لبخند از روی لبهایم فراری شده بود .
با اینکه تابستان بود، بی دلیل سردم شد. بهار، همان اول به اتاقش رفت. دلش برای عروسکهای ریز و درشتش تنگ شده بود گویا.
من هم به اتاق خودم رفتم. به جز لباسهایم و لوازم آرایشیام، همه چیز سرجای خودش بود. قرار بود دوباره به این خانه برگردیم؛ اما آرمان زیر حرفش زده بود. حالا که فکر میکردم، این خانه حس خوبی به من منتقل نمیکرد. بعد از اینکه از بهنام طلاق گرفتم، تنها سر پناهم بود؛ اما حالا که آرمان را داشتم، هوای این خانه بسی سنگین مینمود .
به سمت چرخ خیاطیام رفتم و دستی رویش کشیدم. با اینکه علاقهای به خیاطی نداشتم، این چند ماه، به خیاطی هم عادت کرده بودم. بهخاطر همین عادت، میخواستم باز هم خیاطی کنم. اما آرمان خیلی محترمانه گفته بود، اگر بخواهم برای تفریح خیاطی کنم مشکلی نیست، اما اگر برای در آمدش خیاطی میکنم، همان بهتر که خیاطی کردن را فراموش کنم!
و من به این فکر کرده بودم که این سالها سختی کشیدم تا به آرمان برسم. مگر نه اینکه پس از هر تاریکیای، روشنایی وجود دارد؟
در زندگی من، بهنام آن نقطهی تاریکی بود که سر تا سر ترس بود و بس. اما آرمان همان قسمت روشن زندگیام بود که خروار خروار امید و لبخند منتقل میکرد .
از کنار چرخ خیاطی گذشتم و کمد دیواری کوچک را باز کردم. لباسهای خاله مهین، در این کمد بود. نایلون لباسها را برداشتم و در کمد را بستم. همان لحظه زنگ خانه به صدا در آمد. حتماً نوهی خاله میهن بود. به سمت در رفتم و به آرامی آن را باز کردم. در کمال تعجبم، نرگس پشت در بود. او هم مرا با تعجب نگاه میکرد. بعد از چند لحظه به خودم آمدم و لبخند زدم:
_تو کجا، اینجا کجا؟
دست.هایم را باز کردم و نرگسِ متعجب را در آغوشم گرفتم. نرگس هم خندید و گفت: _پس اون رها خانم عزیز مامان بزرگم تویی! شگفت زده خندیدم: _خاله میهن مامان بزرگ توئه. سری به تایید تکان داد: _مامان جون خیلی ازت تعریف میکنه. تازه فهمیدم دم در ایستادهایم. با شرمندگی کنار رفتم و خندیدم: _شرمنده نرگس جان، انقدر تعجب کردم حواسم نبود دم دریم! او هم خندید و وارد خانه شد. در را که بستم، گفتم:
_برو بشین، من هم الان میام. به آشپزخانه رفتم و از شربتهای معروفم درست کردم. سپس شربتها را برداشتم و به هال برگشتم. نرگس روی مبل نشیسته بود و با گوشیاش ور میرفت. البته لبخند سنجاق شده روی لبهایش، بسی جذاب بود! کنارش نشستم و سینی شربت را روی میز گذاشتم. تا متوجه من شد، گوشی را روی میز گذاشت و لبخند خجلی زد:
_زحمت کشیدی، دستت درد نکنه . لبخندی به رویش پاشیدم: _نوش جان عزیزم. سپس با خباثت تمام، ادامه دادم: _چهخبر از آقا مهران؟ خوش میگذره؟ گونههایش که رنگ گرفت، خندیدم. با اعتراض، آهسته گفت: _اذیت میکنی رها؟ دوباره خندیدم و گفتم:

_خجالت که میکشی، با مزه میشی. نرگس هم انگار که یخش آب شده باشد، گفت: _آخه همه چیز یهویی شد! چشمانم را باریک کردم و با طعنه گفتم: _وقتی دل آقا مهران رو میبردی یهویی نبود چرا؟ بلند خندید. برق چشمانش عجیب زیبا بود. اصلاً عاشقی زیبا ترین و بهترین حس دنیا بود !
ساعتی را با نرگس حرف زدیم. من از طریقهی آشناییاش با آقا مهران پرسیده بودم و قهقهه سر داده بودیم. نرگس هم از زندگیام پرسیده بود. گاه خندیدیم و گاه بغضمان گرفت. در کل روز خوبی بود؛ خصوصاً که نرگس هم دختر خوش صحبت و مهربانی بود. و من در آخر گفته بودم چهقدر شبیه خاله میهن است !
بعد از اینکه نرگس رفت، آرمان تماس گرفت و خبر داد که یک ساعت دیگر میآید دنبالمان.
بهار با بی حوصلگی گفت:
_مامان، بابا دیر میاد؛ بریم پارک .
به قیافهی مظلوم شدهاش نگاه کردم و به ناچار گفتم:
_باشه، بریم.
بهار با خوشحالی، زودتر از من از در خارج شد. من هم چراغها را خاموش کردم و با عجله پیاش رفتم. آرمان گفته بود دخترکم، رو به بهبودی است، اما من خو گرفته بودم به این نگرانیها .
تا وقتی که آسانسور بایستد، بهار بالا و پایین پریده و جان مرا به لب رسانده بود .
تا پارک نزدیک خانه، پیاده رفتیم. بهار همچنان هیجانزده و خوشحال بود؛ و همین بالا و پایین پریدنهای پر هیجانش، کم مانده بود سکتهام دهد. من جیغهای پر درد بهار را شنیده بودم و با نالههایش جان داده بودم.

حالا با هر قدمی که بر میداشت، از ترس جانم به لبم میرسید .
بعد از کمی پیادهروی، به پارک رسیدیم . بهار با هیجان به سمت تاب رفت و من هم با نگرانی، جوجه وار پیاش رفتم.
بهار کنار تاب ایستاد و به سمتم برگشت:
_مامانی، هولم میدی؟ با همان نگرانیِ سنجاق شده بر دلم، کمکش کردم تا سوار تاب شود. کمی که هولش دادم، دل نگرانی امانم
نداد و مجبورش کردم پایین بیاید. آرمان گفته بود در این مدتی که آتل بر گردنش است، باید خیلی بیشتر از قبل حواسمان باشد. گفته بود تا
وقتی که کامل حالش بهبود یابد، احتیاط شرط است . بهار با نق نق پایین آمد و دست به سینه از من رو گرفت. درک میکردم؛ میخواست مانند هم سن و سالانش
بچگی کند و از کودکیاش لذت ببرد. اما نگرانیام اجازه نمیداد این درک، به عمل تبدیل شود . هر چه نازش را کشیدم، جواب نداد. با خباثت گفتم: _بریم پاستیل بخریم؟ با ذوق به سمتم چرخید و گفت: _بریم! دستش را گرفتم و به سمت خیابان رفتیم . تا خواستیم به آنطرف خیابان برویم، بهار با ترس جیغ زد: _مامانی، اون خانمه افتاد زمین!
رد نگاه ترسیدهاش را گرفتم. مات به نازنین خانم که روی چمنها افتاده و دستش روی قلبش بود، خیره شدم. بی حواس دست بهار را رها کردم و به سمت نازنین خانم دویدم. قلبم دیوانه وار خودش را به سینهام میکوبید و نفسم را تنگ میکرد. کنار نازنین خانم زانو زدم و هول کرده گفتم:
_چیشده نازنین خانم؟ قلبتون درد میکنه؟ چهرهاش از درد، در هم شده بود و عرق سردی کل صورتش را خیس کرده بود. فقط نالی کرد و به سینهاش
چنگ زد .
آرزو گفته بود مادرش ناراحتی قلبی دارد و قرص مصرف میکند. با هول و ولا کیف قهوهای رنگش را که کنارش افتاده بود، برداشتم و زیپش را باز کردم. به قدری ترسیده بودم که هر چه میگشتم، قرصها را پیدا نمیکردم. نالههای نازنین خانم رفته رفته بیشتر میشد و مرا بیشتر میترساند. کیف را برعکس گرفتم که

همهی محتویاتش پخش زمین شدند. هراسان و با دسانی لرزان، بستهی قرصی را که بین وسایل بود، برداشتم. رو به مردمی که دورمان جمع شده بودند و با هیجان نگاهمان میکردند، فریاد زدم:
_زنگ بزنید اورژانس! سپس قرص زیر زبانی نازنین خانم را، با خواهش در دهانش گذاشتم .
نازنین خانم کم کم بهتر میشد، اما هنوز هم بی حال بود. سرش را روی زانویم گذاشتم و سریع با آرمان تماس گرفتم .
بغضم گرفته بود و نگرانی دیوانهام میکرد . **
یک روز گذشته بود و با اصرار نازنین خانم، به خانه برگشته بودیم. دکتر گفته بود خطر از بیخ گوشش گذشته است؛ اگر کمی دیر تر به بیمارستان میرسید، ممکن بود اتفاقات فجیعتری بیوفتد.
آرمان به قدری نگران بود که حتی لحظهای از نازنین خانم جدا نمیشد .
پدر آرمان خبر نداشت و نیامده بود. آرزو هم در هال، مشغول تصحیح برگههای امتحانیِ دانش آموزانش بود و بهار هم با عروسکهایش مشغول بود. کمی از سوپی را که درست کرده بودم، داخل بشقابی ریختم و روی سینی گذاشتم. سینی به دست، به اتاق آرمان رفتم. نازنین خانم روی تخت آرمان دراز کشیده بود و غر میزد. آرمان هم با حوصله گوش میداد و چیزی نمیگفت. لبخند زدم و سینی را به دست آرمان دادم. رو به نازنین خانم که خیره نگاهم میکرد، گفتم:
_چند ساعته لب به غذا نزدید؛ حداقل کمی سوپ بخورید.
نازنین خانم به حرف، به آرمان نگاه کرد و گفت:
_پسرم لطفاً تنهامون بذار.
آرمان با تردید نگاهم کرد که چشمانم را باز و بسته کردم. زنی که با بی حالی خیرهام بود، هیچ آسیبی نمیتوانست به من بزند. هر چند حرفهایش به اندازهی کافی نیش دار بود !
آرمان سینی را روی میز گذاشت و از روی صندلیِ کنار تخت، بلند شد. نگاه نا مطمئنی به نازنین خانم انداخت و از اتاق بیرون رفت .

نازنین خانم، آرام گفت: _بشین.
روی صندلی نشستم و با همان لبخندم، نگاهش کردم. با اینکه نازنین خانم چشم دیدن مرا نداشت، من ابداً حس بدی به او نداشتم. تمامی حرفهای کوبندهای که به من زده بود، از نگرانیهای مادرانهاش نشأت میگرفت و به نظر من کاملاً عادی بود. علاوه بر این، نازنین خانم مادر مردی بود که سالها در قلبم خانه کرده بود و تا ابد قرار بود همانجا بماند؛ نمیتوانستم به زنی که آرمان را به دنیا آورده بود، حس بدی داشته باشم .
کمی خیره نگاهم کرد؛ سپس با همان لحن آرام، گفت: _سالها قبل، وقتی آرمان با ذوق تو رو بهم معرفی کرد، به دلم نشسته بودی. مهربون بودی و ساده؛ اصلاً
شبیه دخترهای فرصت طلب نبودی. مهمتر از اینها، دل آرمان رو برده بودی. آهی کشید و در مقابل نگاه مبهوتم، ادامه داد: _وقتی آرمان ازمون خواست بریم خواستگاریِ دخترِ مورد علاقهش، از خوشحالی روی ابرها بودیم.

اشکی, [۲۵٫۰۴٫۲۰ ۲۰:۳۹] چشمانش نم دار شد: _وقتی پدر و مادرت گفتن دختری ندارن که به آرمان بدن، پسرم داشت دیوونه میشد… قطره اشکی که روی گونهاش راه باز کرده بود را با انگشتش پاک و ادامه داد: _دو سال تموم، مثل دیوونهها کل شهر رو زیر و رو کرد تا پیدات کنه. آرمان هم از آن دو سال سخت و تلخ، برایم گفته بود . نازنین خانم، دوباره نگاهش را روی صورت غمزدهام ثابت کرد:
_دو سال که گذشت، آرومتر شد. گفتیم حتماً فراموشت کرده؛ اما نکرده بود. هر دختری که نشونش میدادیم، با تو مقایسه میکرد و آخرش هم ردشون میکرد. دستهایم را گرفت و با صدایی لرزان گفت:
_حلالم کن دخترم. اگه راضی به ازدواجت با آرمان نشدم، فقط به خاطر این بود که نگرانش بودم. نمیخواستم دوباره برگرده به ۹سال پیش.

ولی برق نگاه آرمان، نشون میده چهقدر خوشبخته باهات!
با ملایمت دستم را روی دستش گذاشتم و لبخند زدم:
_من هم یه مادرم و درکتون میکنم؛ ازتون کینهای به دل ندارم نازنین خانم.
نازنین خانم لبخندی زد و دستم را فشرد:
_مامان!
با تعجب گفتم:
_ببخشید، متوجه نشدم.
لبخندش عمیقتر شد و گفت:
_بهم بگو مامان.
مات و مبهوت نگاهش کردم. نازنین خانمی که برای جدایی آرمان از من به هر دری زده بود، حالا از من میخواست که “مامان” بخوانمش!
اشک در چشمانم پر شد و ناباورانه خندیدم. همهی این اتفاقات واقعی بود؟ باورم نمیشد که از این به بعد، قرار نبود از عذاب وجدان غصهام بگیرد و از غصهی آرمان، جان به لب شوم !
اشکی روی گونهام چکید و با بغض گفتم: _چشم.
نازنین خانم با لبخند دستش را روی گونهام گذاشت. تا آمد حرفی بزند، تقهای به در خورد. به سمت در که چرخیدم، آرمان وارد اتاق شد و با اخم گفت:
_کارت دارم رها.
متعجب از قیافهی عبوسش، به سمت نازنین خانم برگشتم؛ پلک زد و زمزمه کرد:
_برو ببین دردش چیه.
لبخندی به رویش زدم و با گفتن “ببخشید” ی از روی صندلی بلند شدم. از کنار آرمان گذشتم و از اتاق بیرون رفتم. رو به رویش ایستادم و سؤالی نگاهش کردم. آرمان زیر لب با حرص گفت:

_بهنام اومده. بهت زده گفتم: _چی؟! با همان صدای حرصی گفت: _تو هال نشسته. میگه میخواد باهامون حرف بزنه. سپس دستم را گرفت و ادامه داد: _بریم ببینیم چی میگه! به هال که رفتیم، بهنام روی مبل نشسته بود و بهار هم کنارش. آرزو هم با حرص نگاهشان میکرد . سرفهای کردم و سلام دادم. بهنام با دیدنم، بلند شد و جواب سلامم را داد. سپس رو به آرمان کرد و گفت: _برای اوقات تلخی نیومدم. فقط اومدم برای آخرین بار حرف بزنیم. آرمان به آرزو نگاه کرد و لب زد:
_بهار رو ببر اتاق. آرزو با وعده وعید خاله بازی، دست بهار را گرفت و به اتاق رفتند.
با آرمان، روی مبل دو نفرهی روی به روی بهنام نشستیم. بهنام با لبخند گفت: _دارم برای همیشه میرم آلمان… متعجب نگاهش کردم. گفته بود چند ماه دیگر میرود؛ فقط یک ماه گذشته بود! بهنام به نگاه متعجبم لبخندی زد و گفت: _کارهام زودتر جور شد؛ برای همین زودتر میرم. آرمان خشدار گفت: _به سلامت! بهنام بدون اینکه توجهی به اخمهای آرمان بکند، رو به من گفت:

_اون روز که اومده بودی خونه ام،برات همه چیز رو توضیح دادم.
آهی کشید و سر به زیر انداخت:
_میدونم سخته؛ اما امیدوارم روزی بتونید من رو هم ببخشید.
لبخند سردی زدم:
_میبخشمت؛ نه برای اینکه لایق بخششی، فقط برای اینکه راحتتر بتونم فراموشت کنم.
بهنام مات و مبهوت نگاهم کرد. بدون توجه به حالش، از روی مبل بلند شدم و گفتم:
_میرم بهار رو صدا بزنم باهاش خداحافظی کنی.
به اتاق آرمان رفتم و رو به بهار که با شیرین زبانیهایش نازنین خانم را میخنداند، گفتم:
_مامان جان، بیا بیرون عزیزم.
توجهی به نگاههای پرسشگر آرزو و نازنین خانم نکردم و از اتاق بیرون رفتم. بهار هم بدون حرف پیام آمد. بهنام با دیدن بهار ایستاد .
بعد از خداحافظی بهنام و رفتنش، در را بستم. بهنام در مورد برای همیشه رفتنش چیزی به بهار نگفته بود، ولی با تمام وجودش بهار را در آغوش گرفته بود و عطر موهایش را نفس کشیده بود .
نگران بهار نبودم؛ چون با وجود آرمان، آسانتر میتوانست بهنام را فراموش کند. تا آمدم به اتاق بروم، آرمان صدایم زد. به سمتش برگشتم و گفتم: _جانم؟ با همان اخمهایی که انگار قصد باز شدن نداشتند، گفت: _تو کی رفته بودی خونهی بهنام؟ با تعجب خندیدم: _یعنی چی؟ عصبی صدایش را بالا برد: _میگم کی رفتی خونهی بهنام؟

ترسیده از صدای بلندش، گفتم:
_داد نزن آرمان!
آرزو هراسان از اتاق بیرون آمد و گفت:
_آروم باش آرمان. چته؟

و با چشم و ابرو به بهار بهت زده اشاره کرد. آرمان دستی پشت گردنش کشید و ررو به من گفت:
_لباسهات رو عوض کن بریم بیرون.
بدون اعتراض، به اتاق رفتم. در مقابل چشمان متعجب نازنین خانم، لبخند محوی زدم و مانتو و شالم را تن زدم .
از اتاق که بیرون رفتم، آرمان با قدمهای عصبی هال را متر میکرد. آرام گفتم:
_بریم.
آرام نیم نگاهی نثارم کرد و رو به آرزو گفت:
_حواست به بهار و مامان باشه تا بیایم.
سپس از خانه خارج شد. منم پیاش رفتم.
مستقیم به ایستگاه اتوبوس رفت. بی صبرانه پرسیدم:
_کجا میریم؟
اتوبوسی جلوی ایستگاه ایستاده بود. آرمان به سمتش قدم برداشت و بدون اینکه نگاهم کند، گفت:
_کتابخونه! **
با دیدنِ درِ بسته یِ کتاب خانه، کلافه شدم. همانطور که دست هایم در دست هایِ رها بود، به درِ بسته یِ کتابخانه زل زده بودم. به ساعت مچی چرمِ مشکی ام نگاهی کردم،؛ ساعت ۰۶:۱۱ بود. به احتمال زیاد، ساعتِ ۰۷:۱۱ باز می شد. پس باید یک ساعت تمام صبر می کردیم؛ اما نه ماشین داشتیم، و نه چیزی دیگر! عقب گرد کردم به دیوار پشتی ام تکیه دادم و چون رها دست هایش در دست هایم بود، به همراهم آمده بود.

در فکر فرو رفتم . باصدایِ رها، به خودم آمدم و به او زل زدم.
رها لبخندی ریزی زد. همین لبخندِ ریز ، زندگی ام را زیبا می کرد. امان از عشقی که قلبم را همانند دریا پرتلاطم می کرد! آهی کشیدم که رها دست هایم را سفت فشرد. نگاهم را به دست هایمان دوختم. دوباره به او خیره شدم. یک بار چشم هایش را بست و کمی بعد باز کرد. کمی لبش را تر کرد و گفت:
_آه نکش! خواستم سوال بپرسم، اما خودش خیلی سریع جواب داد:
_هربار که آه میکشی، قلبممی سوزه… نمی دونم واقعاً! اگه عشق حسِ خوبیه که همه ازش صحبت می کنن، پس چرا هربار می سوزونتت و توام جز سوختن کاری دیگه نمی تونی انجام بدی؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم:
_عشقه دیگه، به صورت نامعلوم حرفاش رو می رسونه، گاهی اوقات قلبت رو آروم می کنه و گاهی اوقات می سوزونتت. وقتی که آرومه، می خواد بگه تو با معشوقت آرومی، وقتی هم می سوزه، می خواد بگه تو بدون معشوقت می سوزی. رها نگاهش را از من گرفت و به زمین دوخت و گفت:
_اگه معنی عشق همینه که تو می گی، من می خوام عاشق عالمبشم!
نگاهم را از رها گرفتم و به دیوارِ رو به رویم خیره شدم. با دیدنِ دیواری که رویِ آن نوشته هایی بود، متعجب دستم را از دست هایِ رها بیرون آوردم و به سمتِ دیوار رفتم. صدایِ متعجبِ رها به گوشم می خورد که مدام می گفت “چه شده؟” اما آنقدر محو و کنجکاو شده بودم که توان جواب دادن هم نداشتم. با دیدنِ اسم ها و تاریخ هایی که رویِ دیوار بود، لبخندی رویِ لبم نشست. کارِ همیشه یِ عمو جاوید بود. کلی ایده یِ ناب برایِ افرادی که عاشق هم بودند داشت. با صدایِ رها، از فکر بیرون آمدم. به سمتش برگشتم. فکری به سرم زد…لبخندی زدم.
رها که هر لحظه متعجب تر از قبل می شد، با چشم هایِ درشت شده دوباره سوالش را تکرار کرد:

_چی شده؟
برای این که سوپرایزش کنم، تنها لبخندی زدم. نگاهم را از او گرفتم به سمتِ سوپر مارکتی که آن نزدیکی بود رفتم. بعد از کلی گشتن، توانستم ماژیکی پیدا کنم که هم ابدی باشد و هم رویِ دیوار بتوانم با آن بنویسم. بعد از خریدن ماژیک آبی رنگ، با یک لبخند بزرگ رویِ لب هایم ، از مغازه خارج شدم. رها همانطور متعجب به من زل زده بود. لبخندی محو زدم. خواستم به سمتش بروم که یکهو همه جا نسبتاً تاریک شد. همانجا ایستادم و متعجب به آسمانی که حالا با ابرهایِ تیره پوشیده شده بود، نگاه کردم. متوجه شدم بارانی در راه است و چه بهتر از این؟ ! من و رها یکی از کارهایی که به شدت دوست داشتیم، دویدن و قدم زدن زیر باران بود. دست از خیره شدن به آسمان برداشتم. به سمتِ رها رفتم دست هایش را در دستم گرفتم و به همراه خودم به سمتِ دیوار کشیدمش. قبل از این که سوالی بپرسد، خودم سریع گفتم:
_دیوار رو ببین!
رها با این حرفم سکوت کرد. مشغول خواندن دیوار شد و من تمام این مدت به او زل زده بودم. کم کم ابروهایش بالا رفت و به یک باره لبخندی بزرگ رویِ لب هایش نشست. متعجب به رهایی که می خندید، زل زدم که صدایش مرا از این خیره بودن بیرون آورد و گفت:
_ما دوتاهم بنویسیم. با این حرفش، ماژیک را بیرون آوردم که رها با دیدنش تنها لبخندی زد. کمی بعد گفت: _تو همیشه همینی؛ منظم،با دقت!
لبخندی زدم و به سمت دیوار رفتم. اول نام رها را نوشتم و قلبی نصفه کشیدم. بعد از من رها جلو آمد و اسم مرا نوشت و قلب را کامل کرد. باصدایِ رعد و برق، به آسمانی که شدیداً گرگ و میش شده بود، خیره شدم. دوباره سرم را پایین آوردم. این بار پشت دستی که ماژیک در همان دستش بود را گرفتم و پایین تر شروع به نوشتن تاریخ کردیم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *