خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت هشت

رمان مهاجر/پارت هشت

رمان مهاجر

_نه خیر!من می دونم سوراخ می کنن…
نگاهش را به سمت من چرخاند و گفت:
_مگه نه مامانی؟
سرم را به نشانه ی “نه” تکان دادم و گفتم:
_نه گلم.اصلاً مگه عمو آرمان دلش میاد تورو سوراخ کنه؟
بهار متعجب گفت:
_مگه عمو آرمانم می خواد عملم کنه؟
لبخندی زدم:
_بله عزیزم.عمو آرمان…
با صدای تقه ای که به در خورد ،حرفم نصفه ماند.به عقب برگشتم؛با دیدن آرمان ،لبخندم را تکرار کردم و دوباره به بهارکم نگاه کردم:
_از خودش بپرس.
آرمان جلو تر آمد و کنار آرزو،ایستاد و گفت:
_حال خانم کوچولوی ما چطوره؟
بهار با خوش حالی نیم خیز شد و گفت:
_سلام عمو آرمان! کجا بودی؟برام پاستیل خریدی؟
صدای قهقهه هایمان به هوا رفت. بهارکم هیچ چیزی را به اندازه ی پاستیل،دوست نداشت!
آرمان با خنده دستش را در جیبش فرو برد و بسته ی کوچک پاستیلی را در آورد.بسته را در هوا تکان داد و گفت:
_ بله خانم کوچولو.مگه می شه نخرم؟ بهار همان طور که با چشم هایش حرکت دست های آرمان را دنبال می کرد گفت: _مرسی عمو آرمان…

وقتی دید آرمان قصد ندارد پاستیل را بدهد، با حرص ادامه داد:
_بده دیگه عمو!
آرمان لبخند زنان گفت:
_به یه شرطی می دم.
بهار چشم هایش را ریز کرد و طلبکارانه گفت:
_چه شرطی؟
آرمان نیم نگاهی به چشمان مشتاقم انداخت و دوباره نگاهش را به بهار داد:
_شنیدم یه خانم زیبا از عمل می ترسه!
بهار لب برچید و به بالشت تکیه داد:
_نه خیرم…فقط نمی خوام سوراخ بشم!
آرمان خندید و گفت:
_کی گفته می خوام سوراخت کنم؟ آرزو به جای بهار،گفت:
_بهار فکر می کنه عمل جراحی یعنی سوراخ کردن! آرمان یک تای ابرویش را بالا انداخت و خندید: _نه عزیزم؛قرار نیست سوراخت کنم.فقط کاری می کنم که خوب شی و دیگه درد نکشی. بهار با خوش حالی خندید: _دیگه گردنم درد نمی گیره؟! آرمان خم شد و پیشانیِ بهار را بوسید: _نه؛دیگه نمی ذارم درد بکشی. بهار خندید و دست هایش را به هم کوبید.

با صدای تقه ی در،نگاهمان به سمت در برگشت. بهار بلند گفت:
_بفرمایید.
خندیدیم.
پدر و مادرم،به همراه آقا بهرام و سیما خانم وارد اتاق شدند.آرزو و آرمان به احترامشان صاف ایستادند و سلام دادند.اما من،خنثی و بی حرکت ،فقط نگاهشان کردم. بودنشان فرقی به حال من نداشت!
بهار با لبخند گفت:
_چقدر زیاد شدیم!
دوباره خندیدیم؛اما این بار خنده های من،آرمان و آرزو اندکی مصنوعی بود!
آقا بهرام که آخرین نفر وارد اتاق شد،در را بست. لبخند بهار محو شد و رو به آقا بهرام گفت:
_بابام نیومد؟
کمی تکان خوردم؛انگار که از بلندی پرتم کرده باشند!
بعد از ماه ها،اولین بار بود که بهار سراغ بهنام را می گرفت.و من چقدر خوش حال بودم که دخترکم، بهنام را فراموش می کرد!
اما این روزها،نبود بهنام برای دخترکم کمی ناراحت کننده بود؛هرچند من خوش حال بودم که حضور نحسش در زندگی ام پایان یافته بود! آقا بهرام برخلاف تصورم،گفت:
_ماشین رو پارک می کنه بیاد. اخم هایم درهم شد و نفس هایم به شمارش افتاد. دلم نمی خواست حداقل امروز که به انرژیِ مضاعفی نیاز
داشتم،حضورِ بهنام اذیتم کند.ولی بهار خوش حال شد و گفت: _بابام میاد!هورا!
نگاهم روی آرمان سر خورد که نگاهش را به نقطه ی نامعلومی دوخته بود و دستانش مشت شده بودند.آرزو هم اخم کرده بود. هیچ کداممان چشم دیدنِ بهنام را نداشتیم!
آرمان دندان هایش را روی هم سایید و خش دار گفت:

_من می رم آماده بشم.تا چند دقیقه ی دیگه پرستار ها میان بهارو ببرن.زیاد بهش استرس وارد نکنید.
به سمت در رفت که بهار گفت:
_پاستیل رو ندادی عمو آرمان!
آرمان به سمتش برگشت و گفت:
_بعدِ عمل می دم.
سپس در را باز کرد و بی هیچ حرفِ دیگری از اتاق خارج شد. **
از اتاق بیرون آمدم.همان طور که سرم پایین بود و به دفتر تو دستم نگاه می کردم، راهم را به سمتِ راهرو کج کردم که با سر به شیء سفتی برخورد کردم. متعجب سرم را بالا آوردم که با دو جفت چشم آبی رنگ برخورد کردم.مردی نسبتا ۰۱ ساله که با دیدنم پوزخندی بر رویِ لب هایش نشست و گفت:
_پس آرمان تویی!
متعجب کمی او را برانداز کردم،مردی با موهای خرمایی و چشم هایِ قهوه ای، ابروهایی که هم رنگ موهایش بود و دماغی عقابی.هرچه قدر او را برانداز کردم ، به خاطر نیاوردم که او را کجا دیده ام!خواستم دهان باز کنم و از او بپرسم کیست که ناگهان مرد به من تنه ای محکم زد و از بغلم رد شد.با تنه یِ محکمش کامل به سمت دیگری چرخیدم.همان طور متعجب برگشتم و به او نگاه کردم.مرد به سمت اتاق بهار رفت؛در را باز کرد و وارد شد. به قول معروف تازه دو هزاری ام افتاده بود! او بهنام بود …

مردی که رها را در چنگال هایِ بی رحمانه اش اسیر کرده بود و مدام به او پنجول می کشید.با سوزش کفِ دستم متعجب سرمرا پایین آوردم که چشم هایم به دست هایِ مشت شده ام خورد. با حرص به دست هایِ سفید رنگم که از عصبانیت مشت شده بود نگاه کردم؛کاملاً زرد رنگشده بود.قبل از این که آسیبی به دست هایم برسانم، مشتم را باز کردم.به سمت میزِ خانم سعیدی رفتم؛ با یه حرکت فوری دفتر را رویِ میز پرت کردم. خانم سعیدی که سرش پایین بود و مشغول انجام کارهایش بود،ترسیده سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد.به چشم هایِ ترسیده اش نگاه کردم؛طفلکی حقم داشت …مواقعی که عصبی بودم سرِ او خالی می کردم.نگاهم را از نگاهش گرفتم و به اطراف نگاه کردم؛ سعی کردم چندین بار پی در پی نفس بکشم تا کمی از عصبانیتم کاسته شود.بعد از این که بهتر شدم، به سمتش برگشتم و درحالی سعی در کنترل صدایم را داشتم، گفتم:

_لطفاً دکتر ترابی رو پیج کنید و خودتون هم آماده شید برایِ عمل ؛ به بقیه هم بگید آماده شن.
خانم سعیدی انگشت اشاره اش را به سمت خودش گرفت و با ترس گفت:
_من هم بیام؟!
گوشه یِ لبم را به دندان گرفتم؛چشم هایم را بستم دستم را بالا بردم و رویِ چشم هایم قرار دادم.با صدایی که کمی عصبانیت در آن مشهود به سمتش برگشتم و گفتم:
_فکر کنم شما پرستارید؛ یه سری کارهایِ اتاق عمل رو شما باید انجام بدید .نگفتم بیاید عمل کنید که! فقط چیزهایی که نیاز دارم رو می دی …نکنه اینم بلد نیستی؟
خانم سعیدی دستی به صورتش کشید و گفت: _آخه…
خیلی تند دست هایم را بالا آوردم که خانم سعیدی ترسیده عقب رفت. از این حرکتش خنده ام گرفته بود؛یعنی انقدر ترسناک بودم؟! سرم را به چپ و راست تکان دادم و دستم را به پشت گردنم بردم.خانم سعیدی که خیالش راحت شده بود،نفسی عمیق کشید.همان طور که سرم را تکان می دادم ، تکیه ام را از میز برداشتم و به سمت اتاقم رفتم ؛ درهمان حال گفتم:
_تا یک ربع دیگه بیمار رو ببرید اتاق عمل و مراحل اولیه رو انجامبدید.کارهایی که گفتم یادتون نره. همان طور که حرف می زدم، وسط راه متوقف شدم و برگشتم. انگشت اشاره ام را به سمت خانم سعیدی
گرفتم و گفتم: _خودتم خیلی سریع حاضر شو! بدون این که منتظر حرفش باشم، برگشتم و به راهم ادامه دادم.
امروز روزی سخت بود… برای من و رها ؛به خصوص بهار دخترک هفت ساله ای که باید به زیر تیغ جراحی می رفت! نفسی عمیق کشیدم و دستم را به سمت قلبم بردم که شدیداً به تپش افتاده بود.دست هایم را پایین آوردم و بلند گفتم:
_خدایا به امید خودت. در حالی دستم را می شستم سرم را بالا آوردم و به آیینه یِ روبرویم خیره شدم.آیا می توانستم از پس

چنینکاری بر بیایم؟! چشم هایِ آبی رنگم به شدت قرمز شده بود! خوب می دانستم هم از بی خوابی بود، هم از استرس زیادی! کمی لبم را تر کردم. … با صدایِ مهران که اسمم را صدا زد،نگاهم را از آیینه گرفتم و به او دوختم:
_این پنجمین باریه که دستات رو میشوری پسر؛به خودت بیا چته؟! همان طور که دستم زیر آب بود؛گفتم: _می ترسم!… مهران در حالی که آب را باز می کرد، گفت:
_نگران نباش پسر! همه چی رو بسپار به خدا.یادته وقتی اون پسر رفته بود کما من چقدر ناراحت بودم؟اما بعدش یکم فکر کردم؛ به این که من تمام تلاشم رو کردم اما نشد !همون جا همه چی رو سپردم به دست خدا. الان هم تو تلاشت رو بکن؛ بعدش هم همه چی رو بسپار به خدا… مطمئن باش همش حل می شه.
حرف هایش زیبا بود؛اما قلب من هنوز هم آشوب بود ! تنها توانستم سری تکان بدهم. مهران بعد از شست دست هایش، دست هایش را جلو نگه داشت تا به جایی نخورد و آلوده نشود. خواست به
سمت اتاق برود که ناگهان به سمتم برگشت و گفت: _راستی ! اگه رها خانم رو دیدی بابت شوخی اون دفعه ازش معذرت بخواه. چون اون پسر از کما بیرون اومده
بود خوشحال بودم و همین باعث شد یه جورایی بی ادبانه صحبت کنم.
لب هایم را به داخل دهانم فرو بردم. خودم هم آن روز متعجب بودم؛ مهرانی که سری اول خیلی محترمانه با رها برخورد کرده بود ،با مهرانی که سری دوم شوخ طبع شده بود فرق داشت! باز هم بدون این که حرفی بزنم ، سری تکان دادم. زودتر از مهران وارد اتاق عمل شدم. وارد شدنم همانا ،دوبرابر شدنِ استرسم همانا ! قلبم شدیداً به تپش افتاده بود ! به سختی کمی از بزاق دهانم را قورت دادم .با خوردن چیزی به پاهایم سرم را پایین آوردم که با پاهایِ مهران روبرو شدم…سرم را بالا آوردم و به پشت سرم نگاه کردم که مهران را با اخمی گنده دیدم. سعی کردم استرسم را کنترل کنم. دستم را بالا آوردم؛ دستیاری که لباس دستش بود لباس را تنم کرد و مشغول بستن از پشت شد .بعد از اتمام کار دستکش را دستم کرد.

“خدایا به امیدِ تو” یی گفتم و به سمت بهار قدم برداشتم… سعی کردم به این فکر نکنم که قرار است عزیزترین دختر بچه ی زندگی ام را عمل کنم. در آن لحظه بهار باید برایم از هر غریبه ای غریبه تر می شد.

بعد از پرسیدن علائم حیاتی،” بسم الله الرحمن الرحیم” گفتم و تیغ جراحی را برداشتم؛ بعد از بریدن قسمت مورد نظر شروع به انجام عملیات کردم. با برخورد چیزی به پیشانی ام ،برایِ لحظه ای نگاهم را به سمت راستم انداختم ؛که با یکی از دستیارهایی که در حالِ پاک کردن عرق های پیشانی ام بود ،روبرو شدم. من به این زودی عرق کرده بودم؟! صدایِ مداوم بوق دستگاه ذهنم را آشفته می کرد و آزارم می داد. نیمی از مراحل انجام شده بود. بدون این که به خانم سعیدی نگاه کنم، دستم را به سمت راستم که می دانستم آنجا ایستاده ،دراز کردم و گفتم:
_خانم سعیدی ساکشن! چندین ثانیه گذشت اما چیزی در دستم قرار نگرفت. متعجب برگشتم که متوجه گیج شدن خانم سعیدی
شدم؛ رویِ میز به دنبال وسیله ای به نام ساکشن میگشت! عصبی پوفی گفتم و با صدای نسبتاً بلند گفتم: _دستت رو ببر جلو سمت چپ ،اون رو بده.
خانم سعیدی که تازه متوجه شد، دست هایِ لرزانش را به سمت دستگاه ساکشن برد و آن را به سمتم گرفت. عصبی از این که انقدر معطلم کرده بود، ساکشن را از دستش گرفتم. تک تک مراحل را با استرسِ فراوان به ترتیب انجام می دادم .صدایِ بوقِ دستگاه مدام رو مخم می رفت! آب دهانم از استرس زیادی خشک شده بود. لحظه ای دست از انجام عمل برداشتم و نفسی عمیق کشیدم . دوباره خواستم به عمل ادامه دهم که دستی رویِ دستم قرار گرفت. متعجب سرم را بالا آوردم که با مهران چشم در چشم شدم؛ مهران که پشت آن ماسک تنها چشم هایش معلوم بود ،چشم هایش را باز و بسته کرد. بعد از اتمام عمل نفسی از رویِ آسودگی کشیدم.نمی دانم چرا؛اما اولین عملی بود که چنین استرسی را به من تحمیل کرده بود! بدون توجه به بقیه افراد حاضر در اتاق عمل،فوری از اتاق بیرون زدم.دست هایم را بالا آوردم؛با دیدنِ دست هایم حالم بد شد.نمی دانم چرا به یک باره این گونه شده بودم؛اما این را می دانم که اولین بارم بود.دستکشم را در آوردم و درون سطل آشغال انداختم.فوری آب را باز کردم و شروع به شستن دست هایم کردم.بار اول شستم،بار دوم شستم،همان طور تا پنج بار دستم را شستم.ترسی در وجودم بود که حتی بعد از اتمام عمل هم فرو نریخته بود. نفس هایم تند شده بود؛آهی کشیدم و آبی که در دستم بود را بر رویِ صورتم ریختم.چندین بار پشت هم اینکار را کردم،با صدایی که گفت:

_به آب علاقه داریا!
ترسیدم خواستم سرم را بالا بیاورم که با شیرِ آب برخورد کرد.عصبی و پر حرص آخی گفتم و دستم را رویِ سرم گذاشتم. با همان حالت به سمت کسی که مرا ترسانده بود ، برگشتم.با دیدنِ مهران از همان چشم غره هایِ همیشگی ام رفتم. به سمت آب برگشتم و آن را بستم.سرفه ای کردم و شصتم را بر رویِ بینی ام کشیدم؛در حالی که نوک آن را می خاراندم و گفتم:
_من زودتر می رم که به رها اینا خبر خوش رو بدم.
لبخندی موزیانه بر لب هایِ مهران نشست و “باشه”ای آرام گفت.از چشمم دور نماند و باز هم چشم غره ای به او رفتم. درحالی که از کنارش می گذشتم،مشتی به پهلویش زدم و همین باعث شد “آخ”ی بگوید و از درد خم شود. با استرس دکمه یِ باز شدن در را فشردم؛همزمان با باز شدن در نفسی عمیق کشیدم و با قدم هایِ آرام از در خارج شدم.با دیدن رها لبخندی رویِ لب هایم نشست.چشم چرخاندم و با دیدنِ افرادی که آنجا بودند ، عصبی پوفی کشیدم. همه یِ آن ها به کنار، دیدنِ بهنام عصبی ترم می کرد.رها نگران رویِ صندلی نشسته بود و مدام از استرس با پاهایش بر رویِ زمین ضرب گرفته بود. دست هایش را مشت کرده بود و به زیرِ چانه اش گرفته بود.کمی بعد نگاهش به سمتم چرخید وقتی دید بی حرکت ایستاده ام و به او زل زده ام ، با یک حرکت سریع از رویِ صندلی بلند شد و با حالت دو به سمتم آمد.آنقدر تند این کار را انجام داد که لحظه ای پاهایش لیز خورد و نزدیک بود بیفتد. ترسیده قدمی به جلو برداشتم، اما باز هم پشیمان شدم .خوشبختانه رها توانست خودش را کنترل کند و مانع افتادنش شود. کمی بعد که به من رسید،درحالی که مردمک چشمانش می لرزید به من زل زد و گفت:
_دخترم کجاست!؟
کمی خیره نگاهش کردم؛مردمک چشم هایش می لرزید و همین باعث لرزش قلبم می شد. آنقدر دوستش داشتم که حتی طاقت یک دقیقه ناراحتی اش را نداشتم! کمی بعد سعی کردم خودم را کنترل کنم و به سوالش پاسخ دهم تا از نگرانی بیرون آید؛ برایِ همین تک سرفه ای کردم.لبخندی محو زدم و در همان حال گفتم:
_بهتره…خوشبختانه تونستیم عمل رو به خوبی و خوشی به پایان برسونیم. گفتن اینجمله کافی بود…

حس میکردم از گوشهایم دود بلند میشود! بی هوا مشتی به صورتش کوبیدم. با دست دیگرم یقه اش را محکم چسبیده بودم که نیوفتد؛ خیلی کارها با او داشتم! از دماغش خون جاری شد و من با عصبانیت خندیدم. دیوانگی که شاخ و دم نداشت! من دیوانه شده بودم! غریدم:
_که از پدرش خریدیش، آره؟! بهنام دستش را زیر دماغش کشید و خون را پاک کرد. بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بدهم، مشت دیگری
روی صورتش نشاندم:
_که سگ شدی براش، آره؟! بغضی در گلویم نشست و دوباره مشتی روی صورتِ آش و لاشش زدم: _که پردهی گوشش پاره شد بیشرف، آره؟! مشتی دیگر: _که باعث مریضیِ بهار تویی، آره؟! بی حال دستش را بالا آورد: _از پدرش بپرس! اون از همهچیز خبر داشت. مچ دستش را گرفتم و دندان روی هم ساییدم: _که دست روش بلند کردی، آره؟!
دستش را پیچاندم و با لذت به صدای ناله اش گوش سپردم. من این مرد را میکشتم قطعاً! مشتم را بلند کردم؛ قبل از اینکه روی صورت بهنام فرود بیاید، دستی مشتم را در هوا گرفت. با عصبانیت چرخیدم که مهران را دیدم. هراسان گفت:
_چته پسر خوب؟ آش و لاشش کردی که! آروم باش! با اخم گفتم: _تو دخالت نکن! مهران بی توجه به حرفِ من، دستم را که روی یقه ی بهنام بود، به شدت کنار زد و رو به بهنام با تنفر گفت: _توهم گورت رو گم کن! دوباره به سمتِ بهنام خیز برداشتم که مهران لباسم را چنگ زد و رو به بهنام داد زد: _دِ برو میگم! بهنام دستی زیر دماغش کشید و قبل از اینکه چیزی بگویم، با قدم هایی لرزان و شانه ای خمیده دور شد. دست مهران را پس زدم و عصبی گفتم:

متعجب دستم را در جیبم بردم … با دیدن شماره یِ خانم خجسته آه از نهادم بلند شد! مگر من گوشی ام را خاموش نکرده بودم؟! با صدایِ متعجب آرزو که گفت:
_کیه؟! به سمتش برگشتم در حالی از حرص گوشه یِ لبم را می جوییدم، گفتم: _مشتریم… قرار بود تا آخر این ماه مانتوش رو آماده کنم. آرزو با این حرفم دستش را رویِ دستم گذاشت و گفت:

_حرص نخور دختر خوب! تو مشکل داشتی؛ ۰۰ روزم وقت داری. مطمئن باش بشینی خونه و کارت رو انجام بدی تموم میشه.
آهی کشیدم.میدانستم تمام این حرف هایِ آرزو تنها برایِ امید دادن به من است؛ وگرنه چه کسی می توانست در ۰۰ روز لباس بدوزد؟!
همان طور لب هایم در دهانم بود و من همچنان مشغول جویدن آن بودم؛ که کسی آروم گفت: _انقدر لبت رو نجو!
متعجب سرم را بالا آوردم و به اطراف نگاه کردم. آرزو مشغول بازی با گوشی در دستش بود و مهران هم مشغول نوشیدن چایی که در دستش بود. پس کسی نمیماند جز آرمان! با این فکر فوری به سمتش برگشتم. با دیدنِ نگاه زیرکانه اش نفسم به شمارش افتاد و قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد. با حسِ گرمایی روی گونه هایم، دست هایم را رویِ آن قرار دادم؛ گرم بود… از گرمایِ تابستان هم گرم تر! مطمئن بودم قرمز شده است!
سعی داشتم خودم را پنهان کنم از نگاه خیره اش، اما نمیتوانستم. دوست داشتم همه جا تاریک شود و من در دیدشان نباشم. چرا هنوز هم این گونه رفتار می کرد؟! او که می دانست که نه من مال او هستم و نه او مال من! پس چرا همیشه این گونه رفتار میکرد؟ چرا قلب بی قرارِ مرا از قبل بی قرار تر می کرد؟ چگونه میتوانستم قلبِ بی قرارم را آرام کنم و به او بفهمانم که این همه بی تابی بس است؛ به خودت بیا! آرزو بلند شد و همین فرصتی مناسب برایِ منی بود که دوست داشتم هرچه زودتر از آنجا دور شوم! آرزو متعجب به من زل زد و گفت:
_تو چرا بلند شدی؟ من میرم دستشویی!
با این حرفش خجل سرم را پایین انداختم و بدون هیچ حرفی سرِ جایم نشستم.صدایِ خنده ها خجالتم را بیشتر از قبل می کرد.
**
بعد از اتمام دوخت لباس بار دیگر به آن نگاه کردم؛ خیلی زیبا شده بود! با یاد آوری خانم خجسته که بدون درک کردن موقعیتم، لباسش را به کسی دیگر سپرد و کلی هم بی احترامی کرد،نفس پر حرصی کشیدم؛ من در مقابل بی احترامی هایش چاره ای جز شرمندگی و شرمنده بودن نداشتم. لبم را تر کردم سرم را پایین انداختم و مشغول ادامه یِ دکمه زدن شدم. عینکم برای بار دوم پایین آمد.

عصبی دستم را به سمتِ عینک بردم و این بار سفت تر به چشم هایم فشردم. محوِ لباس بودم که صدایِ دخترکمآمد. سرم را بالا آوردم با دیدنِ آتلی که بر گردنش بود، ناراحت سرم را به زیر انداختم. او دخترکم بود؛ دخترکِ زیبایم در سن ۷ سالگی که به گردنش آتل بسته بودند، همانند گنجشکی بود که در قفس زندانی شده باشد؛ نه می توانست بازی دلخواهش را کند و نه کارهایی که دوست دارد را انجام دهد! با وجود تمامِ درگیری هایم لبخندی بر رویِ لب هایم نشاندم و به او خیره شدم. دخترکم دستی به گردنش کشید و مدام آن را می خاراند. در این دوماه به شدت گوشه گیر شده بود؛ حق هم داشت! من خودم را مقصرِ تمامی این اتفاقات می دانستم. بغضی به سراغِ گلویِ بدبختم آمد اما خیلی سریع تر از ترکیدن بغضم و فرو ریختن اشک هایم، آن را قورت دادم. با صدایی که سعی داشتم نلرزد گفتم:
_چیشده دختر مامان؟!
بهار در حالی مدام گردنش را می خاراند گفت:
_مامان فکر کنم مورچه رفته تو بدنم.
خنده ام گرفته بود. با این افکارِ کوچکش همیشه لبخند را بر رویِ لب هایم می آورد. گوشه یِ لبم را به دندان گرفتم و درحالی که سعی در کنترل خنده ام داشتم رو به او گفتم:
_مورچه هایِ بد! دوباره اخمی ساختگی کردم و گفتم: _خودم میام میزنمشون تو برو نقاشیت رو بکش.
همیشه با این حرف هایم سعی داشتم او را از این فکر و خیال ها دور کنم. هر چند نمیتوانستم آنچنان موفق باشم؛ اما در همین حد هم خیلی خوب بود. با این حرفم لبخندی زد سری تکان داد و بدون هیچ حرفی به سمت اتاقش رفت. دوباره اخمی بر رویِ پیشانی ام و بغضی در گلویم نشست. اصلاً خسته نمی شدند از این همه نشستن ها! دوباره نگاهم را به لباس در دستم دوختم. دیگر با دیدنِ دخترکم دلم هم به کار نمی رفت. با افسوس و حرص لباس را رویِ میز و سرم را هم رویِ آن لباس قرار دادم. همیشه با بویِ تازه یِ پارچه، حسی تازگی به من دست میداد. برای همین شروع کردم به تند نفس کشیدن. شدیداً نیاز به یک زندگی تازه داشتم؛ زندگی که

مرا از این آزار ذهنی دور کند.
پر حرص نفس حبس شده ام را بیرون دادم و بیشتر در لباس فرو رفتم. کمی بعد چشم هایم را بستم.

کیفم را از روی صندلی کنار دیوار برداشتم و رو به مهران گفتم:
_کی می تونم بهارو ببینم؟ مهران لبخندی زد و گفت: _آرمان می گه بهتون. بهنام عصبی و کلافه گفت: _رها باید باهات حرف بزنم. بدون این که نگاهش کنم، گفتم: _من با شما حرفی ندارم. رو به مهران گفتم:
_بریم آقا مهران. برگشتم بروم که با حسِ کشیده شدن کیفم، متعجب برگشتم؛ با دیدن بهنام که کیفم را گرفته بود، عصبی شدم.بدونِ این که چیزی بگویم با حرص نگاهش کردم…دقایقی بعد،کیفم را رها کرد. از تعجب چشم هایم درشت شده بود! چشم چرخاندم؛ با دیدنِ دستی دیگر که باحرص دست هایِ بهنام را می فشرد. نگاهم را به سمت صاحب دست چرخاندم؛ با دیدنِ آرمان که اخمی بر رویِ پیشانی اش بود و با حرص دست هایِ بهنام را در دست گرفته بود… لبخندی محو بر لب هایم نشست.هم ترسیده بودم، هم ذوق داشتم! می ترسیدم؛ بهنام تلافی کردن را خوب بلد بود؛ یک کینه ای به تمام معنا! ذوق داشتم چون حمایت گری همچون آرمان داشتم. نمی دانستم به کدام حس رسیدگی کنم؛ ترس یا ذوق؟! کمی بزاق دهانم را قورت دادم تا کمی این دو دلی ام فرو بخوابد. وقتی توانستم کامل حسم را کنترل کنم، به سمت آرمان رفتم و با صدایی آرام گفتم:
_آرمان ولش کن… آرمان همان طور با ابروهایِ در هم گره خورده به او زل زده بود؛ وقتی صدایم را شنید به سمتم برگشت. کمی
بعد دست هایش را رها کرد و پوفی گفت.جلوتر راه رفت و گفت: _من می رم،شمام زود بیاید.

به پدر،مادر من و بهنام که حالا منتظر دیدن بهارکم بودند، برایِ احترام سری تکان داد و رفت. با کشیده شدن دوباره یِ دستم، برگشتم؛ با دیدنِ آرزو نفسی آسوده کشیدم. همان طور مرا می کشید و من هم بدون هیچ حرفی مبهوت بودم. آنقدر مبهوت که فرصت نگاه کردن به پدر و مادرم را هم نداشتم! تنها صدایِ بهنام به گوشم رسید که گفت:
“_تلافی کننده یِ خوبی هستم،مراقب آقا آرمانت باش”! همین باعث آشفته شدن من شد و بیشتر از قبل متعجب شدم! آنقدر متعجب بودم که نمی دانم با کشیده شدن دستم توسط آرزو ، از کجا گذشتم و به کجا رسیدم؟! چشم چرخاندم؛ با دیدنِ کافه ای که در آن بودیم چند برابر متعجب شدم. دوباره چشم چرخاندم؛با حرکت دست آرمان که به صندلیِ روبرویش اشاره می کرد، تازه به خودم آمدم و متوجههمه چی شدم. آرزو دستم را رها کرد؛ جلوتر از من به راه افتاد.آهی کشیدم و به دنبالش رفتم. آرمان پیراهن سفید رنگش هنوز هم بر تنش بود. مردِ جذابِ من حتی با این پیراهن سفید رنگ هم جذاب بود! کمی لبم را تر کردم و به باقی مردم که در کافه بودند چشم دوختم. همان طور به افرادی که درحالِ گفتگو با هم بودند، نگاه می کردم که صدایِ آرمان به گوشم رسید:
_چندسال باید آتل ببنده؟! به سمتِ آرمان برگشتم،خیره یِ مهران بود؛مهران آهی کشید و گفت:
_خب داداش، همون طور که خودت می دونی، بستگی به جوش خوردنِ گردنش داره؛ ممکنه ۰ سال باشه…شاید هم دوسال.
آه از نهادم بلند شد. دخترکم چگونه می توانست دوسال این سختی را تحمل کند؟! مهران سرفه ای کرد و گفت: _حالا چرا خودت بهش توضیح نمیدی؟! با این حرفش نگاه آرمان به سمتم چرخید و در همان حال گفت: _دلش رو ندارم!
با این حرفش نگاهم را به او دوختم. کاش این مرد از دوباره برایِ من می شد؛ متعلق به منِ لیلی ! دوباره آهی کشیدم و سرم را پایین انداختم. سکوتِ خاصی بین ما چهار نفر برقرار شد؛ گویا همه در شوک
حرف آرمان بودند! با صدایِ آرزو همگی به سمتش برگشتیم:
_این بهنام چه قدر رو مخه!
متعجب از این حرفش،سرم را بالا آوردم که با آرمان چشم در چشم شدیم. به یک دیگر خیره شده بودیم. کمی بعد لب هایش را به یک دیگر فشرد و کم کم اخم هایش در هم رفت. چشم هایم به سمت دست هایِ مردانه اش که از عصبانیت بیش از حد مشت شده بود، رفت. دستی به روسری ام کشیدم و آن را جلوتر کشیدم. به سمت آرزو برگشتم و تنها با لبخندی گفتم:
_شخصیتش از اول همین جوری بود؛ تلخ و…
دوباره چشم هایم به سمت آرمان چرخید؛ لب هایش را در دهانش فرو برده بود و درحال کندن پوستِ لب هایش بود. سرم را پایین انداختم و ادامه ندادم. آرزو که سکوتم را دید، دستش را رویِ دستم قرار داد و از روی کنجکاوی پرسید:
_خب بقیه ش چی…؟ با صدایِ بلند آرمان، آرزو حرف در دهانش ماند:
_بسه انقدر درمورد اون…
نمیدانم چرا؛ اما برایِ لحظه سکوت کرد. رویِ نگاه کردن به او را نداشتم. نمی دانم چرا؛ اما هر نگاهش قلبم را بدجور به لرزه می انداخت. گاهی اوقات به این فکر میکردم که چشم هایش از زمین لرزه هم بدتر است! زلزله تنها زمین را به لرزه در می آورد، اما چشم هایِ آرمان تمام روح و جسمم را به لرزه در می آورد. باصدایِ گوشی از فکر بیرون آمدم. چشمم را اطراف چرخاندم؛ هر سه نفر به من زل زده بودند.

 

آرشیو پایانی:

اگر کسی گره‌ای دارد ،
و تو راهش را می‌دانی سکوت نکن…!

اگر دستت به جایی می‌رسد کاری کن ،
معجزه ‌ی زندگی دیگران باش …

بی ‌شک فرد دیگری معجزه زندگی تو خواهد بود …

ﺑﺮﮒ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺯﻭﺍﻝ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ؛
ﻣﯿﻮﻩ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮐﻤﺎﻝ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ …

ﺑﻨﮕﺮ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﯽ ؛
ﭼﻮﻥ ﺑﺮﮔﯽ ﺯﺭﺩ ﻭ ﯾﺎ ﺳﯿﺒﯽ ﺳﺮﺥ …

#ﮐﻨﻔﺴﯿﻮﺱ

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید. _اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون …

2 نظر

  1. ادامه رو نمیذارین؟؟؟؟

  2. ادامه نداره آیا؟؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *