خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت هفت

رمان مهاجر/پارت هفت

با دیدنِ زنی چادری که رویِ زمین نشسته بود و مدام به سرش می کوبید و مردی که یقه یِ یکی از پرستارهایِ مرد را گرفته بود، متعجب شدم و جلو رفتم. خانم سعیدی آن وسط بود و مدام سعی داشت با حرفش هایش مرد را آرام کند.با خوردن کسی به تخت سینه ام،متعجب برگشتم ؛ با عرشیا روبرو شدم که با چشم هایِ مشکی رنگش که قرمز شده بود و موهایِ خرمایی اش پریشان بود.حتما کل شب را بیدار مانده بود! لحظه ای دلم به حالش سوخت؛اما باز هم خودم را دلخور نشان دادم و بااخم نگاهم را از او گرفتم. خانم سعیدی به سمت ما برگشت که من را دید و همان لحظه گفت:
_آقایِ دکتر ایشون پدر همون آقایی هستن که دیشب رفتن کما.
بعد از اتمام جمله دستی رو شانه ام قرار گرفت متعجب برگشتم که با صورت رنگ پریده یِ عرشیا روبرو شدم،باورم نمی شد آنقدر ترسیده بود که رنگش هم پریده بود. به اطراف نگاه کردم که بیمار ها ، پرستارها و دکترها جمع شده بودند و به ما نگاه می کردند. مهران با صدایی آرام که فقط خودم و خودش شنیدیم گفت:
_کمکم کن…
پوفی گفتم و دستم را جلویِ دهانم قرار دادم،سرفه ای کردم و به سمت مرد رفتم.وقتی به او رسیدم، دست راستم رویِ شانه یِ راستش قرار دادم که باعث شد برگردد. با دیدن چهره یِ رنگ پریده اش،کمی دلم به حالشان سوخت.
با چهره ای که غم در آن مشهود بود درچشم هایش زل زدم و گفتم: _لطفاً آروم باشید!باور کنید ما هرکاری از دستمون بربیاد می کنیم.فقط شما باید صبور باشید و دست از این
کارها بردارید. مرد برایِ لحظه ای در سکوت، همانطور که یقه یِ پرستار را گرفته بود به من زل زد.یکهو نمی دانم چه شد
که به سمتم حمله ور شد و یقه ام را گرفت!

متعجب به حرکاتش نگاه می کردم و چیزی نمی گفتم. مرد همان طور که یقه ام را دست هایش گرفته بود با عصبانیتی فراوان و صدایی مردانه گفت:
_تو پسر من رو عمل کردی؛اونم بدون رضایت؟! متعجب نگاهم را به سمتی که مهران ایستاده بود انداختم، که با صورتِ رنگ پریده اش مواجه شدم؛دلم به
حالش سوخت و برای همین تصمیم گرفتم اسمش را نبرم … گفتم:
_مهم نیست کی عمل کرده!مهم این هست کهپسر شما وضعیتش وخیم بوده،برای همین باید فوری عمل می شده.الانم به جایِ دست به یقه شدن، بهتره دستتون رو به سمت آسمون ببرید و از خدا کمک بخواید. مرد لحظه ای آرام شد با خیال راحت نفسم را رها کردم که یهو مشتی به همان قسمتی که مهران دیشب زده بود زد!دستم را به سمت صورتم بردم که مرد هولم داد…نتوانستم خودم را کنترل کنم و از پشت بر رویِ زمین افتادم. مرد خواست به سمتم بیاید اما با صدایِ زنی که گفت “بس کنید لطفاً” لحظه ای متوقف شد! به سرفه افتاده بودم؛ به سختی بلند شدم که نگاهم با نگاه رها که با چشم هایِ اشکی به من زل زده بود و دست هایِ بهار را گرفته بود تلاقی کرد. مرد بعد از چند لحظه مکث،اخمی بین ابروهایش دواند و گفت:
_تو دخالت نکن! رها جلوتر آمد و با حرص گفت:
_چرا یقه ی دکترا رو گرفتین؟اونا چه تقصیری دارن؟حالا اگه با عمل خوب می شد،خیلی هم خوشحال می شدین،نه؟
همه مات رها بودیم،که مرد داد زد: _من این حرف ها حالیم نیست… به سمت من برگشت و تهدید وار ،انگشت اشاره اش را در هوا تکان داد: _من شکایت می کنم. تا آمدم جوابش را بدهم،رها با لجاجت گفت:

_آقا چرا لج می کنید؟الان پسرتون رفته توی کما،اگه عمل نمی کردن و منتظر اومدن شما می شدن که زبونم لال،می مرد!
زنی که در کنار مرد ایستاده بود،با این صراحت رها به هق هق افتاد.مرد،انگار که آرام شده باشد،گفت:
_الان هم مرده به حساب میاد!
رها چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
_نخیر!امکانش هست به هوش بیاد…به جای یکی به دو کردن با ما، برید با دکترش صحبت کنید؛بهتون می گن که کما یعنی چی!
لبخند محوی از بلبل زبانی رها روی لب هایم نشست که از چشمانش دور نماند.لب گزید و رو گرفت!
مرد به سمتم آمد و گفت:
_دکترش تویی؟
سعی کردم اعصابش را تحریک نکنم.با آرامش گفتم:
_خیر من نیستم…
با دست به مهران اشاره کردم و گفتم: _ایشونن…وضعیت پسرتون رو براتون توضیح می دن.
بهار به سمتم آمد و دستم را گرفت.سرش را بلند کرد تا بتواند چهره ام را ببیند؛با بغض گفت:
_عمو آرمان!عمو پلیسه میاد دستگیرت می کنه؟
لبخند زدم و کمی خم شدم؛در آغوشم گرفتمش و گفتم:
_نه خوشگل خانم!تو ناراحت نباش.
مرد که خیره ی شیرین کاری های بهار بود،نگاهش را گرفت و به من دوخت… دستی لای موهایش کشید و با کلافگی گفت:
_امیدی هست؟ لبخندی زدم و سر تکان دادم.مهران جلو تر آمد و رو به مرد گفت: _بفرمایید بریم اتاقم،تا وضعیت پسرتون رو بررسی کنیم.

چند دقیقه بعد،مردمی که دورمان جمع شده بودند،پراکنده شدند. رها جلوتر آمد.بهار در همان حال که در آغوشم بود،دست هایش را به هم زد و با ذوق گفت:
_مامانی،دیدی بالاخره عمو آرمان رو پیدا کردیم؟!
خندیدم و با دست آزادم،چتری هایش را به هم ریختم:
_مگه گم شده بودم؟
بهار ریز خندید. صدای آرام رها به گوشم رسید:
_خیلی وقته گمت کردم!
دلم لرزید…حق با او بود؛ما سال ها پیش همدیگر را گم کرده بودیم.هر چند که هنوز هم به عنوان صدر نشین قلبم،داشتمش! سعی کردم به دلِ تنگم مسلط شوم…خودم را به نشنیدن زدم و گفتم:
_خب…چی شد افتخار دادید؟
بهار قری به گردنش داد و گفت:
_آره دیگه! افتخار دادیم.
بلند خندیدم و لپش را کشیدم.این دختربچه کاملاً شبیه خودِ رها بود؛همان قدر زبان دراز و به همان اندازه شیرین! رها با تشر بهار را صدا زد که بهار با مظلومیت ساختگی گفت:
_خب مگه افتخار ندادیم؟
رها هم تسلیم شد و خندید.او خندید و من نگاهم به خنده ی زیبایش گیر کرد.چقدر دل تنگ این خنده هایش بودم!چقدر دور شده بودم از خنده هایش! رها با شرمندگی سرش را به زیر انداخت؛انگار که متوجه نگاه حسرت بارم شده باشد! شرمنده بود؟برای چه؟برای جوانی ام که حرامش کرده بودم؟واقعا جوانی ام را حرامش
کرده بودم؟نه!بی انصافی بود…من بهترین لحظه های جوانی ام را با او ساخته بودم! تحمل حسرت رنگِ نگاهش را نداشتم؛هر چند خودم هم ،حسرت داشتنش را به دل داشتم! من به اندازه ی تمام عمرم ،از این زندگی طلب کار بودم؛طلبم داشتن تنها آرزویم بود!به اندازه ی ۹ سال بدهکارِ آرمان بودم؛بدهی ام خنده هایش بود؛بدهی ام برق چشمان زیبایش بود،که با رفتنم از او گرفته بودم!
طلبم کی صاف می شد؟بدهی ام چطور؟

با صدای بهار از فکر بیرون آمدم و سرم را بالا آوردم: _مامانی،بریم دیگه!خواهش! با گیجی چشمانم را ریز کردم و گفتم: _کجا بریم عزیزم؟ بهار ریز خندید و گفت: _مامانی خواب بودی؟ آرمان هم خنده اش گرفته بود؛نگاه رنگی و مهربانش را به چشمانم دوخت و گفت: _برای شام دعوتتون کردم.
جا خورده و مبهوت،چند بار پشت سر هم پلک زدم…شام؟با آرمان؟نه! با همین چند لحظه دیدنش هم دل از دست می دادم!با این درخواستش می خواست دلم را به کشتن بدهد؟امکان نداشت! من تحمل این همه نزدیکی را نداشتم!
با لبخند شل و ولی گفتم: _لطف دارید؛ولی ما باید بریم خونه…مگه نه بهارم؟ بهار چشمان آبی اش را گرد کرد و گفت: _نه!برای چی بریم خونه؟ گونه هایم گلگون شد و لب گزیدم.انگار دخترکم قصد داشت آبروی من را ببرد! با خجالت گفتم: _بریم خونه می گم عزیزم. بهار ابرو درهم کشید؛دستش را گرد شانه ی آرمان،محکم کرد و با لجاجت گفت: _شام رو با عمو آرمان بخوریم،بعد که رفتیم خونه،بگو حرفت رو! آرمان خندید و با محبت نگاهش کرد:
_کجا بریم خوشگل خانم؟ علناً حضورم نادیده گرفته می شد!گویا این دو دلبر، علیه من دست به یکی کرده بودند!

رها شده _ زهرا یزدانی،نرجس رجبی کاربر نودهشتیا
بهار با حالت تفکر گوشه لبش را بالا داد و انگشت اشاره اش را به چانه اش چسباند.چند لحظه بعد گفت:
_بریم خونه ی خودت!
چشمانم به باز ترین حالت ممکن درآمد و آرمان به قهقهه خندید! بهارکم داشت زیاده روی می کرد؛کمی دیگر ادامه می داد،قطعاً سکته می کردم…تحمل این شک های عظیم سخت بود! بهار دستش را از شانه ی آرمان برداشت و به کمرش زد.چشمانش را ریز کرد و رو به آرمان،با دلخوری گفت:
_چرا می خندی؟یعنی ما رو نمی بری خونه ات؟ چشمانم را محکم روی هم فشار دادم و با صدای جیغی گفتم:
_بس کن بهار!
بهار لب برچید،که آرمان گفت:
_میبرمتون عزیزم…چرا نبرم؟
بهار با ذوق خندید و آرمان نگاهش را قفل نگاهم کرد.با لبخند اطمینان بخشی گفت:
_زنگ می زنم آرزو هم بیاد.
تا لب باز کردم اعتراض کنم،صدایی که آرمان را خطاب می کرد،مانع شد. همان دکتر جوانی بود که پسر آن مرد عصا قورت داده را عمل کرده بود. آرمان با همان لبخندش رو به دکتر گفت:
_چی شد مهران؟ مهران با خوشی بشکنی زد و گفت: _حل شد!راضیش کردم. به سمت من برگشت و با احترام گفت: _واقعاً نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم خانم! کمک بزرگی کردید. لبخند کمرنگی زدم و فقط به تکان دادن سر ،اکتفا کردم. بهار با سرتقی رو به مهران گفت: _از من تشکر کن. مهران خندید و گفت:

_چه جوری تشکر کنم خانم کوچولو؟ بهار چپ چپ نگاهش کرد و گفت: _به من نگو کوچولو!فقط عمو آرمان حق داره بهم بگو خانم کوچولو.

مهران خنده اش را تکرار کرد و رو به آرمان گفت: _معرفی نمی کنی داداش؟ آرمان لبخندی زد و نگاهش را به بهار داد: _این خانم خوشگله بهار خانم هستن. بهار با غرور سرش را بالا گرفت و گفت: _راست می گه.امروزم با مامانیم افتخار دادیم اومدیم. صدای خنده های آرمان و مهران بلند شد. چند لحظه بعد آرمان نگاهش را به من داد و گفت: _ایشونم رها خانم… لحظه ای مکث کرد و ادامه داد: _از آشناهای قدیمی! بهار دوباره گفت: _مامان منه. آرمان با خنده ،به تایید حرفش سر تکان داد و گفت: _ایشونم مهران،دوست صمیمیم. مهران لبخندی زد و گفت: _از آشناییتون خوشبختم خانم. من هم به لبخندی مهمانش کردم و گفتم:

_همچنین. آرمان مچ دستش را بالا آورد و نگاهی به ساعتش انداخت.سرش را بلند کرد و خیره ام شد:
_بریم؟ واقعاً قرار بود شام را با آرمان باشیم.دلم برای آرزو تنگ شده بود ، ولی می ترسیدم؛از این که بعد از این
شام،دلم بیش از پیش هوایی شود،شدیداً هراس داشتم. نگاه ترسیده ام را میخ نگاه آرمان کردم.گویا ترسم را حس کرده بود،که لبخند اطمینان بخشش را تکرار کرد و
چشمانش را یک بار باز و بسته کرد. لب گزیدم و آهسته گفتم: _شما کار ندارید؟ سر تکان داد و خلاصه کرد: _نه! بهار با پررویی گفت: _عمو آرمان،من رو بزار زمین؛تو باید ماشین برونی! مهران بلند خندید و آرمان بوسه ای روی موهای بهار نشاند.
نمی توانستم درک کنم؛ آرمان چطور این گونه شیفته ی بهار شده بود؟! بهار دختر بچه ای بود که آرمان آرزویش را داشت؛دوست داشت پدرش باشد! ولی پدرِ بهار،بهنام بود؛مردی غیر آرمان! آن روز که در پارک،آرمان با بهار آن گونه محبت آمیز حرف می زد؛ من حواسم پیِ این بود که اگر آرمان بفهمد بهار دختر من است،دیگر نگاهش هم نکند!
کمی بعد،بدون این که حواسم باشد،در ماشین آرمان بودیم.کل راه را هیچ کداممان لب باز نکردیم!فقط بهار شیرین زبانی می کرد و آرمان بلند بلند می خندید!
چند دقیقه بعد،به خانه اش رسیدیم.آپارتمانی نقلی در بالای شهر بود.وقتی از ماشین پیاده شدیم،خودش در را باز نکرد؛می گفت آرزو خیلی هیجان دارد برای دیدنم!

 

آرشیو پایانی:

مُرده‌ها بیشتر از زنده‌ها گل دریافت می‌کنند ، چون که افسوس قوی‌تر از قدرشناسی است !

👤 آنه فرانک

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خاطره /پارت ده

بار قبل،دڪتر گفت بار بعدی در ڪار نباشد… گفت بار بعد قلبش دوام نمی‌‌آورد.لعنت به …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *