خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت هفده

رمان مهاجر/پارت هفده

فوری بغلش کردم و دم گوشش زمزمه کردم:
_اگه نمیخوایش…
رها شده _ زهرا یزدانی،نرجس رجبی کاربر نودهشتیا
با بغض، آهسته حرفم را قطع کرد:
_خیلی خوشحالم!
نگرانیام، جایش را به ذوق داد. چهقدر زیبا بود این اشکهای شوق !
صورت زیبایش را با دستانم قاب گرفتم و گفتم:
_خوشبختیت همیشگی باشه عزیزدل!
با اینکه چند ساعت از آشنا شدنمان میگذشت، عجیب در دلم نشسته بود این دخترک چشم سبز!
با صدای آرزو، کنار رفتم. آرزو هم نرگس را در آغوش کشید و آرزوی خوشبختی کرد. سپس بهار رو به روی نرگس ایستاد و گفت:
_خاله، خم شو. نرگس اشکهایش را پاک کرد و جلوی پای بهار، زانو زد. بهار دستهایش را دور گردن نرگس حلقه کرد و
گفت:
_لباس عروس میخری خاله؟
چشمان نرگس برق زد و خنده روی لبهایش سنجاق شد .
با سرفهی مهران، همگی عقب کشیدیم و بدون حرف، تنهایشان گذاشتیم. در اوج خوشی بودند و بهتر بود تنهایشان میگذاشتیم را لبخندهایشان را قسمت کنند .
به سمت دایی رفتم و گفتم: _سلام دایی، خوبید؟ دایی خندید و گفت: _بالاخره گفتی دایی ! خندیدم و سری تکان دادم. دایی با لبخند گفت: _خوبم عزیزم، تو خوبی؟ آرمان که اذیتت نمیکنه؟ نیم نگاهی به آرمان که کنار دایی ایستاده بود، کردم و دوباره نگاهم را به دایی دوختم:

_نه دایی، همه چیز خوبه خدا رو شکر! **
بهار در آغوشم به خواب رفته بود. پیشانیاش را بوسیدم و آهسته از روی تخت بلند شدم . به هال که رفتم، آرمان روی مبل دراز کشیده بود و لب تاپش روی سینهاش بود. آرام صدایش زدم. با شنیدن
صدایم، لب تاپ را روی میز گذاشت و نشست. با لبخند گفت: _جانم؟ بهار خوابید؟ سری تکان دادم و گفتم: _آره، خسته بود. آرمان ابرویی بالا انداخت و گفت: _چرا ایستادی؟ دمی گرفتم و کنارش نشستم. نگاه منتظرم را که دید، با تعجب پرسید: _چیزی شده؟ لب گزیدم: _گفته بودی تو خونه حرف میزنیم! آرمان بی حواس گفت: _در مورد؟ شانهای بالا انداختم: _گفتی فردا بریم برای خرید و… “آهان”ی گفت و سر تکان داد: _آره راست میگی… لب تاپ روی میز را به سمتم چرخاند و گفت: _نگاه کن؛ این خونه خیلی خوبه …

نگاهم را به لب تاپ دوختم؛ تصویر خانهای زیبا و شیک، روی صفحهاش خودنمایی میکرد. آرمان ادامه داد: _نظر تو چیه؟ الحق هم خانهی زیبایی بود. ولی آرمان که گفته بود در خانهی من زندگی میکنیم؟! نگاهم را به آرمان دادم و گفتم: _ولی قرار بود تو خونهی من زندگی کنیم! آرمان لب تاپ را بست و کامل به سمتم چرخید. دستم را در دستش گرفت و با ملایمت گفت: _اونجا از بهنام بهت رسیده؛ تحملش سخته… درک کن لطفاً!
حق با آرمان بود؛ خانهای که من سالها با بهنام در آن زندگی کرده بودم، مطمئناً برای آرمان ناخوشایند خواهد بود. اما اگر آن خانه را هم در نظر نمیگرفتیم، آرمان خودش خانه داشت! چه لزومی داشت خریدن یک خانهی دیگر؟
سری تکان دادم و گفتم: _حق با توئه… ولی آخه اینجا که خونهی خودته. چرا میخوای یهجای دیگه زندگی کنیم؟ آرمان نگاهش را دور تا دور خانه چرخاند و گفت: _اینجا کوچیکه؛ میخوام یه خونهی بزرگتر بخریم. اینجا کلا دو تا اتاق داره… با شیطنت ادامه داد: _یکیش برای بهار، یکیش برای ما. بچههای آیندهمون کجا بمونن؟ قهقههای زدم و دستم را روی صورتم گذاشتم: _وای آرمان! ببین تا کجا ها رفتی… دستم را گرفت و از روی صورتم برداشت. صاف به چشمانم خیره شد و گفت: _مگه دروغ میگم؟ بهار به خواهر و برادر نیاز داره!

چنان با جدیت حرف میزد، که نمیدانستم بخندم، یا تعجب کنم! با اینکه سالها قبل هم آشنایی عمیقی با او داشتم، هرروز با یک رفتار و اخلاق جدیدی، مرا به تعجب و شگفتی وا میداشت! ابداً از این موضوع ناراضی نبودم؛ اما به قدری به دل مینشست که میترسیدم روزی از خوشی، بمیرم! شب را تا صبح، حرف زدیم. از آرزوهایمان گفتیم… از بزرگ شدن بهار… حتی در مورد رشتهی تحصیلی بهار هم حرف زدیم! برای خواهر ها و برادر های احتمالیِ بهار اسم انتخاب کردیم و سر انتخاب اسم، بحثهای الکی سر دادیم و قهقهه زدیم. در آخر، وقتی به وصف خوشبختیِ الانمان رسیدیم، هر دو روی همان مبل، به خواب فرو رفتیم .
با صدای خندههای بهار و آرزو، آن هم سر ظهر، از خواب بیدار شدیم. گیج و خوابآلود، به آرزوی خندان خیره شدم که گفت:
_دنیا رو آب ببره، شما دوتا رو خواب میبره! حواستون به بهار هم باشه یکم. آرمان همچنان چُرت میزد و حواسش سر جایش نبود.

با لبخند دستی روی چشمانم کشیدم و زمزمه کردم: _آروم! مگه نمیبینید خوابه؟ آرزو از قصد صدایش را بالا برد: _به ما چه؟ ما میخوایم برای ناهار بریم بیرون! بهار هم با خنده حرف آرزو را تایید کرد: _به ما چه خوابتون میاد؟ آرمان بالاخره چشمانش را باز کرد و با اخم زمزمه کرد: _چیشده؟ چشم غرهای به آرزو و بهار رفتم و رو به آرمان گفتم: _هیچی، بخواب. آرزو چشمکی به بهار زد. بهار با جیغ دست آرمان را کشید: _پاشو بابایی، من گشنمه! گویا لفظ “بابایی”، خواب از سر آرمان پرانده بود!

باخنده دستش را دور بهار حلقه کرد و در آغوشش کشید:
_چی میخوای؟
بهار با چشمانی براق، گفت:
_پیتزا!
فوری گفتم:
_پیتزا نه! این ماه یه بار خوردی.
آرزو با تمسخر گفت:
_پیتزا رو هم قسط بندی کرده!
اخمی کردم و بلند شدم. در همان حال که به سمت سرویس بهداشتی میرفتم، صدایم را بالا بردم:
_حرف پیتزا رو نیارید!
بعد از شستن دست و صورتم، به سمت آرمان که هنوز روی مبل دراز کشیده بود، گفتم:
_پاشو بیا صبحونه بخور… دیرت میشهها!
آرمان از جایش بلند شد و زیر چشمی نگاهم کرد:
_من خوابم میاد !
خندهام را قورت دادم و با غر غر گفتم:
_اذیت نکن آرمان. دیرت میشه دایی باز پسگردنی میزنهها!
ایستاد و به سمتم برگشت. با چشمان ریز شده گفت:
_تو از کجا میدونی؟
خندیدم:
_دیشب دایی میگفت پسگردنی دوست داری. قهقههای زد و دستی بین موهایش کشید:

_اوایل ازدواجه بحث درست نکن برو صبحونه آماده کن! با اخم نگاهش کردم که خندید و به سمت سرویس رفت. خندیدم و خدا را شکر کردم برای این اینروز ها و
روزهای زیبای کنار هم بودن هایمان.
به آشپزخانه رفتم و بعد از کلی گشتن کابینتها، صبحانه را آماده کردم. بهار و آرزو در اتاق بودند و باید آنها را هم برای صبحانه صدا میزدم. تا برگشتم، آرمان را دیدم که به دیوار تکیه داده بود و خیره نگاهم میکرد. موهایش پریشان شده بود و قلب مرا بیشتر به تند تپیدن وا میداشت. برای اینکه ذهنم را از دلبرانههایش دور کنم، گفتم:
_بیا بشین صبحونهت رو بخور، منهم برم بهار و آرزو رو صدا کنم. دهانش را کج کرد: _سر ظهره، چه صبحونهای؟ چشم غرهای نثارش کردم و از آشپزخانه خارج شدم . به اتاق رفتم و رو به بهار و آرزو که میخندیدند، گفتم: _پاشید بیاید صبحونه. آرزو خندید و گفت: _منظورت ناهاره؟ یک چشم غره هم نثار آرزو کردم: _خواهر و برادر سر و ته یه کرباسینها! چشمانش را گرد کرد و خندهاش شدت گرفت: _حالا بهخاطر عصبانیتت از ما حرفهای قدما رو زیر و رو نکن. خندهام گرفته بود. رو به بهار که با تعجب نگاهمان میکرد، گفتم: _پاشو دیگه مامان جان. بهار “چشم”ی گفت و از روی تخت آرمان بلند شد. تا آمدم از اتاق بیرون بروم، آرزو رو به بهار گفت:

_بهارکم، عمه جان تو برو با بابا صبحونهت رو بخور، ما هم الان میایم. لبخندی از لفظ” عمه”، روی لبهایم نشست. آرزو دیگر خالهی بهار نبود؛ به قول خودش، ترفیع درجه گرفته
و عمه شده بود! آرزو با لبخند گفت: _بیا بشین، میخوام باهات حرف بزنم. جلو تر رفتم و کنارش نشستم. با لبخندی نگران، خیرهی چشمانم شد: _خوشبختی رها؟ با تعجب، خندیدم: _این چه سوالیه؟ معلومه که خوشبختم! همین که آرمان کنارمه، به اندازه تموم عمرم خوشبختم. نفس عمیقی کشید و لبخندش عمیقتر شد: _خوشحالم که این رو میشنوم. ولی رها… سکوت که کرد، نگران پرسیدم: _ولی چی؟ چیزی شده؟ آرزو سریع سرش را تکان داد: _نه… نه، نگران نباش. دستش را گرفتم و گفتم: _پس چی؟ آرزو دم عمیقی گرفت و با تردید گفت:
_روز عقدتون مامانم میخواست بیاد باهات حرف بزنه؛ به قول خودش، اتمام حجت کنه. ولی آرمان نذاشت؛ میترسید باز بیاد حرفی بزنه و پشیمونت کنه. بزاق دهانم را قورت دادم و گفتم:
_مگه چی میخواست بگه؟
آرزو با استرس نگاهی به در اتاق انداخت و گفت: _چیز خاصی نیست به خدا! مامانم رو که میشناسی؛ همون حرفهای همیشگی… نگفتم که نگران شی؛ گفتم
که حواست باشه، اگه مامانم اومد حرف بدی زد، ناراحت نشی.
با تردید نگاهش کردم:
_همین؟
سرش را به تایید تکان داد و گفت:
_مامان و بابام عصبیان از اینکه آرمان تو رو به اونا ترجیح داده؛ میخوان هر طور که شده، حداقل تو رو منصرف کنن.
نگاهم را به دستهایم دوختم. میدانستم پدر و مادر آرمان، راضی به این ازدواج نیستند. تا آخر عمر اینگونه میگذشت؟ رابطهی آرمان با پدر و مادرش به همین اندازه تلخ میماند؟ آن هم بهخاطر حضورِ من؟
آرزو دستم را گرفت و هشدارگر گفت:
_ببین باز رنگ نگاهت عوض شد…

مدیونی اگه به فکر ترک کردن داداشم بیوفتی!
نگاهم را به چشمان نگرانش دوختم. ابداً قصد ترک کردن آرمان را نداشتم. ولی از خودم دلگیر بودم؛ شایدم از بقیه! چرا هیچکس چشم دیدن خوشبختیمان را نداشت؟ مگر گناهمان چه بود؟ بر سر راهمان سد میشدند و دلهایمان را تکه تکه میکردند! مگر پدر و مادر نباید دل به دل فرزندانشان بدهند و خوشبختیشان را خواستار باشند؟ پس اینهمه خشم و کینه از کجا میآمد؟ اصلاً دلیلش چه بود؟ مطلقه بودنِ من؟ البته که همین بود! مطلقه بودنِ من، مشکلی بود که نمیتوانستند با آن کنار بیایند. و من به این فکر کردم که گذر زمان، به جز آرمان و آرزو همه را تغییر داده است. کجا رفته بود آن نازنین خانمی که “عروس گلم” از زبانش نمیافتاد؟
با صدای آرزو، به خودم آمدم و نگاهش کردم. با نگرانی گفت: _تو رو خدا اینجوری نکن! آرمان تو رو اینطوری ببینه، من رو میکشه… آرمان بی هوا وارد اتاق شد و نگران گفت: _مگه رها چشه؟

به سمتم آمد و بدون توجه به حضورِ آرزو، کنارم نشست. دستم را گرفت و تک تک اجزای صورتم را زیر نظر گفت:
_چیشده عزیزم؟ این چه حالیه؟ تو که دو دقیقه پیش خوب بودی!
به سوالات پی در پیاش لبخندی زدم و دستش را فشردم:
_چیزیم نیست آرمان… تو صبحونه خوردی؟
آرمان ،آرزو را مشکوک نگاه کرد و بی توجه به حرف من، گفت:
_چی گفتی بهش؟
آرزو لب گزید و سر به زیر انداخت:
_گفتم که مامان میخواست باهاش حرف بزنه…
آرمان کلافه و عصبی گفت:
_اگه لازم بود بدونه خودم بهش میگفتم آرزو!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_آرمان، من از آرزو پرسیدم. باز هم اهمیتی به حرفم نداد. پر از حرص، رو به آرزو غرید:
_دسته گلت رو به آب دادی. برو پیشِ بهار تا رها رو با این وضع ندیده!
و من به این فکر کردم که وضعم چگونه بود که باعث نگرانیِ آرمان و آرزو شده بود؟!
آرزو با شرمندگی نگاهم کرد. سپس از اتاق بیرون رفت و در را بست.
آرمان صورتم را با دستانش قاب گرفت. چشمانش را روی اجزای صورتم گرداند و روی چشمان خستهام ثابت کرد. با لحن محکمی گفت:
_صدبار گفتم، باز هم میگم؛ هیچکی حق دخالت توی زندگیِ من رو نداره. و تو زندگیِ منی… برام مهم نیست بقیه چه فکری میکنن. مهم اینه که من میخوام توی زندگیم بمونی؛ به هر قیمتی که شده!

چشمانم نمدار شد و دلم رفت برای عاشقانههای جانانم. کم کَمَک اشک جمع شده در چشمانم روی گونههایم سر خوردند و من به این فکر کردم که توان دل کَندن از این مرد را ندارم!
اخمی کرد و بدون اینکه دستانش را از دور صورتم بردارد، از لای دندانهای کلید شدهاش غرید:
_تو… تو حق نداری خودت رو ازم بگیری!
دستم را روی دستش گذاشتم و چشمانم را بستم. دم عمیقی گرفتم و زمزمه کردم:
_نمیگیرم…
درمانده و نالان گفت:
_پس این اشکهات برای چیه؟
چشمانم را باز کردم و نگاهم را روی چشمان سرخش ثابت کردم:
_من نمیخوام خانوادهت رو ازت بگیرم.
دستانش را از دور صورتم برداشت و رو گرفت. عصبی و پر حرص، دستش را پشت گردنش کشید. بعد از کمی مکث، به سمتم چرخید و با تن صدای عصبی گفت:
_خانوادهی من تویی، همه کسِ من تویی… چرا نمیفهمی این رو؟
سر به زیر انداختم و آهسته گفتم:
_میفهمم.
صدایش کمی بالا رفت:
_پس چته؟
نمیفهمید؛ من دلم نمیرفت، برای گرفتن آرمان از مادرش. نمیفهمید دلم، برای چشمان ملتمس مادرش میسوخت. نمیفهمید با تمام مادرانههایم، احساس مادرش را درک میکردم.
آهی کشیدم زمزمهوار گفتم: _خسته ام آرمان. نفسی گرفت و گفت:

_بخواب یکم. بدون اینکه نگاهش کنم، از روی تخت، بلند شدم: _میخوام برم بیرون. صدای متعجبش را شنیدم: _کجا به سلامتی؟ شانهای بالا انداختم و گفتم:
_میخوام یکم قدم بزنم. کیفی که چند تکه از لباسهایم را در آن چپانده بودم، از کمد برداشتم. زیپ کیف را باز کردم و لباسهای خانگیام را برداشتم.
آرمان با تعجب گفت: _الان میری قدم بزنی؟ سر ظهره رها. لباسهای در دستم را جلوی صورتش تکان دادم و گفتم: _اول میرم دوش بگیرم. سری تکان داد و همانطور که در کمد را باز میکرد، گفت: _من هم دارم میرم بیمارستان. عصر میام بریم خرید. لباسهای در دستم را روی تخت گذاشتم و گفتم: _میشه امروز نریم خرید. نگاهش روی نگاه گریزانم چرخ خورد: _اگه نخوای، نمیریم. ولی چرا؟ لب گزیدم و گفتم: _میخوام یکم تنها باشم. نگاهش که غبار گرفت، پشیمان شده از حرفم، سریع گفتم:

_فقط یکم خسته ام… دستش را بین موهایش کشید و گفت: _پشیمونی از اینکه باهام ازدواج کردی؟ مبهوت نگاهش کردم.

پشیمان شده بودم؟ ابداً! اصلاً مگر میشد از گرفتن یک دنیا حس خوب پشیمان شد؟ با دلخوری گفتم: _معلومه که نه! امشب فقط دو ساعت خوابیدم و خستهم؛ نا ندارم برم خرید.
سری تکان داد و با دلخوریِ تمام، از اتاق خارج شد و من نفسم رفت برای ِ غبارِ نگاهش. اصلاً برداشتش از حرفم، درست نبود. من بعد آن سالهای تلخ و سخت، برای اولین بار احساس خوشبختی میکردم و آرمان در فکر پشیمان شدنِ من بود !
سرم را بین دستانم گرفتم و بهخاطر حرفهایی که به آرمان زدم، به خودم ناسزا گفتم و برای نگاه آخرِ آرمان، بغض کردم .
کمی بعد، آرزو وارد اتاق شد و کنارم نشست. دستش را روی دستم گذاشت و با شرمندگی زمزمه کرد: _ببخشید رها، من نمیخواستم ناراحتت کنم. سرم را بالا آوردم و غمزده نگاهش کردم: _آرمان رفت؟ سرش را به نشانهی مثبت تکان داد و سپس گفت: _بحثتون شد؟ بغضم سر باز کرد و درمانده نگاهش کردم: _بهخدا من پشیمون نیستم… سرم را که در آغوشش کشید، اشکهایم با شدت بیشتری باریدند. بوسهای روی موهایم زد و گفت: _آروم باش عزیزم. هقی زدم و با گریه نالیدم:

_ازم دلگیره… فکر میکنه پشیمونم که باهاش ازدواج کردم… نیستم بهخدا… من… گریه مانع ادامه دادن حرفم شد. تصویرِ نگاه دلگیرِ آرمان از جلوی چشمانم کنار نمیرفت و دلم را میفشرد!
آرزو مرا از آغوشش بیرون کشید و با دستانش صورتِ خیس از اشکم را قاب گرفت: _چرا انقدر بیتابی میکنی رها؟ بهخاطر حرفهای مامانم؟ چشمانم را بستم و پر غصه زمزمه کردم: _نمیخوام آرمان بهخاطر من از خانوادهش دور شه. خودمم مادرم آرزو؛ درک میکنم حس و حال مامانت رو. آرزو صورتم را رها کرد و دستم را گرفت. صادقانه گفت:
_آرمان از مامانم دور نشده؛ مامانم هم آرمان رو ول نمیکنه. اون فقط با این کارهاش میخواد آرمان رو منصرف کنه. ولی یکم که از ازدواجتون بگذره و مامانم ببینه آرمان بیخیال تو نمیشه، خودش منصرف میشه.
شاید هم حق با آرزو بود؛ اما در این مدت زمان، آرمان چهطور دوری از مادرش را تاب میآورد؟ آرمان بینهایت مادرش را دوست داشت. در این چند روزی که عقد کرده بودیم، آرمان پریشان احوال بود. با اینکه سعی میکرد نشان ندهد، ناراحتیاش مشهود بود. آرمان طاقت رو گرفتن مادرش را نداشت و من تاب و تحمل غم نگاهِ جانانم را. روزهایمان عجیب میگذشت. آرمان سعی میکرد تماماً حواسش را به من و بهار معطوف کند، اما تماسهای گاه و بیگاهش به نازنین خانم، نشان از دلتنگیِ بیش از حدش داشت. از اینکه باعث و بانیِ این دلتنگی من بودم، غصهام میگرفت و احساس خوبی نداشتم .
آرزو دستم را فشرد و با نگرانی گفت: _باور کن اصلاً جای نگرانی و ناراحتی نیست. الکی غصه نخور؛ آرمان هم داغون میشه با این وضعیت تو.
نگاهش کردم و فقط به تکان دادن سرم اکتفا کردم. نگاهم را به کمد دوختم و آهی کشیدم. کاش آرمان با آن حال نمیرفت… کاش قبل اینکه برود، دلجویی میکردم. اشتباه کرده بودم؛ نباید اجازه میدادم آرمان چیزی بفهمد.
با صدای بهار، نگاهم را از کمد گرفتم و به او دوختم. با خوشی گفت: _مامان، بریم بیرون؟
دستم را روی گونهاش گذاشتم و سعی کردم لبخند بزنم:

_سر ظهرِ مامان جان. بعداً میریم. صبحانه خوردی؟
سرش را کمی خم کرد و گفت:
_آره مامانی.
بزاق دهانم را قورت دادم و گفتم:
_بابا هم خورد؟
سرش را به چپ و راست تکان داد:
_منتظر بود شما بیاید.
آهی کشیدم. روزمان را به همین سادگی زهر کرده بودم.
بهار سرش را خم کرد و گفت:
_پس برم بخوابم؟
سرم را تکان دادم و گفتم:
_آره عزیزم برو بخواب.
“باشه” ای گفت و از اتاق بیرون رفت. آرزو ایستاد و دستم را کشید:
_پاشو تو هم یه چیزی بخور ضعف میکنی. آرمان بدون صبحانه رفته بود، مگر میشد لقمهای از گلویم پایین برود؟
بدون اینکه به غر غر های آرزو توجهی بکنم، از روی تخت بلند شدم. گوشیام را از روی میز برداشتم و شمارهی آرمان را گرفتم. باید با او حرف میزدم. دلم نمیرفت برای دلخور ماندنش. فقط صدای بوق به گوشم میرسید و آرمان پاسخ نمیداد. کم کم داشتم نا امید میشدم که صدایش را شنیدم:
_جانم خانم؟ “خانم” گفتنشهایش خون میشد و در رگهایم میدوید. با وجود آرمان و عاشقانههایش، خوشبختتر از من
نبود قطعاً! لبخند عمیقی روی لبهایم نشست:

_عصر بیا بریم خرید. کمی مکث کرد. سپس با تردید گفت: _گفته بودی خستهای! سعی کردم کلمهها را با دقت انتخاب کنم: _اونموقع خسته بودم، الان نیستم. میای؟ کمی بعد، گفت: _میام… کاری نداری؟ “نه آرامی گفتم. پوفی کرد و گفت: _پس فعلاً. تا آمدم چیزی بگویم، تماس را قطع کرد .
با غصه به صفحهی گوشی زل زدم. مطمئن بودم آرمان همچنان دلخور است.

حق هم داشت؛ من هم بودم، دلخور میشدم. ولی من واقعاً منظور دیگری نداشتم؛ او اشتباه برداشت کرده بود. شاید حرفهایم ایهام داشتند، ولی او نباید بدونِ اینکه مطمئن شود، قضاوت میکرد. توقعم از آرمان خیلی خیلی بیشتر از این حرفها بود .
آرزو دوباره دستم را کشید و غر زد: _بسه دیگه، کم منت کشی کن!
از اتاق بیرون رفت و مرا هم کشان کشان با خود برد. دلم میخواست به بیمارستان بروم رو در رو از آرمان معذرتخواهی کنم. دستم را از دست آرزو بیرون کشیدم و گفتم:
_میخوام برم بیمارستان. چشم غرهای حوالهام کرد و گفت: _برای چی دقیقاً؟ همانطور که سفره را جمع میکردم، گفتم:

_آرمان ازم دلگیره هنوز، میخوام باهاش حرف بزنم.
آرزو با دهان کجی گفت:
_خوبه الان گفتم کم منت کشی کن!
و من مانده بودم که آیا آرزو خواهر من است یا خواهر آرمان؟ بیشتر مواقع طرف من را میگرفت و باعث میشد احساس کمبود خواهر نداشته باشم .
بعد از اینکه سفره را جمع کردم، به سمتش برگشتم و پرسیدم:
_تو صبحونه خوردی؟
چشمانش را در کاسه چرخاند و با کنایه گفت:
_بعد اینکه سفره رو جمع کردی میپرسی؟
راست میگفت. تمام هوش و حواسم پی آرمان بود و وقتی سفره را جمع میکردم، به فکرم نرسید که آرزو صبحانه نخورده است .
شرمنده گفتم: _الان سفره رو میچینم برات. سرش را به نشانه “نه” بالا و پایین کرد و به ساعت اشاره کرد:
_نه، زحمت نکش. کلاس دارم، باید برم. تو راه یه چیزی میخورم حالا. آرزو دبیر زبان انگلیسی بود و در تیزهوشان درس میداد. گه گاهی هم در دانشگاه تدریس میکرد؛ اما بیشتر ترجیح میداد در دبیرستان مشغول باشد .
لب گزیدم و گفتم: _ببخشید واقعاً، حواسم نبود . لبخندی زد و گفت: _میدونم نگران آرمانی. فدای سرت… من برم، کاری نداری؟ سرم را تکان دادم و گفتم:

_نه، قربانت.
دوباره به ساعت مچیاش نگاه کرد و گفت:
_با بهار هم خداحافظی کنم، بعد برم.
آرزو که به اتاق بهار رفت، لقمهای از کره و مربا برایش گرفتم. چند لحظه بعد که از اتاق بیرون آمد، لقمه را به سمتش گرفتم و گفتم:
_حداقل بیا این رو بخور که ضعف نکنی. با لبخند لقمه را گرفت و بوسهای روی گونهام نشاند: _مرسی مامان… خداحافظ. خندیدم و تا دم در، بدرقهاش کردم .
آرزو که رفت، به سمت اتاق مشترکمان با آرمان رفتم. اتاق را مرتب کردم و به هال برگشتم. هال را هم با
کمترین سر و صدا تمیز کردم. سپس به حمام رفتم و دوش کوتاهی گرفتم. از حمام که بیرون آمدم، بهار همچنان خواب بود و من حوصلهام سر رفته بود. دلم میخواست در کنکور سراسری شرکت کنم و در رشتهی مورد علاقهام ادامه تحصیل بدهم. باید در این مورد هم با آرمان حرف میزدم .
بیهوا به یاد لباسهایی افتادم که دوختشان تمام شده بود و باید به صاحبهایشان تحویل میدادم. نگاهی به ساعت انداختم؛ ۰۶:۱۱ را نشان میداد. کمی بعد بهار هم بیدار میشد. باید به خانه میرفتم و لباسهارا تحویل میدادم. گوشیام را برداشتم و شمارهی خاله میهن را گرفتم. خاله میهن، زنی سالخورده و مهربان بود. اکثراً لباسهایش را من میدوختم و او هم بسی راضی بود. از همان بار اول که سفارش داده بود، گفته بود خاله صدایش بزنم .
بعد از چند بوق، بالاخره جواب داد: _سلام رها جان. لبخندی به مهر در صدایش زدم و گفتم: _سلام خاله میهن، خوبید؟ با همان محبت همیشگی، گفت:

_خوبم عزیزم، تو خوبی؟
لبخندم عمیقتر شد:
_بهخوبیِ شما… راستش خاله، لباساتون آماده ان. تا یک ساعت دیگه میتونید بیاید تحویل بگیرید؟
با کمی مکث، گفت:
_به نوه ام میگم بیاد ببره؛ ایرادی نداره؟
تعجب کردم؛ به نظرم جوانتر از این حرفها بود که نوه داشته باشد. با همان تعجب گفتم:
_نه خاله، چه ایرادی؟ فقط من زیاد خونه نیستم…
میان حرفم گفت:
_یک ساعت دیگه میاد عزیزم.
بعد کلی تشکر و تعارف، تماس را قطع کردم. با صدای بهار، به سمتش چرخیدم:
_مامانی، من خوابم نمیاد…
دستش را گرفتم و بوسهای روی موهای پریشانش زدم:
_باید یه سر بریم خونهی قدیمی بهارکم… لباسهات رو بپوش که بریم.
بهار با خوشحالی خندید و گفت:
_پارک هم بریم؟
سری تکان دادم:
_میریم دخترم.
بهار برای عوض کردن لباسهایش به اتاق رفت و من به آرمان زنگ زدم. باید خبر میدادم که نگران نشود. بعد از دو بوق ، مثل همیشه جواب داد:
_جانم خانم؟ نمیتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم. مرد هم به این اندازه دلبر؟

به آرامی گفتم: _سلام، خسته نباشی. صدای خستهاش به گوشم رسید: _سلامت باشی عزیزم. چیزی شده؟ به بهار که نمیتوانست موهایش را ببندد، اشاره کردم که نزدیکتر شود.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *