خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان مهاجر/پارت پانزده

رمان مهاجر/پارت پانزده

” دوستان عزیز لطفا قبل خوندن این پارت پارت قبلی را مجدد بخونید”

سرفه ای کردم خودم را جلوتر کشاندم و گفتم: _اگه این رو امضا کنم چی میشه؟! سرهنگ دوباره سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

_هیچی، یه تعهده… همین! ابروهایم را بالا انداختم و گفتم: _آهان!
بعد از امضا کردن و خداحافظی از پلیس، فوری از اتاق بیرون آمدم. چشم چرخاندم؛ با دیدنِ مهران و دختر که درحالِ خندیدن با یکدیگر بودند، اخمی رویِ پیشانی ام نشاندم. باید ادب می شد و خندیدن چاره یِ کار نبود. تند تند قدم برداشتم؛ وقتی به آن ها رسیدم، از پشت سرفه ای کردم و همین باعث شد مهران و دختر ترسیده دست از حرف زدن بردارند و فوری به سمتم برگردند. مهران با دیدنم، سریع بلند شد. دختر هم همانطور هردو نگاهِ پر از خندهشان تبدیل به نگاهی پر از استرس شد. نگاهِ بیخیالم را به آن ها دوختم و همانطور بدون هیچ حالتی، به آن دو زل زدم. مهران ترسیده لب باز کرد و گفت:
_داداش چیشد؟! ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_تو که تا الان می خندیدی، چیشد یهو نگاهت نگرانشد؟
مهران به معنایِ واقعی خفه شد. سریع نگاهم را به سمتی دیگر چرخاندم و گفتم:
_بیا فوری بریم!
مهران با صدایی گنگ گفت:
_آخه!…
متعجب به سمتش برگشتم که دیدم به پشت برگشته و خیره یِ دختر است. کلافه دستی به شقیقه ام کشیدم و پوفی گفتم. مهران با این صدا، به سمتم برگشت. کم کم لبخندی دندان نما زد و گفت:
_میشه برسونیمش؟

دیگر تاب نداشتم؛ حاضر بودم در خانه می ماندم و بارها توسط خانواده و رها سوال پیچ می شدم ، حتی از دایی ام پس گردنی می خوردم، اما این گونه مچل این مهران و عشق و عاشقی اش نمی شدم! کلافه درحالِ رانندگی بودم. این مهران هم هی از آینه به پشت نگاه می کرد. یکهو عصبی شدم و با مشت به پهلویش کوبیدم و همین باعث شد آخی از رویِ درد بگوید. اخمهایش را در هم کشید به من نگاه کرد؛ اما وقتی اخمهایم را دید، نیشخندی زد و به سمتِ دیگری برگشت. نمی دانستم چه کسی به این بشر مدرک داده بود؛ این اصلاً از سنگین و رنگین بودن چیزی نمی دانست، تنها پیش غریبه ها ادعا داشت ! بعد از رساندن دختر که در ماشین فهمیدم نامش نرگس است، عقب گرد کردم. برگشتم به سمتِ مهران که دیدم از پنجره آویزان است. لبخندی ریز بر رویِ لب هایم نشست؛ چون کوچه هم از لحاظ طول و هم عرض طولانی بود، می توانستم خیلی راحت تمام کارهای قدیم را انجام دهم. با سرعت هرچه تمام تر، گاز دادم. تنها صدایِ آخ و اوخ گفتن مهران به گوشم می رسید. اما اهمیت ندادم و نیشخندی زدم. وقتی به سرِ کوچه رسیدیم، قبل از این که کامل سرش را به داخل ماشین بیاورد، دست بردم و شروع کردم به فشردن دکمه؛ شیشه به تندی بالا رفت و نیمی از موهایِ مهران در آن ماند. لبخندی زدم و گاز دادم. مهران مدام خواهش و تمنا می کرد، اما من تنها در دلم قهقهه می زدم. هربار که سرعتم را بیشتر می کردم، فریاد مهران بیشتر از قبل به هوا می رفت.
بعد از یک ربع که دیگر مهران را درحالِ بالبال زدن دیدم، دست بردم و شیشه را پایین کشیدم. مهران از فرصت استفاده کرد و خیلی سریع خود را از حصار شیشه نجات داد. به سمتش برگشتم؛ با دیدنِ موهایش که حسابی به هم ریخته بود، با صدایی نسبتاً بلند زدم زیر خنده. مهران مدام به من چپکی نگاه می کرد. اما من تا به خانه برسم، همانطور می خندیدم. بعد از یک ربع که رسیدیم، مهران میخواست پیاده شود که فوری دستش را گرفتم. مهران متعجب برگشت؛ اول به دستم نگاه کرد و بعد به صورتم… کم کم اخم هایش را در هم برد و نگاهش را از من گرفت. شانه ای بالا انداختم و گفتم:
_اینا همه تلافیِ اون همه عشق و عشاق بازیت بود. من رو فرستادی تو، بعد خودت می خندی؟! مهران یکهو برگشت سمتم و به تندی گفت:

_باور کن فقط یه خاطره خنده دار تعریف کرد، منم خندیدم…همین. لبخندی از این ترسیدن و هول شدنش رویِ لب هایم نشست و سری تکان دادم. دستش را رها کردم و گفتم:
_یکمم رو زور بازوت کار کن. تو چهطور مردی هستی که نتونستی موهات رو از شیشه بیرون بکشی؟! حالا دم از زن و زن گرفتن هم می زنی؟!
مهران درحالی که دستش رویِ موهایش بود گفت: _حتماً.
بعد از خداحافظی، فوری رفت و من همانطور متعجب به رفتنش خیره شده بودم. مهرانی که من می شناختم، الان باید از خودش دفاع می کرد. اما الان گفت “حتماً”! متعجب سرم را به چپ و راست تکان دادم. خواستم راه بیفتم که صدایِ لرزشِ گوشی متوقفم کرد. متعجب دستم را به سمتِ گوشی بردم؛ خواستم جواب دهم که یکهو قطع شد. به ناچار پوفی گفتم و قفل گوشی را زدم. با دیدنِ ۰۱ شماره یِ بی پاسخ، آن هم از دایی، دلم عجیب شور زد.

می ترسیدم خبر خوبی نداشته باشد! یکهو تمامی نگرانی ها به سمتم روی آورده بودند. کمی از بزاق دهانم را قورت دادم و درحالی که می خواستم حرکت کنم، ماشین را روشن کردم. گوشی را به سمتِ گوشم بردم بعد از ۴ بار بوق خوردن، بالاخره دایی جواب داد:
_آخه کجایی تو؟! میدونی چند بار بهت زنگ زدم؟ مگه تو نمی خواستی هر چه زودتر کارت حل شه؟ پس چرا جواب نمی دی؟ می دونی از ساعت چند بهت زنگ می زنم؟!
اصلاً اجازه یِ حرف زدن را به من نمی داد! هی می خواستم دهان باز کنم حرفی بزنم، اما نمی گذاشت. به ناچار اجازه دادم هر چه که دوست دارد بگوید، تا بلکه خالی شود:
_از ساعتِ چهار بهت زنگ می زدم…الان ساعت رو نگاه کن. به میدان رسیدم؛ درحالی که راهنما می زدم، به ساعت نگاه کردم که ۰۹:۱۱ را نشان می داد. یعنی من انقدر
سرم شلوغ بود اصلاً متوجه گذشت زمان نشده بودم! دایی دوباره ادامه داد: _اون گوشی رو واسه چی خریدی؟ ها؟! یکهو چنان فریادی زد که که یک متر به هوا پریدم: _مگه من با تو نیستم پسر؟!

کلافه دستی به سرم کشیدم و گفتم:
_خب دایی جان، چرا با خشونت رفتار می کنی؟ اصلاً اجازه نمی دی من حرف بزنم! شما اجازه و مهلت بده، چشم تا خودِ صبح بلبل زبونی می کنم.
دایی پوفی کشید و گفت: _لازم به بلبل زبونی نیست. خواستم بگم که…
قلبم تند تند می کوبید. می ترسیدم از حرفی که قرار بود بزند. کمی از بزاق دهانم را با صدا قورت دادم. دایی آهی کشید و گفت:
_قبول کردن! این را که گفت، چنان زدم روی ترمز که اگر کمربند نبسته بودم در شیشه فرو می رفتم. دایی ادامه داد: _ولی یه شرط دارن…
من آنقدر محو این قبول کردنشان بودم که اصلاً متوجه کلام آخر دایی نشدم! هول شدم؛ فوری گوشی را قطع کردم و رویِ داشبورد انداختم. کمی در فکر بودم که چهگونه خبر را به رها بدهم، که با صدایِ بوق هایِ پی در پی ماشین هایِ پشتی، تازه به خودم آمدم و حرکت کردم. از خوشحالی بیش از حد، در پوست خودم نمیگنجیدم. دوست داشتم فریاد بکشم و با ماشین جلویِ همه ویراژ بدهم. شیشه را پایین بیاورم و فریاد بکشم… فریاد بکشم که برای اولین بار موفق شدم! برای اولین بار این مجنون به لیلی اش رسید. دوست داشتم آنقدر فریاد بزنم که همه ببینند من، آرمان هم می توانم خوشحال باشم! می توانم ذوق کنم، می توانم بخندم، خیلی کارها که انجام ندادم را می توانم انجام دهم. می خواستم به این دنیا بگویم: دیدی که عاشق به معشوقش رسید؟! حالا هرکاری هم بکنی، نمی توانی من را ناراحت کنی ! ۹سال پیش ناراحت بودم چون رهایم از دستم رها شده بود، اما امروز خوشحال چون رهایم کنارم هست. با قرمز شدنِ چراغ، فوری رویِ ترمز زدم. هربار دیگر بود، این که پشت ماشین بنشینم و منتظر چراغ سبز شوم، مرا آزار می داد. اما امروز آنقدر در فکر فرو رفته بودم که این چیزها برایم معنایی نداشت! با ریزش قطرات باران رویِ شیشه، فهمیدم که آرامشی دیگر در راه است؛ آرامشی از جنس باران!
شیشه را به پایین آوردم، دستم را بیرون بردم. برخورد قطرات باران با دستم، لذتی خاص را به من منتقل می

کرد. همانطور محو باران که هرلحظه شدید تر می شد، بودم که با صدایِ کودکی که گفت:
_عمو یه گل بخر!
نگاهم را به سمتِ راست که صدا از آن قسمت بود، چرخاندم. با دیدنِ کودکی که دست هایش را دراز کرده بود و از من طلب خرید یک گل را داشت، دلم گرفت. الان که باران شدتش بیشتر از قبل می شد، این کودک به چه کسی پناه می برد ؟ آیا برای خواب، سرپناهی داشت؟ به سمتِ چراغ قرمز برگشتم؛ با دیدنِ عدد پنج، فوری داشبورد را باز کردم و از داخل آن مبلغ پنجاه هزار تومان را بیرون آوردم و به سمتِ کودک گرفتم. کودک با دیدنِ پول، خواست پول را پس بدهد که این اجازه را به او ندادم. دستش که داخل ماشین آمده بود در دست هایم گرفتم و گفتم:
_امشب که پنجاه تومن پول در آوردی، پس می تونی راحت بری خونه!
پسرککه اصلاً حرفی نمی زد، این بار خواست حرفی بزند که صدایِ بوق ماشین هایِ پشتی این اجازه را به او نداد. من هم بابت بوق هایِ پی در پی ماشین هایِ پشتی، خداحافظی کوتاهی از پسرک کردم و به راه افتادم. از او گل نخریده بودم چون دوست داشتم فردا همان گل را جایی دیگر بفروشد و روزی در بیاورد. آهی کشیدم. اوقاتم خوش بود، اما با دیدن این پسرک، بدجور به کامم تلخ شده بود. خوشحالی همانند شکلات تلخی که تا وقتی درون پاکت هست به نظر شیرین می آید، اما وقتی بازش می کنی و یک از گاز کوچک از آن می زنی، می بینی که هرچه فکر می کردی غلط از آب در آمده و همان شکلات شیرین که ساخته یِ ذهن خودمان بود، شکلاتی تلخ بیش نیست. خوشحالی و البته خوشبختی هردو به ظاهر خوب بودند. آهی سوزناک کشیدم و با تمام سرعت گاز دادم.

بعد از کلی فکر کردن و گاز دادن در این ترافیک، بالاخره به خانه رسیدم. باران شدید تر شده بود. دیگر نزدیک به پاییز بود؛ برایِ همین باران مقدمهاش را فراهم می کرد. چتر نداشتم و باید کیفم را بالایِ سرم نگه می داشتم. با اینفکر ، اول دستی به سمتِ کیفم بردم و بعد از کلی گشتن، بالاخره کلید را پیدا کردم. چون قصد نداشتم ماشین را به پارکینگ ببرم، بهتر بود از همینجا کلید را پیدا می کردم تا وقتی پیاده می

شدم، در زیر باران گرفتار پیدا کردنِ آن نمی شدم. بعد از زدن قفل فرمان و یک دور چک کردنِ ماشین، فوری پیاده شدم. در را بستم و قفلش کردم. کیف را بالایِ سرم قرار دادم و خواستم به راه بیفتم، که کسی با صدایی گرفته گفت:
_آرمان؟!
متعجب به سمتِ صدا برگشتم با دیدنِ بهنامی که کاملاً خیس شده بود، چشم هایم درشت شد. حرفی نزدم و همانطور به او زل زدم. بهنام که سکوت و البته تعجبم را دید، به سمتم آمد. ناگفته نماند که لنگان لنگان راه می رفت. قبل این که به من برسد، پاهایش توانش را از دست داد و نزدیک بود بیفتد؛ برایِ همین من هم
فوری کیفم را پایین آوردم و به سمتش رفتم. دستم را دورِ دستش گره کردم. دست هایش می لرزید؛ وای به حال بدنی که در زیر لباس پناه گرفته بود! نمی دانم چرا این گونه شده بود، ولی این را خوب می فهمیدم که حتماً کارِ مهمی داشته که تا این جا آمده. صدایِ به هم خوردنِ دندان هایش را می شنیدم. کاری جز این که او را به خانه ببرم، نمی توانستم انجام دهم. برای همین به سختی بهنام را همراه خودم به خانه بردم. فوری او را به اتاق بردم و بر رویِ تخت انداختم. مهم این نبود که او خیس است و تختم خیس می شود، مهم بهنامی بود که هر آن امکان داشت تب کند و حالش بد شود. فوری کتونی هایش را از پاهایش در آوردم . به سمتِ کمد دیواری رفتم و پتوی گلبافت را از داخلِ کمد بیرون آوردم و بر رویِ بهنام انداختم. هر لحظه لرزشش بیشتر می شد و این باعث می شد بیشتر از قبل دلم به حالش بسوزد. هنوز هم حرف هایش را در بیمارستان از یاد نبردم. شاید کسی که مسبّب دوباره به هم رسیدنِ من و رها شده بود، همین بهنامی که الان رویِ تختم با حالی بد خوابیده است، بود. اخم هایش مدام در هم می رفت و حرف هایِ نامربوطی می زد که فقط خودش قادر به فهمیدن آن بود. آنقدر صدایش آرام بود که اصلاً متوجه نمی شدم چه می گوید! دستِ راستم را سریع بر رویِ پیشانی اش گذاشتم؛ تب داشت. سریع از جایم بلند شدم به سمتِ کمدِ لباس هایم رفتم و بعد از انتخاب یک لباس مناسب که مطمئناً اندازه یِ بهنام بود، آنها را از کمد بیرون آوردم. به سمتِ بهنام رفتم؛ اول از همه لباس هایِ خیسش را از تنش بیرون آوردم و لباس هایِ تمیزم را تنش کردم. بعد از پوشاندن لباس، از اتاق بیرون رفتم و شروع کردم به جمع کردنِ وسایل مورد نیاز.

بعد از این که کامل آن ها را آماده کردم، به سمتِ اتاق رفتم. شروع کردم به مرطوب کردن اتاق و پشت بندِ آن به سمتِ بهنام رفتم. شروع کردم به انجام کارهایِ لازم برای پایین آوردن تبش. بعد از اتمام کار، فوری دست از سرش برداشتم و گوشه ای نشستم. چشم چرخاندم. ساعت ۰۱:۱۱ شب را نشان می داد. آهی پر صدا کشیدم. دستی به صورتم کشیدم و فوری از اتاق خارج شدم. بعد از جمع کردنِ وسایل، به سمتِ اتاقم رفتم. بهنام هنوز خواب بود. اجازه دادم حداقل برای یک بار هم که شده در آرامش باشد. آرامشی که شاید من، و شاید هم رها، از او گرفته بودیم. در خواب خیلی معصوم نشان می داد و خبری از آن مردی که رها همیشه حرفش را می زد، نبود. دست هایِ سردم را به صورتم کشیدم. سرم به شدت تیر می کشید؛ آنقدر شدید بود این تیر کشیدن ها، که دوست داشتم پیشانی ام را سوراخ کنم تا ببینم چه چیزی باعث این گونه به درد آمدن سرم شده بود! بهنام تکانی خورد و همین باعث شد دست از فکر کردن بردارم. به پهلویِ راستش خوابید. این بار صورتش واضح بود. یک جورهایی شباهتِ خاصی به بهار داشت. اما ناراحتی را پشت این چهره ی به خواب رفته اش هم را می توانستم ببینم. کمی دهانِ بهنام باز بود. خنده ام گرفته بود و به یادِ حرفی که مردم می زدند افتادم: “اگر دنیا را آب می برد، بهنام را خواب می برد”! چهطور می توانست این گونه بخوابد، آن هم وقتی که به خانه یِ من آمده بود؟ اصلاً به چه علت به این جا آمد؟ متعجب دستی به چانهام کشیدم و به این فکر کردم که شاید می خواهد بگوید که عروسی بی عروسی و همانند لات هایِ خیابانی قلدر بازی در بیاورد و بگوید من این عروسی را بهم می ریزم! نچی گفتم. برایِ خودم ابرویی بالا انداختم و سر به زیر انداختم. این گونه نمی شد، چون بهنام آنقدر هم جرات چنین کارهایی را نداشت. این را با برخورد هایی که با او داشتم فهمیده بودم.

البته اگر تمام اتفاقات آن روزِ بیمارستان را فاکتور می گرفتم. دستی به پشانی ام کشیدم. نفسی عمیقی که هنوز هم در گلویم جا خوش کرده بود، رها کردم. با صدایی که گفت:

_چی شده؟!
فوری نگاهم را از زمین گرفتم و به بهنامی که دراز کشیده خیره من بود، نگاهکردم. بهنام خیره یِ دستِ سرم زده اش بود. شانه ای بالا انداختم و گفتم:
_زیاد زیر بارون موندی، برای همین حالت بد شد. منم آوردمت این جا. بهنام درحالی که ابروهایش از تعجب بالا رفته بود گفت:
_واقعاً حالم بد شد؟!
سری تکان دادم. بهنام دیگر چیزی نگفت. تنها خیره نگاهم کرد. از نگاهِ خیره اش، یک جوری شدم. برای همین سرم را به زیر انداختم. صدایِ بهنام در گوشم پیچید، که گفت:
_چرا تو، اما من نه؟ متعجب به او نگاه کردم. بهنام به سختی کمی از بزاق دهانش را قورت داد و کمی بعد گفت: _تو چی داشتی که من نداشتم؟
دلم به حالش سوخت. خواستم آهی بکشم، اما به یک باره تصمیم گرفتم خودم را در برابرش جدی نشان دهم تا فکر نکند به او ترحم می کنم. با صدایی صاف و سرد گفتم:
_تو عشق آخه و چرا نداریم! بهنام همانطور بدون هیچ حالتی به من زل زده بود و چیزی نمی گفت. ادامه دادم:
_عشق مثل دوستی نیست که نفرات بعدی بیان جایِ نفر قبلی رو بگیرن؛ عشق فقط یک بار اتفاق می افته، اما دیگه بیفته تا ابد تو قلبت می مونه. خیلی کم پیش میاد، البته چون هرکس نظر متفاوتی داره. بعضیا یه چیز می گن و بعضی هام چیزایِ مختلف دیگه. بهنام کمی بعد، سرش را پایین انداخت. من همانطور به او زل زده بودم. بهنام دستی به موهایش کشید و گفت:

_به خاطرِ گفتن واقعیت ها، رها از دستم عصبی شد. کنجکاوانه به حرف هایش گوش سپردم، که ادامه داد:
_گاهی اوقات انقدر از خودت بدت میاد که دوست داری بری تو کوه و بیابون و انقدر گشنه بمونی، تا اونایی که از دستت خستن با این کارت یه نفسِ راحت بکشن.
بازهم چیزی نگفتم و بی حرف به او زل زده بودم. بهنام سرش را بالا آورد کمی خیره نگاهم کرد و به یک باره گفت:
_تو بودی تو اون بیابون چی کار می کردی؟! متعجب از سوالش، همانطور نگاهش می کردم. اگر من بودم، کاری می کردم که کسانی که اذیتشان می
کردم را خوشحال کنم. همانطور که به بهنام نگاه می کردم، گفتم:
_کاری می کردم کسی که ازم ناراحته خوشحال شه!
بهنام با این حرفم پوزخندی زد و گفت:
_راست می گی؛ آخه تو آرمانی، هرکاری کنی دلِ رها رو نمی زنی!
نمی دانستم چه کنم و چه چیزی بگویم؛ چون به نوعی حرف هایش راست بود. رها هیچوقت از دستم ناراحت نمی شد؛ اگر هم می شد، همانند کینه ای که از بهنام به دل می گرفت نبود.
بهنام سری تکان داد و گفت: _بیخیال! تو و رها قصدتون جدیه؟
با این سوالش سرم را بالا آوردم که نگاهم با نگاهش تلاقی پیدا کرد. فوری سرم را پایین انداختم و مشغول بازی با انگشت هایم شدم. باید می گفتم… بالاخره که چه؟! بالاخره همه چیز را می فهمید. همان طور که سرم پایین بود، گفتم:
_قراره ازدواج کنیم.

حتی سرم را بالا نیاوردم تا نگاهش کنم. نمی دانم چرا بعد از آن روز، در برابر بهنام شرمنده بودم و با این خیره شدن هایم دوست نداشتم فکر کند که به او ترحم می کنم. هنوز عکس العملی نشان نداده بودم که یکهو بهنام گفت:
_خوشبختش کن! متعجب سرم را بالا آوردم که با لبخندِ رویِ لبش رو به رو شدم. به او خیره شده بودم و او هم سکوت کرده
بود. اما کمی بعد، دوباره گفت: _خوشبختش کن!
تنها سرم را بالا پایین انداختم نمی دانستم چه بگویم! اینهمه تغییر حالت، آن هم در مدتِ کم، شگفت آور بود!
** کمی از بزاق دهانم را قورت دادم. بعد از خواستگاری دیشب، قرار بر این شد که امروز عقد کنیم.
درحالی که دست هایم در جیبم بود، با پاهایم رویِ زمین ضرب گرفته بودم. استرسم آنقدر زیاد بود که به پاهایم فشار آورده بود! دهان و لبم به شدت خشک شده بود و همانندِ بیابان بی آب و علف بودم. چشم چرخاندم که با اخم پدرم، رو به رو شدم. سرم را به زیر انداختم. هنوز هم به یاد دارم چهگونه شب خواستگاری آبرویم را به بازی گرفت! آنقدر اخم کرد که بهار و همانطور خانواده اش، متوجه همه چیز شده بودند، اما به رویِ خودشان نمی آوردند. شرط پدرم را نمی توانستم فراموش کنم؛ به یاد دارم که واضح و جامع گفته بود که اگر با رها ازدواج کنم، حق رفت و آمد باهم را نداریم! اما منِ مجنون، چهگونه می توانستم دوری لیلی ام، آن هم بعد ۹ سال، تحمل کنم؟ گاهی اوقات در دوراهی بزرگی گیر می کنی؛ یک راه بد است و آن یکی بدتر. و از نظر من، انتخاب بدتر بهتر بود. بر عکس افرادی که بین این دو، بد را انتخاب می کردند.

چون به این موضوع اعتقاد داشتم که هم بد و بدتر داریم هم خوب و خوب تر ! پس اگر بدتر را پشت سر می گذاشتم و کمی صبر و تحمل می کردم، خوب تر وارد زندگی ام می شد. نفسی عمیق کشیدم دستم را بالا آوردم. با دیدنِ حلقه ای که رها به من داده بود و گفته بود آن را از ۹ سال پیش نگه داشته، لبخندی بر رویِ لب هایم نشست.

چهگونه می توانستم به رها بگویم که پدرم چنین شرط سختی را نهاده است؟! آهی کشیدم. با صدایِ جیغ دختری، متعجب سرم را بالا آوردم؛ با دیدنِ بهاری که از دور اسمم را صدا می زد، لبخندی رویِ لب هایم نشست. این دختر با آتل هم زیبایی و جذابیت خودش را داشت. آهی کشیدم. رها چهگونه می توانست چنین دردی را تحمل کند؟ این که مادر باشی و بر گردن دخترکت آتل ببینی، دردناک است. لبخندی زدم. رویِ دو زانو نشستم و منتظر ماندم بهار خودش را به من برساند. خیلی آرام و با احتیاط به سمتم می آمد. چهقدر سخت بود برایِ دخترکی به این کوچکی، که نمی توانست همانند هم سن و سالانش بدود و شادی کند! کمی به بهار زل زدم که چشمکی زد و همین باعث شد لبخندی عمیق بزنم. دستی به سرم کشیدم و بلند شدم. نگاهم را به اطراف چرخاندم که یکهو چشمم به رها افتاد. مانتو به همراهِ شلواری سفید بر تن داشت. نگاهم را از لباسش گرفتم و به صورتش خیره شدم. چشم هایِ قهو ه ای اش به رنگ مشکی و درشت تر از قبل شده بود. نفس هایم با دیدنش به شمارش افتاده بود. برای این که قلبم نایستد، تنها سری برایِ همگی آن ها تکان دادم و تند از آن قسمت گذشتم. می دانستم بیشتر ماندنم باعث می شود بند را آب دهم. همانطور که از راهرو می گذشتم گوشه یِ لبم را به دندان گرفتم. می دانستم رها ناراحت می شود، برای همین به سمتِ حاج آقایی که آنجا بود رفتم و شروع به پرسیدن سوال هایِ پی در پی کردم. باید این کار را انجام می دادم تا بتوانم بهانه ای برایِ از آنجا دور شدنم داشته باشم. همانطور مشغول صبحت کردن با حاج آقا بودم، که صدایِ سرفه ای از پشت سرم آمد. متعجب برگشتم که با نگاه خیره یِ آقا رضا رو به رو شدم. رو به حاج آقا سری تکان دادم. از رویِ صندلی بلند شدم و به سمتِ آقا رضا برگشتم. آقا رضا به سمتی اشاره کرد؛ متعجب به آن سمت نگاه کردم که با اتاقکی خیلی خلوت رو به رو شدم. پس قرار بود پنهانی صحبت کنیم و حتما صحبت هایِ مهمی داشت که اینگونه از من می خواست با او حرف بزنم. آهی کشیدم. دستی به سرم کشیدم و سری تکان دادم. آقا رضا زودتر از من به آن سمت رفت، من هم برگشتم و خواستم به همراهش بروم، که با مهران چشم در

چشم شدم. مهران هم لبخندی بزرگ تحویلم داد. من هم لبخندی محو تحویلش دادم. مطمئناً او هم در خیالش می گفت “بالاخره موفق شدی آرمان”! بی خیال فکر شدم و زودتر به دنبال آقا رضا رفتم. پدر رها شروع کرد به نصیحت ها که رها را خوشبخت کنم و این که کلی از من قول گرفت. من هم در برابر حرف هایش، تنها تند تند سر تکان می دادم. با صدایِ حاج آقا، فوری به سمت میزِ عقدی رفتیم که آن جا قرار داشت. با خوانده شدن خطبه عقد، حسی عجیب به قلبم سرازیر شد. لبخندی زدم. نفسم را بیرون دادم و به قرآنی که در دست هر دویمان بود، نگاهم کردم. رها چه زیبا نگاه می کرد! برای بار سوم بود که عاقد از او می پرسید؛ با صدایی که طبق معمول آرام بود، گفت:
_بله!
صدایِ دست و سکوت تمام سالن را پر کرده بود. به قرآن زل زده بودم. کم کم لبخندی زدم و خدا را شکر کردم. بغضی که در گلویم نهفته بود را به سختی قورت دادم. بالاخره به عشقی که سال ها انتظار و سختی اش را کشیده بودم، رسیدم. انتظار و صبر سخت است، اما نتیجه یِ آن شیرین است. گوشه ای از لبم را به دندان گرفتم تا بغضم فوران نکند. صدایی در گوشم پیچید که گفت:
_مبارکه پسر! گفته بودم که دیر و زود داره، اما سوخت و سوز نداره.
با یادآوری حرف هایی که همیشه می زد و سعی می کرد من را با آن ها آرام کند، لبخندی محو زدم . بعد از تبریک که آنهم پدر و مادرم به زور زمزمه کرده بودند، همه تصمیم گرفتند بروند. آقا رضا برایِ این که من و رها را تنها بگذارند، به بهانهیِ خوش گذراندن و پارک،بهار را به همراهِ خود برد. جلویِ ماشین ایستاده بودیم. من سمتِ راننده ایستاده بودم؛ رها هم سمتِ دیگر ماشین. دستی به چانه ام کشیدم و گفتم:
_خب خانومم؟!
با این حرفم، نگاهش را از درِ ماشین گرفت و به من خیره شد. لحظهای خیره یِ من بود، اما کمی بعد خودش را کنترل کرد و گفت:
_بریم پاتوقمون!
با یادآوری پاتوقی که از آن حرف می زد، لبخندی ریز زدم و چشمکی حواله اش کردم. سوار ماشین شدم و بعد از سوار شدنِ رها، به راه افتادم.

چندین بار به دور خودم چرخیدم و اطرافم را نگاه کردم. هنوز هم همانبود اما خبری از کارکنان قبلی اش نبود وقتی هم پرسیدیم، گفتند ماه بعد می آیند. شانه ای بالا انداختم سرم را پایین انداخت. با دیدنِ دست هایِ کشیده و ظریف رها، لبخندی محو زدم. صاف ایستادم. رها خیره یِ کاغذ هایِ قدیمی ما که بعد از ۹ سال هم هنوز بر رویِ دیوار بودند، شده بود. با این حرکتم به سمتم برگشت و متعجب به من خیره شد. باهمان لبخند محوم، بی اهمیت به نگاه متعجبش خواستم از کنارش بگذرم که دستش رویِ کتم قرار گرفت. از فرصت استفاده کردم و هر پنج تا انگشتم را میان انگشت هایش قرار دادم. متعجب به من خیره شده بود. به سمتِ گوشش رفتم و آرام گفتم:
_قرارنبور دستت رو الان بگیرم؛ اما خودت خواستی.
رها دهان باز کرد چیزی بگوید که یکهو به سمتِ آن یکی گوشش رفتم. رها جا خورد و ترسیده عقب رفت. لبخندی ریز زدم. کنار چشمهای متعجبش، در گوشی که شنیدنش مشکل بود، خیلی آرام، آنقدر آرام که با آن یکی گوشش هم نشنود، گفتم:
_دوستت دارم! فاصله گرفتم. رها هنوز متعجب خیره ام بود. یکهو به خودش آمد. تکانی خورد و و گفت: _چی گفتی؟! من نشنیدم!
لبخندی عمیق زدم و گفتم: _اگه نشنیدی، ببین!
به سمتِ کاغذِ زرد رنگ رفتم. خودکار را از جیبم در آوردم و نوشتم: دوستت دارم ! تاریخ را کنارش زدم و کنار کاغذ هایمان قرار دادم. عقب گرد کردم. بهار متعجب چند قدمی جلو رفت. با دیدنِ کاغذ، لحظه ای متوقف شد. کمی بعد برگشت؛ با دیدنِ چشم هایِ اشکی اش، اخمی رویِ پیشانی ام
نقش بست. بهار با صدایی بغض دار گفت:
_دیوونه! اخم هایم کنار رفت. لبخندی زدم و گفتم:
_مجنون اگه دیوونه نبود، اسمش مجنون نمی شد! چند بار پلک زد و زمزمه کرد:
_مجنون خودش دیوونهست، لطفاً لیلی رو دیوونه نکنه!
خندیدم و خیره نگاهش کردم. به سمت کاغذ ها چرخید و گفت:
_چهطور دور ننداختنشون؟
سپس منتظر به سمتم برگشت. شانهای بالا انداختم و گفتم:
_من نذاشتم.
لبخندی زد و دوباره به سمت کاغذها چرخید:
_دوست دارم ساعتها بخونمشون!
کمی جلوتر رفت و دستش را رویشان کشید. قدمی به جلو گذاشتم و کنارش ایستادم. انگشتم را روی یکی از کاغذها گذاشتم و زمزمه وار خواندم:
“_از من فرار نکن، من مردِ سرنوشت توام از من رها نمیشوی، خدا مرا برای تو فرستاده… نزار قبانی” رها با لبخند نگاهش را وصل نگاهم کرد: _از من رها نمیشوی…

دستش را گرفتم و زمزمه کردم:
_خدا مرا برای تو فرستاده…
خندید و نگاهش را روی یکی از کاغذ ها ثابت کرد. انگشتش را روی کاغذ گذاشت و گفت:
_این رو یادته؟ روز تولدت نوشته بودمش.
لبخندی عمیق، لبهایم را جلا داد. مگر میشد بهترین روز زندگیام را فراموش کنم؟ روز بارانی و پر از لبخندهای تمام نشدنی!
به سمتم برگشت و خیره در چشمانم، نوشتهی روی کاغذ را زمزمه کرد:
“_گونه های تَر من،
دست پر از مِهر کسی را حس کرد
سر من ناز و نوازشها دید
یک نفر نام مرا زیبا برد!
و به اندازه ی قلبم
دل او نیز تپید .
حمید مصدق”
لحظاتی محو نگاه هم شدیم. و من به این فکر کردم که این نگاهِ دلبر، چه داشت که مرا به اسارت کشانده بود؟ چه رازی در آن قهوهی بی نظیر نهفته بود که هر لحظه، بیشتر مرا به جنون میکشاند؟
انگشتم را نوازشگر، روی دستش کشیدم و گفتم: “_تا جنون فاصلهای نیست، از اینجا که منم … مهدی اخوان ثالث” نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست: _باورم نمیشه همهی این جداییها تموم شدن!

من هم باورم نمیشد… به قدری طعم تلخ دوری را چشیده بودیم که وصالمان باور نکردنی بود؛ آن هم با اینهمه مانعی که راهمان را سد کرده بودند!
اما چه کسی میتوانست مانع فرهاد شود ، به جز شیرین؟ حالا که فکر میکردم، باعث جدایی و مانع وصالمان، خودمان بودیم. قاتل لحظههای خوشمان هم خودمان بودیم… بقیه فقط و فقط زمینهاش را فراهم کرده بودند!
دستم را بند چانهاش کردم و خیرهی چشمانش شدم: _از الان، تا آخر عمر کسی نمیتونه جدامون کنه.
**
درست شبیه دخترک ۰۱ سالهای شده بودم که در اوج شور و شوق نوجوانی، دلدادگی را تجربه کرده است. به همان اندازه تازه، و به همان اندازه شور انگیز!
بعد از سالها به آرمان رسیدن، رویایی ترین لحظهها را برایم رقم میزد .
فنجانهای قهوه را در سینی گذاشتم و به هال رفتم. با دیدنم، لبخندی زد و روی مبل، جا به جا شد. کنارش نشستم و سینی را روی میز گذاشتم. بدون حرف، چشمانش را قفل چشمانم کرده بود. ناخودآگاه خندیدم و دستم را روی صورتم گذاشتم. صدای خندهاش که به گوشم رسید، ذوق کرده، خندهام عمیقتر شد. با خنده گفت:
_چرا میخندی؟ دستم را از روی صورتم برداشتم. کم کم خندهام کمرنگتر شد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *